کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • بیدا۰۳ ۲۲/‏۱۲
  • سبک لباس پوشیدن مانعی بر سر راهم بود

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • سبک لباس پوشیدن مانعی بر سر راهم بود
  • بیدار شوید!‏ ۲۰۰۳
  • عنوان‌های فرعی
  • مطالب مشابه
  • ازدواج و تشکیل خانواده
  • تجربه‌ای در زندان
  • در جستجوی دین حقیقی
  • چگونه متقاعد شدم
  • عمل هماهنگ با آنچه می‌آموختیم
  • مسئولیت‌هایی که همه از آن لذّت بردیم
  • شناخت دین درست مسئولیت به همراه می‌آورد
    برج دیده‌بانی ۱۹۹۴
  • کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
    برج دیده‌بانی:‏ کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
  • کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد
    برج دیده‌بانی:‏ مقالاتی از برج دیده‌بانی انگلیسی چاپ سال ۲۰۱۱
بیدار شوید!‏ ۲۰۰۳
بیدا۰۳ ۲۲/‏۱۲

سبک لباس پوشیدن مانعی بر سر راهم بود

از زبان آیلین برومبا

من در کلیسایی به نام ‹برادران باپتیست آلمانی قدیم› یا ‹برادران قدیم› پرورش یافتم.‏ این مذهب مشابه مذهب آمیش و منونیت است.‏ جنبش مذهبی برادران باپتیست که در سال ۱۷۰۸ آغاز شد از جمله مذاهبی بود که با هدف بیداری روحانی تشکیل شد که زهدباوری نامیده می‌شود.‏ در «دایرة‌المعارف ادیان»‏a در مورد مشخصهٔ اعتقادی زهدباوران گفته شده که از دید آنان جامعهٔ بشری نیاز به انجیل مسیح دارد.‏ این نگرش در کشورهای مختلف فعالیت موفقیت‌آمیز میسیونری را به دنبال داشت.‏

در سال ۱۷۱۹ گروهی کوچک به رهبری آلکساندر مَک به منطقه‌ای در آمریکا که امروزه ایالت پنسیلوانیاست،‏ آمدند.‏ از این گروه شاخه‌های مختلف مذهبی به وجود آمد که هر یک تعالیم آلکساندر مَک را به شکلی متفاوت تفسیر می‌کردند.‏ کلیسای کوچک ما ۵۰ عضو داشت.‏ در کلیسای ما بیش از هر چیز به خواندن کتاب مقدّس و رعایت دقیق تصمیمات تصویب‌شدهٔ اعضای کلیسا اهمیت داده می‌شد.‏

در خانوادهٔ من،‏ حداقل دو نسل پیش از من پیرو این مذهب و سبک زندگی بودند.‏ من در سیزده‌سالگی به این کلیسا پیوستم و تعمید گرفتم.‏ به خاطر تربیت و آموزشی که با آن بزرگ شده بودم،‏ استفاده از اتومبیل،‏ تراکتور،‏ تلفن،‏ حتی رادیو یا هر اختراع برقی دیگر را نادرست می‌دانستم.‏ زنان ما لباسی ساده می‌پوشیدند،‏ موهایشان را کوتاه نمی‌کردند و همیشه پوششی بر سر داشتند.‏ مردان ریش می‌گذاشتند.‏ از دید ما ‹تعلّق نداشتن به دنیا› پرهیز از لباس‌های امروزی،‏ آرایش،‏ یا زیورآلات را نیز در بر می‌گرفت.‏ چون آن را گناه‌آلود و نشانهٔ تکبّر می‌دانستیم.‏

آموخته بودیم که برای کتاب مقدّس ارزش و احترام عمیق قائل شویم و آن را خوراک روحانی‌مان بدانیم.‏ صبح‌ها پیش از صبحانه،‏ کل خانواده در اتاق نشیمن جمع می‌شدیم،‏ پدرم فصلی از کتاب مقدّس را می‌خواند و آن را توضیح می‌داد.‏ در آخر همه زانو می‌زدیم و به دعای پدر گوش می‌دادیم.‏ بعد از آن مادرم دعای نمونهٔ عیسی را می‌خواند.‏ این مراسم صبحگاهی برایم خیلی لذّت‌بخش بود،‏ چون زمانی بود که همهٔ خانواده دور هم بودیم و تمرکزمان بر موضوعاتی روحانی بود.‏

ما در مزرعه‌ای نزدیک شهر دِلفی،‏ در ایالت ایندیانای آمریکا زندگی می‌کردیم.‏ در مزارع محصولات مختلفی کشت می‌کردیم.‏ محصولاتمان را با اسب و کالسکه به شهر می‌بردیم و در کنار خیابان یا خانه‌به‌خانه آن‌ها را به مردم می‌فروختیم.‏ معتقد بودیم کار سخت بخشی از خدمت به خداست.‏ پس در طول هفته سخت کار می‌کردیم،‏ به جز یکشنبه‌ها که باید از ‹کارهای روزمره دست می‌کشیدیم.‏› البته گاه به دلیل مشغولیت و کار سخت در مزرعه نمی‌توانستیم آن طور که باید به امور روحانی بپردازیم.‏

ازدواج و تشکیل خانواده

در سال ۱۹۶۳ هفده‌ساله بودم که با جیمز یکی از همکیشانم ازدواج کردم،‏ در خانوادهٔ او حتی سه نسل پیش از او پیرو همین کلیسا بودند.‏ خدمت به خدا خواست قلبی هر دویمان بود و معتقد بودیم،‏ کلیسای ما تنها کلیسای حقیقی است.‏

تا سال ۱۹۷۵ شش فرزند داشتیم و هشت سال پس از آن آخرین فرزندمان به دنیا آمد.‏ از میان هفت فرزندم فقط ربکا،‏ فرزند دوممان دختر است.‏ سخت کار می‌کردیم،‏ کم خرج می‌کردیم و ساده زندگی می‌کردیم.‏ سعی می‌کردیم همان اصول کتاب مقدّس را که از پدرمادر و دیگر اعضای کلیسایمان یاد گرفته بودیم،‏ به فرزندانمان نیز آموزش دهیم.‏

از دید کلیسای برادران قدیم ظاهر و شیوهٔ لباس پوشیدن بسیار اهمیت داشت.‏ چون طبعاً نمی‌توان از دل کسی آگاه بود،‏ بر این عقیده بودیم که ظاهر شخص نشانگر این است که در دلش چه می‌گذرد.‏ پس اگر عضوی از کلیسا بیش از حد معمول موهایش را آرایش می‌کرد،‏ برایمان نشانه‌ای از تکبّر و جلب توجه بود.‏ اگر نقش روی لباس‌های ساده‌ای که می‌پوشیدیم بزرگ بود،‏ به چشم می‌خورد و آن را نیز نشانهٔ تکبّر می‌دانستیم.‏ گاه این موضوعات برایمان،‏ پررنگ‌تر از تعالیم کتاب مقدّس می‌شد.‏

تجربه‌ای در زندان

اواخر دههٔ ۱۹۶۰ برادرشوهرم،‏ جسی که مثل شوهرم با تعلیمات کلیسای برادران قدیم بزرگ شده بود،‏ به دلیل امتناع از شرکت در خدمت سربازی به زندان انداخته شد.‏ جسی در زندان با شاهدان یَهُوَه آشنا شد.‏ آنان نیز جنگ و خدمت سربازی را خلاف اصول کتاب مقدّس می‌دانستند.‏ (‏اِشَعْیا ۲:‏۴؛‏ مَتّی ۲۶:‏۵۲‏)‏ جسی در زندان با شاهدان یَهُوَه در مورد کتاب مقدّس گفتگوهای بسیار داشت و با رفتار و خصوصیات آنان از نزدیک آشنا شد.‏ بعد از مطالعهٔ کتاب مقدّس او به عنوان شاهد یَهُوَه تعمید گرفت که باعث نارضایتی و رنجش همهٔ ما شد.‏

جسی با جیمز،‏ شوهرم در مورد مطالبی که یاد گرفته بود صحبت کرد.‏ همین طور ترتیبی داد که جیمز مرتب مجلّات برج دیده‌بانی و بیدار شوید!‏ را دریافت کند.‏ خواندن این مجلّات علاقهٔ جیمز را به کتاب مقدّس بیشتر کرد.‏ جیمز همیشه دوست داشت خدا را خدمت کند،‏ اما اغلب احساس نمی‌کرد آن طور که باید به خدا نزدیک است.‏ برای همین هر چه که او را به خدا نزدیک می‌کرد،‏ برایش ارزش داشت.‏

کلیسای ما مذهب آمیش‌ها و منونیت‌ها را قبول نداشت و آنان را دنیوی می‌دانست،‏ با این حال پیران کلیسایمان ما را به خواندن نشریات آنان ترغیب می‌کردند.‏ اما پدرم که نسبت به شاهدان یَهُوَه پیش‌داوری و دیدی بسیار منفی داشت می‌گفت مجلّات برج دیده‌بانی و بیدار شوید!‏ را به هیچ وجه نباید بخوانیم.‏ برای همین وقتی دیدم جیمز این نشریات را می‌خواند نگران شدم و ترسیدم که مبادا به تعالیم نادرست روی آورد.‏

البته مدتها بود که جیمز برخی تعالیم کلیسایمان را زیر سؤال برده بود چون به نظرش هماهنگ با کتاب مقدّس نبود،‏ به خصوص این تعلیم که کار کردن در روز یکشنبه گناه است.‏ مثلاً کلیسا تعلیم می‌داد که روز یکشنبه می‌توان به حیوانات آب داد،‏ اما نمی‌توان گیاهان هرز را چید.‏ پیران کلیسا نتوانستند آیه‌ای از کتاب مقدّس بیاورند که این قانون را تأیید کند.‏ به مرور در دل من نیز شک و تردیدهایی به چنین تعالیمی به وجود آمد.‏

از آنجا که مدتها بر این باور بودیم که تنها کلیسای ما مورد قبول خداست و می‌دانستیم که اگر از آن بیرون آییم چه چیز در انتظارمان است ترک آن برایمان خیلی سخت بود.‏ از سوی دیگر ماندن در مذهبی که به نظرمان کاملاً مطابق تعالیم کتاب مقدّس نبود نیز وجدانمان را آزار می‌داد.‏ در نهایت سال ۱۹۸۳ در نامه‌ای دلایل ترکمان را از کلیسا نوشتیم و خواستیم که آن نامه در جماعت خوانده شود.‏ پس از کلیسا و جماعت اخراج شدیم.‏

در جستجوی دین حقیقی

پس از آن دیگر در جستجوی دین حقیقی بودیم.‏ به دنبال دینی بودیم که اعضای آن خود به آنچه تعلیم می‌دهند،‏ عمل کنند.‏ برایمان مسلّم بود مذهبی که اعضایش در جنگ شرکت کنند،‏ دین حقیقی نیست.‏ هنوز معتقد بودیم ساده‌زیستی و پوشیدن لباس‌های ساده و بی‌پیرایه نشانهٔ دین حقیقی است،‏ چون غیر از این نشان از تعلّق به دنیا دارد و نمی‌تواند دین حقیقی باشد.‏ از سال ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ در آمریکا سفر می‌کردیم،‏ کلیساها و مذاهب را یکی پس از دیگری بررسی می‌کردیم،‏ از جمله منونیت‌ها و کوئیکرها و دیگر مذاهبی که به ساده‌زیستی معتقد بودند.‏

طی آن دوران شاهدان یَهُوَه به مزرعهٔ ما،‏ نزدیک شهر کمدون در ایالت ایندیانا آمدند.‏ از آنان خواستیم برای صحبت با ما فقط از ترجمهٔ کینگ جیمز استفاده کنند.‏ من به نظر شاهدان نسبت به جنگ احترام می‌گذاشتم.‏ اما نِشستن پای صحبتشان برایم سخت بود،‏ چون آن گونه که باید به ظاهر ساده و لباس پوشیدن ساده اهمیت نمی‌دادند و از دید من این کار لازمهٔ جدا بودن از دنیا و نشانهٔ دین حقیقی بود و هر کس مثل ما ظاهری ساده نداشت برای جلب توجه و نشانهٔ تکبّر بود.‏ معتقد بودم دارایی و داشتن چیزهای مختلف شخص را متکبّر می‌کند.‏

جیمز به جلسات شاهدان یَهُوَه رفت و چند تا از پسرانمان را هم با خودش برد.‏ این مرا ناراحت کرد.‏ مرا هم ترغیب کرد که با او بروم،‏ اما تمایلی نشان ندادم.‏ یک روز چون خودش تحت تأثیر رفتار شاهدان قرار گرفته بود،‏ گفت:‏ «اگر با تعالیم آنان موافق نیستی فقط برای دیدن رفتارشان به جلساتشان بیا.‏»‏

بالاخره روزی تصمیم گرفتم با او برم،‏ اما خیلی محتاط بودم.‏ من با لباس خاص خودم و کلاه به سالن جماعت وارد شدم،‏ پسرانمان هم با همان لباس‌های ساده و حتی بعضی پابرهنه آمدند.‏ با این حال اعضای جماعت پیش ما می‌آمدند و رفتاری پرمهر با ما داشتند.‏ با خودم گفتم،‏ ‹ما با آن‌ها فرق داریم با این حال آن‌ها ما را می‌پذیرند.‏›‏

رفتار پرمهرشان مرا تحت تأثیر قرار داد،‏ اما هنوز فقط قصدم تماشا و نظارهٔ آنان بود.‏ در جلسات موقع خواندن سرود نمی‌ایستادم و سرود نمی‌خواندم.‏ سرود هم نمی‌خواندم.‏ بعد از جلسه پرسش‌هایم را به آن‌ها شلیک کردم یکی پس از دیگری،‏ در مورد بعضی آیات یا موضوعاتی که فکر می‌کردم آنان در اشتباهند سؤال کردم.‏ با این که چندان با درایت عمل نکردم،‏ از هر کسی سؤال می‌کردم علاقه و توجهی واقعی به من نشان می‌داد.‏ این هم برایم جالب بود که فرقی نمی‌کرد از چه کسی سؤال کنم همه جواب‌هایشان هماهنگ بود.‏ گاه جواب‌ها را برایم یادداشت می‌کردند که خیلی کمکم می‌کرد،‏ چون می‌توانستم آن مطالب را خودم مطالعه و بررسی کنم.‏

در تابستان ۱۹۸۵ کل خانواده به یکی از کنگره‌های شاهدان یَهُوَه در ممفیس،‏ تنسی رفتیم تا فقط نظاره‌گر باشیم.‏ جیمز هنوز ریش داشت و ما هم لباس‌های سادهٔ مخصوص خودمان را پوشیده بودیم.‏ بعد از هر قسمت برنامه،‏ لحظه‌ای نبود که کسی پیش ما نیاید.‏ با محبت و مهر و توجه پذیرای ما بودند و این ما را تحت تأثیر قرار داد.‏ اتحاد آنان نیز برایمان جالب بود،‏ چون در هر کجا به هر جلسه‌ای که می‌رفتیم تعالیم یکسان بود.‏

جیمز تحت تأثیر علاقه و توجهی که شاهدان به ما نشان داده بودند،‏ مطالعهٔ کتاب مقدّس را شروع کرد.‏ همه چیز را موشکافانه سؤال می‌کرد و می‌خواست در مورد درستی هر چه یاد می‌گرفت،‏ اطمینان کامل داشته باشد.‏ (‏اعمال ۱۷:‏۱۱؛‏ ۱تِسالونیکیان ۵:‏۲۱‏)‏ جیمز می‌گفت حقیقت را پیدا کرده است.‏ اما من هنوز تردید داشتم.‏ می‌خواستم آنچه درست است انجام دهم،‏ اما نمی‌خواستم آنگونه ساده‌زیستی را ترک کنم،‏ امروزی و مدرن شوم و «دنیایی» محسوب شوم.‏ اولین باری که موافقت کردم سر یکی از جلسات مطالعهٔ کتاب مقدّس بنشینم،‏ ترجمهٔ کینگ جیمز روی زانویم بود و ترجمهٔ دنیای جدید که ترجمهٔ به‌روزتری بود در کنارم.‏ هر آیه را در هر دو ترجمه نگاه می‌کردم تا گمراه نشوم.‏

چگونه متقاعد شدم

حین مطالعهٔ کتاب مقدّس با شاهدان یَهُوَه آموختم که پدر آسمانی ما یک خداست،‏ نه سه خدا در یک خدا،‏ و این که انسان روحی ندارد که پس از مرگ به زندگی ادامه دهد.‏ (‏پیدایش ۲:‏۷؛‏ تَثنیه ۶:‏۴؛‏ حِزْقیال ۱۸:‏۴؛‏ ۱قُرِنتیان ۸:‏۵،‏ ۶‏)‏ همین طور این که جهنّم محلّی با آتش و شکنجه نیست و مردگان هیچ نمی‌دانند و به جایی که گور همهٔ انسان‌هاست می‌روند.‏ (‏ایّوب ۱۴:‏۱۳؛‏ مزمور ۱۶:‏۱۰؛‏ جامعه ۹:‏۵،‏ ۱۰؛‏ اعمال ۲:‏۳۱‏)‏ دانستن حقیقت در مورد جهنّم نقطهٔ عطفی برایم بود چون کلیسایی که سابق به آن تعلّق داشتم،‏ در مورد معنی و مفهوم آن به توافق نرسیده بودند.‏

اما هنوز با خودم فکر می‌کردم چطور ممکن است شاهدان دین حقیقی باشند،‏ چون از دید من شیوهٔ زندگی‌شان دنیوی بود.‏ آنان آن ساده‌زیستی که من برای یک مسیحی ضروری می‌دانستم دنبال نمی‌کردند.‏ در عین حال می‌دانستم که از فرمان عیسی برای موعظهٔ خبر خوش پادشاهی خدا به مردم اطاعت می‌کنند.‏ گیج شده بودم!‏—‏مَتّی ۲۴:‏۱۴؛‏ ۲۸:‏۱۹،‏ ۲۰‏.‏

در این سردرگمی‌ها محبت شاهدان بود که به من کمک کرد به مطالعه و بررسی ادامه دهم.‏ تمامی جماعت به خانوادهٔ ما علاقه و توجه نشان می‌دادند.‏ اعضای مختلف جماعت پیش ما می‌آمدند،‏ به بهانهٔ آوردن شیر و تخم‌مرغ به ما سر می‌زدند،‏ به نظرمان واقعاً مهربان بودند.‏ فقط چون یک نفر از میان شاهدان با ما کتاب مقدّس را مطالعه می‌کرد،‏ باعث نمی‌شد دیگران پیش ما نیایند.‏ بلکه هر زمان که نزدیک خانهٔ ما بودند،‏ سری به ما می‌زدند.‏ ما به این فرصت‌ها نیاز داشتیم که بیشتر با شاهدان یَهُوَه آشنا شویم و بابت محبت و علاقهٔ خالصانه‌شان قدردان بودیم.‏

این محبت فقط به جماعت نزدیک خانه‌مان محدود نمی‌شد.‏ همچنان که هنوز شیوهٔ لباس پوشیدن و ظاهر شاهدان برایم مسئله بود،‏ یکی از شاهدان از جماعتی دیگر به نام کِی بریگز به دیدار من آمد.‏ او دوست داشت ساده لباس بپوشد و آرایش نکند این تصمیم شخصی او بود.‏ با او احساس راحتی می‌کردم و گفتگو با او برایم آسان‌تر بود.‏ یک روز لوئیس فلورا که خودش نیز پیش‌تر به یکی از مذاهبی تعلّق داشت که به ساده‌زیستی و ساده لباس پوشیدن اهمیت می‌دادند پیش من آمد.‏ او مشکل مرا درک کرد و برایم نامه‌ای ده‌صفحه‌ای نوشت تا آرامش یابم.‏ محبت او مرا منقلب کرد و نامه‌اش را بارها و بارها خواندم.‏

از یکی از سرپرستان سیّار،‏ برادر اودل خواستم که آیات اِشَعْیا ۳:‏۱۸-‏۲۳ و اول پِطرُس ۳:‏۳،‏ ۴ را برایم توضیح دهد.‏ از او پرسیدم:‏ ‹آیا این آیات به این معنی نیست که ما باید لباسی ساده بپوشیم؟‏› در جواب گفت:‏ ‹آیا گذاشتن کلاه بر سر مشکلی دارد،‏ یا بافتن موی سر خطاست؟‏› در کلیسای «برادران قدیم» ما موهای دختران کوچک را می‌بافتیم و زنان کلاهی پارچه‌ای بر سر می‌گذاشتند.‏ متوجه ناهماهنگ بودن طرز فکرم شدم و صبر و رفتار پرمهر آن مرد نیز مرا تحت تأثیر قرار داد.‏

به تدریج بیشتر و بیشتر متقاعد می‌شدم،‏ اما هنوز این که زنان موهای سرشان را کوتاه می‌کردند مرا ناراحت می‌کرد.‏ پیران جماعت برایم دلیل می‌آوردند که موهای بعضی تا حدّی معین رشد می‌کند و بعضی دیگر موهایشان بلند می‌شود،‏ آیا موی یکی از موی دیگری بهتر است؟‏ آنان به من کمک کردند که بهتر نقش وجدان را در انتخاب لباس و ظاهر درک کنم و مطالبی هم برای مطالعه به من دادند.‏

عمل هماهنگ با آنچه می‌آموختیم

ما به دنبال ثمرات خوب و نیکو بودیم و آن را پیدا کردیم.‏ عیسی گفته:‏ «به این طریق است که همه خواهند دانست،‏ شاگردان من هستید—‏اگر به یکدیگر محبت کنید.‏» (‏یوحنا ۱۳:‏۳۵‏)‏ از این اطمینان داشتیم که شاهدان یَهُوَه محبت واقعی نشان می‌دهند.‏ آن زمان دوران سردرگمی برای دو فرزند اولمان،‏ ناتان و ربکا بود چون آنان نیز کلیسای برادران قدیم را پذیرفته بودند و آنجا تعمید گرفته بودند.‏ به تدریج آنان نیز جذب تعالیم کتاب مقدّس که ما به آنان می‌گفتیم و همین طور محبت شاهدان یَهُوَه شدند.‏

مثلاً ربکا همیشه دوست داشت رابطه‌ای نزدیک با خدا داشته باشد.‏ وقتی فهمید خدا اعمال ما یا آیندهٔ ما را از قبل مقدّر نکرده است،‏ دعا کردن به خدا برایش آسان‌تر شد.‏ همچنین به خدا نزدیک‌تر شد وقتی فهمید تعلیم پر رمز و راز خدای‌سه‌گانه مطابق کتاب مقدّس نیست و خدا یک شخص واقعی است که می‌توان رابطه‌ای نزدیک و صمیمی با او برقرار کرد.‏ (‏اِفِسُسیان ۵:‏۱‏)‏ همین طور خوشحال بود وقتی فهمید نیازی نیست حین دعا خدا را با کلماتی رسمی و قدیمی مخاطب قرار دهد.‏ آموختن آنچه خدا برای دعا کردن از ما می‌خواهد و خواست او برای انسان‌ها که تا ابد در بهشتی بر روی زمین زندگی کنند،‏ به ربکا کمک کرد رابطه‌ای نزدیک‌تر با آفریدگارش ایجاد کند.‏—‏مزمور ۳۷:‏۲۹؛‏ مکاشفه ۲۱:‏۳،‏ ۴‏.‏

مسئولیت‌هایی که همه از آن لذّت بردیم

در تابستان ۱۹۸۷ من و جیمز و پنج فرزند اولمان،‏ ناتان،‏ ربکا،‏ جورج،‏ دانیال و جان به عنوان شاهد یَهُوَه تعمید گرفتیم.‏ هارلی،‏ سال ۱۹۸۹ و سایمون،‏ سال ۱۹۹۴ تعمید گرفت.‏ تمام خانواده خود را وقف فعالیتی کرده‌اند که عیسی مسیح به پیروانش سپرده،‏ یعنی اعلام خبر خوش پادشاهی خدا به مردم.‏

پنج پسرمان،‏ ناتان،‏ جورج،‏ دانیال،‏ جان و هارلی و همین طور دخترمان ربکا در دفتر شعبهٔ شاهدان یَهُوَه در آمریکا خدمت کردند.‏ جورج بعد از ۱۴ سال هنوز آنجا کار می‌کند و سایمون نیز که سال ۲۰۰۱ مدرسه‌اش را به پایان رساند،‏ اخیراً خدمتش را در دفتر شعبه شروع کرده است.‏ تمامی پسرانمان یا پیر جماعت هستند یا خادم.‏ شوهرم در جماعت تاییر،‏ در میزوری پیر جماعت است و من در خدمت موعظه فعالم.‏

الآن سه نوه داریم،‏ جسیکا،‏ لاتیشا و کیلیب و خوشحالیم که پدرمادرشان عشق به یَهُوَه را در دل آنان جای می‌دهند.‏ خیلی خوشحالیم که یَهُوَه ما را به سمت خود کشید و به ما کمک کرد،‏ پرستندگانش را با محبتی که نشان دادند و از او نشأت می‌گیرد،‏ تشخیص دهیم.‏

همیشه به کسانی فکر می‌کنیم که از صمیم دل خواهان خشنود کردن خدا و انجام خواست او هستند،‏ اما وجدانشان به جای این که بر مبنای کتاب مقدّس تربیت شود،‏ تحت تأثیر محیط اطرافشان شکل گرفته و تربیت شده است.‏ از صمیم دل امیدواریم که آنان هم شادی خانه‌به‌خانه پیش مردم رفتن را تجربه کنند،‏ البته نه برای فروش محصولات،‏ بلکه برای رساندن خبر خوش پادشاهی خدا و برکاتش به مردم.‏ وقتی به صبر و محبتی فکر می‌کنم که آنان که نام یَهُوَه را بر خود دارند به ما نشان دادند،‏ دلم از قدردانی لبریز و چشمانم از اشک شادی پر می‌شود.‏

‏[پاورقی]‏

a مأخذ انگلیسی.‏

‏[تصویر]‏

حدود هفت‌سالگی و جوانی من

‏[تصویر]‏

جیمز،‏ جورج،‏ هارلی و سایمون در لباس‌های ساده‌شان

‏[تصویر]‏

من در حال آوردن محصول به بازار،‏ عکسی که در روزنامهٔ محلّی چاپ شده بود

‏[صاحب امتیاز]‏

Lafayette, Indiana ‏,Journal and Courier

‏[تصویر]‏

کل خانواده‌ام امروز

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی