کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج اعمال ۱:‏۱-‏۲۸:‏۳۱
  • اعمال رسولان

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • اعمال رسولان
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
اعمال رسولان

اعمال رسولان

۱ دوست عزیزم تِئوفیلوس،‏ من در کتاب اول دربارهٔ تمام کارها و تعالیم عیسی برایت نوشتم.‏+ ۲ همین طور برایت نوشتم که او بعد از این که دستورات لازم را تحت هدایت روح‌القدس به رسولانی که انتخاب کرده بود داد،‏+ چطور به آسمان بالا برده شد.‏+ ۳ او بعد از مرگ زجرآورش،‏ بارها خودش را به آن‌ها نشان داد و از راه‌های مختلف* ثابت کرد که واقعاً زنده شده است.‏+ آن‌ها او را طی ۴۰ روز دیدند و هر دفعه که او به آن‌ها ظاهر می‌شد،‏ در مورد پادشاهی خدا صحبت می‌کرد.‏+ ۴ در یکی از این دیدارها،‏ عیسی این دستور را به آن‌ها داد:‏ «شهر اورشلیم را ترک نکنید،‏+ بلکه منتظر چیزی باشید که پدر وعده‌اش را داده + و من هم درباره‌اش با شما صحبت کرده‌ام.‏ ۵ یحیی شما را با آب تعمید داد،‏ ولی تا چند روز دیگر شما با روح‌القدس تعمید می‌گیرید.‏»‏+

۶ وقتی همه دور هم جمع شده بودند،‏ از عیسی پرسیدند:‏ «سَرور!‏ آیا الآن وقت آن است که سلطنت را دوباره به اسرائیل برگردانی؟‏»‏+ ۷ عیسی در جوابشان گفت:‏ «لزومی ندارد شما از تاریخ‌ها و زمان‌هایی باخبر شوید که فقط پدر حق دارد آن‌ها را تعیین کند.‏+ ۸ اما وقتی روح‌القدس به شما داده شود،‏ قدرت می‌گیرید + که در اورشلیم،‏+ در سراسر یهودیه و سامره + و تا دورافتاده‌ترین جاهای زمین + شاهدان من باشید.‏»‏+ ۹ عیسی بعد از این که این‌ها را گفت،‏ جلوی چشمان آن‌ها به طرف آسمان بالا برده شد و ابری او را پوشاند و دیگر نتوانستند او را ببینند.‏+ ۱۰ وقتی عیسی بالا می‌رفت و آن‌ها هنوز به آسمان خیره شده بودند،‏ ناگهان دو مرد سفیدپوش + کنارشان ظاهر شدند.‏ ۱۱ آن دو مرد گفتند:‏ «ای مردان جلیلی،‏ چرا اینجا ایستاده‌اید و به آسمان خیره شده‌اید؟‏ همین عیسی که از پیش شما به آسمان بالا برده شد،‏ به همین طریقی که دیدید به آسمان رفت،‏ دوباره برمی‌گردد.‏»‏

۱۲ بعد،‏ آن‌ها از کوه زیتون که فقط حدود یک کیلومتر* با اورشلیم فاصله داشت،‏ به اورشلیم برگشتند.‏+ ۱۳ وقتی به آنجا رسیدند،‏ به بالاخانه‌ای که محل اقامتشان بود رفتند.‏ پِطرُس،‏ یوحنا،‏ یعقوب،‏ آندریاس،‏ فیلیپُس،‏ توما،‏ بَرتولُما،‏ مَتّی،‏ یعقوب (‏پسر حَلفای)‏،‏ شَمعونِ غیور و یهودا (‏پسر یعقوب)‏ آنجا بودند.‏+ ۱۴ برادران عیسی و چند زن از جمله مریم مادر عیسی هم آنجا بودند + و همگی با یکدلی دعا می‌کردند.‏+

۱۵ در یکی از آن روزها،‏ وقتی حدود ۱۲۰ نفر دور هم جمع شده بودند،‏ پِطرُس در میان برادران ایستاد و گفت:‏ ۱۶ ‏«برادران،‏ لازم بود آن نوشتهٔ مقدّس که روح‌القدس از طریق داوود در مورد یهودا پیشگویی کرده بود به تحقق برسد؛‏+ همان کسی که راهنمای دستگیرکنندگان عیسی شد.‏+ ۱۷ یهودا یکی از ما بود.‏+ او هم انتخاب شده بود تا شانه‌به‌شانهٔ ما خدمت کند.‏ ۱۸ ‏(‏همین یهودا با پولی که بابت خیانتش گرفت،‏ مزرعه‌ای خرید + و در همان جا با سر به زمین خورد و شکمش پاره شد* و تمام روده‌هایش بیرون ریخت.‏+ ۱۹ خبر مرگ یهودا به گوش تمام ساکنان اورشلیم رسید و مردم،‏ اسم آن مزرعه را به زبان خودشان حَقِل‌دَما یعنی «مزرعهٔ خون» گذاشتند.‏)‏ ۲۰ در کتاب مزامیر چنین نوشته شده است:‏ ‹بگذار خانه‌اش ویران شود و دیگر کسی در آنجا زندگی نکند،‏›‏+ و ‹بگذار منصب سرپرستی او به کسی دیگر داده شود.‏›‏+ ۲۱ پس حالا لازم است کسی را انتخاب کنیم که جای یهودا را بگیرد.‏ او باید یکی از کسانی باشد که از شروع خدمتِ* عیسای سَرور همیشه همراه ما بوده؛‏ ۲۲ یعنی از روزی که عیسی به دست یحیی تعمید گرفت + تا روزی که از پیش ما به آسمان برده شد.‏+ همین طور او باید کسی باشد که بتواند مثل ما شهادت دهد که عیسای رستاخیزیافته را دیده است.‏»‏+

۲۳ پس برادران دو نفر را پیشنهاد کردند؛‏ یکی یوسِف معروف به بَرسابا (‏که به او یوستوس هم می‌گفتند)‏ و دیگری مَتّیاس.‏ ۲۴ بعد دعا کردند و گفتند:‏ «ای یَهُوَه،‏* تو از دل همه باخبری.‏+ به ما نشان بده که کدام یک از این دو نفر را انتخاب کرده‌ای ۲۵ تا به عنوان رسول خدمت کند و جانشین یهودا باشد،‏ چون یهودا از خدمتش منحرف شد و به بیراهه رفت.‏»‏*‏+ ۲۶ پس قرعه انداختند و مَتّیاس انتخاب شد + و او هم به عنوان رسول،‏ به ۱۱ رسول دیگر پیوست.‏

۲ وقتی روز پِنتیکاست رسید + و مردم عید را برگزار می‌کردند،‏ تمام شاگردان عیسی در یک جا دور هم جمع شده بودند.‏ ۲ آن‌ها در خانه‌ای نشسته بودند که ناگهان صدایی شبیه صدای وزش باد شدید از آسمان آمد و تمام آن خانه را پر کرد.‏+ ۳ بعد جلوی چشمانشان زبانه‌هایی شبیه زبانه‌های آتش ظاهر شد.‏ آن زبانه‌ها از هم جدا شد و روی سر هر کدام از آن‌ها قرار گرفت.‏ ۴ آن وقت،‏ همه از روح‌القدس پر شدند + و با قدرتی که از آن گرفتند،‏ برای اولین بار به زبان‌های مختلفی که قبلاً بلد نبودند،‏ صحبت کردند.‏+

۵ در آن زمان،‏ یهودیان دیندار از هر ملتی برای برگزاری عید،‏ از سراسر دنیا به اورشلیم آمده بودند.‏+ ۶ پس وقتی آن صدا به گوش رسید،‏ عدهٔ زیادی جمع شدند تا ببینند چه خبر است.‏ وقتی شنیدند که شاگردان عیسی به زبان آن‌ها صحبت می‌کنند،‏ مات و مبهوت شدند!‏ ۷ آن‌ها با تعجب گفتند:‏ «ببینید!‏ مگر همهٔ این‌ها که به زبان ما صحبت می‌کنند،‏ جلیلی نیستند؟‏+ ۸ اما این چطور ممکن است؟‏ چون هر کدام از ما می‌شنویم که به زبان مادری‌مان صحبت می‌کنند!‏ ۹ همهٔ ما،‏ یعنی پارت‌ها،‏ مادها،‏+ عیلامی‌ها + و اهالی بین‌النهرین،‏ یهودیه،‏ کاپادوکیه،‏ پونتوس،‏ ایالت آسیا،‏*‏+ ۱۰ فِریجیه،‏ پامفیلیه،‏ مصر،‏ ساکنان مناطقی از لیبی نزدیک قیرَوان،‏ کسانی که از روم برای زیارت آمده‌اند (‏چه یهودی،‏ چه کسانی که یهودی شده‌اند)‏+ ۱۱ و اهالی کِرِت و عربستان می‌شنویم که این افراد به زبان ما در مورد کارهای شگفت‌انگیز خدا صحبت می‌کنند.‏» ۱۲ همه مات و مبهوت شده بودند و با تعجب به همدیگر می‌گفتند:‏ «این اتفاق به چه معنی است؟‏» ۱۳ اما عده‌ای هم آن‌ها را مسخره می‌کردند و می‌گفتند:‏ «این‌ها شراب شیرین* خورده‌اند و مستند!‏»‏

۱۴ اما پِطرُس و ۱۱ رسول دیگر،‏+ از جای خود بلند شدند و پِطرُس با صدای بلند به مردم گفت:‏ «ای اهالی یهودیه و ساکنان اورشلیم،‏ می‌خواهم چیزی به شما بگویم،‏ پس با دقت به من گوش کنید!‏ ۱۵ شما فکر می‌کنید که این افراد مست هستند،‏ ولی این طور نیست،‏ چون الآن تقریباً ساعت نه صبح* است.‏ ۱۶ در اصل،‏ این همان چیزی است که از طریق یوئیل نبی گفته شده بود:‏ ۱۷ ‏«خدا می‌گوید:‏ ‹در روزهای آخر،‏ روح* خودم را بر همه نوع افراد خواهم ریخت و پسران و دخترانتان نبوّت خواهند کرد.‏ جوانانتان رؤیاها و سالمندانتان خواب‌ها خواهند دید.‏+ ۱۸ در آن روزها روح خودم را بر تمام خادمانم،‏ چه مرد چه زن،‏ خواهم ریخت و آن‌ها نبوّت خواهند کرد.‏+ ۱۹ بالا در آسمان،‏ عجایبی و پایین روی زمین،‏ نشانه‌هایی از خون،‏ آتش و دود غلیظ ظاهر خواهم کرد.‏ ۲۰ خورشید تاریک و ماه مثل خون خواهد شد.‏ این‌ها قبل از آمدن روز بزرگ و پرشکوه یَهُوَه* اتفاق خواهد افتاد،‏ ۲۱ و هر کسی که نام یَهُوَه را بخواند،‏ نجات پیدا خواهد کرد.‏›»‏+

۲۲ ‏«ای اسرائیلیان،‏ به من گوش کنید!‏ همان طور که خودتان می‌دانید،‏ خدا از طریق عیسای ناصری معجزه‌ها،‏* عجایب و نشانه‌هایی ظاهر کرد تا به شما ثابت کند که او عیسی را فرستاده است.‏+ ۲۳ خدا به شما اجازه داد تا این مرد را به دست آدم‌های شریر به تیر میخکوب کنید و بکُشید.‏ در واقع،‏ این خواست خدا بود و او از قبل می‌دانست + که این اتفاق خواهد افتاد.‏+ ۲۴ ولی خدا او را زنده کرد + و از چنگ مرگ* نجات داد،‏ چون غیرممکن بود که مرگ،‏ او را در چنگ خود نگه دارد.‏+ ۲۵ این گفتهٔ داوود در مورد مسیح صدق می‌کند که گفت:‏ ‹یَهُوَه را همیشه مدّ نظر دارم.‏ او سمت راست من است.‏ هیچ چیز نمی‌تواند مرا بلرزاند.‏ ۲۶ به همین دلیل،‏ قلبم از خوشی لبریز است و زبانم فریاد شادی می‌زند!‏ من در زندگی هیچ وقت امیدی را که به تو دارم از دست نمی‌دهم،‏ ۲۷ چون مرا در قبر* رها نمی‌کنی و نمی‌گذاری کسی که به تو وفادار است فساد را ببیند.‏+ ۲۸ تو راه زندگی را به من نشان داده‌ای و در حضورت دل مرا از خوشی لبریز می‌کنی.‏›‏+

۲۹ ‏«برادران،‏ اجازه بدهید که در مورد جدّمان داوود صریحاً* چیزی را به شما بگویم.‏ او درگذشت و دفن شد + و قبرش هم هنوز همین جا در میان ماست.‏ ۳۰ ولی چون داوود یک پیامبر بود و می‌دانست که خدا به او قول داده و قسم خورده که کسی از نسل او بر تخت سلطنتش می‌نشیند،‏+ ۳۱ آینده را از قبل دید و دربارهٔ رستاخیز مسیح صحبت کرد و گفت که او در قبر* رها نمی‌شود و بدنش فساد را نخواهد دید.‏+ ۳۲ پس خدا همین عیسی را رستاخیز داد و همهٔ ما شاهدیم که او این کار را کرده است.‏+ ۳۳ پس چون عیسی به سمت راست خدا بالا برده شد + و از پدرش روح‌القدسِ موعود را دریافت کرد،‏+ امروز آن را بر پیروانش ریخته و شما هم نتیجه‌اش را می‌بینید و می‌شنوید.‏ ۳۴ در واقع داوود به آسمان بالا نرفت،‏ اما خودش گفت:‏ ‹یَهُوَه به سَرور من گفت:‏ «در سمت راست من بنشین ۳۵ تا وقتی که دشمنانت را زیر پایت بگذارم.‏»›‏+ ۳۶ بنابراین،‏ ای قوم اسرائیل بدانید که خدا همین عیسی را که شما روی تیر اعدام کردید،‏+ سَرور + و مسیح کرده است!‏»‏

۳۷ وقتی مردم گفته‌های پِطرُس را شنیدند،‏ مثل این بود که خنجری به دلشان فرو رفته باشد.‏ آن‌ها از پِطرُس و بقیهٔ رسولان پرسیدند:‏ «پس ای برادران،‏ حالا باید چه کار کنیم؟‏» ۳۸ پِطرُس به آن‌ها گفت:‏ «توبه کنید + و به نام عیسی مسیح تعمید بگیرید + تا خدا گناهانتان را ببخشد.‏+ آن وقت،‏ خدا روح‌القدس را که هدیه‌ای* از طرف اوست به شما می‌دهد،‏ ۳۹ چون یَهُوَه خدایمان وعدهٔ آن را به شما + و فرزندانتان و همین طور به همهٔ کسانی داد که دور هستند؛‏ یعنی به هر کسی که خدا او را پیش خودش دعوت کرده است.‏»‏*‏+ ۴۰ بعد پِطرُس چیزهای بیشتری هم دربارهٔ مسیح گفت و شهادتی کامل در مورد او داد.‏ پِطرُس مردم را ترغیب می‌کرد و می‌گفت:‏ «خودتان را از دست این نسل کج‌رو نجات دهید!‏»‏+ ۴۱ در آن روز،‏ حدوداً ۳۰۰۰ نفر حرف‌های او را با خوشحالی قبول کردند و تعمید گرفتند + و به جمع شاگردان اضافه شدند.‏+ ۴۲ آن‌ها از رسولان تعلیم می‌گرفتند،‏ با هم معاشرت می‌کردند،‏* دور هم غذا می‌خوردند + و دعا می‌کردند؛‏+ در واقع،‏ خودشان را وقف این کارها کرده بودند.‏

۴۳ در ضمن،‏ به خاطر عجایب و نشانه‌های زیادی که از طریق رسولان ظاهر می‌شد،‏ ترس و حیرت در دل همه افتاد.‏+ ۴۴ همهٔ کسانی که ایمان می‌آوردند دور هم جمع می‌شدند و هر چه داشتند با هم قسمت می‌کردند.‏ ۴۵ آن‌ها دارایی و ملک‌های خود را می‌فروختند + و پول آن را بین همه و با توجه به احتیاج هر کس تقسیم می‌کردند.‏+ ۴۶ هر روز مرتب در معبد دور هم جمع می‌شدند،‏ به خانه‌های همدیگر می‌رفتند و با دلخوشی و خلوص نیّت،‏ غذایی را که داشتند با هم تقسیم می‌کردند ۴۷ و خدا را شکر و سپاس می‌گفتند.‏ در نتیجه،‏ همهٔ مردم با احترام به آن‌ها نگاه می‌کردند.‏ یَهُوَه هم هر روز عده‌ای را که لایق نجات بودند به جمع آن‌ها اضافه می‌کرد.‏+

۳ یک روز حدود ساعت سه بعدازظهر* که وقت دعا بود،‏ پِطرُس و یوحنا به معبد رفتند.‏ ۲ وقتی به آنجا نزدیک شدند،‏ مردی را دیدند که لنگ به دنیا آمده بود.‏ هر روز او را می‌آوردند و کنار یکی از دروازه‌های معبد که به «دروازهٔ زیبا» معروف بود می‌گذاشتند تا از کسانی که وارد معبد می‌شدند گدایی کند.‏*‏ ۳ وقتی پِطرُس و یوحنا می‌خواستند وارد معبد شوند،‏ آن مرد از آن‌ها گدایی کرد.‏ ۴ اما پِطرُس و یوحنا مستقیم به او نگاه کردند و پِطرُس به او گفت:‏ «به ما نگاه کن!‏» ۵ آن گدای لنگ به امید این که چیزی به او بدهند،‏ با اشتیاق به آن‌ها نگاه کرد.‏ ۶ پِطرُس گفت:‏ «من طلا و نقره ندارم،‏ ولی چیزی را که دارم به تو می‌دهم!‏ به نام عیسی مسیحِ ناصری به تو می‌گویم،‏ بلند شو و راه برو!‏»‏+ ۷ بعد،‏ دست راست آن مرد را گرفت و او را از زمین بلند کرد.‏+ در همان لحظه پاها و ساق‌های او قوّت گرفتند.‏+ ۸ او از جا پرید و روی پاهایش ایستاد + و شروع به راه رفتن کرد.‏ آن وقت در حالی که بالا و پایین می‌پرید و خدا را شکر و سپاس می‌گفت،‏ با پِطرُس و یوحنا وارد معبد شد.‏ ۹ همهٔ کسانی که آنجا بودند،‏ دیدند که او راه می‌رود و خدا را شکر و سپاس می‌گوید.‏ ۱۰ بعد فهمیدند که او همان گدای لنگی است که هر روز کنار «دروازهٔ زیبا» می‌نشست و گدایی می‌کرد.‏+ آن‌ها از دیدن این که او راه می‌رود،‏ خیلی تعجب کردند و ذوق‌زده شدند!‏

۱۱ در حالی که او به پِطرُس و یوحنا چسبیده بود و از آن‌ها جدا نمی‌شد،‏ تمام مردمی که حیرت‌زده شده بودند به طرف آن‌ها یعنی جایی که «ایوان سلیمان» نامیده می‌شد دویدند.‏+ ۱۲ پِطرُس با دیدن این صحنه،‏ به آن‌ها گفت:‏ «ای اسرائیلیان،‏ چرا اینقدر تعجب کرده‌اید؟‏ چرا به ما این طور خیره شده‌اید؟‏ مگر خیال می‌کنید که ما با قدرت و دینداری خودمان کاری کرده‌ایم که این شخص بتواند راه برود؟‏ ۱۳ خدای اجداد ما ابراهیم،‏ اسحاق و یعقوب،‏+ خادمش عیسی را با این کار جلال داده است؛‏+ همان عیسایی + که شما او را تسلیم کردید + و در حضور پیلاتُس انکارش کردید،‏ هرچند که پیلاتُس تصمیم گرفته بود او را آزاد کند.‏ ۱۴ بله،‏ همین شما بودید که آن مرد مقدّس و درستکار را انکار کردید و با اصرار خواستید که یک قاتل به جای او آزاد شود.‏+ ۱۵ شما آن پیشوای ارشد زندگی را کشتید،‏+ ولی خدا او را از بین مردگان زنده کرد و ما شاهد این واقعه هستیم.‏+ ۱۶ این مردی که شما می‌بینید و می‌شناسید،‏ به خاطر نام عیسی شفا پیدا کرده،‏ چون ما به نام عیسی ایمان داریم.‏ در واقع ایمان به عیسی باعث شد که او در مقابل همهٔ شما کاملاً سالم شود.‏ ۱۷ برادران،‏ می‌دانم که عمل شما و سران قومتان از روی نادانی بود.‏+ ۱۸ ولی خدا به این شکل پیشگویی‌هایی را که قبلاً توسط همهٔ پیامبران گفته بود به تحقق رساند،‏ چون پیشگویی شده بود که مسیحِ او رنج خواهد کشید.‏+

۱۹ ‏«پس توبه کنید + و به سوی خدا برگردید + تا گناهانتان پاک شود + و زمانی برسد که یَهُوَه* خودش به شما نیروی تازه بدهد*‏ ۲۰ و عیسی یعنی همان مسیح را که خدا از قبل برای شما تعیین کرده بود،‏ بفرستد.‏ ۲۱ همان طور که خدا از طریق پیامبران مقدّس خود از قدیم اعلام کرده،‏ مسیح باید تا شروع دوران نوسازی همه چیز،‏ در آسمان منتظر بماند.‏ ۲۲ موسی گفت:‏ ‹یَهُوَه خدای شما از میان برادرانتان پیامبری مثل من برایتان انتخاب خواهد کرد + و شما باید به هر چه او به شما می‌گوید،‏ گوش دهید.‏+ ۲۳ هر کسی که به سخنان آن پیامبر گوش ندهد،‏ کاملاً از بین خواهد رفت.‏›‏*‏+ ۲۴ در واقع،‏ همهٔ پیامبران از زمان سموئیل به بعد،‏ به‌روشنی در مورد این دوران پیشگویی کردند.‏+ ۲۵ شما فرزندان همان پیامبران هستید و عهدی که خدا با اجدادتان بست شامل حال شما می‌شود.‏+ او به ابراهیم گفت:‏ ‹تمام خانواده‌های روی زمین از طریق نسل تو برکت خواهند گرفت.‏›‏+ ۲۶ خدا بعد از این که خادمش عیسی را انتخاب کرد،‏ اول او را پیش شما اسرائیلیان فرستاد + تا کمکتان کند که از کارهای شریرانه‌تان دست بکشید و به این شکل به شما برکت دهد.‏»‏

۴ پِطرُس و یوحنا هنوز مشغول صحبت با مردم بودند که کاهنان،‏ ناظر معبد و صَدّوقیان + پیش آن‌ها آمدند.‏ ۲ آن‌ها از این که رسولان به مردم تعلیم می‌دادند و به همه اعلام می‌کردند که عیسی دوباره زنده شده،‏ ناراحت و عصبانی بودند.‏+ ۳ پس آن‌ها را دستگیر کردند و چون عصر بود تا روز بعد زندانی کردند.‏+ ۴ اما خیلی از کسانی که آن پیام را شنیده بودند ایمان آوردند و تعداد مردانی که در میانشان بودند،‏ تقریباً به ۵۰۰۰ نفر رسید.‏+

۵ روز بعد،‏ سران و ریش‌سفیدان قوم همراه با عالمان دین در اورشلیم جمع شدند.‏ ۶ حَنّاس کاهن اعظم،‏+ قیافا،‏+ یوحنا،‏ اسکندر و تمام بستگان حَنّاس هم در آنجا حاضر شدند.‏ ۷ آن‌ها پِطرُس و یوحنا را برای بازجویی به جمع خودشان احضار کردند و از آن‌ها پرسیدند:‏ «با چه قدرتی یا به نام چه کسی این کار را کردید؟‏» ۸ بعد پِطرُس که از روح‌القدس پر شده بود،‏+ به آن‌ها گفت:‏

‏«ای سران و ریش‌سفیدان قوم،‏ ۹ اگر امروز به خاطر کار خوبی که در حق این مرد لنگ کردیم از ما بازجویی می‌کنید + و می‌خواهید بدانید که او چطور شفا پیدا کرده،‏ ۱۰ به همهٔ شما و همهٔ قوم اسرائیل می‌گوییم که این معجزه را به نام عیسی مسیحِ ناصری انجام دادیم،‏+ همان کسی که شما او را روی تیر اعدام کردید،‏+ ولی خدا او را زنده کرد.‏+ بله،‏ به وسیلهٔ اوست که این مرد اینجا جلوی شما سالم ایستاده است.‏ ۱۱ اوست ‹آن سنگی که شما بنّایان به حساب نیاوردید،‏ ولی حالا مهم‌ترین سنگ ساختمان* شده است.‏›‏+ ۱۲ در ضمن،‏ غیر از عیسی کسی نیست که بتواند ما را نجات دهد!‏ چون در زیر آسمان،‏ اسم دیگری + به انسان‌ها داده نشده که توسط آن بتوانیم نجات پیدا کنیم.‏»‏+

۱۳ وقتی سران قوم و ریش‌سفیدان دیدند که پِطرُس و یوحنا با چه جرأتی صحبت می‌کنند و فهمیدند که آن‌ها اشخاص تحصیل‌نکرده* و معمولی هستند،‏+ مات و مبهوت شدند و پی بردند که آن دو نفر از همراهان عیسی بودند.‏+ ۱۴ آن‌ها نمی‌توانستند شفای آن مردِ لنگ را انکار کنند،‏+ چون می‌دیدند که او صحیح و سالم کنار پِطرُس و یوحنا ایستاده است.‏+ ۱۵ پس به آن سه نفر دستور دادند که از سالن سَنهِدرين* بیرون بروند.‏ بعد،‏ با همدیگر مشورت کردند ۱۶ و گفتند:‏ «با این دو نفر چه کار کنیم؟‏+ واقعیت این است که معجزهٔ* بزرگی از طریق آن‌ها انجام شده و ما نمی‌توانیم آن را انکار کنیم،‏ چون همه در اورشلیم از آن باخبرند.‏+ ۱۷ ولی برای این که جلوی تبلیغاتشان را بگیریم و این خبر بیشتر بین مردم پخش نشود،‏ بیایید تهدیدشان کنیم که دیگر به نام عیسی با کسی صحبت نکنند.‏»‏+

۱۸ پس پِطرُس و یوحنا را احضار کردند و به آن‌ها دستور دادند که دیگر به نام عیسی صحبت نکنند و تعلیم ندهند.‏ ۱۹ اما پِطرُس و یوحنا جواب دادند:‏ «خودتان قضاوت کنید:‏ از دید خدا چه کاری درست است؟‏ از شما اطاعت کنیم یا از خدا؟‏ ۲۰ در هر صورت،‏ ما نمی‌توانیم از صحبت کردن دربارهٔ چیزهایی که دیده و شنیده‌ایم دست بکشیم.‏»‏+ ۲۱ پس آن دو نفر را بیشتر تهدید کردند و بعد گذاشتند بروند،‏ چون هیچ دلیلی پیدا نکردند که آن‌ها را مجازات کنند.‏ در ضمن،‏ از مردم هم می‌ترسیدند،‏+ چون همه به خاطر معجزه‌ای که انجام شده بود،‏ خدا را تمجید می‌کردند.‏ ۲۲ آن مردِ لنگ که به طور معجزه‌آسا شفا پیدا کرده بود،‏ بیشتر از ۴۰ سال داشت.‏

۲۳ پِطرُس و یوحنا بعد از این که آزاد شدند،‏ پیش شاگردان دیگر رفتند و حرف‌های سران کاهنان و ریش‌سفیدان را برایشان تعریف کردند.‏ ۲۴ وقتی شاگردان این را شنیدند،‏ همه با هم به خدا دعا کردند و گفتند:‏

‏«ای حاکم متعال،‏ ای خالق آسمان و زمین و دریا و هر چه در آن‌هاست،‏+ ۲۵ تو از طریق روح‌القدس،‏ از زبان خدمتگزارت و جدّ ما داوود گفتی:‏+ ‹چرا ملت‌ها شورش کرده‌اند و قوم‌ها حرف‌های پوچ و توخالی می‌زنند؟‏ ۲۶ پادشاهان زمین به ضدّ یَهُوَه* و مسح‌شده‌اش بلند شده‌اند و حکمرانان به ضدّ آن‌ها همدست شده‌اند.‏›‏+ ۲۷ واقعاً که در همین شهر،‏ هیرودیس و پُنتیوس پیلاتُس + با غیریهودیان و قوم اسرائیل به ضدّ خادم مقدّس تو عیسی که او را مسح کرده‌ای همدست شدند + ۲۸ تا کارهایی را انجام دهند که تو با قدرت* و حکمتت از قبل تعیین کرده بودی.‏+ ۲۹ حالا ای یَهُوَه،‏ به تهدیدهای آن‌ها توجه کن و به غلامانت کمک کن تا بتوانند با شجاعتِ تمام کلامت را اعلام کنند.‏ ۳۰ با دست پرقدرتت بیماران را شفا بده و بگذار عجایب و نشانه‌هایی از طریق نام خادم مقدّست عیسی + ظاهر شود.‏»‏+

۳۱ وقتی دعا و التماسشان* تمام شد،‏ خانه‌ای که در آن بودند به لرزه درآمد و همه از روح‌القدس پر شدند + و کلام خدا را با شجاعت به مردم اعلام کردند.‏+

۳۲ به علاوه،‏ همهٔ کسانی که ایمان آوردند با هم یکدل و یکرأی* بودند.‏ هیچ کدام از آن‌ها دارایی‌اش را مال خودش نمی‌دانست و هر چه را که داشتند با هم قسمت می‌کردند.‏+ ۳۳ رسولان با قدرت بیشتری دربارهٔ رستاخیز عیسای سَرور شهادت می‌دادند + و خدا برکت‌های زیادی به آن‌ها می‌داد.‏*‏ ۳۴ در واقع،‏ هیچ کدام از آن‌ها محتاج نبود،‏+ چون هر کسی که زمین یا خانه‌ای داشت آن را می‌فروخت و پولش را می‌آورد ۳۵ و در اختیار رسولان می‌گذاشت + تا بین همه طبق نیاز هر کس تقسیم شود.‏+ ۳۶ برای مثال،‏ یوسِف که از طایفهٔ لاوی و اهل قبرس بود و رسولان به او لقب «بَرنابا»‏+ یعنی «تشویق‌کننده»‏* داده بودند،‏ ۳۷ قطعه زمینی را که داشت فروخت و پول آن را آورد و در اختیار رسولان گذاشت.‏+

۵ در ضمن،‏ مردی بود به نام حَنانیا که با موافقت همسرش سَفیره،‏ قطعه زمینی را فروخت.‏ ۲ اما فقط مقداری از پول آن را به رسولان داد و بقیه‌اش را مخفیانه نگه داشت.‏ همسرش هم از این کار او باخبر بود.‏+ ۳ پِطرُس به او گفت:‏ «حَنانیا،‏ چرا گذاشتی شیطان این جرأت را به تو بدهد که به روح‌القدس دروغ بگویی + و مقداری از پول زمین را برای خودت نگه داری؟‏ ۴ مگر آن زمین قبل از فروش مال خودت نبود؟‏ مگر بعد از فروشِ آن اختیار نداشتی که با پولش هر کاری می‌خواهی بکنی؟‏ چرا فکر چنین کار بدی را به ذهنت* راه دادی؟‏ تو نه فقط به انسان،‏ بلکه به خدا دروغ گفتی!‏» ۵ حَنانیا با شنیدن این حرف‌ها افتاد و همان جا مرد.‏ همهٔ کسانی که از این ماجرا باخبر شدند،‏ خیلی ترسیدند.‏ ۶ چند مرد جوان که آنجا بودند بلند شدند و او را در کفن پیچیدند.‏ بعد،‏ او را بیرون بردند و دفن کردند.‏

۷ حدود سه ساعت بعد،‏ زن او آمد و خبر نداشت که چه اتفاقی برای شوهرش افتاده است.‏ ۸ پِطرُس از او پرسید:‏ «بگو ببینم،‏ آیا این تمام پولی است که شما از فروش زمین گرفتید؟‏» آن زن گفت:‏ «بله،‏ این تمام پول زمین است.‏» ۹ پِطرُس به او گفت:‏ «چرا تو و شوهرت همدست شدید تا روح یَهُوَه* را امتحان کنید؟‏ آیا صدای پای کسانی را که از بیرونِ در می‌آید می‌شنوی؟‏ این صدای پای کسانی است که شوهرت را دفن کردند و حالا می‌آیند که تو را هم ببرند.‏» ۱۰ همان موقع،‏ آن زن هم جلوی پاهای پِطرُس افتاد و مرد.‏ وقتی آن مردان جوان رسیدند،‏ دیدند که او مرده است.‏ پس،‏ جسد او را بیرون بردند و کنار شوهرش دفن کردند.‏ ۱۱ تمام اعضای جماعت اورشلیم و همهٔ کسانی که از این ماجرا باخبر شدند،‏ شدیداً ترسیدند.‏

۱۲ رسولان در میان مردم عجایب و نشانه‌های زیادی ظاهر کردند + و با یکدلی در معبد،‏ در قسمتی به نام «ایوان سلیمان» جمع می‌شدند.‏+ ۱۳ با این که دیگران جرأت نداشتند به شاگردان ملحق شوند،‏ مردم با عزّت و احترام دربارهٔ آن‌ها صحبت می‌کردند.‏ ۱۴ به علاوه،‏ هر روز عدهٔ بیشتری از مردان و زنان به سَرور ایمان می‌آوردند و شاگرد او می‌شدند.‏+ ۱۵ مردم حتی بیماران را به خیابان‌های اصلی می‌آوردند و روی تخت‌ها و تشک‌ها می‌خواباندند تا وقتی پِطرُس از آنجا رد می‌شود،‏ حداقل سایه‌اش روی بعضی از آن‌ها بیفتد!‏+ ۱۶ مردم زیادی از شهرهای اطراف اورشلیم هم می‌آمدند و با خودشان کسانی را که بیمار بودند یا گرفتار ارواح ناپاک شده بودند می‌آوردند و همهٔ آن‌ها شفا پیدا می‌کردند.‏

۱۷ کاهن اعظم و کسانی که از فرقهٔ صَدّوقیان همراهش بودند،‏ از شدّت حسادت و با عصبانیت از جایشان بلند شدند.‏ ۱۸ آن‌ها رسولان را دستگیر کردند و به زندان عمومی انداختند.‏+ ۱۹ اما همان شب،‏ فرشتهٔ یَهُوَه آمد و درهای زندان را باز کرد + و آن‌ها را بیرون آورد و گفت:‏ ۲۰ ‏«به معبد بروید و در آنجا بایستید و باز پیامی را که دربارهٔ زندگی ابدی* است به مردم اعلام کنید.‏» ۲۱ وقتی آن‌ها این را شنیدند،‏ صبح زود به معبد رفتند و در آنجا مشغول تعلیم دادن شدند!‏

در این میان،‏ کاهن اعظم و همراهانش سر رسیدند و اعضای شورای سَنهِدرين* و همهٔ ریش‌سفیدان قوم اسرائیل را احضار کردند.‏ چند مأمور را هم فرستادند تا رسولان را از زندان پیش آن‌ها بیاورند.‏ ۲۲ ولی وقتی مأموران به زندان رسیدند،‏ رسولان را در آنجا پیدا نکردند.‏ پس برگشتند و این را گزارش دادند و گفتند:‏ ۲۳ ‏«درهای زندان کاملاً قفل بود و نگهبانان هم کنار درها ایستاده بودند.‏ ولی وقتی درها را باز کردیم کسی را در زندان پیدا نکردیم!‏» ۲۴ وقتی ناظر معبد و سران کاهنان این خبر را شنیدند،‏ گیج و سردرگم شدند و در فکر بودند که این ماجرا آخرش به کجا می‌کشد!‏ ۲۵ همان موقع،‏ کسی برای آن‌ها خبر آورد و گفت:‏ «مردانی که شما به زندان انداخته بودید الآن در معبد ایستاده‌اند و به مردم تعلیم می‌دهند.‏» ۲۶ بعد،‏ ناظر معبد با مأمورانش رفت و رسولان را آورد،‏ البته نه با خشونت یا به زور،‏ چون می‌ترسیدند که مردم سنگسارشان کنند.‏+

۲۷ پس رسولان را آوردند و جلوی شورای سَنهِدرين حاضر کردند.‏ آن وقت کاهن اعظم از آن‌ها بازخواست کرد.‏ ۲۸ او به آن‌ها گفت:‏ «ما صریحاً به شما فرمان دادیم که دیگر به این نام تعلیم ندهید.‏+ با این حال،‏ شما برخلاف دستور ما اورشلیم را با تعلیم‌هایتان پر کرده‌اید و می‌خواهید خون این مرد را به گردن ما بیندازید!‏»‏+ ۲۹ پِطرُس و بقیهٔ رسولان در جواب گفتند:‏ «ما باید در وهلهٔ اول از خدا که حکمرانمان است اطاعت کنیم،‏ نه از انسان.‏+ ۳۰ خدای اجداد ما،‏ عیسی را رستاخیز داد؛‏ کسی که شما او را روی تیر* آویختید و کشتید.‏+ ۳۱ خدا او را سرافراز کرد و در سمت راست خود نشاند تا ‹پیشوای ارشد›‏+ و نجات‌دهندهٔ ما باشد + و به این شکل به قوم اسرائیل فرصت داد که توبه کنند + تا گناهانشان بخشیده شود.‏+ ۳۲ ما شاهد این اتفاقات هستیم + و روح‌القدس هم شاهد است؛‏+ یعنی همان روحی که خدا به کسانی داده که او را حکمران خود می‌دانند و از او اطاعت می‌کنند.‏»‏

۳۳ وقتی اعضای شورا این را شنیدند خیلی عصبانی شدند و تصمیم گرفتند که رسولان را بکشند.‏ ۳۴ اما یکی از اعضای شورای سَنهِدرين از فرقهٔ فَریسیان به نام گامالائیل + که معلّم شریعت و مورد احترام همۀ مردم بود،‏ از جای خودش بلند شد و دستور داد که رسولان را چند لحظه بیرون ببرند.‏ ۳۵ بعد،‏ رو به حاضران گفت:‏ «ای مردان اسرائیل،‏ مواظب باشید که چه تصمیمی برای این افراد می‌گیرید.‏ ۳۶ برای مثال،‏ مدتی پیش مردی به اسم تِئوداس آمد و ادعا می‌کرد که شخص بزرگی است و حدود ۴۰۰ نفر هم به او ملحق شدند.‏ ولی او کشته شد و تمام هوادارانش پراکنده شدند و کارشان به جایی نرسید.‏ ۳۷ بعد از او،‏ در زمان سرشماری،‏ شخص دیگری آمد که به یهودای جلیلی معروف بود و عده‌ای را به دنبال خودش کشید.‏ ولی او هم کشته شد و همهٔ حامیانش پراکنده شدند.‏ ۳۸ پس در مورد این مسئله به شما توصیه می‌کنم که با این اشخاص کاری نداشته باشید و آن‌ها را به حال خودشان بگذارید.‏ در واقع،‏ اگر نقشه و کارشان از طرف انسان باشد،‏ خودبه‌خود نقش بر آب می‌شود،‏ ۳۹ اما اگر از طرف خدا باشد،‏ نمی‌توانید جلوی آن را بگیرید؛‏+ چون در آن صورت،‏ درگیری با آن‌ها در واقع جنگ و درگیری با خودِ خداست!‏»‏+ ۴۰ پس اعضای شورا به توصیۀ او گوش کردند.‏ آن‌ها رسولان را احضار کردند،‏ شلاق زدند + و فرمان دادند که دیگر به نام عیسی صحبت نکنند.‏ بعد آزادشان کردند.‏

۴۱ رسولان با خوشحالی از حضور شورای سَنهِدرين بیرون رفتند،‏+ چون خدا آن‌ها را لایق دانسته بود که به خاطر نام عیسی رنج بکشند و بی‌احترامی ببینند.‏ ۴۲ آن‌ها بدون وقفه،‏ هر روز در معبد و خانه به خانه به مردم تعلیم می‌دادند + و این خبر خوش را اعلام می‌کردند که عیسی همان مسیح است.‏+

۶ در آن روزها،‏ وقتی تعداد شاگردان عیسی بیشتر می‌شد،‏ یهودیان یونانی‌زبان از یهودیان عبری‌زبان شکایت کردند،‏ چون موقع تقسیم جیرهٔ روزانه،‏ بیوه‌زنانشان نادیده گرفته می‌شدند.‏+ ۲ پس آن ۱۲ رسول،‏ اعضای جماعت اورشلیم را جمع کردند و به آن‌ها گفتند:‏ «درست نیست که ما از تعلیم دادن کلام خدا غافل شویم و وقتمان را صرف رساندن غذا به دیگران بکنیم.‏+ ۳ پس برادران،‏ از بین خودتان هفت نفر خوشنام را انتخاب کنید + که پر از حکمت و روح‌القدس هستند + تا مسئولیت این کار مهم را به آن‌ها بدهیم.‏+ ۴ ولی ما وقت و تمرکزمان را صرف دعا و تعلیم کلام خدا می‌کنیم.‏» ۵ همه با این پیشنهاد موافق بودند و این مردان را انتخاب کردند:‏ استیفان (‏مردی با ایمان قوی و پر از روح‌القدس)‏،‏ فیلیپُس،‏+ پِروخُرُس،‏ نیکانور،‏ تیمون،‏ پَرمیناس و نیکولائوس اهل اَنطاکیه که قبلاً یهودی شده بود.‏ ۶ بعد،‏ این هفت نفر را به رسولان معرفی کردند و رسولان هم برای آن‌ها دعا کردند و بعد دست بر سرشان گذاشتند.‏+

۷ پس کلام خدا در همه جا اعلام می‌شد + و تعداد شاگردان در شهر اورشلیم روزبه‌روز بیشتر می‌شد.‏+ حتی گروهی بزرگ از کاهنان هم به عیسی ایمان آوردند.‏+

۸ استیفان که پر از لطف و قدرت خدا بود،‏ در میان مردم عجایب و نشانه‌های زیادی ظاهر می‌کرد.‏ ۹ اما یک روز چند یهودی از کنیسه‌ای معروف به «کنیسهٔ آزادشدگان» همراه عده‌ای از اهالی قیرَوان و اسکندریه و آسیا* پیش استیفان آمدند تا با او بحث و مشاجره کنند.‏ ۱۰ ولی استیفان چنان با حکمت و قدرت روح‌القدس صحبت می‌کرد که هیچ کس نتوانست در برابر او مقاومت کند.‏+ ۱۱ پس مخفیانه چند نفر را وادار کردند که بگویند:‏ «ما خودمان شنیدیم که استیفان به موسی و خدا کفر می‌گفت.‏» ۱۲ این تهمت به‌شدّت مردم و ریش‌سفیدان و عالمان دین را به ضدّ استیفان تحریک کرد.‏ در نتیجه به طور ناگهانی بر سر او ریختند و او را دستگیر کردند و به شورای سَنهِدرین* بردند.‏ ۱۳ بعد چند شاهد دروغین آوردند و آن‌ها گفتند:‏ «این شخص دائم دربارهٔ معبد خدا و شریعت موسی حرف‌های بد می‌زند.‏ ۱۴ مثلاً ما با گوش خودمان شنیدیم که می‌گفت عیسای ناصری در آینده معبد را خراب می‌کند و سنّت‌هایی را که موسی به ما سپرده،‏ تغییر می‌دهد!‏»‏

۱۵ در آن لحظه،‏ تمام اعضای شورا که به استیفان خیره شده بودند،‏ دیدند که صورت او مثل صورت یک فرشته شده است!‏

۷ آن وقت کاهن اعظم گفت:‏ «آیا این چیزها درست است؟‏» ۲ استیفان گفت:‏ «ای پدران و برادران من،‏ گوش کنید.‏ قبل از این که جدّ ما ابراهیم به حَران کوچ کند و در آنجا ساکن شود،‏ خدای پرجلال ما در بین‌النهرین به او ظاهر شد.‏+ ۳ خدا به او گفت:‏ ‹از سرزمینت بیرون برو و خویشاوندانت را ترک کن و به طرف سرزمینی که به تو نشان می‌دهم برو.‏›‏+ ۴ پس ابراهیم از سرزمین کلدانیان بیرون رفت و به حَران کوچ کرد و تا مرگ پدرش در آنجا ماند.‏+ بعد خدا او را به این سرزمین آورد؛‏ سرزمینی که شما امروز در آن زندگی می‌کنید.‏+ ۵ ولی خدا حتی به اندازهٔ یک جای پا هم میراثی در این سرزمین به ابراهیم نداد.‏ اما به او قول داد که در آینده این سرزمین را به او و نسل او بدهد؛‏+ هرچند ابراهیم در آن زمان هنوز فرزندی نداشت.‏ ۶ به علاوه،‏ خدا به ابراهیم گفت که نوادگانش ۴۰۰ سال مثل غریبه‌ها در سرزمینی که به آن‌ها تعلّق ندارد زندگی خواهند کرد و مردمِ آنجا آن‌ها را به بردگی خواهند گرفت و به آن‌ها ظلم خواهند کرد.‏+ ۷ خدا گفت:‏ ‹من ملتی را که قومم را به بردگی می‌گیرند،‏ داوری خواهم کرد.‏+ بعد،‏ قومم از آن سرزمین بیرون می‌آیند و در این مکان مرا پرستش* می‌کنند.‏›‏+

۸ ‏«خدا همچنین عهدی با ابراهیم بست که ختنه نشانهٔ آن بود.‏+ پس وقتی ابراهیم صاحب پسری به نام اسحاق شد،‏+ او را در روز هشتم ختنه کرد.‏+ اسحاق صاحب پسری به نام یعقوب شد و یعقوب ۱۲ پسر داشت که سران طایفه‌های اسرائیل شدند.‏ ۹ برادران یوسِف به او* حسادت کردند + و او را فروختند تا در مصر غلام شود.‏+ اما خدا با یوسِف بود + ۱۰ و او را از تمام مصیبت‌هایش نجات داد و کاری کرد که مورد لطف فرعون،‏ پادشاه مصر قرار بگیرد.‏ خدا به یوسِف حکمت زیادی داد و فرعون هم ادارهٔ امور مصر و دربارش را به او سپرد.‏+ ۱۱ اما در سراسر مصر و کنعان قحطی شد،‏ طوری که اجدادمان خیلی سختی کشیدند و نتوانستند چیزی برای خوردن پیدا کنند.‏+ ۱۲ ولی یعقوب شنید که در مصر هنوز مواد غذایی* پیدا می‌شود.‏ پس یعقوب پسرانش* را به مصر فرستاد و این اولین باری بود که به آنجا رفتند.‏+ ۱۳ وقتی برای دومین بار به مصر رفتند،‏ یوسِف هویتش را برای برادرانش فاش کرد و فرعون با خانوادهٔ او آشنا شد.‏+ ۱۴ بعد از آن،‏ یوسِف پیامی فرستاد و از پدرش یعقوب و همهٔ خویشاوندانش که جمعاً ۷۵ نفر بودند + خواست که از کنعان به مصر بیایند.‏+ ۱۵ به این ترتیب،‏ یعقوب به مصر رفت + و سرانجام در آنجا درگذشت + و اجداد ما هم در آنجا درگذشتند.‏+ ۱۶ جنازه‌های آن‌ها را به شِکیم بردند و در آرامگاهی که ابراهیم در شِکیم با پرداخت مقداری نقره از پسران حَمور خریده بود،‏ گذاشتند.‏+

۱۷ ‏«کم‌کم زمان تحقق وعدهٔ خدا به ابراهیم نزدیک می‌شد و تعداد اسرائیلیان در مصر خیلی زیاد می‌شد.‏ ۱۸ با گذشت زمان،‏ پادشاه دیگری در مصر به قدرت رسید که یوسِف را نمی‌شناخت.‏+ ۱۹ این پادشاه،‏ دشمن قوم ما بود و با زیرکی با اجدادمان رفتار کرد.‏ او پدرانمان را مجبور کرد که نوزادانشان را به حال خودشان رها کنند تا بمیرند.‏+ ۲۰ در همان وقت موسی به دنیا آمد.‏ او نوزادی بسیار زیبا بود.‏* موسی تا سه ماهگی در خانهٔ پدر و مادرش بود.‏+ ۲۱ ولی وقتی او را به حال خودش رها کردند،‏+ دختر فرعون او را پیدا کرد و مثل پسر خودش بزرگ کرد.‏+ ۲۲ به این ترتیب،‏ تمام حکمت و دانش مصریان به موسی تعلیم داده شد،‏ طوری که با قدرت صحبت می‌کرد و کارهایش تأثیرگذار بود.‏+

۲۳ ‏«وقتی موسی ۴۰ ساله شد،‏ به فکرش رسید* که به دیدن برادرانش،‏ یعنی اسرائیلیان برود.‏*‏+ ۲۴ او در آنجا دید که یک مصری به یک اسرائیلی ظلم می‌کند.‏ پس موسی از آن اسرائیلی که با او بدرفتاری می‌شد دفاع کرد و از آن مصری انتقام گرفت و او را کشت.‏ ۲۵ موسی تصوّر می‌کرد که برادرانش می‌فهمند که خدا او را برای نجاتشان فرستاده،‏ اما آن‌ها نفهمیدند.‏ ۲۶ روز بعد،‏ باز به دیدنشان رفت.‏ این دفعه دید که دو اسرائیلی با هم دعوا می‌کنند.‏ پس سعی کرد آن‌ها را با هم آشتی دهد و گفت:‏ ‹عزیزان،‏ شما با هم برادرید،‏ پس چرا با هم بدرفتاری می‌کنید؟‏› ۲۷ ولی شخصی که با همنوعش بدرفتاری می‌کرد،‏ موسی را هل داد و گفت:‏ ‹چه کسی تو را حاکم و قاضی ما کرده است؟‏ ۲۸ آیا می‌خواهی مرا هم بکشی،‏ همان طور که دیروز آن مرد مصری را کشتی؟‏› ۲۹ وقتی موسی این را شنید از مصر فرار کرد و مثل غریبه‌ای در سرزمین مِدیان ساکن شد.‏ بعد از مدتی،‏ در آنجا ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد.‏+

۳۰ ‏«چهل سال بعد،‏ در بیابانی که نزدیک کوه سینا بود،‏ فرشته‌ای در بوته‌ای شعله‌ور به او ظاهر شد.‏+ ۳۱ موسی از دیدن آن صحنه خیلی تعجب کرد و رفت تا آن را از نزدیک ببیند.‏ ولی ناگهان صدای یَهُوَه* به گوشش رسید که گفت:‏ ۳۲ ‏‹من خدای اجداد تو هستم،‏ خدای ابراهیم،‏ اسحاق و یعقوب.‏›‏+ موسی از ترس می‌لرزید و دیگر جرأت نمی‌کرد به آن بوته نگاه کند.‏ ۳۳ یَهُوَه به او گفت:‏ ‹کفش‌هایت را درآور،‏ چون زمینی که روی آن ایستاده‌ای مقدّس است.‏ ۳۴ من ظلمی را که به قومم در مصر می‌شود دیده‌ام و آه و ناله‌شان را شنیده‌ام + و پایین آمده‌ام تا نجاتشان بدهم.‏ پس بیا تا تو را به مصر بفرستم.‏› ۳۵ بله،‏ خدا همین موسی را به مصر فرستاد که قوم اسرائیل او را رد کرده و درباره‌اش گفته بودند:‏ ‹چه کسی تو را حاکم و قاضی ما کرده؟‏›‏+ خدا او را توسط فرشته‌ای که در بوتهٔ خار به او ظاهر شد،‏ فرستاد + تا هم حاکم آن‌ها باشد و هم نجات‌دهنده‌شان.‏ ۳۶ موسی اسرائیلیان را از مصر بیرون آورد.‏+ او در مصر عجایب و نشانه‌هایی ظاهر کرد،‏+ دریای سرخ را شکافت + و اسرائیلیان را ۴۰ سال در بیابان هدایت کرد.‏+

۳۷ ‏«همین موسی به قوم اسرائیل گفت:‏ ‹خدا از میان برادرانتان پیامبری مثل من برایتان انتخاب خواهد کرد.‏›‏+ ۳۸ موسی در بیابان در جمع اسرائیلیان حضور داشت و اجداد ما هم با او بودند؛‏ او همان کسی است که فرشته‌ای + روی کوه سینا با او صحبت کرد + و کلام زندگی‌بخش و مقدّس خدا را به او داد تا آن را به ما برساند.‏+ ۳۹ ولی اجداد ما نخواستند از موسی اطاعت کنند.‏ آن‌ها او را رد کردند + و در دلشان آرزو کردند که به مصر برگردند.‏+ ۴۰ آن‌ها به هارون گفتند:‏ ‹برای ما بت‌هایی بساز که خدایان ما باشند و ما را هدایت کنند،‏ چون نمی‌دانیم بر سر این موسی که ما را از سرزمین مصر بیرون آورد،‏ چه آمده است.‏›‏+ ۴۱ آن وقت بتی به شکل گوساله ساختند و برایش قربانی کردند و به افتخار چیزی که به دست خودشان ساخته بودند جشن گرفتند.‏+ ۴۲ پس خدا به آن‌ها پشت کرد و آن‌ها را به حال خودشان رها کرد تا خورشید و ماه و ستارگان* را پرستش کنند.‏+ در کتاب انبیا دربارهٔ این موضوع اینطور نوشته شده:‏ ‹ای قوم اسرائیل،‏ در آن ۴۰ سالی که در بیابان سرگردان بودید،‏ در واقع به من هدیه و قربانی تقدیم نمی‌کردید،‏ ۴۳ بلکه بت‌هایی را که ساخته بودید پرستش می‌کردید؛‏ شما خیمهٔ بت مُلوک + و مجسمهٔ ستاره‌شکلِ بت رِفان را هر جایی که می‌رفتید با خود حمل می‌کردید.‏ پس من هم شما را به جایی دورتر از بابِل تبعید خواهم کرد.‏›‏+

۴۴ ‏«اجداد ما خیمهٔ مقدّس* را در بیابان حمل می‌کردند.‏ خدا به موسی دستور داد تا این خیمه را طبق نقشه‌ای که به او نشان داده بود بسازد.‏+ ۴۵ بعدها،‏ خیمهٔ مقدّس به نوادگانشان داده شد و آن‌ها آن را همراه یوشَع به سرزمین ملت‌های بیگانه آوردند؛‏+ ملت‌هایی که خدا از سر راه اجدادمان برداشت.‏+ آن خیمه تا زمان داوود در آنجا ماند.‏ ۴۶ داوود مورد لطف خدای یعقوب قرار گرفت و از خدا خواست که این افتخار را به او بدهد تا برایش خانه‌ای* بسازد.‏+ ۴۷ ولی در واقع سلیمان بود که خانه‌ای برای خدا ساخت.‏+ ۴۸ البته،‏ خدای متعال در خانه‌هایی که به دست انسان ساخته شده باشند زندگی نمی‌کند،‏+ درست همان طور که یکی از پیامبران گفته است:‏ ۴۹ ‏‹یَهُوَه می‌گوید:‏ آسمان تخت پادشاهی من،‏+ و زمین زیرپایی من است.‏+ پس چه خانه‌ای می‌توانید برای من بسازید؟‏ آیا جایی وجود دارد که بتوانم در آن ساکن شوم؟‏ ۵۰ مگر من به دست خودم همهٔ این‌ها را نیافریده‌ام؟‏›‏+

۵۱ ‏«ای مردان لجباز که سختدل و نافرمانید!‏* شما همیشه مثل اجدادتان برخلاف راهنمایی‌های روح‌القدس عمل می‌کنید!‏+ ۵۲ هیچ پیامبری نیست که اجداد شما او را آزار نداده باشند!‏+ بله،‏ آن‌ها پیامبرانی را که آمدنِ آن مرد درستکار را پیشگویی کرده بودند کشتند،‏+ همان کسی که شما به او خیانت کردید و او را به قتل رساندید!‏+ ۵۳ خدا از طریق فرشتگان شریعت را به شما داد،‏+ اما شما به آن عمل نکردید!‏»‏

۵۴ وقتی اعضای شورا سخنان استیفان را شنیدند،‏ از شدّت خشم خونشان به جوش آمد* و در حالی که به او نگاه می‌کردند،‏ دندان‌هایشان را به هم می‌ساییدند.‏ ۵۵ ولی استیفان که پر از روح‌القدس بود به طرف آسمان خیره شد و جلال خدا را دید و چشمش به عیسی افتاد که در سمت راست خدا ایستاده بود.‏+ ۵۶ استیفان گفت:‏ «نگاه کنید!‏ من می‌بینم که آسمان‌ها باز شده و پسر انسان + در سمت راست خدا ایستاده است.‏»‏+ ۵۷ بعد آن مردان با صدای بلند فریاد زدند و گوش‌هایشان را گرفتند و همه با هم به طرف استیفان هجوم بردند.‏ ۵۸ آن‌ها او را از شهر بیرون بردند و سنگسارش کردند.‏+ کسانی که به ضدّ او شهادت داده بودند،‏+ رداهایشان را درآوردند و جلوی پای مردی جوان به نام سولُس گذاشتند.‏+ ۵۹ وقتی استیفان را سنگسار می‌کردند،‏ او با التماس این درخواست را کرد:‏ «سَرورم عیسی،‏ روح* مرا بپذیر!‏» ۶۰ بعد روی زانوهایش افتاد و با صدای بلند فریاد زد و گفت:‏ «یَهُوَه،‏ این گناه را به حساب آن‌ها نگذار!‏»‏+ بعد از این که این را گفت،‏ به خواب مرگ فرو رفت.‏

۸ سولُس با قتل استیفان موافق بود.‏+

از آن روز به بعد،‏ اعضای جماعت اورشلیم به‌شدّت مورد اذیت و آزار قرار گرفتند و غیر از رسولان،‏ همهٔ شاگردان در سراسر یهودیه و سامره پراکنده شدند.‏+ ۲ ولی چند مرد خداترس جسد استیفان را بردند و دفن کردند و برای او خیلی عزاداری کردند.‏ ۳ اما سولُس شروع به آزار و اذیت جماعت کرد.‏ او وارد تک‌تک خانه‌ها می‌شد و مردان و زنان را بیرون می‌کشید و به زندان می‌انداخت.‏+

۴ اما شاگردانی که پراکنده شده بودند،‏ به هر جا که می‌رفتند خبر خوش کلام خدا را به مردم اعلام می‌کردند.‏+ ۵ فیلیپُس هم به شهر سامره* رفت + و در آنجا دربارهٔ مسیح موعظه کرد.‏ ۶ مردم همگی با دقت به سخنان فیلیپُس توجه می‌کردند و در حالی که به حرف‌هایش گوش می‌دادند،‏ شاهد معجزه‌هایی* بودند که او انجام می‌داد.‏ ۷ ارواح ناپاک با فریادهای بلند از وجود عدهٔ زیادی که به آن‌ها گرفتار شده بودند بیرون می‌آمدند.‏+ خیلی از مردم هم که لنگ و فلج بودند شفا پیدا می‌کردند.‏ ۸ پس آن شهر غرق در شادی و سُرور شد.‏

۹ مردی به نام شَمعون در شهر سامره زندگی می‌کرد.‏ او مدت‌ها مشغول جادوگری بود و با کارهایش باعث حیرت مردم سامره می‌شد و ادعا می‌کرد که شخص بزرگی است.‏ ۱۰ همهٔ مردم،‏ از کوچک تا بزرگ،‏ به او توجه می‌کردند و می‌گفتند:‏ «این مرد قدرت خداست،‏ قدرتی که به آن ‹عظیم› می‌گویند.‏» ۱۱ برای همین به شَمعون توجه می‌کردند،‏ چون او سال‌ها مردم را با جادوگری‌هایش به حیرت انداخته بود.‏ ۱۲ ولی وقتی مردم شنیدند که فیلیپُس خبر خوش پادشاهی خدا + و نام عیسی مسیح را اعلام می‌کند،‏ به گفته‌هایش ایمان آوردند و هم مردان هم زنان تعمید گرفتند.‏+ ۱۳ حتی خود شَمعون هم ایمان آورد و تعمید گرفت.‏ او بعد از تعمیدش همیشه همراه فیلیپُس بود + و از دیدن معجزه‌ها* و کارهای شگفت‌انگیز او حیرت می‌کرد.‏

۱۴ وقتی رسولان در اورشلیم شنیدند که مردم سامره کلام خدا را قبول کرده‌اند،‏+ پِطرُس و یوحنا را به آنجا فرستادند.‏ ۱۵ این دو رسول به سامره رفتند و دعا کردند که روح‌القدس به سامریان داده شود،‏+ ۱۶ چون هرچند به نام عیسای سَرور تعمید گرفته بودند،‏ هنوز روح‌القدس به هیچ کدام از آن‌ها داده نشده بود.‏+ ۱۷ پس پِطرُس و یوحنا دست‌هایشان را روی سر آن‌ها گذاشتند + و آن‌ها روح‌القدس را دریافت کردند.‏

۱۸ وقتی شَمعون دید که با گذاشتن دست‌های رسولان روی مردم،‏ روح‌القدس به آن‌ها داده می‌شود،‏ مبلغی پول به پِطرُس و یوحنا پیشنهاد کرد،‏ ۱۹ و گفت:‏ «به من هم این قدرت را بدهید تا هر وقت دست روی کسی می‌گذارم،‏ روح‌القدس را دریافت کند.‏» ۲۰ اما پِطرُس به او گفت:‏ «نقره‌ات با خودت نابود شود!‏ فکر کردی که می‌توانی این هدیهٔ رایگان خدا را با پول بخری؟‏+ ۲۱ تو در این خدمت هیچ سهم و نصیبی نداری،‏ چون از دید خدا دلت صاف نیست.‏ ۲۲ از این کار بدی که کردی توبه کن و در دعا به یَهُوَه* التماس کن تا اگر ممکن باشد تو را به خاطر این نیّت شریرانه‌ات* ببخشد،‏ ۲۳ چون می‌بینم که تو زهر تلخی هستی و غلام شرارت شده‌ای.‏» ۲۴ شَمعون در جواب آن‌ها گفت:‏ «از طرف من به یَهُوَه التماس کنید که هیچ کدام از چیزهایی که در مورد من گفتید به سرم نیاید.‏»‏

۲۵ بعد از این که پِطرُس و یوحنا در همه جا به مردم شهادتی کامل دادند و کلام یَهُوَه را به همه اعلام کردند،‏ در راه برگشت به اورشلیم،‏ خبر خوش را به اهالی خیلی از روستاهای سامره رساندند.‏+

۲۶ بعد،‏ فرشتهٔ یَهُوَه + به فیلیپُس گفت:‏ «بلند شو و به طرف جنوب،‏ به جاده‌ای که از اورشلیم به غزه می‌رود برو.‏» (‏این جاده یک راه بیابانی است.‏)‏ ۲۷ فیلیپُس فوراً بلند شد و به طرف آن جاده راه افتاد.‏ در آن جاده به خواجه‌سرایی* برخورد کرد که اهل اتیوپی* بود و در دربار کَنداکِه ملکهٔ اتیوپی اختیارات زیادی داشت.‏ او خزانه‌دار ملکه بود و برای پرستش به اورشلیم رفته بود،‏+ ۲۸ و در راه برگشت به وطنش،‏ در ارابه‌اش نشسته بود و کتاب اِشَعْیای نبی را با صدای بلند می‌خواند.‏ ۲۹ پس روح به فیلیپُس گفت:‏ «نزدیک برو و خودت را به آن ارابه برسان.‏» ۳۰ وقتی فیلیپُس خودش را به ارابه رساند و کنار آن می‌دوید،‏ شنید که آن خواجه‌سرا با صدای بلند کتاب اِشَعْیای نبی را می‌خوانَد.‏ پس،‏ از او پرسید:‏ «آیا چیزی را که می‌خوانی می‌فهمی؟‏» ۳۱ خواجه‌سرا گفت:‏ «البته که نه!‏ اگر کسی مرا راهنمایی نکند،‏ چطور می‌توانم بفهمم؟‏» بعد،‏ از فیلیپُس خواهش کرد که سوار ارابه شود و کنارش بنشیند.‏ ۳۲ خواجه‌سرا مشغول خواندن این قسمت از نوشته‌های مقدّس بود:‏ «او را مثل گوسفندی برای قربانی کردن بردند.‏ او مثل برّه‌ای بود که برای پشم‌چینی می‌برند و صدایش درنمی‌آید.‏+ ۳۳ وقتی او را تحقیر می‌کردند،‏ با او ناعادلانه رفتار کردند.‏+ چه کسی دربارهٔ نسل* او صحبت خواهد کرد؟‏ چون زندگی او از روی زمین برداشته شده است.‏»‏+

۳۴ بعد،‏ خواجه‌سرا از فیلیپُس پرسید:‏ «از تو خواهش می‌کنم به من بگو که این پیامبر،‏ این چیزها را دربارهٔ چه کسی می‌گوید؟‏ دربارهٔ خودش یا دربارهٔ کسی دیگر؟‏» ۳۵ فیلیپُس توضیحاتش را از همان قسمت از نوشته‌های مقدّس شروع کرد و از خبر خوشی که دربارهٔ عیسی بود برایش صحبت کرد.‏ ۳۶ آن‌ها همان طور که در آن جاده به راهشان ادامه می‌دادند،‏ به کنار آبی رسیدند.‏ پس خواجه‌سرا گفت:‏ «ببین این هم آب!‏ پس چه چیز مانع تعمید گرفتنم می‌شود؟‏» ۳۷ ‏—‏—‏‏*‏ ۳۸ آن وقت خواجه‌سرا دستور داد که ارابه را نگه دارند.‏ بعد،‏ او و فیلیپُس داخل آب رفتند و فیلیپُس او را تعمید داد.‏ ۳۹ وقتی از آب بیرون آمدند،‏ روح یَهُوَه بلافاصله فیلیپُس را به جایی دیگر هدایت کرد.‏ خواجه‌سرا دیگر او را ندید،‏ ولی با شادی به راه خودش ادامه داد.‏ ۴۰ اما فیلیپُس به شهر اَشدود رفت و در آنجا و تمام شهرهای آن ناحیه خبر خوش را اعلام کرد تا این که به قیصریه رسید.‏+

۹ اما سولُس که هنوز مصمم بود* پیروان سَرور را تهدید کند و بکشد،‏+ پیش کاهن اعظم رفت ۲ و از او خواست که نامه‌هایی برای کنیسه‌های دمشق به او بدهد تا اگر کسی را پیدا کند که از پیروان «راه حقیقت»‏* است،‏+ چه مرد چه زن،‏ بتواند دستگیر کند و به اورشلیم بیاورد.‏

۳ سولُس به طرف دمشق راه افتاد و در راه،‏ در نزدیکی دمشق،‏ ناگهان نوری درخشان از آسمان دورتادورش تابید.‏+ ۴ او روی زمین افتاد و صدایی شنید که به او گفت:‏ «سولُس!‏ سولُس!‏ چرا اینقدر به من آزار می‌رسانی؟‏» ۵ سولُس پرسید:‏ «سَرور،‏ تو کی هستی؟‏» او جواب داد:‏ «من عیسی هستم،‏+ همان کسی که تو به او آزار می‌رسانی!‏+ ۶ حالا بلند شو و به شهر برو.‏ در آنجا به تو گفته می‌شود که چه کار باید بکنی.‏» ۷ همسفران سولُس آنقدر مات و مبهوت شده بودند که زبانشان بند آمده بود،‏ چون صدایی می‌شنیدند ولی کسی را نمی‌دیدند!‏+ ۸ بعد سولُس از روی زمین بلند شد و با این که چشمانش باز بود،‏ نمی‌توانست چیزی ببیند.‏ پس دستش را گرفتند و او را به دمشق بردند.‏ ۹ او سه روز نابینا بود + و در این مدت چیزی نخورد و چیزی ننوشید.‏

۱۰ یکی از شاگردان به نام حَنانیا در دمشق زندگی می‌کرد.‏+ سَرور در رؤیایی به او گفت:‏ «حَنانیا!‏» او جواب داد:‏ «بله،‏ سَرورم.‏» ۱۱ سَرور به او گفت:‏ «بلند شو و به خانهٔ یهودا در کوچهٔ ‹راست› برو و سراغ مردی به نام سولُس را بگیر که اهل تارسوس است.‏+ او همین الآن مشغول دعاست!‏ ۱۲ سولُس در رؤیا دیده که مردی به نام حَنانیا پیش او می‌آید و دست‌هایش را روی او می‌گذارد تا بتواند دوباره ببیند!‏»‏+ ۱۳ ولی حَنانیا گفت:‏ «سَرورم،‏ من از خیلی‌ها شنیده‌ام که این مرد به مقدّسان تو در اورشلیم خیلی آزار رسانده است!‏ ۱۴ در ضمن،‏ سران کاهنان به او اختیار داده‌اند که به دمشق بیاید و همهٔ کسانی را که اسم تو را می‌خوانند دستگیر کند!‏»‏+ ۱۵ اما سَرور به او گفت:‏ «برو،‏ چون این مرد ظرف برگزیدهٔ من است + تا اسم مرا به ملت‌ها،‏+ پادشاهان + و قوم اسرائیل اعلام کند.‏ ۱۶ من به او نشان خواهم داد که چقدر باید به خاطر اسم من رنج بکشد.‏»‏+

۱۷ پس حَنانیا رفت و وارد آن خانه شد و دست‌های خود را روی سولُس گذاشت و گفت:‏ «برادرم سولُس،‏ عیسای سَرور که در راه به تو ظاهر شد مرا فرستاده تا دوباره بینایی‌ات را به دست آوری و از روح‌القدس پر شوی.‏»‏+ ۱۸ در همان لحظه،‏ چیزی مثل پولکِ ماهی از چشمان سولُس افتاد و او دوباره بینا شد.‏ پس فوراً بلند شد و تعمید گرفت.‏ ۱۹ بعد غذا خورد و نیرو گرفت.‏

سولُس چند روز در دمشق پیش شاگردان ماند.‏+ ۲۰ چیزی نگذشت که به کنیسه‌های یهودیان رفت و مشغول موعظه دربارهٔ عیسی شد و به همه اعلام کرد که او پسر خداست!‏ ۲۱ همهٔ کسانی که سخنان او را می‌شنیدند مات و مبهوت می‌ماندند و می‌گفتند:‏ «مگر این همان کسی نیست که در اورشلیم به کسانی که اسم عیسی را می‌خوانند به‌شدّت آزار می‌رسانْد؟‏+ مگر او به اینجا نیامده تا آن‌ها را دستگیر کند و برای محاکمه پیش سران کاهنان ببرد؟‏»‏+ ۲۲ ولی سولُس روزبه‌روز با قدرت بیشتری موعظه می‌کرد و برای یهودیان دمشق با دلیل و برهان ثابت می‌کرد که عیسی همان مسیح است،‏+ طوری که نمی‌توانستند حرف‌های منطقی او را انکار کنند.‏

۲۳ بعد از مدتی،‏* یهودیان توطئه کردند که او را بکشند.‏+ ۲۴ اما سولُس از نقشهٔ آن‌ها باخبر شد.‏ یهودیان شب و روز دروازه‌های شهر را زیر نظر داشتند تا او را بگیرند و به قتل برسانند.‏ ۲۵ پس شاگردان سولُس شبانه او را در سبدی بزرگ گذاشتند و از پنجره‌ای* که در دیوار شهر بود پایین فرستادند.‏+

۲۶ وقتی سولُس به اورشلیم رسید + سعی کرد به جمع پیروان عیسی بپیوندد،‏ ولی همه از او می‌ترسیدند،‏ چون باور نمی‌کردند که او واقعاً پیرو عیسی شده باشد.‏ ۲۷ اما بَرنابا + به کمکش آمد و او را پیش رسولان برد و برایشان با جزئیات تعریف کرد که چطور سولُس در راه دمشق سَرور را دیده + و چطور سَرور با او صحبت کرده است.‏ همچنین تعریف کرد که سولُس چطور در دمشق با شجاعت،‏ به نام عیسی موعظه کرده است.‏+ ۲۸ پس سولُس با آن‌ها ماند و آزادانه در تمام شهر اورشلیم می‌گشت و با شجاعت دربارهٔ نام* عیسای سَرور موعظه می‌کرد.‏ ۲۹ او با یهودیان یونانی‌زبان بحث و گفتگو می‌کرد،‏ ولی عده‌ای از آن‌ها چند بار سعی کردند او را بکشند.‏+ ۳۰ وقتی برادران از این موضوع باخبر شدند،‏ سولُس را به قیصریه بردند و از آنجا به تارسوس فرستادند.‏+

۳۱ بعد از آن،‏ تمام جماعت‌هایی که در سراسر یهودیه،‏ جلیل و سامره بودند،‏+ برای مدتی آرامش پیدا کردند و تقویت شدند.‏ همهٔ اعضای این جماعت‌ها به خاطر احترام عمیقی که برای یَهُوَه* داشتند* و دلگرمی‌هایی که از روح‌القدس می‌گرفتند + پیشرفت می‌کردند و تعدادشان دائم بیشتر می‌شد.‏

۳۲ پِطرُس در آن ناحیه‌ها به همه جا می‌رفت.‏ در یکی از این سفرها پیش مقدّسانی که در شهر لُدَّه زندگی می‌کردند رفت.‏+ ۳۳ در آنجا شخصی به نام اینیاس را دید که هشت سال فلج و بستری بود.‏ ۳۴ پِطرُس به او گفت:‏ «اینیاس،‏ عیسی مسیح تو را شفا داده!‏+ بلند شو و بسترت را جمع کن!‏»‏+ پس او بلافاصله بلند شد.‏ ۳۵ وقتی تمام ساکنان لُدَّه و دشت شارون این معجزه را دیدند،‏ به سَرور ایمان آوردند.‏

۳۶ در شهر یافا شاگردی بود به اسم طابیتا که به یونانی او را «دورکاس»‏* صدا می‌کردند.‏ او همیشه به دیگران خوبی می‌کرد و برای کمک به نیازمندان،‏ به آن‌ها هدیه می‌داد.‏ ۳۷ ولی در همان روزها مریض شد و درگذشت.‏ پس جسد او را شستند و در بالاخانه‌ای گذاشتند.‏ ۳۸ شهر لُدَّه نزدیک شهر یافا بود،‏ بنابراین وقتی شاگردان شنیدند که پِطرُس در لُدَّه است،‏ دو نفر را پیش او فرستادند تا به او التماس کنند و بگویند:‏ «خواهش می‌کنیم،‏ هر چه زودتر پیش ما بیا!‏» ۳۹ پِطرُس فوراً با آن‌ها به راه افتاد و وقتی به آنجا رسید،‏ او را به آن بالاخانه بردند.‏ در آنجا بیوه‌زنان گریه‌کنان دور پِطرُس را گرفتند و لباس‌های مختلفی را که دورکاس برایشان دوخته بود به او نشان دادند.‏ ۴۰ پِطرُس از همه خواست که از اتاق بیرون بروند.‏+ آن وقت زانو زد و دعا کرد.‏ بعد رو به جسد کرد و گفت:‏ «طابیتا،‏ بلند شو!‏» آن زن چشمانش را باز کرد و به محض این که پِطرُس را دید،‏ بلند شد و نشست!‏+ ۴۱ پِطرُس دستش را گرفت و به او کمک کرد تا روی پای خودش بایستد.‏ بعد مقدّسان و بیوه‌زنان را صدا کرد و همهٔ آن‌ها دیدند که طابیتا زنده است.‏+ ۴۲ این خبر در سرتاسر شهر یافا پخش شد و عدهٔ زیادی به سَرور ایمان آوردند.‏+ ۴۳ پِطرُس روزهای زیادی در یافا در خانهٔ یک چرم‌ساز* به نام شَمعون ماند.‏+

۱۰ در شهر قیصریه مردی به نام کُرنِلیوس زندگی می‌کرد که یکی از افسران* یگان رومی،‏ معروف به «یگان* ایتالیایی» بود.‏ ۲ او شخصی دیندار و خداترس بود و خانواده‌اش* هم خداترس بودند.‏ کُرنِلیوس همیشه با سخاوتمندی به نیازمندان کمک می‌کرد و از دعا و التماس به خدا دست نمی‌کشید.‏ ۳ یک روز تقریباً ساعت سه بعدازظهر* بود + که او فرشتهٔ خدا را در رؤیا دید.‏ فرشته پیش او آمد و گفت:‏ «کُرنِلیوس!‏» ۴ کُرنِلیوس با ترس و وحشت به او خیره شد و پرسید:‏ «سَرورم،‏ چه کاری از دستم برمی‌آید؟‏» او جواب داد:‏ «خدا دعاهای تو را شنیده و از کمک‌هایی که به نیازمندان می‌کنی باخبر است و همهٔ آن‌ها را به یاد دارد.‏+ ۵ پس حالا چند نفر را به یافا بفرست تا از مردی به نام شمعونِ پِطرُس بخواهند که پیش تو بیاید.‏ ۶ او مهمان شمعونِ چرم‌ساز است که خانه‌اش کنار دریاست.‏» ۷ بعد از رفتن فرشته،‏ کُرنِلیوس دو نفر از خدمتکارانش را همراه یک سرباز دیندار که از خادمان نزدیکش بود احضار کرد.‏ ۸ کُرنِلیوس همهٔ ماجرا را برایشان تعریف کرد و آن‌ها را به شهر یافا فرستاد.‏

۹ روز بعد،‏ حدود ظهر،‏* وقتی آن‌ها هنوز در راه بودند و به آن شهر نزدیک می‌شدند،‏ پِطرُس برای دعا به پشت‌بام رفت.‏ ۱۰ بعد خیلی گرسنه شد و می‌خواست چیزی بخورد.‏ اما وقتی برایش غذا را آماده می‌کردند،‏ پِطرُس در حالت خواب و بیداری یک رؤیا دید.‏*‏+ ۱۱ او دید که آسمان باز شد و چیزی شبیه سفره‌ای بزرگ از کتان که از چهار گوشه آویزان بود،‏ به طرف زمین پایین می‌آمد.‏ ۱۲ در آن سفره،‏ انواع چهارپایان و خزندگان زمین و پرندگان آسمان بود.‏ ۱۳ بعد صدایی به پِطرُس گفت:‏ «بلند شو و هر کدام را که می‌خواهی سر ببر و بخور!‏» ۱۴ ولی پِطرُس گفت:‏ «سَرورم،‏ اصلاً این کار را نمی‌کنم!‏ در تمام عمرم هیچ وقت چیز ناپاکی نخورده‌ام که خوردنش ممنوع است!‏»‏+ ۱۵ او دوباره همان صدا را شنید که گفت:‏ «چیزهایی که قبلاً از دید خدا ناپاک بودند،‏ حالا پاک هستند؛‏ دیگر آن‌ها را ناپاک ندان!‏» ۱۶ این اتفاق برای بار سوم تکرار شد.‏ بعد آن سفره به آسمان برده شد.‏

۱۷ پِطرُس گیج و سردرگم شده بود،‏ چون نمی‌دانست که معنی این رؤیا چیست و چه کار باید بکند.‏ همان موقع،‏ کسانی که کُرنِلیوس فرستاده بود و سراغ خانهٔ شمعون را گرفته بودند،‏ به دم در رسیدند.‏+ ۱۸ آن‌ها با صدای بلند پرسیدند:‏ «آیا شَمعون که به او پِطرُس می‌گویند در اینجا مهمان است؟‏» ۱۹ پِطرُس هنوز به آن رؤیا فکر می‌کرد که روح‌القدس*‏+ به او گفت:‏ «نگاه کن!‏ سه نفر آمده‌اند و سراغ تو را می‌گیرند.‏ ۲۰ بلند شو و پایین برو و بدون این که شک و تردید داشته باشی همراهشان برو،‏ چون من آن‌ها را فرستاده‌ام.‏» ۲۱ پس پِطرُس پایین رفت و به آن‌ها گفت:‏ «من پِطرُس هستم،‏ همان کسی که دنبالش می‌گردید.‏ چرا اینجا آمده‌اید؟‏» ۲۲ آن‌ها گفتند:‏ «کُرنِلیوس + ما را پیش تو فرستاده است.‏ او یک افسر رومی و مردی درستکار و خداترس است و همهٔ یهودیان هم با احترام دربارهٔ او صحبت می‌کنند.‏ خدا از طریق یک فرشتهٔ مقدّس به او گفت* که تو را به خانهٔ خودش دعوت کند تا پیامت را بشنود.‏» ۲۳ پس پِطرُس آن‌ها را به خانه برد و از آن‌ها پذیرایی کرد.‏

روز بعد،‏ همراه آن‌ها به طرف قیصریه حرکت کرد.‏ همین طور بعضی از برادرانی که در شهر یافا بودند با او رفتند.‏ ۲۴ فردای آن روز به قیصریه رسیدند.‏ کُرنِلیوس که منتظر آمدن آن‌ها بود،‏ بستگان و دوستان نزدیکش را در خانه‌اش جمع کرده بود.‏ ۲۵ وقتی پِطرُس وارد خانه شد،‏ کُرنِلیوس به استقبال او رفت و جلوی پاهایش به خاک افتاد و سجده کرد.‏ ۲۶ اما پِطرُس او را گرفت و گفت:‏ «بلند شو!‏ من هم مثل تو یک انسانم.‏»‏+ ۲۷ او در حالی که با کُرنِلیوس صحبت می‌کرد وارد اتاقی شد و دید که عدهٔ زیادی در آنجا جمع شده‌اند.‏ ۲۸ پِطرُس به آن‌ها گفت:‏ «شما خوب می‌دانید که برای یک شخص یهودی ممنوع است که با یک غیریهودی معاشرت کند یا به دیدنش برود!‏+ اما خدا به من نشان داده که نباید هیچ کس را نجس یا ناپاک بدانم.‏+ ۲۹ پس وقتی کسانی را دنبالم فرستادید،‏ بدون چون و چرا آمدم.‏ حالا لطفاً بگویید چرا خواستید که بیایم؟‏»‏

۳۰ کُرنِلیوس گفت:‏ «چهار روز پیش،‏ همین موقع حدود ساعت سه بعدازظهر،‏* در خانه‌ام مشغول دعا بودم که ناگهان دیدم شخصی با لباس نورانی روبروی من ایستاده است!‏ ۳۱ او به من گفت:‏ ‹کُرنِلیوس،‏ خدا دعای تو را شنیده و کمک‌هایی را که به نیازمندان می‌کنی،‏ فراموش نکرده است.‏ ۳۲ برای همین،‏ چند نفر را به شهر یافا بفرست و شَمعونِ پِطرُس را به اینجا دعوت کن.‏ او در خانهٔ شمعونِ چرم‌ساز که خانه‌اش کنار دریاست مهمان است.‏›‏+ ۳۳ پس بلافاصله به دنبال تو فرستادم و تو هم محبت کردی و به اینجا آمدی.‏ حالا همهٔ ما در حضور خدا جمع شده‌ایم تا تمام چیزهایی را که یَهُوَه* به تو فرمان داده بگویی،‏ بشنویم.‏»‏

۳۴ آن وقت پِطرُس گفت:‏ «حالا واقعاً می‌فهمم که خدا تبعیض قائل نمی‌شود،‏+ ۳۵ بلکه از هر نژاد و قومی،‏ هر کسی که برای خدا احترام قائل باشد* و کارهای درست انجام دهد،‏ مورد قبول اوست.‏+ ۳۶ خدا پیامش را برای اسرائیلیان فرستاد و به این ترتیب،‏ خبر خوشِ صلح را + از طریق عیسی مسیح که سَرورِ همه است + اعلام کرد.‏ ۳۷ شما خودتان می‌دانید بعد از این که یحیی دربارهٔ تعمید موعظه کرد،‏ مردم اول در جلیل و بعد در سرتاسر یهودیه دربارهٔ چه موضوعی صحبت می‌کردند.‏+ ۳۸ همه دربارهٔ عیسای ناصری صحبت می‌کردند و می‌گفتند که خدا چطور او را با روح‌القدس مسح کرد + و به او قدرت داد.‏ او در این سرزمین به همه جا می‌رفت،‏ کارهای خوب انجام می‌داد و چون خدا با او بود،‏+ تمام کسانی را که در چنگ ابلیس گرفتار شده بودند آزاد می‌کرد.‏*‏+ ۳۹ ما شاهد تمام کارهایی بودیم که او در سرتاسر سرزمین یهودیان و در اورشلیم انجام داد.‏ اما آن‌ها او را بر تیر* آویختند و کشتند.‏ ۴۰ ولی خدا عیسی را در روز سوم زنده کرد + و اجازه داد که خودش را به خیلی‌ها نشان دهد.‏ ۴۱ البته همهٔ مردم او را ندیدند،‏ بلکه خدا ما را از قبل انتخاب کرده بود که شاهد این اتفاق باشیم؛‏ ما که بعد از زنده شدنش با او خوردیم و نوشیدیم.‏+ ۴۲ در ضمن،‏ او به ما فرمان داد که به مردم* موعظه کنیم و شهادتی کامل بدهیم + که خدا او را تعیین کرده تا داور زندگان و مردگان باشد.‏+ ۴۳ تمام پیامبران هم دربارهٔ عیسی شهادت دادند + که هر کس به او ایمان بیاورد،‏ گناهانش از طریق نام او بخشیده می‌شود.‏»‏+

۴۴ پِطرُس هنوز صحبت می‌کرد که روح‌القدس بر همهٔ کسانی که پیامش را می‌شنیدند،‏ قرار گرفت!‏+ ۴۵ ایمانداران یهودی‌نژاد* که با پِطرُس آمده بودند،‏ وقتی دیدند که هدیهٔ رایگان خدا یعنی روح‌القدس بر غیریهودیان هم ریخته شده،‏ مات و مبهوت ماندند،‏ ۴۶ چون می‌شنیدند که آن‌ها به زبان‌های مختلف* صحبت می‌کنند و به خدا عزّت و جلال می‌دهند.‏+ آن وقت پِطرُس گفت:‏ ۴۷ ‏«این افراد هم مثل ما روح‌القدس را دریافت کرده‌اند،‏ پس آیا کسی می‌تواند اعتراض کند و بگوید که آن‌ها نباید در آب تعمید بگیرند؟‏»‏+ ۴۸ بنابراین،‏ پِطرُس به آن‌ها دستور داد که به نام عیسی مسیح تعمید بگیرند.‏+ بعد،‏ آن‌ها از او خواهش کردند که چند روزی پیششان بماند.‏

۱۱ به رسولان و برادرانی که در یهودیه بودند خبر رسید که غیریهودیان* هم به کلام خدا ایمان آورده‌اند.‏ ۲ پس وقتی پِطرُس به اورشلیم برگشت،‏ کسانی که اصرار داشتند غیریهودیان ختنه شوند،‏+ از او انتقاد کردند*‏ ۳ و گفتند:‏ ‏«چرا به خانهٔ کسانی که ختنه نشده‌اند رفتی و با آن‌ها همسفره شدی؟‏» ۴ پِطرُس تمام ماجرا را از اول تا آخر با جزئیات برایشان تعریف کرد و گفت:‏

۵ ‏«یک روز در شهر یافا مشغول دعا بودم که در حالت خواب و بیداری در رؤیا دیدم چیزی شبیه یک سفرهٔ بزرگ از کتان که از چهار گوشه آویزان شده بود،‏ از آسمان پایین آمد و درست جلوی من قرار گرفت.‏+ ۶ وقتی خوب به آن نگاه کردم دیدم که در آن سفره انواع چهارپایان،‏ حیوانات وحشی و خزندگان و پرندگان هست.‏ ۷ بعد صدایی شنیدم که به من گفت:‏ ‹بلند شو و هر کدام را که می‌خواهی سر ببر و بخور!‏› ۸ ولی من گفتم:‏ ‹سَرورم،‏ من اصلاً این کار را نمی‌کنم!‏ چون هیچ وقت به چیزی ناپاک که خوردنش ممنوع است لب نزده‌ام!‏› ۹ دوباره آن صدا از آسمان به من گفت:‏ ‹چیزهایی که قبلاً از دید خدا ناپاک بودند،‏ حالا پاک هستند؛‏ دیگر آن‌ها را ناپاک ندان!‏› ۱۰ این اتفاق برای سومین بار تکرار شد و بعد دوباره همه چیز به آسمان برده شد.‏ ۱۱ درست در همان لحظه،‏ سه نفر به خانه‌ای که من در آن مهمان بودم رسیدند.‏ آن‌ها آمده بودند که مرا به قیصریه ببرند.‏+ ۱۲ روح‌القدس به من گفت که همراهشان بروم و شک و تردید نداشته باشم.‏ این شش برادر هم با من آمدند.‏ پس به خانهٔ کُرنِلیوس رسیدیم.‏

۱۳ ‏«او برای ما تعریف کرد که چطور یک فرشته به او ظاهر شد و گفت:‏ ‹چند نفر را به یافا بفرست تا از شَمعونِ پِطرُس بخواهند که به اینجا بیاید.‏+ ۱۴ وقتی او بیاید به تو می‌گوید که تو و تمام اهل خانه‌ات چطور می‌توانید نجات پیدا کنید.‏› ۱۵ در حالی که با آن‌ها صحبت می‌کردم،‏ روح‌القدس به آن‌ها داده شد،‏ درست همان طور که اول به ما داده شده بود.‏+ ۱۶ وقتی این اتفاق افتاد،‏ حرف‌های عیسای سَرور یادم آمد که می‌گفت:‏ ‹یحیی با آب تعمید می‌داد،‏+ ولی شما با روح‌القدس تعمید خواهید گرفت.‏›‏+ ۱۷ وقتی دیدم خدا به این غیریهودیان همان هدیهٔ رایگانی را داد که به ما هم به خاطر ایمانمان به عیسی مسیحِ سَرور داده بود،‏ به خودم گفتم،‏ من کی هستم که مانع کار خدا بشوم؟‏»‏+

۱۸ آن‌ها وقتی این را شنیدند،‏ دیگر اعتراض نکردند و خدا را تمجید و ستایش کردند و گفتند:‏ «پس در واقع خدا به غیریهودیان هم این فرصت را داده که از گناهانشان توبه کنند و به این شکل زندگی ابدی را به دست آورند.‏»‏+

۱۹ بعضی از شاگردان به خاطر آزارهایی که بعد از ماجرای استیفان شروع شد،‏ در جاهای مختلف پراکنده شده بودند.‏+ آن‌ها تا فینیقیه،‏ قبرس و اَنطاکیه هم رفتند،‏ ولی پیام را فقط به یهودیان موعظه کردند.‏+ ۲۰ اما کسانی که از قبرس و قیرَوان بودند،‏ وقتی به اَنطاکیه رسیدند،‏ با یونانی‌زبانان هم به گفتگو پرداختند و خبر خوشی را که دربارهٔ عیسای سَرور است،‏ به آن‌ها اعلام کردند.‏ ۲۱ دست یَهُوَه* با آن‌ها بود،‏ طوری که عدهٔ زیادی ایمان آوردند و پیرو سَرور شدند.‏+

۲۲ وقتی خبر کارهایشان به گوش اعضای جماعت اورشلیم رسید،‏ بَرنابا را به اَنطاکیه فرستادند + که از آنجا خیلی دور بود.‏ ۲۳ وقتی بَرنابا به آنجا رسید و لطف خدا را دید،‏ خیلی شاد شد و همه را تشویق کرد که با تمام دل* به سَرور وفادار بمانند.‏+ ۲۴ بَرنابا مرد خوب و مهربانی بود.‏ او پر از روح‌القدس بود و ایمانی قوی داشت.‏ به همین دلیل،‏ عدهٔ زیادی به سَرور ایمان آوردند.‏+ ۲۵ بعد بَرنابا به تارسوس رفت تا با دقت همه جا را بگردد و سولُس را پیدا کند.‏+ ۲۶ وقتی او را پیدا کرد،‏ با خودش به شهر اَنطاکیه آورد.‏ آن‌ها یک سال تمام با اعضای جماعت جمع می‌شدند و به خیلی از مردم تعلیم می‌دادند.‏ در اَنطاکیه بود که پیروان عیسی تحت هدایت خدا برای اولین بار «مسیحی» نامیده شدند.‏+

۲۷ در آن زمان،‏ چند پیامبر + از اورشلیم به اَنطاکیه آمدند.‏ ۲۸ یکی از آن‌ها که اسمش آگابوس بود،‏+ با کمک روح‌القدس پیشگویی کرد که به‌زودی تمام زمین به قحطی شدیدی دچار می‌شود.‏+ این قحطی در زمان حکمرانی کِلودیوسِ قیصر اتفاق افتاد.‏ ۲۹ پس شاگردانی که در اَنطاکیه بودند تصمیم گرفتند که هر کس در حد توان مالی‌اش،‏+ برای امدادرسانی + به برادران ساکن یهودیه هدیه‌ای بفرستد.‏ ۳۰ به این ترتیب،‏ هدیه‌های خود را به دست بَرنابا و سولُس سپردند تا پیش پیران جماعت اورشلیم ببرند.‏+

۱۲ تقریباً در همان زمان بود که هیرودیسِ پادشاه شروع به آزار و اذیت بعضی از اعضای جماعت کرد.‏+ ۲ او دستور داد تا یعقوب برادر یوحنا را + با شمشیر بکشند.‏+ ۳ وقتی هیرودیس دید که یهودیان از کار او خوشحال شدند،‏ دستور داد تا پِطرُس را هم دستگیر کنند.‏ (‏پس پِطرُس را در روزهای عید نان فطیر* دستگیر کردند.‏)‏+ ۴ هیرودیس پِطرُس را به زندان انداخت + و برای نگهبانی از او ۱۶ سرباز تعیین کرد که باید در چهار گروه چهارنفری نگهبانی می‌دادند.‏ او می‌خواست پِطرُس را بعد از عید پِسَح از زندان بیرون بیاورد تا در حضور مردم محاکمه شود.‏*‏ ۵ در تمام مدتی که پِطرُس در زندان بود،‏ اعضای جماعت دائم از ته دل برایش دعا می‌کردند.‏+

۶ شبِ روزی که قرار بود هیرودیس پِطرُس را برای محاکمه از زندان بیرون بیاورد،‏ پِطرُس که با دو زنجیر بسته شده بود خوابیده بود و دو سرباز در دو طرف او بودند.‏ سربازان دیگر هم جلوی در زندان نگهبانی می‌دادند.‏ ۷ ناگهان فرشتهٔ یَهُوَه* آنجا ظاهر شد + و نوری درخشان سلولی را که پِطرُس در آن بود روشن کرد!‏ بعد به پهلوی پِطرُس زد و او را بیدار کرد و گفت:‏ «بلند شو!‏ عجله کن!‏» همان لحظه زنجیرها از دست‌هایش باز شد و به زمین افتاد.‏+ ۸ فرشته به او گفت:‏ «لباس‌ها و کفش‌هایت را بپوش.‏» پِطرُس این کار را کرد.‏ بعد فرشته به او گفت:‏ «ردایت را هم بپوش و دنبال من بیا!‏» ۹ به این ترتیب،‏ پِطرُس از زندان بیرون آمد و دنبال فرشته رفت.‏ ولی فکر می‌کرد که تمام این اتفاقات،‏ خواب و خیال است و رؤیا می‌بیند.‏ ۱۰ آن‌ها از محل پست اول و دوم نگهبانی گذشتند و به دروازهٔ آهنی زندان که به طرف شهر باز می‌شد رسیدند.‏ دروازه خودبه‌خود باز شد!‏ آن‌ها از آنجا رد شدند و به آخر کوچه رسیدند.‏ بعد ناگهان فرشته از او جدا شد.‏ ۱۱ پِطرُس که تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده،‏ به خودش گفت:‏ «حالا مطمئنم که یَهُوَه فرشته‌اش را فرستاد و مرا از دست هیرودیس و از بلایی که یهودیان منتظر بودند به سرم بیاید نجات داد.‏»‏+

۱۲ وقتی پِطرُس متوجه این موضوع شد،‏ به خانهٔ مریم مادر یوحنا رفت.‏ (‏همان یوحنا که معروف به مَرقُس است.‏)‏+ در آنجا عدهٔ زیادی دور هم جمع شده بودند و دعا می‌کردند.‏ ۱۳ وقتی پِطرُس درِ خانه را زد،‏ دختری به نام رودا که خدمتکار بود آمد تا ببیند چه کسی در می‌زند.‏ ۱۴ وقتی صدای پِطرُس را شناخت،‏ آنقدر خوشحال شد که به جای باز کردن در،‏ با عجله به داخل خانه برگشت و خبر داد که پِطرُس پشت در است.‏ ۱۵ آن‌ها به او گفتند:‏ «دیوانه شده‌ای؟‏» ولی رودا اصرار داشت که راست می‌گوید.‏ پس آن‌ها گفتند:‏ «لابد فرشتهٔ اوست.‏» ۱۶ پِطرُس پشت سر هم در می‌زد.‏ وقتی در را باز کردند و دیدند که خودِ پِطرُس است،‏ مات و مبهوت ماندند.‏ ۱۷ پِطرُس با دستش اشاره کرد که ساکت باشند.‏ بعد با جزئیات برایشان تعریف کرد که یَهُوَه چطور او را از زندان بیرون آورد.‏ پِطرُس از آن‌ها خواست که یعقوب + و بقیهٔ برادران را از این اتفاق باخبر کنند.‏ بعد،‏ از آنجا رفت و به جای دیگری سفر کرد.‏

۱۸ صبح روز بعد،‏ سربازان شوکه شده بودند،‏ چون نمی‌دانستند که چه به سر پِطرُس آمده است.‏ ۱۹ هیرودیس دستور داد که همه جا دنبال پِطرُس بگردند.‏ اما وقتی او را پیدا نکردند،‏ هیرودیس از نگهبانان زندان بازخواست کرد و فرمان داد که آن‌ها را ببرند و مجازات کنند.‏+ بعد،‏ هیرودیس از یهودیه به قیصریه رفت و مدتی در آنجا ماند.‏

۲۰ هیرودیسِ پادشاه با اهالی شهرهای صور و صیدون* سر جنگ داشت.‏ پس آن‌ها بِلاستوس،‏ ناظر امور خانهٔ پادشاه را قانع کردند که از آن‌ها حمایت کند.‏ بعد با این هدف که با هیرودیس پیمان صلح و آشتی ببندند به دیدن او رفتند،‏ چون مواد غذایی شهرهایشان از سرزمین هیرودیسِ پادشاه تأمین می‌شد.‏ ۲۱ در روزی خاص،‏ هیرودیس لباس شاهانه‌اش را پوشید و بر مسند قضاوت نشست و برای مردم سخنرانی کرد.‏ ۲۲ وقتی سخنرانی‌اش تمام شد،‏ کسانی که آنجا جمع شده بودند،‏ با صدای بلند گفتند:‏ «این صدای یکی از خدایان است،‏ نه صدای انسان!‏» ۲۳ همان لحظه فرشتهٔ یَهُوَه هیرودیس را به یک بیماری دچار کرد،‏* طوری که بدنش پر از کرم شد و او مرد،‏ چون به جای این که خدا را تمجید و ستایش کند،‏ گذاشت مردم او را پرستش کنند.‏

۲۴ اما کلام یَهُوَه همچنان به گوش مردم بیشتری می‌رسید* و در همه جا پخش می‌شد.‏+

۲۵ وقتی بَرنابا + و سولُس کار امدادرسانی را در اورشلیم به پایان رساندند،‏+ یوحنای معروف به مَرقُس را با خودشان برداشتند + و به اَنطاکیه برگشتند.‏

۱۳ در جماعت اَنطاکیه چند پیامبر و معلّم وجود داشت که عبارت بودند از:‏+ بَرنابا،‏ شَمعون معروف به نیجِر،‏ لوکیوس اهل قیرَوان،‏ مَنائِن که با هیرودیسِ فرماندار تحصیل کرده بود و سولُس.‏ ۲ یک روز،‏ وقتی که یَهُوَه* را عبادت می‌کردند و روزه گرفته بودند،‏ روح‌القدس گفت:‏ «بَرنابا و سولُس را برای کاری که من برایشان در نظر گرفته‌ام،‏ کنار بگذارید.‏»‏+ ۳ آن‌ها بعد از روزه و دعا،‏ دست‌هایشان را روی سر آن دو نفر گذاشتند و آن‌ها را به مأموریت فرستادند.‏

۴ بَرنابا و سولُس با هدایت روح‌القدس سفرشان را شروع کردند.‏ آن‌ها اول به بندر سِلوکیه رفتند و از آنجا با کشتی به طرف جزیرهٔ قبرس حرکت کردند.‏ ۵ در قبرس به شهر سَلامیس رفتند و کلام خدا را در کنیسه‌های یهودیان موعظه کردند.‏ یوحنای معروف به مَرقُس هم دستیارشان بود.‏+

۶ آن‌ها تمام جزیرهٔ قبرس را زیر پا گذاشتند و بالاخره به شهر پافوس رسیدند.‏ در پافوس به یک جادوگر یهودی به نام باریَشوع برخوردند که ادعای پیامبری هم می‌کرد.‏ ۷ او برای «سِرگیوس پولُس» که فرماندار رومی قبرس و مردی فهمیده بود کار می‌کرد.‏ سِرگیوسِ فرماندار،‏ بَرنابا و سولُس را به حضور خودش احضار کرد،‏ چون مشتاق شنیدن کلام خدا بود.‏ ۸ اما آن جادوگر که اسم دیگرش عِلیما بود،‏ (‏«عِلیما» به معنی جادوگر است)‏ با آن‌ها مخالفت می‌کرد و سعی داشت مانع ایمان آوردن فرماندار شود.‏ ۹ بعد سولُس که به او پولُس هم می‌گفتند،‏ از روح‌القدس پر شد و به عِلیما چشم دوخت،‏ ۱۰ و گفت:‏ «ای پسر ابلیس،‏+ ای دشمن تمام خوبی‌ها،‏ ای مردی که وجودت پر از فریبکاری و شرارت است،‏ چرا از تحریف کردن تعالیم حقیقی* یَهُوَه دست برنمی‌داری؟‏ ۱۱ حالا دست یَهُوَه تو را طوری می‌زند که کور شوی و تا مدتی نور خورشید را نبینی!‏» همان لحظه،‏ چشمان عِلیما تیره و تار شد.‏ او به این طرف و آن طرف می‌رفت و دنبال این بود که کسی دستش را بگیرد و راه را به او نشان دهد.‏ ۱۲ وقتی فرماندار این را دید،‏ ایمان آورد،‏ چون تحت تأثیر تعالیم یَهُوَه قرار گرفته بود.‏

۱۳ بعد از آن،‏ پولُس و همراهانش پافوس را ترک کردند و از راه دریا به پِرجه که در ایالت پامفیلیه بود رسیدند.‏ اما یوحنا + از آن‌ها جدا شد و به اورشلیم برگشت.‏+ ۱۴ ولی پولُس و بَرنابا از پِرجه گذشتند و به اَنطاکیه که در ایالت پیسیدیه بود رفتند.‏ روز شَبّات به کنیسه‌ای وارد شدند + و در آنجا نشستند.‏ ۱۵ بعد از آن که بخش‌هایی از شریعت و کتاب پیامبران خوانده شد،‏+ مسئولان کنیسه به پولُس و بَرنابا گفتند:‏ «برادران،‏ اگر مطلبی تشویق‌کننده برای همهٔ ما دارید،‏ لطفاً بگویید.‏» ۱۶ پولُس از جایش بلند شد و با دست اشاره کرد که همه ساکت شوند.‏ بعد گفت:‏

‏«ای اسرائیلیان و ای غیریهودیانی که خداترس هستید،‏* به من گوش کنید.‏ ۱۷ خدای قوم اسرائیل،‏ اجداد ما را انتخاب کرد و آن‌ها را زمانی که در سرزمین مصر غریب بودند سرافراز کرد و با بازوی نیرومندش از چنگ مصریان نجات داد.‏+ ۱۸ او طی ۴۰ سالی که قومش در بیابان سرگردان بودند،‏ آن‌ها را تحمّل کرد.‏+ ۱۹ او هفت قومی را که در سرزمین کنعان ساکن بودند از بین برد و سرزمینشان را به اسرائیلیان به میراث داد.‏+ ۲۰ تمام این اتفاقات حدود ۴۵۰ سال طول کشید.‏

‏«بعد،‏ خدا تا زمان سموئیل نبی داورانی برای قومش تعیین کرد.‏+ ۲۱ ولی بعد از آن،‏ قوم خواستند که برای خودشان پادشاه داشته باشند.‏+ پس خدا شائول را که پسر قِیس و از طایفهٔ بنیامین بود + پادشاه آن‌ها کرد و او ۴۰ سال بر تخت پادشاهی نشست.‏ ۲۲ ولی خدا او را برکنار کرد و داوود را به جای او بر تخت نشاند + و درباره‌اش شهادت داد و گفت:‏ ‹داوود پسر یَسا را انتخاب کرده‌ام.‏+ او مورد پسند من است*‏+ و هر چه بخواهم انجام خواهد داد.‏› ۲۳ خدا مطابق وعده‌اش،‏ عیسی را که از نوادگان همین داوود است فرستاد تا نجات‌دهندهٔ اسرائیل باشد.‏+ ۲۴ قبل از آمدن عیسی،‏ یحیی به همهٔ مردم اسرائیل موعظه می‌کرد که هر کس باید از گناهانش توبه کند و به نشانهٔ توبه‌اش تعمید بگیرد.‏+ ۲۵ اما یحیی قبل از پایان مأموریتش به مردم می‌گفت:‏ ‹من آن کسی نیستم که شما در انتظارش هستید.‏ ولی بعد از من کسی می‌آید که من حتی لایق نیستم بند کفشش را باز کنم.‏›‏+

۲۶ ‏«ای برادران من که از نسل ابراهیم هستید،‏ و ای همهٔ شما غیریهودیانِ خداترس،‏* این پیام نجات‌بخش به ما داده شده است.‏+ ۲۷ ساکنان اورشلیم و سرانشان تشخیص ندادند که عیسی همان نجات‌دهنده است.‏ آن‌ها با محکوم کردن او،‏ پیشگویی‌های پیامبران را که هر هفته در روز شَبّات خوانده می‌شود،‏ به تحقق رساندند.‏+ ۲۸ حتی وقتی دلیلی پیدا نکردند که او را به مرگ محکوم کنند،‏+ با اصرار از پیلاتُس خواستند که او را اعدام کند.‏+ ۲۹ وقتی تمام چیزهایی را که در مورد او نوشته شده بود انجام دادند،‏ او را از تیر* پایین آوردند و در مقبره‌ای* گذاشتند.‏+ ۳۰ اما خدا او را بعد از مرگ زنده کرد،‏+ ۳۱ و عیسی چندین بار طی روزهای زیاد به کسانی که با او از جلیل به اورشلیم رفته بودند،‏ ظاهر شد.‏ الآن همین افراد در مورد او به مردم شهادت می‌دهند.‏+

۳۲ ‏«پس من و بَرنابا خبر خوشِ وعده‌ای را که خدا به اجدادمان داده بود،‏ به شما اعلام می‌کنیم.‏ ۳۳ خدا برای ما که فرزندان آن‌ها هستیم،‏ با رستاخیز دادن عیسی،‏ کاملاً به وعده‌اش عمل کرد،‏+ درست همان طور که در دومین مزمور نوشته شده است:‏ ‹تو پسر من هستی؛‏ من امروز پدر تو شده‌ام.‏›‏+ ۳۴ خدا طبق قولی که داده بود عیسی را بعد از مرگ زنده کرد و به او بدنی فاسدنشدنی داد.‏* خدا گفته بود:‏ ‹من همان محبت پایدار* و قابل اعتمادی را که وعده‌اش را به داوود دادم،‏ به شما نشان خواهم داد.‏›‏+ ۳۵ در مزمور دیگری هم نوشته شده:‏ ‹تو نخواهی گذاشت کسی که به تو وفادار است،‏ فساد را ببیند.‏›‏+ ۳۶ البته،‏ داوود در زمان* خودش به خدا خدمت کرد،‏ بعد به خواب مرگ فرو رفت،‏ کنار اجدادش دفن شد و جسدش فاسد شد.‏+ ۳۷ اما بدن آن کسی که خدا او را زنده کرد،‏ فاسد نشد.‏+

۳۸ ‏«پس ای برادران توجه کنید!‏ به شما می‌گوییم که بخشش گناهان،‏ از طریق همین شخص امکان‌پذیر شده است.‏+ ۳۹ مطابق شریعت موسی غیرممکن بود که خدا شما را بی‌تقصیر بداند،‏+ ولی هر کسی که به عیسی ایمان بیاورد،‏ برایش این امکان وجود دارد که خدا او را بی‌تقصیر بداند.‏+ ۴۰ پس مواظب باشید که این گفتهٔ پیامبران،‏ در مورد شما صدق نکند.‏ آن‌ها گفتند:‏ ۴۱ ‏‹ای شما که همه چیز را تحقیر می‌کنید،‏ به کاری که در دوران شما می‌کنم نگاه کنید؛‏ حتی اگر کسی آن را با جزئیات برایتان تعریف کند،‏ باور نخواهید کرد.‏ با این حال،‏ مات و مبهوت می‌مانید و نابود می‌شوید.‏›»‏+

۴۲ وقتی پولُس و بَرنابا از کنیسه بیرون می‌رفتند،‏ مردم از آن‌ها خواهش کردند که هفتهٔ بعد هم در روز شَبّات،‏ دربارهٔ این موضوع‌ها با آن‌ها صحبت کنند.‏ ۴۳ بعد از پایان آن جلسه در کنیسه،‏ عدهٔ زیادی از یهودیان و کسانی که یهودی شده بودند و خدا را می‌پرستیدند،‏ دنبال پولُس و بَرنابا راه افتادند.‏ پولُس و بَرنابا با آن‌ها صحبت کردند و تشویقشان کردند طوری رفتار کنند که همیشه لایق لطف خدا باشند.‏+

۴۴ هفتهٔ بعد در روز شَبّات،‏ تقریباً همهٔ مردم شهر جمع شدند تا کلام یَهُوَه را بشنوند.‏ ۴۵ وقتی عده‌ای از یهودیان آن جمعیت بزرگ را دیدند،‏ حسادت تمام وجودشان را گرفت و هر چه پولُس می‌گفت،‏ ضدّ آن را می‌گفتند.‏ آن‌ها به این شکل،‏ به خدا کفر می‌گفتند.‏+ ۴۶ آن وقت پولُس و بَرنابا با شجاعت به آن‌ها گفتند:‏ «لازم بود که کلام خدا اول به گوش شما یهودیان برسد.‏+ ولی حالا که آن را رد کردید و نشان دادید که لایق زندگی ابدی نیستید،‏ ما آن را به ملت‌های غیریهودی اعلام می‌کنیم؛‏+ ۴۷ چون یَهُوَه این فرمان را به ما داد و گفت:‏ ‹من تو را تعیین کرده‌ام تا نوری برای ملت‌ها باشی و مردم سرتاسر زمین به وسیلهٔ تو نجات پیدا کنند.‏›»‏+

۴۸ وقتی غیریهودیان این را شنیدند،‏ شاد شدند و یَهُوَه را به خاطر کلامش تمجید کردند و همهٔ کسانی که دلشان برای به دست آوردن زندگی ابدی پذیرای حقیقت بود،‏ ایمان آوردند.‏ ۴۹ به این ترتیب،‏ کلام یَهُوَه به گوش مردم تمام آن منطقه می‌رسید.‏ ۵۰ اما یهودیان،‏ زنان بانفوذ و خداترس و مردان سرشناس شهر را به ضدّ پولُس و بَرنابا تحریک کردند + و آن‌ها را از آن منطقه بیرون انداختند.‏ ۵۱ پولُس و بَرنابا هم گرد و خاک آنجا را از پایشان تکاندند و به شهر قونیه رفتند.‏+ ۵۲ با این حال،‏ کسانی که ایمان آورده بودند پر از روح‌القدس و سرشار از شادی بودند.‏+

۱۴ پولُس و بَرنابا در شهر قونیه به کنیسهٔ یهودیان رفتند.‏ چیزهایی که گفتند آنقدر تأثیرگذار بود که عدهٔ زیادی از یهودیان و یونانیان ایمان آوردند.‏ ۲ اما یهودیانی که ایمان نیاوردند،‏ غیریهودیان را تحریک کردند تا نسبت به برادران بدبین شوند.‏+ ۳ با وجود این،‏ پولُس و بَرنابا مدت زیادی آنجا ماندند و با اقتداری که یَهُوَه* به آن‌ها داده بود،‏ پیامی را که دربارهٔ لطف بی‌کرانش بود با شجاعت به مردم رساندند.‏ خدا برای این که درستی پیامشان را ثابت کند،‏ به آن‌ها قدرت داد که نشانه‌ها و عجایبی ظاهر کنند.‏+ ۴ ولی در شهر دودستگی ایجاد شد؛‏ گروهی طرفدار یهودیان بودند و گروهی دیگر طرفدار رسولان.‏ ۵ در همین وقت بود که یهودیان و سرانشان با غیریهودیان همدست شدند و توطئه کردند که به پولُس و بَرنابا آزار برسانند و سنگسارشان کنند.‏+ ۶ وقتی پولُس و بَرنابا از این موضوع باخبر شدند،‏ به شهرهای لیکائونیه،‏ یعنی لِستِره و دِربه و به اطراف این دو شهر فرار کردند.‏+ ۷ آن‌ها در آنجا به اعلام خبر خوش ادامه دادند.‏

۸ پولُس و بَرنابا در لِستِره به مردی که پاهایش فلج بود برخوردند.‏ او از موقع تولّدش لنگ بود و در تمام عمرش هیچ وقت راه نرفته بود.‏ ۹ وقتی پولُس موعظه می‌کرد،‏ او خوب گوش می‌داد.‏ پولُس با دقت به او نگاه کرد و فهمید ایمانش در حدّی است که بتواند شفا پیدا کند.‏+ ۱۰ پس با صدای بلند به او گفت:‏ «بلند شو و روی پاهایت بایست!‏» او فوراً از جایش پرید و شروع به راه رفتن کرد!‏+ ۱۱ وقتی مردم این کار پولُس را دیدند،‏ به زبان لیکائونی فریاد زدند و گفتند:‏ «خدایان مثل انسان شده‌اند و پیش ما پایین آمده‌اند!‏»‏+ ۱۲ به بَرنابا «زِئوس»‏* می‌گفتند،‏ ولی پولُس را «هِرمِس»‏* صدا می‌زدند،‏ چون پولُس سخنگوی اصلی بود.‏ ۱۳ معبد زِئوس درست بیرون دروازهٔ شهر بود.‏ کاهن آن معبد،‏ تاج‌هایی از گُل آورد و می‌خواست همان جا همراه مردم چند گاو قربانی کند تا پولُس و بَرنابا را بپرستند.‏

۱۴ اما وقتی آن دو رسول،‏ یعنی بَرنابا و پولُس از این موضوع باخبر شدند،‏ لباسشان را چاک زدند و با عجله بین مردم رفتند و با صدای بلند گفتند:‏ ۱۵ ‏«ای مردم،‏ چه کار می‌کنید؟‏ ما هم مثل شما انسانیم و همان ضعف‌هایی را داریم که شما دارید!‏+ ما آمده‌ایم تا خبر خوش را به شما برسانیم و بگوییم که دیگر این چیزهای بی‌فایده را نپرستید و به جای آن خدای زنده را بپرستید؛‏ خدایی که آسمان و زمین و دریا و هر چه را که در آن‌هاست آفرید.‏+ ۱۶ در زمان‌های* قدیم،‏ او اجازه داد که ملت‌ها به هر راهی که می‌خواهند بروند.‏+ ۱۷ با این حال،‏ کارهای خوبش همیشه دربارهٔ او شهادت داده است.‏+ او با فرستادن باران از آسمان و با فصل‌های پربار،‏+ خوراکتان را تأمین و دلتان را شاد می‌کند.‏»‏+ ۱۸ بالاخره پولُس و بَرنابا با این حرف‌ها توانستند با زحمت جلوی مردم را بگیرند تا به آن‌ها قربانی تقدیم نکنند.‏

۱۹ ولی کمی بعد،‏ یهودیانی از اَنطاکیه و قونیه آمدند و جمعیت را متقاعد کردند + که با آن‌ها همدست شوند.‏ پس آن‌ها پولُس را سنگسار کردند و چون فکر کردند که او مرده،‏ او را کشان‌کشان به بیرون شهر بردند.‏+ ۲۰ اما وقتی شاگردان دور پولُس جمع شدند،‏ او بلند شد و به شهر برگشت.‏ پولُس روز بعد با بَرنابا به شهر دِربه رفت.‏+ ۲۱ این دو نفر خبر خوش را در آنجا هم به مردم رساندند و به عدهٔ زیادی کمک کردند تا شاگرد عیسی شوند.‏ بعد،‏ به شهرهای لِستِره،‏ قونیه و اَنطاکیهٔ پیسیدیه برگشتند.‏ ۲۲ پولُس و بَرنابا در آن شهرها شاگردان را تقویت کردند + و تشویقشان کردند که در ایمان پایدار بمانند.‏ آن‌ها می‌گفتند:‏ «ما باید سختی‌های زیادی را پشت سر بگذاریم تا بتوانیم به پادشاهی خدا راه پیدا کنیم.‏»‏+ ۲۳ به علاوه،‏ آن‌ها در هر جماعت عده‌ای را به عنوان پیر جماعت تعیین کردند.‏+ بعد روزه گرفتند و برایشان دعا کردند + و آن پیران را که به یَهُوَه ایمان آورده بودند،‏ به دست او سپردند.‏

۲۴ بعد،‏ از ایالت پیسیدیه گذشتند و به ایالت پامفیلیه رسیدند.‏+ ۲۵ کلام خدا را در پِرجه موعظه کردند و بعد به آتّالیه رفتند.‏ ۲۶ سرانجام از آنجا با کشتی به مقصد اَنطاکیهٔ سوریه حرکت کردند،‏ یعنی به شهری که قبلاً برادرانِ آنجا دعا کرده بودند که خدا لطفش را شامل حال آن‌ها بکند تا بتوانند وظیفه‌شان را انجام دهند؛‏ وظیفه‌ای که حالا به پایان رسانده بودند.‏+

۲۷ وقتی پولُس و بَرنابا به آنجا رسیدند،‏ اعضای جماعت را دور هم جمع کردند و برایشان تعریف کردند که خدا چه کارهایی از طریق آن‌ها انجام داده و چطور در را به روی غیریهودیان هم باز کرده تا آن‌ها هم بتوانند ایمان بیاورند.‏+ ۲۸ آن‌ها در آنجا مدتی طولانی پیش شاگردان ماندند.‏

۱۵ در همان زمان،‏ چند نفر از یهودیه آمدند و شروع به تعلیم دادن برادران کردند و گفتند:‏ «اگر کسی طبق آداب و رسوم موسی ختنه نشود،‏+ غیرممکن است که بتواند نجات پیدا کند.‏» ۲ پولُس و بَرنابا در این رابطه با آن‌ها بحث و مشاجره کردند.‏ پس ترتیبی داده شد که پولُس و بَرنابا و بعضی از برادران دیگر به اورشلیم پیش رسولان و پیران جماعت بروند + و این موضوع* را با آن‌ها در میان بگذارند.‏

۳ اعضای جماعت،‏ آن‌ها را تا مسافتی بدرقه کردند و بعد برگشتند.‏ پولُس و بَرنابا و همراهانشان به سفرشان ادامه دادند و موقع گذشتن از فینیقیه و سامره،‏ با جزئیات تعریف کردند که چطور غیریهودیان ایمان آورده‌اند.‏ همهٔ برادران از شنیدن این خبر شاد شدند.‏ ۴ وقتی به اورشلیم رسیدند،‏ اعضای جماعت و رسولان و پیران جماعت با آغوش باز از آن‌ها استقبال کردند.‏ پولُس و بَرنابا هم برایشان تعریف کردند که خدا از طریق آن‌ها چه کارهایی کرده است.‏ ۵ اما چند نفر از فرقهٔ فَریسیان که ایمان آورده بودند،‏ از جای خودشان بلند شدند و گفتند:‏ «لازم است که این غیریهودیان ختنه شوند و به شریعت موسی عمل کنند.‏»‏+

۶ پس رسولان و پیران جماعت در جلسه‌ای دور هم جمع شدند تا به این موضوع رسیدگی کنند.‏ ۷ بعد از کلّی بحث و گفتگو،‏ پِطرُس بلند شد و گفت:‏ «برادران،‏ شما خوب می‌دانید که از مدت‌ها قبل خدا مرا از بین خودتان انتخاب کرد که خبر خوش را به غیریهودیان برسانم تا آن‌ها هم آن را بشنوند و ایمان بیاورند.‏+ ۸ خدایی که از دل مردم باخبر است،‏+ روح‌القدس را همان طور که به ما داد،‏+ به غیریهودیان هم داد تا به این شکل شهادت دهد که آن‌ها را هم می‌پذیرد.‏ ۹ پس خدا بین ما و غیریهودیان هیچ فرقی نگذاشت،‏+ چون دل آن‌ها را هم به خاطر ایمانشان پاک کرد.‏+ ۱۰ حالا چرا می‌خواهید باری سنگین* روی دوش این شاگردان بگذارید + و به این شکل خدا را امتحان کنید؟‏ باری که نه اجدادمان می‌توانستند حمل کنند و نه ما می‌توانیم.‏+ ۱۱ از طرف دیگر،‏ ما ایمان داریم که آن‌ها هم مثل ما + از طریق لطف سَرورمان عیسی + نجات پیدا می‌کنند.‏»‏

۱۲ همهٔ حاضران با شنیدن سخنان پِطرُس ساکت شدند و به بَرنابا و پولُس گوش دادند.‏ آن برادران برایشان تعریف کردند که خدا چطور از طریق آن‌ها نشانه‌ها و عجایب زیادی بین غیریهودیان ظاهر کرده است.‏ ۱۳ وقتی حرف‌های آن‌ها تمام شد،‏ یعقوب گفت:‏ «برادران،‏ به من گوش دهید.‏ ۱۴ شَمعون + با جزئیات برایمان توضیح داد که چطور خدا برای اولین بار به غیریهودیان توجه کرد تا از بین آن‌ها قومی برای نامش به وجود آورد.‏+ ۱۵ این با گفته‌های پیامبران هماهنگ است،‏ همان طور که نوشته شده است:‏ ۱۶ ‏‹بعد از همهٔ این‌ها برمی‌گردم و خیمهٔ* داوود را که افتاده،‏* دوباره برپا خواهم کرد.‏ خرابی‌هایش را تعمیر و آن را بازسازی خواهم کرد ۱۷ تا باقی‌ماندگان این قوم با غیریهودیانی که نام من یَهُوَه* بر آن‌هاست،‏ با دل و جان به دنبال من باشند.‏ این گفتهٔ یَهُوَه است که این کارها را انجام می‌دهد؛‏+ ۱۸ کارهایی که از مدت‌ها پیش تصمیم گرفته بود انجام دهد.‏›‏+ ۱۹ به همین دلیل،‏ عقیدهٔ من این است که شرایط را برای غیریهودیانی که به سوی خدا آمده‌اند،‏ سخت نکنیم.‏+ ۲۰ فقط برایشان بنویسیم که از آنچه به بت‌پرستی آلوده است،‏+ از اعمال نامشروع جنسی،‏*‏+ از حیوانات خفه‌شده* و از خون بپرهیزند؛‏+ ۲۱ چون از زمان‌های قدیم کسانی بوده‌اند که نوشته‌های موسی را موعظه می‌کردند.‏ همین الآن هم آن نوشته‌ها هر هفته در روز شَبّات در کنیسه‌ها با صدای بلند خوانده می‌شود.‏»‏+

۲۲ پس رسولان و پیران جماعت همراه با تمام اعضای جماعت تصمیم گرفتند که دو نفر را از بین خودشان انتخاب کنند و آن‌ها را همراه پولُس و بَرنابا به اَنطاکیه بفرستند.‏ آن‌ها یهودای معروف به بَرسابا و سیلاس را که بین برادرانشان مسئولیت‌های مهمی به عهده داشتند،‏* انتخاب کردند.‏+ ۲۳ این متن نامه‌ای بود که آن دو نفر با خودشان بردند:‏

‏«ما رسولان و پیران جماعت که برادرانتان هستیم،‏ به شما برادران غیریهودی اهل اَنطاکیه،‏+ سوریه و کیلیکیه سلام می‌رسانیم.‏ ۲۴ ما باخبر شده‌ایم که عده‌ای از بین ما،‏ بدون این که به آن‌ها گفته باشیم،‏ پیش شما آمدند و با چیزهایی که گفتند برایتان دردسر به وجود آوردند + و سعی کردند شما را گمراه کنند.‏ ۲۵ پس ما به اتفاق آرا تصمیم گرفتیم که دو نفر را انتخاب کنیم و همراه بَرنابا و پولُس عزیزمان پیش شما بفرستیم.‏ ۲۶ بَرنابا و پولُس مردانی هستند که به خاطر اعتقاد به نام سَرورمان عیسی مسیح،‏ جانشان را به خطر انداخته‌اند.‏+ ۲۷ بنابراین یهودا و سیلاس را فرستاده‌ایم تا همین مطالب را شفاهاً برایتان بگویند.‏+ ۲۸ ما با هدایت روح‌القدس* صلاح دیدیم + که بار بیشتری روی دوش شما نگذاریم،‏ جز این نکات ضروری:‏ ۲۹ از آنچه برای بت‌ها قربانی می‌شود،‏+ از خون،‏+ از حیوانات خفه‌شده*‏+ و از اعمال نامشروع جنسی* بپرهیزید.‏+ اگر با دقت از این چیزها پرهیز کنید در کارهایتان موفق می‌شوید.‏ با آرزوی سلامتی برای شما!‏»‏*

۳۰ پس آن چهار نفر از آنجا به اَنطاکیه رفتند و همهٔ شاگردان را دور هم جمع کردند و نامه را به آن‌ها دادند.‏ ۳۱ وقتی آن‌ها نامه را خواندند،‏ از پیام دلگرم‌کنندهٔ آن خیلی شاد شدند.‏ ۳۲ بعد یهودا و سیلاس که هر دو پیامبر بودند،‏ با سخنرانی‌های زیادی که اجرا کردند،‏ برادران آنجا را تشویق و تقویت کردند.‏+ ۳۳ یهودا و سیلاس مدتی در آنجا ماندند.‏ بعد برادران،‏ آن‌ها را به سلامت راهی سفر کردند تا پیش کسانی که آن‌ها را فرستاده بودند برگردند.‏ ۳۴ ‏—‏—‏‏*‏ ۳۵ ولی پولُس و برنابا در اَنطاکیه ماندند تا همراه عدهٔ زیادی به مردم تعلیم دهند و خبر خوش کلام یَهُوَه را اعلام کنند.‏

۳۶ بعد از چند روز،‏ پولُس به بَرنابا گفت:‏ «بیا* به همهٔ شهرهایی که در آنجا کلام یَهُوَه را اعلام کردیم برگردیم تا به برادران آنجا سر بزنیم و ببینیم در چه وضعیتی هستند.‏»‏+ ۳۷ بَرنابا اصرار داشت که یوحنای معروف به مَرقُس را با خودشان ببرند.‏+ ۳۸ اما پولُس موافق نبود که او را با خودشان ببرند،‏ چون قبلاً وقتی با آن‌ها رفته بود،‏ برای ادامهٔ کار موعظه پیش آن‌ها نماند و در پامفیلیه از آن‌ها جدا شد.‏+ ۳۹ آن‌ها سر این موضوع به‌شدّت بحث کردند و با عصبانیت از هم جدا شدند.‏ بَرنابا + مَرقُس را برداشت و هر دو با کشتی به قبرس رفتند.‏ ۴۰ پولُس سیلاس را انتخاب کرد تا همسفرش باشد.‏ برادران برای پولُس دعا کردند که لطف یَهُوَه شامل حالش شود و بعد،‏ پولُس راهی سفر شد.‏+ ۴۱ او به سوریه و کیلیکیه رفت و جماعت‌های آنجا را تقویت کرد.‏

۱۶ به این ترتیب،‏ پولُس به شهر دِربه و بعد به شهر لِستِره رفت.‏+ در لِستِره شاگردی به نام تیموتائوس + زندگی می‌کرد که مادرش از شاگردان یهودی‌نژاد بود،‏ ولی پدرش یونانی بود.‏ ۲ برادران در لِستِره و قونیه از تیموتائوس تعریف می‌کردند.‏ ۳ پولُس از تیموتائوس خواست که در سفرش همراه او برود.‏ ولی به خاطر یهودیان آن منطقه او را ختنه کرد،‏+ چون همه می‌دانستند که پدرش یونانی است.‏ ۴ بعد با هم شهر به شهر سفر می‌کردند و تصمیماتی را که رسولان و پیران جماعت در اورشلیم گرفته بودند،‏ به اطلاع برادران و خواهران می‌رساندند تا طبق آن‌ها عمل کنند.‏+ ۵ به این ترتیب،‏ ایمان اعضای جماعت‌ها تقویت می‌شد و هر روز تعداد بیشتری ایمان می‌آوردند.‏

۶ آن‌ها از راه فِریجیه و غَلاطیه به سفرشان ادامه دادند،‏+ چون روح‌القدس مانع آن‌ها شد که پیام خدا را در ایالت آسیا اعلام کنند.‏ ۷ وقتی به میسیه رسیدند،‏ سعی کردند به ایالت بیطینیه بروند،‏+ ولی روحِ عیسی* به آن‌ها اجازه نداد.‏ ۸ پس،‏ از میسیه گذشتند* و به شهر تِروآس رفتند.‏ ۹ همان شب پولُس رؤیایی دید.‏ در این رؤیا شخصی از اهالی مقدونیه جلویش ایستاده بود و به او التماس می‌کرد و می‌گفت:‏ «به مقدونیه بیا و به ما کمک کن.‏» ۱۰ وقتی پولُس این رؤیا را دید،‏ ما به این نتیجه رسیدیم که خدا می‌خواهد خبر خوش را در مقدونیه هم اعلام کنیم.‏ برای همین بلافاصله به طرف آنجا راه افتادیم.‏

۱۱ پس در تِروآس سوار کشتی شدیم و یکراست به جزیرهٔ ساموتْراکی رفتیم.‏ روز بعد به طرف شهر نیاپولیس حرکت کردیم.‏ ۱۲ از آنجا به فیلیپی رفتیم + که یک مستعمرهٔ رومی بود؛‏ این شهر در آن بخش از ایالت مقدونیه مهم‌ترین شهر به حساب می‌آمد و ما چند روز در آنجا ماندیم.‏ ۱۳ روز شَبّات* از شهر بیرون رفتیم و به کنار رودخانه‌ای رسیدیم،‏ چون شنیدیم که در آنجا مردم برای دعا دور هم جمع می‌شوند.‏ بعد همان جا نشستیم و با زنانی که جمع شده بودند صحبت کردیم.‏ ۱۴ یکی از آن زنان به نام لیدیه،‏ فروشندهٔ پارچه‌های ارغوانی و اهل تیاتیرا + و زنی خداپرست بود.‏ حینی که او به ما گوش می‌داد،‏ یَهُوَه* دل او را باز کرد،‏ طوری که هر چه پولُس می‌گفت قبول می‌کرد.‏ ۱۵ وقتی او با تمام اهل خانه‌اش تعمید گرفت،‏+ با خواهش و تمنا به ما گفت:‏ «اگر قبول دارید که من به یَهُوَه ایمان دارم،‏ پس بیایید در خانهٔ من بمانید.‏» او آنقدر اصرار کرد که مجبور شدیم دعوتش را قبول کنیم.‏

۱۶ یک روز که به محل دعا می‌رفتیم،‏ به دختری برخوردیم که کنیز بود.‏ او گرفتار روحی ناپاک بود،‏ یعنی دیوی که به او قدرت غیبگویی می‌داد.‏+ آن دختر از این راه درآمد زیادی نصیب اربابانش می‌کرد.‏ ۱۷ او به دنبال ما و پولُس می‌آمد و فریاد می‌زد و می‌گفت:‏ «این مردان غلامان خدای متعال هستند + و راه نجات را به شما اعلام می‌کنند.‏» ۱۸ او چند روز همین کار را می‌کرد تا این که پولُس از دستش خسته شد و برگشت و به روح ناپاکی که در او بود گفت:‏ «به نام عیسی مسیح به تو فرمان می‌دهم که از وجود این دختر بیرون بیایی!‏» همان لحظه،‏ آن دیو از او بیرون آمد.‏+

۱۹ وقتی اربابان او دیدند که دیگر امیدی به کسب درآمد ندارند،‏+ پولُس و سیلاس را گرفتند و کشان‌کشان به بازار پیش مقامات شهر بردند.‏+ ۲۰ وقتی آن‌ها را به حضور آن مأموران رومی بردند گفتند:‏ «این مردان یهودی،‏ شهر ما را به هم ریخته‌اند!‏+ ۲۱ این افراد آداب و رسومی را تبلیغ می‌کنند که برخلاف قوانین ما رومیان است و ما نه می‌توانیم آن‌ها را بپذیریم و نه طبق آن‌ها عمل کنیم.‏» ۲۲ آن وقت،‏ گروهی از مردم با آن‌ها همدست شدند و مأموران،‏ لباس‌های پولُس و سیلاس را از تنشان درآوردند و دستور دادند که آن‌ها را با چوب بزنند.‏+ ۲۳ بعد از این که آن‌ها را خیلی کتک زدند،‏ هر دو را به زندان انداختند و به نگهبان زندان دستور دادند که با دقت تمام از آن‌ها نگهبانی کند.‏+ ۲۴ نگهبان به خاطر این دستور،‏ آن‌ها را به بخش داخلی زندان برد و پاهایشان را در کُنده* گذاشت.‏

۲۵ حدود نیمه‌شب بود که پولُس و سیلاس مشغول دعا بودند و با خواندن سرود،‏ خدا را ستایش می‌کردند.‏+ زندانی‌های دیگر هم به آن‌ها گوش می‌دادند.‏ ۲۶ ناگهان زلزلهٔ شدیدی اتفاق افتاد!‏ شدّت زلزله آنقدر زیاد بود که زندان را از پایه به لرزه درآورد.‏ همان لحظه همهٔ درهای زندان باز شد و زنجیرها از دست و پای زندانیان به زمین افتاد!‏+ ۲۷ نگهبان زندان از خواب پرید و دید که درهای زندان باز است و فکر کرد که زندانی‌ها فرار کرده‌اند؛‏+ پس شمشیرش را کشید تا خودش را بکشد.‏ ۲۸ ولی پولُس با صدای بلند گفت:‏ «به خودت صدمه نزن!‏ ما همه اینجا هستیم!‏» ۲۹ نگهبان از کسی خواست که چند چراغ برایش بیاورد.‏ بعد به داخل زندان دوید و در حالی که از ترس می‌لرزید به پای پولُس و سیلاس افتاد.‏ ۳۰ بعد،‏ آن‌ها را از زندان بیرون آورد و گفت:‏ «آقایان،‏ من باید چه کار کنم تا نجات پیدا کنم؟‏» ۳۱ آن‌ها گفتند:‏ «به عیسای سَرور ایمان بیاور تا تو و تمام اهل خانه‌ات بتوانید نجات پیدا کنید.‏»‏+ ۳۲ بعد،‏ با او و تمام کسانی که در خانه‌اش بودند،‏ دربارهٔ کلام یَهُوَه صحبت کردند.‏ ۳۳ همان شب نگهبان زندان،‏ آن‌ها را با خودش برد و زخم‌هایشان را شست.‏ به این ترتیب،‏ او و تمام اهل خانه‌اش فوراً تعمید گرفتند.‏+ ۳۴ بعد نگهبان زندان پولُس و سیلاس را به خانه‌اش برد و سفره‌ای پهن کرد و برایشان غذا آورد.‏ او و تمام اهل خانه‌اش از این که به خدا ایمان آورده بودند بی‌نهایت شاد بودند.‏

۳۵ وقتی صبح شد،‏ مقامات شهر چند مأمور را با این پیام پیش نگهبان زندان فرستادند:‏ «پولُس و سیلاس را آزاد کن.‏» ۳۶ نگهبان این خبر را به پولُس رساند و گفت:‏ «مقامات شهر دستور داده‌اند که شما را آزاد کنم،‏ پس می‌توانید با خیال راحت بروید.‏» ۳۷ ولی پولُس به آن مأموران گفت:‏ «ما را با این که تابعیت رومی داریم،‏+ جلوی مردم زدند و بدون محاکمه به زندان انداختند.‏ آیا حالا می‌خواهند که ما مخفیانه از زندان بیرون برویم؟‏ اصلاً امکان ندارد!‏ ما از اینجا تکان نمی‌خوریم!‏ بگذار خودشان بیایند و ما را بیرون ببرند.‏»‏*‏ ۳۸ مأموران برگشتند و حرف‌های پولُس را به اطلاع مقامات شهر رساندند.‏ وقتی آن‌ها شنیدند که پولُس و سیلاس تابعیت رومی دارند وحشت کردند.‏+ ۳۹ پس به زندان آمدند و از پولُس و سیلاس عذرخواهی کردند.‏ بعد،‏ آن‌ها را از زندان بیرون بردند و خواهش کردند که شهر را ترک کنند.‏ ۴۰ ولی پولُس و سیلاس به محض بیرون آمدن از زندان به خانهٔ لیدیه رفتند.‏ در آنجا برادران را دیدند و آن‌ها را تشویق و دلگرم کردند.‏ بعد،‏ از آنجا رفتند.‏+

۱۷ آن‌ها به شهرهای آمفیپولیس و آپولونیا سفر کردند و سرانجام به شهر تِسالونیکی رسیدند.‏+ یهودیان در آن شهر کنیسه‌ای داشتند.‏ ۲ پولُس طبق عادت همیشگی خود وارد کنیسه شد + و در سه روز شَبّات بر اساس نوشته‌های مقدّس با یهودیان آنجا گفتگو و استدلال می‌کرد.‏+ ۳ او نوشته‌های مقدّس را توضیح می‌داد و با استفاده از آن‌ها ثابت می‌کرد که لازم بود مسیح رنج بکشد + و بعد از مرگ زنده شود.‏+ او می‌گفت:‏ «این عیسی که من دربارهٔ او با شما صحبت می‌کنم،‏ همان مسیح است.‏» ۴ در نتیجه،‏ عده‌ای از شنوندگان،‏ همین طور گروهی بزرگ از یونانیان خداپرست و خیلی از زنان سرشناس شهر ایمان آوردند و به پولُس و سیلاس ملحق شدند.‏+

۵ اما یهودیان که وجودشان پر از حسادت شده بود،‏+ بعضی از مردان اوباش را که در بازار پرسه می‌زدند جمع کردند و شهر را به آشوب کشیدند.‏ بعد،‏ به خانهٔ یاسون هجوم بردند تا پولُس و سیلاس را بگیرند و به میان آشوبگران بیاورند.‏ ۶ اما وقتی آن‌ها را در خانهٔ یاسون پیدا نکردند،‏ یاسون را با بعضی از برادران دیگر کشان‌کشان پیش مقامات شهر بردند.‏ آن‌ها با صدای بلند می‌گفتند:‏ «پولُس و سیلاس دنیا را به هم ریخته‌اند و حالا اینجا آمده‌اند تا شهر ما را هم به هم بریزند!‏+ ۷ این یاسون هم آن‌ها را به خانه‌اش راه داده است.‏ آن‌ها برخلاف احکام قیصر عمل می‌کنند و می‌گویند که پادشاه دیگری به نام عیسی وجود دارد.‏»‏+ ۸ مردم و مقامات شهر با شنیدن این گفته نگران و مضطرب شدند.‏ ۹ ولی بعد از این که از یاسون و دیگران ضمانت گرفتند،‏ آن‌ها را آزاد کردند.‏

۱۰ به محض این که شب شد،‏ برادران با عجله پولُس و سیلاس را به بیریه فرستادند.‏ وقتی به آنجا رسیدند،‏ به کنیسهٔ یهودیان رفتند.‏ ۱۱ اهالی بیریه نسبت به کسانی که در تِسالونیکی بودند روشن‌فکرتر* بودند،‏ چون با اشتیاق و با فکری باز پیام را قبول کردند و هر روز نوشته‌های مقدّس را با دقت بررسی می‌کردند تا از درستی چیزهایی که می‌شنیدند مطمئن شوند.‏ ۱۲ به این ترتیب،‏ خیلی از یهودیان،‏ همین طور گروهی از زنان سرشناس یونانی و عده‌ای از مردان یونانی ایمان آوردند.‏ ۱۳ اما وقتی یهودیانِ تِسالونیکی باخبر شدند که پولُس کلام خدا را در بیریه هم اعلام می‌کند،‏ به آنجا آمدند تا با تحریک مردم آشوب به پا کنند.‏+ ۱۴ برای همین،‏ برادران فوراً پولُس را به سمت دریا فرستادند.‏+ اما سیلاس و تیموتائوس در بیریه ماندند.‏ ۱۵ همراهان پولُس تا آتن با او رفتند.‏ بعد پولُس به آن‌ها گفت که به بیریه برگردند و هر چه زودتر سیلاس و تیموتائوس را پیش او بفرستند.‏+

۱۶ وقتی پولُس در آتن منتظر سیلاس و تیموتائوس بود،‏ دید که شهر پر از بت است.‏ برای همین به‌شدّت ناراحت شد.‏ ۱۷ پس برای گفتگو و استدلال با یهودیان و غیریهودیانِ خداپرست به کنیسه می‌رفت.‏ همین طور هر روز در بازار هر کسی را که می‌دید با او گفتگو و استدلال می‌کرد.‏ ۱۸ ولی عده‌ای از فیلسوفان «اِپیکوری»‏* و «رَواقی»‏* با او بحث و مشاجره می‌کردند و بعضی از آن‌ها می‌گفتند:‏ «این آدم پرحرف* چه می‌خواهد بگوید؟‏» بعضی‌ها هم می‌گفتند:‏ «از قرار معلوم دربارهٔ خدایان بیگانه تبلیغ می‌کند.‏» این حرف‌ها را می‌گفتند،‏ چون پولُس دربارهٔ خبر خوشِ آمدن عیسی و رستاخیز مردگان موعظه می‌کرد.‏+ ۱۹ پس او را به آریوپاگوس بردند و گفتند:‏ «آیا می‌توانی به ما بگویی این تعلیم جدید که از آن صحبت می‌کنی دربارهٔ چیست؟‏ ۲۰ چون چیزهایی که تو می‌گویی به گوش ما عجیب می‌آید و می‌خواهیم معنی‌اش را بفهمیم.‏» ۲۱ تمام اهالی آتن و حتی خارجیانی که آنجا زندگی می‌کردند،‏* موقع تفریح* دور هم جمع می‌شدند و تمام وقتشان را صرف گفتگو* دربارهٔ چیزهای تازه می‌کردند.‏ ۲۲ پس پولُس در میان آریوپاگوس + ایستاد و گفت:‏

‏«ای اهالی آتن،‏ می‌بینم که شما از هر لحاظ و حتی بیشتر از دیگران مذهبی هستید.‏*‏+ ۲۳ برای مثال،‏ وقتی در شهر می‌گشتم،‏ به آنچه شما می‌پرستید،‏ با دقت نگاه کردم.‏ در ضمن،‏ قربانگاهی هم دیدم که روی آن نوشته شده:‏ «تقدیم به خدای ناشناخته.‏» پس من می‌خواهم دربارهٔ همان خدایی که نمی‌شناسید ولی می‌پرستید،‏ با شما صحبت کنم.‏ ۲۴ او همان خدایی است که این دنیا و هر چه را که در آن است آفرید،‏ چون او خودش مالک* آسمان و زمین است + و در معبدهایی که به دست انسان ساخته شده،‏ زندگی نمی‌کند.‏+ ۲۵ او به کمک و خدمت انسان‌ها احتیاج ندارد،‏ چون خودش بی‌نیاز است + و به همه نَفَس و زندگی و هر چیز دیگری می‌دهد.‏+ ۲۶ او همهٔ قوم‌ها را از یک انسان به وجود آورد + تا در سرتاسر زمین زندگی کنند.‏+ همچنین برای بعضی از اتفاقات،‏ زمان‌هایی تعیین کرد و برای محل سکونت انسان‌ها حد و مرز گذاشت.‏+ ۲۷ خدا با این کارها می‌خواست که مردم در جستجوی او باشند.‏ پس اگر آن‌ها با سعی تمام در جستجوی خدا باشند،‏ مطمئناً او را پیدا می‌کنند.‏+ او در واقع از هیچ کدام از ما دور نیست؛‏ ۲۸ چون زندگی و حرکت و هستی ما از اوست.‏ حتی بعضی از شاعران خودتان هم گفته‌اند که ‹تک‌تک ما فرزندان خداییم.‏›‏

۲۹ ‏«به همین دلیل،‏ چون فرزندان خدا هستیم،‏+ نباید تصوّر کنیم خدا* مثل بت یا مجسمه‌ای است که انسان آن را با هنر و خلاقیتش از طلا،‏ نقره و یا سنگ ساخته است.‏+ ۳۰ در واقع خدا چنین کارهایی را که انسان‌ها در گذشته از روی نادانی می‌کردند نادیده می‌گرفت.‏+ اما الآن از همهٔ انسان‌ها می‌خواهد در هر جا که باشند از کارهای اشتباهشان توبه کنند،‏ ۳۱ چون روزی را تعیین کرده که مردم تمام دنیا را توسط شخصی که انتخاب کرده با عدل و انصاف داوری کند.‏+ خدا با رستاخیز دادن آن شخص،‏ این را برای همهٔ انسان‌ها تضمین کرده است.‏»‏+

۳۲ وقتی آن‌ها شنیدند که پولُس دربارهٔ رستاخیز مردگان صحبت می‌کند،‏ عده‌ای او را مسخره کردند،‏+ و عده‌ای دیگر گفتند:‏ «بعداً در یک فرصت دیگر،‏ دربارهٔ این موضوع برایمان بگو.‏» ۳۳ به این ترتیب،‏ پولُس از آنجا بیرون رفت،‏ ۳۴ ولی چند نفر به او ملحق شدند و به عیسی ایمان آوردند.‏ در میان آن‌ها یکی از قاضی‌های دادگاه آریوپاگوس به نام دیونیسیوس و زنی به نام داماریس هم بودند.‏

۱۸ بعد از آن،‏ پولُس از آتن به شهر قُرِنتُس رفت.‏ ۲ در آن شهر با مردی یهودی به نام آکیلا آشنا شد.‏+ او از اهالی پونتوس بود و تازه با همسرش پِریسکیلا از ایتالیا به قُرِنتُس آمده بود،‏ چون کِلودیوسِ امپراتور به همهٔ یهودیان فرمان داده بود که روم را ترک کنند.‏ آن وقت،‏ پولُس به دیدارشان رفت،‏ ۳ و چون او هم مثل آن‌ها خیمه‌دوز بود در خانه‌شان ماند و با آن‌ها مشغول کار شد.‏+ ۴ پولُس هر هفته در روز شَبّات + به کنیسه می‌رفت + و سخنرانی می‌داد* و استدلال‌هایش یهودیان و یونانیان را قانع می‌کرد که پیامش را باور کنند.‏

۵ بعد از این که سیلاس + و تیموتائوس + از مقدونیه به قُرِنتُس رسیدند،‏ پولُس تمام وقت خودش را صرف موعظه و تعلیم کلام خدا کرد.‏ او به یهودیان ثابت می‌کرد که عیسی همان مسیح است.‏+ ۶ اما یهودیان از مخالفت با او و گفتن حرف‌های توهین‌آمیز دست نمی‌کشیدند.‏ به همین دلیل،‏ او گرد و خاک آن شهر را از لباسش تکاند + و به آن‌ها گفت:‏ «خونتان به گردن خودتان باشد.‏+ من از خون شما مبرّا هستم.‏+ از حالا به بعد،‏ من پیام خدا را به غیریهودیان می‌رسانم.‏»‏+ ۷ پس او دیگر در آنجا* موعظه نکرد و به خانهٔ مردی خداپرست به نام تیتیوس یوستوس رفت.‏ خانهٔ آن مرد مجاور کنیسه بود.‏ ۸ اما مسئول آن کنیسه که اسمش کِریسپوس بود + با تمام اهل خانه‌اش به سَرور ایمان آورد.‏ همچنین خیلی از ساکنان قُرِنتُس که پیام را شنیدند،‏ ایمان آوردند و تعمید گرفتند.‏ ۹ یک شب سَرور در رؤیا به پولُس گفت:‏ «از هیچ کس نترس!‏ به کار موعظه ادامه بده و ساکت نباش،‏ ۱۰ چون من با تو هستم + و کسی نمی‌تواند به تو صدمه بزند.‏ هنوز عدهٔ زیادی در این شهر هستند که به من ایمان خواهند آورد.‏» ۱۱ پس پولُس یک سال و نیم در آنجا ماند و کلام خدا را به آن‌ها* تعلیم داد.‏

۱۲ اما در زمانی که گالیئو،‏ فرماندار* ایالت اَخائیه بود،‏ یهودیان دسته‌جمعی بر سر پولُس ریختند و او را به مقابل مسند قضاوت بردند.‏ ۱۳ آن‌ها گفتند:‏ «این شخص مردم را متقاعد می‌کند که خدا را به شیوه‌ای که برخلاف قانون است بپرستند.‏» ۱۴ ولی به محض این که پولُس می‌خواست از خودش دفاع کند،‏ گالیئو به یهودیان گفت:‏ «ای یهودیان گوش کنید!‏ اگر واقعاً عملی خلاف یا جرمی بزرگ در کار بود،‏ با صبر و حوصله به ادعاهای شما گوش می‌دادم،‏ ۱۵ ولی چون اختلاف‌های شما بر سر کلمات،‏ اشخاص و قوانین خودتان است،‏+ خودتان باید آن را حل و فصل کنید.‏ من مایل نیستم که در مورد این مسئله قضاوت کنم.‏» ۱۶ بعد آن‌ها را از مقابل مسند قضاوت دور کرد.‏ ۱۷ پس همگی بر سر سوسْتِنیس + که مسئول کنیسه بود ریختند و او را در مقابل مسند قضاوت کتک زدند.‏ اما گالیئو هیچ دخالتی نکرد.‏

۱۸ بعد از این ماجرا،‏ پولُس چند روز بیشتر در قُرِنتُس ماند.‏ بعد با برادران خداحافظی کرد و همراه پِریسکیلا و آکیلا با کشتی به طرف سوریه حرکت کرد.‏ پولُس در شهر کِنخِریه + موهای سرش را کوتاه کرد،‏ چون نذر کرده بود.‏ ۱۹ وقتی به شهر اِفِسُس رسیدند،‏ پولُس از همسفرانش جدا شد و به کنیسه رفت و با یهودیان گفتگو و استدلال کرد.‏+ ۲۰ آن‌ها بارها از پولُس خواستند که بیشتر پیششان بماند،‏ اما او موافقت نکرد.‏ ۲۱ پس،‏ از آن‌ها خداحافظی کرد و گفت:‏ «اگر یَهُوَه* بخواهد،‏ دوباره پیشتان برمی‌گردم.‏» بعد دوباره سوار کشتی شد و اِفِسُس را ترک کرد.‏ ۲۲ او در بندر قیصریه از کشتی پیاده شد و به دیدن اعضای جماعت اورشلیم رفت.‏ بعد به طرف اَنطاکیه راه افتاد.‏+

۲۳ پولُس مدتی کوتاه در اَنطاکیه ماند و بعد در سرتاسر ناحیهٔ غَلاطیه و فِریجیه + از جایی به جای دیگر سفر می‌کرد و همهٔ شاگردان را تقویت می‌کرد.‏+

۲۴ در این میان،‏ شخصی یهودی به نام آپولُس + که اهل اسکندریه بود به اِفِسُس آمد.‏ او خوش‌بیان* بود و اطلاعات زیادی از نوشته‌های مقدّس داشت.‏ ۲۵ آپولُس تعالیم یَهُوَه را یاد گرفته بود.‏* او با شور و حرارتی که از روح‌القدس می‌گرفت در مورد عیسی صحبت می‌کرد و تعالیمش دربارهٔ او دقیق و درست بود،‏ ولی فقط از تعمیدی که یحیی موعظه می‌کرد اطلاع داشت.‏ ۲۶ یک بار که آپولُس با شجاعت در کنیسه موعظه می‌کرد،‏ پِریسکیلا و آکیلا + گفته‌هایش را شنیدند و او را به خانه‌شان بردند و تعالیم* خدا را دقیق‌تر به او یاد دادند.‏ ۲۷ آپولُس می‌خواست به آن طرف دریا به اَخائیه برود.‏ برای همین،‏ برادران به شاگردان آنجا نامه نوشتند که به‌گرمی از او استقبال کنند.‏ پس وقتی به آنجا رسید،‏ برای کسانی که از طریق لطف خدا ایمان آورده بودند،‏ کمک بزرگی بود،‏ ۲۸ چون در حضور همه،‏ قاطعانه و با دلایل محکم ثابت می‌کرد که ادعاهای یهودیان بی‌اساس است و با استفاده از نوشته‌های مقدّس نشان می‌داد که عیسی همان مسیح است.‏+

۱۹ زمانی که آپولُس + در شهر قُرِنتُس بود،‏ پولُس در نواحی ایالت آسیا* سفر می‌کرد تا این که به اِفِسُس رسید.‏+ او در آنجا به چند شاگرد برخورد،‏ ۲ و از آن‌ها پرسید:‏ «آیا وقتی به عیسی ایمان آوردید،‏ روح‌القدس را دریافت کردید؟‏»‏+ آن‌ها جواب دادند:‏ «نه،‏ ما حتی نشنیده‌ایم که روح‌القدسی وجود دارد!‏» ۳ پولُس پرسید:‏ «بر چه اساسی تعمید گرفتید؟‏» آن‌ها گفتند:‏ «ما بر اساس تعلیم یحیی تعمید گرفتیم.‏»‏+ ۴ پولُس گفت:‏ «تعمیدی که یحیی می‌داد به نشانهٔ توبه از گناهان بود.‏+ او به مردم می‌گفت به کسی که بعد از او می‌آید،‏+ یعنی به عیسی ایمان بیاورند.‏» ۵ وقتی آن شاگردان این را شنیدند،‏ به نام عیسای سَرور تعمید گرفتند.‏ ۶ بعد،‏ پولُس دست‌هایش را روی آن‌ها گذاشت و همان موقع روح‌القدس بر آن‌ها قرار گرفت + و توانستند به زبان‌های مختلف* سخن بگویند و نبوّت کنند.‏+ ۷ تعداد این افراد حدود ۱۲ نفر بود.‏

۸ پولُس سه ماه به کنیسه می‌رفت + و در آنجا با شجاعت موعظه می‌کرد.‏ او دربارهٔ پادشاهی خدا سخنرانی می‌داد و طوری دربارهٔ آن استدلال می‌کرد که مردم قانع می‌شدند.‏+ ۹ اما بعضی‌ها با سرسختی نخواستند پیام او را باور کنند و جلوی همه از «راه حقیقت»‏*‏+ بد گفتند.‏ پس پولُس از آن‌ها جدا شد + و شاگردان را هم با خودش برد.‏ از آن موقع به بعد،‏ او هر روز در تالار مدرسهٔ تیرانوس برای مردم سخنرانی می‌کرد.‏ ۱۰ دو سال به این ترتیب گذشت تا این که تمام ساکنان ایالت آسیا،‏ چه یهودی چه یونانی،‏ پیام خداوند را شنیدند.‏

۱۱ خدا به پولُس قدرت می‌داد که کارهای شگفت‌انگیزی انجام دهد.‏+ ۱۲ برای مثال،‏ حتی وقتی پارچه یا پیش‌بندی را که با بدن او تماس پیدا کرده بود روی اشخاص بیمار می‌گذاشتند،‏+ آن‌ها شفا پیدا می‌کردند و ارواح شریر از وجودشان بیرون می‌آمدند.‏+ ۱۳ اما عده‌ای از یهودیانِ دوره‌گرد هم که شهر به شهر می‌گشتند و دیوها را از وجود مردم بیرون می‌آوردند سعی کردند که با استفاده از اسم عیسای سَرور ارواح شریر را از وجود مردم بیرون کنند.‏ آن‌ها می‌گفتند:‏ «به نام عیسی که پولُس درباره‌اش موعظه می‌کند به شما فرمان می‌دهیم که بیرون بیایید!‏»‏+ ۱۴ هفت پسر مردی به نام اِسکیوا که یکی از سران کاهنان یهودی بود،‏ این کار را می‌کردند.‏ ۱۵ اما یک روز وقتی مشغول این کار بودند،‏ روح شریر در جوابشان گفت:‏ «من عیسی را می‌شناسم،‏+ پولُس را هم می‌شناسم،‏+ ولی شما دیگر کی هستید؟‏» ۱۶ بعد،‏ مردی که گرفتار روح شریر بود،‏ به آن‌ها حمله کرد* و آن‌ها را یکی بعد از دیگری آنقدر زد که برهنه و زخمی از آن خانه پا به فرار گذاشتند.‏ ۱۷ این خبر در سرتاسر اِفِسُس پیچید و به گوش همهٔ ساکنان آنجا چه یهودی چه یونانی رسید،‏ طوری که همه ترسیدند و برای نام عیسای سَرور بیشتر احترام قائل شدند.‏ ۱۸ در ضمن،‏ خیلی از کسانی که ایمان آورده بودند،‏ می‌آمدند و بی‌پرده به کارهای بدشان اعتراف می‌کردند.‏ ۱۹ خیلی از کسانی هم که با سحر و جادو سر و کار داشتند،‏ کتاب‌هایشان را جمع کردند و آوردند و جلوی همه سوزاندند.‏+ وقتی قیمت آن کتاب‌ها را حساب کردند معلوم شد که ارزش آن‌ها پنجاه هزار سکۀ نقره بود.‏ ۲۰ به این ترتیب،‏ کلام یَهُوَه* به گوش مردم بیشتری می‌رسید و تأثیر زیادی روی آن‌ها می‌گذاشت.‏*‏+

۲۱ پس از این اتفاقات،‏ پولُس تصمیم گرفت که بعد از سفر به مقدونیه + و اَخائیه،‏ به اورشلیم برود.‏+ او گفت:‏ «بعد از اورشلیم باید به روم هم بروم.‏»‏+ ۲۲ بنابراین،‏ او دو نفر از دستیارانش یعنی تیموتائوس + و اِراستوس + را به مقدونیه فرستاد،‏ ولی خودش کمی بیشتر در ایالت آسیا ماند.‏

۲۳ همان وقت،‏ در اِفِسُس آشوب بزرگی + به ضدّ پیروان «راه حقیقت»‏+ به پا شد.‏ ۲۴ در آنجا مردی به نام دیمیتریوس که نقره‌کار بود،‏ مجسمه‌های نقره‌ای از بتکدهٔ آرتِمیس می‌ساخت و صنعتگرانی که برای او کار می‌کردند،‏ از این طریق درآمد زیادی داشتند.‏+ ۲۵ دیمیتریوس همهٔ آن‌ها و صنعتگران دیگر را جمع کرد و به آن‌ها گفت:‏ «آقایان،‏ خوب می‌دانید که درآمد ما از این کسب و کار است.‏ ۲۶ همان طور که می‌بینید و می‌شنوید،‏ این پولُس نه تنها در اِفِسُس + بلکه تقریباً در تمام ایالت آسیا عدهٔ زیادی را متقاعد کرده که تغییر عقیده بدهند.‏ او می‌گوید:‏ ‹خدایانی که ساختهٔ دست انسان هستند،‏ در واقع خدا نیستند.‏›‏+ ۲۷ تازه این خطر وجود دارد که نه تنها کسب و کارمان خراب شود،‏* بلکه معبد الٰههٔ بزرگ ما آرتِمیس هم از چشم مردم بیفتد و این الٰهه که در تمام ایالت آسیا و سرتاسر زمین پرستش می‌شود،‏ شکوه و جلالش را از دست بدهد.‏» ۲۸ وقتی آن‌ها این را شنیدند،‏ خیلی عصبانی شدند و با داد و فریاد می‌گفتند:‏ «پرقدرت است آرتِمیس،‏ الٰههٔ اِفِسُسیان!‏»‏

۲۹ تمام شهر به آشوب کشیده شد و همهٔ مردم دسته‌جمعی و با عجله به سمت آمفی‌تئاتر رفتند.‏ آن‌ها گایوس و آریستارخوس + را که اهل مقدونیه و همسفر پولُس بودند،‏ کشان‌کشان با خودشان به آنجا بردند.‏ ۳۰ پولُس حاضر بود که با آن جمعیت روبرو شود،‏ ولی هم‌ایمانانش مانع او شدند.‏ ۳۱ حتی بعضی از کسانی که از دوستان پولُس بودند و جشن‌ها و مسابقات را برنامه‌ریزی می‌کردند،‏ برای او پیغام فرستادند و خواهش کردند که با رفتن به آمفی‌تئاتر،‏ جانش را به خطر نیندازد.‏ ۳۲ در آنجا بین مردم هرج‌ومرج بود.‏ همه داد و فریاد می‌کردند و هر کس چیزی می‌گفت.‏ اکثراً نمی‌دانستند که چرا به آنجا آمده‌اند.‏ ۳۳ در این بین،‏ چند یهودی مردی به نام اسکندر را از میان جمعیت بیرون آوردند و جلو انداختند تا چیزی بگوید.‏ پس او با اشارهٔ دستش از مردم خواست که ساکت شوند تا بتواند برای دفاع از خودش چیزی بگوید.‏ ۳۴ اما وقتی مردم فهمیدند که او یهودی است،‏ همه یکصدا حدود دو ساعت فریاد می‌زدند و می‌گفتند:‏ «پرقدرت است آرتِمیس،‏ الٰههٔ اِفِسُسیان!‏»‏

۳۵ سرانجام شهردار اِفِسُس توانست آن‌ها را آرام کند.‏ او گفت:‏ «ای اهالی اِفِسُس،‏ آیا کسی وجود دارد که نداند شهر اِفِسُس حافظ معبد آرتِمیسِ بزرگ و مجسمهٔ اوست که از آسمان به زمین افتاده است؟‏ ۳۶ کسی نمی‌تواند منکر این موضوع شود،‏ پس آرام باشید و عجولانه کاری نکنید.‏ ۳۷ این مردانی که به اینجا آورده‌اید،‏ نه از معبدها چیزی دزدیده‌اند و نه به الٰههٔ ما ناسزا* گفته‌اند.‏ ۳۸ اگر دیمیتریوس + و صنعتگرانی که همراهش هستند از کسی شکایت دارند،‏ درِ دادگاه باز است و فرمانداران رومی* هم هستند که به شکایت‌ها رسیدگی می‌کنند.‏ پس بگذارید شکایت‌هایشان را به آنجا ببرند.‏ ۳۹ اما اگر موضوع دیگری در کار است،‏ باید در یک جلسهٔ رسمی* حل و فصل شود،‏ ۴۰ وگرنه این خطر برایمان وجود دارد که به خاطر آشوب امروز،‏ به شورشگری متهم شویم.‏ اگر این طور شود،‏ هیچ دلیلی برای توجیه این آشوب نداریم.‏» ۴۱ او بعد از این سخنان،‏ به جمعیت گفت که بروند.‏

۲۰ وقتی آشوب و سروصداها خوابید،‏ پولُس به دنبال شاگردان فرستاد که پیش او بیایند.‏ او بعد از تشویق آن‌ها،‏ خداحافظی کرد و به طرف مقدونیه راه افتاد.‏ ۲ او در آن منطقه‌ها به هر شهری که می‌رسید شاگردان آنجا را با گفته‌هایش بسیار تشویق می‌کرد تا این که به یونان رسید.‏ ۳ پولُس سه ماه در آنجا ماند.‏ اما وقتی می‌خواست با کشتی به سوریه برود،‏ فهمید یهودیان توطئه کرده‌اند که او را بکشند.‏+ پس تصمیم گرفت که از راه مقدونیه برگردد.‏ ۴ این‌ها همسفران پولُس بودند:‏ سوپاتِروس پسر پیرروس اهل بیریه،‏ آریستارخوس،‏+ سِکُندوس اهل تِسالونیکی،‏گایوس اهل دِربه،‏ تیموتائوس + و همین طور تیخیکوس + و تِروفیموس + که هر دو اهل ایالت آسیا بودند.‏ ۵ این افراد زودتر از ما رفتند و در تِروآس منتظر ما ماندند.‏ ۶ بعد از عیدِ نان فطیر + با کشتی از فیلیپی راه افتادیم.‏ پنج روز بعد پیش آن‌ها به تِروآس رسیدیم و هفت روز در آنجا ماندیم.‏

۷ روز اول هفته* که برای غذا خوردن دور هم جمع شده بودیم،‏ پولُس برای حاضران سخنرانی کرد و چون قرار بود روز بعد آنجا را ترک کند،‏ تا نصف شب به صحبتش ادامه داد.‏ ۸ در بالاخانه‌ای که دور هم جمع شده بودیم،‏ چراغ‌های زیادی روشن بود.‏ ۹ حینی که پولُس مشغول سخنرانی بود،‏ جوانی به نام اِفتیخوس که لب پنجره نشسته بود،‏ کم‌کم خوابش برد و خوابش آنقدر سنگین شد که از طبقهٔ سوم پایین افتاد و مرد.‏ ۱۰ پولُس پایین رفت و او را در آغوش گرفت + و به همه گفت:‏ «ناراحت نباشید،‏ او زنده است!‏»‏+ ۱۱ پس پولُس دوباره به بالاخانه رفت و شام خورد.‏* او به گفتگو ادامه داد تا این که کم‌کم هوا روشن شد.‏ بعد آنجا را ترک کرد.‏ ۱۲ مردم،‏ آن جوان را که زنده شده بود از آنجا بردند و همه از این بابت فوق‌العاده دلگرم شدند.‏

۱۳ ما سوار کشتی شدیم و جلوتر از بقیه به آسوس رفتیم تا همان طور که پولُس قرار گذاشته بود در آنجا او را سوار کشتی کنیم،‏ چون او می‌خواست از راه خشکی،‏ پیاده به آنجا برود.‏ ۱۴ وقتی پولُس در آسوس به ما رسید،‏ او را سوار کشتی کردیم و با هم به میتیلینی رفتیم.‏ ۱۵ روز بعد،‏ از آنجا با کشتی راه افتادیم و نزدیک جزیرهٔ خیوس توقف کردیم.‏ فردای آن روز در بندر ساموس لنگر انداختیم و کمی آنجا ماندیم.‏ روز بعد به میلیتوس رسیدیم.‏ ۱۶ پولُس تصمیم گرفته بود که با کشتی از کنار اِفِسُس رد شود + و وقتش را در ایالت آسیا* نگذراند،‏ چون عجله داشت که در صورت امکان برای عید پِنتیکاست در اورشلیم باشد.‏+

۱۷ ولی از میلیتوس پیغامی به اِفِسُس فرستاد و از پیران جماعت آنجا خواهش کرد که پیش او بیایند.‏ ۱۸ وقتی پیران به آنجا رسیدند،‏ او به آن‌ها گفت:‏ «شما خوب می‌دانید از روزی که پایم به ایالت آسیا رسید،‏+ در تمام مدتی که با شما بودم چطور رفتار کرده‌ام!‏ ۱۹ من با کمال فروتنی و با وجود آزمایش‌هایی که به خاطر توطئه‌های یهودیان با آن‌ها روبرو می‌شدم و اشک‌هایی که می‌ریختم،‏ مثل یک غلام به خداوند* خدمت کرده‌ام.‏+ ۲۰ با این حال،‏ در گفتن چیزهایی که به خیر و صلاحتان بود کوتاهی نکرده‌ام و همیشه چه در مکان‌های عمومی،‏+ چه خانه به خانه + به شما تعلیم داده‌ام.‏ ۲۱ من،‏ هم به یهودیان و هم به یونانیان شهادتی کامل داده‌ام و به آن‌ها گفته‌ام که باید توبه کنند + و به سوی خدا برگردند و به سَرورمان عیسی ایمان بیاورند.‏+ ۲۲ حالا چون روح‌القدس مرا موظف کرده،‏* به اورشلیم می‌روم،‏ هرچند که نمی‌دانم در آنجا چه بر سرم می‌آید.‏ ۲۳ فقط می‌دانم که روح‌القدس در هر شهر بارها به من هشدار می‌دهد که زندان و سختی در انتظار من است.‏+ ۲۴ با وجود این،‏ حفظ جانم برایم مهم نیست.‏ تنها آرزویم این است که دورهٔ خدمتم و همین طور خدمتی را که عیسای سَرور به من سپرده به پایان برسانم؛‏+ یعنی دربارهٔ خبر خوشی که مربوط به لطف خداست شهادتی کامل بدهم.‏

۲۵ ‏«من می‌دانم از این به بعد،‏ هیچ کدام از شما که پیام پادشاهی خدا را برایتان* موعظه کردم،‏ دیگر مرا نمی‌بینید.‏ ۲۶ پس امروز می‌خواهم شاهد باشید که من از خون همه مبرّا هستم،‏+ ۲۷ چون خواست خدا را تمام و کمال به شما اعلام کردم و در این کار اصلاً کوتاهی نکردم.‏+ ۲۸ مراقب خودتان + و تمام گله باشید؛‏ گله‌ای که روح‌القدس شما را به عنوان سرپرست آن تعیین کرده + تا جماعت خدا را که او با خون پسرش خرید،‏+ شبانی کنید.‏+ ۲۹ می‌دانم که بعد از رفتنم گرگ‌های درنده به میان شما می‌آیند + و به گله رحم نمی‌کنند.‏ ۳۰ حتی از بین خودتان عده‌ای حقیقت را تحریف خواهند کرد تا بعضی از شما را که ایمان آورده‌اید از راه به در کنند و دنبال خودشان بکِشند.‏+

۳۱ ‏«پس هوشیار باشید و فراموش نکنید که در سه سالی که با شما بودم،‏+ شب و روز برایتان اشک ریختم و از راهنمایی و نصیحت کردن شما دست نکشیدم.‏ ۳۲ حالا شما را به خدا می‌سپارم و کلام او که حاکی از لطفش است حافظ شما باشد.‏ این کلام،‏ قدرت دارد که شما را بنا کند و از طریق آن می‌توانید به میراثی دست پیدا کنید که مخصوص همهٔ مقدّسان است.‏+ ۳۳ من هیچ چشمداشتی به نقره و طلا یا لباس دیگران نداشته‌ام.‏+ ۳۴ شما خودتان می‌دانید که من با دست‌های خودم کار کرده‌ام تا احتیاجات خودم + و همراهانم را تأمین کنم.‏ ۳۵ به این شکل،‏ من از هر لحاظ به شما نشان داده‌ام که باید سخت کار کنید + تا بتوانید به ضعیفان کمک کنید.‏ هیچ وقت یادتان نرود که سَرورمان عیسی خودش گفت:‏ ‹دادن از گرفتن شادی‌بخش‌تر است.‏›»‏+

۳۶ پولُس بعد از این که صحبتش تمام شد،‏ با همهٔ آن‌ها زانو زد و دعا کرد.‏ ۳۷ پس همه به گریه افتادند و پولُس را محکم بغل کردند و بوسیدند.‏ ۳۸ چیزی که بیشتر از همه ناراحتشان کرد این بود که پولُس گفت:‏ «دیگر مرا نمی‌بینید.‏»‏+ بعد او را تا کشتی بدرقه کردند.‏

۲۱ بعد از آن خداحافظی پراحساس،‏ بالاخره از آن‌ها جدا شدیم و با کشتی به راه افتادیم و یکسره به جزیرهٔ کوس رفتیم.‏ روز بعد به جزیرهٔ رودِس رسیدیم و از آنجا به پاتارا رفتیم.‏ ۲ در پاتارا یک کشتی پیدا کردیم که به فینیقیه می‌رفت.‏ پس سوار آن شدیم و حرکت کردیم.‏ ۳ از دور،‏ جزیرهٔ قبرس را در سمت چپ دیدیم و از کنارش گذشتیم و سفرمان را به طرف سوریه ادامه دادیم.‏ در بندر صور پیاده شدیم،‏ چون قرار بود بار کشتی در آنجا خالی شود.‏ ۴ در صور سراغ شاگردان را گرفتیم و آن‌ها را پیدا کردیم و هفت روز در آنجا ماندیم.‏ آن‌ها تحت هدایت روح‌القدس چندین بار به پولُس گفتند که پایش را در اورشلیم نگذارد.‏+ ۵ در آخر آن هفته،‏ وقتی دیدارمان تمام شد،‏ باید به سفرمان ادامه می‌دادیم.‏ همهٔ شاگردان با زن و بچه‌هایشان ما را تا بیرون شهر بدرقه کردند.‏ در ساحل زانو زدیم و دعا کردیم.‏ ۶ وقتی خداحافظی کردیم،‏ سوار کشتی شدیم و آن‌ها به خانه‌هایشان برگشتند.‏

۷ بعد از ترک بندر صور،‏ با کشتی به پِتولامائیس رسیدیم.‏ در آنجا به دیدن برادران رفتیم و یک روز پیششان ماندیم.‏ ۸ روز بعد،‏ آنجا را ترک کردیم و به قیصریه رسیدیم.‏ در آنجا به خانهٔ فیلیپُسِ مبشّر* رفتیم و پیش او ماندیم.‏ او یکی از آن هفت نفری بود + که انتخاب شده بودند.‏ ۹ فیلیپُس چهار دختر مجرّد* داشت که نبوّت می‌کردند.‏+ ۱۰ چند روزی در آنجا ماندیم و بعد پیامبری به نام آگابوس + از یهودیه به قیصریه آمد.‏ ۱۱ او به دیدن ما آمد و کمربند پولُس را گرفت و دست و پاهای خودش را با آن بست و گفت:‏ «روح‌القدس می‌گوید:‏ ‹یهودیان در اورشلیم صاحب این کمربند را به همین شکل خواهند بست + و او را به دست غیریهودیان تحویل خواهند داد.‏›»‏+ ۱۲ وقتی این را شنیدیم،‏ ما و همهٔ کسانی که آنجا بودند به پولُس التماس کردیم که به اورشلیم نرود.‏ ۱۳ ولی پولُس گفت:‏ «این چه کاریست که می‌کنید؟‏ چرا سعی می‌کنید با گریه‌هایتان تصمیمم را عوض کنید؟‏* مطمئن باشید به خاطر نام عیسای سَرور،‏ حاضرم نه تنها در اورشلیم زندانی شوم،‏ بلکه حتی بمیرم.‏»‏+ ۱۴ وقتی دیدیم که او تصمیمش را عوض نمی‌کند،‏ دیگر اصرار نکردیم و گفتیم:‏ «هر چه خواست یَهُوَه* است،‏ همان بشود.‏»‏

۱۵ بعد بار سفر بستیم و به طرف اورشلیم راه افتادیم.‏ ۱۶ چند نفر از شاگردان قیصریه هم با ما همسفر شدند و ما را به خانهٔ شخصی به نام مِناسون بردند تا مهمان او باشیم.‏ او اهل قبرس و یکی از شاگردان قدیمی بود.‏ ۱۷ وقتی وارد اورشلیم شدیم،‏ برادران با شادی زیاد از ما استقبال کردند.‏ ۱۸ روز بعد،‏ پولُس ما را با خودش پیش یعقوب برد + و همهٔ پیران جماعت اورشلیم هم آنجا بودند.‏ ۱۹ پولُس بعد از سلام و احوال‌پرسی،‏ با جزئیات برایشان تعریف کرد که خدا از طریق خدمت موعظهٔ او چه کارهایی در میان غیریهودیان انجام داده است.‏

۲۰ آن‌ها وقتی این را شنیدند،‏ شروع به تمجید خدا کردند،‏ ولی بعد به پولُس گفتند:‏ «برادر،‏ خودت می‌دانی که هزاران یهودی به عیسی ایمان آورده‌اند و همهٔ آن‌ها با غیرت به شریعت عمل می‌کنند.‏+ ۲۱ اما دربارهٔ تو این شایعه را شنیده‌اند که به همهٔ یهودیانی که در میان غیریهودیان زندگی می‌کنند،‏ تعلیم* می‌دهی تا شریعت موسی را کنار بگذارند و دیگر بچه‌هایشان را ختنه نکنند و آداب و رسوم یهودیان را حفظ نکنند.‏+ ۲۲ پس حالا چه کار کنیم؟‏ چون شکی نیست که از آمدنت باخبر می‌شوند.‏ ۲۳ برای همین،‏ این توصیه‌ای است که به تو می‌کنیم:‏ در اینجا چهار مرد همراه ما هستند که نذری کرده‌اند.‏ ۲۴ تو آن‌ها را با خودت ببر و همراه با آن‌ها مراسم پاکسازی را انجام بده.‏ در ضمن مخارجشان را بپرداز تا بتوانند سرشان را بتراشند.‏ اگر این کار را بکنی به همه ثابت می‌شود شایعاتی که دربارهٔ تو پخش شده،‏ پایه و اساسی ندارد و تو رفتارت شایسته است و طبق شریعت زندگی می‌کنی.‏+ ۲۵ اما در مورد غیریهودیانی که ایمان آورده‌اند،‏ تصمیم ما این است:‏ همان طور که در نامه‌ای به اطلاع آن‌ها رساندیم،‏ آن‌ها باید از گوشت حیواناتی که برای بت‌ها قربانی می‌شود،‏+ از خون،‏+ از حیوانات خفه‌شده*‏+ و از اعمال نامشروع جنسی* بپرهیزند.‏»‏+

۲۶ روز بعد،‏ پولُس آن چهار نفر را با خودش برد و آن‌ها مراسم پاکسازی خودشان را انجام دادند.‏+ بعد پولُس وارد معبد شد تا بگوید که دورهٔ هفت‌روزهٔ پاکسازی کِی تمام می‌شود،‏ چون رسم بود که کاهن در روز هفتم برای هر کدام از آن‌ها قربانی تقدیم کند.‏

۲۷ وقتی آن دورهٔ هفت‌روزه تمام شد،‏ یهودیانی که از ایالت آسیا بودند،‏ پولُس را در معبد دیدند و مردم را به ضدّ او تحریک کردند.‏ بعد او را گرفتند،‏ ۲۸ و فریاد زدند:‏ «ای اسرائیلیان،‏ به ما کمک کنید!‏ این همان مردی است که در همه جا به ضدّ قوم ما تعلیم می‌دهد و به همه می‌گوید که شریعت موسی را زیر پا بگذارند و به این مکان مقدّس هم بد می‌گوید.‏ از این گذشته،‏ حتی یونانیان را به معبد آورده و این مکان مقدّس را ناپاک کرده است.‏»‏+ ۲۹ آن‌ها این را گفتند،‏ چون پولُس را با یک غیریهودی به نام تِروفیموس + که اهل اِفِسُس بود در شهر دیده بودند و حدس زدند که پولُس او را به معبد آورده است.‏ ۳۰ در تمام شهر آشوب بزرگی به پا شد.‏ مردم به سمت معبد دویدند و پولُس را گرفتند و کشان‌کشان از معبد بیرون آوردند و فوراً درها را پشت سرش بستند.‏ ۳۱ حینی که مردم پولُس را به قصد کشت می‌زدند،‏ به یک فرمانده* در ارتش روم خبر رسید که آشوبی در تمام اورشلیم به پا شده است.‏ ۳۲ پس او بلافاصله با سربازان و افسرانش با عجله به طرف جمعیت رفت.‏ وقتی مردم چشمشان به فرمانده و سربازانش افتاد،‏ از زدن پولُس دست کشیدند.‏

۳۳ آن وقت فرمانده به پولُس نزدیک شد و او را دستگیر کرد و دستور داد که او را با دو زنجیر ببندند.‏+ بعد،‏ از مردم پرسید:‏ «این کیست و چه کار کرده؟‏» ۳۴ در جواب او همه داد و فریاد می‌کردند و هر کس چیزی می‌گفت.‏ فرمانده به خاطر سروصدای مردم نمی‌توانست بفهمد جریان چیست،‏ پس دستور داد پولُس را به سربازخانه ببرند.‏ ۳۵ اما وقتی پولُس به پله‌ها رسید،‏ سربازان به خاطر رفتار خشونت‌آمیز مردم مجبور شدند پولُس را روی دست‌هایشان حمل کنند.‏ ۳۶ جمعیت دنبالشان می‌رفتند و فریاد می‌زدند:‏ «بکشیدش!‏»‏

۳۷ هنوز پولُس را به داخل سربازخانه نبرده بودند که او به فرمانده گفت:‏ «اجازه می‌دهی چیزی به تو بگویم؟‏» فرمانده گفت:‏ «تو یونانی هم بلدی؟‏ ۳۸ مگر تو همان مرد مصری نیستی که چند وقت پیش شورش کرد و چهار هزار آدمکش* را با خودش به بیابان برد؟‏» ۳۹ پولُس در جواب گفت:‏ «نه!‏ من یهودی + و اهل تارسوسِ کیلیکیه + هستم که شهر مهمی است.‏ خواهش می‌کنم اجازه بده با این مردم صحبت کنم.‏» ۴۰ فرمانده به او اجازه داد.‏ بعد پولُس روی پله‌ها ایستاد و با دست اشاره کرد که مردم ساکت شوند.‏ وقتی مردم آرام شدند،‏ او به زبان عبری + به آن‌ها گفت:‏

۲۲ ‏«برادران و پدران من،‏ اجازه دهید که برای دفاع از خودم چند کلمه به شما بگویم.‏»‏+ ۲ وقتی مردم شنیدند که پولُس به زبان خودشان،‏ یعنی به زبان عبری با آن‌ها صحبت می‌کند،‏ کاملاً ساکت شدند و خوب گوش دادند.‏ پولُس به حرف‌هایش ادامه داد و گفت:‏ ۳ ‏«من یک یهودی هستم + و در شهر تارسوسِ کیلیکیه به دنیا آمدم.‏+ ولی در این شهر شخصاً از گامالائیل تعلیم گرفتم.‏+ او به من یاد داد که مثل اجدادمان تمام احکام شریعت را موبه‌مو رعایت کنم.‏+ من همیشه برای پرستش خدا غیرت زیادی داشتم،‏ همان طور که همهٔ شما امروز چنین غیرتی دارید.‏+ ۴ من مردان و زنانی را که پیرو ‹راه حقیقت› بودند تا حد مرگ شکنجه و آزار می‌دادم؛‏ آن‌ها را دستگیر می‌کردم و به زندان می‌انداختم.‏+ ۵ کاهن اعظم و اعضای شورا هم شاهد هستند که راست می‌گویم.‏ همین طور از آن‌ها نامه‌هایی برای برادرانشان که در دمشق بودند گرفتم.‏ بعد به سمت دمشق راه افتادم تا کسانی را که آنجا بودند دستگیر کنم و برای مجازات به اورشلیم بیاورم.‏

۶ ‏«اما وقتی در راه دمشق بودم،‏ نزدیک ظهر ناگهان نوری درخشان از آسمان دورتادورم تابید.‏+ ۷ بعد روی زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من گفت:‏ ‹سولُس!‏ سولُس!‏ چرا اینقدر به من آزار می‌رسانی؟‏› ۸ من پرسیدم:‏ ‹سَرور،‏ تو کی هستی؟‏› او جواب داد:‏ ‹من عیسای ناصری هستم که تو به او آزار می‌رسانی!‏› ۹ همسفران من نور را دیدند،‏ ولی صدای کسی را که با من صحبت می‌کرد نمی‌شنیدند.‏ ۱۰ پس گفتم:‏ ‹سَرورم،‏ چه کار کنم؟‏› او به من گفت:‏ ‹بلند شو و به دمشق برو.‏ در آنجا به تو گفته می‌شود که چه کارهایی به تو واگذار خواهد شد.‏›‏+ ۱۱ آن نور آنقدر درخشان بود که کور شدم.‏ پس همراهانم دستم را گرفتند و به دمشق بردند.‏

۱۲ ‏«در آنجا شخصی به نام حَنانیا زندگی می‌کرد که مردی خداترس و مطیع قوانین خدا بود.‏ همهٔ یهودیان دمشق هم از او تعریف می‌کردند.‏ ۱۳ حَنانیا پیش من آمد،‏ کنارم ایستاد و گفت:‏ ‹برادرم سولُس،‏ بینا شو!‏› همان لحظه بینا شدم و توانستم او را ببینم!‏+ ۱۴ بعد او به من گفت:‏ ‹خدای اجداد ما تو را انتخاب کرده تا خواست او را بدانی و خادم درستکارش را* ببینی + و سخنانش را بشنوی،‏ ۱۵ چون از این به بعد،‏ تو باید شاهد او باشی و دربارهٔ هر چه شنیده و دیده‌ای به همه بگویی.‏+ ۱۶ حالا چرا معطلی؟‏ بلند شو و تعمید بگیر.‏ اگر به نام عیسی ایمان داشته باشی،‏*‏+ می‌توانی از گناهانت پاک شوی.‏›‏+

۱۷ ‏«وقتی به اورشلیم برگشتم،‏+ یک روز در معبد مشغول دعا بودم که در حالت خواب و بیداری رؤیایی دیدم.‏*‏ ۱۸ در آن رؤیا عیسی را دیدم که به من گفت:‏ ‹عجله کن!‏ از اورشلیم بیرون برو،‏ چون ساکنان این شهر شهادتی را که دربارهٔ من می‌دهی قبول نخواهند کرد.‏›‏+ ۱۹ من گفتم:‏ ‹اما سَرورم،‏ آن‌ها حتماً می‌دانند که من قبلاً کسانی را که به تو ایمان داشتند به زندان می‌انداختم و کنیسه به کنیسه می‌رفتم و آن‌ها را می‌زدم.‏+ ۲۰ وقتی شاهد تو استیفان کشته شد،‏ من آنجا ایستاده بودم و با کشتن او موافق بودم و لباس کسانی را که او را سنگسار می‌کردند نگه می‌داشتم.‏›‏+ ۲۱ با این حال،‏ عیسی به من گفت:‏ ‹برو،‏ چون می‌خواهم تو را به جاهای دوردست پیش غیریهودیان بفرستم!‏›»‏+

۲۲ مردم تا آن لحظه به پولُس با دقت گوش می‌دادند،‏ اما وقتی آخرین جملهٔ او را شنیدند،‏ دوباره فریاد زدند و گفتند:‏ «این مرد باید از روی زمین محو شود!‏ اعدامش کنید،‏ چون لایق نیست زنده بماند!‏» ۲۳ مردم پشت سر هم فریاد می‌زدند و رداهایشان را به هر طرف پرت می‌کردند و گرد و خاک بلند می‌کردند.‏+ ۲۴ پس فرمانده دستور داد که پولُس را به سربازخانه ببرند و گفت زیر ضربات شلاق از او بازجویی کنند تا دقیقاً بفهمد چرا مردم فریاد می‌زنند که پولُس باید کشته شود.‏ ۲۵ وقتی پولُس را برای شلاق زدن می‌بستند،‏ او به افسری که آنجا ایستاده بود گفت:‏ «آیا قانوناً اجازه دارید یک رومی* را که محاکمه نشده،‏ شلاق بزنید؟‏»‏+ ۲۶ وقتی آن افسر این را شنید،‏ پیش فرمانده رفت و به او گفت:‏ «این مرد،‏ رومی است!‏ می‌خواهی با او چه کار کنی؟‏» ۲۷ فرمانده پیش پولُس رفت و پرسید:‏ «بگو ببینم،‏ آیا تو رومی هستی؟‏» پولُس گفت:‏ «بله.‏» ۲۸ فرمانده گفت:‏ «من هم یک شهروند رومی هستم و پول زیادی دادم تا این تابعیت را بگیرم!‏» پولُس گفت:‏ «ولی من از موقع تولّدم این تابعیت را دارم!‏»‏+

۲۹ پس کسانی که می‌خواستند از پولُس زیر شکنجه بازجویی کنند،‏ فوراً از او دور شدند.‏ فرمانده هم ترسید،‏ چون دستور داده بود که یک شهروند رومی را با زنجیر ببندند.‏+

۳۰ روز بعد،‏ چون فرمانده می‌خواست دقیقاً بفهمد که چرا یهودیان پولُس را متهم کرده‌اند،‏ او را از زندان بیرون آورد و دستور داد تا سران کاهنان و تمام اعضای شورای سَنهِدرین* جلسه‌ای تشکیل دهند.‏ بعد پولُس را به آنجا برد و از او خواست که در حضور آن‌ها بایستد.‏+

۲۳ پولُس در حالی که با دقت به اعضای شورای سَنهِدرین* نگاه می‌کرد گفت:‏ «برادران،‏ من می‌توانم در حضور خدا بگویم که تا امروز با وجدانی کاملاً پاک + زندگی کرده‌ام.‏» ۲ بلافاصله حَنانیا،‏ کاهن اعظم به کسانی که کنار پولُس ایستاده بودند دستور داد به دهان او بزنند.‏ ۳ پولُس به حَنانیا گفت:‏ «ای ریاکار،‏* خدا تو را خواهد زد!‏ تو آنجا نشسته‌ای که طبق قانون در مورد من قضاوت کنی،‏ ولی برخلاف قانون دستور می‌دهی مرا بزنند!‏ آیا این کار تو درست است؟‏» ۴ کسانی که کنار پولُس ایستاده بودند گفتند:‏ «چطور جرأت می‌کنی به کاهن اعظم توهین کنی؟‏» ۵ پولُس جواب داد:‏ «برادران،‏ من نمی‌دانستم که او کاهن اعظم است،‏ چون نوشته شده که ‹نباید به سران قوم بد بگویی.‏›»‏+

۶ بعد پولُس،‏ چون می‌دانست که یک دسته از اعضای شورای سَنهِدرین صَدّوقی هستند و یک دسته فَریسی،‏ با صدای بلند گفت:‏ «برادران،‏ من فَریسی هستم.‏+ تمام اجدادم هم فَریسی بودند!‏ امروز به این دلیل محاکمه می‌شوم که به رستاخیز مردگان امید دارم!‏» ۷ این حرف پولُس بین اعضای شورا دودستگی به وجود آورد و فَریسیان و صَدّوقیان با هم شروع به بحث کردند،‏ ۸ چون صَدّوقیان معتقد بودند که نه رستاخیزی وجود دارد،‏ نه فرشته‌ای هست و نه روحی.‏* ولی فَریسیان به همهٔ این‌ها اعتقاد داشتند.‏+ ۹ سروصدای زیادی در شورا به پا شد و چند نفر از عالمان فرقهٔ فَریسی بلند شدند و با اعتراض گفتند:‏ «ما در این شخص هیچ خطایی نمی‌بینیم!‏ شاید واقعاً روح یا فرشته‌ای با او صحبت کرده باشد!‏»‏+ ۱۰ اختلاف‌ها چنان بالا گرفت که فرمانده از ترس این که مبادا پولُس را تکه‌تکه کنند،‏ به سربازان دستور داد که بروند و پولُس را از میان جمعیت بیرون بکشند و به سربازخانه ببرند.‏

۱۱ همان شب سَرور کنار پولُس ایستاد و به او گفت:‏ «شجاع باش!‏+ به همین شکل که اینجا در اورشلیم دربارهٔ من شهادتی کامل دادی،‏ در روم هم باید شهادت دهی.‏»‏+

۱۲ صبح روز بعد،‏ گروهی از یهودیان با هم توطئه کردند و قسم خوردند که تا پولُس را نکشند لب به غذا یا آب نزنند.‏ ۱۳ بیشتر از ۴۰ نفر در این توطئه دست داشتند.‏ ۱۴ آن‌ها پیش سران کاهنان و ریش‌سفیدان رفتند و گفتند:‏ «ما قسم خورده‌ایم که تا پولُس را نکشیم لب به غذا نزنیم!‏ ۱۵ پس حالا شما و اعضای شورا به بهانهٔ این که می‌خواهید پروندهٔ پولُس را دقیق‌تر بررسی کنید،‏ از فرمانده بخواهید که او را دوباره پیشتان بیاورد.‏ ما آماده‌ایم او را قبل از این که به اینجا برسد بکشیم.‏»‏

۱۶ ولی خواهرزادهٔ پولُس از نقشه‌ای که برای او کشیده بودند باخبر شد و به سربازخانه رفت و پولُس را در جریان گذاشت.‏ ۱۷ پولُس یکی از افسران را صدا زد و گفت:‏ «این مرد جوان را پیش فرمانده ببر،‏ چون می‌خواهد خبر مهمی به او بدهد.‏» ۱۸ پس افسر،‏ او را پیش فرمانده برد و گفت:‏ «پولُس که در زندان است،‏ مرا صدا زد و از من خواست که این جوان را پیش تو بیاورم،‏ چون می‌خواهد چیزی به تو بگوید.‏» ۱۹ فرمانده دست آن جوان را گرفت و به گوشه‌ای برد و از او پرسید:‏ «چه خبری برای من آورده‌ای؟‏» ۲۰ او گفت:‏ «یهودیان می‌خواهند از تو خواهش کنند فردا پولُس را به این بهانه که می‌خواهند سؤالات بیشتری از او بکنند،‏ به شورای سَنهِدرین ببری.‏+ ۲۱ ولی لطفاً به حرف‌هایشان گوش نکن!‏ چون بیشتر از ۴۰ نفرشان کمین کرده‌اند تا پولُس را بکشند.‏ آن‌ها قسم خورده‌اند که تا او را نکشند،‏ لب به غذا یا آب نزنند.‏+ همین الآن هم آماده‌اند و فقط منتظرند که تو با درخواستشان موافقت کنی.‏» ۲۲ پس فرمانده قبل از این که آن جوان را مرخص کند،‏ به او دستور داد و گفت:‏ «به کسی نگو که این موضوع را به من گفته‌ای.‏»‏

۲۳ بعد فرمانده،‏ دو نفر از افسرانش را صدا زد و به آن‌ها گفت:‏ «۲۰۰ سرباز پیاده،‏ ۲۰۰ نیزه‌دار و ۷۰ اسب‌سوار آماده کنید تا امشب ساعت نُه* به قیصریه بروند.‏ ۲۴ اسب‌هایی هم برای پولُس تهیه کنید تا در طول سفر بر آن‌ها سوار شود و به این ترتیب او را صحیح و سالم به فِلیکسِ فرماندار تحویل دهید.‏» ۲۵ او این نامه را هم برای فِلیکسِ فرماندار نوشت:‏

۲۶ ‏«با عرض سلام خدمت عالیجناب فِلیکسِ فرماندار،‏ از طرف کِلودیوس لیسیاس.‏ ۲۷ یهودیان این مرد را گرفته بودند و چیزی نمانده بود که او را بکشند.‏ وقتی فهمیدم او رومی است،‏+ فوراً با سربازانم رفتم و نجاتش دادم.‏+ ۲۸ بعد او را به شورای خودشان یعنی به شورای سَنهِدرین بردم تا بفهمم چرا او را متهم کرده‌اند.‏+ ۲۹ در آنجا متوجه شدم که دعوا بر سر اختلاف‌نظرهایی در خصوص قوانین خودشان است + و البته جرمی در کار نبود که بشود به خاطر آن او را زندانی یا اعدام کرد.‏ ۳۰ اما وقتی باخبر شدم که توطئه کرده‌اند تا او را بکشند،‏+ تصمیم گرفتم فوراً او را پیش تو بفرستم.‏ به هر کس هم که از او شکایت داشته باشد* می‌گویم به حضور تو بیاید و شکایتش را به تو بگوید.‏»‏

۳۱ پس همان شب سربازان طبق دستور فرمانده‌شان،‏ پولُس را به شهر آنتیپاتریس بردند.‏+ ۳۲ روز بعد،‏ پولُس را به سواره‌نظام تحویل دادند تا او را به قیصریه ببرند و خودشان به سربازخانه برگشتند.‏ ۳۳ وقتی سواره‌نظام به قیصریه وارد شدند،‏ نامه را به فرماندار دادند و پولُس را به حضور او آوردند.‏ ۳۴ وقتی فرماندار نامه را خواند،‏ از پولُس پرسید:‏ «اهل کدام ایالتی؟‏» پولُس جواب داد:‏ «ایالت کیلیکیه.‏»‏+ ۳۵ فرماندار به او گفت:‏ «وقتی کسانی که از تو شکایت دارند به اینجا برسند،‏ آن وقت به پرونده‌ات رسیدگی می‌کنم.‏»‏+ بعد دستور داد که پولُس را در کاخ هیرودیس تحت نظر نگه دارند.‏

۲۴ پنج روز بعد،‏ حَنانیا + کاهن اعظم با عده‌ای از ریش‌سفیدان و وکیلی* به نام تِرتولُس به قیصریه آمدند و شکایتی را که از پولُس داشتند به حضور فرماندار بردند.‏+ ۲ وقتی پولُس را احضار کردند،‏ تِرتولُس اتهاماتش را با این سخنان شروع کرد:‏

‏«عالیجناب فِلیکس،‏ ما به لطف تو در صلح و آرامش کامل زندگی می‌کنیم و به خاطر دوراندیشی توست که وضعیت این قوم بهتر شده است.‏ ۳ ای عالیجناب،‏ همیشه در هر کجا که باشیم،‏ از این بابت از تو بسیار سپاسگزاریم.‏ ۴ اما برای این که من وقتت را زیاد نگیرم،‏ خواهش می‌کنم لطف کن و چند لحظه به حرف‌های ما گوش بده.‏ ۵ به ما ثابت شده که این مرد همه جا مصیبت به بار می‌آورد.‏+ او در میان یهودیانِ سرتاسر دنیا دائم شورش به پا می‌کند + و سردستهٔ فرقه‌ایست به نام ‹ناصری‌ها.‏›‏+ ۶ او حتی سعی کرد که معبد خدا را بی‌حرمت کند،‏ پس ما دستگیرش کردیم.‏+ ۷ ‏—‏—‏‏*‏ ۸ وقتی خودت از او بازجویی کنی،‏ متوجه می‌شوی که آیا اتهاماتی که به او زده شده،‏ حقیقت دارند یا نه.‏»‏

۹ یهودیان هم با پشتیبانی از تِرتولُس،‏ اتهاماتی را که او به پولُس زد،‏ تأیید کردند.‏ ۱۰ فرماندار با سرش به پولُس اشاره کرد که از خودش دفاع کند.‏ پس پولُس گفت:‏

‏«می‌دانم که سال‌های زیادی است که قضاوت بر این قوم را به عهده داری.‏ این موضوع به من اطمینان می‌دهد که با کمال میل از خودم دفاع کنم.‏+ ۱۱ تو خودت می‌توانی تحقیق کنی و ببینی که درست دوازده روز پیش برای عبادت به اورشلیم رفتم.‏+ ۱۲ ولی هیچ کس ندید که من در معبد با کسی جرّوبحث کنم یا مردم را تحریک کنم که در کنیسه‌ها یا در شهر آشوب به پا کنند.‏ ۱۳ همین طور نمی‌توانند درستی اتهاماتی را که به من زده‌اند،‏ به تو ثابت کنند.‏ ۱۴ اما من در حضور تو اعتراف می‌کنم که در همان راهی که به قول آن‌ها فرقه است،‏ قدم برمی‌دارم.‏ به این شکل به خدای اجدادم خدمت* می‌کنم + و به تمام چیزهایی که در شریعت و نوشته‌های انبیا آمده،‏ معتقدم.‏+ ۱۵ من هم مثل این افراد به خدا توکّل* دارم و ما امید داریم که رستاخیزی،‏+ هم برای درستکاران و هم برای بدکاران در پیش است.‏+ ۱۶ به همین دلیل،‏ همیشه تلاش می‌کنم که پیش خدا و مردم وجدانی پاک داشته باشم.‏+ ۱۷ من بعد از چند سال،‏ به اورشلیم برگشتم تا اعانه‌هایی + برای قومم بیاورم و قربانی تقدیم کنم.‏ ۱۸ وقتی مشغول این کارها بودم،‏ عده‌ای مرا بعد از مراسم پاکسازی در معبد دیدند؛‏+ نه جمعیتی دور من جمع شده بود و نه آشوبی به پا می‌کردم.‏ البته چند نفر از یهودیانِ ایالت آسیا هم آنجا بودند؛‏ ۱۹ اگر آن‌ها هم از من شکایتی دارند،‏ باید اینجا جلوی تو حاضر شوند و آن را بگویند،‏+ ۲۰ یا اجازه بده کسانی که اینجا حاضرند،‏ خودشان بگویند که وقتی در مقابل شورای سَنهِدرین* حاضر شدم،‏ چه خطایی از من دیدند؛‏ ۲۱ تنها اتهامی که می‌توانند به من بزنند این است که وقتی در میانشان ایستاده بودم با صدای بلند گفتم:‏ ‹امروز به این دلیل در حضور شما محاکمه می‌شوم که به رستاخیز مردگان اعتقاد دارم!‏›»‏+

۲۲ اما فِلیکس که تا حد زیادی با «راه حقیقت»‏+ آشنا بود،‏ محاکمه را به وقتی دیگر موکول کرد و به آن‌ها گفت:‏ «وقتی که لیسیاسِ فرمانده بیاید،‏ به پرونده‌ات رسیدگی می‌کنم.‏» ۲۳ او به یک افسر دستور داد که پولُس را در حبس نگه دارد،‏ اما تا اندازه‌ای او را آزاد بگذارد و اجازه دهد دوستانش برای رفع نیازهای او به ملاقاتش بیایند.‏

۲۴ چند روز بعد،‏ فِلیکس با همسرش دِروسیلا که یهودی بود،‏ به آنجا آمد و کسی را دنبال پولُس فرستاد تا او را به حضورش بیاورند.‏ بعد به صحبت‌های او در مورد این که چطور می‌توان به عیسی مسیح* ایمان آورد،‏ گوش داد.‏+ ۲۵ اما وقتی پولُس دربارهٔ درستکاری،‏ خویشتنداری و داوری آینده صحبت کرد،‏+ فِلیکس ترسید و گفت:‏ «فعلاً برو،‏ اما در اولین فرصت،‏ دوباره کسی را دنبالت می‌فرستم.‏» ۲۶ در ضمن،‏ او توقع داشت که پولُس به او رشوه بدهد.‏ برای همین،‏ وقت و بی‌وقت دنبال او می‌فرستاد و با او گفتگو می‌کرد.‏ ۲۷ دو سال به این ترتیب گذشت تا این که پورکیوس فِستوس جانشین فِلیکس شد،‏ اما فِلیکس که می‌خواست رضایت یهودیان را جلب کند،‏+ پولُس را در زندان نگه داشت.‏

۲۵ سه روز بعد از این که فِستوس + وارد ایالت یهودیه شد و پست جدیدش را تحویل گرفت،‏ از قیصریه به اورشلیم سفر کرد.‏ ۲ در آنجا سران کاهنان و بزرگان قومِ یهود پیش فِستوس رفتند و شکایت‌هایی را که از پولُس داشتند + برای او مطرح کردند.‏ بعد به او التماس کردند،‏ ۳ و خواستند که به آن‌ها لطف کند و پولُس را به اورشلیم بفرستد.‏ نقشهٔ آن‌ها این بود که سر راه در کمین پولُس بنشینند و او را بکشند.‏+ ۴ ولی فِستوس به آن‌ها گفت:‏ «پولُس باید در قیصریه در حبس بماند و خودم هم به‌زودی به آنجا برمی‌گردم.‏ ۵ رهبران شما هم می‌توانند با من به آنجا بیایند و اگر واقعاً خطایی از این مرد سر زده،‏ شکایتی را که از او دارند مطرح کنند.‏»‏+

۶ فِستوس نزدیک هشت تا ده روز در اورشلیم ماند و بعد به قیصریه برگشت.‏ روز بعد،‏ او بر مسند قضاوت نشست و فرمان داد که پولُس را برای بازجویی به حضورش بیاورند.‏ ۷ وقتی پولُس وارد شد،‏ یهودیانی که از اورشلیم آمده بودند دور او را گرفتند و اتهامات زیاد و سنگینی به او وارد کردند که البته نتوانستند آن‌ها را ثابت کنند.‏+

۸ اما پولُس از خودش دفاع کرد و گفت:‏ «من نه شریعت یهودیان را زیر پا گذاشته‌ام،‏ نه به معبد بی‌احترامی کرده‌ام و نه علیه قیصر کاری کرده‌ام.‏»‏+ ۹ فِستوس که می‌خواست رضایت یهودیان را جلب کند + از پولُس سؤال کرد:‏ «آیا می‌خواهی به اورشلیم بروی و آنجا در حضور من محاکمه شوی؟‏» ۱۰ پولُس جواب داد:‏ «من الآن در مقابل مسند قضاوت قیصر ایستاده‌ام و در همان جایی هستم که باید محاکمه شوم.‏ خودت هم خوب می‌دانی که من هیچ خطایی به یهودیان نکرده‌ام.‏ ۱۱ اگر واقعاً مجرم هستم و کاری کرده‌ام که سزاوار مرگ باشم،‏+ حاضرم بمیرم!‏ ولی اگر اتهاماتی که این مردان به من نسبت می‌دهند بی‌پایه و اساس باشد،‏ هیچ کس حق ندارد مرا برای جلب رضایت آن مردان به دست آن‌ها تحویل دهد.‏ من از قیصر درخواست فرجام می‌کنم!‏»‏+ ۱۲ فِستوس با مشاورانش مشورت کرد و بعد به پولُس گفت:‏ «حالا که از قیصر درخواست فرجام کرده‌ای،‏ پس به حضور او خواهی رفت!‏»‏

۱۳ چند روز بعد،‏ آگریپاسِ پادشاه و بِرنیکی برای احترام به فِستوس و خوش‌آمدگویی به او به قیصریه آمدند.‏ ۱۴ در آن چند روزی که آنجا بودند،‏ فِستوس دربارهٔ پروندهٔ پولُس با پادشاه صحبت کرد و گفت:‏

‏«در اینجا یک زندانی داریم که به فرمان فِلیکس هنوز در حبس است.‏ ۱۵ وقتی در اورشلیم بودم،‏ سران کاهنان و ریش‌سفیدان یهود شکایت‌هایی در مورد او مطرح کردند + و خواستند که به اعدام محکوم شود.‏ ۱۶ ولی من در جوابشان گفتم که طبق قانون روم نمی‌شود کسی را بدون محاکمه محکوم کرد،‏ بلکه اول به او فرصت داده می‌شود که با شاکیانش روبرو شود و از خودش دفاع کند.‏+ ۱۷ پس وقتی آن‌ها به اینجا آمدند،‏ نگذاشتم که وقت تلف شود و روز بعد بر مسند قضاوت نشستم و دستور دادم آن مرد را بیاورند.‏ ۱۸ شاکیانِ پولُس بلند شدند و اتهامات زیادی به او وارد کردند،‏ ولی او را به جرم‌هایی که انتظار داشتم متهم نکردند.‏+ ۱۹ بحث و اختلافات آن‌ها فقط بر سر دین خودشان*‏+ و شخصی به نام عیسی بود که مرده،‏ ولی پولُس ادعا می‌کند که او زنده است!‏+ ۲۰ من چون نمی‌دانستم چطور به این موضوع رسیدگی کنم،‏ از پولُس پرسیدم که اگر بخواهد،‏ می‌تواند به اورشلیم برود تا در آنجا محاکمه شود.‏+ ۲۱ ولی پولُس درخواست کرد که تا صدور حکم قیصر* در حبس بماند.‏+ پس من هم دستور دادم که او را در حبس نگه دارند تا در وقت مناسب،‏ او را به حضور قیصر بفرستم.‏»‏

۲۲ آگریپاس به فِستوس گفت:‏ «خودم می‌خواهم بشنوم که این مرد چه می‌گوید.‏»‏+ فِستوس گفت:‏ «فردا او را می‌آورم تا حرف‌هایش را بشنوی.‏» ۲۳ روز بعد آگریپاس و بِرنیکی با تشریفات زیاد همراه با فرماندهان نظامی و مردان سرشناس شهر وارد تالار دادگاه شدند.‏ بعد فِستوس دستور داد پولُس را بیاورند.‏ ۲۴ فِستوس گفت:‏ «ای آگریپاسِ پادشاه و شما که با ما در اینجا حاضرید،‏ این مردی که می‌بینید همان کسی است که یهودیان چه در اورشلیم چه در قیصریه پیش من از او شکایت کردند و فریاد زدند که نباید زنده بماند.‏+ ۲۵ اما من متوجه شدم که او هیچ کاری نکرده که سزاوار مرگ باشد.‏+ پس وقتی خودش درخواست کرد که قیصر* به پرونده‌اش رسیدگی کند،‏ تصمیم گرفتم که او را به حضور قیصر بفرستم.‏ ۲۶ ولی نمی‌دانم که برای سَرورم* چه بنویسم.‏ برای همین،‏ او را به حضور شما و مخصوصاً به حضور تو ای آگریپاسِ پادشاه آورده‌ام تا از او بازجویی کنید.‏ شاید بعد از بازجویی،‏ چیزی برای نوشتن پیدا کنم،‏ ۲۷ چون به نظر من معقولانه نیست که یک زندانی را به حضور قیصر بفرستم،‏ ولی اشاره نکنم که چه جرمی مرتکب شده است.‏»‏

۲۶ آگریپاس + به پولُس گفت:‏ «حالا اجازه داری برای دفاع از خودت صحبت کنی.‏» پولُس دستش را به طرف جلو دراز کرد و در دفاع از خودش گفت:‏

۲ ‏«ای آگریپاسِ پادشاه،‏ خیلی خوشحالم که امروز می‌توانم در حضور شما از خودم دفاع کنم و به اتهاماتی که یهودیان به من زده‌اند جواب دهم.‏+ ۳ مخصوصاً که شما با آداب و رسوم یهودیان و اختلافات بین آن‌ها کاملاً آشنا هستید.‏ پس خواهش می‌کنم که با صبر و حوصله به حرف‌هایم گوش دهید.‏

۴ ‏«همهٔ یهودیانی که در گذشته با من آشنا بودند،‏ خوب می‌دانند که من از دوران جوانی،‏ چطور بین قوم خودم و همین طور زمانی که در اورشلیم بودم زندگی کرده‌ام.‏+ ۵ اگر آن‌ها بخواهند،‏ می‌توانند شهادت دهند که من یک فَریسی بودم،‏+ یعنی از سختگیرترین فرقهٔ دینمان + پیروی می‌کردم.‏ ۶ اما الآن محاکمه می‌شوم،‏ چون به تحقق وعده‌ای که خدا به اجدادم داده امید دارم.‏+ ۷ این همان وعده‌ای است که ۱۲ طایفهٔ قوم ما هم امید دارند تحققش را ببینند و به همین دلیل شب و روز با سعی و تلاش زیاد به خدا خدمت* می‌کنند.‏ ای پادشاه،‏ به خاطر همین امید است که یهودیان مرا متهم کرده‌اند.‏+

۸ ‏«چرا بعضی از شما فکر می‌کنید که غیرممکن است* خدا بتواند کسی را بعد از مرگ دوباره زنده کند؟‏ ۹ من خودم معتقد بودم که باید برای مخالفت با عیسای ناصری* هر کاری که از دستم بربیاید انجام دهم.‏ ۱۰ این دقیقاً همان کاری بود که در اورشلیم می‌کردم.‏ من با اختیاراتی که از سران کاهنان گرفته بودم،‏+ خیلی از مقدّسان را زندانی می‌کردم + و وقتی حکم اعدامشان صادر می‌شد،‏ رأی موافق می‌دادم.‏ ۱۱ از کنیسه‌ای به کنیسهٔ دیگر می‌رفتم و آن‌ها را زجر و آزار می‌دادم تا مجبورشان کنم که ایمانشان را انکار کنند.‏ من آنقدر از دستشان عصبانی بودم که برای آزار و اذیت آن‌ها،‏ حتی به شهرهای دور می‌رفتم.‏

۱۲ ‏«در یکی از این سفرها با مأموریت و اختیاری که سران کاهنان به من داده بودند،‏ به طرف دمشق می‌رفتم.‏ ۱۳ ای پادشاه،‏ در راه دمشق،‏ نزدیک ظهر نوری درخشان از آسمان دورتادور من و همسفرانم تابید؛‏ نوری که از خورشید هم درخشان‌تر بود.‏+ ۱۴ وقتی همهٔ ما به زمین افتادیم،‏ صدایی شنیدم که به زبان عبری به من گفت:‏ ‹سولُس!‏ سولُس!‏ چرا اینقدر به من آزار می‌رسانی؟‏ اگر به مخالفت با من ادامه دهی،‏* فقط به خودت صدمه می‌زنی!‏› ۱۵ من پرسیدم:‏ ‹سَرور،‏ تو کی هستی؟‏› او جواب داد:‏ ‹من عیسی هستم،‏ همان کسی که به او آزار می‌رسانی!‏ ۱۶ حالا بلند شو و روی پاهایت بایست.‏ من به تو ظاهر شدم تا تو را انتخاب کنم که خادم و شاهد من باشی.‏ تو باید چیزهایی را که در مورد من دیده‌ای و چیزهایی را که در آینده به تو نشان می‌دهم به مردم اعلام کنی.‏+ ۱۷ من تو را از دست این قوم و قوم‌های غیریهود نجات خواهم داد.‏ بله،‏ می‌خواهم تو را پیش همهٔ آن‌ها بفرستم + ۱۸ تا چشمانشان را باز کنی + و آن‌ها را از تاریکی + به روشنایی + هدایت کنی.‏ تو را می‌فرستم تا آن‌ها را از چنگ* شیطان + بیرون بکشی و به سوی خدا هدایت کنی،‏ چون اگر به من ایمان داشته باشند،‏ گناهانشان بخشیده می‌شود + و همان میراثی را به دست می‌آورند که برای مقدّسان در نظر گرفته شده است.‏›‏

۱۹ ‏«برای همین،‏ ای آگریپاسِ پادشاه،‏ من از فرمانی که عیسی در آن رؤیای آسمانی به من داد سرپیچی نکردم.‏ ۲۰ من برای اعلام پیام خدا اول به دمشق رفتم + و بعد به اورشلیم + و سرتاسر یهودیه سفر کردم.‏ به علاوه پیش غیریهودیان رفتم و به همه این پیام را رساندم که از گناهانشان توبه کنند و به سوی خدا برگردند و در عمل نشان دهند که واقعاً توبه کرده‌اند.‏+ ۲۱ به همین دلیل،‏ یهودیان مرا در معبد دستگیر کردند و سعی کردند مرا بکشند.‏+ ۲۲ ولی با کمک خدا تا امروز توانسته‌ام به همه،‏ از کوچک تا بزرگ شهادت دهم و هر چه گفته‌ام مطابق با نوشته‌های پیامبران و موسی بوده که از قبل گفته بودند چه اتفاقاتی می‌افتد:‏+ ۲۳ این که مسیح باید درد و رنج بکشد،‏+ بمیرد و اولین کسی باشد که بعد از مرگ زنده می‌شود + تا نور را هم به این قوم و هم به قوم‌های دیگر اعلام کند.‏»‏*‏+

۲۴ وقتی دفاع پولُس به اینجا رسید،‏ فِستوس با صدای بلند گفت:‏ «پولُس،‏ تو عقلت را از دست داده‌ای!‏ تحصیلات زیاد مغزت را خراب کرده!‏» ۲۵ ولی پولُس گفت:‏ «عالیجناب فِستوس،‏ من عقلم را از دست نداده‌ام؛‏ چیزهایی که می‌گویم منطقی است و حقیقت دارد.‏ ۲۶ در واقع،‏ خود پادشاه هم از این چیزها باخبر است.‏ به همین دلیل،‏ می‌توانم آزادانه در حضور او صحبت کنم.‏ بله،‏ مطمئنم که پادشاه همهٔ این چیزها را می‌داند،‏ چون هیچ کدام از این‌ها پنهانی انجام نشده است.‏+ ۲۷ ای آگریپاسِ پادشاه،‏ آیا به پیامبران ایمان داری؟‏ می‌دانم که ایمان داری!‏» ۲۸ آگریپاس به پولُس گفت:‏ «چیزی نمانده که مرا هم متقاعد کنی مسیحی شوم!‏» ۲۹ پولُس گفت:‏ «از خدا می‌خواهم که دیر یا زود،‏ نه تنها تو بلکه همهٔ کسانی که امروز سخنانم را می‌شنوند،‏ مثل من شوند؛‏ البته بدون این زنجیرها!‏»‏

۳۰ آن وقت،‏ آگریپاسِ پادشاه از جایش بلند شد و بعد از او،‏ فرماندار و بِرنیکی و بقیهٔ کسانی که آنجا نشسته بودند هم از جایشان بلند شدند.‏ ۳۱ هنگام ترک آنجا،‏ به همدیگر گفتند:‏ «این مرد کاری نکرده که سزاوار زندان یا مرگ باشد.‏»‏+ ۳۲ آگریپاس به فِستوس گفت:‏ «اگر خودش از قیصر درخواست فرجام نکرده بود،‏ می‌توانست آزاد شود.‏»‏+

۲۷ بالاخره تصمیم گرفته شد که ما را با کشتی به ایتالیا بفرستند.‏+ پس پولُس و چند زندانی دیگر را به افسری به نام یولیوس از یگان «آگوستوس» تحویل دادند.‏ ۲ ما سوار یک کشتی شدیم که از اَدرامیتینوس آمده بود و قرار بود در چند بندر ایالت آسیا توقف کند.‏ در این سفر،‏ مردی به نام آریستارخوس + که اهل تِسالونیکی در ایالت مقدونیه بود،‏ ما را همراهی می‌کرد.‏ ۳ روز بعد در بندر صیدون* لنگر انداختیم.‏ در آنجا یولیوس از روی لطف و مهربانی* به پولُس اجازه داد که به دیدن دوستانش برود تا آن‌ها از او پذیرایی و مراقبت کنند.‏

۴ از آنجا با کشتی راه افتادیم،‏ ولی چون بادِ مخالف می‌وزید،‏ مجبور شدیم برای محفوظ ماندن از باد،‏ در امتداد ساحل قبرس به سفرمان ادامه دهیم.‏ ۵ بعد،‏ کشتی‌مان را در آب‌های عمیقی که در امتداد سواحل کیلیکیه و پامفیلیه بود هدایت کردیم و در بندر میرا که در ایالت لیکیه است از کشتی پیاده شدیم.‏ ۶ یولیوس در آنجا یک کشتی دیگر پیدا کرد که از اسکندریه آمده بود و به ایتالیا می‌رفت.‏ به دستور او،‏ ما سوار آن کشتی شدیم.‏ ۷ روزهای زیادی آهسته آهسته به سفرمان ادامه دادیم و با هزار زحمت به بندر کِنیدوس رسیدیم،‏ ولی چون باد شدیدی مخالف جهت ما می‌وزید،‏ مسیرمان را تغییر دادیم و برای محفوظ ماندن از باد،‏ از کنار سالمونی در جزیرهٔ کِرِت گذشتیم.‏ ۸ به‌سختی در امتداد ساحل جلو رفتیم و به جایی به نام «بندرهای نیک» رسیدیم که نزدیک شهر لاسائیه بود.‏

۹ مدت زیادی آنجا ماندیم،‏ طوری که از زمان روزه* هم گذشت + و کم‌کم هوا برای سفر دریایی خطرناک شد.‏ پس پولُس به آن‌ها هشدار داد و گفت:‏ ۱۰ ‏«آقایان،‏ من مطمئنم اگر به سفرمان ادامه دهیم،‏ به مشکل برمی‌خوریم.‏ نه فقط کشتی و بار آن در خطر است،‏ بلکه شاید حتی جانمان را هم از دست بدهیم.‏» ۱۱ ولی آن افسر به جای این که به حرف پولُس توجه کند،‏ به حرف ناخدا و صاحب کشتی گوش داد.‏ ۱۲ با توجه به این که آن بندر پناهگاه خوبی نبود و نمی‌شد زمستان را در آنجا گذراند،‏ اکثریت پیشنهاد کردند که هر چه زودتر از آنجا حرکت کنند تا شاید بتوانند به فینیکس برسند و زمستان را در آنجا بگذرانند.‏ فینیکس یکی از بندرهای کِرِت است که دو مسیر برای عبور کشتی‌ها دارد،‏ یکی رو به شمال شرقی و دیگری رو به جنوب شرقی.‏

۱۳ همان وقت،‏ از سمت جنوب باد ملایمی وزید و آن‌ها فکر کردند که روز خوبی برای سفر به فینیکس است.‏ پس،‏ لنگر کشتی را کشیدند و در امتداد ساحل کِرِت راه افتادند.‏ ۱۴ اما طولی نکشید که هوا تغییر کرد.‏ باد شدیدی وزید که به آن «یورَکیلو»‏* می‌گفتند.‏ ۱۵ کشتی شدیداً گرفتار باد شد و ما نتوانستیم آن را خلاف جهت باد هدایت کنیم.‏ پس ناچار کشتی را به باد سپردیم و کشتی در جهت باد حرکت می‌کرد.‏ ۱۶ بالاخره کشتی را به جایی نزدیک جزیرهٔ کوچکی به نام کودا رساندیم تا از آن هوای طوفانی محفوظ بمانیم.‏ با این حال،‏ با زحمت زیاد توانستیم قایق کوچکی* را که کشتی به دنبال خود می‌کشید،‏ از غرق شدن حفظ کنیم.‏ ۱۷ بعد از این که ملوانان،‏ آن قایق نجات را به کشتی آوردند،‏ دور کشتی را با طناب محکم بستند تا بدنهٔ آن بیشتر دوام بیاورد.‏ از ترس این که کشتی در بسترهای شنی «سیرتیس»‏* به گل بنشیند،‏ بادبان‌های آن را پایین کشیدند و کشتی را به باد سپردند تا در جهت آن حرکت کند.‏ ۱۸ روز بعد،‏ چون طوفان باعث می‌شد که کشتی به‌شدّت تکان بخورد،‏ ملوانان برای سبک‌تر شدن کشتی،‏ بار آن را به دریا پرت کردند.‏ ۱۹ فردای آن روز،‏ طناب‌ها،‏ قرقره‌ها و لوازم کشتی را هم به دریا انداختند.‏

۲۰ روزها یکی بعد از دیگری می‌گذشت و ما نه خورشید را می‌دیدیم و نه ستاره‌ها را!‏ چنان گرفتار طوفان شدید بودیم که کم‌کم تمام امیدمان را از دست دادیم و فکر نمی‌کردیم که نجات پیدا کنیم.‏ ۲۱ مدت زیادی بود که هیچ کس چیزی نخورده بود.‏ پس پولُس بین ملوانان ایستاد و گفت:‏ «آقایان،‏ اگر از همان اول به توصیهٔ من گوش می‌دادید و از کِرِت سفر نمی‌کردید،‏ این همه ضرر و زیان نمی‌دیدید!‏+ ۲۲ ولی با این حال،‏ از شما می‌خواهم که شجاع باشید،‏ چون هیچ کدام از شما جانتان را از دست نمی‌دهید و فقط کشتی غرق می‌شود.‏ ۲۳ دیشب فرشتهٔ خدایی + که او را می‌پرستم و عبادت* می‌کنم،‏ پیش من آمد ۲۴ و گفت:‏ ‹پولُس نترس،‏ چون تو باید در حضور قیصر حاضر شوی.‏+ خدا به خاطر تو،‏ همسفرانت را هم نجات می‌دهد.‏› ۲۵ پس آقایان،‏ شجاع باشید،‏ چون به خدا ایمان دارم و می‌دانم دقیقاً همان طور که به من گفته است،‏ انجام می‌شود.‏ ۲۶ ولی بدانید که کشتی ما باید نزدیک جزیره‌ای به گل بنشیند.‏»‏+

۲۷ بعد از ۱۴ روز که موج‌های دریای طوفانی آدریاتیک کشتی ما را به این طرف و آن طرف می‌بردند،‏ در نیمه‌شب،‏ ملوانان خیال کردند که شاید به خشکی نزدیک شده‌ایم.‏ ۲۸ عمق آب را اندازه گرفتند و معلوم شد حدود ۳۶ متر* است.‏ کمی جلوتر رفتند و دوباره عمق آب را اندازه گرفتند و معلوم شد حدود ۲۷ متر* است.‏ ۲۹ از ترس این که هر لحظه به صخره‌ها بخوریم،‏ ملوانان از پشت کشتی چهار لنگر به دریا انداختند و آرزو می‌کردند که هر چه زودتر صبح شود.‏ ۳۰ اما ملوانان سعی کردند از کشتی فرار کنند.‏ پس به بهانهٔ این که می‌خواهند لنگرها را از جلوی کشتی به دریا بیندازند،‏ قایق نجات را پایین فرستادند.‏ ۳۱ پولُس به افسر و سربازان گفت:‏ «اگر این ملوانان در کشتی نمانند،‏ هیچ کدام از شما نمی‌توانید نجات پیدا کنید.‏»‏+ ۳۲ پس سربازان طناب‌های قایق نجات را بریدند و آن را در دریا رها کردند.‏

۳۳ کمی قبل از طلوع آفتاب،‏ پولُس از همه خواهش کرد که چیزی بخورند و گفت:‏ «امروز چهارده روز است که با اضطراب و نگرانی منتظر نجات بوده‌اید و لب به غذا نزده‌اید.‏ ۳۴ خواهش می‌کنم برای سلامتی‌تان چیزی بخورید،‏ چون حتی یک مو هم از سر شما کم نخواهد شد!‏» ۳۵ بعد،‏ نان برداشت و در حضور همه از خدا تشکر کرد و تکه‌ای از آن را خورد.‏ ۳۶ پس همه روحیه گرفتند و مشغول خوردن شدند.‏ ۳۷ ما جمعاً ۲۷۶ نفر در کشتی بودیم.‏ ۳۸ وقتی همه سیر شدند،‏ هر چه گندم در کشتی بود به دریا ریختند تا کشتی سبک‌تر شود.‏+

۳۹ وقتی هوا روشن شد،‏ خشکی را دیدند ولی تشخیص ندادند که کجاست.‏+ آن‌ها خلیجی کوچک با ساحلی شنی دیدند و تصمیم گرفتند که در صورت امکان کشتی را در آنجا به گل بنشانند.‏ ۴۰ پس طناب لنگرها را بریدند و لنگرها را در دریا رها کردند.‏ بعد طناب تیغه‌های* سکّان را شل کردند،‏ بادبان جلوی کشتی را در مسیر باد به سمت بالا کشیدند و یکراست به طرف ساحل رفتند.‏ ۴۱ کشتی به یکی از برآمدگی‌های زیر دریا برخورد کرد و به گل نشست.‏ دماغهٔ کشتی در شن‌های زیر آب گیر کرد و بی‌حرکت ماند،‏ اما قسمت عقب کشتی بر اثر موج‌های شدید شکست و متلاشی شد.‏+ ۴۲ آن وقت،‏ سربازان تصمیم گرفتند که زندانیان را بکشند تا نتوانند شناکنان به ساحل برسند و فرار کنند.‏ ۴۳ اما افسر نگذاشت که آن‌ها این کار را بکنند،‏ چون می‌خواست پولُس را سالم به مقصد برساند.‏ او دستور داد تا اول کسانی که شنا بلدند به دریا بپرند و خودشان را به خشکی برسانند،‏ ۴۴ و بقیه هم روی تخته‌پاره‌ها و تکه‌های شکسته‌شدهٔ کشتی به دنبال آن‌ها بروند.‏ به این ترتیب،‏ همهٔ ما به سلامت به خشکی رسیدیم.‏+

۲۸ وقتی به سلامت به ساحل رسیدیم،‏ فهمیدیم که در جزیره‌ای به نام مالت هستیم.‏+ ۲ مردم آن جزیره که به زبانی بیگانه صحبت می‌کردند،‏ فوق‌العاده مهربان* بودند و چون هوا سرد و بارانی بود،‏ آتشی درست کردند و به‌گرمی پذیرای همهٔ ما شدند.‏ ۳ پولُس مقداری هیزم جمع کرد و روی آتش گذاشت.‏ ناگهان به دلیل حرارت آتش،‏ یک مار سمی* از میان هیزم بیرون آمد و محکم به دست او چسبید!‏ ۴ وقتی مردم جزیره دیدند که ماری سمی به دست پولُس آویزان است،‏ به همدیگر گفتند:‏ «این مرد حتماً قاتل است!‏ با این که او از دریا نجات پیدا کرد،‏ ولی عدالت* نمی‌گذارد زنده بماند!‏» ۵ اما پولُس دستش را تکان داد و مار را به آتش انداخت و اصلاً صدمه‌ای ندید.‏ ۶ مردم منتظر بودند که بدن پولُس ورم کند یا او ناگهان بیفتد و بمیرد،‏ ولی هر چه منتظر شدند،‏ خبری نشد.‏ پس نظرشان را عوض کردند و گفتند:‏ «او یکی از خدایان است!‏»‏

۷ نزدیک ساحل،‏ زمین‌هایی وجود داشت که صاحب آن‌ها پوبلیوس،‏ حاکم آن جزیره بود.‏ او با خوشحالی ما را به خانه‌اش برد و سه روز با مهربانی از ما پذیرایی کرد.‏ ۸ از قضا پدر پوبلیوس در بستر بیماری خوابیده بود و تب و اسهال خونی داشت.‏ پولُس پیش او رفت و برایش دعا کرد و دست روی او گذاشت و شفایش داد!‏+ ۹ بعد از این جریان،‏ همهٔ بیماران دیگرِ آن جزیره هم پیش پولُس آمدند و شفا پیدا کردند.‏+ ۱۰ در نتیجه،‏ آن‌ها برای ما احترام قائل شدند و هدیه‌های فراوانی به ما دادند.‏ وقتی می‌خواستیم آنجا را ترک کنیم،‏ هر چه برای سفر لازم داشتیم برای ما به کشتی آوردند.‏

۱۱ بعد از سه ماه اقامت در جزیرهٔ مالت،‏ با یک کشتی که علامت «پسران زِئوس»‏* جلوی آن بود،‏ دوباره راه افتادیم.‏ آن کشتی از اسکندریه آمده بود و زمستان را در آن جزیره توقف کرده بود.‏ ۱۲ وقتی به بندر سیراکوز رسیدیم،‏ لنگر انداختیم و سه روز آنجا ماندیم.‏ ۱۳ از آنجا با کشتی به سفرمان ادامه دادیم و به ریگیون رفتیم.‏ روز بعد باد جنوبی وزید و فردای آن روز به بندر پوتیولی رسیدیم.‏ ۱۴ در آنجا برادران را پیدا کردیم که از ما خواهش کردند یک هفته پیش آن‌ها بمانیم.‏ بعد از آن،‏ سفرمان را به طرف روم ادامه دادیم.‏ ۱۵ وقتی برادرانِ آنجا شنیدند که ما می‌آییم،‏ تا «بازار آپیوس» و جایی به نام «سه میخانه» به استقبال ما آمدند.‏ پولُس با دیدن آن‌ها خدا را شکر کرد و قوّت قلب گرفت.‏+ ۱۶ سرانجام وقتی به روم رسیدیم،‏ به پولُس اجازه داده شد در خانه‌ای جداگانه زندگی کند.‏ فقط یک سرباز همیشه مراقب او بود.‏

۱۷ سه روز بعد،‏ پولُس از بزرگان قوم یهود خواست که پیش او بیایند.‏ وقتی همه دور هم جمع شدند،‏ او به آن‌ها گفت:‏ «برادران،‏ من در اورشلیم زندانی شدم و مرا به رومی‌ها تحویل دادند،‏+ هرچند که به کسی آزار نرسانده بودم و آداب و رسوم اجدادمان را زیر پا نگذاشته بودم.‏+ ۱۸ رومی‌ها از من بازجویی کردند + و خواستند آزادم کنند،‏ چون فهمیدند کاری نکردم که سزاوار مرگ باشم.‏+ ۱۹ اما وقتی یهودیان اعتراض کردند،‏ به ناچار از قیصر درخواست فرجام کردم.‏+ البته هدفم این نبود که بخواهم از قوم خودم شکایت کنم.‏ ۲۰ به همین دلیل،‏ از شما خواهش کردم که به اینجا بیایید تا با شما صحبت کنم،‏ چون به خاطر کسی که قوم اسرائیل مدت‌ها چشم‌انتظارش بوده‌اند،‏ به این زنجیر بسته شده‌ام.‏»‏+ ۲۱ آن‌ها به او گفتند:‏ «ما نه نامه‌ای از یهودیه دربارهٔ تو دریافت کرده‌ایم و نه برادرانی که از آنجا آمده‌اند،‏ خبر یا گزارش بدی درباره‌ات آورده‌اند.‏ ۲۲ ولی می‌خواهیم از خودت بشنویم که چه عقایدی داری،‏ چون تنها چیزی که از این فرقه می‌دانیم + این است که همه جا درباره‌اش بد گفته می‌شود.‏»‏+

۲۳ پس قرار گذاشتند که یک روز دیگر به ملاقات پولُس بروند.‏ آن روز عدهٔ بیشتری به محل اقامتش آمدند.‏ پولُس دربارهٔ پادشاهی خدا توضیحات مفصل و شهادتی کامل به آن‌ها داد.‏ او از صبح تا شب،‏ با استفاده از شریعت موسی + و نوشته‌های انبیا + سعی کرد آن‌ها را متقاعد کند تا به عیسی ایمان آورند.‏+ ۲۴ عده‌ای گفته‌های او را قبول کردند و ایمان آوردند،‏ ولی بعضی قبول نکردند و ایمان نیاوردند.‏ ۲۵ پس به دلیل اختلاف نظری که داشتند،‏ یکی بعد از دیگری آنجا را ترک کردند،‏ ولی پولُس قبل از رفتن آن‌ها گفت:‏

‏«چیزی که روح‌القدس از طریق اِشَعْیای نبی به اجدادتان گفت واقعاً درست بود.‏ ۲۶ او گفت:‏ ‹پیش این قوم برو و به آن‌ها بگو:‏ «می‌شنوید،‏ ولی چیزی نمی‌فهمید.‏ می‌بینید ولی چیزی درک نمی‌کنید،‏+ ۲۷ چون دل این قوم سخت و گوش‌هایشان سنگین شده است.‏ چشمانشان را بسته‌اند چون نمی‌خواهند چیزی ببینند.‏ با این که گوش دارند،‏ نمی‌خواهند چیزی بشنوند و قلباً درک کنند.‏ آن‌ها نمی‌خواهند به طرف من برگردند تا شفایشان دهم.‏»›‏+ ۲۸ پس بدانید که این پیام نجات‌بخش خدا به غیریهودیان اعلام شده + و آن‌ها مطمئناً به آن گوش خواهند داد.‏»‏+ ۲۹ ‏—‏—‏‏*‏

۳۰ پولُس دو سال تمام در خانهٔ اجاره‌ای خود ماند + و با روی خوش با همهٔ کسانی که به دیدنش می‌آمدند،‏ برخورد می‌کرد.‏ ۳۱ او با شجاعت تمام*‏+ و بدون این که کسی مانعش شود،‏ دربارهٔ پادشاهی خدا موعظه می‌کرد و در مورد سَرورمان عیسی مسیح به آن‌ها تعلیم می‌داد.‏

یا:‏ «با شواهد قطعی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «سفر یک روز شَبّات؛‏» منظور مسافتی حدود ۸۹۰ متر است که طی کردن آن در روز شَبّات برای یهودیان مجاز بود.‏

یا:‏ «از وسط پاره شد.‏»‏

یا:‏ «فعالیت‌های.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «یَهُوَه.‏»‏

یا:‏ «و به راه خودش رفت.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«آسیا.‏»‏

یا:‏ «تازه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ساعت سوم روز.‏»‏

یا:‏ «قدرت؛‏ نیروی فعال.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «کارهای شگفت‌انگیز.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دردهای مرگ.‏» یا احتمالاً:‏ «بندهای مرگ.‏»‏

یا:‏ «هادیس.‏» واژه‌نامه:‏ «هادیس.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«آزادی بیان.‏»‏

یا:‏ «هادیس.‏» واژه‌نامه:‏ «هادیس.‏»‏

یا:‏ «هدیه‌ای رایگان.‏»‏

یا:‏ «فراخوانده است.‏»‏

یا:‏ «در همه چیز با هم شریک بودند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ساعت نهم.‏»‏

یا:‏ «صدقه بخواهد.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «زمان تجدید قوا از طرف یَهُوَه برسد.‏»‏

یا:‏ «از میان قوم خدا برداشته و نابود خواهد شد.‏»‏

یا:‏ «سنگ زاویه.‏»‏

یا:‏ «درس‌نخوانده.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «سَنهِدرین.‏»‏

یا:‏ «نشانهٔ.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «دست.‏»‏

یا:‏ «دعای صادقانه‌شان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک جان.‏»‏

یا:‏ «لطف بی‌کرانش را نصیب آن‌ها می‌کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پسر تسلّی.‏»‏

یا:‏ «دلت.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «این زندگی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «سَنهِدرين.‏»‏

یا:‏ «درخت.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«آسیا.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «سَنهِدرين.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خدمت مقدّس.‏»‏

یا:‏ «سران طایفه‌ها به یوسِف.‏»‏

یا:‏ «غلّه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «اجداد ما.‏»‏

یا:‏ «او در چشم خدا نوزادی زیبا بود.‏»‏

یا:‏ «این فکر به دلش راه پیدا کرد.‏»‏

یا:‏ «وضعیت برادرانش،‏ بنی‌اسرائیل را بررسی کند.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «لشکر آسمان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خیمهٔ شهادت.‏»‏

یا:‏ «معبدی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «که دل‌ها و گوش‌هایی ختنه‌نشده دارید.‏»‏

یا:‏ «دلشان به خشم آمد.‏»‏

یا:‏ «نیروی حیات.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«روح.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «به یکی از شهرهای سامره.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نشانه‌هایی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نشانه‌ها.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «نیّت شریرانهٔ دلت.‏»‏

در اینجا به شخصی اشاره می‌کند که در دربار اتیوپی مقام بالایی داشت.‏

همان حبشه.‏

یا:‏ «اجداد.‏»‏

ضمیمهٔ الف۳‏.‏

یا:‏ «مصمم بود تا آخرین نَفَس.‏»‏

منظور راه زندگی مسیحی و تعالیم آن است.‏

یا:‏ «بعد از روزهای بسیار.‏»‏

یا:‏ «شکافی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «به نام.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «ترسی که از یَهُوَه داشتند.‏»‏

نام دورکاس در زبان یونانی و نام طابیتا در زبان آرامی به معنی «غزال» است.‏

یا:‏ «دبّاغ.‏»‏

منظور افسری در ارتش روم است که ۱۰۰ سرباز تحت فرمان او بودند.‏

‏«یگان» گروهی در ارتش روم بود که از ۶۰۰ سرباز تشکیل می‌شد.‏

یا:‏ «اهل خانه‌اش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ساعت نهم روز.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «حدود ساعت ششم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «به حالت خلسه فرو رفت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روح.‏»‏

یا:‏ «او را راهنمایی کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ساعت نهم.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «خداترس باشد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شفا می‌داد.‏»‏

یا:‏ «درخت.‏»‏

یا:‏ «قوم.‏»‏

یا:‏ «ختنه‌شده.‏»‏

یا:‏ «بیگانه.‏»‏

یا:‏ «عده‌ای از ملت‌های دیگر.‏»‏

یا:‏ «با او وارد بحث شدند.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «با عزم راسخ.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«عید نان فطیر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «حاضر شود.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

همان صِیدا.‏

یا:‏ «هیرودیس را زد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «رشد می‌کرد.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «راه‌های راست.‏»‏

یا:‏ «برای خدا احترامی عمیق قائلید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «او موافق دل من است.‏»‏

یا:‏ «غیریهودیانی که برای خدا احترامی عمیق قائلید.‏»‏

یا:‏ «درخت.‏»‏

یا:‏ «مقبرهٔ یادبود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «و او دیگر به فسادپذیری برنگشت.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نسل.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زِئوس.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«هِرمِس.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نسل‌های.‏»‏

یا:‏ «اختلاف‌نظر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یوغی.‏»‏

یا:‏ «سایه‌بان؛‏ خانهٔ.‏»‏

یا:‏ «خراب شده.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«اعمال نامشروع جنسی.‏»‏

منظور خوردن گوشت حیوانی است که خون آن ریخته نشده باشد.‏

یا:‏ «هدایت را به عهده داشتند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روح‌القدس و ما.‏»‏

منظور خوردن گوشت حیوانی است که خون آن ریخته نشده باشد.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«اعمال نامشروع جنسی.‏»‏

یا:‏ «خداحافظ.‏»‏

ضمیمهٔ الف۳‏.‏

یا احتمالاً:‏ «بیا هر طور شده.‏»‏

منظور روح‌القدس است که عیسی از خدا گرفته بود.‏

یا:‏ «از میان میسیه رد شدند.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«شَبّات.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

واژه‌نامه:‏ «کُنده.‏»‏

یا:‏ «بدرقه کنند.‏»‏

یا:‏ «نجیب‌تر؛‏ شریف‌تر.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«فیلسوفان اِپیکوری.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«فیلسوفان رَواقی.‏»‏

یا:‏ «یاوه‌گو.‏»‏

یا:‏ «از آنجا دیدن می‌کردند.‏»‏

یا:‏ «در وقت آزادشان.‏»‏

یا:‏ «گفت و شنود.‏»‏

یا:‏ «از خدایان می‌ترسید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خداوند.‏»‏

یا:‏ «آن وجود الٰهی.‏»‏

یا:‏ «با حاضران گفتگو و استدلال می‌کرد.‏»‏

منظور کنیسه است.‏

یا:‏ «در میان آن‌ها.‏»‏

به حاکم یکی از ایالت‌ها یا استان‌های روم اشاره دارد.‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «سخنران ماهری.‏»‏

یا:‏ «در راه یَهُوَه شفاهاً تعلیم دیده بود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «راه.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«آسیا.‏»‏

یا:‏ «بیگانه.‏»‏

منظور راه زندگی مسیحی و تعالیم آن است.‏

یا:‏ «روی سر آن‌ها پرید.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «کلام یَهُوَه به نحوی پرقدرت رشد می‌کرد و پیروز می‌شد.‏»‏

یا:‏ «بی‌اعتبار شود.‏»‏

یا:‏ «کفر.‏»‏

به حاکم یکی از ایالت‌ها یا استان‌های روم اشاره دارد.‏

یا:‏ «جلسهٔ انجمن شهر.‏»‏

منظور یکشنبه است.‏ این روز برای یهودیان روز اول هفته بود.‏

یا:‏ «نان را تکه‌تکه کرد.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«آسیا.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «سَرور.‏»‏

یا:‏ «برانگیخته.‏»‏

یا:‏ «در میانتان.‏»‏

یا:‏ «اعلام‌کنندهٔ خبر خوش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «باکره.‏»‏

یا:‏ «عزمم را سست کنید.‏»‏

ضمیمهٔ الف۵‏.‏

یا:‏ «تعلیم مرتدانه.‏»‏

منظور خوردن گوشت حیوانی است که خون آن ریخته نشده است.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«اعمال نامشروع جنسی.‏»‏

منظور فرمانده‌ای است که ۱۰۰۰ سرباز تحت فرمانش بودند.‏

یا:‏ «چهار هزار مردی که به خنجر مسلّح بودند.‏»‏

یا:‏ «آن درستکار را.‏»‏

یا:‏ «نام عیسی را بخوانی.‏»‏

یا:‏ «به حالت خلسه فرو رفتم.‏»‏

یا:‏ «یک شهروند رومی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «سَنهِدرین.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «سَنهِدرین.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ای دیوار سفیدشده.‏»‏

در اینجا منظور موجود روحی است.‏ واژه‌نامه:‏ ‏«روح.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ساعت سوم شب.‏»‏

یا:‏ «او را متهم کرده است.‏»‏

یا:‏ «سخنگویی.‏»‏

ضمیمهٔ الف۳‏.‏

یا:‏ «خدمت مقدّس.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «امید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «سَنهِدرین.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مسیحْ عیسی.‏»‏

یا:‏ «پرستش خدای خودشان.‏»‏

یا:‏ «آگوستوس.‏» در اینجا «آگوستوس» عنوان امپراتور روم است.‏

یا:‏ «آگوستوس.‏» در اینجا «آگوستوس» عنوان امپراتور روم است.‏

در اینجا به امپراتور روم اشاره دارد.‏

یا:‏ «خدمت مقدّس.‏»‏

یا:‏ «باورکردنی نیست.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نام عیسای ناصری.‏»‏

یا:‏ «اگر مدام به سُک‌ها لگد بزنی.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«سُک.‏»‏

یا:‏ «اقتدار.‏»‏

یا:‏ «تا هم به این قوم و هم به قوم‌های دیگر دربارهٔ نور شهادت دهد.‏»‏

همان صِیدا.‏

یا:‏ «از روی انسان‌دوستی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روزه در روز کفّاره.‏»‏

منظور باد شمال شرقی است.‏

ظاهراً از این قایق به عنوان قایق نجات هم استفاده می‌شد.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«سیرتیس.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خدمت مقدّس.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰ قامت.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۵ قامت.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «پاروهای.‏»‏

یا:‏ «انسان‌دوست.‏»‏

یا:‏ «یک افعی.‏»‏

به یونانی دیکه.‏ در اینجا شاید به الههٔ انتقام و عدالت اشاره داشته باشد،‏ یا به معنی عدالت باشد که به آن شخصیت داده شده است.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زِئوس.‏»‏

ضمیمهٔ الف۳‏.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«آزادی بیان.‏»‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی