کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • ک-‏شجاع ص ۲۴۶-‏۲۵۵
  • ‏«یَهُوَه یاور من است،‏ پس ترسی ندارم»‏

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • ‏«یَهُوَه یاور من است،‏ پس ترسی ندارم»‏
  • شجاع باش و از خدا پیروی کن
  • عنوان‌های فرعی
  • مطالب مشابه
  • اهمیت دعا
  • ‏«شجاع باشید!‏»‏
  • ‏«دلیر باش و دست به کار شو!‏»‏
    برج دیده‌بانی (‏برای مطالعه در جماعات)‏ ۲۰۱۷
  • شجاعت بیشتری به دست بیاورید!‏
    شجاع باش و از خدا پیروی کن
  • ‏«قوی و بسیار دلیر باش»‏
    برج دیده‌بانی ۲۰۱۲
  • مرا شجاعت ده!‏
    برای یَهُوَه ‹بانگ شادی برآوریم›‏
لینک‌های بیشتر
شجاع باش و از خدا پیروی کن
ک-‏شجاع ص ۲۴۶-‏۲۵۵

حرف آخر

‏«یَهُوَه یاور من است،‏ پس ترسی ندارم»‏

نسخهٔ چاپ‌شده
نسخهٔ چاپ‌شده
نسخهٔ چاپ‌شده
نسخهٔ چاپ‌شده
نسخهٔ چاپ‌شده

۱.‏ چه نکات دیگری دربارهٔ شجاعت باید یاد بگیریم؟‏

به آخر این کتاب رسیدیم.‏ آیا هنوز چیزی هست که دربارهٔ شجاعت یاد بگیریم؟‏ البته.‏ از کتاب مقدّس نکات زیاد دیگری می‌توانیم دربارهٔ شجاعت یاد بگیریم،‏ اما فرصت نشد که در این کتاب به همهٔ آن‌ها بپردازیم.‏ همین طور،‏ ما برای شجاع بودن باید یک نکتهٔ کلیدی را در نظر داشته باشیم که در این فصل به آن می‌پردازیم.‏

۲.‏ به چند نمونهٔ دیگر از شجاعت اشاره کنید؟‏

۲ آیا افراد شجاع دیگری هستند که در این کتاب به آن‌ها اشاره نشده؟‏ بله.‏ به پیامبرانی مثل اِشَعْیا،‏ اِرْمیا،‏ حِزْقیال،‏ یونِس یا مَلاکی فکر کنید.‏ شاید پولُس هم به چنین اشخاصی فکر می‌کرد وقتی نوشت:‏ ‹بعضی‌ها شلاق خوردند،‏ مسخره شدند و حتی بدتر از آن،‏ به زنجیر کشیده شدند و به زندان افتادند.‏ بعضی‌ها هم محتاج بودند،‏ سختی می‌کشیدند و با آن‌ها بدرفتاری می‌شد.‏› عده‌ای هم حتی اعدام شدند.‏ (‏عبرانیان ۱۱:‏​۳۶،‏ ۳۷‏)‏ آن‌ها با وجود این شرایط سخت شجاع بودند و تا پای مرگ به یَهُوَه وفادار ماندند.‏

۳-‏۴.‏ دو زنی که اسمشان را نمی‌دانیم،‏ چطور داوود پادشاه را از خطر نجات دادند؟‏

۳ در کتاب مقدّس مردان و زنان شجاع زیادی هم هستند که اسمشان را نمی‌دانیم.‏ به نمونهٔ دو زن از دوران داوود پادشاه توجه کنید.‏ ماجرا از این قرار بود که اَبشالوم پسر مغرور و بی‌رحم داوود قصد داشت تاج و تخت پدرش را تصاحب کند.‏ داوود چاره‌ای جز فرار از اورشلیم نداشت.‏ او از کاهنی شجاع به اسم صادوق خواست که به اورشلیم برگردد تا از نقشه‌های اَبشالوم باخبر شود.‏ صادوق از طریق «کنیزی» که اسمش را نمی‌دانیم به داوود خبر رساند.‏ آن دختر واقعاً شجاع بود.‏ او جانش را به خطر انداخت و پیام صادوق را به گوش دو خادم داوود رساند.‏ وقتی آن‌ها برگشتند تا داوود را از نقشهٔ اَبشالوم باخبر کنند،‏ پسر جوانی آن‌ها را دید و لو داد.‏ پس آن‌ها در چاهی پنهان شدند.‏ بعد زن شجاع دیگری که اسمش را نمی‌دانیم و شوهرش صاحب آن چاه بود،‏ فوراً سر چاه را پوشاند و روی آن غلّه ریخت.‏ وقتی سربازان اَبشالوم به آنجا رسیدند،‏ او گمراهشان کرد.‏ با کمک این دو زن شجاع،‏ داوود،‏ پادشاه منتخب یَهُوَه زنده ماند.‏—‏۲سموئیل ۱۵:‏​۲۳-‏۳۷؛‏ ۱۷:‏​۸-‏۲۲‏.‏

مجموعه تصاویر:‏ دو نفر با شجاعت به داوود پادشاه کمک کردند ولی اسمشان را نمی‌دانیم.‏ ۱)‏ دختری خدمتکار که با خدمتکاران داوود صحبت می‌کند.‏ ۲)‏ زنی که خدمتکاران داوود را در چاه قایم کرد.‏ او بعد از رفتن آن‌ها فکر می‌کند.‏

یک دختر خدمتکار و زن متأهلی که با شجاعت به خادمان خدا کمک کردند

۴ در واقع کتاب مقدّس از مردان و زنان زیادی صحبت می‌کند که شجاعت به خرج دادند.‏ بعضی از آن‌ها ثروتمند بودند بعضی‌ها فقیر،‏ بعضی از آن‌ها سرشناس بودند و بعضی‌ها مردمی عادی.‏ اسم تعدادی از آن‌ها را می‌دانیم و عدهٔ دیگری را به اسم نمی‌شناسیم.‏ اما تک‌تک آن‌ها با شهامت به یَهُوَه وفادار ماندند و نمونهٔ خوبی برای ما به جا گذاشتند.‏

اهمیت دعا

۵-‏۷.‏ پولُس بعد از این که با مخالفت‌های شدید روبرو شد،‏ چطور شجاعت لازم را به دست آورد تا به خدمتش ادامه دهد؟‏

۵ ما چطور می‌توانیم از این مردان و زنان شجاع سرمشق بگیریم؟‏ باید یادمان باشد که همهٔ آن‌ها ذاتاً آدم‌های شجاع و نترسی نبودند.‏ آن‌ها با توانایی خودشان به یَهُوَه وفادار نماندند.‏ پس چه چیزی در این راه به آن‌ها کمک کرد؟‏

۶ به نمونهٔ پولُس رسول فکر کنید.‏ وقتی او و سیلاس در فیلیپی موعظه می‌کردند،‏ گروهی به آن‌ها حمله کردند،‏ لباس‌هایشان را از تنشان درآوردند،‏ آن‌ها را بارها با چوب زدند و در یک زندان تاریک انداختند و پاهایشان را در کُنده گذاشتند.‏ (‏اعمال ۱۶:‏​۱۲،‏ ۱۹-‏۲۴‏)‏ آیا پولُس بعد از آزادی می‌ترسید که به موعظه کردن ادامه بدهد؟‏ به هر حال او هم یک انسان بود و طبیعی بود که چنین احساسی داشته باشد.‏ اما پولُس می‌دانست که یَهُوَه از او انتظار دارد به خدمتش ادامه بدهد.‏ مقصد بعدی پولُس تِسالونیکی بود.‏ او باید خبر خوش را به اهالی آن شهر می‌رساند،‏ اما بعد از تجربهٔ تلخی که در فیلیپی داشت شجاعت لازم را از کجا به دست آورد؟‏

۷ پولُس بعدها نوشت:‏ «همان طور که می‌دانید،‏ قبل از این که پیشتان بیاییم،‏ مردم در شهر فیلیپی به ما توهین کردند و آزار رساندند.‏ با وجود آن همه مخالفت و دشمنی،‏ خدا به ما شجاعت داد تا خبر خوش را به شما برسانیم.‏» (‏۱تِسالونیکیان ۲:‏⁠۲‏)‏ پولُس می‌دانست که برای انجام خواست خدا به شجاعت نیاز دارد.‏ او در وجودش نیروی خارق‌العاده‌ای نداشت،‏ پس با فروتنی از خدا کمک خواست.‏ خدا هم به درخواستش جواب داد و به او شجاعت لازم را داد.‏

۸.‏ اگر مثل پولُس به شجاعت نیاز داشته باشیم،‏ چه کار باید بکنیم؟‏

۸ شما هم می‌توانید مثل پولُس چنین درخواستی کنید.‏ اگر فکر می‌کنید که نیرو یا توانایی خاصّی ندارید که به شما شجاعت بدهد،‏ نگران نباشید.‏ به یَهُوَه دعا کنید و به او التماس کنید که به شما شجاعت بدهد.‏ مطمئن باشید که با کمک او در هر شرایطی می‌توانید شجاع باشید.‏—‏اعمال ۴:‏⁠۲۹‏.‏

۹.‏ چرا عاقلانه است از یَهُوَه بخواهیم که ایمانمان را قوی‌تر کند؟‏

۹ شما همین طور می‌توانید از یَهُوَه بخواهید که ایمانتان را قوی‌تر کند.‏ ایمان و شجاعت ارتباط مستقیمی با هم دارند.‏ ایمان جزو ثمرهٔ روح‌القدس است.‏ (‏غَلاطیان ۵:‏​۲۲،‏ ۲۳‏)‏ به علاوه ایمان بخشی از لباس رزمی است که هر مسیحی به آن نیاز دارد.‏ (‏اِفِسُسیان ۶:‏۱۶‏)‏ ایمان آنقدر به ما قدرت می‌دهد که کتاب مقدّس می‌گوید می‌توانیم ‹با آن بر دنیا پیروز شویم!‏› (‏۱یوحنا ۵:‏⁠۴‏)‏ ایمان به یَهُوَه،‏ پایه و اساس شجاعت است.‏ وقتی مطمئن باشید که یَهُوَه در مشکلات و سختی‌ها کمکتان می‌کند،‏ در هر شرایطی شجاع می‌مانید.‏ برای همین ما هم مثل رسولان عیسی،‏ در دعا از یَهُوَه می‌خواهیم که ایمانمان را بیشتر کند.‏—‏لوقا ۱۷:‏⁠۵‏.‏

‏«شجاع باشید!‏»‏

۱۰-‏۱۱.‏ چرا پولُس در نامه‌اش به مسیحیان اورشلیم،‏ به اهمیت شجاعت اشاره کرد؟‏

۱۰ عیسی پیشگویی کرده بود که اورشلیم نابود می‌شود.‏ چند سال قبل از تحقق این پیشگویی،‏ پولُس به مسیحیانی که در اورشلیم و اطراف آن زندگی می‌کردند نامه نوشت تا آن‌ها را برای روزهای تاریک و سختی که پیش رو داشتند،‏ آماده کند.‏ (‏لوقا ۱۹:‏​۴۱-‏۴۴؛‏ ۲۱:‏​۲۰-‏۲۴‏)‏ پولُس چطور به آن‌ها کمک کرد تا شجاع بمانند؟‏ او وعدهٔ یَهُوَه را به آن‌ها یادآوری کرد؛‏ وعده‌ای که در معرفی این کتاب هم به آن اشاره کردیم.‏ یَهُوَه قول داده بود:‏ «من هیچ وقت تو را ترک نخواهم کرد و هیچ وقت تو را تنها نخواهم گذاشت.‏» مسلّماً این وعده به آن مسیحیان قوّت قلب داد.‏ پولُس به آن‌ها گفت چون یَهُوَه چنین وعده‌ای به ما داده:‏ «با شجاعت تمام می‌توانیم بگوییم:‏ ‹یَهُوَه یاور من است،‏ پس ترسی ندارم.‏ انسان چه کار می‌تواند با من بکند؟‏›»—‏عبرانیان ۱۳:‏​۵،‏ ۶‏.‏

۱۱ ما از جزئیات نابودی اورشلیم در سال ۷۰ میلادی اطلاعات زیادی نداریم.‏ اما از یک موضوع مطمئنیم:‏ مسیحیان وفادار آن شهر به پند پولُس گوش کردند.‏ آن‌ها شجاعت به خرج دادند،‏ به موقع از دستورالعمل عیسی اطاعت کردند و ‹به کوهستان فرار کردند.‏›—‏لوقا ۲۱:‏​۲۰،‏ ۲۱‏.‏

۱۲.‏ الف)‏ چطور می‌توانید در شرایط سخت شجاع باشید؟‏ ب)‏ برادران و خواهرانمان در این روزهای آخر چطور شجاعت بی‌نظیری نشان داده‌اند؟‏ (‏کادر «‏نمونه‌هایی از شجاعت در دوران ما‏» را ببینید.‏)‏

۱۲ یَهُوَه به شما هم در سختی‌های زندگی شجاعت می‌دهد.‏ (‏حِزْقیال ۳۸:‏​۱،‏ ۲،‏ ۱۰-‏۱۲؛‏ مَتّی ۲۴:‏۲۱‏)‏ همیشه یادتان باشد که یَهُوَه قول داده در برابر شیطان و مردم شریر از ما محافظت کند.‏ (‏حِزْقیال ۳۸:‏​۱۹-‏۲۳؛‏ ۲تِسالونیکیان ۳:‏⁠۳‏)‏ یَهُوَه هیچ وقت کسانی را که دوستش دارند و به او ایمان دارند،‏ تنها نمی‌گذارد.‏ او همان چیزی را که به یوشَع گفت به ما هم می‌گوید:‏ «شجاع و بسیار قوی باش!‏» (‏یوشَع ۱:‏​۷،‏ ۹،‏ ۱۸‏)‏ گفتهٔ عیسی را ملکهٔ ذهنتان کنید.‏ او از ته دل به رسولانش گفت:‏ «شجاع باشید!‏» عیسی قول داده که در سختی‌ها روح‌القدس یَهُوَه را برای ما بفرستد.‏ او همیشه به قولش وفا می‌کند.‏ با کمک روح مقدّس یَهُوَه،‏ شجاعتمان بیشتر می‌شود و می‌توانیم بر هر مشکلی غلبه کنیم.‏ (‏یوحنا ۱۴:‏۲۶؛‏ ۱۵:‏​۲۶،‏ ۲۷؛‏ ۱۶:‏۳۳‏)‏ شک به دلتان راه ندهید،‏ شما می‌توانید شجاع باشید!‏

مجموعه تصاویر:‏ ۱)‏ برادران و خواهران با شجاعت در برابر مشکلات ایستادگی می‌کنند.‏ خواهر نوجوانی در کلاس ایستاده،‏ لبخند می‌زند و با اعتمادبه‌نفس کتاب درسی و بروشور «آیا حیات آفریده شده است؟‏» را در دستش گرفته.‏ ۲)‏ پدر و مادری در کمپ،‏ دست دخترشان را گرفته‌اند.‏ آن‌ها خوشحال هستند.‏ ۳)‏ برادری پشت میله‌های زندان است.‏ او لبخند بر لب دارد.‏

یَهُوَه به ما قول داده که در هر شرایطی که قرار بگیریم با روح‌القدسش به ما شجاعت بدهد تا پایدار بمانیم.‏

نمونه‌هایی از شجاعت در دوران ما

مارتین و گِرترود پُتزینگر

مارتین و گِرترود پُتزینگر.‏

مارتین و گِرترود مشغول خدمت تمام‌وقت بودند و از موعظه کنار هم لذّت می‌بردند.‏ فقط سه ماه و نیم از ازدواجشان می‌گذشت که رژیم نازی آلمان آن‌ها را از هم جدا کرد.‏ در سال ۱۹۳۶،‏ مارتین دستگیر شد و به اردوگاه کار اجباری داخائو فرستاده شد.‏ مدتی بعد گِرترود هم بازداشت شد.‏ آن‌ها ۹ سال زندانی بودند و برای مدت زیادی از حال هم خبر نداشتند.‏ مارتین حتی نمی‌دانست گِرترود زنده است یا نه،‏ گِرترود هم از شوهرش بی‌خبر بود.‏ با این حال،‏ هر دو مصمم بودند که به یَهُوَه وفادار بمانند.‏ مارتین به اردوگاه کار اجباری ماوت‌هاوزِن انتقال داده شد؛‏ اردوگاهی که به آزار و شکنجهٔ زندانیان معروف بود.‏ آنجا با بی‌رحمیِ تمام با مارتین رفتار شد.‏ گِرترود هم به سه سال و نیم حبس در انفرادی محکوم شد،‏ بعد به اردوگاه کار اجباری راونسبروک منتقل شد و چهار سال را آنجا گذراند.‏ وقتی جنگ تمام شد،‏ او تازه فهمید که شوهرش مارتین زنده است.‏ گِرترود به یک افسر ارتش التماس کرد و از او خواست که شوهرش را آزاد کند.‏ در نتیجه مارتین و ۱۰۰ شاهد دیگر که از اردوگاه وحشتناک ماوت‌هاوزِن جان سالم به در برده بودند،‏ آزاد شدند.‏ بعد از آن همه سال،‏ مارتین و گِرترود دوباره به هم رسیدند و در کنار هم به خدمت تمام‌وقت ادامه دادند.‏ آن‌ها بعد از مدتی به بیت‌ئیل در بروکلین،‏ ایالت نیویورک دعوت شدند.‏ آنجا برادر مارتین به عنوان عضو هیئت اداره‌کننده خدمت کرد.‏ او همیشه به برادران و خواهرانش می‌گفت:‏ «یکی از واجب‌ترین خصوصیات خادمان یَهُوَه شجاعت است!‏» برادر و خواهر پُتزینگر تا لحظهٔ مرگشان،‏ با شادی به یَهُوَه خدمت کردند و به او وفادار ماندند.‏

‏«یکی از واجب‌ترین خصوصیات خادمان یَهُوَه شجاعت است!‏»‏‏—‏مارتین پُتزینگر

والِنتینا گارنوسکایا

والِنتینا گارنوسکایا.‏

والِنتینا در بلاروس زندگی می‌کرد.‏ او در سال ۱۹۴۵ با شاهدان یَهُوَه آشنا شد.‏ در آن زمان والِنتینا تقریباً ۲۰ سالش بود.‏ او اولین بار حقیقت را از زبان یک برادر شنید و چیزی که یاد گرفت خیلی به دلش نشست.‏ آن برادر دو بار دیگر برای موعظه پیش والِنتینا برگشت؛‏ اما بعد از آن بازدیدها،‏ والِنتینا دیگر آن برادر را ندید.‏ در آن دوران،‏ به دلیل ممنوعیت فعالیت شاهدان یَهُوَه در بلاروس،‏ تماس با برادران سخت بود.‏ با این حال،‏ والِنتینا با شجاعت در مورد چیزهایی که یاد گرفته بود با دیگران صحبت می‌کرد.‏ به همین دلیل او بازداشت و به هشت سال زندان محکوم شد.‏ والِنتینا بلافاصله بعد از آزادی‌اش در سال ۱۹۵۳ دوباره موعظه را شروع کرد.‏ برای همین دوباره دستگیر شد و به بیش از ده سال زندان محکوم شد.‏ در یکی از زندان‌ها او با چند خواهر آشنا شد.‏ آن‌ها یک کتاب مقدّس داشتند و آن را از زندانبان‌ها مخفی کرده بودند.‏ یکی از خواهرها،‏ کتاب مقدّس را به والِنتینا نشان داد؛‏ والِنتینا،‏ بعد از صحبتی که سال‌ها پیش با آن برادر داشت،‏ دوباره کتاب مقدّس را دید.‏ او در سال ۱۹۶۷ از زندان آزاد شد،‏ تعمید گرفت و با شور و شوق موعظهٔ خبر خوش را شروع کرد.‏ اما سال ۱۹۶۹ دوباره زندانی شد.‏ این بار حکم او سه سال زندان بود.‏ با وجود مخالفت‌های زیاد،‏ والِنتینا تا زمان مرگش در سال ۲۰۰۱ از موعظه دست نکشید.‏ او در طول عمرش به ۴۴ نفر کمک کرد که حقیقت را یاد بگیرند.‏ او گفت:‏ «من برای خودم خانه‌ای نداشتم.‏ تمام دار و ندارم در یک چمدان بود.‏ اما همیشه در خدمتم به یَهُوَه شاد و قانع بودم.‏»‏

‏«من برای خودم خانه‌ای نداشتم.‏ تمام دار و ندارم در یک چمدان بود.‏ اما همیشه در خدمتم به یَهُوَه شاد و قانع بودم.‏»‏‏—‏والِنتینا گارنوسکایا

آلفردو فِرناندِز

آلفردو فِرناندِز.‏

آلفردو حدود ۱۹ سال داشت که در آرژانتین به خدمت سربازی خوانده شد.‏ اما وجدانش به او اجازه نمی‌داد که به سربازی برود یا حتی لباس خدمت تنش کند.‏ برای همین به جرم امتناع از خدمت،‏ به زندان افتاد.‏ در حبس،‏ مأموران زندان او را از لحاظ جسمی و روحی شکنجه می‌کردند؛‏ مثلاً بعضی وقت‌ها تهدید می‌کردند که قرار است او را بکشند.‏ با تمام این سختی‌ها،‏ آلفردو همچنان کتاب مقدّس را می‌خواند و از نکته‌هایی که یاد می‌گرفت یادداشت برمی‌داشت.‏ وقتی روز محاکمه‌اش رسید،‏ قاضی به او گفت که اگر فقط برای جلسهٔ دادگاه لباس سربازی بپوشد،‏ آزادش می‌کند.‏ آلفردو با قاطعیت پیشنهاد قاضی را رد کرد.‏ به این دلیل او را به زندان برگرداندند.‏ بعد آلفردو را تا حدّی شکنجه کردند که شدیداً مریض شد و پزشک زندان از او قطع امید کرد.‏ وقتی آلفردو فهمید پایان عمرش نزدیک است برای خانواده‌اش نامه نوشت.‏ او نامه‌اش را این طور شروع کرد:‏ «خانوادهٔ عزیزم،‏ دلم نمی‌خواست برایتان نامهٔ خداحافظی بنویسم،‏ ولی ظاهراً چارهٔ دیگری ندارم.‏» او از خانواده‌اش تشکر کرد که طی حبسش از او پشتیبانی و حمایت کرده بودند.‏ او نوشت:‏ «من بی‌نهایت از یَهُوَه،‏ خدای پرمهرمان قدردانم که چنین خانواده‌ای به من داده .‏ .‏ .‏ می‌دانم که موقع خواندن این نامه چقدر غصه‌دار و غمگین می‌شوید.‏ اما از شما خواهش می‌کنم که شجاع باشید و اجازه ندهید بار سنگین غم شما را از پا در آورد.‏ یَهُوَه از طریق کلامش می‌تواند به طور مداوم به شما دلگرمی و تسلّی دهد .‏ .‏ .‏ فراموش نکنید که مرگ موقتی است.‏ امیدوارم خاطراتی که از من دارید و وفاداری من تا پای مرگ،‏ شما را تشویق کند تا شجاع و محکم بمانید.‏» آلفردو در ۲۱ سالگی،‏ بعد از سه سال زندان،‏ در سال ۱۹۸۲ جانش را از دست داد.‏ او تا لحظهٔ مرگ وفادار ماند.‏

‏«از شما خواهش می‌کنم که شجاع باشید و اجازه ندهید بار سنگین غم شما را از پا در آورد.‏»‏‏—‏آلفردو فِرناندِز

کارِن اُهم

کارِن و راینِر اُهم.‏

کارِن دختر اجتماعی و شادی بود و از دوران بچگی به یَهُوَه خدمت می‌کرد.‏ او از خدمت پیشگامی لذّت می‌برد و بعد از ازدواجش،‏ همراه شوهرش راینِر،‏ در دفتر شعبهٔ آمریکا شروع به خدمت کرد.‏ اما وقتی تقریباً ۵۵ سالش بود فهمید که به اسکلروز جانبی آمیوتروفیک (ALS) دچار است.‏ این بیماری باعث از بین رفتن سلول‌های عصبی می‌شود،‏ در نتیجه بیمار به تدریج کنترل عضلاتش را از دست می‌دهد،‏ فلج می‌شود و در نهایت می‌میرد.‏ از وقتی که کارِن خبردار شد که بیماری‌اش قابل درمان نیست تصمیم گرفت که از هر لحظهٔ عمرش به بهترین شکل استفاده کند و روحیهٔ مثبتش را از دست ندهد.‏ او در حالی که سعی می‌کرد خودش را با شرایط جدید زندگی وفق دهد،‏ تا جایی که می‌توانست غرق مطالعهٔ شخصی و موعظه کردن شد.‏ وقتی کارِن توانایی صحبت کردن را از دست داد،‏ یاد گرفت که برای برقراری ارتباط از یک نرم‌افزار کامپیوتری استفاده کند؛‏ نرم‌افزاری که با دنبال کردن حرکات چشم،‏ کلمات را روی صفحهٔ کامپیوتر می‌نویسد.‏ مسلّماً این کار برای او سخت و خسته‌کننده بود،‏ اما او از این طریق برای جلسات جماعت جواب‌هایی آماده می‌کرد و برای اعلام خبر خوش نامه می‌نوشت.‏ یکی از خواهرانی که از او پرستاری می‌کرد می‌گوید:‏ «هیچ‌وقت نشنیدیم که او بگویید،‏ ‹چرا این بلا سر من آمد؟‏› دو هفته قبل از مرگش،‏ کارِن به یکی از بازدیدهایم نامه نوشت و گفت:‏ ‹اگر نیاز داری با کسی درد و دل کنی،‏ روی من حساب کن.‏›» پرستاری دیگر می‌گوید:‏ «کارِن هیچ‌وقت بابت بیماری‌ای که داشت گریه نکرد.‏ او می‌دانست که یَهُوَه از خواب مرگ بیدارش می‌کند،‏ و آن موقع سالم و کامل خواهد بود.‏» اوایل بیماری‌اش،‏ خواهر دوقلوی کارِن از او پرسید:‏ «چه چیزی به تو اینقدر شجاعت می‌دهد؟‏» کارِن جواب داد:‏ «یَهُوَه واقعاً قدرتی که لازم دارم را به من می‌دهد.‏» کارِن تا آخرین لحظهٔ زندگی‌اش از یَهُوَه قدرت گرفت.‏ بعد از مرگ کارِن،‏ شوهرش نامه‌هایی را که کارِن برای تشکر،‏ تسلّی و تشویق خانواده و دوستانش نوشته بود،‏ به دستشان رساند.‏

‏«یَهُوَه واقعاً قدرتی که لازم دارم را به من می‌دهد.‏»‏‏—‏کارِن اُهم

۱۳.‏ چه چیزی به شما انگیزه می‌دهد که در این روزهای آخر شجاع بمانید؟‏

۱۳ روزی را تصوّر کنید که در چهارگوشهٔ زمین صلح برقرار می‌شود.‏ زمانی که یَهُوَه کسانی را که در حافظه‌اش زنده‌اند رستاخیز می‌دهد.‏ روزی که مردان و زنان شجاعی که سرگذشتشان را در این کتاب خواندیم،‏ از نزدیک می‌بینیم و با انسان‌های شجاع دیگری هم آشنا می‌شویم!‏ کسانی که در دنیای شیطان سختی‌های زیادی کشیدند و تا پای مرگ به یَهُوَه وفادار ماندند.‏ وقتی از خواب مرگ بیدار شوند،‏ آیا فکر می‌کنید از این که به یَهُوَه خدمت کرده‌اند،‏ پشیمانند؟‏ البته که نه!‏ شما چطور؟‏ وقتی شانه به شانهٔ آن عزیزان زمین را به بهشت تبدیل می‌کنید،‏ آیا از این که در روزهای آخر با شجاعت،‏ عشق و وفاداری به یَهُوَه خدمت کردید،‏ پشیمان خواهید بود؟‏ قطعاً نه!‏ پس عزمتان را جزم کنید و تا آخر شجاع بمانید.‏ مطمئن باشید که تا ابد از تصمیمی که گرفته‌اید راضی و خوشحال خواهید بود.‏

برادران و خواهران و بچه‌ها در بهشت از زندگی لذّت می‌برند.‏ بعضی‌ها با زرافه‌ها بازی می‌کنند و بعضی ها سرگرم درست کردن پیتزا و صحبت با همدیگرند.‏ عده‌ای هم ساز می‌زنند.‏
    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی