اعمال رسولان
۱ دوست عزیزم تِئوفیلوس، من در کتاب اول دربارهٔ تمام کارها و تعالیم عیسی برایت نوشتم.+ ۲ همین طور برایت نوشتم که او بعد از این که دستورات لازم را تحت هدایت روحالقدس به رسولانی که انتخاب کرده بود داد،+ چطور به آسمان بالا برده شد.+ ۳ او بعد از مرگ زجرآورش، بارها خودش را به آنها نشان داد و از راههای مختلف* ثابت کرد که واقعاً زنده شده است.+ آنها او را طی ۴۰ روز دیدند و هر دفعه که او به آنها ظاهر میشد، در مورد پادشاهی خدا صحبت میکرد.+ ۴ در یکی از این دیدارها، عیسی این دستور را به آنها داد: «شهر اورشلیم را ترک نکنید،+ بلکه منتظر چیزی باشید که پدر وعدهاش را داده + و من هم دربارهاش با شما صحبت کردهام. ۵ یحیی شما را با آب تعمید داد، ولی تا چند روز دیگر شما با روحالقدس تعمید میگیرید.»+
۶ وقتی همه دور هم جمع شده بودند، از عیسی پرسیدند: «سَرور! آیا الآن وقت آن است که سلطنت را دوباره به اسرائیل برگردانی؟»+ ۷ عیسی در جوابشان گفت: «لزومی ندارد شما از تاریخها و زمانهایی باخبر شوید که فقط پدر حق دارد آنها را تعیین کند.+ ۸ اما وقتی روحالقدس به شما داده شود، قدرت میگیرید + که در اورشلیم،+ در سراسر یهودیه و سامره + و تا دورافتادهترین جاهای زمین + شاهدان من باشید.»+ ۹ عیسی بعد از این که اینها را گفت، جلوی چشمان آنها به طرف آسمان بالا برده شد و ابری او را پوشاند و دیگر نتوانستند او را ببینند.+ ۱۰ وقتی عیسی بالا میرفت و آنها هنوز به آسمان خیره شده بودند، ناگهان دو مرد سفیدپوش + کنارشان ظاهر شدند. ۱۱ آن دو مرد گفتند: «ای مردان جلیلی، چرا اینجا ایستادهاید و به آسمان خیره شدهاید؟ همین عیسی که از پیش شما به آسمان بالا برده شد، به همین طریقی که دیدید به آسمان رفت، دوباره برمیگردد.»
۱۲ بعد، آنها از کوه زیتون که فقط حدود یک کیلومتر* با اورشلیم فاصله داشت، به اورشلیم برگشتند.+ ۱۳ وقتی به آنجا رسیدند، به بالاخانهای که محل اقامتشان بود رفتند. پِطرُس، یوحنا، یعقوب، آندریاس، فیلیپُس، توما، بَرتولُما، مَتّی، یعقوب (پسر حَلفای)، شَمعونِ غیور و یهودا (پسر یعقوب) آنجا بودند.+ ۱۴ برادران عیسی و چند زن از جمله مریم مادر عیسی هم آنجا بودند + و همگی با یکدلی دعا میکردند.+
۱۵ در یکی از آن روزها، وقتی حدود ۱۲۰ نفر دور هم جمع شده بودند، پِطرُس در میان برادران ایستاد و گفت: ۱۶ «برادران، لازم بود آن نوشتهٔ مقدّس که روحالقدس از طریق داوود در مورد یهودا پیشگویی کرده بود به تحقق برسد؛+ همان کسی که راهنمای دستگیرکنندگان عیسی شد.+ ۱۷ یهودا یکی از ما بود.+ او هم انتخاب شده بود تا شانهبهشانهٔ ما خدمت کند. ۱۸ (همین یهودا با پولی که بابت خیانتش گرفت، مزرعهای خرید + و در همان جا با سر به زمین خورد و شکمش پاره شد* و تمام رودههایش بیرون ریخت.+ ۱۹ خبر مرگ یهودا به گوش تمام ساکنان اورشلیم رسید و مردم، اسم آن مزرعه را به زبان خودشان حَقِلدَما یعنی «مزرعهٔ خون» گذاشتند.) ۲۰ در کتاب مزامیر چنین نوشته شده است: ‹بگذار خانهاش ویران شود و دیگر کسی در آنجا زندگی نکند،›+ و ‹بگذار منصب سرپرستی او به کسی دیگر داده شود.›+ ۲۱ پس حالا لازم است کسی را انتخاب کنیم که جای یهودا را بگیرد. او باید یکی از کسانی باشد که از شروع خدمتِ* عیسای سَرور همیشه همراه ما بوده؛ ۲۲ یعنی از روزی که عیسی به دست یحیی تعمید گرفت + تا روزی که از پیش ما به آسمان برده شد.+ همین طور او باید کسی باشد که بتواند مثل ما شهادت دهد که عیسای رستاخیزیافته را دیده است.»+
۲۳ پس برادران دو نفر را پیشنهاد کردند؛ یکی یوسِف معروف به بَرسابا (که به او یوستوس هم میگفتند) و دیگری مَتّیاس. ۲۴ بعد دعا کردند و گفتند: «ای یَهُوَه،* تو از دل همه باخبری.+ به ما نشان بده که کدام یک از این دو نفر را انتخاب کردهای ۲۵ تا به عنوان رسول خدمت کند و جانشین یهودا باشد، چون یهودا از خدمتش منحرف شد و به بیراهه رفت.»*+ ۲۶ پس قرعه انداختند و مَتّیاس انتخاب شد + و او هم به عنوان رسول، به ۱۱ رسول دیگر پیوست.
۲ وقتی روز پِنتیکاست رسید + و مردم عید را برگزار میکردند، تمام شاگردان عیسی در یک جا دور هم جمع شده بودند. ۲ آنها در خانهای نشسته بودند که ناگهان صدایی شبیه صدای وزش باد شدید از آسمان آمد و تمام آن خانه را پر کرد.+ ۳ بعد جلوی چشمانشان زبانههایی شبیه زبانههای آتش ظاهر شد. آن زبانهها از هم جدا شد و روی سر هر کدام از آنها قرار گرفت. ۴ آن وقت، همه از روحالقدس پر شدند + و با قدرتی که از آن گرفتند، برای اولین بار به زبانهای مختلفی که قبلاً بلد نبودند، صحبت کردند.+
۵ در آن زمان، یهودیان دیندار از هر ملتی برای برگزاری عید، از سراسر دنیا به اورشلیم آمده بودند.+ ۶ پس وقتی آن صدا به گوش رسید، عدهٔ زیادی جمع شدند تا ببینند چه خبر است. وقتی شنیدند که شاگردان عیسی به زبان آنها صحبت میکنند، مات و مبهوت شدند! ۷ آنها با تعجب گفتند: «ببینید! مگر همهٔ اینها که به زبان ما صحبت میکنند، جلیلی نیستند؟+ ۸ اما این چطور ممکن است؟ چون هر کدام از ما میشنویم که به زبان مادریمان صحبت میکنند! ۹ همهٔ ما، یعنی پارتها، مادها،+ عیلامیها + و اهالی بینالنهرین، یهودیه، کاپادوکیه، پونتوس، ایالت آسیا،*+ ۱۰ فِریجیه، پامفیلیه، مصر، ساکنان مناطقی از لیبی نزدیک قیرَوان، کسانی که از روم برای زیارت آمدهاند (چه یهودی، چه کسانی که یهودی شدهاند)+ ۱۱ و اهالی کِرِت و عربستان میشنویم که این افراد به زبان ما در مورد کارهای شگفتانگیز خدا صحبت میکنند.» ۱۲ همه مات و مبهوت شده بودند و با تعجب به همدیگر میگفتند: «این اتفاق به چه معنی است؟» ۱۳ اما عدهای هم آنها را مسخره میکردند و میگفتند: «اینها شراب شیرین* خوردهاند و مستند!»
۱۴ اما پِطرُس و ۱۱ رسول دیگر،+ از جای خود بلند شدند و پِطرُس با صدای بلند به مردم گفت: «ای اهالی یهودیه و ساکنان اورشلیم، میخواهم چیزی به شما بگویم، پس با دقت به من گوش کنید! ۱۵ شما فکر میکنید که این افراد مست هستند، ولی این طور نیست، چون الآن تقریباً ساعت نه صبح* است. ۱۶ در اصل، این همان چیزی است که از طریق یوئیل نبی گفته شده بود: ۱۷ «خدا میگوید: ‹در روزهای آخر، روح* خودم را بر همه نوع افراد خواهم ریخت و پسران و دخترانتان نبوّت خواهند کرد. جوانانتان رؤیاها و سالمندانتان خوابها خواهند دید.+ ۱۸ در آن روزها روح خودم را بر تمام خادمانم، چه مرد چه زن، خواهم ریخت و آنها نبوّت خواهند کرد.+ ۱۹ بالا در آسمان، عجایبی و پایین روی زمین، نشانههایی از خون، آتش و دود غلیظ ظاهر خواهم کرد. ۲۰ خورشید تاریک و ماه مثل خون خواهد شد. اینها قبل از آمدن روز بزرگ و پرشکوه یَهُوَه* اتفاق خواهد افتاد، ۲۱ و هر کسی که نام یَهُوَه را بخواند، نجات پیدا خواهد کرد.›»+
۲۲ «ای اسرائیلیان، به من گوش کنید! همان طور که خودتان میدانید، خدا از طریق عیسای ناصری معجزهها،* عجایب و نشانههایی ظاهر کرد تا به شما ثابت کند که او عیسی را فرستاده است.+ ۲۳ خدا به شما اجازه داد تا این مرد را به دست آدمهای شریر به تیر میخکوب کنید و بکُشید. در واقع، این خواست خدا بود و او از قبل میدانست + که این اتفاق خواهد افتاد.+ ۲۴ ولی خدا او را زنده کرد + و از چنگ مرگ* نجات داد، چون غیرممکن بود که مرگ، او را در چنگ خود نگه دارد.+ ۲۵ این گفتهٔ داوود در مورد مسیح صدق میکند که گفت: ‹یَهُوَه را همیشه مدّ نظر دارم. او سمت راست من است. هیچ چیز نمیتواند مرا بلرزاند. ۲۶ به همین دلیل، قلبم از خوشی لبریز است و زبانم فریاد شادی میزند! من در زندگی هیچ وقت امیدی را که به تو دارم از دست نمیدهم، ۲۷ چون مرا در قبر* رها نمیکنی و نمیگذاری کسی که به تو وفادار است فساد را ببیند.+ ۲۸ تو راه زندگی را به من نشان دادهای و در حضورت دل مرا از خوشی لبریز میکنی.›+
۲۹ «برادران، اجازه بدهید که در مورد جدّمان داوود صریحاً* چیزی را به شما بگویم. او درگذشت و دفن شد + و قبرش هم هنوز همین جا در میان ماست. ۳۰ ولی چون داوود یک پیامبر بود و میدانست که خدا به او قول داده و قسم خورده که کسی از نسل او بر تخت سلطنتش مینشیند،+ ۳۱ آینده را از قبل دید و دربارهٔ رستاخیز مسیح صحبت کرد و گفت که او در قبر* رها نمیشود و بدنش فساد را نخواهد دید.+ ۳۲ پس خدا همین عیسی را رستاخیز داد و همهٔ ما شاهدیم که او این کار را کرده است.+ ۳۳ پس چون عیسی به سمت راست خدا بالا برده شد + و از پدرش روحالقدسِ موعود را دریافت کرد،+ امروز آن را بر پیروانش ریخته و شما هم نتیجهاش را میبینید و میشنوید. ۳۴ در واقع داوود به آسمان بالا نرفت، اما خودش گفت: ‹یَهُوَه به سَرور من گفت: «در سمت راست من بنشین ۳۵ تا وقتی که دشمنانت را زیر پایت بگذارم.»›+ ۳۶ بنابراین، ای قوم اسرائیل بدانید که خدا همین عیسی را که شما روی تیر اعدام کردید،+ سَرور + و مسیح کرده است!»
۳۷ وقتی مردم گفتههای پِطرُس را شنیدند، مثل این بود که خنجری به دلشان فرو رفته باشد. آنها از پِطرُس و بقیهٔ رسولان پرسیدند: «پس ای برادران، حالا باید چه کار کنیم؟» ۳۸ پِطرُس به آنها گفت: «توبه کنید + و به نام عیسی مسیح تعمید بگیرید + تا خدا گناهانتان را ببخشد.+ آن وقت، خدا روحالقدس را که هدیهای* از طرف اوست به شما میدهد، ۳۹ چون یَهُوَه خدایمان وعدهٔ آن را به شما + و فرزندانتان و همین طور به همهٔ کسانی داد که دور هستند؛ یعنی به هر کسی که خدا او را پیش خودش دعوت کرده است.»*+ ۴۰ بعد پِطرُس چیزهای بیشتری هم دربارهٔ مسیح گفت و شهادتی کامل در مورد او داد. پِطرُس مردم را ترغیب میکرد و میگفت: «خودتان را از دست این نسل کجرو نجات دهید!»+ ۴۱ در آن روز، حدوداً ۳۰۰۰ نفر حرفهای او را با خوشحالی قبول کردند و تعمید گرفتند + و به جمع شاگردان اضافه شدند.+ ۴۲ آنها از رسولان تعلیم میگرفتند، با هم معاشرت میکردند،* دور هم غذا میخوردند + و دعا میکردند؛+ در واقع، خودشان را وقف این کارها کرده بودند.
۴۳ در ضمن، به خاطر عجایب و نشانههای زیادی که از طریق رسولان ظاهر میشد، ترس و حیرت در دل همه افتاد.+ ۴۴ همهٔ کسانی که ایمان میآوردند دور هم جمع میشدند و هر چه داشتند با هم قسمت میکردند. ۴۵ آنها دارایی و ملکهای خود را میفروختند + و پول آن را بین همه و با توجه به احتیاج هر کس تقسیم میکردند.+ ۴۶ هر روز مرتب در معبد دور هم جمع میشدند، به خانههای همدیگر میرفتند و با دلخوشی و خلوص نیّت، غذایی را که داشتند با هم تقسیم میکردند ۴۷ و خدا را شکر و سپاس میگفتند. در نتیجه، همهٔ مردم با احترام به آنها نگاه میکردند. یَهُوَه هم هر روز عدهای را که لایق نجات بودند به جمع آنها اضافه میکرد.+
۳ یک روز حدود ساعت سه بعدازظهر* که وقت دعا بود، پِطرُس و یوحنا به معبد رفتند. ۲ وقتی به آنجا نزدیک شدند، مردی را دیدند که لنگ به دنیا آمده بود. هر روز او را میآوردند و کنار یکی از دروازههای معبد که به «دروازهٔ زیبا» معروف بود میگذاشتند تا از کسانی که وارد معبد میشدند گدایی کند.* ۳ وقتی پِطرُس و یوحنا میخواستند وارد معبد شوند، آن مرد از آنها گدایی کرد. ۴ اما پِطرُس و یوحنا مستقیم به او نگاه کردند و پِطرُس به او گفت: «به ما نگاه کن!» ۵ آن گدای لنگ به امید این که چیزی به او بدهند، با اشتیاق به آنها نگاه کرد. ۶ پِطرُس گفت: «من طلا و نقره ندارم، ولی چیزی را که دارم به تو میدهم! به نام عیسی مسیحِ ناصری به تو میگویم، بلند شو و راه برو!»+ ۷ بعد، دست راست آن مرد را گرفت و او را از زمین بلند کرد.+ در همان لحظه پاها و ساقهای او قوّت گرفتند.+ ۸ او از جا پرید و روی پاهایش ایستاد + و شروع به راه رفتن کرد. آن وقت در حالی که بالا و پایین میپرید و خدا را شکر و سپاس میگفت، با پِطرُس و یوحنا وارد معبد شد. ۹ همهٔ کسانی که آنجا بودند، دیدند که او راه میرود و خدا را شکر و سپاس میگوید. ۱۰ بعد فهمیدند که او همان گدای لنگی است که هر روز کنار «دروازهٔ زیبا» مینشست و گدایی میکرد.+ آنها از دیدن این که او راه میرود، خیلی تعجب کردند و ذوقزده شدند!
۱۱ در حالی که او به پِطرُس و یوحنا چسبیده بود و از آنها جدا نمیشد، تمام مردمی که حیرتزده شده بودند به طرف آنها یعنی جایی که «ایوان سلیمان» نامیده میشد دویدند.+ ۱۲ پِطرُس با دیدن این صحنه، به آنها گفت: «ای اسرائیلیان، چرا اینقدر تعجب کردهاید؟ چرا به ما این طور خیره شدهاید؟ مگر خیال میکنید که ما با قدرت و دینداری خودمان کاری کردهایم که این شخص بتواند راه برود؟ ۱۳ خدای اجداد ما ابراهیم، اسحاق و یعقوب،+ خادمش عیسی را با این کار جلال داده است؛+ همان عیسایی + که شما او را تسلیم کردید + و در حضور پیلاتُس انکارش کردید، هرچند که پیلاتُس تصمیم گرفته بود او را آزاد کند. ۱۴ بله، همین شما بودید که آن مرد مقدّس و درستکار را انکار کردید و با اصرار خواستید که یک قاتل به جای او آزاد شود.+ ۱۵ شما آن پیشوای ارشد زندگی را کشتید،+ ولی خدا او را از بین مردگان زنده کرد و ما شاهد این واقعه هستیم.+ ۱۶ این مردی که شما میبینید و میشناسید، به خاطر نام عیسی شفا پیدا کرده، چون ما به نام عیسی ایمان داریم. در واقع ایمان به عیسی باعث شد که او در مقابل همهٔ شما کاملاً سالم شود. ۱۷ برادران، میدانم که عمل شما و سران قومتان از روی نادانی بود.+ ۱۸ ولی خدا به این شکل پیشگوییهایی را که قبلاً توسط همهٔ پیامبران گفته بود به تحقق رساند، چون پیشگویی شده بود که مسیحِ او رنج خواهد کشید.+
۱۹ «پس توبه کنید + و به سوی خدا برگردید + تا گناهانتان پاک شود + و زمانی برسد که یَهُوَه* خودش به شما نیروی تازه بدهد* ۲۰ و عیسی یعنی همان مسیح را که خدا از قبل برای شما تعیین کرده بود، بفرستد. ۲۱ همان طور که خدا از طریق پیامبران مقدّس خود از قدیم اعلام کرده، مسیح باید تا شروع دوران نوسازی همه چیز، در آسمان منتظر بماند. ۲۲ موسی گفت: ‹یَهُوَه خدای شما از میان برادرانتان پیامبری مثل من برایتان انتخاب خواهد کرد + و شما باید به هر چه او به شما میگوید، گوش دهید.+ ۲۳ هر کسی که به سخنان آن پیامبر گوش ندهد، کاملاً از بین خواهد رفت.›*+ ۲۴ در واقع، همهٔ پیامبران از زمان سموئیل به بعد، بهروشنی در مورد این دوران پیشگویی کردند.+ ۲۵ شما فرزندان همان پیامبران هستید و عهدی که خدا با اجدادتان بست شامل حال شما میشود.+ او به ابراهیم گفت: ‹تمام خانوادههای روی زمین از طریق نسل تو برکت خواهند گرفت.›+ ۲۶ خدا بعد از این که خادمش عیسی را انتخاب کرد، اول او را پیش شما اسرائیلیان فرستاد + تا کمکتان کند که از کارهای شریرانهتان دست بکشید و به این شکل به شما برکت دهد.»
۴ پِطرُس و یوحنا هنوز مشغول صحبت با مردم بودند که کاهنان، ناظر معبد و صَدّوقیان + پیش آنها آمدند. ۲ آنها از این که رسولان به مردم تعلیم میدادند و به همه اعلام میکردند که عیسی دوباره زنده شده، ناراحت و عصبانی بودند.+ ۳ پس آنها را دستگیر کردند و چون عصر بود تا روز بعد زندانی کردند.+ ۴ اما خیلی از کسانی که آن پیام را شنیده بودند ایمان آوردند و تعداد مردانی که در میانشان بودند، تقریباً به ۵۰۰۰ نفر رسید.+
۵ روز بعد، سران و ریشسفیدان قوم همراه با عالمان دین در اورشلیم جمع شدند. ۶ حَنّاس کاهن اعظم،+ قیافا،+ یوحنا، اسکندر و تمام بستگان حَنّاس هم در آنجا حاضر شدند. ۷ آنها پِطرُس و یوحنا را برای بازجویی به جمع خودشان احضار کردند و از آنها پرسیدند: «با چه قدرتی یا به نام چه کسی این کار را کردید؟» ۸ بعد پِطرُس که از روحالقدس پر شده بود،+ به آنها گفت:
«ای سران و ریشسفیدان قوم، ۹ اگر امروز به خاطر کار خوبی که در حق این مرد لنگ کردیم از ما بازجویی میکنید + و میخواهید بدانید که او چطور شفا پیدا کرده، ۱۰ به همهٔ شما و همهٔ قوم اسرائیل میگوییم که این معجزه را به نام عیسی مسیحِ ناصری انجام دادیم،+ همان کسی که شما او را روی تیر اعدام کردید،+ ولی خدا او را زنده کرد.+ بله، به وسیلهٔ اوست که این مرد اینجا جلوی شما سالم ایستاده است. ۱۱ اوست ‹آن سنگی که شما بنّایان به حساب نیاوردید، ولی حالا مهمترین سنگ ساختمان* شده است.›+ ۱۲ در ضمن، غیر از عیسی کسی نیست که بتواند ما را نجات دهد! چون در زیر آسمان، اسم دیگری + به انسانها داده نشده که توسط آن بتوانیم نجات پیدا کنیم.»+
۱۳ وقتی سران قوم و ریشسفیدان دیدند که پِطرُس و یوحنا با چه جرأتی صحبت میکنند و فهمیدند که آنها اشخاص تحصیلنکرده* و معمولی هستند،+ مات و مبهوت شدند و پی بردند که آن دو نفر از همراهان عیسی بودند.+ ۱۴ آنها نمیتوانستند شفای آن مردِ لنگ را انکار کنند،+ چون میدیدند که او صحیح و سالم کنار پِطرُس و یوحنا ایستاده است.+ ۱۵ پس به آن سه نفر دستور دادند که از سالن سَنهِدرين* بیرون بروند. بعد، با همدیگر مشورت کردند ۱۶ و گفتند: «با این دو نفر چه کار کنیم؟+ واقعیت این است که معجزهٔ* بزرگی از طریق آنها انجام شده و ما نمیتوانیم آن را انکار کنیم، چون همه در اورشلیم از آن باخبرند.+ ۱۷ ولی برای این که جلوی تبلیغاتشان را بگیریم و این خبر بیشتر بین مردم پخش نشود، بیایید تهدیدشان کنیم که دیگر به نام عیسی با کسی صحبت نکنند.»+
۱۸ پس پِطرُس و یوحنا را احضار کردند و به آنها دستور دادند که دیگر به نام عیسی صحبت نکنند و تعلیم ندهند. ۱۹ اما پِطرُس و یوحنا جواب دادند: «خودتان قضاوت کنید: از دید خدا چه کاری درست است؟ از شما اطاعت کنیم یا از خدا؟ ۲۰ در هر صورت، ما نمیتوانیم از صحبت کردن دربارهٔ چیزهایی که دیده و شنیدهایم دست بکشیم.»+ ۲۱ پس آن دو نفر را بیشتر تهدید کردند و بعد گذاشتند بروند، چون هیچ دلیلی پیدا نکردند که آنها را مجازات کنند. در ضمن، از مردم هم میترسیدند،+ چون همه به خاطر معجزهای که انجام شده بود، خدا را تمجید میکردند. ۲۲ آن مردِ لنگ که به طور معجزهآسا شفا پیدا کرده بود، بیشتر از ۴۰ سال داشت.
۲۳ پِطرُس و یوحنا بعد از این که آزاد شدند، پیش شاگردان دیگر رفتند و حرفهای سران کاهنان و ریشسفیدان را برایشان تعریف کردند. ۲۴ وقتی شاگردان این را شنیدند، همه با هم به خدا دعا کردند و گفتند:
«ای حاکم متعال، ای خالق آسمان و زمین و دریا و هر چه در آنهاست،+ ۲۵ تو از طریق روحالقدس، از زبان خدمتگزارت و جدّ ما داوود گفتی:+ ‹چرا ملتها شورش کردهاند و قومها حرفهای پوچ و توخالی میزنند؟ ۲۶ پادشاهان زمین به ضدّ یَهُوَه* و مسحشدهاش بلند شدهاند و حکمرانان به ضدّ آنها همدست شدهاند.›+ ۲۷ واقعاً که در همین شهر، هیرودیس و پُنتیوس پیلاتُس + با غیریهودیان و قوم اسرائیل به ضدّ خادم مقدّس تو عیسی که او را مسح کردهای همدست شدند + ۲۸ تا کارهایی را انجام دهند که تو با قدرت* و حکمتت از قبل تعیین کرده بودی.+ ۲۹ حالا ای یَهُوَه، به تهدیدهای آنها توجه کن و به غلامانت کمک کن تا بتوانند با شجاعتِ تمام کلامت را اعلام کنند. ۳۰ با دست پرقدرتت بیماران را شفا بده و بگذار عجایب و نشانههایی از طریق نام خادم مقدّست عیسی + ظاهر شود.»+
۳۱ وقتی دعا و التماسشان* تمام شد، خانهای که در آن بودند به لرزه درآمد و همه از روحالقدس پر شدند + و کلام خدا را با شجاعت به مردم اعلام کردند.+
۳۲ به علاوه، همهٔ کسانی که ایمان آوردند با هم یکدل و یکرأی* بودند. هیچ کدام از آنها داراییاش را مال خودش نمیدانست و هر چه را که داشتند با هم قسمت میکردند.+ ۳۳ رسولان با قدرت بیشتری دربارهٔ رستاخیز عیسای سَرور شهادت میدادند + و خدا برکتهای زیادی به آنها میداد.* ۳۴ در واقع، هیچ کدام از آنها محتاج نبود،+ چون هر کسی که زمین یا خانهای داشت آن را میفروخت و پولش را میآورد ۳۵ و در اختیار رسولان میگذاشت + تا بین همه طبق نیاز هر کس تقسیم شود.+ ۳۶ برای مثال، یوسِف که از طایفهٔ لاوی و اهل قبرس بود و رسولان به او لقب «بَرنابا»+ یعنی «تشویقکننده»* داده بودند، ۳۷ قطعه زمینی را که داشت فروخت و پول آن را آورد و در اختیار رسولان گذاشت.+
۵ در ضمن، مردی بود به نام حَنانیا که با موافقت همسرش سَفیره، قطعه زمینی را فروخت. ۲ اما فقط مقداری از پول آن را به رسولان داد و بقیهاش را مخفیانه نگه داشت. همسرش هم از این کار او باخبر بود.+ ۳ پِطرُس به او گفت: «حَنانیا، چرا گذاشتی شیطان این جرأت را به تو بدهد که به روحالقدس دروغ بگویی + و مقداری از پول زمین را برای خودت نگه داری؟ ۴ مگر آن زمین قبل از فروش مال خودت نبود؟ مگر بعد از فروشِ آن اختیار نداشتی که با پولش هر کاری میخواهی بکنی؟ چرا فکر چنین کار بدی را به ذهنت* راه دادی؟ تو نه فقط به انسان، بلکه به خدا دروغ گفتی!» ۵ حَنانیا با شنیدن این حرفها افتاد و همان جا مرد. همهٔ کسانی که از این ماجرا باخبر شدند، خیلی ترسیدند. ۶ چند مرد جوان که آنجا بودند بلند شدند و او را در کفن پیچیدند. بعد، او را بیرون بردند و دفن کردند.
۷ حدود سه ساعت بعد، زن او آمد و خبر نداشت که چه اتفاقی برای شوهرش افتاده است. ۸ پِطرُس از او پرسید: «بگو ببینم، آیا این تمام پولی است که شما از فروش زمین گرفتید؟» آن زن گفت: «بله، این تمام پول زمین است.» ۹ پِطرُس به او گفت: «چرا تو و شوهرت همدست شدید تا روح یَهُوَه* را امتحان کنید؟ آیا صدای پای کسانی را که از بیرونِ در میآید میشنوی؟ این صدای پای کسانی است که شوهرت را دفن کردند و حالا میآیند که تو را هم ببرند.» ۱۰ همان موقع، آن زن هم جلوی پاهای پِطرُس افتاد و مرد. وقتی آن مردان جوان رسیدند، دیدند که او مرده است. پس، جسد او را بیرون بردند و کنار شوهرش دفن کردند. ۱۱ تمام اعضای جماعت اورشلیم و همهٔ کسانی که از این ماجرا باخبر شدند، شدیداً ترسیدند.
۱۲ رسولان در میان مردم عجایب و نشانههای زیادی ظاهر کردند + و با یکدلی در معبد، در قسمتی به نام «ایوان سلیمان» جمع میشدند.+ ۱۳ با این که دیگران جرأت نداشتند به شاگردان ملحق شوند، مردم با عزّت و احترام دربارهٔ آنها صحبت میکردند. ۱۴ به علاوه، هر روز عدهٔ بیشتری از مردان و زنان به سَرور ایمان میآوردند و شاگرد او میشدند.+ ۱۵ مردم حتی بیماران را به خیابانهای اصلی میآوردند و روی تختها و تشکها میخواباندند تا وقتی پِطرُس از آنجا رد میشود، حداقل سایهاش روی بعضی از آنها بیفتد!+ ۱۶ مردم زیادی از شهرهای اطراف اورشلیم هم میآمدند و با خودشان کسانی را که بیمار بودند یا گرفتار ارواح ناپاک شده بودند میآوردند و همهٔ آنها شفا پیدا میکردند.
۱۷ کاهن اعظم و کسانی که از فرقهٔ صَدّوقیان همراهش بودند، از شدّت حسادت و با عصبانیت از جایشان بلند شدند. ۱۸ آنها رسولان را دستگیر کردند و به زندان عمومی انداختند.+ ۱۹ اما همان شب، فرشتهٔ یَهُوَه آمد و درهای زندان را باز کرد + و آنها را بیرون آورد و گفت: ۲۰ «به معبد بروید و در آنجا بایستید و باز پیامی را که دربارهٔ زندگی ابدی* است به مردم اعلام کنید.» ۲۱ وقتی آنها این را شنیدند، صبح زود به معبد رفتند و در آنجا مشغول تعلیم دادن شدند!
در این میان، کاهن اعظم و همراهانش سر رسیدند و اعضای شورای سَنهِدرين* و همهٔ ریشسفیدان قوم اسرائیل را احضار کردند. چند مأمور را هم فرستادند تا رسولان را از زندان پیش آنها بیاورند. ۲۲ ولی وقتی مأموران به زندان رسیدند، رسولان را در آنجا پیدا نکردند. پس برگشتند و این را گزارش دادند و گفتند: ۲۳ «درهای زندان کاملاً قفل بود و نگهبانان هم کنار درها ایستاده بودند. ولی وقتی درها را باز کردیم کسی را در زندان پیدا نکردیم!» ۲۴ وقتی ناظر معبد و سران کاهنان این خبر را شنیدند، گیج و سردرگم شدند و در فکر بودند که این ماجرا آخرش به کجا میکشد! ۲۵ همان موقع، کسی برای آنها خبر آورد و گفت: «مردانی که شما به زندان انداخته بودید الآن در معبد ایستادهاند و به مردم تعلیم میدهند.» ۲۶ بعد، ناظر معبد با مأمورانش رفت و رسولان را آورد، البته نه با خشونت یا به زور، چون میترسیدند که مردم سنگسارشان کنند.+
۲۷ پس رسولان را آوردند و جلوی شورای سَنهِدرين حاضر کردند. آن وقت کاهن اعظم از آنها بازخواست کرد. ۲۸ او به آنها گفت: «ما صریحاً به شما فرمان دادیم که دیگر به این نام تعلیم ندهید.+ با این حال، شما برخلاف دستور ما اورشلیم را با تعلیمهایتان پر کردهاید و میخواهید خون این مرد را به گردن ما بیندازید!»+ ۲۹ پِطرُس و بقیهٔ رسولان در جواب گفتند: «ما باید در وهلهٔ اول از خدا که حکمرانمان است اطاعت کنیم، نه از انسان.+ ۳۰ خدای اجداد ما، عیسی را رستاخیز داد؛ کسی که شما او را روی تیر* آویختید و کشتید.+ ۳۱ خدا او را سرافراز کرد و در سمت راست خود نشاند تا ‹پیشوای ارشد›+ و نجاتدهندهٔ ما باشد + و به این شکل به قوم اسرائیل فرصت داد که توبه کنند + تا گناهانشان بخشیده شود.+ ۳۲ ما شاهد این اتفاقات هستیم + و روحالقدس هم شاهد است؛+ یعنی همان روحی که خدا به کسانی داده که او را حکمران خود میدانند و از او اطاعت میکنند.»
۳۳ وقتی اعضای شورا این را شنیدند خیلی عصبانی شدند و تصمیم گرفتند که رسولان را بکشند. ۳۴ اما یکی از اعضای شورای سَنهِدرين از فرقهٔ فَریسیان به نام گامالائیل + که معلّم شریعت و مورد احترام همۀ مردم بود، از جای خودش بلند شد و دستور داد که رسولان را چند لحظه بیرون ببرند. ۳۵ بعد، رو به حاضران گفت: «ای مردان اسرائیل، مواظب باشید که چه تصمیمی برای این افراد میگیرید. ۳۶ برای مثال، مدتی پیش مردی به اسم تِئوداس آمد و ادعا میکرد که شخص بزرگی است و حدود ۴۰۰ نفر هم به او ملحق شدند. ولی او کشته شد و تمام هوادارانش پراکنده شدند و کارشان به جایی نرسید. ۳۷ بعد از او، در زمان سرشماری، شخص دیگری آمد که به یهودای جلیلی معروف بود و عدهای را به دنبال خودش کشید. ولی او هم کشته شد و همهٔ حامیانش پراکنده شدند. ۳۸ پس در مورد این مسئله به شما توصیه میکنم که با این اشخاص کاری نداشته باشید و آنها را به حال خودشان بگذارید. در واقع، اگر نقشه و کارشان از طرف انسان باشد، خودبهخود نقش بر آب میشود، ۳۹ اما اگر از طرف خدا باشد، نمیتوانید جلوی آن را بگیرید؛+ چون در آن صورت، درگیری با آنها در واقع جنگ و درگیری با خودِ خداست!»+ ۴۰ پس اعضای شورا به توصیۀ او گوش کردند. آنها رسولان را احضار کردند، شلاق زدند + و فرمان دادند که دیگر به نام عیسی صحبت نکنند. بعد آزادشان کردند.
۴۱ رسولان با خوشحالی از حضور شورای سَنهِدرين بیرون رفتند،+ چون خدا آنها را لایق دانسته بود که به خاطر نام عیسی رنج بکشند و بیاحترامی ببینند. ۴۲ آنها بدون وقفه، هر روز در معبد و خانه به خانه به مردم تعلیم میدادند + و این خبر خوش را اعلام میکردند که عیسی همان مسیح است.+
۶ در آن روزها، وقتی تعداد شاگردان عیسی بیشتر میشد، یهودیان یونانیزبان از یهودیان عبریزبان شکایت کردند، چون موقع تقسیم جیرهٔ روزانه، بیوهزنانشان نادیده گرفته میشدند.+ ۲ پس آن ۱۲ رسول، اعضای جماعت اورشلیم را جمع کردند و به آنها گفتند: «درست نیست که ما از تعلیم دادن کلام خدا غافل شویم و وقتمان را صرف رساندن غذا به دیگران بکنیم.+ ۳ پس برادران، از بین خودتان هفت نفر خوشنام را انتخاب کنید + که پر از حکمت و روحالقدس هستند + تا مسئولیت این کار مهم را به آنها بدهیم.+ ۴ ولی ما وقت و تمرکزمان را صرف دعا و تعلیم کلام خدا میکنیم.» ۵ همه با این پیشنهاد موافق بودند و این مردان را انتخاب کردند: استیفان (مردی با ایمان قوی و پر از روحالقدس)، فیلیپُس،+ پِروخُرُس، نیکانور، تیمون، پَرمیناس و نیکولائوس اهل اَنطاکیه که قبلاً یهودی شده بود. ۶ بعد، این هفت نفر را به رسولان معرفی کردند و رسولان هم برای آنها دعا کردند و بعد دست بر سرشان گذاشتند.+
۷ پس کلام خدا در همه جا اعلام میشد + و تعداد شاگردان در شهر اورشلیم روزبهروز بیشتر میشد.+ حتی گروهی بزرگ از کاهنان هم به عیسی ایمان آوردند.+
۸ استیفان که پر از لطف و قدرت خدا بود، در میان مردم عجایب و نشانههای زیادی ظاهر میکرد. ۹ اما یک روز چند یهودی از کنیسهای معروف به «کنیسهٔ آزادشدگان» همراه عدهای از اهالی قیرَوان و اسکندریه و آسیا* پیش استیفان آمدند تا با او بحث و مشاجره کنند. ۱۰ ولی استیفان چنان با حکمت و قدرت روحالقدس صحبت میکرد که هیچ کس نتوانست در برابر او مقاومت کند.+ ۱۱ پس مخفیانه چند نفر را وادار کردند که بگویند: «ما خودمان شنیدیم که استیفان به موسی و خدا کفر میگفت.» ۱۲ این تهمت بهشدّت مردم و ریشسفیدان و عالمان دین را به ضدّ استیفان تحریک کرد. در نتیجه به طور ناگهانی بر سر او ریختند و او را دستگیر کردند و به شورای سَنهِدرین* بردند. ۱۳ بعد چند شاهد دروغین آوردند و آنها گفتند: «این شخص دائم دربارهٔ معبد خدا و شریعت موسی حرفهای بد میزند. ۱۴ مثلاً ما با گوش خودمان شنیدیم که میگفت عیسای ناصری در آینده معبد را خراب میکند و سنّتهایی را که موسی به ما سپرده، تغییر میدهد!»
۱۵ در آن لحظه، تمام اعضای شورا که به استیفان خیره شده بودند، دیدند که صورت او مثل صورت یک فرشته شده است!
۷ آن وقت کاهن اعظم گفت: «آیا این چیزها درست است؟» ۲ استیفان گفت: «ای پدران و برادران من، گوش کنید. قبل از این که جدّ ما ابراهیم به حَران کوچ کند و در آنجا ساکن شود، خدای پرجلال ما در بینالنهرین به او ظاهر شد.+ ۳ خدا به او گفت: ‹از سرزمینت بیرون برو و خویشاوندانت را ترک کن و به طرف سرزمینی که به تو نشان میدهم برو.›+ ۴ پس ابراهیم از سرزمین کلدانیان بیرون رفت و به حَران کوچ کرد و تا مرگ پدرش در آنجا ماند.+ بعد خدا او را به این سرزمین آورد؛ سرزمینی که شما امروز در آن زندگی میکنید.+ ۵ ولی خدا حتی به اندازهٔ یک جای پا هم میراثی در این سرزمین به ابراهیم نداد. اما به او قول داد که در آینده این سرزمین را به او و نسل او بدهد؛+ هرچند ابراهیم در آن زمان هنوز فرزندی نداشت. ۶ به علاوه، خدا به ابراهیم گفت که نوادگانش ۴۰۰ سال مثل غریبهها در سرزمینی که به آنها تعلّق ندارد زندگی خواهند کرد و مردمِ آنجا آنها را به بردگی خواهند گرفت و به آنها ظلم خواهند کرد.+ ۷ خدا گفت: ‹من ملتی را که قومم را به بردگی میگیرند، داوری خواهم کرد.+ بعد، قومم از آن سرزمین بیرون میآیند و در این مکان مرا پرستش* میکنند.›+
۸ «خدا همچنین عهدی با ابراهیم بست که ختنه نشانهٔ آن بود.+ پس وقتی ابراهیم صاحب پسری به نام اسحاق شد،+ او را در روز هشتم ختنه کرد.+ اسحاق صاحب پسری به نام یعقوب شد و یعقوب ۱۲ پسر داشت که سران طایفههای اسرائیل شدند. ۹ برادران یوسِف به او* حسادت کردند + و او را فروختند تا در مصر غلام شود.+ اما خدا با یوسِف بود + ۱۰ و او را از تمام مصیبتهایش نجات داد و کاری کرد که مورد لطف فرعون، پادشاه مصر قرار بگیرد. خدا به یوسِف حکمت زیادی داد و فرعون هم ادارهٔ امور مصر و دربارش را به او سپرد.+ ۱۱ اما در سراسر مصر و کنعان قحطی شد، طوری که اجدادمان خیلی سختی کشیدند و نتوانستند چیزی برای خوردن پیدا کنند.+ ۱۲ ولی یعقوب شنید که در مصر هنوز مواد غذایی* پیدا میشود. پس یعقوب پسرانش* را به مصر فرستاد و این اولین باری بود که به آنجا رفتند.+ ۱۳ وقتی برای دومین بار به مصر رفتند، یوسِف هویتش را برای برادرانش فاش کرد و فرعون با خانوادهٔ او آشنا شد.+ ۱۴ بعد از آن، یوسِف پیامی فرستاد و از پدرش یعقوب و همهٔ خویشاوندانش که جمعاً ۷۵ نفر بودند + خواست که از کنعان به مصر بیایند.+ ۱۵ به این ترتیب، یعقوب به مصر رفت + و سرانجام در آنجا درگذشت + و اجداد ما هم در آنجا درگذشتند.+ ۱۶ جنازههای آنها را به شِکیم بردند و در آرامگاهی که ابراهیم در شِکیم با پرداخت مقداری نقره از پسران حَمور خریده بود، گذاشتند.+
۱۷ «کمکم زمان تحقق وعدهٔ خدا به ابراهیم نزدیک میشد و تعداد اسرائیلیان در مصر خیلی زیاد میشد. ۱۸ با گذشت زمان، پادشاه دیگری در مصر به قدرت رسید که یوسِف را نمیشناخت.+ ۱۹ این پادشاه، دشمن قوم ما بود و با زیرکی با اجدادمان رفتار کرد. او پدرانمان را مجبور کرد که نوزادانشان را به حال خودشان رها کنند تا بمیرند.+ ۲۰ در همان وقت موسی به دنیا آمد. او نوزادی بسیار زیبا بود.* موسی تا سه ماهگی در خانهٔ پدر و مادرش بود.+ ۲۱ ولی وقتی او را به حال خودش رها کردند،+ دختر فرعون او را پیدا کرد و مثل پسر خودش بزرگ کرد.+ ۲۲ به این ترتیب، تمام حکمت و دانش مصریان به موسی تعلیم داده شد، طوری که با قدرت صحبت میکرد و کارهایش تأثیرگذار بود.+
۲۳ «وقتی موسی ۴۰ ساله شد، به فکرش رسید* که به دیدن برادرانش، یعنی اسرائیلیان برود.*+ ۲۴ او در آنجا دید که یک مصری به یک اسرائیلی ظلم میکند. پس موسی از آن اسرائیلی که با او بدرفتاری میشد دفاع کرد و از آن مصری انتقام گرفت و او را کشت. ۲۵ موسی تصوّر میکرد که برادرانش میفهمند که خدا او را برای نجاتشان فرستاده، اما آنها نفهمیدند. ۲۶ روز بعد، باز به دیدنشان رفت. این دفعه دید که دو اسرائیلی با هم دعوا میکنند. پس سعی کرد آنها را با هم آشتی دهد و گفت: ‹عزیزان، شما با هم برادرید، پس چرا با هم بدرفتاری میکنید؟› ۲۷ ولی شخصی که با همنوعش بدرفتاری میکرد، موسی را هل داد و گفت: ‹چه کسی تو را حاکم و قاضی ما کرده است؟ ۲۸ آیا میخواهی مرا هم بکشی، همان طور که دیروز آن مرد مصری را کشتی؟› ۲۹ وقتی موسی این را شنید از مصر فرار کرد و مثل غریبهای در سرزمین مِدیان ساکن شد. بعد از مدتی، در آنجا ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد.+
۳۰ «چهل سال بعد، در بیابانی که نزدیک کوه سینا بود، فرشتهای در بوتهای شعلهور به او ظاهر شد.+ ۳۱ موسی از دیدن آن صحنه خیلی تعجب کرد و رفت تا آن را از نزدیک ببیند. ولی ناگهان صدای یَهُوَه* به گوشش رسید که گفت: ۳۲ ‹من خدای اجداد تو هستم، خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب.›+ موسی از ترس میلرزید و دیگر جرأت نمیکرد به آن بوته نگاه کند. ۳۳ یَهُوَه به او گفت: ‹کفشهایت را درآور، چون زمینی که روی آن ایستادهای مقدّس است. ۳۴ من ظلمی را که به قومم در مصر میشود دیدهام و آه و نالهشان را شنیدهام + و پایین آمدهام تا نجاتشان بدهم. پس بیا تا تو را به مصر بفرستم.› ۳۵ بله، خدا همین موسی را به مصر فرستاد که قوم اسرائیل او را رد کرده و دربارهاش گفته بودند: ‹چه کسی تو را حاکم و قاضی ما کرده؟›+ خدا او را توسط فرشتهای که در بوتهٔ خار به او ظاهر شد، فرستاد + تا هم حاکم آنها باشد و هم نجاتدهندهشان. ۳۶ موسی اسرائیلیان را از مصر بیرون آورد.+ او در مصر عجایب و نشانههایی ظاهر کرد،+ دریای سرخ را شکافت + و اسرائیلیان را ۴۰ سال در بیابان هدایت کرد.+
۳۷ «همین موسی به قوم اسرائیل گفت: ‹خدا از میان برادرانتان پیامبری مثل من برایتان انتخاب خواهد کرد.›+ ۳۸ موسی در بیابان در جمع اسرائیلیان حضور داشت و اجداد ما هم با او بودند؛ او همان کسی است که فرشتهای + روی کوه سینا با او صحبت کرد + و کلام زندگیبخش و مقدّس خدا را به او داد تا آن را به ما برساند.+ ۳۹ ولی اجداد ما نخواستند از موسی اطاعت کنند. آنها او را رد کردند + و در دلشان آرزو کردند که به مصر برگردند.+ ۴۰ آنها به هارون گفتند: ‹برای ما بتهایی بساز که خدایان ما باشند و ما را هدایت کنند، چون نمیدانیم بر سر این موسی که ما را از سرزمین مصر بیرون آورد، چه آمده است.›+ ۴۱ آن وقت بتی به شکل گوساله ساختند و برایش قربانی کردند و به افتخار چیزی که به دست خودشان ساخته بودند جشن گرفتند.+ ۴۲ پس خدا به آنها پشت کرد و آنها را به حال خودشان رها کرد تا خورشید و ماه و ستارگان* را پرستش کنند.+ در کتاب انبیا دربارهٔ این موضوع اینطور نوشته شده: ‹ای قوم اسرائیل، در آن ۴۰ سالی که در بیابان سرگردان بودید، در واقع به من هدیه و قربانی تقدیم نمیکردید، ۴۳ بلکه بتهایی را که ساخته بودید پرستش میکردید؛ شما خیمهٔ بت مُلوک + و مجسمهٔ ستارهشکلِ بت رِفان را هر جایی که میرفتید با خود حمل میکردید. پس من هم شما را به جایی دورتر از بابِل تبعید خواهم کرد.›+
۴۴ «اجداد ما خیمهٔ مقدّس* را در بیابان حمل میکردند. خدا به موسی دستور داد تا این خیمه را طبق نقشهای که به او نشان داده بود بسازد.+ ۴۵ بعدها، خیمهٔ مقدّس به نوادگانشان داده شد و آنها آن را همراه یوشَع به سرزمین ملتهای بیگانه آوردند؛+ ملتهایی که خدا از سر راه اجدادمان برداشت.+ آن خیمه تا زمان داوود در آنجا ماند. ۴۶ داوود مورد لطف خدای یعقوب قرار گرفت و از خدا خواست که این افتخار را به او بدهد تا برایش خانهای* بسازد.+ ۴۷ ولی در واقع سلیمان بود که خانهای برای خدا ساخت.+ ۴۸ البته، خدای متعال در خانههایی که به دست انسان ساخته شده باشند زندگی نمیکند،+ درست همان طور که یکی از پیامبران گفته است: ۴۹ ‹یَهُوَه میگوید: آسمان تخت پادشاهی من،+ و زمین زیرپایی من است.+ پس چه خانهای میتوانید برای من بسازید؟ آیا جایی وجود دارد که بتوانم در آن ساکن شوم؟ ۵۰ مگر من به دست خودم همهٔ اینها را نیافریدهام؟›+
۵۱ «ای مردان لجباز که سختدل و نافرمانید!* شما همیشه مثل اجدادتان برخلاف راهنماییهای روحالقدس عمل میکنید!+ ۵۲ هیچ پیامبری نیست که اجداد شما او را آزار نداده باشند!+ بله، آنها پیامبرانی را که آمدنِ آن مرد درستکار را پیشگویی کرده بودند کشتند،+ همان کسی که شما به او خیانت کردید و او را به قتل رساندید!+ ۵۳ خدا از طریق فرشتگان شریعت را به شما داد،+ اما شما به آن عمل نکردید!»
۵۴ وقتی اعضای شورا سخنان استیفان را شنیدند، از شدّت خشم خونشان به جوش آمد* و در حالی که به او نگاه میکردند، دندانهایشان را به هم میساییدند. ۵۵ ولی استیفان که پر از روحالقدس بود به طرف آسمان خیره شد و جلال خدا را دید و چشمش به عیسی افتاد که در سمت راست خدا ایستاده بود.+ ۵۶ استیفان گفت: «نگاه کنید! من میبینم که آسمانها باز شده و پسر انسان + در سمت راست خدا ایستاده است.»+ ۵۷ بعد آن مردان با صدای بلند فریاد زدند و گوشهایشان را گرفتند و همه با هم به طرف استیفان هجوم بردند. ۵۸ آنها او را از شهر بیرون بردند و سنگسارش کردند.+ کسانی که به ضدّ او شهادت داده بودند،+ رداهایشان را درآوردند و جلوی پای مردی جوان به نام سولُس گذاشتند.+ ۵۹ وقتی استیفان را سنگسار میکردند، او با التماس این درخواست را کرد: «سَرورم عیسی، روح* مرا بپذیر!» ۶۰ بعد روی زانوهایش افتاد و با صدای بلند فریاد زد و گفت: «یَهُوَه، این گناه را به حساب آنها نگذار!»+ بعد از این که این را گفت، به خواب مرگ فرو رفت.
۸ سولُس با قتل استیفان موافق بود.+
از آن روز به بعد، اعضای جماعت اورشلیم بهشدّت مورد اذیت و آزار قرار گرفتند و غیر از رسولان، همهٔ شاگردان در سراسر یهودیه و سامره پراکنده شدند.+ ۲ ولی چند مرد خداترس جسد استیفان را بردند و دفن کردند و برای او خیلی عزاداری کردند. ۳ اما سولُس شروع به آزار و اذیت جماعت کرد. او وارد تکتک خانهها میشد و مردان و زنان را بیرون میکشید و به زندان میانداخت.+
۴ اما شاگردانی که پراکنده شده بودند، به هر جا که میرفتند خبر خوش کلام خدا را به مردم اعلام میکردند.+ ۵ فیلیپُس هم به شهر سامره* رفت + و در آنجا دربارهٔ مسیح موعظه کرد. ۶ مردم همگی با دقت به سخنان فیلیپُس توجه میکردند و در حالی که به حرفهایش گوش میدادند، شاهد معجزههایی* بودند که او انجام میداد. ۷ ارواح ناپاک با فریادهای بلند از وجود عدهٔ زیادی که به آنها گرفتار شده بودند بیرون میآمدند.+ خیلی از مردم هم که لنگ و فلج بودند شفا پیدا میکردند. ۸ پس آن شهر غرق در شادی و سُرور شد.
۹ مردی به نام شَمعون در شهر سامره زندگی میکرد. او مدتها مشغول جادوگری بود و با کارهایش باعث حیرت مردم سامره میشد و ادعا میکرد که شخص بزرگی است. ۱۰ همهٔ مردم، از کوچک تا بزرگ، به او توجه میکردند و میگفتند: «این مرد قدرت خداست، قدرتی که به آن ‹عظیم› میگویند.» ۱۱ برای همین به شَمعون توجه میکردند، چون او سالها مردم را با جادوگریهایش به حیرت انداخته بود. ۱۲ ولی وقتی مردم شنیدند که فیلیپُس خبر خوش پادشاهی خدا + و نام عیسی مسیح را اعلام میکند، به گفتههایش ایمان آوردند و هم مردان هم زنان تعمید گرفتند.+ ۱۳ حتی خود شَمعون هم ایمان آورد و تعمید گرفت. او بعد از تعمیدش همیشه همراه فیلیپُس بود + و از دیدن معجزهها* و کارهای شگفتانگیز او حیرت میکرد.
۱۴ وقتی رسولان در اورشلیم شنیدند که مردم سامره کلام خدا را قبول کردهاند،+ پِطرُس و یوحنا را به آنجا فرستادند. ۱۵ این دو رسول به سامره رفتند و دعا کردند که روحالقدس به سامریان داده شود،+ ۱۶ چون هرچند به نام عیسای سَرور تعمید گرفته بودند، هنوز روحالقدس به هیچ کدام از آنها داده نشده بود.+ ۱۷ پس پِطرُس و یوحنا دستهایشان را روی سر آنها گذاشتند + و آنها روحالقدس را دریافت کردند.
۱۸ وقتی شَمعون دید که با گذاشتن دستهای رسولان روی مردم، روحالقدس به آنها داده میشود، مبلغی پول به پِطرُس و یوحنا پیشنهاد کرد، ۱۹ و گفت: «به من هم این قدرت را بدهید تا هر وقت دست روی کسی میگذارم، روحالقدس را دریافت کند.» ۲۰ اما پِطرُس به او گفت: «نقرهات با خودت نابود شود! فکر کردی که میتوانی این هدیهٔ رایگان خدا را با پول بخری؟+ ۲۱ تو در این خدمت هیچ سهم و نصیبی نداری، چون از دید خدا دلت صاف نیست. ۲۲ از این کار بدی که کردی توبه کن و در دعا به یَهُوَه* التماس کن تا اگر ممکن باشد تو را به خاطر این نیّت شریرانهات* ببخشد، ۲۳ چون میبینم که تو زهر تلخی هستی و غلام شرارت شدهای.» ۲۴ شَمعون در جواب آنها گفت: «از طرف من به یَهُوَه التماس کنید که هیچ کدام از چیزهایی که در مورد من گفتید به سرم نیاید.»
۲۵ بعد از این که پِطرُس و یوحنا در همه جا به مردم شهادتی کامل دادند و کلام یَهُوَه را به همه اعلام کردند، در راه برگشت به اورشلیم، خبر خوش را به اهالی خیلی از روستاهای سامره رساندند.+
۲۶ بعد، فرشتهٔ یَهُوَه + به فیلیپُس گفت: «بلند شو و به طرف جنوب، به جادهای که از اورشلیم به غزه میرود برو.» (این جاده یک راه بیابانی است.) ۲۷ فیلیپُس فوراً بلند شد و به طرف آن جاده راه افتاد. در آن جاده به خواجهسرایی* برخورد کرد که اهل اتیوپی* بود و در دربار کَنداکِه ملکهٔ اتیوپی اختیارات زیادی داشت. او خزانهدار ملکه بود و برای پرستش به اورشلیم رفته بود،+ ۲۸ و در راه برگشت به وطنش، در ارابهاش نشسته بود و کتاب اِشَعْیای نبی را با صدای بلند میخواند. ۲۹ پس روح به فیلیپُس گفت: «نزدیک برو و خودت را به آن ارابه برسان.» ۳۰ وقتی فیلیپُس خودش را به ارابه رساند و کنار آن میدوید، شنید که آن خواجهسرا با صدای بلند کتاب اِشَعْیای نبی را میخوانَد. پس، از او پرسید: «آیا چیزی را که میخوانی میفهمی؟» ۳۱ خواجهسرا گفت: «البته که نه! اگر کسی مرا راهنمایی نکند، چطور میتوانم بفهمم؟» بعد، از فیلیپُس خواهش کرد که سوار ارابه شود و کنارش بنشیند. ۳۲ خواجهسرا مشغول خواندن این قسمت از نوشتههای مقدّس بود: «او را مثل گوسفندی برای قربانی کردن بردند. او مثل برّهای بود که برای پشمچینی میبرند و صدایش درنمیآید.+ ۳۳ وقتی او را تحقیر میکردند، با او ناعادلانه رفتار کردند.+ چه کسی دربارهٔ نسل* او صحبت خواهد کرد؟ چون زندگی او از روی زمین برداشته شده است.»+
۳۴ بعد، خواجهسرا از فیلیپُس پرسید: «از تو خواهش میکنم به من بگو که این پیامبر، این چیزها را دربارهٔ چه کسی میگوید؟ دربارهٔ خودش یا دربارهٔ کسی دیگر؟» ۳۵ فیلیپُس توضیحاتش را از همان قسمت از نوشتههای مقدّس شروع کرد و از خبر خوشی که دربارهٔ عیسی بود برایش صحبت کرد. ۳۶ آنها همان طور که در آن جاده به راهشان ادامه میدادند، به کنار آبی رسیدند. پس خواجهسرا گفت: «ببین این هم آب! پس چه چیز مانع تعمید گرفتنم میشود؟» ۳۷ ——* ۳۸ آن وقت خواجهسرا دستور داد که ارابه را نگه دارند. بعد، او و فیلیپُس داخل آب رفتند و فیلیپُس او را تعمید داد. ۳۹ وقتی از آب بیرون آمدند، روح یَهُوَه بلافاصله فیلیپُس را به جایی دیگر هدایت کرد. خواجهسرا دیگر او را ندید، ولی با شادی به راه خودش ادامه داد. ۴۰ اما فیلیپُس به شهر اَشدود رفت و در آنجا و تمام شهرهای آن ناحیه خبر خوش را اعلام کرد تا این که به قیصریه رسید.+
۹ اما سولُس که هنوز مصمم بود* پیروان سَرور را تهدید کند و بکشد،+ پیش کاهن اعظم رفت ۲ و از او خواست که نامههایی برای کنیسههای دمشق به او بدهد تا اگر کسی را پیدا کند که از پیروان «راه حقیقت»* است،+ چه مرد چه زن، بتواند دستگیر کند و به اورشلیم بیاورد.
۳ سولُس به طرف دمشق راه افتاد و در راه، در نزدیکی دمشق، ناگهان نوری درخشان از آسمان دورتادورش تابید.+ ۴ او روی زمین افتاد و صدایی شنید که به او گفت: «سولُس! سولُس! چرا اینقدر به من آزار میرسانی؟» ۵ سولُس پرسید: «سَرور، تو کی هستی؟» او جواب داد: «من عیسی هستم،+ همان کسی که تو به او آزار میرسانی!+ ۶ حالا بلند شو و به شهر برو. در آنجا به تو گفته میشود که چه کار باید بکنی.» ۷ همسفران سولُس آنقدر مات و مبهوت شده بودند که زبانشان بند آمده بود، چون صدایی میشنیدند ولی کسی را نمیدیدند!+ ۸ بعد سولُس از روی زمین بلند شد و با این که چشمانش باز بود، نمیتوانست چیزی ببیند. پس دستش را گرفتند و او را به دمشق بردند. ۹ او سه روز نابینا بود + و در این مدت چیزی نخورد و چیزی ننوشید.
۱۰ یکی از شاگردان به نام حَنانیا در دمشق زندگی میکرد.+ سَرور در رؤیایی به او گفت: «حَنانیا!» او جواب داد: «بله، سَرورم.» ۱۱ سَرور به او گفت: «بلند شو و به خانهٔ یهودا در کوچهٔ ‹راست› برو و سراغ مردی به نام سولُس را بگیر که اهل تارسوس است.+ او همین الآن مشغول دعاست! ۱۲ سولُس در رؤیا دیده که مردی به نام حَنانیا پیش او میآید و دستهایش را روی او میگذارد تا بتواند دوباره ببیند!»+ ۱۳ ولی حَنانیا گفت: «سَرورم، من از خیلیها شنیدهام که این مرد به مقدّسان تو در اورشلیم خیلی آزار رسانده است! ۱۴ در ضمن، سران کاهنان به او اختیار دادهاند که به دمشق بیاید و همهٔ کسانی را که اسم تو را میخوانند دستگیر کند!»+ ۱۵ اما سَرور به او گفت: «برو، چون این مرد ظرف برگزیدهٔ من است + تا اسم مرا به ملتها،+ پادشاهان + و قوم اسرائیل اعلام کند. ۱۶ من به او نشان خواهم داد که چقدر باید به خاطر اسم من رنج بکشد.»+
۱۷ پس حَنانیا رفت و وارد آن خانه شد و دستهای خود را روی سولُس گذاشت و گفت: «برادرم سولُس، عیسای سَرور که در راه به تو ظاهر شد مرا فرستاده تا دوباره بیناییات را به دست آوری و از روحالقدس پر شوی.»+ ۱۸ در همان لحظه، چیزی مثل پولکِ ماهی از چشمان سولُس افتاد و او دوباره بینا شد. پس فوراً بلند شد و تعمید گرفت. ۱۹ بعد غذا خورد و نیرو گرفت.
سولُس چند روز در دمشق پیش شاگردان ماند.+ ۲۰ چیزی نگذشت که به کنیسههای یهودیان رفت و مشغول موعظه دربارهٔ عیسی شد و به همه اعلام کرد که او پسر خداست! ۲۱ همهٔ کسانی که سخنان او را میشنیدند مات و مبهوت میماندند و میگفتند: «مگر این همان کسی نیست که در اورشلیم به کسانی که اسم عیسی را میخوانند بهشدّت آزار میرسانْد؟+ مگر او به اینجا نیامده تا آنها را دستگیر کند و برای محاکمه پیش سران کاهنان ببرد؟»+ ۲۲ ولی سولُس روزبهروز با قدرت بیشتری موعظه میکرد و برای یهودیان دمشق با دلیل و برهان ثابت میکرد که عیسی همان مسیح است،+ طوری که نمیتوانستند حرفهای منطقی او را انکار کنند.
۲۳ بعد از مدتی،* یهودیان توطئه کردند که او را بکشند.+ ۲۴ اما سولُس از نقشهٔ آنها باخبر شد. یهودیان شب و روز دروازههای شهر را زیر نظر داشتند تا او را بگیرند و به قتل برسانند. ۲۵ پس شاگردان سولُس شبانه او را در سبدی بزرگ گذاشتند و از پنجرهای* که در دیوار شهر بود پایین فرستادند.+
۲۶ وقتی سولُس به اورشلیم رسید + سعی کرد به جمع پیروان عیسی بپیوندد، ولی همه از او میترسیدند، چون باور نمیکردند که او واقعاً پیرو عیسی شده باشد. ۲۷ اما بَرنابا + به کمکش آمد و او را پیش رسولان برد و برایشان با جزئیات تعریف کرد که چطور سولُس در راه دمشق سَرور را دیده + و چطور سَرور با او صحبت کرده است. همچنین تعریف کرد که سولُس چطور در دمشق با شجاعت، به نام عیسی موعظه کرده است.+ ۲۸ پس سولُس با آنها ماند و آزادانه در تمام شهر اورشلیم میگشت و با شجاعت دربارهٔ نام* عیسای سَرور موعظه میکرد. ۲۹ او با یهودیان یونانیزبان بحث و گفتگو میکرد، ولی عدهای از آنها چند بار سعی کردند او را بکشند.+ ۳۰ وقتی برادران از این موضوع باخبر شدند، سولُس را به قیصریه بردند و از آنجا به تارسوس فرستادند.+
۳۱ بعد از آن، تمام جماعتهایی که در سراسر یهودیه، جلیل و سامره بودند،+ برای مدتی آرامش پیدا کردند و تقویت شدند. همهٔ اعضای این جماعتها به خاطر احترام عمیقی که برای یَهُوَه* داشتند* و دلگرمیهایی که از روحالقدس میگرفتند + پیشرفت میکردند و تعدادشان دائم بیشتر میشد.
۳۲ پِطرُس در آن ناحیهها به همه جا میرفت. در یکی از این سفرها پیش مقدّسانی که در شهر لُدَّه زندگی میکردند رفت.+ ۳۳ در آنجا شخصی به نام اینیاس را دید که هشت سال فلج و بستری بود. ۳۴ پِطرُس به او گفت: «اینیاس، عیسی مسیح تو را شفا داده!+ بلند شو و بسترت را جمع کن!»+ پس او بلافاصله بلند شد. ۳۵ وقتی تمام ساکنان لُدَّه و دشت شارون این معجزه را دیدند، به سَرور ایمان آوردند.
۳۶ در شهر یافا شاگردی بود به اسم طابیتا که به یونانی او را «دورکاس»* صدا میکردند. او همیشه به دیگران خوبی میکرد و برای کمک به نیازمندان، به آنها هدیه میداد. ۳۷ ولی در همان روزها مریض شد و درگذشت. پس جسد او را شستند و در بالاخانهای گذاشتند. ۳۸ شهر لُدَّه نزدیک شهر یافا بود، بنابراین وقتی شاگردان شنیدند که پِطرُس در لُدَّه است، دو نفر را پیش او فرستادند تا به او التماس کنند و بگویند: «خواهش میکنیم، هر چه زودتر پیش ما بیا!» ۳۹ پِطرُس فوراً با آنها به راه افتاد و وقتی به آنجا رسید، او را به آن بالاخانه بردند. در آنجا بیوهزنان گریهکنان دور پِطرُس را گرفتند و لباسهای مختلفی را که دورکاس برایشان دوخته بود به او نشان دادند. ۴۰ پِطرُس از همه خواست که از اتاق بیرون بروند.+ آن وقت زانو زد و دعا کرد. بعد رو به جسد کرد و گفت: «طابیتا، بلند شو!» آن زن چشمانش را باز کرد و به محض این که پِطرُس را دید، بلند شد و نشست!+ ۴۱ پِطرُس دستش را گرفت و به او کمک کرد تا روی پای خودش بایستد. بعد مقدّسان و بیوهزنان را صدا کرد و همهٔ آنها دیدند که طابیتا زنده است.+ ۴۲ این خبر در سرتاسر شهر یافا پخش شد و عدهٔ زیادی به سَرور ایمان آوردند.+ ۴۳ پِطرُس روزهای زیادی در یافا در خانهٔ یک چرمساز* به نام شَمعون ماند.+
۱۰ در شهر قیصریه مردی به نام کُرنِلیوس زندگی میکرد که یکی از افسران* یگان رومی، معروف به «یگان* ایتالیایی» بود. ۲ او شخصی دیندار و خداترس بود و خانوادهاش* هم خداترس بودند. کُرنِلیوس همیشه با سخاوتمندی به نیازمندان کمک میکرد و از دعا و التماس به خدا دست نمیکشید. ۳ یک روز تقریباً ساعت سه بعدازظهر* بود + که او فرشتهٔ خدا را در رؤیا دید. فرشته پیش او آمد و گفت: «کُرنِلیوس!» ۴ کُرنِلیوس با ترس و وحشت به او خیره شد و پرسید: «سَرورم، چه کاری از دستم برمیآید؟» او جواب داد: «خدا دعاهای تو را شنیده و از کمکهایی که به نیازمندان میکنی باخبر است و همهٔ آنها را به یاد دارد.+ ۵ پس حالا چند نفر را به یافا بفرست تا از مردی به نام شمعونِ پِطرُس بخواهند که پیش تو بیاید. ۶ او مهمان شمعونِ چرمساز است که خانهاش کنار دریاست.» ۷ بعد از رفتن فرشته، کُرنِلیوس دو نفر از خدمتکارانش را همراه یک سرباز دیندار که از خادمان نزدیکش بود احضار کرد. ۸ کُرنِلیوس همهٔ ماجرا را برایشان تعریف کرد و آنها را به شهر یافا فرستاد.
۹ روز بعد، حدود ظهر،* وقتی آنها هنوز در راه بودند و به آن شهر نزدیک میشدند، پِطرُس برای دعا به پشتبام رفت. ۱۰ بعد خیلی گرسنه شد و میخواست چیزی بخورد. اما وقتی برایش غذا را آماده میکردند، پِطرُس در حالت خواب و بیداری یک رؤیا دید.*+ ۱۱ او دید که آسمان باز شد و چیزی شبیه سفرهای بزرگ از کتان که از چهار گوشه آویزان بود، به طرف زمین پایین میآمد. ۱۲ در آن سفره، انواع چهارپایان و خزندگان زمین و پرندگان آسمان بود. ۱۳ بعد صدایی به پِطرُس گفت: «بلند شو و هر کدام را که میخواهی سر ببر و بخور!» ۱۴ ولی پِطرُس گفت: «سَرورم، اصلاً این کار را نمیکنم! در تمام عمرم هیچ وقت چیز ناپاکی نخوردهام که خوردنش ممنوع است!»+ ۱۵ او دوباره همان صدا را شنید که گفت: «چیزهایی که قبلاً از دید خدا ناپاک بودند، حالا پاک هستند؛ دیگر آنها را ناپاک ندان!» ۱۶ این اتفاق برای بار سوم تکرار شد. بعد آن سفره به آسمان برده شد.
۱۷ پِطرُس گیج و سردرگم شده بود، چون نمیدانست که معنی این رؤیا چیست و چه کار باید بکند. همان موقع، کسانی که کُرنِلیوس فرستاده بود و سراغ خانهٔ شمعون را گرفته بودند، به دم در رسیدند.+ ۱۸ آنها با صدای بلند پرسیدند: «آیا شَمعون که به او پِطرُس میگویند در اینجا مهمان است؟» ۱۹ پِطرُس هنوز به آن رؤیا فکر میکرد که روحالقدس*+ به او گفت: «نگاه کن! سه نفر آمدهاند و سراغ تو را میگیرند. ۲۰ بلند شو و پایین برو و بدون این که شک و تردید داشته باشی همراهشان برو، چون من آنها را فرستادهام.» ۲۱ پس پِطرُس پایین رفت و به آنها گفت: «من پِطرُس هستم، همان کسی که دنبالش میگردید. چرا اینجا آمدهاید؟» ۲۲ آنها گفتند: «کُرنِلیوس + ما را پیش تو فرستاده است. او یک افسر رومی و مردی درستکار و خداترس است و همهٔ یهودیان هم با احترام دربارهٔ او صحبت میکنند. خدا از طریق یک فرشتهٔ مقدّس به او گفت* که تو را به خانهٔ خودش دعوت کند تا پیامت را بشنود.» ۲۳ پس پِطرُس آنها را به خانه برد و از آنها پذیرایی کرد.
روز بعد، همراه آنها به طرف قیصریه حرکت کرد. همین طور بعضی از برادرانی که در شهر یافا بودند با او رفتند. ۲۴ فردای آن روز به قیصریه رسیدند. کُرنِلیوس که منتظر آمدن آنها بود، بستگان و دوستان نزدیکش را در خانهاش جمع کرده بود. ۲۵ وقتی پِطرُس وارد خانه شد، کُرنِلیوس به استقبال او رفت و جلوی پاهایش به خاک افتاد و سجده کرد. ۲۶ اما پِطرُس او را گرفت و گفت: «بلند شو! من هم مثل تو یک انسانم.»+ ۲۷ او در حالی که با کُرنِلیوس صحبت میکرد وارد اتاقی شد و دید که عدهٔ زیادی در آنجا جمع شدهاند. ۲۸ پِطرُس به آنها گفت: «شما خوب میدانید که برای یک شخص یهودی ممنوع است که با یک غیریهودی معاشرت کند یا به دیدنش برود!+ اما خدا به من نشان داده که نباید هیچ کس را نجس یا ناپاک بدانم.+ ۲۹ پس وقتی کسانی را دنبالم فرستادید، بدون چون و چرا آمدم. حالا لطفاً بگویید چرا خواستید که بیایم؟»
۳۰ کُرنِلیوس گفت: «چهار روز پیش، همین موقع حدود ساعت سه بعدازظهر،* در خانهام مشغول دعا بودم که ناگهان دیدم شخصی با لباس نورانی روبروی من ایستاده است! ۳۱ او به من گفت: ‹کُرنِلیوس، خدا دعای تو را شنیده و کمکهایی را که به نیازمندان میکنی، فراموش نکرده است. ۳۲ برای همین، چند نفر را به شهر یافا بفرست و شَمعونِ پِطرُس را به اینجا دعوت کن. او در خانهٔ شمعونِ چرمساز که خانهاش کنار دریاست مهمان است.›+ ۳۳ پس بلافاصله به دنبال تو فرستادم و تو هم محبت کردی و به اینجا آمدی. حالا همهٔ ما در حضور خدا جمع شدهایم تا تمام چیزهایی را که یَهُوَه* به تو فرمان داده بگویی، بشنویم.»
۳۴ آن وقت پِطرُس گفت: «حالا واقعاً میفهمم که خدا تبعیض قائل نمیشود،+ ۳۵ بلکه از هر نژاد و قومی، هر کسی که برای خدا احترام قائل باشد* و کارهای درست انجام دهد، مورد قبول اوست.+ ۳۶ خدا پیامش را برای اسرائیلیان فرستاد و به این ترتیب، خبر خوشِ صلح را + از طریق عیسی مسیح که سَرورِ همه است + اعلام کرد. ۳۷ شما خودتان میدانید بعد از این که یحیی دربارهٔ تعمید موعظه کرد، مردم اول در جلیل و بعد در سرتاسر یهودیه دربارهٔ چه موضوعی صحبت میکردند.+ ۳۸ همه دربارهٔ عیسای ناصری صحبت میکردند و میگفتند که خدا چطور او را با روحالقدس مسح کرد + و به او قدرت داد. او در این سرزمین به همه جا میرفت، کارهای خوب انجام میداد و چون خدا با او بود،+ تمام کسانی را که در چنگ ابلیس گرفتار شده بودند آزاد میکرد.*+ ۳۹ ما شاهد تمام کارهایی بودیم که او در سرتاسر سرزمین یهودیان و در اورشلیم انجام داد. اما آنها او را بر تیر* آویختند و کشتند. ۴۰ ولی خدا عیسی را در روز سوم زنده کرد + و اجازه داد که خودش را به خیلیها نشان دهد. ۴۱ البته همهٔ مردم او را ندیدند، بلکه خدا ما را از قبل انتخاب کرده بود که شاهد این اتفاق باشیم؛ ما که بعد از زنده شدنش با او خوردیم و نوشیدیم.+ ۴۲ در ضمن، او به ما فرمان داد که به مردم* موعظه کنیم و شهادتی کامل بدهیم + که خدا او را تعیین کرده تا داور زندگان و مردگان باشد.+ ۴۳ تمام پیامبران هم دربارهٔ عیسی شهادت دادند + که هر کس به او ایمان بیاورد، گناهانش از طریق نام او بخشیده میشود.»+
۴۴ پِطرُس هنوز صحبت میکرد که روحالقدس بر همهٔ کسانی که پیامش را میشنیدند، قرار گرفت!+ ۴۵ ایمانداران یهودینژاد* که با پِطرُس آمده بودند، وقتی دیدند که هدیهٔ رایگان خدا یعنی روحالقدس بر غیریهودیان هم ریخته شده، مات و مبهوت ماندند، ۴۶ چون میشنیدند که آنها به زبانهای مختلف* صحبت میکنند و به خدا عزّت و جلال میدهند.+ آن وقت پِطرُس گفت: ۴۷ «این افراد هم مثل ما روحالقدس را دریافت کردهاند، پس آیا کسی میتواند اعتراض کند و بگوید که آنها نباید در آب تعمید بگیرند؟»+ ۴۸ بنابراین، پِطرُس به آنها دستور داد که به نام عیسی مسیح تعمید بگیرند.+ بعد، آنها از او خواهش کردند که چند روزی پیششان بماند.
۱۱ به رسولان و برادرانی که در یهودیه بودند خبر رسید که غیریهودیان* هم به کلام خدا ایمان آوردهاند. ۲ پس وقتی پِطرُس به اورشلیم برگشت، کسانی که اصرار داشتند غیریهودیان ختنه شوند،+ از او انتقاد کردند* ۳ و گفتند: «چرا به خانهٔ کسانی که ختنه نشدهاند رفتی و با آنها همسفره شدی؟» ۴ پِطرُس تمام ماجرا را از اول تا آخر با جزئیات برایشان تعریف کرد و گفت:
۵ «یک روز در شهر یافا مشغول دعا بودم که در حالت خواب و بیداری در رؤیا دیدم چیزی شبیه یک سفرهٔ بزرگ از کتان که از چهار گوشه آویزان شده بود، از آسمان پایین آمد و درست جلوی من قرار گرفت.+ ۶ وقتی خوب به آن نگاه کردم دیدم که در آن سفره انواع چهارپایان، حیوانات وحشی و خزندگان و پرندگان هست. ۷ بعد صدایی شنیدم که به من گفت: ‹بلند شو و هر کدام را که میخواهی سر ببر و بخور!› ۸ ولی من گفتم: ‹سَرورم، من اصلاً این کار را نمیکنم! چون هیچ وقت به چیزی ناپاک که خوردنش ممنوع است لب نزدهام!› ۹ دوباره آن صدا از آسمان به من گفت: ‹چیزهایی که قبلاً از دید خدا ناپاک بودند، حالا پاک هستند؛ دیگر آنها را ناپاک ندان!› ۱۰ این اتفاق برای سومین بار تکرار شد و بعد دوباره همه چیز به آسمان برده شد. ۱۱ درست در همان لحظه، سه نفر به خانهای که من در آن مهمان بودم رسیدند. آنها آمده بودند که مرا به قیصریه ببرند.+ ۱۲ روحالقدس به من گفت که همراهشان بروم و شک و تردید نداشته باشم. این شش برادر هم با من آمدند. پس به خانهٔ کُرنِلیوس رسیدیم.
۱۳ «او برای ما تعریف کرد که چطور یک فرشته به او ظاهر شد و گفت: ‹چند نفر را به یافا بفرست تا از شَمعونِ پِطرُس بخواهند که به اینجا بیاید.+ ۱۴ وقتی او بیاید به تو میگوید که تو و تمام اهل خانهات چطور میتوانید نجات پیدا کنید.› ۱۵ در حالی که با آنها صحبت میکردم، روحالقدس به آنها داده شد، درست همان طور که اول به ما داده شده بود.+ ۱۶ وقتی این اتفاق افتاد، حرفهای عیسای سَرور یادم آمد که میگفت: ‹یحیی با آب تعمید میداد،+ ولی شما با روحالقدس تعمید خواهید گرفت.›+ ۱۷ وقتی دیدم خدا به این غیریهودیان همان هدیهٔ رایگانی را داد که به ما هم به خاطر ایمانمان به عیسی مسیحِ سَرور داده بود، به خودم گفتم، من کی هستم که مانع کار خدا بشوم؟»+
۱۸ آنها وقتی این را شنیدند، دیگر اعتراض نکردند و خدا را تمجید و ستایش کردند و گفتند: «پس در واقع خدا به غیریهودیان هم این فرصت را داده که از گناهانشان توبه کنند و به این شکل زندگی ابدی را به دست آورند.»+
۱۹ بعضی از شاگردان به خاطر آزارهایی که بعد از ماجرای استیفان شروع شد، در جاهای مختلف پراکنده شده بودند.+ آنها تا فینیقیه، قبرس و اَنطاکیه هم رفتند، ولی پیام را فقط به یهودیان موعظه کردند.+ ۲۰ اما کسانی که از قبرس و قیرَوان بودند، وقتی به اَنطاکیه رسیدند، با یونانیزبانان هم به گفتگو پرداختند و خبر خوشی را که دربارهٔ عیسای سَرور است، به آنها اعلام کردند. ۲۱ دست یَهُوَه* با آنها بود، طوری که عدهٔ زیادی ایمان آوردند و پیرو سَرور شدند.+
۲۲ وقتی خبر کارهایشان به گوش اعضای جماعت اورشلیم رسید، بَرنابا را به اَنطاکیه فرستادند + که از آنجا خیلی دور بود. ۲۳ وقتی بَرنابا به آنجا رسید و لطف خدا را دید، خیلی شاد شد و همه را تشویق کرد که با تمام دل* به سَرور وفادار بمانند.+ ۲۴ بَرنابا مرد خوب و مهربانی بود. او پر از روحالقدس بود و ایمانی قوی داشت. به همین دلیل، عدهٔ زیادی به سَرور ایمان آوردند.+ ۲۵ بعد بَرنابا به تارسوس رفت تا با دقت همه جا را بگردد و سولُس را پیدا کند.+ ۲۶ وقتی او را پیدا کرد، با خودش به شهر اَنطاکیه آورد. آنها یک سال تمام با اعضای جماعت جمع میشدند و به خیلی از مردم تعلیم میدادند. در اَنطاکیه بود که پیروان عیسی تحت هدایت خدا برای اولین بار «مسیحی» نامیده شدند.+
۲۷ در آن زمان، چند پیامبر + از اورشلیم به اَنطاکیه آمدند. ۲۸ یکی از آنها که اسمش آگابوس بود،+ با کمک روحالقدس پیشگویی کرد که بهزودی تمام زمین به قحطی شدیدی دچار میشود.+ این قحطی در زمان حکمرانی کِلودیوسِ قیصر اتفاق افتاد. ۲۹ پس شاگردانی که در اَنطاکیه بودند تصمیم گرفتند که هر کس در حد توان مالیاش،+ برای امدادرسانی + به برادران ساکن یهودیه هدیهای بفرستد. ۳۰ به این ترتیب، هدیههای خود را به دست بَرنابا و سولُس سپردند تا پیش پیران جماعت اورشلیم ببرند.+
۱۲ تقریباً در همان زمان بود که هیرودیسِ پادشاه شروع به آزار و اذیت بعضی از اعضای جماعت کرد.+ ۲ او دستور داد تا یعقوب برادر یوحنا را + با شمشیر بکشند.+ ۳ وقتی هیرودیس دید که یهودیان از کار او خوشحال شدند، دستور داد تا پِطرُس را هم دستگیر کنند. (پس پِطرُس را در روزهای عید نان فطیر* دستگیر کردند.)+ ۴ هیرودیس پِطرُس را به زندان انداخت + و برای نگهبانی از او ۱۶ سرباز تعیین کرد که باید در چهار گروه چهارنفری نگهبانی میدادند. او میخواست پِطرُس را بعد از عید پِسَح از زندان بیرون بیاورد تا در حضور مردم محاکمه شود.* ۵ در تمام مدتی که پِطرُس در زندان بود، اعضای جماعت دائم از ته دل برایش دعا میکردند.+
۶ شبِ روزی که قرار بود هیرودیس پِطرُس را برای محاکمه از زندان بیرون بیاورد، پِطرُس که با دو زنجیر بسته شده بود خوابیده بود و دو سرباز در دو طرف او بودند. سربازان دیگر هم جلوی در زندان نگهبانی میدادند. ۷ ناگهان فرشتهٔ یَهُوَه* آنجا ظاهر شد + و نوری درخشان سلولی را که پِطرُس در آن بود روشن کرد! بعد به پهلوی پِطرُس زد و او را بیدار کرد و گفت: «بلند شو! عجله کن!» همان لحظه زنجیرها از دستهایش باز شد و به زمین افتاد.+ ۸ فرشته به او گفت: «لباسها و کفشهایت را بپوش.» پِطرُس این کار را کرد. بعد فرشته به او گفت: «ردایت را هم بپوش و دنبال من بیا!» ۹ به این ترتیب، پِطرُس از زندان بیرون آمد و دنبال فرشته رفت. ولی فکر میکرد که تمام این اتفاقات، خواب و خیال است و رؤیا میبیند. ۱۰ آنها از محل پست اول و دوم نگهبانی گذشتند و به دروازهٔ آهنی زندان که به طرف شهر باز میشد رسیدند. دروازه خودبهخود باز شد! آنها از آنجا رد شدند و به آخر کوچه رسیدند. بعد ناگهان فرشته از او جدا شد. ۱۱ پِطرُس که تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده، به خودش گفت: «حالا مطمئنم که یَهُوَه فرشتهاش را فرستاد و مرا از دست هیرودیس و از بلایی که یهودیان منتظر بودند به سرم بیاید نجات داد.»+
۱۲ وقتی پِطرُس متوجه این موضوع شد، به خانهٔ مریم مادر یوحنا رفت. (همان یوحنا که معروف به مَرقُس است.)+ در آنجا عدهٔ زیادی دور هم جمع شده بودند و دعا میکردند. ۱۳ وقتی پِطرُس درِ خانه را زد، دختری به نام رودا که خدمتکار بود آمد تا ببیند چه کسی در میزند. ۱۴ وقتی صدای پِطرُس را شناخت، آنقدر خوشحال شد که به جای باز کردن در، با عجله به داخل خانه برگشت و خبر داد که پِطرُس پشت در است. ۱۵ آنها به او گفتند: «دیوانه شدهای؟» ولی رودا اصرار داشت که راست میگوید. پس آنها گفتند: «لابد فرشتهٔ اوست.» ۱۶ پِطرُس پشت سر هم در میزد. وقتی در را باز کردند و دیدند که خودِ پِطرُس است، مات و مبهوت ماندند. ۱۷ پِطرُس با دستش اشاره کرد که ساکت باشند. بعد با جزئیات برایشان تعریف کرد که یَهُوَه چطور او را از زندان بیرون آورد. پِطرُس از آنها خواست که یعقوب + و بقیهٔ برادران را از این اتفاق باخبر کنند. بعد، از آنجا رفت و به جای دیگری سفر کرد.
۱۸ صبح روز بعد، سربازان شوکه شده بودند، چون نمیدانستند که چه به سر پِطرُس آمده است. ۱۹ هیرودیس دستور داد که همه جا دنبال پِطرُس بگردند. اما وقتی او را پیدا نکردند، هیرودیس از نگهبانان زندان بازخواست کرد و فرمان داد که آنها را ببرند و مجازات کنند.+ بعد، هیرودیس از یهودیه به قیصریه رفت و مدتی در آنجا ماند.
۲۰ هیرودیسِ پادشاه با اهالی شهرهای صور و صیدون* سر جنگ داشت. پس آنها بِلاستوس، ناظر امور خانهٔ پادشاه را قانع کردند که از آنها حمایت کند. بعد با این هدف که با هیرودیس پیمان صلح و آشتی ببندند به دیدن او رفتند، چون مواد غذایی شهرهایشان از سرزمین هیرودیسِ پادشاه تأمین میشد. ۲۱ در روزی خاص، هیرودیس لباس شاهانهاش را پوشید و بر مسند قضاوت نشست و برای مردم سخنرانی کرد. ۲۲ وقتی سخنرانیاش تمام شد، کسانی که آنجا جمع شده بودند، با صدای بلند گفتند: «این صدای یکی از خدایان است، نه صدای انسان!» ۲۳ همان لحظه فرشتهٔ یَهُوَه هیرودیس را به یک بیماری دچار کرد،* طوری که بدنش پر از کرم شد و او مرد، چون به جای این که خدا را تمجید و ستایش کند، گذاشت مردم او را پرستش کنند.
۲۴ اما کلام یَهُوَه همچنان به گوش مردم بیشتری میرسید* و در همه جا پخش میشد.+
۲۵ وقتی بَرنابا + و سولُس کار امدادرسانی را در اورشلیم به پایان رساندند،+ یوحنای معروف به مَرقُس را با خودشان برداشتند + و به اَنطاکیه برگشتند.
۱۳ در جماعت اَنطاکیه چند پیامبر و معلّم وجود داشت که عبارت بودند از:+ بَرنابا، شَمعون معروف به نیجِر، لوکیوس اهل قیرَوان، مَنائِن که با هیرودیسِ فرماندار تحصیل کرده بود و سولُس. ۲ یک روز، وقتی که یَهُوَه* را عبادت میکردند و روزه گرفته بودند، روحالقدس گفت: «بَرنابا و سولُس را برای کاری که من برایشان در نظر گرفتهام، کنار بگذارید.»+ ۳ آنها بعد از روزه و دعا، دستهایشان را روی سر آن دو نفر گذاشتند و آنها را به مأموریت فرستادند.
۴ بَرنابا و سولُس با هدایت روحالقدس سفرشان را شروع کردند. آنها اول به بندر سِلوکیه رفتند و از آنجا با کشتی به طرف جزیرهٔ قبرس حرکت کردند. ۵ در قبرس به شهر سَلامیس رفتند و کلام خدا را در کنیسههای یهودیان موعظه کردند. یوحنای معروف به مَرقُس هم دستیارشان بود.+
۶ آنها تمام جزیرهٔ قبرس را زیر پا گذاشتند و بالاخره به شهر پافوس رسیدند. در پافوس به یک جادوگر یهودی به نام باریَشوع برخوردند که ادعای پیامبری هم میکرد. ۷ او برای «سِرگیوس پولُس» که فرماندار رومی قبرس و مردی فهمیده بود کار میکرد. سِرگیوسِ فرماندار، بَرنابا و سولُس را به حضور خودش احضار کرد، چون مشتاق شنیدن کلام خدا بود. ۸ اما آن جادوگر که اسم دیگرش عِلیما بود، («عِلیما» به معنی جادوگر است) با آنها مخالفت میکرد و سعی داشت مانع ایمان آوردن فرماندار شود. ۹ بعد سولُس که به او پولُس هم میگفتند، از روحالقدس پر شد و به عِلیما چشم دوخت، ۱۰ و گفت: «ای پسر ابلیس،+ ای دشمن تمام خوبیها، ای مردی که وجودت پر از فریبکاری و شرارت است، چرا از تحریف کردن تعالیم حقیقی* یَهُوَه دست برنمیداری؟ ۱۱ حالا دست یَهُوَه تو را طوری میزند که کور شوی و تا مدتی نور خورشید را نبینی!» همان لحظه، چشمان عِلیما تیره و تار شد. او به این طرف و آن طرف میرفت و دنبال این بود که کسی دستش را بگیرد و راه را به او نشان دهد. ۱۲ وقتی فرماندار این را دید، ایمان آورد، چون تحت تأثیر تعالیم یَهُوَه قرار گرفته بود.
۱۳ بعد از آن، پولُس و همراهانش پافوس را ترک کردند و از راه دریا به پِرجه که در ایالت پامفیلیه بود رسیدند. اما یوحنا + از آنها جدا شد و به اورشلیم برگشت.+ ۱۴ ولی پولُس و بَرنابا از پِرجه گذشتند و به اَنطاکیه که در ایالت پیسیدیه بود رفتند. روز شَبّات به کنیسهای وارد شدند + و در آنجا نشستند. ۱۵ بعد از آن که بخشهایی از شریعت و کتاب پیامبران خوانده شد،+ مسئولان کنیسه به پولُس و بَرنابا گفتند: «برادران، اگر مطلبی تشویقکننده برای همهٔ ما دارید، لطفاً بگویید.» ۱۶ پولُس از جایش بلند شد و با دست اشاره کرد که همه ساکت شوند. بعد گفت:
«ای اسرائیلیان و ای غیریهودیانی که خداترس هستید،* به من گوش کنید. ۱۷ خدای قوم اسرائیل، اجداد ما را انتخاب کرد و آنها را زمانی که در سرزمین مصر غریب بودند سرافراز کرد و با بازوی نیرومندش از چنگ مصریان نجات داد.+ ۱۸ او طی ۴۰ سالی که قومش در بیابان سرگردان بودند، آنها را تحمّل کرد.+ ۱۹ او هفت قومی را که در سرزمین کنعان ساکن بودند از بین برد و سرزمینشان را به اسرائیلیان به میراث داد.+ ۲۰ تمام این اتفاقات حدود ۴۵۰ سال طول کشید.
«بعد، خدا تا زمان سموئیل نبی داورانی برای قومش تعیین کرد.+ ۲۱ ولی بعد از آن، قوم خواستند که برای خودشان پادشاه داشته باشند.+ پس خدا شائول را که پسر قِیس و از طایفهٔ بنیامین بود + پادشاه آنها کرد و او ۴۰ سال بر تخت پادشاهی نشست. ۲۲ ولی خدا او را برکنار کرد و داوود را به جای او بر تخت نشاند + و دربارهاش شهادت داد و گفت: ‹داوود پسر یَسا را انتخاب کردهام.+ او مورد پسند من است*+ و هر چه بخواهم انجام خواهد داد.› ۲۳ خدا مطابق وعدهاش، عیسی را که از نوادگان همین داوود است فرستاد تا نجاتدهندهٔ اسرائیل باشد.+ ۲۴ قبل از آمدن عیسی، یحیی به همهٔ مردم اسرائیل موعظه میکرد که هر کس باید از گناهانش توبه کند و به نشانهٔ توبهاش تعمید بگیرد.+ ۲۵ اما یحیی قبل از پایان مأموریتش به مردم میگفت: ‹من آن کسی نیستم که شما در انتظارش هستید. ولی بعد از من کسی میآید که من حتی لایق نیستم بند کفشش را باز کنم.›+
۲۶ «ای برادران من که از نسل ابراهیم هستید، و ای همهٔ شما غیریهودیانِ خداترس،* این پیام نجاتبخش به ما داده شده است.+ ۲۷ ساکنان اورشلیم و سرانشان تشخیص ندادند که عیسی همان نجاتدهنده است. آنها با محکوم کردن او، پیشگوییهای پیامبران را که هر هفته در روز شَبّات خوانده میشود، به تحقق رساندند.+ ۲۸ حتی وقتی دلیلی پیدا نکردند که او را به مرگ محکوم کنند،+ با اصرار از پیلاتُس خواستند که او را اعدام کند.+ ۲۹ وقتی تمام چیزهایی را که در مورد او نوشته شده بود انجام دادند، او را از تیر* پایین آوردند و در مقبرهای* گذاشتند.+ ۳۰ اما خدا او را بعد از مرگ زنده کرد،+ ۳۱ و عیسی چندین بار طی روزهای زیاد به کسانی که با او از جلیل به اورشلیم رفته بودند، ظاهر شد. الآن همین افراد در مورد او به مردم شهادت میدهند.+
۳۲ «پس من و بَرنابا خبر خوشِ وعدهای را که خدا به اجدادمان داده بود، به شما اعلام میکنیم. ۳۳ خدا برای ما که فرزندان آنها هستیم، با رستاخیز دادن عیسی، کاملاً به وعدهاش عمل کرد،+ درست همان طور که در دومین مزمور نوشته شده است: ‹تو پسر من هستی؛ من امروز پدر تو شدهام.›+ ۳۴ خدا طبق قولی که داده بود عیسی را بعد از مرگ زنده کرد و به او بدنی فاسدنشدنی داد.* خدا گفته بود: ‹من همان محبت پایدار* و قابل اعتمادی را که وعدهاش را به داوود دادم، به شما نشان خواهم داد.›+ ۳۵ در مزمور دیگری هم نوشته شده: ‹تو نخواهی گذاشت کسی که به تو وفادار است، فساد را ببیند.›+ ۳۶ البته، داوود در زمان* خودش به خدا خدمت کرد، بعد به خواب مرگ فرو رفت، کنار اجدادش دفن شد و جسدش فاسد شد.+ ۳۷ اما بدن آن کسی که خدا او را زنده کرد، فاسد نشد.+
۳۸ «پس ای برادران توجه کنید! به شما میگوییم که بخشش گناهان، از طریق همین شخص امکانپذیر شده است.+ ۳۹ مطابق شریعت موسی غیرممکن بود که خدا شما را بیتقصیر بداند،+ ولی هر کسی که به عیسی ایمان بیاورد، برایش این امکان وجود دارد که خدا او را بیتقصیر بداند.+ ۴۰ پس مواظب باشید که این گفتهٔ پیامبران، در مورد شما صدق نکند. آنها گفتند: ۴۱ ‹ای شما که همه چیز را تحقیر میکنید، به کاری که در دوران شما میکنم نگاه کنید؛ حتی اگر کسی آن را با جزئیات برایتان تعریف کند، باور نخواهید کرد. با این حال، مات و مبهوت میمانید و نابود میشوید.›»+
۴۲ وقتی پولُس و بَرنابا از کنیسه بیرون میرفتند، مردم از آنها خواهش کردند که هفتهٔ بعد هم در روز شَبّات، دربارهٔ این موضوعها با آنها صحبت کنند. ۴۳ بعد از پایان آن جلسه در کنیسه، عدهٔ زیادی از یهودیان و کسانی که یهودی شده بودند و خدا را میپرستیدند، دنبال پولُس و بَرنابا راه افتادند. پولُس و بَرنابا با آنها صحبت کردند و تشویقشان کردند طوری رفتار کنند که همیشه لایق لطف خدا باشند.+
۴۴ هفتهٔ بعد در روز شَبّات، تقریباً همهٔ مردم شهر جمع شدند تا کلام یَهُوَه را بشنوند. ۴۵ وقتی عدهای از یهودیان آن جمعیت بزرگ را دیدند، حسادت تمام وجودشان را گرفت و هر چه پولُس میگفت، ضدّ آن را میگفتند. آنها به این شکل، به خدا کفر میگفتند.+ ۴۶ آن وقت پولُس و بَرنابا با شجاعت به آنها گفتند: «لازم بود که کلام خدا اول به گوش شما یهودیان برسد.+ ولی حالا که آن را رد کردید و نشان دادید که لایق زندگی ابدی نیستید، ما آن را به ملتهای غیریهودی اعلام میکنیم؛+ ۴۷ چون یَهُوَه این فرمان را به ما داد و گفت: ‹من تو را تعیین کردهام تا نوری برای ملتها باشی و مردم سرتاسر زمین به وسیلهٔ تو نجات پیدا کنند.›»+
۴۸ وقتی غیریهودیان این را شنیدند، شاد شدند و یَهُوَه را به خاطر کلامش تمجید کردند و همهٔ کسانی که دلشان برای به دست آوردن زندگی ابدی پذیرای حقیقت بود، ایمان آوردند. ۴۹ به این ترتیب، کلام یَهُوَه به گوش مردم تمام آن منطقه میرسید. ۵۰ اما یهودیان، زنان بانفوذ و خداترس و مردان سرشناس شهر را به ضدّ پولُس و بَرنابا تحریک کردند + و آنها را از آن منطقه بیرون انداختند. ۵۱ پولُس و بَرنابا هم گرد و خاک آنجا را از پایشان تکاندند و به شهر قونیه رفتند.+ ۵۲ با این حال، کسانی که ایمان آورده بودند پر از روحالقدس و سرشار از شادی بودند.+
۱۴ پولُس و بَرنابا در شهر قونیه به کنیسهٔ یهودیان رفتند. چیزهایی که گفتند آنقدر تأثیرگذار بود که عدهٔ زیادی از یهودیان و یونانیان ایمان آوردند. ۲ اما یهودیانی که ایمان نیاوردند، غیریهودیان را تحریک کردند تا نسبت به برادران بدبین شوند.+ ۳ با وجود این، پولُس و بَرنابا مدت زیادی آنجا ماندند و با اقتداری که یَهُوَه* به آنها داده بود، پیامی را که دربارهٔ لطف بیکرانش بود با شجاعت به مردم رساندند. خدا برای این که درستی پیامشان را ثابت کند، به آنها قدرت داد که نشانهها و عجایبی ظاهر کنند.+ ۴ ولی در شهر دودستگی ایجاد شد؛ گروهی طرفدار یهودیان بودند و گروهی دیگر طرفدار رسولان. ۵ در همین وقت بود که یهودیان و سرانشان با غیریهودیان همدست شدند و توطئه کردند که به پولُس و بَرنابا آزار برسانند و سنگسارشان کنند.+ ۶ وقتی پولُس و بَرنابا از این موضوع باخبر شدند، به شهرهای لیکائونیه، یعنی لِستِره و دِربه و به اطراف این دو شهر فرار کردند.+ ۷ آنها در آنجا به اعلام خبر خوش ادامه دادند.
۸ پولُس و بَرنابا در لِستِره به مردی که پاهایش فلج بود برخوردند. او از موقع تولّدش لنگ بود و در تمام عمرش هیچ وقت راه نرفته بود. ۹ وقتی پولُس موعظه میکرد، او خوب گوش میداد. پولُس با دقت به او نگاه کرد و فهمید ایمانش در حدّی است که بتواند شفا پیدا کند.+ ۱۰ پس با صدای بلند به او گفت: «بلند شو و روی پاهایت بایست!» او فوراً از جایش پرید و شروع به راه رفتن کرد!+ ۱۱ وقتی مردم این کار پولُس را دیدند، به زبان لیکائونی فریاد زدند و گفتند: «خدایان مثل انسان شدهاند و پیش ما پایین آمدهاند!»+ ۱۲ به بَرنابا «زِئوس»* میگفتند، ولی پولُس را «هِرمِس»* صدا میزدند، چون پولُس سخنگوی اصلی بود. ۱۳ معبد زِئوس درست بیرون دروازهٔ شهر بود. کاهن آن معبد، تاجهایی از گُل آورد و میخواست همان جا همراه مردم چند گاو قربانی کند تا پولُس و بَرنابا را بپرستند.
۱۴ اما وقتی آن دو رسول، یعنی بَرنابا و پولُس از این موضوع باخبر شدند، لباسشان را چاک زدند و با عجله بین مردم رفتند و با صدای بلند گفتند: ۱۵ «ای مردم، چه کار میکنید؟ ما هم مثل شما انسانیم و همان ضعفهایی را داریم که شما دارید!+ ما آمدهایم تا خبر خوش را به شما برسانیم و بگوییم که دیگر این چیزهای بیفایده را نپرستید و به جای آن خدای زنده را بپرستید؛ خدایی که آسمان و زمین و دریا و هر چه را که در آنهاست آفرید.+ ۱۶ در زمانهای* قدیم، او اجازه داد که ملتها به هر راهی که میخواهند بروند.+ ۱۷ با این حال، کارهای خوبش همیشه دربارهٔ او شهادت داده است.+ او با فرستادن باران از آسمان و با فصلهای پربار،+ خوراکتان را تأمین و دلتان را شاد میکند.»+ ۱۸ بالاخره پولُس و بَرنابا با این حرفها توانستند با زحمت جلوی مردم را بگیرند تا به آنها قربانی تقدیم نکنند.
۱۹ ولی کمی بعد، یهودیانی از اَنطاکیه و قونیه آمدند و جمعیت را متقاعد کردند + که با آنها همدست شوند. پس آنها پولُس را سنگسار کردند و چون فکر کردند که او مرده، او را کشانکشان به بیرون شهر بردند.+ ۲۰ اما وقتی شاگردان دور پولُس جمع شدند، او بلند شد و به شهر برگشت. پولُس روز بعد با بَرنابا به شهر دِربه رفت.+ ۲۱ این دو نفر خبر خوش را در آنجا هم به مردم رساندند و به عدهٔ زیادی کمک کردند تا شاگرد عیسی شوند. بعد، به شهرهای لِستِره، قونیه و اَنطاکیهٔ پیسیدیه برگشتند. ۲۲ پولُس و بَرنابا در آن شهرها شاگردان را تقویت کردند + و تشویقشان کردند که در ایمان پایدار بمانند. آنها میگفتند: «ما باید سختیهای زیادی را پشت سر بگذاریم تا بتوانیم به پادشاهی خدا راه پیدا کنیم.»+ ۲۳ به علاوه، آنها در هر جماعت عدهای را به عنوان پیر جماعت تعیین کردند.+ بعد روزه گرفتند و برایشان دعا کردند + و آن پیران را که به یَهُوَه ایمان آورده بودند، به دست او سپردند.
۲۴ بعد، از ایالت پیسیدیه گذشتند و به ایالت پامفیلیه رسیدند.+ ۲۵ کلام خدا را در پِرجه موعظه کردند و بعد به آتّالیه رفتند. ۲۶ سرانجام از آنجا با کشتی به مقصد اَنطاکیهٔ سوریه حرکت کردند، یعنی به شهری که قبلاً برادرانِ آنجا دعا کرده بودند که خدا لطفش را شامل حال آنها بکند تا بتوانند وظیفهشان را انجام دهند؛ وظیفهای که حالا به پایان رسانده بودند.+
۲۷ وقتی پولُس و بَرنابا به آنجا رسیدند، اعضای جماعت را دور هم جمع کردند و برایشان تعریف کردند که خدا چه کارهایی از طریق آنها انجام داده و چطور در را به روی غیریهودیان هم باز کرده تا آنها هم بتوانند ایمان بیاورند.+ ۲۸ آنها در آنجا مدتی طولانی پیش شاگردان ماندند.
۱۵ در همان زمان، چند نفر از یهودیه آمدند و شروع به تعلیم دادن برادران کردند و گفتند: «اگر کسی طبق آداب و رسوم موسی ختنه نشود،+ غیرممکن است که بتواند نجات پیدا کند.» ۲ پولُس و بَرنابا در این رابطه با آنها بحث و مشاجره کردند. پس ترتیبی داده شد که پولُس و بَرنابا و بعضی از برادران دیگر به اورشلیم پیش رسولان و پیران جماعت بروند + و این موضوع* را با آنها در میان بگذارند.
۳ اعضای جماعت، آنها را تا مسافتی بدرقه کردند و بعد برگشتند. پولُس و بَرنابا و همراهانشان به سفرشان ادامه دادند و موقع گذشتن از فینیقیه و سامره، با جزئیات تعریف کردند که چطور غیریهودیان ایمان آوردهاند. همهٔ برادران از شنیدن این خبر شاد شدند. ۴ وقتی به اورشلیم رسیدند، اعضای جماعت و رسولان و پیران جماعت با آغوش باز از آنها استقبال کردند. پولُس و بَرنابا هم برایشان تعریف کردند که خدا از طریق آنها چه کارهایی کرده است. ۵ اما چند نفر از فرقهٔ فَریسیان که ایمان آورده بودند، از جای خودشان بلند شدند و گفتند: «لازم است که این غیریهودیان ختنه شوند و به شریعت موسی عمل کنند.»+
۶ پس رسولان و پیران جماعت در جلسهای دور هم جمع شدند تا به این موضوع رسیدگی کنند. ۷ بعد از کلّی بحث و گفتگو، پِطرُس بلند شد و گفت: «برادران، شما خوب میدانید که از مدتها قبل خدا مرا از بین خودتان انتخاب کرد که خبر خوش را به غیریهودیان برسانم تا آنها هم آن را بشنوند و ایمان بیاورند.+ ۸ خدایی که از دل مردم باخبر است،+ روحالقدس را همان طور که به ما داد،+ به غیریهودیان هم داد تا به این شکل شهادت دهد که آنها را هم میپذیرد. ۹ پس خدا بین ما و غیریهودیان هیچ فرقی نگذاشت،+ چون دل آنها را هم به خاطر ایمانشان پاک کرد.+ ۱۰ حالا چرا میخواهید باری سنگین* روی دوش این شاگردان بگذارید + و به این شکل خدا را امتحان کنید؟ باری که نه اجدادمان میتوانستند حمل کنند و نه ما میتوانیم.+ ۱۱ از طرف دیگر، ما ایمان داریم که آنها هم مثل ما + از طریق لطف سَرورمان عیسی + نجات پیدا میکنند.»
۱۲ همهٔ حاضران با شنیدن سخنان پِطرُس ساکت شدند و به بَرنابا و پولُس گوش دادند. آن برادران برایشان تعریف کردند که خدا چطور از طریق آنها نشانهها و عجایب زیادی بین غیریهودیان ظاهر کرده است. ۱۳ وقتی حرفهای آنها تمام شد، یعقوب گفت: «برادران، به من گوش دهید. ۱۴ شَمعون + با جزئیات برایمان توضیح داد که چطور خدا برای اولین بار به غیریهودیان توجه کرد تا از بین آنها قومی برای نامش به وجود آورد.+ ۱۵ این با گفتههای پیامبران هماهنگ است، همان طور که نوشته شده است: ۱۶ ‹بعد از همهٔ اینها برمیگردم و خیمهٔ* داوود را که افتاده،* دوباره برپا خواهم کرد. خرابیهایش را تعمیر و آن را بازسازی خواهم کرد ۱۷ تا باقیماندگان این قوم با غیریهودیانی که نام من یَهُوَه* بر آنهاست، با دل و جان به دنبال من باشند. این گفتهٔ یَهُوَه است که این کارها را انجام میدهد؛+ ۱۸ کارهایی که از مدتها پیش تصمیم گرفته بود انجام دهد.›+ ۱۹ به همین دلیل، عقیدهٔ من این است که شرایط را برای غیریهودیانی که به سوی خدا آمدهاند، سخت نکنیم.+ ۲۰ فقط برایشان بنویسیم که از آنچه به بتپرستی آلوده است،+ از اعمال نامشروع جنسی،*+ از حیوانات خفهشده* و از خون بپرهیزند؛+ ۲۱ چون از زمانهای قدیم کسانی بودهاند که نوشتههای موسی را موعظه میکردند. همین الآن هم آن نوشتهها هر هفته در روز شَبّات در کنیسهها با صدای بلند خوانده میشود.»+
۲۲ پس رسولان و پیران جماعت همراه با تمام اعضای جماعت تصمیم گرفتند که دو نفر را از بین خودشان انتخاب کنند و آنها را همراه پولُس و بَرنابا به اَنطاکیه بفرستند. آنها یهودای معروف به بَرسابا و سیلاس را که بین برادرانشان مسئولیتهای مهمی به عهده داشتند،* انتخاب کردند.+ ۲۳ این متن نامهای بود که آن دو نفر با خودشان بردند:
«ما رسولان و پیران جماعت که برادرانتان هستیم، به شما برادران غیریهودی اهل اَنطاکیه،+ سوریه و کیلیکیه سلام میرسانیم. ۲۴ ما باخبر شدهایم که عدهای از بین ما، بدون این که به آنها گفته باشیم، پیش شما آمدند و با چیزهایی که گفتند برایتان دردسر به وجود آوردند + و سعی کردند شما را گمراه کنند. ۲۵ پس ما به اتفاق آرا تصمیم گرفتیم که دو نفر را انتخاب کنیم و همراه بَرنابا و پولُس عزیزمان پیش شما بفرستیم. ۲۶ بَرنابا و پولُس مردانی هستند که به خاطر اعتقاد به نام سَرورمان عیسی مسیح، جانشان را به خطر انداختهاند.+ ۲۷ بنابراین یهودا و سیلاس را فرستادهایم تا همین مطالب را شفاهاً برایتان بگویند.+ ۲۸ ما با هدایت روحالقدس* صلاح دیدیم + که بار بیشتری روی دوش شما نگذاریم، جز این نکات ضروری: ۲۹ از آنچه برای بتها قربانی میشود،+ از خون،+ از حیوانات خفهشده*+ و از اعمال نامشروع جنسی* بپرهیزید.+ اگر با دقت از این چیزها پرهیز کنید در کارهایتان موفق میشوید. با آرزوی سلامتی برای شما!»*
۳۰ پس آن چهار نفر از آنجا به اَنطاکیه رفتند و همهٔ شاگردان را دور هم جمع کردند و نامه را به آنها دادند. ۳۱ وقتی آنها نامه را خواندند، از پیام دلگرمکنندهٔ آن خیلی شاد شدند. ۳۲ بعد یهودا و سیلاس که هر دو پیامبر بودند، با سخنرانیهای زیادی که اجرا کردند، برادران آنجا را تشویق و تقویت کردند.+ ۳۳ یهودا و سیلاس مدتی در آنجا ماندند. بعد برادران، آنها را به سلامت راهی سفر کردند تا پیش کسانی که آنها را فرستاده بودند برگردند. ۳۴ ——* ۳۵ ولی پولُس و برنابا در اَنطاکیه ماندند تا همراه عدهٔ زیادی به مردم تعلیم دهند و خبر خوش کلام یَهُوَه را اعلام کنند.
۳۶ بعد از چند روز، پولُس به بَرنابا گفت: «بیا* به همهٔ شهرهایی که در آنجا کلام یَهُوَه را اعلام کردیم برگردیم تا به برادران آنجا سر بزنیم و ببینیم در چه وضعیتی هستند.»+ ۳۷ بَرنابا اصرار داشت که یوحنای معروف به مَرقُس را با خودشان ببرند.+ ۳۸ اما پولُس موافق نبود که او را با خودشان ببرند، چون قبلاً وقتی با آنها رفته بود، برای ادامهٔ کار موعظه پیش آنها نماند و در پامفیلیه از آنها جدا شد.+ ۳۹ آنها سر این موضوع بهشدّت بحث کردند و با عصبانیت از هم جدا شدند. بَرنابا + مَرقُس را برداشت و هر دو با کشتی به قبرس رفتند. ۴۰ پولُس سیلاس را انتخاب کرد تا همسفرش باشد. برادران برای پولُس دعا کردند که لطف یَهُوَه شامل حالش شود و بعد، پولُس راهی سفر شد.+ ۴۱ او به سوریه و کیلیکیه رفت و جماعتهای آنجا را تقویت کرد.
۱۶ به این ترتیب، پولُس به شهر دِربه و بعد به شهر لِستِره رفت.+ در لِستِره شاگردی به نام تیموتائوس + زندگی میکرد که مادرش از شاگردان یهودینژاد بود، ولی پدرش یونانی بود. ۲ برادران در لِستِره و قونیه از تیموتائوس تعریف میکردند. ۳ پولُس از تیموتائوس خواست که در سفرش همراه او برود. ولی به خاطر یهودیان آن منطقه او را ختنه کرد،+ چون همه میدانستند که پدرش یونانی است. ۴ بعد با هم شهر به شهر سفر میکردند و تصمیماتی را که رسولان و پیران جماعت در اورشلیم گرفته بودند، به اطلاع برادران و خواهران میرساندند تا طبق آنها عمل کنند.+ ۵ به این ترتیب، ایمان اعضای جماعتها تقویت میشد و هر روز تعداد بیشتری ایمان میآوردند.
۶ آنها از راه فِریجیه و غَلاطیه به سفرشان ادامه دادند،+ چون روحالقدس مانع آنها شد که پیام خدا را در ایالت آسیا اعلام کنند. ۷ وقتی به میسیه رسیدند، سعی کردند به ایالت بیطینیه بروند،+ ولی روحِ عیسی* به آنها اجازه نداد. ۸ پس، از میسیه گذشتند* و به شهر تِروآس رفتند. ۹ همان شب پولُس رؤیایی دید. در این رؤیا شخصی از اهالی مقدونیه جلویش ایستاده بود و به او التماس میکرد و میگفت: «به مقدونیه بیا و به ما کمک کن.» ۱۰ وقتی پولُس این رؤیا را دید، ما به این نتیجه رسیدیم که خدا میخواهد خبر خوش را در مقدونیه هم اعلام کنیم. برای همین بلافاصله به طرف آنجا راه افتادیم.
۱۱ پس در تِروآس سوار کشتی شدیم و یکراست به جزیرهٔ ساموتْراکی رفتیم. روز بعد به طرف شهر نیاپولیس حرکت کردیم. ۱۲ از آنجا به فیلیپی رفتیم + که یک مستعمرهٔ رومی بود؛ این شهر در آن بخش از ایالت مقدونیه مهمترین شهر به حساب میآمد و ما چند روز در آنجا ماندیم. ۱۳ روز شَبّات* از شهر بیرون رفتیم و به کنار رودخانهای رسیدیم، چون شنیدیم که در آنجا مردم برای دعا دور هم جمع میشوند. بعد همان جا نشستیم و با زنانی که جمع شده بودند صحبت کردیم. ۱۴ یکی از آن زنان به نام لیدیه، فروشندهٔ پارچههای ارغوانی و اهل تیاتیرا + و زنی خداپرست بود. حینی که او به ما گوش میداد، یَهُوَه* دل او را باز کرد، طوری که هر چه پولُس میگفت قبول میکرد. ۱۵ وقتی او با تمام اهل خانهاش تعمید گرفت،+ با خواهش و تمنا به ما گفت: «اگر قبول دارید که من به یَهُوَه ایمان دارم، پس بیایید در خانهٔ من بمانید.» او آنقدر اصرار کرد که مجبور شدیم دعوتش را قبول کنیم.
۱۶ یک روز که به محل دعا میرفتیم، به دختری برخوردیم که کنیز بود. او گرفتار روحی ناپاک بود، یعنی دیوی که به او قدرت غیبگویی میداد.+ آن دختر از این راه درآمد زیادی نصیب اربابانش میکرد. ۱۷ او به دنبال ما و پولُس میآمد و فریاد میزد و میگفت: «این مردان غلامان خدای متعال هستند + و راه نجات را به شما اعلام میکنند.» ۱۸ او چند روز همین کار را میکرد تا این که پولُس از دستش خسته شد و برگشت و به روح ناپاکی که در او بود گفت: «به نام عیسی مسیح به تو فرمان میدهم که از وجود این دختر بیرون بیایی!» همان لحظه، آن دیو از او بیرون آمد.+
۱۹ وقتی اربابان او دیدند که دیگر امیدی به کسب درآمد ندارند،+ پولُس و سیلاس را گرفتند و کشانکشان به بازار پیش مقامات شهر بردند.+ ۲۰ وقتی آنها را به حضور آن مأموران رومی بردند گفتند: «این مردان یهودی، شهر ما را به هم ریختهاند!+ ۲۱ این افراد آداب و رسومی را تبلیغ میکنند که برخلاف قوانین ما رومیان است و ما نه میتوانیم آنها را بپذیریم و نه طبق آنها عمل کنیم.» ۲۲ آن وقت، گروهی از مردم با آنها همدست شدند و مأموران، لباسهای پولُس و سیلاس را از تنشان درآوردند و دستور دادند که آنها را با چوب بزنند.+ ۲۳ بعد از این که آنها را خیلی کتک زدند، هر دو را به زندان انداختند و به نگهبان زندان دستور دادند که با دقت تمام از آنها نگهبانی کند.+ ۲۴ نگهبان به خاطر این دستور، آنها را به بخش داخلی زندان برد و پاهایشان را در کُنده* گذاشت.
۲۵ حدود نیمهشب بود که پولُس و سیلاس مشغول دعا بودند و با خواندن سرود، خدا را ستایش میکردند.+ زندانیهای دیگر هم به آنها گوش میدادند. ۲۶ ناگهان زلزلهٔ شدیدی اتفاق افتاد! شدّت زلزله آنقدر زیاد بود که زندان را از پایه به لرزه درآورد. همان لحظه همهٔ درهای زندان باز شد و زنجیرها از دست و پای زندانیان به زمین افتاد!+ ۲۷ نگهبان زندان از خواب پرید و دید که درهای زندان باز است و فکر کرد که زندانیها فرار کردهاند؛+ پس شمشیرش را کشید تا خودش را بکشد. ۲۸ ولی پولُس با صدای بلند گفت: «به خودت صدمه نزن! ما همه اینجا هستیم!» ۲۹ نگهبان از کسی خواست که چند چراغ برایش بیاورد. بعد به داخل زندان دوید و در حالی که از ترس میلرزید به پای پولُس و سیلاس افتاد. ۳۰ بعد، آنها را از زندان بیرون آورد و گفت: «آقایان، من باید چه کار کنم تا نجات پیدا کنم؟» ۳۱ آنها گفتند: «به عیسای سَرور ایمان بیاور تا تو و تمام اهل خانهات بتوانید نجات پیدا کنید.»+ ۳۲ بعد، با او و تمام کسانی که در خانهاش بودند، دربارهٔ کلام یَهُوَه صحبت کردند. ۳۳ همان شب نگهبان زندان، آنها را با خودش برد و زخمهایشان را شست. به این ترتیب، او و تمام اهل خانهاش فوراً تعمید گرفتند.+ ۳۴ بعد نگهبان زندان پولُس و سیلاس را به خانهاش برد و سفرهای پهن کرد و برایشان غذا آورد. او و تمام اهل خانهاش از این که به خدا ایمان آورده بودند بینهایت شاد بودند.
۳۵ وقتی صبح شد، مقامات شهر چند مأمور را با این پیام پیش نگهبان زندان فرستادند: «پولُس و سیلاس را آزاد کن.» ۳۶ نگهبان این خبر را به پولُس رساند و گفت: «مقامات شهر دستور دادهاند که شما را آزاد کنم، پس میتوانید با خیال راحت بروید.» ۳۷ ولی پولُس به آن مأموران گفت: «ما را با این که تابعیت رومی داریم،+ جلوی مردم زدند و بدون محاکمه به زندان انداختند. آیا حالا میخواهند که ما مخفیانه از زندان بیرون برویم؟ اصلاً امکان ندارد! ما از اینجا تکان نمیخوریم! بگذار خودشان بیایند و ما را بیرون ببرند.»* ۳۸ مأموران برگشتند و حرفهای پولُس را به اطلاع مقامات شهر رساندند. وقتی آنها شنیدند که پولُس و سیلاس تابعیت رومی دارند وحشت کردند.+ ۳۹ پس به زندان آمدند و از پولُس و سیلاس عذرخواهی کردند. بعد، آنها را از زندان بیرون بردند و خواهش کردند که شهر را ترک کنند. ۴۰ ولی پولُس و سیلاس به محض بیرون آمدن از زندان به خانهٔ لیدیه رفتند. در آنجا برادران را دیدند و آنها را تشویق و دلگرم کردند. بعد، از آنجا رفتند.+
۱۷ آنها به شهرهای آمفیپولیس و آپولونیا سفر کردند و سرانجام به شهر تِسالونیکی رسیدند.+ یهودیان در آن شهر کنیسهای داشتند. ۲ پولُس طبق عادت همیشگی خود وارد کنیسه شد + و در سه روز شَبّات بر اساس نوشتههای مقدّس با یهودیان آنجا گفتگو و استدلال میکرد.+ ۳ او نوشتههای مقدّس را توضیح میداد و با استفاده از آنها ثابت میکرد که لازم بود مسیح رنج بکشد + و بعد از مرگ زنده شود.+ او میگفت: «این عیسی که من دربارهٔ او با شما صحبت میکنم، همان مسیح است.» ۴ در نتیجه، عدهای از شنوندگان، همین طور گروهی بزرگ از یونانیان خداپرست و خیلی از زنان سرشناس شهر ایمان آوردند و به پولُس و سیلاس ملحق شدند.+
۵ اما یهودیان که وجودشان پر از حسادت شده بود،+ بعضی از مردان اوباش را که در بازار پرسه میزدند جمع کردند و شهر را به آشوب کشیدند. بعد، به خانهٔ یاسون هجوم بردند تا پولُس و سیلاس را بگیرند و به میان آشوبگران بیاورند. ۶ اما وقتی آنها را در خانهٔ یاسون پیدا نکردند، یاسون را با بعضی از برادران دیگر کشانکشان پیش مقامات شهر بردند. آنها با صدای بلند میگفتند: «پولُس و سیلاس دنیا را به هم ریختهاند و حالا اینجا آمدهاند تا شهر ما را هم به هم بریزند!+ ۷ این یاسون هم آنها را به خانهاش راه داده است. آنها برخلاف احکام قیصر عمل میکنند و میگویند که پادشاه دیگری به نام عیسی وجود دارد.»+ ۸ مردم و مقامات شهر با شنیدن این گفته نگران و مضطرب شدند. ۹ ولی بعد از این که از یاسون و دیگران ضمانت گرفتند، آنها را آزاد کردند.
۱۰ به محض این که شب شد، برادران با عجله پولُس و سیلاس را به بیریه فرستادند. وقتی به آنجا رسیدند، به کنیسهٔ یهودیان رفتند. ۱۱ اهالی بیریه نسبت به کسانی که در تِسالونیکی بودند روشنفکرتر* بودند، چون با اشتیاق و با فکری باز پیام را قبول کردند و هر روز نوشتههای مقدّس را با دقت بررسی میکردند تا از درستی چیزهایی که میشنیدند مطمئن شوند. ۱۲ به این ترتیب، خیلی از یهودیان، همین طور گروهی از زنان سرشناس یونانی و عدهای از مردان یونانی ایمان آوردند. ۱۳ اما وقتی یهودیانِ تِسالونیکی باخبر شدند که پولُس کلام خدا را در بیریه هم اعلام میکند، به آنجا آمدند تا با تحریک مردم آشوب به پا کنند.+ ۱۴ برای همین، برادران فوراً پولُس را به سمت دریا فرستادند.+ اما سیلاس و تیموتائوس در بیریه ماندند. ۱۵ همراهان پولُس تا آتن با او رفتند. بعد پولُس به آنها گفت که به بیریه برگردند و هر چه زودتر سیلاس و تیموتائوس را پیش او بفرستند.+
۱۶ وقتی پولُس در آتن منتظر سیلاس و تیموتائوس بود، دید که شهر پر از بت است. برای همین بهشدّت ناراحت شد. ۱۷ پس برای گفتگو و استدلال با یهودیان و غیریهودیانِ خداپرست به کنیسه میرفت. همین طور هر روز در بازار هر کسی را که میدید با او گفتگو و استدلال میکرد. ۱۸ ولی عدهای از فیلسوفان «اِپیکوری»* و «رَواقی»* با او بحث و مشاجره میکردند و بعضی از آنها میگفتند: «این آدم پرحرف* چه میخواهد بگوید؟» بعضیها هم میگفتند: «از قرار معلوم دربارهٔ خدایان بیگانه تبلیغ میکند.» این حرفها را میگفتند، چون پولُس دربارهٔ خبر خوشِ آمدن عیسی و رستاخیز مردگان موعظه میکرد.+ ۱۹ پس او را به آریوپاگوس بردند و گفتند: «آیا میتوانی به ما بگویی این تعلیم جدید که از آن صحبت میکنی دربارهٔ چیست؟ ۲۰ چون چیزهایی که تو میگویی به گوش ما عجیب میآید و میخواهیم معنیاش را بفهمیم.» ۲۱ تمام اهالی آتن و حتی خارجیانی که آنجا زندگی میکردند،* موقع تفریح* دور هم جمع میشدند و تمام وقتشان را صرف گفتگو* دربارهٔ چیزهای تازه میکردند. ۲۲ پس پولُس در میان آریوپاگوس + ایستاد و گفت:
«ای اهالی آتن، میبینم که شما از هر لحاظ و حتی بیشتر از دیگران مذهبی هستید.*+ ۲۳ برای مثال، وقتی در شهر میگشتم، به آنچه شما میپرستید، با دقت نگاه کردم. در ضمن، قربانگاهی هم دیدم که روی آن نوشته شده: «تقدیم به خدای ناشناخته.» پس من میخواهم دربارهٔ همان خدایی که نمیشناسید ولی میپرستید، با شما صحبت کنم. ۲۴ او همان خدایی است که این دنیا و هر چه را که در آن است آفرید، چون او خودش مالک* آسمان و زمین است + و در معبدهایی که به دست انسان ساخته شده، زندگی نمیکند.+ ۲۵ او به کمک و خدمت انسانها احتیاج ندارد، چون خودش بینیاز است + و به همه نَفَس و زندگی و هر چیز دیگری میدهد.+ ۲۶ او همهٔ قومها را از یک انسان به وجود آورد + تا در سرتاسر زمین زندگی کنند.+ همچنین برای بعضی از اتفاقات، زمانهایی تعیین کرد و برای محل سکونت انسانها حد و مرز گذاشت.+ ۲۷ خدا با این کارها میخواست که مردم در جستجوی او باشند. پس اگر آنها با سعی تمام در جستجوی خدا باشند، مطمئناً او را پیدا میکنند.+ او در واقع از هیچ کدام از ما دور نیست؛ ۲۸ چون زندگی و حرکت و هستی ما از اوست. حتی بعضی از شاعران خودتان هم گفتهاند که ‹تکتک ما فرزندان خداییم.›
۲۹ «به همین دلیل، چون فرزندان خدا هستیم،+ نباید تصوّر کنیم خدا* مثل بت یا مجسمهای است که انسان آن را با هنر و خلاقیتش از طلا، نقره و یا سنگ ساخته است.+ ۳۰ در واقع خدا چنین کارهایی را که انسانها در گذشته از روی نادانی میکردند نادیده میگرفت.+ اما الآن از همهٔ انسانها میخواهد در هر جا که باشند از کارهای اشتباهشان توبه کنند، ۳۱ چون روزی را تعیین کرده که مردم تمام دنیا را توسط شخصی که انتخاب کرده با عدل و انصاف داوری کند.+ خدا با رستاخیز دادن آن شخص، این را برای همهٔ انسانها تضمین کرده است.»+
۳۲ وقتی آنها شنیدند که پولُس دربارهٔ رستاخیز مردگان صحبت میکند، عدهای او را مسخره کردند،+ و عدهای دیگر گفتند: «بعداً در یک فرصت دیگر، دربارهٔ این موضوع برایمان بگو.» ۳۳ به این ترتیب، پولُس از آنجا بیرون رفت، ۳۴ ولی چند نفر به او ملحق شدند و به عیسی ایمان آوردند. در میان آنها یکی از قاضیهای دادگاه آریوپاگوس به نام دیونیسیوس و زنی به نام داماریس هم بودند.
۱۸ بعد از آن، پولُس از آتن به شهر قُرِنتُس رفت. ۲ در آن شهر با مردی یهودی به نام آکیلا آشنا شد.+ او از اهالی پونتوس بود و تازه با همسرش پِریسکیلا از ایتالیا به قُرِنتُس آمده بود، چون کِلودیوسِ امپراتور به همهٔ یهودیان فرمان داده بود که روم را ترک کنند. آن وقت، پولُس به دیدارشان رفت، ۳ و چون او هم مثل آنها خیمهدوز بود در خانهشان ماند و با آنها مشغول کار شد.+ ۴ پولُس هر هفته در روز شَبّات + به کنیسه میرفت + و سخنرانی میداد* و استدلالهایش یهودیان و یونانیان را قانع میکرد که پیامش را باور کنند.
۵ بعد از این که سیلاس + و تیموتائوس + از مقدونیه به قُرِنتُس رسیدند، پولُس تمام وقت خودش را صرف موعظه و تعلیم کلام خدا کرد. او به یهودیان ثابت میکرد که عیسی همان مسیح است.+ ۶ اما یهودیان از مخالفت با او و گفتن حرفهای توهینآمیز دست نمیکشیدند. به همین دلیل، او گرد و خاک آن شهر را از لباسش تکاند + و به آنها گفت: «خونتان به گردن خودتان باشد.+ من از خون شما مبرّا هستم.+ از حالا به بعد، من پیام خدا را به غیریهودیان میرسانم.»+ ۷ پس او دیگر در آنجا* موعظه نکرد و به خانهٔ مردی خداپرست به نام تیتیوس یوستوس رفت. خانهٔ آن مرد مجاور کنیسه بود. ۸ اما مسئول آن کنیسه که اسمش کِریسپوس بود + با تمام اهل خانهاش به سَرور ایمان آورد. همچنین خیلی از ساکنان قُرِنتُس که پیام را شنیدند، ایمان آوردند و تعمید گرفتند. ۹ یک شب سَرور در رؤیا به پولُس گفت: «از هیچ کس نترس! به کار موعظه ادامه بده و ساکت نباش، ۱۰ چون من با تو هستم + و کسی نمیتواند به تو صدمه بزند. هنوز عدهٔ زیادی در این شهر هستند که به من ایمان خواهند آورد.» ۱۱ پس پولُس یک سال و نیم در آنجا ماند و کلام خدا را به آنها* تعلیم داد.
۱۲ اما در زمانی که گالیئو، فرماندار* ایالت اَخائیه بود، یهودیان دستهجمعی بر سر پولُس ریختند و او را به مقابل مسند قضاوت بردند. ۱۳ آنها گفتند: «این شخص مردم را متقاعد میکند که خدا را به شیوهای که برخلاف قانون است بپرستند.» ۱۴ ولی به محض این که پولُس میخواست از خودش دفاع کند، گالیئو به یهودیان گفت: «ای یهودیان گوش کنید! اگر واقعاً عملی خلاف یا جرمی بزرگ در کار بود، با صبر و حوصله به ادعاهای شما گوش میدادم، ۱۵ ولی چون اختلافهای شما بر سر کلمات، اشخاص و قوانین خودتان است،+ خودتان باید آن را حل و فصل کنید. من مایل نیستم که در مورد این مسئله قضاوت کنم.» ۱۶ بعد آنها را از مقابل مسند قضاوت دور کرد. ۱۷ پس همگی بر سر سوسْتِنیس + که مسئول کنیسه بود ریختند و او را در مقابل مسند قضاوت کتک زدند. اما گالیئو هیچ دخالتی نکرد.
۱۸ بعد از این ماجرا، پولُس چند روز بیشتر در قُرِنتُس ماند. بعد با برادران خداحافظی کرد و همراه پِریسکیلا و آکیلا با کشتی به طرف سوریه حرکت کرد. پولُس در شهر کِنخِریه + موهای سرش را کوتاه کرد، چون نذر کرده بود. ۱۹ وقتی به شهر اِفِسُس رسیدند، پولُس از همسفرانش جدا شد و به کنیسه رفت و با یهودیان گفتگو و استدلال کرد.+ ۲۰ آنها بارها از پولُس خواستند که بیشتر پیششان بماند، اما او موافقت نکرد. ۲۱ پس، از آنها خداحافظی کرد و گفت: «اگر یَهُوَه* بخواهد، دوباره پیشتان برمیگردم.» بعد دوباره سوار کشتی شد و اِفِسُس را ترک کرد. ۲۲ او در بندر قیصریه از کشتی پیاده شد و به دیدن اعضای جماعت اورشلیم رفت. بعد به طرف اَنطاکیه راه افتاد.+
۲۳ پولُس مدتی کوتاه در اَنطاکیه ماند و بعد در سرتاسر ناحیهٔ غَلاطیه و فِریجیه + از جایی به جای دیگر سفر میکرد و همهٔ شاگردان را تقویت میکرد.+
۲۴ در این میان، شخصی یهودی به نام آپولُس + که اهل اسکندریه بود به اِفِسُس آمد. او خوشبیان* بود و اطلاعات زیادی از نوشتههای مقدّس داشت. ۲۵ آپولُس تعالیم یَهُوَه را یاد گرفته بود.* او با شور و حرارتی که از روحالقدس میگرفت در مورد عیسی صحبت میکرد و تعالیمش دربارهٔ او دقیق و درست بود، ولی فقط از تعمیدی که یحیی موعظه میکرد اطلاع داشت. ۲۶ یک بار که آپولُس با شجاعت در کنیسه موعظه میکرد، پِریسکیلا و آکیلا + گفتههایش را شنیدند و او را به خانهشان بردند و تعالیم* خدا را دقیقتر به او یاد دادند. ۲۷ آپولُس میخواست به آن طرف دریا به اَخائیه برود. برای همین، برادران به شاگردان آنجا نامه نوشتند که بهگرمی از او استقبال کنند. پس وقتی به آنجا رسید، برای کسانی که از طریق لطف خدا ایمان آورده بودند، کمک بزرگی بود، ۲۸ چون در حضور همه، قاطعانه و با دلایل محکم ثابت میکرد که ادعاهای یهودیان بیاساس است و با استفاده از نوشتههای مقدّس نشان میداد که عیسی همان مسیح است.+
۱۹ زمانی که آپولُس + در شهر قُرِنتُس بود، پولُس در نواحی ایالت آسیا* سفر میکرد تا این که به اِفِسُس رسید.+ او در آنجا به چند شاگرد برخورد، ۲ و از آنها پرسید: «آیا وقتی به عیسی ایمان آوردید، روحالقدس را دریافت کردید؟»+ آنها جواب دادند: «نه، ما حتی نشنیدهایم که روحالقدسی وجود دارد!» ۳ پولُس پرسید: «بر چه اساسی تعمید گرفتید؟» آنها گفتند: «ما بر اساس تعلیم یحیی تعمید گرفتیم.»+ ۴ پولُس گفت: «تعمیدی که یحیی میداد به نشانهٔ توبه از گناهان بود.+ او به مردم میگفت به کسی که بعد از او میآید،+ یعنی به عیسی ایمان بیاورند.» ۵ وقتی آن شاگردان این را شنیدند، به نام عیسای سَرور تعمید گرفتند. ۶ بعد، پولُس دستهایش را روی آنها گذاشت و همان موقع روحالقدس بر آنها قرار گرفت + و توانستند به زبانهای مختلف* سخن بگویند و نبوّت کنند.+ ۷ تعداد این افراد حدود ۱۲ نفر بود.
۸ پولُس سه ماه به کنیسه میرفت + و در آنجا با شجاعت موعظه میکرد. او دربارهٔ پادشاهی خدا سخنرانی میداد و طوری دربارهٔ آن استدلال میکرد که مردم قانع میشدند.+ ۹ اما بعضیها با سرسختی نخواستند پیام او را باور کنند و جلوی همه از «راه حقیقت»*+ بد گفتند. پس پولُس از آنها جدا شد + و شاگردان را هم با خودش برد. از آن موقع به بعد، او هر روز در تالار مدرسهٔ تیرانوس برای مردم سخنرانی میکرد. ۱۰ دو سال به این ترتیب گذشت تا این که تمام ساکنان ایالت آسیا، چه یهودی چه یونانی، پیام خداوند را شنیدند.
۱۱ خدا به پولُس قدرت میداد که کارهای شگفتانگیزی انجام دهد.+ ۱۲ برای مثال، حتی وقتی پارچه یا پیشبندی را که با بدن او تماس پیدا کرده بود روی اشخاص بیمار میگذاشتند،+ آنها شفا پیدا میکردند و ارواح شریر از وجودشان بیرون میآمدند.+ ۱۳ اما عدهای از یهودیانِ دورهگرد هم که شهر به شهر میگشتند و دیوها را از وجود مردم بیرون میآوردند سعی کردند که با استفاده از اسم عیسای سَرور ارواح شریر را از وجود مردم بیرون کنند. آنها میگفتند: «به نام عیسی که پولُس دربارهاش موعظه میکند به شما فرمان میدهیم که بیرون بیایید!»+ ۱۴ هفت پسر مردی به نام اِسکیوا که یکی از سران کاهنان یهودی بود، این کار را میکردند. ۱۵ اما یک روز وقتی مشغول این کار بودند، روح شریر در جوابشان گفت: «من عیسی را میشناسم،+ پولُس را هم میشناسم،+ ولی شما دیگر کی هستید؟» ۱۶ بعد، مردی که گرفتار روح شریر بود، به آنها حمله کرد* و آنها را یکی بعد از دیگری آنقدر زد که برهنه و زخمی از آن خانه پا به فرار گذاشتند. ۱۷ این خبر در سرتاسر اِفِسُس پیچید و به گوش همهٔ ساکنان آنجا چه یهودی چه یونانی رسید، طوری که همه ترسیدند و برای نام عیسای سَرور بیشتر احترام قائل شدند. ۱۸ در ضمن، خیلی از کسانی که ایمان آورده بودند، میآمدند و بیپرده به کارهای بدشان اعتراف میکردند. ۱۹ خیلی از کسانی هم که با سحر و جادو سر و کار داشتند، کتابهایشان را جمع کردند و آوردند و جلوی همه سوزاندند.+ وقتی قیمت آن کتابها را حساب کردند معلوم شد که ارزش آنها پنجاه هزار سکۀ نقره بود. ۲۰ به این ترتیب، کلام یَهُوَه* به گوش مردم بیشتری میرسید و تأثیر زیادی روی آنها میگذاشت.*+
۲۱ پس از این اتفاقات، پولُس تصمیم گرفت که بعد از سفر به مقدونیه + و اَخائیه، به اورشلیم برود.+ او گفت: «بعد از اورشلیم باید به روم هم بروم.»+ ۲۲ بنابراین، او دو نفر از دستیارانش یعنی تیموتائوس + و اِراستوس + را به مقدونیه فرستاد، ولی خودش کمی بیشتر در ایالت آسیا ماند.
۲۳ همان وقت، در اِفِسُس آشوب بزرگی + به ضدّ پیروان «راه حقیقت»+ به پا شد. ۲۴ در آنجا مردی به نام دیمیتریوس که نقرهکار بود، مجسمههای نقرهای از بتکدهٔ آرتِمیس میساخت و صنعتگرانی که برای او کار میکردند، از این طریق درآمد زیادی داشتند.+ ۲۵ دیمیتریوس همهٔ آنها و صنعتگران دیگر را جمع کرد و به آنها گفت: «آقایان، خوب میدانید که درآمد ما از این کسب و کار است. ۲۶ همان طور که میبینید و میشنوید، این پولُس نه تنها در اِفِسُس + بلکه تقریباً در تمام ایالت آسیا عدهٔ زیادی را متقاعد کرده که تغییر عقیده بدهند. او میگوید: ‹خدایانی که ساختهٔ دست انسان هستند، در واقع خدا نیستند.›+ ۲۷ تازه این خطر وجود دارد که نه تنها کسب و کارمان خراب شود،* بلکه معبد الٰههٔ بزرگ ما آرتِمیس هم از چشم مردم بیفتد و این الٰهه که در تمام ایالت آسیا و سرتاسر زمین پرستش میشود، شکوه و جلالش را از دست بدهد.» ۲۸ وقتی آنها این را شنیدند، خیلی عصبانی شدند و با داد و فریاد میگفتند: «پرقدرت است آرتِمیس، الٰههٔ اِفِسُسیان!»
۲۹ تمام شهر به آشوب کشیده شد و همهٔ مردم دستهجمعی و با عجله به سمت آمفیتئاتر رفتند. آنها گایوس و آریستارخوس + را که اهل مقدونیه و همسفر پولُس بودند، کشانکشان با خودشان به آنجا بردند. ۳۰ پولُس حاضر بود که با آن جمعیت روبرو شود، ولی همایمانانش مانع او شدند. ۳۱ حتی بعضی از کسانی که از دوستان پولُس بودند و جشنها و مسابقات را برنامهریزی میکردند، برای او پیغام فرستادند و خواهش کردند که با رفتن به آمفیتئاتر، جانش را به خطر نیندازد. ۳۲ در آنجا بین مردم هرجومرج بود. همه داد و فریاد میکردند و هر کس چیزی میگفت. اکثراً نمیدانستند که چرا به آنجا آمدهاند. ۳۳ در این بین، چند یهودی مردی به نام اسکندر را از میان جمعیت بیرون آوردند و جلو انداختند تا چیزی بگوید. پس او با اشارهٔ دستش از مردم خواست که ساکت شوند تا بتواند برای دفاع از خودش چیزی بگوید. ۳۴ اما وقتی مردم فهمیدند که او یهودی است، همه یکصدا حدود دو ساعت فریاد میزدند و میگفتند: «پرقدرت است آرتِمیس، الٰههٔ اِفِسُسیان!»
۳۵ سرانجام شهردار اِفِسُس توانست آنها را آرام کند. او گفت: «ای اهالی اِفِسُس، آیا کسی وجود دارد که نداند شهر اِفِسُس حافظ معبد آرتِمیسِ بزرگ و مجسمهٔ اوست که از آسمان به زمین افتاده است؟ ۳۶ کسی نمیتواند منکر این موضوع شود، پس آرام باشید و عجولانه کاری نکنید. ۳۷ این مردانی که به اینجا آوردهاید، نه از معبدها چیزی دزدیدهاند و نه به الٰههٔ ما ناسزا* گفتهاند. ۳۸ اگر دیمیتریوس + و صنعتگرانی که همراهش هستند از کسی شکایت دارند، درِ دادگاه باز است و فرمانداران رومی* هم هستند که به شکایتها رسیدگی میکنند. پس بگذارید شکایتهایشان را به آنجا ببرند. ۳۹ اما اگر موضوع دیگری در کار است، باید در یک جلسهٔ رسمی* حل و فصل شود، ۴۰ وگرنه این خطر برایمان وجود دارد که به خاطر آشوب امروز، به شورشگری متهم شویم. اگر این طور شود، هیچ دلیلی برای توجیه این آشوب نداریم.» ۴۱ او بعد از این سخنان، به جمعیت گفت که بروند.
۲۰ وقتی آشوب و سروصداها خوابید، پولُس به دنبال شاگردان فرستاد که پیش او بیایند. او بعد از تشویق آنها، خداحافظی کرد و به طرف مقدونیه راه افتاد. ۲ او در آن منطقهها به هر شهری که میرسید شاگردان آنجا را با گفتههایش بسیار تشویق میکرد تا این که به یونان رسید. ۳ پولُس سه ماه در آنجا ماند. اما وقتی میخواست با کشتی به سوریه برود، فهمید یهودیان توطئه کردهاند که او را بکشند.+ پس تصمیم گرفت که از راه مقدونیه برگردد. ۴ اینها همسفران پولُس بودند: سوپاتِروس پسر پیرروس اهل بیریه، آریستارخوس،+ سِکُندوس اهل تِسالونیکی،گایوس اهل دِربه، تیموتائوس + و همین طور تیخیکوس + و تِروفیموس + که هر دو اهل ایالت آسیا بودند. ۵ این افراد زودتر از ما رفتند و در تِروآس منتظر ما ماندند. ۶ بعد از عیدِ نان فطیر + با کشتی از فیلیپی راه افتادیم. پنج روز بعد پیش آنها به تِروآس رسیدیم و هفت روز در آنجا ماندیم.
۷ روز اول هفته* که برای غذا خوردن دور هم جمع شده بودیم، پولُس برای حاضران سخنرانی کرد و چون قرار بود روز بعد آنجا را ترک کند، تا نصف شب به صحبتش ادامه داد. ۸ در بالاخانهای که دور هم جمع شده بودیم، چراغهای زیادی روشن بود. ۹ حینی که پولُس مشغول سخنرانی بود، جوانی به نام اِفتیخوس که لب پنجره نشسته بود، کمکم خوابش برد و خوابش آنقدر سنگین شد که از طبقهٔ سوم پایین افتاد و مرد. ۱۰ پولُس پایین رفت و او را در آغوش گرفت + و به همه گفت: «ناراحت نباشید، او زنده است!»+ ۱۱ پس پولُس دوباره به بالاخانه رفت و شام خورد.* او به گفتگو ادامه داد تا این که کمکم هوا روشن شد. بعد آنجا را ترک کرد. ۱۲ مردم، آن جوان را که زنده شده بود از آنجا بردند و همه از این بابت فوقالعاده دلگرم شدند.
۱۳ ما سوار کشتی شدیم و جلوتر از بقیه به آسوس رفتیم تا همان طور که پولُس قرار گذاشته بود در آنجا او را سوار کشتی کنیم، چون او میخواست از راه خشکی، پیاده به آنجا برود. ۱۴ وقتی پولُس در آسوس به ما رسید، او را سوار کشتی کردیم و با هم به میتیلینی رفتیم. ۱۵ روز بعد، از آنجا با کشتی راه افتادیم و نزدیک جزیرهٔ خیوس توقف کردیم. فردای آن روز در بندر ساموس لنگر انداختیم و کمی آنجا ماندیم. روز بعد به میلیتوس رسیدیم. ۱۶ پولُس تصمیم گرفته بود که با کشتی از کنار اِفِسُس رد شود + و وقتش را در ایالت آسیا* نگذراند، چون عجله داشت که در صورت امکان برای عید پِنتیکاست در اورشلیم باشد.+
۱۷ ولی از میلیتوس پیغامی به اِفِسُس فرستاد و از پیران جماعت آنجا خواهش کرد که پیش او بیایند. ۱۸ وقتی پیران به آنجا رسیدند، او به آنها گفت: «شما خوب میدانید از روزی که پایم به ایالت آسیا رسید،+ در تمام مدتی که با شما بودم چطور رفتار کردهام! ۱۹ من با کمال فروتنی و با وجود آزمایشهایی که به خاطر توطئههای یهودیان با آنها روبرو میشدم و اشکهایی که میریختم، مثل یک غلام به خداوند* خدمت کردهام.+ ۲۰ با این حال، در گفتن چیزهایی که به خیر و صلاحتان بود کوتاهی نکردهام و همیشه چه در مکانهای عمومی،+ چه خانه به خانه + به شما تعلیم دادهام. ۲۱ من، هم به یهودیان و هم به یونانیان شهادتی کامل دادهام و به آنها گفتهام که باید توبه کنند + و به سوی خدا برگردند و به سَرورمان عیسی ایمان بیاورند.+ ۲۲ حالا چون روحالقدس مرا موظف کرده،* به اورشلیم میروم، هرچند که نمیدانم در آنجا چه بر سرم میآید. ۲۳ فقط میدانم که روحالقدس در هر شهر بارها به من هشدار میدهد که زندان و سختی در انتظار من است.+ ۲۴ با وجود این، حفظ جانم برایم مهم نیست. تنها آرزویم این است که دورهٔ خدمتم و همین طور خدمتی را که عیسای سَرور به من سپرده به پایان برسانم؛+ یعنی دربارهٔ خبر خوشی که مربوط به لطف خداست شهادتی کامل بدهم.
۲۵ «من میدانم از این به بعد، هیچ کدام از شما که پیام پادشاهی خدا را برایتان* موعظه کردم، دیگر مرا نمیبینید. ۲۶ پس امروز میخواهم شاهد باشید که من از خون همه مبرّا هستم،+ ۲۷ چون خواست خدا را تمام و کمال به شما اعلام کردم و در این کار اصلاً کوتاهی نکردم.+ ۲۸ مراقب خودتان + و تمام گله باشید؛ گلهای که روحالقدس شما را به عنوان سرپرست آن تعیین کرده + تا جماعت خدا را که او با خون پسرش خرید،+ شبانی کنید.+ ۲۹ میدانم که بعد از رفتنم گرگهای درنده به میان شما میآیند + و به گله رحم نمیکنند. ۳۰ حتی از بین خودتان عدهای حقیقت را تحریف خواهند کرد تا بعضی از شما را که ایمان آوردهاید از راه به در کنند و دنبال خودشان بکِشند.+
۳۱ «پس هوشیار باشید و فراموش نکنید که در سه سالی که با شما بودم،+ شب و روز برایتان اشک ریختم و از راهنمایی و نصیحت کردن شما دست نکشیدم. ۳۲ حالا شما را به خدا میسپارم و کلام او که حاکی از لطفش است حافظ شما باشد. این کلام، قدرت دارد که شما را بنا کند و از طریق آن میتوانید به میراثی دست پیدا کنید که مخصوص همهٔ مقدّسان است.+ ۳۳ من هیچ چشمداشتی به نقره و طلا یا لباس دیگران نداشتهام.+ ۳۴ شما خودتان میدانید که من با دستهای خودم کار کردهام تا احتیاجات خودم + و همراهانم را تأمین کنم. ۳۵ به این شکل، من از هر لحاظ به شما نشان دادهام که باید سخت کار کنید + تا بتوانید به ضعیفان کمک کنید. هیچ وقت یادتان نرود که سَرورمان عیسی خودش گفت: ‹دادن از گرفتن شادیبخشتر است.›»+
۳۶ پولُس بعد از این که صحبتش تمام شد، با همهٔ آنها زانو زد و دعا کرد. ۳۷ پس همه به گریه افتادند و پولُس را محکم بغل کردند و بوسیدند. ۳۸ چیزی که بیشتر از همه ناراحتشان کرد این بود که پولُس گفت: «دیگر مرا نمیبینید.»+ بعد او را تا کشتی بدرقه کردند.
۲۱ بعد از آن خداحافظی پراحساس، بالاخره از آنها جدا شدیم و با کشتی به راه افتادیم و یکسره به جزیرهٔ کوس رفتیم. روز بعد به جزیرهٔ رودِس رسیدیم و از آنجا به پاتارا رفتیم. ۲ در پاتارا یک کشتی پیدا کردیم که به فینیقیه میرفت. پس سوار آن شدیم و حرکت کردیم. ۳ از دور، جزیرهٔ قبرس را در سمت چپ دیدیم و از کنارش گذشتیم و سفرمان را به طرف سوریه ادامه دادیم. در بندر صور پیاده شدیم، چون قرار بود بار کشتی در آنجا خالی شود. ۴ در صور سراغ شاگردان را گرفتیم و آنها را پیدا کردیم و هفت روز در آنجا ماندیم. آنها تحت هدایت روحالقدس چندین بار به پولُس گفتند که پایش را در اورشلیم نگذارد.+ ۵ در آخر آن هفته، وقتی دیدارمان تمام شد، باید به سفرمان ادامه میدادیم. همهٔ شاگردان با زن و بچههایشان ما را تا بیرون شهر بدرقه کردند. در ساحل زانو زدیم و دعا کردیم. ۶ وقتی خداحافظی کردیم، سوار کشتی شدیم و آنها به خانههایشان برگشتند.
۷ بعد از ترک بندر صور، با کشتی به پِتولامائیس رسیدیم. در آنجا به دیدن برادران رفتیم و یک روز پیششان ماندیم. ۸ روز بعد، آنجا را ترک کردیم و به قیصریه رسیدیم. در آنجا به خانهٔ فیلیپُسِ مبشّر* رفتیم و پیش او ماندیم. او یکی از آن هفت نفری بود + که انتخاب شده بودند. ۹ فیلیپُس چهار دختر مجرّد* داشت که نبوّت میکردند.+ ۱۰ چند روزی در آنجا ماندیم و بعد پیامبری به نام آگابوس + از یهودیه به قیصریه آمد. ۱۱ او به دیدن ما آمد و کمربند پولُس را گرفت و دست و پاهای خودش را با آن بست و گفت: «روحالقدس میگوید: ‹یهودیان در اورشلیم صاحب این کمربند را به همین شکل خواهند بست + و او را به دست غیریهودیان تحویل خواهند داد.›»+ ۱۲ وقتی این را شنیدیم، ما و همهٔ کسانی که آنجا بودند به پولُس التماس کردیم که به اورشلیم نرود. ۱۳ ولی پولُس گفت: «این چه کاریست که میکنید؟ چرا سعی میکنید با گریههایتان تصمیمم را عوض کنید؟* مطمئن باشید به خاطر نام عیسای سَرور، حاضرم نه تنها در اورشلیم زندانی شوم، بلکه حتی بمیرم.»+ ۱۴ وقتی دیدیم که او تصمیمش را عوض نمیکند، دیگر اصرار نکردیم و گفتیم: «هر چه خواست یَهُوَه* است، همان بشود.»
۱۵ بعد بار سفر بستیم و به طرف اورشلیم راه افتادیم. ۱۶ چند نفر از شاگردان قیصریه هم با ما همسفر شدند و ما را به خانهٔ شخصی به نام مِناسون بردند تا مهمان او باشیم. او اهل قبرس و یکی از شاگردان قدیمی بود. ۱۷ وقتی وارد اورشلیم شدیم، برادران با شادی زیاد از ما استقبال کردند. ۱۸ روز بعد، پولُس ما را با خودش پیش یعقوب برد + و همهٔ پیران جماعت اورشلیم هم آنجا بودند. ۱۹ پولُس بعد از سلام و احوالپرسی، با جزئیات برایشان تعریف کرد که خدا از طریق خدمت موعظهٔ او چه کارهایی در میان غیریهودیان انجام داده است.
۲۰ آنها وقتی این را شنیدند، شروع به تمجید خدا کردند، ولی بعد به پولُس گفتند: «برادر، خودت میدانی که هزاران یهودی به عیسی ایمان آوردهاند و همهٔ آنها با غیرت به شریعت عمل میکنند.+ ۲۱ اما دربارهٔ تو این شایعه را شنیدهاند که به همهٔ یهودیانی که در میان غیریهودیان زندگی میکنند، تعلیم* میدهی تا شریعت موسی را کنار بگذارند و دیگر بچههایشان را ختنه نکنند و آداب و رسوم یهودیان را حفظ نکنند.+ ۲۲ پس حالا چه کار کنیم؟ چون شکی نیست که از آمدنت باخبر میشوند. ۲۳ برای همین، این توصیهای است که به تو میکنیم: در اینجا چهار مرد همراه ما هستند که نذری کردهاند. ۲۴ تو آنها را با خودت ببر و همراه با آنها مراسم پاکسازی را انجام بده. در ضمن مخارجشان را بپرداز تا بتوانند سرشان را بتراشند. اگر این کار را بکنی به همه ثابت میشود شایعاتی که دربارهٔ تو پخش شده، پایه و اساسی ندارد و تو رفتارت شایسته است و طبق شریعت زندگی میکنی.+ ۲۵ اما در مورد غیریهودیانی که ایمان آوردهاند، تصمیم ما این است: همان طور که در نامهای به اطلاع آنها رساندیم، آنها باید از گوشت حیواناتی که برای بتها قربانی میشود،+ از خون،+ از حیوانات خفهشده*+ و از اعمال نامشروع جنسی* بپرهیزند.»+
۲۶ روز بعد، پولُس آن چهار نفر را با خودش برد و آنها مراسم پاکسازی خودشان را انجام دادند.+ بعد پولُس وارد معبد شد تا بگوید که دورهٔ هفتروزهٔ پاکسازی کِی تمام میشود، چون رسم بود که کاهن در روز هفتم برای هر کدام از آنها قربانی تقدیم کند.
۲۷ وقتی آن دورهٔ هفتروزه تمام شد، یهودیانی که از ایالت آسیا بودند، پولُس را در معبد دیدند و مردم را به ضدّ او تحریک کردند. بعد او را گرفتند، ۲۸ و فریاد زدند: «ای اسرائیلیان، به ما کمک کنید! این همان مردی است که در همه جا به ضدّ قوم ما تعلیم میدهد و به همه میگوید که شریعت موسی را زیر پا بگذارند و به این مکان مقدّس هم بد میگوید. از این گذشته، حتی یونانیان را به معبد آورده و این مکان مقدّس را ناپاک کرده است.»+ ۲۹ آنها این را گفتند، چون پولُس را با یک غیریهودی به نام تِروفیموس + که اهل اِفِسُس بود در شهر دیده بودند و حدس زدند که پولُس او را به معبد آورده است. ۳۰ در تمام شهر آشوب بزرگی به پا شد. مردم به سمت معبد دویدند و پولُس را گرفتند و کشانکشان از معبد بیرون آوردند و فوراً درها را پشت سرش بستند. ۳۱ حینی که مردم پولُس را به قصد کشت میزدند، به یک فرمانده* در ارتش روم خبر رسید که آشوبی در تمام اورشلیم به پا شده است. ۳۲ پس او بلافاصله با سربازان و افسرانش با عجله به طرف جمعیت رفت. وقتی مردم چشمشان به فرمانده و سربازانش افتاد، از زدن پولُس دست کشیدند.
۳۳ آن وقت فرمانده به پولُس نزدیک شد و او را دستگیر کرد و دستور داد که او را با دو زنجیر ببندند.+ بعد، از مردم پرسید: «این کیست و چه کار کرده؟» ۳۴ در جواب او همه داد و فریاد میکردند و هر کس چیزی میگفت. فرمانده به خاطر سروصدای مردم نمیتوانست بفهمد جریان چیست، پس دستور داد پولُس را به سربازخانه ببرند. ۳۵ اما وقتی پولُس به پلهها رسید، سربازان به خاطر رفتار خشونتآمیز مردم مجبور شدند پولُس را روی دستهایشان حمل کنند. ۳۶ جمعیت دنبالشان میرفتند و فریاد میزدند: «بکشیدش!»
۳۷ هنوز پولُس را به داخل سربازخانه نبرده بودند که او به فرمانده گفت: «اجازه میدهی چیزی به تو بگویم؟» فرمانده گفت: «تو یونانی هم بلدی؟ ۳۸ مگر تو همان مرد مصری نیستی که چند وقت پیش شورش کرد و چهار هزار آدمکش* را با خودش به بیابان برد؟» ۳۹ پولُس در جواب گفت: «نه! من یهودی + و اهل تارسوسِ کیلیکیه + هستم که شهر مهمی است. خواهش میکنم اجازه بده با این مردم صحبت کنم.» ۴۰ فرمانده به او اجازه داد. بعد پولُس روی پلهها ایستاد و با دست اشاره کرد که مردم ساکت شوند. وقتی مردم آرام شدند، او به زبان عبری + به آنها گفت:
۲۲ «برادران و پدران من، اجازه دهید که برای دفاع از خودم چند کلمه به شما بگویم.»+ ۲ وقتی مردم شنیدند که پولُس به زبان خودشان، یعنی به زبان عبری با آنها صحبت میکند، کاملاً ساکت شدند و خوب گوش دادند. پولُس به حرفهایش ادامه داد و گفت: ۳ «من یک یهودی هستم + و در شهر تارسوسِ کیلیکیه به دنیا آمدم.+ ولی در این شهر شخصاً از گامالائیل تعلیم گرفتم.+ او به من یاد داد که مثل اجدادمان تمام احکام شریعت را موبهمو رعایت کنم.+ من همیشه برای پرستش خدا غیرت زیادی داشتم، همان طور که همهٔ شما امروز چنین غیرتی دارید.+ ۴ من مردان و زنانی را که پیرو ‹راه حقیقت› بودند تا حد مرگ شکنجه و آزار میدادم؛ آنها را دستگیر میکردم و به زندان میانداختم.+ ۵ کاهن اعظم و اعضای شورا هم شاهد هستند که راست میگویم. همین طور از آنها نامههایی برای برادرانشان که در دمشق بودند گرفتم. بعد به سمت دمشق راه افتادم تا کسانی را که آنجا بودند دستگیر کنم و برای مجازات به اورشلیم بیاورم.
۶ «اما وقتی در راه دمشق بودم، نزدیک ظهر ناگهان نوری درخشان از آسمان دورتادورم تابید.+ ۷ بعد روی زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من گفت: ‹سولُس! سولُس! چرا اینقدر به من آزار میرسانی؟› ۸ من پرسیدم: ‹سَرور، تو کی هستی؟› او جواب داد: ‹من عیسای ناصری هستم که تو به او آزار میرسانی!› ۹ همسفران من نور را دیدند، ولی صدای کسی را که با من صحبت میکرد نمیشنیدند. ۱۰ پس گفتم: ‹سَرورم، چه کار کنم؟› او به من گفت: ‹بلند شو و به دمشق برو. در آنجا به تو گفته میشود که چه کارهایی به تو واگذار خواهد شد.›+ ۱۱ آن نور آنقدر درخشان بود که کور شدم. پس همراهانم دستم را گرفتند و به دمشق بردند.
۱۲ «در آنجا شخصی به نام حَنانیا زندگی میکرد که مردی خداترس و مطیع قوانین خدا بود. همهٔ یهودیان دمشق هم از او تعریف میکردند. ۱۳ حَنانیا پیش من آمد، کنارم ایستاد و گفت: ‹برادرم سولُس، بینا شو!› همان لحظه بینا شدم و توانستم او را ببینم!+ ۱۴ بعد او به من گفت: ‹خدای اجداد ما تو را انتخاب کرده تا خواست او را بدانی و خادم درستکارش را* ببینی + و سخنانش را بشنوی، ۱۵ چون از این به بعد، تو باید شاهد او باشی و دربارهٔ هر چه شنیده و دیدهای به همه بگویی.+ ۱۶ حالا چرا معطلی؟ بلند شو و تعمید بگیر. اگر به نام عیسی ایمان داشته باشی،*+ میتوانی از گناهانت پاک شوی.›+
۱۷ «وقتی به اورشلیم برگشتم،+ یک روز در معبد مشغول دعا بودم که در حالت خواب و بیداری رؤیایی دیدم.* ۱۸ در آن رؤیا عیسی را دیدم که به من گفت: ‹عجله کن! از اورشلیم بیرون برو، چون ساکنان این شهر شهادتی را که دربارهٔ من میدهی قبول نخواهند کرد.›+ ۱۹ من گفتم: ‹اما سَرورم، آنها حتماً میدانند که من قبلاً کسانی را که به تو ایمان داشتند به زندان میانداختم و کنیسه به کنیسه میرفتم و آنها را میزدم.+ ۲۰ وقتی شاهد تو استیفان کشته شد، من آنجا ایستاده بودم و با کشتن او موافق بودم و لباس کسانی را که او را سنگسار میکردند نگه میداشتم.›+ ۲۱ با این حال، عیسی به من گفت: ‹برو، چون میخواهم تو را به جاهای دوردست پیش غیریهودیان بفرستم!›»+
۲۲ مردم تا آن لحظه به پولُس با دقت گوش میدادند، اما وقتی آخرین جملهٔ او را شنیدند، دوباره فریاد زدند و گفتند: «این مرد باید از روی زمین محو شود! اعدامش کنید، چون لایق نیست زنده بماند!» ۲۳ مردم پشت سر هم فریاد میزدند و رداهایشان را به هر طرف پرت میکردند و گرد و خاک بلند میکردند.+ ۲۴ پس فرمانده دستور داد که پولُس را به سربازخانه ببرند و گفت زیر ضربات شلاق از او بازجویی کنند تا دقیقاً بفهمد چرا مردم فریاد میزنند که پولُس باید کشته شود. ۲۵ وقتی پولُس را برای شلاق زدن میبستند، او به افسری که آنجا ایستاده بود گفت: «آیا قانوناً اجازه دارید یک رومی* را که محاکمه نشده، شلاق بزنید؟»+ ۲۶ وقتی آن افسر این را شنید، پیش فرمانده رفت و به او گفت: «این مرد، رومی است! میخواهی با او چه کار کنی؟» ۲۷ فرمانده پیش پولُس رفت و پرسید: «بگو ببینم، آیا تو رومی هستی؟» پولُس گفت: «بله.» ۲۸ فرمانده گفت: «من هم یک شهروند رومی هستم و پول زیادی دادم تا این تابعیت را بگیرم!» پولُس گفت: «ولی من از موقع تولّدم این تابعیت را دارم!»+
۲۹ پس کسانی که میخواستند از پولُس زیر شکنجه بازجویی کنند، فوراً از او دور شدند. فرمانده هم ترسید، چون دستور داده بود که یک شهروند رومی را با زنجیر ببندند.+
۳۰ روز بعد، چون فرمانده میخواست دقیقاً بفهمد که چرا یهودیان پولُس را متهم کردهاند، او را از زندان بیرون آورد و دستور داد تا سران کاهنان و تمام اعضای شورای سَنهِدرین* جلسهای تشکیل دهند. بعد پولُس را به آنجا برد و از او خواست که در حضور آنها بایستد.+
۲۳ پولُس در حالی که با دقت به اعضای شورای سَنهِدرین* نگاه میکرد گفت: «برادران، من میتوانم در حضور خدا بگویم که تا امروز با وجدانی کاملاً پاک + زندگی کردهام.» ۲ بلافاصله حَنانیا، کاهن اعظم به کسانی که کنار پولُس ایستاده بودند دستور داد به دهان او بزنند. ۳ پولُس به حَنانیا گفت: «ای ریاکار،* خدا تو را خواهد زد! تو آنجا نشستهای که طبق قانون در مورد من قضاوت کنی، ولی برخلاف قانون دستور میدهی مرا بزنند! آیا این کار تو درست است؟» ۴ کسانی که کنار پولُس ایستاده بودند گفتند: «چطور جرأت میکنی به کاهن اعظم توهین کنی؟» ۵ پولُس جواب داد: «برادران، من نمیدانستم که او کاهن اعظم است، چون نوشته شده که ‹نباید به سران قوم بد بگویی.›»+
۶ بعد پولُس، چون میدانست که یک دسته از اعضای شورای سَنهِدرین صَدّوقی هستند و یک دسته فَریسی، با صدای بلند گفت: «برادران، من فَریسی هستم.+ تمام اجدادم هم فَریسی بودند! امروز به این دلیل محاکمه میشوم که به رستاخیز مردگان امید دارم!» ۷ این حرف پولُس بین اعضای شورا دودستگی به وجود آورد و فَریسیان و صَدّوقیان با هم شروع به بحث کردند، ۸ چون صَدّوقیان معتقد بودند که نه رستاخیزی وجود دارد، نه فرشتهای هست و نه روحی.* ولی فَریسیان به همهٔ اینها اعتقاد داشتند.+ ۹ سروصدای زیادی در شورا به پا شد و چند نفر از عالمان فرقهٔ فَریسی بلند شدند و با اعتراض گفتند: «ما در این شخص هیچ خطایی نمیبینیم! شاید واقعاً روح یا فرشتهای با او صحبت کرده باشد!»+ ۱۰ اختلافها چنان بالا گرفت که فرمانده از ترس این که مبادا پولُس را تکهتکه کنند، به سربازان دستور داد که بروند و پولُس را از میان جمعیت بیرون بکشند و به سربازخانه ببرند.
۱۱ همان شب سَرور کنار پولُس ایستاد و به او گفت: «شجاع باش!+ به همین شکل که اینجا در اورشلیم دربارهٔ من شهادتی کامل دادی، در روم هم باید شهادت دهی.»+
۱۲ صبح روز بعد، گروهی از یهودیان با هم توطئه کردند و قسم خوردند که تا پولُس را نکشند لب به غذا یا آب نزنند. ۱۳ بیشتر از ۴۰ نفر در این توطئه دست داشتند. ۱۴ آنها پیش سران کاهنان و ریشسفیدان رفتند و گفتند: «ما قسم خوردهایم که تا پولُس را نکشیم لب به غذا نزنیم! ۱۵ پس حالا شما و اعضای شورا به بهانهٔ این که میخواهید پروندهٔ پولُس را دقیقتر بررسی کنید، از فرمانده بخواهید که او را دوباره پیشتان بیاورد. ما آمادهایم او را قبل از این که به اینجا برسد بکشیم.»
۱۶ ولی خواهرزادهٔ پولُس از نقشهای که برای او کشیده بودند باخبر شد و به سربازخانه رفت و پولُس را در جریان گذاشت. ۱۷ پولُس یکی از افسران را صدا زد و گفت: «این مرد جوان را پیش فرمانده ببر، چون میخواهد خبر مهمی به او بدهد.» ۱۸ پس افسر، او را پیش فرمانده برد و گفت: «پولُس که در زندان است، مرا صدا زد و از من خواست که این جوان را پیش تو بیاورم، چون میخواهد چیزی به تو بگوید.» ۱۹ فرمانده دست آن جوان را گرفت و به گوشهای برد و از او پرسید: «چه خبری برای من آوردهای؟» ۲۰ او گفت: «یهودیان میخواهند از تو خواهش کنند فردا پولُس را به این بهانه که میخواهند سؤالات بیشتری از او بکنند، به شورای سَنهِدرین ببری.+ ۲۱ ولی لطفاً به حرفهایشان گوش نکن! چون بیشتر از ۴۰ نفرشان کمین کردهاند تا پولُس را بکشند. آنها قسم خوردهاند که تا او را نکشند، لب به غذا یا آب نزنند.+ همین الآن هم آمادهاند و فقط منتظرند که تو با درخواستشان موافقت کنی.» ۲۲ پس فرمانده قبل از این که آن جوان را مرخص کند، به او دستور داد و گفت: «به کسی نگو که این موضوع را به من گفتهای.»
۲۳ بعد فرمانده، دو نفر از افسرانش را صدا زد و به آنها گفت: «۲۰۰ سرباز پیاده، ۲۰۰ نیزهدار و ۷۰ اسبسوار آماده کنید تا امشب ساعت نُه* به قیصریه بروند. ۲۴ اسبهایی هم برای پولُس تهیه کنید تا در طول سفر بر آنها سوار شود و به این ترتیب او را صحیح و سالم به فِلیکسِ فرماندار تحویل دهید.» ۲۵ او این نامه را هم برای فِلیکسِ فرماندار نوشت:
۲۶ «با عرض سلام خدمت عالیجناب فِلیکسِ فرماندار، از طرف کِلودیوس لیسیاس. ۲۷ یهودیان این مرد را گرفته بودند و چیزی نمانده بود که او را بکشند. وقتی فهمیدم او رومی است،+ فوراً با سربازانم رفتم و نجاتش دادم.+ ۲۸ بعد او را به شورای خودشان یعنی به شورای سَنهِدرین بردم تا بفهمم چرا او را متهم کردهاند.+ ۲۹ در آنجا متوجه شدم که دعوا بر سر اختلافنظرهایی در خصوص قوانین خودشان است + و البته جرمی در کار نبود که بشود به خاطر آن او را زندانی یا اعدام کرد. ۳۰ اما وقتی باخبر شدم که توطئه کردهاند تا او را بکشند،+ تصمیم گرفتم فوراً او را پیش تو بفرستم. به هر کس هم که از او شکایت داشته باشد* میگویم به حضور تو بیاید و شکایتش را به تو بگوید.»
۳۱ پس همان شب سربازان طبق دستور فرماندهشان، پولُس را به شهر آنتیپاتریس بردند.+ ۳۲ روز بعد، پولُس را به سوارهنظام تحویل دادند تا او را به قیصریه ببرند و خودشان به سربازخانه برگشتند. ۳۳ وقتی سوارهنظام به قیصریه وارد شدند، نامه را به فرماندار دادند و پولُس را به حضور او آوردند. ۳۴ وقتی فرماندار نامه را خواند، از پولُس پرسید: «اهل کدام ایالتی؟» پولُس جواب داد: «ایالت کیلیکیه.»+ ۳۵ فرماندار به او گفت: «وقتی کسانی که از تو شکایت دارند به اینجا برسند، آن وقت به پروندهات رسیدگی میکنم.»+ بعد دستور داد که پولُس را در کاخ هیرودیس تحت نظر نگه دارند.
۲۴ پنج روز بعد، حَنانیا + کاهن اعظم با عدهای از ریشسفیدان و وکیلی* به نام تِرتولُس به قیصریه آمدند و شکایتی را که از پولُس داشتند به حضور فرماندار بردند.+ ۲ وقتی پولُس را احضار کردند، تِرتولُس اتهاماتش را با این سخنان شروع کرد:
«عالیجناب فِلیکس، ما به لطف تو در صلح و آرامش کامل زندگی میکنیم و به خاطر دوراندیشی توست که وضعیت این قوم بهتر شده است. ۳ ای عالیجناب، همیشه در هر کجا که باشیم، از این بابت از تو بسیار سپاسگزاریم. ۴ اما برای این که من وقتت را زیاد نگیرم، خواهش میکنم لطف کن و چند لحظه به حرفهای ما گوش بده. ۵ به ما ثابت شده که این مرد همه جا مصیبت به بار میآورد.+ او در میان یهودیانِ سرتاسر دنیا دائم شورش به پا میکند + و سردستهٔ فرقهایست به نام ‹ناصریها.›+ ۶ او حتی سعی کرد که معبد خدا را بیحرمت کند، پس ما دستگیرش کردیم.+ ۷ ——* ۸ وقتی خودت از او بازجویی کنی، متوجه میشوی که آیا اتهاماتی که به او زده شده، حقیقت دارند یا نه.»
۹ یهودیان هم با پشتیبانی از تِرتولُس، اتهاماتی را که او به پولُس زد، تأیید کردند. ۱۰ فرماندار با سرش به پولُس اشاره کرد که از خودش دفاع کند. پس پولُس گفت:
«میدانم که سالهای زیادی است که قضاوت بر این قوم را به عهده داری. این موضوع به من اطمینان میدهد که با کمال میل از خودم دفاع کنم.+ ۱۱ تو خودت میتوانی تحقیق کنی و ببینی که درست دوازده روز پیش برای عبادت به اورشلیم رفتم.+ ۱۲ ولی هیچ کس ندید که من در معبد با کسی جرّوبحث کنم یا مردم را تحریک کنم که در کنیسهها یا در شهر آشوب به پا کنند. ۱۳ همین طور نمیتوانند درستی اتهاماتی را که به من زدهاند، به تو ثابت کنند. ۱۴ اما من در حضور تو اعتراف میکنم که در همان راهی که به قول آنها فرقه است، قدم برمیدارم. به این شکل به خدای اجدادم خدمت* میکنم + و به تمام چیزهایی که در شریعت و نوشتههای انبیا آمده، معتقدم.+ ۱۵ من هم مثل این افراد به خدا توکّل* دارم و ما امید داریم که رستاخیزی،+ هم برای درستکاران و هم برای بدکاران در پیش است.+ ۱۶ به همین دلیل، همیشه تلاش میکنم که پیش خدا و مردم وجدانی پاک داشته باشم.+ ۱۷ من بعد از چند سال، به اورشلیم برگشتم تا اعانههایی + برای قومم بیاورم و قربانی تقدیم کنم. ۱۸ وقتی مشغول این کارها بودم، عدهای مرا بعد از مراسم پاکسازی در معبد دیدند؛+ نه جمعیتی دور من جمع شده بود و نه آشوبی به پا میکردم. البته چند نفر از یهودیانِ ایالت آسیا هم آنجا بودند؛ ۱۹ اگر آنها هم از من شکایتی دارند، باید اینجا جلوی تو حاضر شوند و آن را بگویند،+ ۲۰ یا اجازه بده کسانی که اینجا حاضرند، خودشان بگویند که وقتی در مقابل شورای سَنهِدرین* حاضر شدم، چه خطایی از من دیدند؛ ۲۱ تنها اتهامی که میتوانند به من بزنند این است که وقتی در میانشان ایستاده بودم با صدای بلند گفتم: ‹امروز به این دلیل در حضور شما محاکمه میشوم که به رستاخیز مردگان اعتقاد دارم!›»+
۲۲ اما فِلیکس که تا حد زیادی با «راه حقیقت»+ آشنا بود، محاکمه را به وقتی دیگر موکول کرد و به آنها گفت: «وقتی که لیسیاسِ فرمانده بیاید، به پروندهات رسیدگی میکنم.» ۲۳ او به یک افسر دستور داد که پولُس را در حبس نگه دارد، اما تا اندازهای او را آزاد بگذارد و اجازه دهد دوستانش برای رفع نیازهای او به ملاقاتش بیایند.
۲۴ چند روز بعد، فِلیکس با همسرش دِروسیلا که یهودی بود، به آنجا آمد و کسی را دنبال پولُس فرستاد تا او را به حضورش بیاورند. بعد به صحبتهای او در مورد این که چطور میتوان به عیسی مسیح* ایمان آورد، گوش داد.+ ۲۵ اما وقتی پولُس دربارهٔ درستکاری، خویشتنداری و داوری آینده صحبت کرد،+ فِلیکس ترسید و گفت: «فعلاً برو، اما در اولین فرصت، دوباره کسی را دنبالت میفرستم.» ۲۶ در ضمن، او توقع داشت که پولُس به او رشوه بدهد. برای همین، وقت و بیوقت دنبال او میفرستاد و با او گفتگو میکرد. ۲۷ دو سال به این ترتیب گذشت تا این که پورکیوس فِستوس جانشین فِلیکس شد، اما فِلیکس که میخواست رضایت یهودیان را جلب کند،+ پولُس را در زندان نگه داشت.
۲۵ سه روز بعد از این که فِستوس + وارد ایالت یهودیه شد و پست جدیدش را تحویل گرفت، از قیصریه به اورشلیم سفر کرد. ۲ در آنجا سران کاهنان و بزرگان قومِ یهود پیش فِستوس رفتند و شکایتهایی را که از پولُس داشتند + برای او مطرح کردند. بعد به او التماس کردند، ۳ و خواستند که به آنها لطف کند و پولُس را به اورشلیم بفرستد. نقشهٔ آنها این بود که سر راه در کمین پولُس بنشینند و او را بکشند.+ ۴ ولی فِستوس به آنها گفت: «پولُس باید در قیصریه در حبس بماند و خودم هم بهزودی به آنجا برمیگردم. ۵ رهبران شما هم میتوانند با من به آنجا بیایند و اگر واقعاً خطایی از این مرد سر زده، شکایتی را که از او دارند مطرح کنند.»+
۶ فِستوس نزدیک هشت تا ده روز در اورشلیم ماند و بعد به قیصریه برگشت. روز بعد، او بر مسند قضاوت نشست و فرمان داد که پولُس را برای بازجویی به حضورش بیاورند. ۷ وقتی پولُس وارد شد، یهودیانی که از اورشلیم آمده بودند دور او را گرفتند و اتهامات زیاد و سنگینی به او وارد کردند که البته نتوانستند آنها را ثابت کنند.+
۸ اما پولُس از خودش دفاع کرد و گفت: «من نه شریعت یهودیان را زیر پا گذاشتهام، نه به معبد بیاحترامی کردهام و نه علیه قیصر کاری کردهام.»+ ۹ فِستوس که میخواست رضایت یهودیان را جلب کند + از پولُس سؤال کرد: «آیا میخواهی به اورشلیم بروی و آنجا در حضور من محاکمه شوی؟» ۱۰ پولُس جواب داد: «من الآن در مقابل مسند قضاوت قیصر ایستادهام و در همان جایی هستم که باید محاکمه شوم. خودت هم خوب میدانی که من هیچ خطایی به یهودیان نکردهام. ۱۱ اگر واقعاً مجرم هستم و کاری کردهام که سزاوار مرگ باشم،+ حاضرم بمیرم! ولی اگر اتهاماتی که این مردان به من نسبت میدهند بیپایه و اساس باشد، هیچ کس حق ندارد مرا برای جلب رضایت آن مردان به دست آنها تحویل دهد. من از قیصر درخواست فرجام میکنم!»+ ۱۲ فِستوس با مشاورانش مشورت کرد و بعد به پولُس گفت: «حالا که از قیصر درخواست فرجام کردهای، پس به حضور او خواهی رفت!»
۱۳ چند روز بعد، آگریپاسِ پادشاه و بِرنیکی برای احترام به فِستوس و خوشآمدگویی به او به قیصریه آمدند. ۱۴ در آن چند روزی که آنجا بودند، فِستوس دربارهٔ پروندهٔ پولُس با پادشاه صحبت کرد و گفت:
«در اینجا یک زندانی داریم که به فرمان فِلیکس هنوز در حبس است. ۱۵ وقتی در اورشلیم بودم، سران کاهنان و ریشسفیدان یهود شکایتهایی در مورد او مطرح کردند + و خواستند که به اعدام محکوم شود. ۱۶ ولی من در جوابشان گفتم که طبق قانون روم نمیشود کسی را بدون محاکمه محکوم کرد، بلکه اول به او فرصت داده میشود که با شاکیانش روبرو شود و از خودش دفاع کند.+ ۱۷ پس وقتی آنها به اینجا آمدند، نگذاشتم که وقت تلف شود و روز بعد بر مسند قضاوت نشستم و دستور دادم آن مرد را بیاورند. ۱۸ شاکیانِ پولُس بلند شدند و اتهامات زیادی به او وارد کردند، ولی او را به جرمهایی که انتظار داشتم متهم نکردند.+ ۱۹ بحث و اختلافات آنها فقط بر سر دین خودشان*+ و شخصی به نام عیسی بود که مرده، ولی پولُس ادعا میکند که او زنده است!+ ۲۰ من چون نمیدانستم چطور به این موضوع رسیدگی کنم، از پولُس پرسیدم که اگر بخواهد، میتواند به اورشلیم برود تا در آنجا محاکمه شود.+ ۲۱ ولی پولُس درخواست کرد که تا صدور حکم قیصر* در حبس بماند.+ پس من هم دستور دادم که او را در حبس نگه دارند تا در وقت مناسب، او را به حضور قیصر بفرستم.»
۲۲ آگریپاس به فِستوس گفت: «خودم میخواهم بشنوم که این مرد چه میگوید.»+ فِستوس گفت: «فردا او را میآورم تا حرفهایش را بشنوی.» ۲۳ روز بعد آگریپاس و بِرنیکی با تشریفات زیاد همراه با فرماندهان نظامی و مردان سرشناس شهر وارد تالار دادگاه شدند. بعد فِستوس دستور داد پولُس را بیاورند. ۲۴ فِستوس گفت: «ای آگریپاسِ پادشاه و شما که با ما در اینجا حاضرید، این مردی که میبینید همان کسی است که یهودیان چه در اورشلیم چه در قیصریه پیش من از او شکایت کردند و فریاد زدند که نباید زنده بماند.+ ۲۵ اما من متوجه شدم که او هیچ کاری نکرده که سزاوار مرگ باشد.+ پس وقتی خودش درخواست کرد که قیصر* به پروندهاش رسیدگی کند، تصمیم گرفتم که او را به حضور قیصر بفرستم. ۲۶ ولی نمیدانم که برای سَرورم* چه بنویسم. برای همین، او را به حضور شما و مخصوصاً به حضور تو ای آگریپاسِ پادشاه آوردهام تا از او بازجویی کنید. شاید بعد از بازجویی، چیزی برای نوشتن پیدا کنم، ۲۷ چون به نظر من معقولانه نیست که یک زندانی را به حضور قیصر بفرستم، ولی اشاره نکنم که چه جرمی مرتکب شده است.»
۲۶ آگریپاس + به پولُس گفت: «حالا اجازه داری برای دفاع از خودت صحبت کنی.» پولُس دستش را به طرف جلو دراز کرد و در دفاع از خودش گفت:
۲ «ای آگریپاسِ پادشاه، خیلی خوشحالم که امروز میتوانم در حضور شما از خودم دفاع کنم و به اتهاماتی که یهودیان به من زدهاند جواب دهم.+ ۳ مخصوصاً که شما با آداب و رسوم یهودیان و اختلافات بین آنها کاملاً آشنا هستید. پس خواهش میکنم که با صبر و حوصله به حرفهایم گوش دهید.
۴ «همهٔ یهودیانی که در گذشته با من آشنا بودند، خوب میدانند که من از دوران جوانی، چطور بین قوم خودم و همین طور زمانی که در اورشلیم بودم زندگی کردهام.+ ۵ اگر آنها بخواهند، میتوانند شهادت دهند که من یک فَریسی بودم،+ یعنی از سختگیرترین فرقهٔ دینمان + پیروی میکردم. ۶ اما الآن محاکمه میشوم، چون به تحقق وعدهای که خدا به اجدادم داده امید دارم.+ ۷ این همان وعدهای است که ۱۲ طایفهٔ قوم ما هم امید دارند تحققش را ببینند و به همین دلیل شب و روز با سعی و تلاش زیاد به خدا خدمت* میکنند. ای پادشاه، به خاطر همین امید است که یهودیان مرا متهم کردهاند.+
۸ «چرا بعضی از شما فکر میکنید که غیرممکن است* خدا بتواند کسی را بعد از مرگ دوباره زنده کند؟ ۹ من خودم معتقد بودم که باید برای مخالفت با عیسای ناصری* هر کاری که از دستم بربیاید انجام دهم. ۱۰ این دقیقاً همان کاری بود که در اورشلیم میکردم. من با اختیاراتی که از سران کاهنان گرفته بودم،+ خیلی از مقدّسان را زندانی میکردم + و وقتی حکم اعدامشان صادر میشد، رأی موافق میدادم. ۱۱ از کنیسهای به کنیسهٔ دیگر میرفتم و آنها را زجر و آزار میدادم تا مجبورشان کنم که ایمانشان را انکار کنند. من آنقدر از دستشان عصبانی بودم که برای آزار و اذیت آنها، حتی به شهرهای دور میرفتم.
۱۲ «در یکی از این سفرها با مأموریت و اختیاری که سران کاهنان به من داده بودند، به طرف دمشق میرفتم. ۱۳ ای پادشاه، در راه دمشق، نزدیک ظهر نوری درخشان از آسمان دورتادور من و همسفرانم تابید؛ نوری که از خورشید هم درخشانتر بود.+ ۱۴ وقتی همهٔ ما به زمین افتادیم، صدایی شنیدم که به زبان عبری به من گفت: ‹سولُس! سولُس! چرا اینقدر به من آزار میرسانی؟ اگر به مخالفت با من ادامه دهی،* فقط به خودت صدمه میزنی!› ۱۵ من پرسیدم: ‹سَرور، تو کی هستی؟› او جواب داد: ‹من عیسی هستم، همان کسی که به او آزار میرسانی! ۱۶ حالا بلند شو و روی پاهایت بایست. من به تو ظاهر شدم تا تو را انتخاب کنم که خادم و شاهد من باشی. تو باید چیزهایی را که در مورد من دیدهای و چیزهایی را که در آینده به تو نشان میدهم به مردم اعلام کنی.+ ۱۷ من تو را از دست این قوم و قومهای غیریهود نجات خواهم داد. بله، میخواهم تو را پیش همهٔ آنها بفرستم + ۱۸ تا چشمانشان را باز کنی + و آنها را از تاریکی + به روشنایی + هدایت کنی. تو را میفرستم تا آنها را از چنگ* شیطان + بیرون بکشی و به سوی خدا هدایت کنی، چون اگر به من ایمان داشته باشند، گناهانشان بخشیده میشود + و همان میراثی را به دست میآورند که برای مقدّسان در نظر گرفته شده است.›
۱۹ «برای همین، ای آگریپاسِ پادشاه، من از فرمانی که عیسی در آن رؤیای آسمانی به من داد سرپیچی نکردم. ۲۰ من برای اعلام پیام خدا اول به دمشق رفتم + و بعد به اورشلیم + و سرتاسر یهودیه سفر کردم. به علاوه پیش غیریهودیان رفتم و به همه این پیام را رساندم که از گناهانشان توبه کنند و به سوی خدا برگردند و در عمل نشان دهند که واقعاً توبه کردهاند.+ ۲۱ به همین دلیل، یهودیان مرا در معبد دستگیر کردند و سعی کردند مرا بکشند.+ ۲۲ ولی با کمک خدا تا امروز توانستهام به همه، از کوچک تا بزرگ شهادت دهم و هر چه گفتهام مطابق با نوشتههای پیامبران و موسی بوده که از قبل گفته بودند چه اتفاقاتی میافتد:+ ۲۳ این که مسیح باید درد و رنج بکشد،+ بمیرد و اولین کسی باشد که بعد از مرگ زنده میشود + تا نور را هم به این قوم و هم به قومهای دیگر اعلام کند.»*+
۲۴ وقتی دفاع پولُس به اینجا رسید، فِستوس با صدای بلند گفت: «پولُس، تو عقلت را از دست دادهای! تحصیلات زیاد مغزت را خراب کرده!» ۲۵ ولی پولُس گفت: «عالیجناب فِستوس، من عقلم را از دست ندادهام؛ چیزهایی که میگویم منطقی است و حقیقت دارد. ۲۶ در واقع، خود پادشاه هم از این چیزها باخبر است. به همین دلیل، میتوانم آزادانه در حضور او صحبت کنم. بله، مطمئنم که پادشاه همهٔ این چیزها را میداند، چون هیچ کدام از اینها پنهانی انجام نشده است.+ ۲۷ ای آگریپاسِ پادشاه، آیا به پیامبران ایمان داری؟ میدانم که ایمان داری!» ۲۸ آگریپاس به پولُس گفت: «چیزی نمانده که مرا هم متقاعد کنی مسیحی شوم!» ۲۹ پولُس گفت: «از خدا میخواهم که دیر یا زود، نه تنها تو بلکه همهٔ کسانی که امروز سخنانم را میشنوند، مثل من شوند؛ البته بدون این زنجیرها!»
۳۰ آن وقت، آگریپاسِ پادشاه از جایش بلند شد و بعد از او، فرماندار و بِرنیکی و بقیهٔ کسانی که آنجا نشسته بودند هم از جایشان بلند شدند. ۳۱ هنگام ترک آنجا، به همدیگر گفتند: «این مرد کاری نکرده که سزاوار زندان یا مرگ باشد.»+ ۳۲ آگریپاس به فِستوس گفت: «اگر خودش از قیصر درخواست فرجام نکرده بود، میتوانست آزاد شود.»+
۲۷ بالاخره تصمیم گرفته شد که ما را با کشتی به ایتالیا بفرستند.+ پس پولُس و چند زندانی دیگر را به افسری به نام یولیوس از یگان «آگوستوس» تحویل دادند. ۲ ما سوار یک کشتی شدیم که از اَدرامیتینوس آمده بود و قرار بود در چند بندر ایالت آسیا توقف کند. در این سفر، مردی به نام آریستارخوس + که اهل تِسالونیکی در ایالت مقدونیه بود، ما را همراهی میکرد. ۳ روز بعد در بندر صیدون* لنگر انداختیم. در آنجا یولیوس از روی لطف و مهربانی* به پولُس اجازه داد که به دیدن دوستانش برود تا آنها از او پذیرایی و مراقبت کنند.
۴ از آنجا با کشتی راه افتادیم، ولی چون بادِ مخالف میوزید، مجبور شدیم برای محفوظ ماندن از باد، در امتداد ساحل قبرس به سفرمان ادامه دهیم. ۵ بعد، کشتیمان را در آبهای عمیقی که در امتداد سواحل کیلیکیه و پامفیلیه بود هدایت کردیم و در بندر میرا که در ایالت لیکیه است از کشتی پیاده شدیم. ۶ یولیوس در آنجا یک کشتی دیگر پیدا کرد که از اسکندریه آمده بود و به ایتالیا میرفت. به دستور او، ما سوار آن کشتی شدیم. ۷ روزهای زیادی آهسته آهسته به سفرمان ادامه دادیم و با هزار زحمت به بندر کِنیدوس رسیدیم، ولی چون باد شدیدی مخالف جهت ما میوزید، مسیرمان را تغییر دادیم و برای محفوظ ماندن از باد، از کنار سالمونی در جزیرهٔ کِرِت گذشتیم. ۸ بهسختی در امتداد ساحل جلو رفتیم و به جایی به نام «بندرهای نیک» رسیدیم که نزدیک شهر لاسائیه بود.
۹ مدت زیادی آنجا ماندیم، طوری که از زمان روزه* هم گذشت + و کمکم هوا برای سفر دریایی خطرناک شد. پس پولُس به آنها هشدار داد و گفت: ۱۰ «آقایان، من مطمئنم اگر به سفرمان ادامه دهیم، به مشکل برمیخوریم. نه فقط کشتی و بار آن در خطر است، بلکه شاید حتی جانمان را هم از دست بدهیم.» ۱۱ ولی آن افسر به جای این که به حرف پولُس توجه کند، به حرف ناخدا و صاحب کشتی گوش داد. ۱۲ با توجه به این که آن بندر پناهگاه خوبی نبود و نمیشد زمستان را در آنجا گذراند، اکثریت پیشنهاد کردند که هر چه زودتر از آنجا حرکت کنند تا شاید بتوانند به فینیکس برسند و زمستان را در آنجا بگذرانند. فینیکس یکی از بندرهای کِرِت است که دو مسیر برای عبور کشتیها دارد، یکی رو به شمال شرقی و دیگری رو به جنوب شرقی.
۱۳ همان وقت، از سمت جنوب باد ملایمی وزید و آنها فکر کردند که روز خوبی برای سفر به فینیکس است. پس، لنگر کشتی را کشیدند و در امتداد ساحل کِرِت راه افتادند. ۱۴ اما طولی نکشید که هوا تغییر کرد. باد شدیدی وزید که به آن «یورَکیلو»* میگفتند. ۱۵ کشتی شدیداً گرفتار باد شد و ما نتوانستیم آن را خلاف جهت باد هدایت کنیم. پس ناچار کشتی را به باد سپردیم و کشتی در جهت باد حرکت میکرد. ۱۶ بالاخره کشتی را به جایی نزدیک جزیرهٔ کوچکی به نام کودا رساندیم تا از آن هوای طوفانی محفوظ بمانیم. با این حال، با زحمت زیاد توانستیم قایق کوچکی* را که کشتی به دنبال خود میکشید، از غرق شدن حفظ کنیم. ۱۷ بعد از این که ملوانان، آن قایق نجات را به کشتی آوردند، دور کشتی را با طناب محکم بستند تا بدنهٔ آن بیشتر دوام بیاورد. از ترس این که کشتی در بسترهای شنی «سیرتیس»* به گل بنشیند، بادبانهای آن را پایین کشیدند و کشتی را به باد سپردند تا در جهت آن حرکت کند. ۱۸ روز بعد، چون طوفان باعث میشد که کشتی بهشدّت تکان بخورد، ملوانان برای سبکتر شدن کشتی، بار آن را به دریا پرت کردند. ۱۹ فردای آن روز، طنابها، قرقرهها و لوازم کشتی را هم به دریا انداختند.
۲۰ روزها یکی بعد از دیگری میگذشت و ما نه خورشید را میدیدیم و نه ستارهها را! چنان گرفتار طوفان شدید بودیم که کمکم تمام امیدمان را از دست دادیم و فکر نمیکردیم که نجات پیدا کنیم. ۲۱ مدت زیادی بود که هیچ کس چیزی نخورده بود. پس پولُس بین ملوانان ایستاد و گفت: «آقایان، اگر از همان اول به توصیهٔ من گوش میدادید و از کِرِت سفر نمیکردید، این همه ضرر و زیان نمیدیدید!+ ۲۲ ولی با این حال، از شما میخواهم که شجاع باشید، چون هیچ کدام از شما جانتان را از دست نمیدهید و فقط کشتی غرق میشود. ۲۳ دیشب فرشتهٔ خدایی + که او را میپرستم و عبادت* میکنم، پیش من آمد ۲۴ و گفت: ‹پولُس نترس، چون تو باید در حضور قیصر حاضر شوی.+ خدا به خاطر تو، همسفرانت را هم نجات میدهد.› ۲۵ پس آقایان، شجاع باشید، چون به خدا ایمان دارم و میدانم دقیقاً همان طور که به من گفته است، انجام میشود. ۲۶ ولی بدانید که کشتی ما باید نزدیک جزیرهای به گل بنشیند.»+
۲۷ بعد از ۱۴ روز که موجهای دریای طوفانی آدریاتیک کشتی ما را به این طرف و آن طرف میبردند، در نیمهشب، ملوانان خیال کردند که شاید به خشکی نزدیک شدهایم. ۲۸ عمق آب را اندازه گرفتند و معلوم شد حدود ۳۶ متر* است. کمی جلوتر رفتند و دوباره عمق آب را اندازه گرفتند و معلوم شد حدود ۲۷ متر* است. ۲۹ از ترس این که هر لحظه به صخرهها بخوریم، ملوانان از پشت کشتی چهار لنگر به دریا انداختند و آرزو میکردند که هر چه زودتر صبح شود. ۳۰ اما ملوانان سعی کردند از کشتی فرار کنند. پس به بهانهٔ این که میخواهند لنگرها را از جلوی کشتی به دریا بیندازند، قایق نجات را پایین فرستادند. ۳۱ پولُس به افسر و سربازان گفت: «اگر این ملوانان در کشتی نمانند، هیچ کدام از شما نمیتوانید نجات پیدا کنید.»+ ۳۲ پس سربازان طنابهای قایق نجات را بریدند و آن را در دریا رها کردند.
۳۳ کمی قبل از طلوع آفتاب، پولُس از همه خواهش کرد که چیزی بخورند و گفت: «امروز چهارده روز است که با اضطراب و نگرانی منتظر نجات بودهاید و لب به غذا نزدهاید. ۳۴ خواهش میکنم برای سلامتیتان چیزی بخورید، چون حتی یک مو هم از سر شما کم نخواهد شد!» ۳۵ بعد، نان برداشت و در حضور همه از خدا تشکر کرد و تکهای از آن را خورد. ۳۶ پس همه روحیه گرفتند و مشغول خوردن شدند. ۳۷ ما جمعاً ۲۷۶ نفر در کشتی بودیم. ۳۸ وقتی همه سیر شدند، هر چه گندم در کشتی بود به دریا ریختند تا کشتی سبکتر شود.+
۳۹ وقتی هوا روشن شد، خشکی را دیدند ولی تشخیص ندادند که کجاست.+ آنها خلیجی کوچک با ساحلی شنی دیدند و تصمیم گرفتند که در صورت امکان کشتی را در آنجا به گل بنشانند. ۴۰ پس طناب لنگرها را بریدند و لنگرها را در دریا رها کردند. بعد طناب تیغههای* سکّان را شل کردند، بادبان جلوی کشتی را در مسیر باد به سمت بالا کشیدند و یکراست به طرف ساحل رفتند. ۴۱ کشتی به یکی از برآمدگیهای زیر دریا برخورد کرد و به گل نشست. دماغهٔ کشتی در شنهای زیر آب گیر کرد و بیحرکت ماند، اما قسمت عقب کشتی بر اثر موجهای شدید شکست و متلاشی شد.+ ۴۲ آن وقت، سربازان تصمیم گرفتند که زندانیان را بکشند تا نتوانند شناکنان به ساحل برسند و فرار کنند. ۴۳ اما افسر نگذاشت که آنها این کار را بکنند، چون میخواست پولُس را سالم به مقصد برساند. او دستور داد تا اول کسانی که شنا بلدند به دریا بپرند و خودشان را به خشکی برسانند، ۴۴ و بقیه هم روی تختهپارهها و تکههای شکستهشدهٔ کشتی به دنبال آنها بروند. به این ترتیب، همهٔ ما به سلامت به خشکی رسیدیم.+
۲۸ وقتی به سلامت به ساحل رسیدیم، فهمیدیم که در جزیرهای به نام مالت هستیم.+ ۲ مردم آن جزیره که به زبانی بیگانه صحبت میکردند، فوقالعاده مهربان* بودند و چون هوا سرد و بارانی بود، آتشی درست کردند و بهگرمی پذیرای همهٔ ما شدند. ۳ پولُس مقداری هیزم جمع کرد و روی آتش گذاشت. ناگهان به دلیل حرارت آتش، یک مار سمی* از میان هیزم بیرون آمد و محکم به دست او چسبید! ۴ وقتی مردم جزیره دیدند که ماری سمی به دست پولُس آویزان است، به همدیگر گفتند: «این مرد حتماً قاتل است! با این که او از دریا نجات پیدا کرد، ولی عدالت* نمیگذارد زنده بماند!» ۵ اما پولُس دستش را تکان داد و مار را به آتش انداخت و اصلاً صدمهای ندید. ۶ مردم منتظر بودند که بدن پولُس ورم کند یا او ناگهان بیفتد و بمیرد، ولی هر چه منتظر شدند، خبری نشد. پس نظرشان را عوض کردند و گفتند: «او یکی از خدایان است!»
۷ نزدیک ساحل، زمینهایی وجود داشت که صاحب آنها پوبلیوس، حاکم آن جزیره بود. او با خوشحالی ما را به خانهاش برد و سه روز با مهربانی از ما پذیرایی کرد. ۸ از قضا پدر پوبلیوس در بستر بیماری خوابیده بود و تب و اسهال خونی داشت. پولُس پیش او رفت و برایش دعا کرد و دست روی او گذاشت و شفایش داد!+ ۹ بعد از این جریان، همهٔ بیماران دیگرِ آن جزیره هم پیش پولُس آمدند و شفا پیدا کردند.+ ۱۰ در نتیجه، آنها برای ما احترام قائل شدند و هدیههای فراوانی به ما دادند. وقتی میخواستیم آنجا را ترک کنیم، هر چه برای سفر لازم داشتیم برای ما به کشتی آوردند.
۱۱ بعد از سه ماه اقامت در جزیرهٔ مالت، با یک کشتی که علامت «پسران زِئوس»* جلوی آن بود، دوباره راه افتادیم. آن کشتی از اسکندریه آمده بود و زمستان را در آن جزیره توقف کرده بود. ۱۲ وقتی به بندر سیراکوز رسیدیم، لنگر انداختیم و سه روز آنجا ماندیم. ۱۳ از آنجا با کشتی به سفرمان ادامه دادیم و به ریگیون رفتیم. روز بعد باد جنوبی وزید و فردای آن روز به بندر پوتیولی رسیدیم. ۱۴ در آنجا برادران را پیدا کردیم که از ما خواهش کردند یک هفته پیش آنها بمانیم. بعد از آن، سفرمان را به طرف روم ادامه دادیم. ۱۵ وقتی برادرانِ آنجا شنیدند که ما میآییم، تا «بازار آپیوس» و جایی به نام «سه میخانه» به استقبال ما آمدند. پولُس با دیدن آنها خدا را شکر کرد و قوّت قلب گرفت.+ ۱۶ سرانجام وقتی به روم رسیدیم، به پولُس اجازه داده شد در خانهای جداگانه زندگی کند. فقط یک سرباز همیشه مراقب او بود.
۱۷ سه روز بعد، پولُس از بزرگان قوم یهود خواست که پیش او بیایند. وقتی همه دور هم جمع شدند، او به آنها گفت: «برادران، من در اورشلیم زندانی شدم و مرا به رومیها تحویل دادند،+ هرچند که به کسی آزار نرسانده بودم و آداب و رسوم اجدادمان را زیر پا نگذاشته بودم.+ ۱۸ رومیها از من بازجویی کردند + و خواستند آزادم کنند، چون فهمیدند کاری نکردم که سزاوار مرگ باشم.+ ۱۹ اما وقتی یهودیان اعتراض کردند، به ناچار از قیصر درخواست فرجام کردم.+ البته هدفم این نبود که بخواهم از قوم خودم شکایت کنم. ۲۰ به همین دلیل، از شما خواهش کردم که به اینجا بیایید تا با شما صحبت کنم، چون به خاطر کسی که قوم اسرائیل مدتها چشمانتظارش بودهاند، به این زنجیر بسته شدهام.»+ ۲۱ آنها به او گفتند: «ما نه نامهای از یهودیه دربارهٔ تو دریافت کردهایم و نه برادرانی که از آنجا آمدهاند، خبر یا گزارش بدی دربارهات آوردهاند. ۲۲ ولی میخواهیم از خودت بشنویم که چه عقایدی داری، چون تنها چیزی که از این فرقه میدانیم + این است که همه جا دربارهاش بد گفته میشود.»+
۲۳ پس قرار گذاشتند که یک روز دیگر به ملاقات پولُس بروند. آن روز عدهٔ بیشتری به محل اقامتش آمدند. پولُس دربارهٔ پادشاهی خدا توضیحات مفصل و شهادتی کامل به آنها داد. او از صبح تا شب، با استفاده از شریعت موسی + و نوشتههای انبیا + سعی کرد آنها را متقاعد کند تا به عیسی ایمان آورند.+ ۲۴ عدهای گفتههای او را قبول کردند و ایمان آوردند، ولی بعضی قبول نکردند و ایمان نیاوردند. ۲۵ پس به دلیل اختلاف نظری که داشتند، یکی بعد از دیگری آنجا را ترک کردند، ولی پولُس قبل از رفتن آنها گفت:
«چیزی که روحالقدس از طریق اِشَعْیای نبی به اجدادتان گفت واقعاً درست بود. ۲۶ او گفت: ‹پیش این قوم برو و به آنها بگو: «میشنوید، ولی چیزی نمیفهمید. میبینید ولی چیزی درک نمیکنید،+ ۲۷ چون دل این قوم سخت و گوشهایشان سنگین شده است. چشمانشان را بستهاند چون نمیخواهند چیزی ببینند. با این که گوش دارند، نمیخواهند چیزی بشنوند و قلباً درک کنند. آنها نمیخواهند به طرف من برگردند تا شفایشان دهم.»›+ ۲۸ پس بدانید که این پیام نجاتبخش خدا به غیریهودیان اعلام شده + و آنها مطمئناً به آن گوش خواهند داد.»+ ۲۹ ——*
۳۰ پولُس دو سال تمام در خانهٔ اجارهای خود ماند + و با روی خوش با همهٔ کسانی که به دیدنش میآمدند، برخورد میکرد. ۳۱ او با شجاعت تمام*+ و بدون این که کسی مانعش شود، دربارهٔ پادشاهی خدا موعظه میکرد و در مورد سَرورمان عیسی مسیح به آنها تعلیم میداد.
یا: «با شواهد قطعی.»
تحتاللفظی: «سفر یک روز شَبّات؛» منظور مسافتی حدود ۸۹۰ متر است که طی کردن آن در روز شَبّات برای یهودیان مجاز بود.
یا: «از وسط پاره شد.»
یا: «فعالیتهای.»
واژهنامه: «یَهُوَه.»
یا: «و به راه خودش رفت.»
واژهنامه: «آسیا.»
یا: «تازه.»
تحتاللفظی: «ساعت سوم روز.»
یا: «قدرت؛ نیروی فعال.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «کارهای شگفتانگیز.»
تحتاللفظی: «دردهای مرگ.» یا احتمالاً: «بندهای مرگ.»
یا: «هادیس.» واژهنامه: «هادیس.»
واژهنامه: «آزادی بیان.»
یا: «هادیس.» واژهنامه: «هادیس.»
یا: «هدیهای رایگان.»
یا: «فراخوانده است.»
یا: «در همه چیز با هم شریک بودند.»
تحتاللفظی: «ساعت نهم.»
یا: «صدقه بخواهد.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «زمان تجدید قوا از طرف یَهُوَه برسد.»
یا: «از میان قوم خدا برداشته و نابود خواهد شد.»
یا: «سنگ زاویه.»
یا: «درسنخوانده.»
واژهنامه: «سَنهِدرین.»
یا: «نشانهٔ.»
ضمیمهٔ الف۵.
تحتاللفظی: «دست.»
یا: «دعای صادقانهشان.»
تحتاللفظی: «یک جان.»
یا: «لطف بیکرانش را نصیب آنها میکرد.»
تحتاللفظی: «پسر تسلّی.»
یا: «دلت.»
ضمیمهٔ الف۵.
تحتاللفظی: «این زندگی.»
واژهنامه: «سَنهِدرين.»
یا: «درخت.»
واژهنامه: «آسیا.»
واژهنامه: «سَنهِدرين.»
تحتاللفظی: «خدمت مقدّس.»
یا: «سران طایفهها به یوسِف.»
یا: «غلّه.»
تحتاللفظی: «اجداد ما.»
یا: «او در چشم خدا نوزادی زیبا بود.»
یا: «این فکر به دلش راه پیدا کرد.»
یا: «وضعیت برادرانش، بنیاسرائیل را بررسی کند.»
ضمیمهٔ الف۵.
تحتاللفظی: «لشکر آسمان.»
تحتاللفظی: «خیمهٔ شهادت.»
یا: «معبدی.»
تحتاللفظی: «که دلها و گوشهایی ختنهنشده دارید.»
یا: «دلشان به خشم آمد.»
یا: «نیروی حیات.» واژهنامه: «روح.»
یا احتمالاً: «به یکی از شهرهای سامره.»
تحتاللفظی: «نشانههایی.»
تحتاللفظی: «نشانهها.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «نیّت شریرانهٔ دلت.»
در اینجا به شخصی اشاره میکند که در دربار اتیوپی مقام بالایی داشت.
همان حبشه.
یا: «اجداد.»
ضمیمهٔ الف۳.
یا: «مصمم بود تا آخرین نَفَس.»
منظور راه زندگی مسیحی و تعالیم آن است.
یا: «بعد از روزهای بسیار.»
یا: «شکافی.»
تحتاللفظی: «به نام.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «ترسی که از یَهُوَه داشتند.»
نام دورکاس در زبان یونانی و نام طابیتا در زبان آرامی به معنی «غزال» است.
یا: «دبّاغ.»
منظور افسری در ارتش روم است که ۱۰۰ سرباز تحت فرمان او بودند.
«یگان» گروهی در ارتش روم بود که از ۶۰۰ سرباز تشکیل میشد.
یا: «اهل خانهاش.»
تحتاللفظی: «ساعت نهم روز.»
تحتاللفظی: «حدود ساعت ششم.»
تحتاللفظی: «به حالت خلسه فرو رفت.»
تحتاللفظی: «روح.»
یا: «او را راهنمایی کرد.»
تحتاللفظی: «ساعت نهم.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «خداترس باشد.»
تحتاللفظی: «شفا میداد.»
یا: «درخت.»
یا: «قوم.»
یا: «ختنهشده.»
یا: «بیگانه.»
یا: «عدهای از ملتهای دیگر.»
یا: «با او وارد بحث شدند.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «با عزم راسخ.»
واژهنامه: «عید نان فطیر.»
تحتاللفظی: «حاضر شود.»
ضمیمهٔ الف۵.
همان صِیدا.
یا: «هیرودیس را زد.»
تحتاللفظی: «رشد میکرد.»
ضمیمهٔ الف۵.
تحتاللفظی: «راههای راست.»
یا: «برای خدا احترامی عمیق قائلید.»
تحتاللفظی: «او موافق دل من است.»
یا: «غیریهودیانی که برای خدا احترامی عمیق قائلید.»
یا: «درخت.»
یا: «مقبرهٔ یادبود.»
تحتاللفظی: «و او دیگر به فسادپذیری برنگشت.»
واژهنامه: «محبت پایدار.»
تحتاللفظی: «نسل.»
ضمیمهٔ الف۵.
واژهنامه: «زِئوس.»
واژهنامه: «هِرمِس.»
تحتاللفظی: «نسلهای.»
یا: «اختلافنظر.»
تحتاللفظی: «یوغی.»
یا: «سایهبان؛ خانهٔ.»
یا: «خراب شده.»
ضمیمهٔ الف۵.
واژهنامه: «اعمال نامشروع جنسی.»
منظور خوردن گوشت حیوانی است که خون آن ریخته نشده باشد.
یا: «هدایت را به عهده داشتند.»
تحتاللفظی: «روحالقدس و ما.»
منظور خوردن گوشت حیوانی است که خون آن ریخته نشده باشد.
واژهنامه: «اعمال نامشروع جنسی.»
یا: «خداحافظ.»
ضمیمهٔ الف۳.
یا احتمالاً: «بیا هر طور شده.»
منظور روحالقدس است که عیسی از خدا گرفته بود.
یا: «از میان میسیه رد شدند.»
واژهنامه: «شَبّات.»
ضمیمهٔ الف۵.
واژهنامه: «کُنده.»
یا: «بدرقه کنند.»
یا: «نجیبتر؛ شریفتر.»
واژهنامه: «فیلسوفان اِپیکوری.»
واژهنامه: «فیلسوفان رَواقی.»
یا: «یاوهگو.»
یا: «از آنجا دیدن میکردند.»
یا: «در وقت آزادشان.»
یا: «گفت و شنود.»
یا: «از خدایان میترسید.»
تحتاللفظی: «خداوند.»
یا: «آن وجود الٰهی.»
یا: «با حاضران گفتگو و استدلال میکرد.»
منظور کنیسه است.
یا: «در میان آنها.»
به حاکم یکی از ایالتها یا استانهای روم اشاره دارد.
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «سخنران ماهری.»
یا: «در راه یَهُوَه شفاهاً تعلیم دیده بود.»
تحتاللفظی: «راه.»
واژهنامه: «آسیا.»
یا: «بیگانه.»
منظور راه زندگی مسیحی و تعالیم آن است.
یا: «روی سر آنها پرید.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «کلام یَهُوَه به نحوی پرقدرت رشد میکرد و پیروز میشد.»
یا: «بیاعتبار شود.»
یا: «کفر.»
به حاکم یکی از ایالتها یا استانهای روم اشاره دارد.
یا: «جلسهٔ انجمن شهر.»
منظور یکشنبه است. این روز برای یهودیان روز اول هفته بود.
یا: «نان را تکهتکه کرد.»
واژهنامه: «آسیا.»
یا احتمالاً: «سَرور.»
یا: «برانگیخته.»
یا: «در میانتان.»
یا: «اعلامکنندهٔ خبر خوش.»
تحتاللفظی: «باکره.»
یا: «عزمم را سست کنید.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «تعلیم مرتدانه.»
منظور خوردن گوشت حیوانی است که خون آن ریخته نشده است.
واژهنامه: «اعمال نامشروع جنسی.»
منظور فرماندهای است که ۱۰۰۰ سرباز تحت فرمانش بودند.
یا: «چهار هزار مردی که به خنجر مسلّح بودند.»
یا: «آن درستکار را.»
یا: «نام عیسی را بخوانی.»
یا: «به حالت خلسه فرو رفتم.»
یا: «یک شهروند رومی.»
واژهنامه: «سَنهِدرین.»
واژهنامه: «سَنهِدرین.»
تحتاللفظی: «ای دیوار سفیدشده.»
در اینجا منظور موجود روحی است. واژهنامه: «روح.»
تحتاللفظی: «ساعت سوم شب.»
یا: «او را متهم کرده است.»
یا: «سخنگویی.»
ضمیمهٔ الف۳.
یا: «خدمت مقدّس.»
تحتاللفظی: «امید.»
واژهنامه: «سَنهِدرین.»
تحتاللفظی: «مسیحْ عیسی.»
یا: «پرستش خدای خودشان.»
یا: «آگوستوس.» در اینجا «آگوستوس» عنوان امپراتور روم است.
یا: «آگوستوس.» در اینجا «آگوستوس» عنوان امپراتور روم است.
در اینجا به امپراتور روم اشاره دارد.
یا: «خدمت مقدّس.»
یا: «باورکردنی نیست.»
تحتاللفظی: «نام عیسای ناصری.»
یا: «اگر مدام به سُکها لگد بزنی.» واژهنامه: «سُک.»
یا: «اقتدار.»
یا: «تا هم به این قوم و هم به قومهای دیگر دربارهٔ نور شهادت دهد.»
همان صِیدا.
یا: «از روی انساندوستی.»
تحتاللفظی: «روزه در روز کفّاره.»
منظور باد شمال شرقی است.
ظاهراً از این قایق به عنوان قایق نجات هم استفاده میشد.
واژهنامه: «سیرتیس.»
تحتاللفظی: «خدمت مقدّس.»
تحتاللفظی: «۲۰ قامت.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۱۵ قامت.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «پاروهای.»
یا: «انساندوست.»
یا: «یک افعی.»
به یونانی دیکه. در اینجا شاید به الههٔ انتقام و عدالت اشاره داشته باشد، یا به معنی عدالت باشد که به آن شخصیت داده شده است.
واژهنامه: «زِئوس.»
ضمیمهٔ الف۳.
واژهنامه: «آزادی بیان.»