انجیل یوحنا
۱ در ابتدا کلمه بود + و کلمه با خدا بود + و کلمه یک خدا بود.*+ ۲ او از همان ابتدا با خدا بود. ۳ همه چیز از طریق او به وجود آمد + و بدون او حتی یک چیز هم به وجود نیامد.
۴ زندگی از طریق او به وجود آمد و این زندگی* برای انسانها نور بود.+ ۵ این نور در تاریکی میدرخشد،+ اما تاریکی بر آن پیروز نشده است.
۶ مردی آمد که از طرف خدا فرستاده شده بود؛ اسم او یحیی بود.+ ۷ او به عنوان شاهد آمد تا دربارهٔ آن نور شهادت دهد + و از طریق او* هر نوع انسانی ایمان بیاورد. ۸ او آن نور نبود،+ بلکه آمد تا دربارهٔ آن نور به مردم شهادت دهد.
۹ آن نور حقیقی در حال آمدن به این دنیا بود؛ نوری که به همه نوع انسانها روشنایی میدهد.+ ۱۰ در واقع، او در دنیا بود + و دنیا از طریق او به وجود آمد،+ اما دنیا او را نشناخت. ۱۱ او به سرزمین و دیارش آمد، ولی قوم خودش او را نپذیرفتند. ۱۲ با این حال، به همهٔ کسانی که او را پذیرفتند این حق را داد که فرزندان خدا شوند،+ چون به نام او ایمان داشتند.*+ ۱۳ تولّد این افراد مثل تولّدهای معمولی* و در اثر تمایلات نفسانی و به خواست یک پدر جسمانی نبود، بلکه از خدا متولّد شدند.+
۱۴ «کلمه» انسان* شد + و بین ما زندگی کرد. ما بزرگی و شکوه او را دیدیم، یعنی بزرگی و شکوهی که شایستهٔ پسر یگانهٔ پدر است.+ وجود او لبریز از لطف خدا و سرشار از حقیقت بود. ۱۵ (یحیی دربارهٔ او به مردم شهادت داد و با صدای بلند گفت: «این همان کسی است که دربارهاش گفتم، ‹او که بعد از من میآید، بر من برتری پیدا کرده است، چون قبل از این که متولّد شوم، او وجود داشت.›»)+ ۱۶ همهٔ ما از چیزهایی که وجودش را پر کرده بود برخوردار شدیم؛ حتی لطف در پی لطف نصیب ما شد. ۱۷ شریعت از طریق موسی به مردم داده شد،+ ولی لطف + و حقیقت + از طریق عیسی مسیح به ما رسید. ۱۸ هیچ انسانی هرگز خدا را ندیده،+ اما آن مولود یگانه که خودش یک خداست + و در کنار پدر است،*+ توضیح داد که خدا کیست.+
۱۹ این است شهادت یحیی وقتی که یهودیان چند نفر از کاهنان و لاویان را از اورشلیم پیش او فرستادند تا بپرسند، «تو کی هستی؟»+ ۲۰ یحیی حقیقت را انکار نکرد و صریحاً به آنها گفت: «من مسیح نیستم.» ۲۱ آنها پرسیدند: «پس تو کی هستی؟ آیا ایلیا هستی؟»+ او جواب داد: «نه، نیستم.» آنها پرسیدند: «آیا تو همان پیامبری هستی که میآید؟»+ باز هم جواب داد: «نه.» ۲۲ به او گفتند: «پس تو کی هستی؟ به ما بگو تا بتوانیم برای کسانی که ما را اینجا فرستادند جوابی ببریم. تو دربارهٔ خودت چه میگویی؟» ۲۳ یحیی گفت: «همان طور که اِشَعْیای نبی پیشگویی کرد،+ من همان کسی هستم که با صدای بلند در بیابان فریاد میزند: ‹راه یَهُوَه* را آماده* کنید!›»+ ۲۴ در اصل، فَریسیان این افراد را پیش یحیی فرستاده بودند. ۲۵ آنها از او پرسیدند: «اگر تو مسیح، ایلیا و آن پیامبر موعود نیستی، پس چرا مردم را تعمید میدهی؟» ۲۶ یحیی جواب داد: «درست است که من مردم را با آب تعمید میدهم، ولی کسی بین شما هست که او را نمیشناسید. ۲۷ او بعد از من میآید و من حتی لیاقت ندارم که بند کفشهایش را باز کنم.»+ ۲۸ این ماجرا در بِیتعَنیا که در طرف دیگر رود اردن است اتفاق افتاد؛ همان رودی که یحیی مردم را در آن تعمید میداد.+
۲۹ روز بعد یحیی دید که عیسی به طرفش میآید. پس به مردم گفت: «نگاه کنید! این همان برّهٔ خداست + که گناه را از دنیا برمیدارد!+ ۳۰ این همان کسی است که دربارهاش گفتم: ‹او که بعد از من میآید، بر من برتری پیدا کرده است، چون او قبل از من وجود داشت.›+ ۳۱ حتی من هم او را نمیشناختم، ولی دلیل این که آمدهام و مردم را با آب تعمید میدهم این است که او را به قوم اسرائیل بشناسانم.»*+ ۳۲ یحیی شهادت خود را این طور ادامه داد: «روح خدا را دیدم که به شکل کبوتری از آسمان پایین آمد و بر عیسی قرار گرفت.+ ۳۳ حتی من هم او را نمیشناختم، ولی خدا که مرا فرستاد تا مردم را با آب تعمید دهم به من گفت: ‹وقتی دیدی روحالقدس از آسمان پایین آمد و بر کسی قرار گرفت،+ بدان که او همان کسی است که مردم را با روحالقدس تعمید خواهد داد.›+ ۳۴ پس چون این را دیدم، شهادت میدهم که این شخص پسر خداست.»+
۳۵ فردای آن روز هم، یحیی با دو نفر از شاگردانش در آنجا ایستاده بود. ۳۶ وقتی او دید که عیسی از آنجا میگذرد، گفت: «ببینید! این همان برهٔ خداست!»+ ۳۷ آن دو شاگرد یحیی با شنیدن این حرف، دنبال عیسی راه افتادند. ۳۸ عیسی برگشت و وقتی دید که دو نفر دنبالش میآیند، از آنها پرسید: «چه میخواهید؟» جواب دادند: «رَبّی، (یعنی «استاد») محل اقامت تو کجاست؟» ۳۹ او به آنها گفت: «بیایید و ببینید.» پس همراه عیسی رفتند و محل اقامتش را دیدند و بقیهٔ روز را پیش او ماندند، چون تقریباً ساعت چهار بعدازظهر* بود. ۴۰ یکی از آن دو نفر که بعد از شنیدن حرف یحیی دنبال عیسی راه افتاد، آندریاس + برادر شَمعونِ پِطرُس بود. ۴۱ آندریاس اول سراغ برادرش شَمعون رفت و وقتی او را پیدا کرد به او گفت: «ما مسیح را پیدا کردهایم!»+ (مسیح یعنی «مسحشده») ۴۲ وقتی آندریاس، شَمعون را پیش عیسی برد، عیسی به او نگاه کرد و گفت: «تو شَمعون + پسر یونا هستی، ولی از این به بعد، مردم تو را کیفا (یعنی «پِطرُس») صدا میکنند.»+
۴۳ روز بعد عیسی تصمیم گرفت به جلیل برود، و وقتی فیلیپُس را پیدا کرد،+ به او گفت: «پیرو من شو.» ۴۴ فیلیپُس اهل بِیتصِیدا و همشهری آندریاس و پِطرُس بود. ۴۵ وقتی فیلیپُس نَتَنائیل را پیدا کرد،+ به او گفت: «ما کسی را که موسی در شریعت، و پیامبران در نوشتههایشان دربارهاش صحبت کردهاند، پیدا کردهایم؛ او عیسی پسر یوسِف + و اهل ناصره است.» ۴۶ اما نَتَنائیل از او پرسید: «مگر ممکن است از ناصره چیز خوبی بیرون بیاید؟» فیلیپُس گفت: «خودت بیا و ببین.» ۴۷ وقتی عیسی دید که نَتَنائیل به طرفش میآید گفت: «ببینید، این یک اسرائیلی واقعی است که هیچ مکر و حیلهای در او نیست.»+ ۴۸ نَتَنائیل از او پرسید: «از کجا مرا میشناسی؟» عیسی جواب داد: «قبل از این که فیلیپُس سراغ تو بیاید، وقتی هنوز زیر درخت انجیر بودی، تو را دیدم.» ۴۹ نَتَنائیل گفت: «استاد،* تو پسر خدایی! تو پادشاه اسرائیل هستی!»+ ۵۰ عیسی گفت: «آیا فقط به این دلیل که گفتم تو را زیر درخت انجیر دیدم به من ایمان آوردی؟ بعد از این، چیزهای بزرگتری میبینی.» ۵۱ بعد عیسی گفت: «این حقیقت را بدانید:* شما خواهید دید که آسمان باز میشود و فرشتههای خدا به جایی که پسر انسان است پایین میآیند و بالا میروند.»+
۲ روز سوم، یک جشن عروسی در دهکدهٔ قانای جلیل برپا شد و مادر عیسی در آنجا مهمان بود. ۲ عیسی و شاگردانش هم به آن جشن عروسی دعوت شده بودند.
۳ وقتی نزدیک بود که شراب تمام شود، مادر عیسی به او گفت: «شرابشان تمام شده.» ۴ عیسی به مادرش گفت: «این چه ربطی به من و تو دارد؟* هنوز وقت آن نیست که دست به کار شوم.» ۵ با این حال، مادر عیسی به خدمتکاران گفت: «هر چه به شما بگوید، انجام دهید.» ۶ در آنجا طبق قانون یهودیان، شش خمرهٔ سنگی بود که در آداب و رسوم شستن دستها* از آنها استفاده میشد + و گنجایش هر کدام دو یا سه پیمانهٔ بزرگ* بود. ۷ عیسی به خدمتکاران گفت: «این خمرهها را از آب پر کنید.» پس خمرهها را تا لب پر کردند. ۸ بعد عیسی به آنها گفت: «حالا کمی از آن را بردارید و پیش ناظر جشن ببرید.» پس این کار را کردند. ۹ ناظر جشن، آن آب را که به شراب تبدیل شده بود، چشید. او نمیدانست که آن شراب از کجا آمده، ولی خدمتکارانی که آن مقدار آب را برداشته بودند میدانستند. بعد ناظر جشن داماد را صدا کرد، ۱۰ و به او گفت: «معمولاً در جشنها، اول با شراب خوب از مهمانها پذیرایی میکنند و بعد که همه سرشان از شراب گرم شد، شراب ارزانتر را میآورند. ولی شما شراب خوب را تا الآن نگه داشتهاید.» ۱۱ این معجزه که در دهکدهٔ قانای جلیل انجام شد، اولین معجزهٔ* عیسی بود. او از طریق این معجزه، قدرت پرشکوهش را به همه نشان داد + و شاگردانش به او ایمان آوردند.
۱۲ بعد عیسی با مادر، برادران + و شاگردانش به شهر کَفَرناحوم رفت،+ اما آنها فقط چند روز در آنجا ماندند.
۱۳ عید پِسَح* که یکی از عیدهای یهودیان است، نزدیک میشد.+ پس عیسی به شهر اورشلیم رفت. ۱۴ وقتی او وارد صحن معبد شد، دید که عدهای مشغول فروش گاو و گوسفند و کبوتر هستند + و صرّافانی را هم دید که پشت میزهایشان نشستهاند. ۱۵ عیسی با چند طناب شلاقی ساخت و همهٔ آنها را با گاوها و گوسفندانشان از معبد بیرون کرد. همچنین سکههای صرّافان را بر زمین ریخت و میزهایشان را واژگون کرد.+ ۱۶ بعد سراغ کبوترفروشان رفت و به آنها گفت: «این چیزها را از اینجا بیرون ببرید! دیگر خانهٔ پدرم را به محل خرید و فروش* تبدیل نکنید!»+ ۱۷ شاگردان عیسی به یاد این نوشته افتادند که میگوید: «غیرتی که برای خانهٔ تو دارم، مثل آتش در وجودم خواهد بود.»+
۱۸ یهودیان به خاطر این کار عیسی از او پرسیدند: «با چه نشانهای به ما ثابت میکنی + که حق داری این کارها را انجام بدهی؟» ۱۹ عیسی جواب داد: «این معبد را خراب کنید و من در عرض سه روز آن را دوباره برپا میکنم!»+ ۲۰ یهودیان گفتند: «ساختن این معبد ۴۶ سال طول کشید. تو چطور میتوانی آن را در عرض سه روز برپا کنی؟» ۲۱ ولی منظور عیسی از معبد، بدن خودش بود.+ ۲۲ بعد از این که عیسی از بین مردگان زنده شد، شاگردانش یادشان آمد که او این حرف را بارها زده بود.+ پس به گفتهٔ عیسی و چیزی که در نوشتههای مقدّس آمده بود، ایمان آوردند.
۲۳ وقتی عیسی برای عید پِسَح در اورشلیم بود، خیلی از مردم با دیدن معجزههایی* که انجام میداد، به او* ایمان آوردند. ۲۴ اما عیسی به دلیل شناختی که از همهٔ آنها داشت، به آنها اعتماد نکرد. ۲۵ عیسی نیازی نداشت که کسی دربارهٔ انسانها چیزی به او بگوید، چون او میدانست که در دل انسانها چه میگذرد.+
۳ در میان فَریسیان مردی بود که نیقودیموس نام داشت + و از بزرگان قوم یهود بود. ۲ یک شب، او پیش عیسی آمد + و گفت: «استاد،*+ ما میدانیم تو معلّمی هستی که از طرف خدا آمده، چون کسی نمیتواند معجزههایی* را که تو میکنی انجام دهد،+ مگر این که خدا با او باشد.»+ ۳ عیسی در جواب او گفت: «این حقیقت را بدان که اگر کسی دوباره* متولّد نشود،+ نمیتواند پادشاهی خدا را ببیند.»+ ۴ نیقودیموس به او گفت: «اما چطور ممکن است که یک شخص سالمند متولّد شود؟ مگر امکان دارد که یک مرد پیر به شکم مادرش برگردد و دوباره متولّد شود؟» ۵ عیسی جواب داد: «این حقیقت را بدان، تا کسی از آب + و روحالقدس + متولّد نشود،* نمیتواند وارد پادشاهی خدا شود. ۶ آنچه از جسم متولّد میشود جسم است، ولی آنچه از روح* متولّد میشود، روح است. ۷ تعجب نکن که به تو گفتم، شما باید دوباره متولّد شوید. ۸ باد هر جا که بخواهد میوزد؛ صدای آن را میشنوی، ولی نمیدانی از کجا میآید و به کجا میرود. وضعیت همهٔ کسانی که از روح متولّد میشوند هم به همین شکل است.»+
۹ نیقودیموس از عیسی پرسید: «چنین چیزی چطور میتواند درست باشد؟» ۱۰ عیسی جواب داد: «مگر تو یکی از معلّمهای قوم اسرائیل نیستی؟ پس چرا این چیزها را نمیدانی؟ ۱۱ این حقیقت را بدان: ما از چیزهایی که میدانیم صحبت میکنیم و دربارهٔ چیزهایی که دیدهایم شهادت میدهیم، ولی شما شهادت ما را قبول نمیکنید. ۱۲ من با این که دربارهٔ امور زمینی با شما صحبت کردهام، آن را باور نمیکنید. پس اگر در مورد امور آسمانی با شما صحبت کنم، چطور باور خواهید کرد؟ ۱۳ به علاوه، هیچ انسانی به آسمان بالا نرفته،+ جز پسر انسان، یعنی همان کسی که از آسمان پایین آمد.+ ۱۴ همان طور که موسی در بیابان مجسمهٔ مار را روی یک تیر آویزان کرد،*+ پسر انسان هم باید آویخته شود*+ ۱۵ تا هر کسی که به او ایمان بیاورد، به زندگی ابدی دست پیدا کند.+
۱۶ «خدا آنقدر مردم این دنیا را دوست داشت که پسر یگانهاش را داد + تا هر کسی که به او ایمان داشته باشد* نابود نشود، بلکه به زندگی ابدی دست پیدا کند.+ ۱۷ خدا پسرش را به این دنیا نفرستاد تا او مردم دنیا را داوری کند، بلکه پسرش را فرستاد تا مردم دنیا از طریق او نجات پیدا کنند.+ ۱۸ هر کسی که به او ایمان داشته باشد* محکوم* نخواهد شد،+ ولی هر کسی ایمان نداشته باشد، از همین الآن هم محکوم* شده است، چون به نام پسر یگانهٔ خدا ایمان نداشته است.+ ۱۹ داوری مردم بر این اساس است: نور به این دنیا آمد،+ ولی مردم تاریکی را بیشتر از نور دوست داشتند، چون کارهایشان شریرانه بود. ۲۰ کسانی که مرتباً کارهای زشت و زننده انجام میدهند از نور نفرت دارند و به طرف نور نمیآیند، مبادا به خاطر کارهای بدشان سرزنش شوند.* ۲۱ ولی کسانی که طبق حقیقت رفتار میکنند به طرف نور میآیند + تا معلوم شود که کارهایشان هماهنگ با خواست خداست.»
۲۲ بعد از آن، عیسی با شاگردانش به منطقهٔ روستایی یهودیه رفت. او مدتی در آنجا با آنها ماند و مردم را تعمید میداد.+ ۲۳ در این بین، یحیی هم در عِینون که نزدیک سالِم بود مردم را تعمید میداد، چون آب در آن منطقه زیاد بود + و مردم برای تعمید پیش او میآمدند.+ ۲۴ در آن زمان، یحیی هنوز به زندان نیفتاده بود.+
۲۵ روزی شاگردان یحیی سر موضوع آداب و رسوم پاکسازی، با یک یهودی وارد بحث شدند. ۲۶ شاگردان یحیی پیش او رفتند و گفتند: «استاد،* کسی که در آن طرف رود اردن با تو بود و تو دربارهاش شهادت دادی،+ مردم را تعمید میدهد و همه پیش او میروند.» ۲۷ یحیی گفت: «هیچ کس نمیتواند چیزی به دست آورد، مگر این که از آسمان به او داده شود. ۲۸ شما خودتان شاهدید که گفتم، ‹من مسیح نیستم،+ بلکه پیشاپیش او فرستاده شدهام.›+ ۲۹ عروس به داماد تعلّق دارد،+ اما دوست داماد که در کناری ایستاده و به حرفهای داماد گوش میدهد، از شنیدن صدای او خیلی خوشحال میشود. به همین ترتیب، شادی من هم کامل شده است. ۳۰ شاگردان او باید روزبهروز بیشتر شوند و شاگردان من کمتر.»*
۳۱ کسی که از بالا میآید،+ از همه بالاتر است. کسی که از زمین است، دربارهٔ امور زمینی صحبت میکند، چون او از زمین است. او که از آسمان میآید، از همه بالاتر است.+ ۳۲ او دربارهٔ چیزهایی که دیده و شنیده شهادت میدهد،+ ولی هیچ کس شهادت او را قبول نمیکند.+ ۳۳ کسی که شهادت او را قبول کند، مُهر تأیید بر این زده که خدا حقیقت را میگوید.+ ۳۴ فرستادهٔ خدا کلام خدا را میگوید،+ چون خدا روحالقدس را با سخاوت میدهد.* ۳۵ پدر، پسر را دوست دارد + و همه چیز را به دست او سپرده است.+ ۳۶ کسی که به پسر ایمان داشته باشد،* زندگی ابدی را به دست میآورد،*+ ولی کسی که از پسر اطاعت نکند، زندگی را نخواهد دید،+ بلکه خشم خدا روی او میماند.+
۴ عیسای سَرور فهمید که فَریسیان متوجه شدهاند او بیشتر از یحیی شاگرد پیدا میکند و آنها را تعمید میدهد.+ ۲ (هرچند این شاگردانِ عیسی بودند که تعمید میدادند، نه خودِ او.) ۳ آن وقت، او یهودیه را ترک کرد و به جلیل برگشت. ۴ ولی لازم بود که از سامره عبور کند. ۵ عیسی در راه به یکی از شهرهای سامره به نام سوخار رسید. این شهر نزدیک قطعه زمینی بود که یعقوب به پسرش یوسِف داده بود.+ ۶ چاه یعقوب هم آنجا بود.+ عیسی که از سفر خسته شده بود، کنار چاه* نشست. تقریباً ظهر بود.*
۷ در همین وقت، یک زن سامری سر چاه آمد تا آب بکشد. عیسی به او گفت: «کمی آب به من بده.» ۸ (شاگردان عیسی برای خرید غذا به شهر رفته بودند.) ۹ زن سامری به عیسی گفت: «چرا تو که یک یهودی هستی از من که یک زن سامری هستم آب میخواهی؟» (او این را گفت، چون یهودیان با سامریان معاشرت نمیکردند.)+ ۱۰ عیسی جواب داد: «اگر میدانستی که هدیهٔ رایگان خدا چیست + و اگر میدانستی که چه کسی از تو آب میخواهد، آن وقت تو از او آب میخواستی و او به تو آب زندگیبخش* میداد.»+ ۱۱ زن به او گفت: «آقا، تو حتی یک سطل نداری که با آن آب بکشی و چاه هم عمیق است. پس این آب زندگیبخش را از کجا میآوری؟ ۱۲ مگر تو از جدّ ما یعقوب بزرگتری که این چاه را به ما داد؟ خودِ او و پسرانش و گلههایش از این چاه مینوشیدند!» ۱۳ عیسی جواب داد: «هر کسی که از این آب بنوشد، باز هم تشنه میشود. ۱۴ ولی اگر کسی از آبی که من به او میدهم بنوشد دیگر هیچ وقت تشنه نمیشود،+ بلکه آن آب در وجودش به یک چشمهٔ جوشان تبدیل خواهد شد و به او زندگی ابدی خواهد داد.»+ ۱۵ زن به عیسی گفت: «آقا، خواهش میکنم از این آب به من بده تا دیگر تشنه نشوم و مجبور نباشم هر روز برای کشیدن آب به اینجا بیایم.»
۱۶ عیسی به او گفت: «برو شوهرت را صدا کن و با او به اینجا بیا.» ۱۷ زن جواب داد: «شوهر ندارم.» عیسی گفت: «راست گفتی، تو شوهر نداری. ۱۸ تا حالا پنج بار شوهر کردهای و مردی که الآن با او زندگی میکنی، شوهر تو نیست. پس چیزی که گفتی راست است.» ۱۹ زن گفت: «آقا، میبینم که تو پیامبر هستی.+ ۲۰ اجداد ما خدا را روی این کوه میپرستیدند، ولی شما یهودیان اصرار دارید که همه باید خدا را در اورشلیم بپرستند.»+ ۲۱ عیسی به آن زن گفت: «حرفم را باور کن. زمانی میرسد که پدر را نه در این کوه پرستش میکنید، نه در اورشلیم. ۲۲ شما دربارهٔ کسی که میپرستید چیزی نمیدانید،+ ولی ما کسی را که میپرستیم میشناسیم، چون راه نجات اول به یهودیان نشان داده شد.*+ ۲۳ اما زمانی میآید، و در واقع همین الآن رسیده است که پرستندگان حقیقی، پدر را با روح و راستی پرستش خواهند کرد، چون پدر دنبال چنین پرستندگانی میگردد.+ ۲۴ خدا روح است + و هر کسی که بخواهد او را بپرستد، باید با روح و راستی بپرستد.»+ ۲۵ زن به عیسی گفت: «من میدانم آن کسی که به مسیح معروف است بهزودی میآید و وقتی او بیاید، همه چیز را واضح و روشن برای ما توضیح خواهد داد.» ۲۶ عیسی گفت: «من که با تو صحبت میکنم، همانم!»+
۲۷ همان موقع شاگردان عیسی از راه رسیدند و وقتی دیدند که او با یک زن صحبت میکند تعجب کردند. با این حال، هیچ کدام از آنها نپرسیدند: «از او چه میخواهی؟» یا «چرا با او صحبت میکنی؟» ۲۸ بعد آن زن کوزهاش را همان جا گذاشت و به شهر رفت و به مردم گفت: ۲۹ «بیایید مردی را ببینید که هر چه تا حالا کرده بودم، به من گفت. فکر نمیکنید که ممکن است او همان مسیح باشد؟» ۳۰ پس مردم از شهر خارج شدند تا پیش عیسی بروند.
۳۱ در این بین، شاگردان با اصرار به عیسی میگفتند: «استاد،*+ چیزی بخور.» ۳۲ ولی او به آنها گفت: «من خوراکی دارم که شما از آن خبر ندارید.» ۳۳ پس شاگردان از همدیگر پرسیدند: «مگر کسی برای او چیزی آورده که بخورد؟» ۳۴ عیسی گفت: «خوراک من این است که خواست کسی را که مرا فرستاده انجام دهم + و کار او را به پایان برسانم.+ ۳۵ آیا شما نمیگویید که هنوز چهار ماه تا زمان درو باقی مانده؟ ولی من به شما میگویم: نگاهی به اطرافتان بیندازید و ببینید که مزرعهها آمادهٔ درو هستند.*+ ۳۶ همین الآن هم، کسی که درو میکند مزدش را میگیرد و محصول را برای زندگی ابدی جمع میکند تا به این ترتیب، کسی که میکارد و کسی که درو میکند، هر دو با هم شادی کنند!+ ۳۷ در اینجا این مَثَل واقعاً صدق میکند: ‹یکی میکارد و دیگری درو میکند.› ۳۸ من شما را فرستادم تا محصولی را درو کنید که برایش زحمت نکشیدید. دیگران برای آن زحمت کشیدهاند و شما از دسترنجشان فایده میبرید.»
۳۹ پس به خاطر شهادت آن زن، خیلی از سامریانی که در آن شهر زندگی میکردند به عیسی ایمان آوردند، چون آن زن گفته بود: «این شخص هر چه تا حالا کرده بودم، به من گفت.»+ ۴۰ وقتی سامریان پیش عیسی آمدند، از او خواهش کردند که با آنها بماند. پس او دو روز در آنجا ماند. ۴۱ در نتیجه، عدهٔ زیادی بعد از شنیدن حرفهای عیسی به او ایمان آوردند. ۴۲ بعد به زن سامری گفتند: «ما دیگر فقط به خاطر حرفهای تو به او ایمان نمیآوریم، چون خودمان حرفهایش را شنیدهایم و حالا میدانیم که این مرد واقعاً نجاتدهندهٔ دنیاست.»+
۴۳ بعد از آن دو روز، عیسی آنجا را ترک کرد و به سمت جلیل راه افتاد. ۴۴ البته عیسی قبلاً گفته بود یک پیامبر در دیار خودش مورد احترام نیست.+ ۴۵ وقتی به جلیل رسید، اهالی آنجا با آغوش باز از او استقبال کردند، چون آنها هم برای عید به اورشلیم رفته بودند + و کارهایی را که عیسی موقع عید در آنجا انجام داده بود، دیده بودند.+
۴۶ عیسی دوباره به قانای جلیل رفت؛ همان جایی که در جشن عروسی، آب را به شراب تبدیل کرده بود.+ در همان وقت، در کَفَرناحوم مردی از درباریان پادشاه بود که یک پسر بیمار داشت. ۴۷ وقتی آن مرد شنید که عیسی از یهودیه به جلیل آمده، پیش او رفت و خواهش کرد که به کَفَرناحوم بیاید و پسرش را که در حال مرگ بود شفا دهد. ۴۸ ولی عیسی به او گفت: «شما تا وقتی که معجزهها* و کارهای شگفتانگیز نبینید، ایمان نمیآورید.»+ ۴۹ آن مرد که از درباریان پادشاه بود به عیسی گفت: «سَرورم، خواهش میکنم تا پسرم نمرده، بیا و شفایش بده.» ۵۰ عیسی گفت: «برو، پسرت زنده میمانَد!»+ آن مرد گفتهٔ عیسی را باور کرد و از آنجا رفت. ۵۱ او هنوز در راه بود که خدمتکارانش به او رسیدند و خبر دادند که حال پسرش خوب شده است.* ۵۲ او از آنها پرسید: «کِی حالش بهتر شد؟» آنها جواب دادند: «دیروز تقریباً ساعت یک بعدازظهر* تب او قطع شد.» ۵۳ آن پدر فهمید که این درست همان ساعتی بود که عیسی گفت: «پسرت زنده میمانَد.»+ پس او و همهٔ اهل خانهاش ایمان آوردند. ۵۴ این دومین معجزهای* بود + که عیسی بعد از بیرون آمدن از یهودیه، در جلیل انجام داد.
۵ کمی بعد، عیسی به اورشلیم رفت تا در یکی از عیدهای یهودیان شرکت کند.+ ۲ در اورشلیم نزدیک دروازهای معروف به «دروازهٔ گوسفند،»+ حوضی وجود داشت که پنج ایوان در اطرافش بود و به زبان عبری به آن «بِیتحِسدا» میگفتند. ۳ در آن ایوانها تعداد زیادی بیمار، نابینا، لنگ و معلول روی زمین دراز کشیده بودند. ۴ ——* ۵ در بین آنها مردی بود که ۳۸ سال بیمار بود. ۶ وقتی عیسی دید که او در آنجا روی زمین دراز کشیده، و فهمید که سالهاست از بیماری رنج میبرد، به او گفت: «میخواهی خوب و سالم شوی؟»+ ۷ آن مرد بیمار جواب داد: «آقا، من کسی را ندارم که وقتی آب به حرکت درمیآید، به من کمک کند که داخل حوض بروم. تا از جایم حرکت میکنم، کسی دیگر قبل از من وارد آب میشود.» ۸ عیسی به او گفت: «بلند شو، زیراندازت* را جمع کن و راه برو!»+ ۹ آن مرد همان لحظه خوب و سالم شد، زیراندازش* را برداشت و شروع به راه رفتن کرد.
آن روز، روز شَبّات* بود. ۱۰ به همین دلیل، یهودیان به مردی که سالم شده بود گفتند: «امروز شَبّات است و اجازه نداری زیراندازت را حمل کنی.»+ ۱۱ او در جواب آنها گفت: «همان کسی که مرا شفا داد به من گفت، ‹زیراندازت* را جمع کن و راه برو.›» ۱۲ آنها پرسیدند: «چه کسی به تو گفت که زیراندازت* را جمع کنی و راه بروی؟» ۱۳ اما آن مرد نمیدانست که چه کسی او را شفا داده بود، چون عیسی در میان جمعیتی که آنجا بود ناپدید شده بود.
۱۴ ولی بعداً عیسی آن مرد را در معبد پیدا کرد و به او گفت: «ببین، تو حالا سالم شدهای. پس دیگر گناه نکن تا به وضع بدتری دچار نشوی.» ۱۵ آن مرد رفت و به یهودیان گفت: «کسی که مرا شفا داد عیساست.» ۱۶ برای همین، یهودیان شروع به آزار و اذیت عیسی کردند، چون او در روز شَبّات این کارها را میکرد. ۱۷ عیسی به آنها گفت: «پدر من تا حالا از کار دست نکشیده و من هم از کار دست نمیکشم.»+ ۱۸ یهودیان به خاطر این حرف عیسی بیشتر مصمم شدند که او را بکشند، چون فکر میکردند او نه فقط قانون شَبّات را زیر پا میگذارد، بلکه با گفتن این که خدا پدرش است،+ خودش را با خدا برابر میکند.+
۱۹ پس عیسی به آنها گفت: «این حقیقت را بدانید که پسر نمیتواند حتی یک کار هم از خودش انجام دهد، بلکه فقط کارهایی را که از پدرش میبیند انجام میدهد؛+ چون هر کاری که پدر انجام میدهد، پسر هم آن را به همان شکل انجام میدهد. ۲۰ پدر، پسر را دوست دارد*+ و هر چه میکند به او نشان میدهد و حتی کارهای بزرگتر از اینها هم به او نشان خواهد داد، طوری که تعجب کنید.+ ۲۱ همان طور که پدر مردهها را زنده میکند،+ پسر هم هر کسی را که بخواهد زنده میکند.+ ۲۲ پدر هیچ کس را داوری نمیکند، بلکه کار داوری را کاملاً به پسر سپرده است + ۲۳ تا همه به پسر احترام بگذارند، همان طور که به پدر احترام میگذارند. اگر کسی به پسر احترام نگذارد، به پدر که او را فرستاد هم احترام نگذاشته است.+ ۲۴ این حقیقت را بدانید: هر کسی که به حرفهایم گوش بدهد و به خدایی که مرا فرستاد ایمان بیاورد، زندگی ابدی را به دست میآورد + و به محاکمه کشیده نمیشود؛* در عوض، او از مرگ به زندگی پا گذاشته است.+
۲۵ «این حقیقت را بدانید که زمانی میرسد و در واقع الآن رسیده است که مردهها صدای پسر خدا را خواهند شنید و همهٔ کسانی که آن را بشنوند، زنده خواهند شد. ۲۶ همان طور که پدر سرچشمهٔ زندگی است،*+ این توانایی را به پسر هم داده که به دیگران زندگی بدهد.*+ ۲۷ پدر به پسر اختیار داده تا مردم را داوری کند،+ چون او ‹پسر انسان› است.+ ۲۸ از این حرف تعجب نکنید، چون زمانی میرسد که همهٔ کسانی که در قبرها* هستند صدای او را خواهند شنید + ۲۹ و بیرون خواهند آمد؛ کسانی که کارهای خوب کردند برای زندگی رستاخیز پیدا خواهند کرد و کسانی که کارهای بد کردند برای داوری زنده خواهند شد.+ ۳۰ من نمیتوانم حتی یک کار هم از خودم انجام دهم. من طبق چیزهایی که میشنوم* داوری میکنم. داوری من عادلانه است،+ چون دنبال این نیستم که خواستههای خودم را عملی کنم، بلکه میخواهم طبق خواست کسی که مرا فرستاده عمل کنم.+
۳۱ اگر فقط من باشم که دربارهٔ خودم شهادت میدهم، شهادت من راست نیست.+ ۳۲ اما کسی دیگر هست که دربارهٔ من شهادت میدهد و میدانم شهادتی که او دربارهٔ من میدهد، راست است.+ ۳۳ شما عدهای را پیش یحیی فرستادید و او دربارهٔ حقیقت شهادت داده است.+ ۳۴ البته من به شهادت انسان نیاز ندارم، ولی اینها را میگویم تا شما بتوانید نجات پیدا کنید. ۳۵ یحیی مثل چراغی روشن و درخشان بود و شما برای مدتی کوتاه با میل و رغبت در زیر نورش شاد بودید.+ ۳۶ اما شواهدی که من دارم از شواهد یحیی محکمتر است،* چون کارهایی که پدر به عهدهٔ من گذاشته تا انجام بدهم، یعنی همین کارهایی که میکنم، شهادت میدهند که پدر مرا فرستاده است.+ ۳۷ پدری که مرا فرستاد خودش دربارهٔ من شهادت داده است.+ شما نه صدای او را شنیدهاید و نه او* را دیدهاید.+ ۳۸ کلام او در دل شما نیست، چون به کسی که او فرستاده ایمان نمیآورید.
۳۹ «شما نوشتههای مقدّس را با دقت بررسی میکنید،+ چون فکر میکنید که از طریق آنها میتوانید به زندگی ابدی دست پیدا کنید؛ در صورتی که همین نوشتهها دربارهٔ من شهادت میدهند.+ ۴۰ با این حال، شما نمیخواهید پیش من بیایید + تا بتوانید زندگی را به دست آورید. ۴۱ من قبول نمیکنم که انسانها به من عزّت و جلال بدهند. ۴۲ اما خوب میدانم که شما در دلتان محبتی به خدا ندارید. ۴۳ با این که من به نام پدرم آمدهام، شما مرا قبول نمیکنید؛ ولی اگر کسی دیگر به نام خودش میآمد، او را قبول میکردید. ۴۴ چطور میتوانید ایمان بیاورید، در حالی که قبول میکنید به همدیگر عزّت و جلال بدهید و دنبال این نیستید که خدای یکتا به شما عزّت و جلال بدهد؟+ ۴۵ فکر نکنید که من شما را در حضور پدر متهم خواهم کرد، بلکه کسی که شما را متهم میکند همان موسی است + که به او امید بستهاید. ۴۶ در واقع، اگر به موسی ایمان داشتید، به من هم ایمان میآوردید، چون او دربارهٔ من نوشته است.+ ۴۷ اما اگر به نوشتههای او ایمان ندارید، چطور به حرفهای من ایمان خواهید آورد؟»
۶ بعد عیسی به طرف دیگر دریای جلیل که به دریای تیبِریه هم معروف است رفت.+ ۲ جمعیت زیادی دنبال او رفتند،+ چون دیده بودند که او برای شفا دادن بیماران چه معجزههایی انجام میداد.+ ۳ پس عیسی بالای کوهی رفت و با شاگردانش در آنجا نشست. ۴ عید پِسَح + که یکی از عیدهای یهودیان بود، نزدیک میشد. ۵ وقتی عیسی به اطرافش نگاه کرد و دید که جمعیت زیادی به طرفش میآیند، از فیلیپُس پرسید: «از کجا برای همهٔ اینها نان بخریم تا چیزی برای خوردن داشته باشند؟»+ ۶ در واقع، عیسی این را گفت تا او را امتحان کند، چون عیسی خودش میدانست که چه کار میخواهد بکند. ۷ فیلیپُس جواب داد: «اگر بخواهیم فقط یک تکه نان به هر کدامشان بدهیم، حتی ۲۰۰ دینار* نان هم برایشان کافی نیست.» ۸ یکی از شاگردان عیسی به نام آندریاس که برادر شَمعونِ پِطرُس بود به او گفت: ۹ «پسربچهای اینجاست که پنج نان جو و دو ماهی کوچک دارد، ولی این به چه درد این جمعیت میخورد؟»+
۱۰ عیسی گفت: «از همه بخواهید که بنشینند.» پس تمام جمعیت روی زمینی که از چمن پوشیده شده بود نشستند. تعداد مردهایی که در میان آن جمعیت بودند حدود ۵۰۰۰ نفر بود.+ ۱۱ عیسی نانها را برداشت و در دعا از خدا تشکر کرد. بعد، نانها را بین کسانی که آنجا نشسته بودند تقسیم کرد. او همین کار را با آن ماهیهای کوچک کرد و مردم هر چقدر میخواستند خوردند. ۱۲ وقتی همه سیر شدند، عیسی به شاگردانش گفت: «تکههای باقیمانده را جمع کنید تا چیزی هدر نرود.» ۱۳ پس شاگردان، آنها را جمع کردند و از تکههای باقیماندهٔ آن پنج نان جو که مردم خورده بودند ۱۲ سبد پر شد.
۱۴ وقتی مردم این معجزهٔ عیسی را دیدند* گفتند: «این واقعاً همان پیامبری است که قرار بود به این دنیا بیاید.»+ ۱۵ عیسی که میدانست آنها بهزودی میآیند تا او را بهزور ببرند و پادشاه کنند، از آنها جدا شد + و دوباره بالای کوه رفت، ولی این دفعه تنها بود.+
۱۶ نزدیک غروب، شاگردان عیسی به طرف دریا رفتند.+ ۱۷ آنها سوار قایق شدند و به سمت کَفَرناحوم که در آن طرف دریای جلیل بود حرکت کردند.+ آن موقع، هوا تاریک شده بود و عیسی هنوز پیش آنها برنگشته بود. ۱۸ دریا به خاطر باد شدیدی که میوزید طوفانی شد.+ ۱۹ اما وقتی حدود پنج یا شش کیلومتر* پارو زدند، دیدند که عیسی روی آب راه میرود و به قایق نزدیک میشود؛ پس ترسیدند. ۲۰ ولی عیسی به آنها گفت: «نترسید، منم!»+ ۲۱ آنها با خوشحالی او را سوار قایق کردند و همان موقع، قایق به ساحلی که مقصدشان بود رسید.+
۲۲ روز بعد، مردمی که در آن طرف دریای جلیل مانده بودند دیدند که هیچ قایقی کنار ساحل نیست. البته یک قایق کوچک قبلاً آنجا بود، ولی وقتی شاگردان عیسی سوار آن قایق شدند و از آنجا حرکت کردند، او همراهشان نبود. ۲۳ در این بین، چند قایق دیگر از تیبِریه رسیدند. آنها نزدیک همان محلی توقف کردند که سَرور بابت نانها از خدا تشکر کرده بود و بعد مردم آنها را خورده بودند. ۲۴ پس وقتی مردم متوجه شدند که عیسی و شاگردانش آنجا نیستند، سوار آن قایقها شدند و به کَفَرناحوم رفتند تا عیسی را پیدا کنند.
۲۵ وقتی به آن طرف دریا رسیدند و عیسی را پیدا کردند، از او پرسیدند: «استاد،*+ کِی به اینجا رسیدی؟» ۲۶ عیسی جواب داد: «این حقیقت را بدانید که شما به خاطر نانهایی که خوردید و سیر شدید دنبال من میگردید،+ نه به خاطر معجزههایی* که از من دیدید. ۲۷ برای به دست آوردن خوراکی که از بین میرود تلاش نکنید،* بلکه نیرویتان را صرف به دست آوردن خوراکی کنید که از بین نمیرود و شما را به زندگی ابدی میرساند.+ این همان خوراکی است که پسر انسان به شما خواهد داد، چون پدر، یعنی خودِ خدا او را تأیید کرده است.»*+
۲۸ آنها از او پرسیدند: «باید چه کار کنیم که کارهایمان مورد قبول خدا باشد؟» ۲۹ عیسی جواب داد: «کاری که مورد قبول خداست، این است که شما به کسی که او فرستاده ایمان داشته باشید.»*+ ۳۰ آنها به عیسی گفتند: «چه معجزهای* برایمان میکنی + تا آن را ببینیم و حرفهایت را باور کنیم؟ چه کار میتوانی بکنی؟ ۳۱ مثلاً اجداد ما در بیابان ‹مَنّا› خوردند،+ همان طور که نوشته شده است: ‹او از آسمان به آنها نان داد تا بخورند.›»+ ۳۲ عیسی به آنها گفت: «این حقیقت را بدانید، این موسی نبود که نان را از آسمان به شما داد، بلکه پدرم است که نان حقیقی را از آسمان به شما میدهد، ۳۳ چون نانِ خدا همان کسی است که از آسمان به زمین آمد تا به مردم دنیا زندگی بدهد.» ۳۴ پس گفتند: «سَرور، همیشه این نان را به ما بده.»
۳۵ عیسی به آنها گفت: «من آن نان زندگیبخش هستم. هر کسی که از من پیروی کند، دیگر گرسنه نمیشود و هر کسی که به من ایمان داشته باشد،* دیگر تشنه نمیشود.+ ۳۶ ولی همان طور که قبلاً گفتم، شما با این که مرا دیدهاید، به من ایمان نمیآورید.+ ۳۷ همهٔ کسانی که پدر به من بدهد، از من پیروی خواهند کرد و من هیچ وقت آنها را از خودم دور نخواهم کرد،+ ۳۸ چون من از آسمان آمدهام + تا خواست خدا را که مرا فرستاد انجام دهم، نه خواست خودم را.+ ۳۹ خواست خدایی که مرا فرستاد این است که هیچ کدام از کسانی را که او به من داده از دست ندهم، بلکه آنها را در روز آخر رستاخیز دهم،+ ۴۰ چون خواست پدرم این است که هر کس پسر را قبول کند* و به او ایمان داشته باشد،* به زندگی ابدی دست پیدا کند؛+ من هم او را در روز آخر رستاخیز خواهم داد.»+
۴۱ آن وقت، یهودیان دربارهٔ عیسی شروع به گله و شکایت کردند، چون گفته بود: «من آن نانی هستم که از آسمان آمد.»+ ۴۲ آنها گفتند: «مگر این همان عیسی پسر یوسِف نیست که پدر و مادرش را میشناسیم؟+ حالا چطور شده که ادعا میکند از آسمان آمده؟» ۴۳ عیسی به آنها گفت: «اینقدر گله و شکایت نکنید. ۴۴ هیچ کس نمیتواند پیرو من شود، مگر این که پدری که مرا فرستاد او را جذب کند؛+ من هم در روز آخر او را رستاخیز خواهم داد.+ ۴۵ طبق نوشتههای پیامبران، ‹همهٔ آنها از یَهُوَه* تعلیم خواهند گرفت.›+ هر کسی که به پدر گوش کند و از او تعلیم بگیرد، پیش من میآید. ۴۶ البته هیچ انسانی پدر را ندیده،+ جز کسی که از طرف خدا آمده است. او پدر را دیده است.+ ۴۷ این حقیقت را بدانید: هر کسی که ایمان بیاورد، به زندگی ابدی دست پیدا خواهد کرد.+
۴۸ «من نان زندگیبخش هستم.+ ۴۹ اجداد شما در بیابان ‹مَنّا› خوردند، ولی با این حال مردند.+ ۵۰ این است نانی که از آسمان میآید و هر کس از آن بخورد، نخواهد مرد. ۵۱ من آن نان زنده هستم که از آسمان آمده است. اگر کسی از این نان بخورد، تا ابد زندگی خواهد کرد؛ در واقع، نانی که من خواهم داد بدنم است که برای مردم دنیا میدهم تا به زندگی دست پیدا کنند.»+
۵۲ بعد یهودیان با هم جرّوبحث کردند و گفتند: «این مرد چطور میتواند بدنش را به ما بدهد تا بخوریم؟» ۵۳ پس عیسی به آنها گفت: «این حقیقت را بدانید که تا بدن پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید، نمیتوانید زندگی را به دست بیاورید.*+ ۵۴ هر کسی که بدن مرا بخورد و خون مرا بنوشد زندگی ابدی را به دست میآورد؛ من هم او را در روز آخر رستاخیز خواهم داد،+ ۵۵ چون بدن من خوراک حقیقی و خون من نوشیدنی حقیقی است. ۵۶ هر کسی که بدن مرا بخورد و خون مرا بنوشد در اتحاد با من میماند و من هم در اتحاد با او میمانم.+ ۵۷ من به خاطر پدری که همیشه زنده است و مرا فرستاد، زنده هستم. بنابراین کسی که از بدن من بخورد، به خاطر من زندگی را به دست خواهد آورد.+ ۵۸ این همان نانی است که از آسمان آمد. این نان مثل نانی نیست که اجدادتان خوردند، ولی با این حال مردند. هر کسی که از این نان بخورد تا ابد زندگی خواهد کرد.»+ ۵۹ عیسی این چیزها را موقعی گفت که در یک کنیسه* در کَفَرناحوم تعلیم میداد.
۶۰ خیلی از شاگردان عیسی وقتی حرفهای او را شنیدند گفتند: «آدم از شنیدن این حرفها شوکه میشود! چه کسی میتواند به آنها گوش دهد؟» ۶۱ اما عیسی که میدانست شاگردانش دربارهٔ این موضوع شروع به گله و شکایت کردهاند، از آنها پرسید: «آیا حرفهای من باعث لغزش شما شده؟ ۶۲ پس اگر ببینید که پسر انسان به جایی که قبلاً بود بالا میرود، آن وقت چه کار میکنید؟+ ۶۳ روح است که زندگی میبخشد؛+ جسم به هیچ وجه فایدهای نمیرساند. چیزهایی که به شما گفتهام از روح است و زندگی میبخشد.*+ ۶۴ با این حال، بعضی از شما که اینجا هستید ایمان ندارید.» عیسی این را گفت، چون از اول میدانست که چه کسانی ایمان ندارند و چه کسی به او خیانت خواهد کرد.+ ۶۵ پس گفت: «به همین دلیل به شما گفتم کسی نمیتواند پیش من بیاید، مگر این که از طرف پدر به او بخشیده شود.»+
۶۶ به خاطر این حرفهای عیسی، خیلی از شاگردانش دیگر از او پیروی نکردند و دوباره سراغ چیزهایی رفتند که آنها را رها کرده بودند.+ ۶۷ پس عیسی به آن ۱۲ رسول گفت: «شما هم میخواهید بروید؟» ۶۸ شَمعونِ پِطرُس جواب داد: «سَرور، پیش چه کسی برویم؟+ چیزهایی که تو میگویی انسان را به زندگی ابدی میرساند.+ ۶۹ ما ایمان آوردهایم و میدانیم که تو همان شخص مقدّس خدایی.»+ ۷۰ عیسی گفت: «مگر من خودم شما ۱۲ نفر را انتخاب نکردم؟+ ولی یکی از شما تهمتزن* است.»+ ۷۱ در واقع، عیسی دربارهٔ یهودا پسر شَمعونِ اِسخَریوطی صحبت میکرد، چون یهودا با این که یکی از آن ۱۲ رسول بود، بعداً به او خیانت میکرد.+
۷ بعد از آن، عیسی به سفرش در جلیل ادامه داد. او نمیخواست به یهودیه برود، چون در آنجا یهودیان میخواستند او را بکشند.+ ۲ اما «عید خیمهها»*+ که یکی از عیدهای یهودیان بود، نزدیک میشد. ۳ پس برادران عیسی + به او گفتند: «اینجا را ترک کن و به یهودیه برو تا پیروانت هم کارهای تو را ببینند، ۴ چون کسی که میخواهد همه او را بشناسند، کارهایش را پنهانی انجام نمیدهد. حالا که این کارها را میکنی، بگذار همهٔ مردم دنیا تو را ببینند.» ۵ در واقع، برادران عیسی به او ایمان نداشتند.+ ۶ عیسی به آنها گفت: «وقت من هنوز نرسیده،+ ولی برای شما هر وقتی مناسب است. ۷ مردم دنیا دلیلی ندارند که از شما نفرت داشته باشند، ولی از من متنفرند، چون من شهادت میدهم که کارهایشان بد است.+ ۸ شما الآن بروید و در این عید شرکت کنید. ولی من فعلاً نمیآیم، چون وقت من هنوز کاملاً نرسیده است.»+ ۹ عیسی این را به آنها گفت و در جلیل ماند.
۱۰ اما وقتی برادران عیسی برای شرکت در عید خیمهها به اورشلیم رفتند، او هم به آنجا رفت، ولی طوری که کسی متوجه آمدنش نشد. ۱۱ یهودیان در روزهای عید دنبال او میگشتند و میپرسیدند: «آن مرد کجاست؟» ۱۲ مردم بین خودشان دربارهٔ عیسی چیزهای زیادی میگفتند. بعضیها میگفتند: «عیسی مرد خوبی است.» اما عدهای دیگر میگفتند: «او آدم درستی نیست و مردم را گمراه میکند!»+ ۱۳ با این حال، هیچ کس در ملأ عام چیزی دربارهٔ عیسی نمیگفت، چون همه از یهودیان میترسیدند.+
۱۴ حدود چهار روز از شروع عید گذشته بود* که عیسی وارد معبد شد و شروع به تعلیم دادن کرد. ۱۵ یهودیان از حرفهای او تعجب کردند و گفتند: «چطور ممکن است کسی که هیچ وقت در مدرسههای دینی ما* درس نخوانده،+ اینقدر اطلاعات دربارهٔ نوشتههای مقدّس داشته باشد؟»+ ۱۶ عیسی در جواب آنها گفت: «چیزی که به شما تعلیم میدهم از خودم نیست، بلکه از طرف خدایی است که مرا فرستاد.+ ۱۷ اگر کسی واقعاً بخواهد طبق خواست خدا زندگی کند، آن وقت میفهمد که آیا تعالیم من از طرف خداست + یا چیزهایی که میگویم از خودم است. ۱۸ کسی که گفتههایش از خودش باشد، دنبال تمجید و تحسین خودش است، ولی کسی که میخواهد فرستندهاش تمجید و تحسین شود،+ حقیقت را میگوید و در او هیچ دروغ و فریبی نیست. ۱۹ مگر موسی شریعت را به شما نداد؟+ با این حال، هیچ کدامتان به آن عمل نمیکنید. چرا میخواهید مرا بکشید؟»+ ۲۰ مردم در جواب گفتند: «تو دیو داری! چه کسی میخواهد تو را بکشد؟» ۲۱ عیسی جواب داد: «من فقط یک معجزه در روز شَبّات انجام دادم و همهٔ شما تعجب کردید. ۲۲ ولی به این موضوع توجه کنید: موسی قانون ختنه را به شما داد + (البته ختنه از زمان موسی شروع نشد، بلکه از زمان اجداد موسی وجود داشت)+ و شما طبق این قانون، پسرانتان را در روز شَبّات ختنه میکنید. ۲۳ اگر روز ختنهٔ پسری به روز شَبّات بیفتد، شما او را همان روز ختنه میکنید تا شریعت موسی را زیر پا نگذارید. پس چرا از این که یک بیمار را در روز شَبّات کاملاً شفا دادم، اینقدر از دست من عصبانی هستید؟+ ۲۴ دیگر از روی ظاهر قضاوت نکنید، بلکه با عدل و انصاف قضاوت کنید.»+
۲۵ آن وقت بعضی از ساکنان اورشلیم به همدیگر گفتند: «مگر این همان مردی نیست که میخواهند او را بکشند؟+ ۲۶ ولی ببینید او اینجا در ملأ عام صحبت میکند و کسی به او چیزی نمیگوید! آیا واقعاً ممکن است که سران قوم به این نتیجه رسیده باشند که او همان مسیح است؟ ۲۷ ولی این غیرممکن است، چون ما میدانیم که این شخص اهل کجاست،+ در صورتی که وقتی مسیح بیاید، هیچ کس نمیداند او از کجا آمده است.» ۲۸ پس عیسی در حالی که در معبد تعلیم میداد، با صدای بلند گفت: «شما مرا میشناسید و میدانید که اهل کجا هستم. ولی من خودسرانه نیامدهام؛+ کسی که مرا فرستاد واقعاً وجود دارد و شما او را نمیشناسید.+ ۲۹ اما من او را میشناسم،+ چون نمایندهٔ او هستم و او مرا پیش شما فرستاد.» ۳۰ سران قوم با شنیدن این حرفها سعی کردند عیسی را دستگیر کنند،+ ولی هیچ کدامشان موفق نشدند،* چون وقتش هنوز نرسیده بود.+ ۳۱ با وجود این، عدهٔ زیادی به او ایمان آوردند.+ آنها میگفتند: «وقتی مسیح بیاید، آیا از این مرد معجزههای* بیشتری انجام میدهد؟»
۳۲ وقتی فَریسیان شنیدند که مردم دربارهٔ عیسی چه میگویند، آنها و سران کاهنان بلافاصله مأمورانی فرستادند تا عیسی را دستگیر کنند. ۳۳ عیسی گفت: «بعد از مدت کوتاهی دیگر با شما نخواهم بود، چون پیش خدا که مرا فرستاد برمیگردم.+ ۳۴ آن وقت، شما دنبال من میگردید، ولی مرا پیدا نمیکنید. من در جایی خواهم بود که شما نمیتوانید به آنجا بیایید.»+ ۳۵ پس یهودیان از همدیگر پرسیدند: «مگر کجا میخواهد برود که ما نتوانیم او را پیدا کنیم؟ آیا میخواهد پیش یهودیانی برود که بین یونانیان پراکنده شدهاند و به یونانیان تعلیم دهد؟ ۳۶ منظور او از این حرف چه بود، وقتی که گفت، ‹شما دنبال من میگردید، ولی مرا پیدا نمیکنید. من در جایی خواهم بود که شما نمیتوانید به آنجا بیایید›؟»
۳۷ روز آخر که مهمترین روز عید بود،+ عیسی ایستاد و با صدای بلند گفت: «اگر کسی تشنه است، پیش من بیاید و بنوشد.+ ۳۸ طبق نوشتههای مقدّس، هر کسی که به من ایمان بیاورد، ‹از عمق وجودش، نهرهای آب زندگیبخش* جاری خواهد شد.›»+ ۳۹ منظور عیسی از نهرهای آب زندگیبخش همان روحالقدس بود. در واقع، روحالقدس بهزودی به کسانی داده میشد که به او ایمان میآوردند، ولی تا آن وقت به آنها داده نشده بود،+ چون عیسی هنوز جلال پیدا نکرده بود.+ ۴۰ بعضیها که این حرف عیسی را شنیدند، گفتند: «این واقعاً همان پیامبر موعود است.»+ ۴۱ دیگران گفتند: «این خودِ مسیح است.»+ عدهای هم گفتند: «مگر قرار است که مسیح از جلیل بیاید؟+ ۴۲ مگر نوشتههای مقدّس نمیگوید که مسیح از نسل داوود است؟+ مگر نمیگوید که او از بِیتلِحِم میآید،+ یعنی همان دهکدهای که داوود اهل آنجا بود؟»+ ۴۳ به این ترتیب، بحثی که مردم در مورد عیسی داشتند باعث شد که بینشان دودستگی به وجود بیاید. ۴۴ عدهای خواستند او را دستگیر کنند، ولی هیچ کدامشان موفق نشدند.
۴۵ وقتی مأموران برگشتند، فَریسیان و سران کاهنان از آنها پرسیدند: «چرا او را اینجا نیاوردید؟» ۴۶ مأموران جواب دادند: «هیچ کس تا حالا مثل این مرد صحبت نکرده است!»+ ۴۷ فَریسیان گفتند: «آیا شما هم گمراه شدهاید؟ ۴۸ مگر حتی یکی از سران قوم و فَریسیان به او ایمان آورده است؟+ ۴۹ لعنت به این مردم نادان که از شریعت موسی چیزی نمیدانند!» ۵۰ بعد نیقودیموس که قبلاً به دیدن عیسی رفته بود و خودش هم یکی از فَریسیان بود، از آنها پرسید: ۵۱ «آیا شریعت به ما اجازه میدهد که کسی را بدون محاکمه محکوم کنیم؟ مگر اول نباید به حرفهایش گوش کنیم و ببینیم که او چه کار کرده؟»+ ۵۲ آنها در جواب او گفتند: «مگر تو هم جلیلی هستی؟ برو تحقیق کن و ببین که هیچ پیامبری از جلیل نمیآید.»*
۸ ۱۲ عیسی دوباره با مردم صحبت کرد و به آنها گفت: «من نور دنیا هستم.+ هر کسی که از من پیروی کند، دیگر در تاریکی قدم برنمیدارد، چون از نور زندگیبخش برخوردار خواهد بود.»+ ۱۳ فَریسیان به او گفتند: «تو دربارهٔ خودت شهادت میدهی، پس شهادت تو اعتباری ندارد.» ۱۴ عیسی به آنها گفت: «حتی اگر دربارهٔ خودم شهادت بدهم، شهادت من معتبر است، چون میدانم از کجا آمدم و به کجا میروم.+ ولی شما نمیدانید از کجا آمدم و به کجا میروم. ۱۵ شما طبق معیارهای انسانی* قضاوت میکنید،+ ولی من هیچ کس را قضاوت نمیکنم. ۱۶ اگر هم قضاوت کنم، قضاوت من کاملاً درست است، چون من تنها نیستم، بلکه پدری که مرا فرستاد با من است.+ ۱۷ به علاوه، در شریعت خودتان نوشته شده که ‹اگر دو نفر دربارهٔ موضوعی شهادت دهند، شهادتشان معتبر است.›+ ۱۸ دربارهٔ من هم دو نفر هستند که شهادت میدهند، یکی خودم و یکی هم پدرم که مرا فرستاد.»+ ۱۹ بعد، از او پرسیدند: «پدرت کجاست؟» عیسی جواب داد: «شما نه مرا میشناسید و نه پدرم را.+ اگر مرا میشناختید، پدرم را هم میشناختید.»+ ۲۰ عیسی این سخنان را موقعی گفت که در محل خزانهٔ معبد + به مردم تعلیم میداد. با این حال، کسی او را دستگیر نکرد، چون وقتش هنوز نرسیده بود.+
۲۱ پس عیسی باز به آنها گفت: «من از پیش شما میروم و شما دنبال من میگردید، ولی در گناهتان خواهید مرد.+ شما نمیتوانید به جایی که من میروم بیایید.»+ ۲۲ یهودیان از همدیگر پرسیدند: «آیا وقتی او میگوید، ‹شما نمیتوانید به جایی که من میروم بیایید،› منظورش این است که میخواهد خودش را بکشد؟» ۲۳ بعد عیسی به آنها گفت: «شما از عالم پایین* هستید، ولی من از عالم بالا* هستم.+ شما از این دنیا هستید، ولی من از این دنیا نیستم. ۲۴ برای همین به شما گفتم که در گناهانتان خواهید مرد، چون اگر ایمان نیاورید که من همان مسیح هستم، در گناهانتان خواهید مرد.» ۲۵ آنها از او پرسیدند: «تو کی هستی؟» عیسی جواب داد: «اصلاً صحبت کردن با شما چه فایدهای دارد؟ ۲۶ خیلی چیزها دارم که دربارهٔ شما بگویم و در موردشان قضاوت کنم. در اصل، کسی که مرا فرستاد حقیقت را میگوید و من چیزهایی را که از او شنیدهام به دنیا میگویم.»+ ۲۷ ولی آنها نفهمیدند که عیسی دربارهٔ پدر صحبت میکند. ۲۸ بعد، عیسی گفت: «وقتی پسر انسان را روی تیر آویزان کردید،*+ آن وقت میفهمید که من او هستم + و از خودم کاری نمیکنم،+ بلکه چیزهایی که به شما میگویم همان چیزهایی است که پدر به من یاد داده است. ۲۹ کسی که مرا فرستاد با من است؛ او مرا تنها نگذاشته و به حال خودم رها نکرده، چون همیشه کارهایی را که دلش را شاد میکند انجام میدهم.»+ ۳۰ عدهٔ زیادی با شنیدن این حرفهای عیسی به او ایمان آوردند.
۳۱ بعد، عیسی به یهودیانی که به او ایمان آورده بودند گفت: «اگر طبق کلام من عمل کنید،* شاگردان واقعی من هستید، ۳۲ و میفهمید که حقیقت چیست + و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد!»+ ۳۳ آنها به عیسی گفتند: «ما فرزندان ابراهیم هستیم و هیچ وقت بردهٔ کسی نبودهایم. پس منظورت چیست که میگویی آزاد میشویم؟» ۳۴ عیسی جواب داد: «این حقیقت را بدانید، هر کسی که گناه کند بردهٔ گناه است.+ ۳۵ در ضمن، یک برده تا ابد در خانهٔ اربابش نمیماند، ولی پسر تا ابد در خانه میماند. ۳۶ پس اگر پسر آزادتان کند، به معنای واقعی آزاد خواهید بود. ۳۷ من میدانم که شما فرزندان ابراهیم هستید، اما چون کلام من هیچ تأثیری روی شما نمیگذارد، میخواهید مرا بکشید. ۳۸ من دربارهٔ چیزهایی صحبت میکنم که وقتی در حضور پدرم بودم دیدم.+ شما هم هر چه از پدرتان شنیدهاید انجام میدهید.» ۳۹ آنها به او گفتند: «پدر ما ابراهیم است.» عیسی گفت: «اگر فرزندان ابراهیم بودید،+ مثل ابراهیم رفتار میکردید! ۴۰ من همان کسی هستم که حقیقت را از خدا شنیدم و آن را به شما گفتم، با این حال میخواهید مرا بکشید.+ ابراهیم چنین کاری نکرد. ۴۱ شما همان کارهای پدرتان را انجام میدهید.» آنها به عیسی گفتند: «ما که فرزندان نامشروع نیستیم!* ما یک پدر داریم، یعنی خدا.»
۴۲ عیسی گفت: «اگر خدا پدرتان بود، مرا دوست میداشتید،+ چون من از طرف خدا آمدهام و اینجا هستم. من خودسرانه نیامدهام، بلکه خدا مرا فرستاده است.+ ۴۳ میدانید چرا حرفهایم را نمیفهمید؟ چون نمیخواهید تعالیم مرا قبول کنید. ۴۴ شما از پدرتان ابلیس هستید و میخواهید خواستههای پدر خود را انجام دهید.+ او از اول* قاتل بود + و در راه حقیقت نماند، چون ذرّهای حقیقت هم در وجود او نیست. وقتی دروغ میگوید، هویت واقعیاش را نشان میدهد، چون او دروغگو و پدر دروغ است.+ ۴۵ اما چون من حقیقت را به شما میگویم، حرفم را باور نمیکنید. ۴۶ کدام یک از شما میتواند حتی یک گناه هم به من نسبت بدهد؟ پس اگر من حقیقت را میگویم، چرا حرفم را باور نمیکنید؟ ۴۷ هر کسی که از خدا باشد، به سخنان خدا گوش میدهد،+ اما شما گوش نمیدهید، چون از خدا نیستید.»+
۴۸ یهودیان به عیسی گفتند: «آیا درست نگفتیم که تو یک سامری هستی + و دیو داری؟»+ ۴۹ عیسی جواب داد: «من دیو ندارم. من به پدرم احترام میگذارم، ولی شما به من بیاحترامی میکنید. ۵۰ البته من دنبال این نیستم که دیگران به من عزّت و احترام بگذارند،*+ ولی خدا این را میخواهد و اوست که قضاوت میکند. ۵۱ این حقیقت را بدانید که اگر کسی از کلام من اطاعت کند، هرگز مرگ را نخواهد دید.»+ ۵۲ یهودیان به او گفتند: «الآن دیگر مطمئنیم که تو دیو داری! ابراهیم و پیامبران مُردند، ولی تو ادعا میکنی که اگر کسی از کلام تو اطاعت کند، هرگز طعم مرگ را نخواهد چشید. ۵۳ مگر تو از پدر ما ابراهیم بزرگتری؟ او مُرد و پیامبران دیگر هم مُردند. پس فکر میکنی کی هستی؟» ۵۴ عیسی گفت: «اگر من از خودم تعریف و تمجید کنم، هیچ ارزشی ندارد. اما این پدر من است که مرا تحسین و تمجید میکند،*+ یعنی همان کسی که میگویید خدای شماست. ۵۵ شما او را نشناختهاید،+ ولی من او را میشناسم.+ اگر بگویم او را نمیشناسم، آن وقت مثل شما دروغگو هستم! اما من او را میشناسم و از کلامش اطاعت میکنم. ۵۶ جدّ شما ابراهیم امید داشت که روز آمدنم را ببیند و از این بابت خیلی خوشحال بود. او آن روز را دید و به همین دلیل شاد بود.»+ ۵۷ یهودیان به عیسی گفتند: «تو هنوز ۵۰ سال هم نداری و میگویی ابراهیم را دیدهای؟» ۵۸ عیسی به آنها گفت: «این حقیقت را بدانید که قبل از این که ابراهیم به وجود بیاید، من وجود داشتم.»+ ۵۹ بعد یهودیان سنگ برداشتند تا به طرف عیسی پرت کنند، ولی عیسی خودش را پنهان کرد و از معبد بیرون رفت.
۹ وقتی عیسی از محلی میگذشت، مردی را دید که کور مادرزاد بود. ۲ شاگردانش از او پرسیدند: «استاد،*+ گناه چه کسی بود که این مرد، نابینا به دنیا آمد؟ گناه خودش یا گناه پدر و مادرش؟» ۳ عیسی جواب داد: «نه گناه خودش بود، نه گناه پدر و مادرش. در واقع، نابیناییاش فرصتی به وجود آورده تا کارهای خدا از طریق او آشکار شود.+ ۴ ما باید تا وقتی که روز است کارهایی را که فرستندهٔ من میخواهد انجام دهیم،+ چون شب نزدیک است و آن موقع، هیچ کس نمیتواند کاری کند. ۵ من تا وقتی که در این دنیا هستم، نور دنیا هستم.»+ ۶ عیسی بعد از گفتن این حرفها، آب دهان روی زمین انداخت و با آن گِل درست کرد و به چشمان آن مرد کور مالید؛+ ۷ بعد به او گفت: «برو و چشمانت را در حوض سیلوعام بشوی.» (سیلوعام به معنی «فرستاده» است.) او رفت و چشمانش را در حوض شست و وقتی برگشت میتوانست ببیند.+
۸ همسایهها و کسانی که او را قبلاً در حال گدایی دیده بودند گفتند: «آیا این همان شخصی نیست که مینشست و گدایی میکرد؟» ۹ بعضیها میگفتند: «این همان شخص است.» عدهای دیگر میگفتند: «نه، فقط شبیه اوست.» اما آن مرد میگفت: «من همان شخص هستم.» ۱۰ از او پرسیدند: «پس چه شد که بینا شدی؟» ۱۱ او جواب داد: «مردی که اسمش عیسی است گِل درست کرد و به چشمانم مالید و به من گفت که بروم و چشمانم را در حوض سیلوعام بشویَم.+ من هم رفتم، چشمانم را شستم و بینا شدم.» ۱۲ آنها پرسیدند: «او حالا کجاست؟» جواب داد: «نمیدانم.»
۱۳ آنها آن مرد را که قبلاً نابینا بود، پیش فَریسیان بردند. ۱۴ در ضمن، در روز شَبّات بود + که عیسی گِل درست کرد و او را شفا داد.*+ ۱۵ پس فَریسیان هم از او پرسیدند: «چطور بینا شدی؟» او جواب داد: «عیسی گِل درست کرد و به چشمانم مالید. بعد من چشمانم را شستم و بینا شدم.» ۱۶ بعضی از فَریسیان گفتند: «غیرممکن است که این مرد از طرف خدا باشد، چون قانون روز شَبّات را زیر پا میگذارد.»+ دیگران گفتند: «ولی چطور ممکن است یک شخصِ گناهکار بتواند چنین معجزاتی* انجام دهد؟»+ پس بین آنها دودستگی به وجود آمد.+ ۱۷ فَریسیان باز هم از آن شخص که قبلاً کور بود پرسیدند: «تو خودت چه میگویی؟ این شخص که تو را شفا داد* کیست؟» او جواب داد: «او یک پیامبر است.»
۱۸ اما یهودیان باور نکردند که او قبلاً کور بود و الآن میتواند ببیند. پس پدر و مادرش را احضار کردند ۱۹ و از آنها پرسیدند: «آیا این پسر شماست که میگویید کور به دنیا آمده؟ پس چطور حالا میتواند ببیند؟» ۲۰ پدر و مادرش جواب دادند: «بله، این پسر ماست و کور به دنیا آمد. ۲۱ اما نمیدانیم که چطور میتواند الآن ببیند یا چه کسی او را شفا داد.* از خودش بپرسید، چون بالغ است و خودش میتواند بگوید.» ۲۲ پدر و مادرش این طور جواب دادند، چون از سران قوم میترسیدند.+ دلیل ترسشان این بود که سران قوم با هم تصمیم گرفته بودند که اگر کسی بگوید عیسی همان مسیح است، باید از کنیسه اخراج شود.+ ۲۳ به همین دلیل بود که پدر و مادرش گفتند: «از خودش بپرسید، چون بالغ است.»
۲۴ پس آنها دوباره آن مرد را که قبلاً کور بود احضار کردند و به او گفتند: «تو باید خدا را تمجید کنی؛ ما میدانیم که این مرد شخصی گناهکار است.» ۲۵ آن مرد گفت: «من نمیدانم که او گناهکار است یا نه. فقط میدانم که کور بودم و الآن میتوانم ببینم!» ۲۶ آنها پرسیدند: «او با تو چه کار کرد؟ چطور تو را شفا داد؟»* ۲۷ او جواب داد: «من که یک بار به شما گفتم، ولی گوش نکردید. چرا میخواهید دوباره برایتان تعریف کنم؟ آیا شما هم میخواهید شاگرد او بشوید؟» ۲۸ آنها با لحنی تحقیرآمیز به او گفتند: «تو خودت شاگرد او هستی، ولی ما شاگردان موسی هستیم. ۲۹ ما میدانیم که خدا با موسی صحبت کرد، اما نمیدانیم این شخص از طرف چه کسی فرستاده شده است.» ۳۰ آن مرد گفت: «این خیلی عجیب است که شما نمیدانید او از طرف چه کسی فرستاده شده. پس چطور توانست مرا شفا دهد؟* ۳۱ ما میدانیم که خدا به دعای گناهکاران گوش نمیدهد،+ ولی اگر کسی خداترس باشد و خواست او را انجام دهد، خدا به دعاهایش گوش میدهد.+ ۳۲ از زمان قدیم تا حالا هیچ وقت شنیده نشده که کسی بتواند یک کور مادرزاد را شفا دهد. ۳۳ اگر این شخص از طرف خدا نبود، هیچ کاری نمیتوانست بکند.»+ ۳۴ آنها به او گفتند: «تو سراپا در گناه متولّد شدی و حالا میخواهی به ما درس بدهی؟» بعد او را از کنیسه بیرون کردند!+
۳۵ وقتی عیسی شنید که آن مرد را از کنیسه بیرون کردهاند، او را پیدا کرد و از او پرسید: «آیا به پسر انسان ایمان داری؟» ۳۶ آن مرد جواب داد: «آقا، به من بگو پسر انسان کیست تا به او ایمان بیاورم.» ۳۷ عیسی به او گفت: «تو او را دیدهای و الآن داری با او صحبت میکنی.» ۳۸ او گفت: «سَرور، من به آن شخص ایمان دارم.» بعد جلوی عیسی تعظیم کرد. ۳۹ عیسی گفت: «من برای داوری به این دنیا آمدهام تا کسانی که کور هستند بینا شوند + و کسانی که بینا هستند کور شوند.»+ ۴۰ بعضی از فَریسیانی که آنجا بودند و این حرفها را شنیدند، به عیسی گفتند: «آیا منظورت این است که ما هم کوریم؟» ۴۱ عیسی به آنها گفت: «اگر کور بودید، گناهی نداشتید، ولی حالا چون میگویید که میتوانید ببینید، گناهتان باقی میماند.»+
۱۰ «این حقیقت را بدانید: کسی که از در وارد آغل گوسفندان نشود، بلکه از دیوار بالا برود و وارد آغل شود، دزد و غارتگر است.+ ۲ اما کسی که از در وارد آغل شود، شبان گوسفندان است.+ ۳ دربان در را به روی شبان باز میکند + و گوسفندان به صدای او گوش میدهند.+ او گوسفندانش را به اسم صدا میکند و آنها را از آغل به بیرون راهنمایی میکند. ۴ او بعد از بیرون آوردن همهٔ گوسفندانش، پیشاپیش آنها حرکت میکند و گوسفندان دنبال او میروند، چون صدای او را میشناسند. ۵ آن گوسفندان به هیچ وجه دنبال غریبه نمیروند، بلکه از او فرار میکنند، چون با صدای غریبهها آشنا نیستند.» ۶ کسانی که این مَثَل عیسی را شنیدند، متوجهٔ منظور او نشدند.
۷ پس عیسی به آنها گفت: «این حقیقت را بدانید، من آن دری هستم که گوسفندان از آن وارد میشوند.+ ۸ همهٔ کسانی که به جای من آمدهاند،* دزد و غارتگرند. برای همین، گوسفندان به صدای آنها گوش ندادند. ۹ من آن در هستم. هر کسی که از طریق من وارد شود، نجات پیدا خواهد کرد؛ او داخل و خارج خواهد شد و چراگاهی پیدا خواهد کرد.+ ۱۰ دزد فقط با این هدف میآید که بدزدد، بکشد و نابود کند.+ اما من آمدهام تا مردم زندگی را به دست بیاورند و از آن تا ابد* برخوردار شوند. ۱۱ من آن شبان خوب هستم.+ شبان خوب از جانش میگذرد تا گوسفندان را نجات دهد.+ ۱۲ ولی کسی که فقط با گرفتن دستمزد، گوسفندان را شبانی میکند، در واقع شبان نیست و گوسفندان به او تعلّق ندارند. وقتی او میبیند که گرگ میآید، گوسفندان را به حال خودشان رها میکند و پا به فرار میگذارد. بعد گرگ بعضی از گوسفندان را به چنگ میآورد و بقیه را پراکنده میکند، ۱۳ چون شبانی که برای مزد کار میکند، به فکر گوسفندان نیست. ۱۴ اما من آن شبان خوب هستم. من گوسفندانم را میشناسم و آنها هم مرا میشناسند،+ ۱۵ درست همان طور که پدر، مرا میشناسد و من پدر را میشناسم.+ من جانم را برای گوسفندان فدا میکنم.+
۱۶ «من گوسفندان دیگری هم دارم که از این آغل نیستند؛+ آنها را هم باید بیاورم. آنها به صدای من گوش خواهند داد و یک گله خواهند شد و یک شبان خواهند داشت.+ ۱۷ پدر، مرا دوست دارد؛+ چون جانم را فدا میکنم + تا بتوانم آن را دوباره به دست آورم. ۱۸ کسی جانم را از من نمیگیرد، بلکه من خودم آن را داوطلبانه فدا میکنم. من این حق و اختیار را دارم که جانم را فدا کنم و دوباره آن را به دست آورم.+ این مأموریت* را از پدرم گرفتهام.»
۱۹ وقتی یهودیان این حرفها را شنیدند دوباره بین آنها دودستگی به وجود آمد.+ ۲۰ خیلی از آنها میگفتند: «این مرد دیو دارد و عقلش را از دست داده است. چرا به حرفهای او گوش میدهید؟» ۲۱ دیگران میگفتند: «کسی که دیو دارد، این حرفها را نمیزند. مگر یک دیو میتواند چشمان کوران را شفا دهد؟»*
۲۲ در آن زمان، «عید وقف»* در اورشلیم برگزار میشد. زمستان بود ۲۳ و عیسی در محوطهٔ معبد در «ایوان سلیمان»+ قدم میزد. ۲۴ یهودیان دور او را گرفتند و از او پرسیدند: «تا کی میخواهی ما را در شک و تردید نگه داری؟ اگر تو همان مسیح هستی، واضح و روشن به ما بگو.» ۲۵ عیسی جواب داد: «من قبلاً به شما گفتم، ولی باور نکردید. معجزههایی که به نام پدرم میکنم، ثابت میکنند که من چه کسی هستم.*+ ۲۶ اما شما باور نمیکنید، چون جزو گوسفندان من نیستید.+ ۲۷ گوسفندان من به صدایم گوش میدهند و من آنها را میشناسم و آنها دنبال من میآیند.+ ۲۸ من به آنها زندگی ابدی خواهم داد + و آنها هیچ وقت نابود نخواهند شد. هیچ کس نمیتواند آنها را از دست من بگیرد.+ ۲۹ گوسفندانی که پدرم به من داده از هر چیز دیگر باارزشترند و هیچ کس نمیتواند آنها را از دست پدرم بگیرد.+ ۳۰ من و پدر یک* هستیم.»+
۳۱ یهودیان دوباره سنگ برداشتند تا او را سنگسار کنند. ۳۲ عیسی به آنها گفت: «من به خواست پدر، کارهای خوب زیادی جلوی شما انجام دادم. برای کدام یک از آن کارها میخواهید مرا سنگسار کنید؟» ۳۳ یهودیان در جواب گفتند: «ما به خاطر این که کفر میگویی میخواهیم سنگسارت کنیم،+ نه برای کارهای خوبت، چون تو یک انسانی ولی ادعای خدایی میکنی.» ۳۴ عیسی گفت: «مگر در شریعت شما نوشته نشده، ‹من گفتم، «شما خدایان* هستید»›؟+ ۳۵ اگر خدا در کلامش کسانی را که محکوم شدهاند، ‹خدایان› خواند + و ما میدانیم که در کلام خدا هیچ مطلب نادرستی نیست،* ۳۶ پس چطور میتوانید به من که پدر مرا انتخاب* کرده و به این دنیا فرستاده بگویید که کفر میگویم؟ آیا چون گفتم، پسر خدا هستم؟+ ۳۷ اگر من کارهای پدرم را انجام نمیدهم، به من ایمان نیاورید. ۳۸ ولی اگر آنها را انجام میدهم، حتی اگر به من ایمان نمیآورید، لااقل به آن کارها ایمان بیاورید + تا بفهمید و بدانید که پدر با من در اتحاد است و من هم با پدر در اتحاد هستم.»+ ۳۹ پس آنها دوباره سعی کردند عیسی را دستگیر کنند، ولی او از دستشان فرار کرد و رفت.
۴۰ عیسی دوباره از رود اردن عبور کرد و به جایی که یحیی قبلاً مردم را تعمید میداد رفت و آنجا ماند.+ ۴۱ عدهٔ زیادی پیش او آمدند؛ آنها به همدیگر میگفتند: «یحیی حتی یک معجزه* هم نکرد، ولی هر چه دربارهٔ این مرد گفت درست بود.»+ ۴۲ پس خیلیها در آنجا به او ایمان آوردند.
۱۱ روزی، مردی به نام ایلعازَر مریض شد. او از اهالی دهکدهٔ بِیتعَنیا بود و با خواهرانش مریم و مارتا در آنجا زندگی میکرد.+ ۲ مریم همان کسی بود که عطر گرانی را روی پاهای عیسای سَرور ریخت و با موهایش پاهای او را خشک کرد.+ حالا برادرش ایلعازَر مریض شده بود. ۳ پس خواهرانش برای عیسی پیغام فرستادند و گفتند: «سَرور! دوست عزیزت* مریض است.» ۴ وقتی عیسی این خبر را شنید گفت: «این بیماری در نهایت باعث مرگ ایلعازَر نمیشود، بلکه باعث تمجید خدا میشود + تا پسر خدا هم از این راه تمجید شود.»
۵ عیسی مارتا، خواهر او و ایلعازَر را دوست داشت. ۶ با این حال، وقتی خبر بیماری ایلعازَر را شنید، دو روز دیگر در محلی که بود، ماند. ۷ بعد از آن دو روز، او به شاگردانش گفت: «بیایید دوباره به یهودیه برویم.» ۸ شاگردانش گفتند: «استاد،*+ همین چند وقت پیش بود که ساکنان یهودیه سعی کردند تو را سنگسار کنند.+ حالا میخواهی دوباره به آنجا بروی؟» ۹ عیسی جواب داد: «مگر روشنایی روز ۱۲ ساعت نیست؟+ اگر کسی در روشنایی روز راه برود لغزش نمیخورد، چون نور این دنیا را میبیند. ۱۰ اما اگر کسی در شب راه برود لغزش میخورد، چون نوری در او وجود ندارد.»
۱۱ بعد عیسی گفت: «دوست ما ایلعازَر خوابیده است،+ ولی من میروم تا بیدارش کنم.» ۱۲ شاگردانش به او گفتند: «سَرور، اگر او خوابیده، پس حالش خوب میشود.» ۱۳ منظور عیسی این بود که ایلعازَر مرده است، ولی شاگردانش تصوّر میکردند که او از خواب و استراحت صحبت میکند. ۱۴ آن وقت، عیسی به طور واضح به آنها گفت: «ایلعازَر مرده است + ۱۵ و من به خاطر شما خوشحالم که کنار او نبودم، چون به این ترتیب ایمانتان قویتر میشود. حالا بیایید پیش او برویم.» ۱۶ یکی از شاگردان او به نام توما که او را دوقلو صدا میکردند، به شاگردان دیگر گفت: «بیایید ما هم برویم تا با او بمیریم.»+
۱۷ وقتی عیسی به بِیتعَنیا رسید، فهمید که ایلعازَر را چهار روز پیش در مقبره* گذاشتهاند. ۱۸ بِیتعَنیا نزدیک اورشلیم بود و حدود سه کیلومتر* با آنجا فاصله داشت. ۱۹ برای همین، خیلی از یهودیان پیش مارتا و مریم آمده بودند تا به خاطر مرگ برادرشان به آنها تسلیت بگویند. ۲۰ وقتی مارتا شنید که عیسی به آنجا میآید به استقبالش رفت، ولی مریم در خانه ماند.+ ۲۱ مارتا به عیسی گفت: «سَرورم، اگر اینجا بودی، برادرم نمیمرد. ۲۲ با این حال، میدانم که حتی الآن هم هر چه از خدا بخواهی، به تو میدهد.» ۲۳ عیسی به او گفت: «برادرت زنده خواهد شد.» ۲۴ مارتا گفت: «بله، البته میدانم که برادرم موقع رستاخیز مردگان + در روز آخر زنده خواهد شد.» ۲۵ عیسی به مارتا گفت: «رستاخیز و زندگی در دست من است.*+ هر کسی که به من ایمان داشته باشد،* حتی اگر بمیرد، دوباره زنده میشود. ۲۶ همچنین هر کسی که زنده است و به من ایمان داشته باشد* هرگز نخواهد مرد.+ آیا به این گفتهٔ من ایمان داری؟» ۲۷ مارتا به عیسی گفت: «بله سَرورم، من ایمان دارم که تو مسیح و پسر خدا هستی، یعنی همان کسی که قرار بود به این دنیا بیاید.» ۲۸ بعد مارتا رفت و خواهرش مریم را صدا کرد و بدون این که کسی بشنود به او گفت: «استاد اینجاست + و میخواهد تو را ببیند.» ۲۹ وقتی مریم این را شنید، فوراً از جایش بلند شد و پیش عیسی رفت.
۳۰ عیسی هنوز وارد آن دهکده نشده بود، بلکه همان جایی بود که مارتا به استقبالش رفت. ۳۱ یهودیانی که با مریم در خانه بودند و سعی میکردند او را تسلّی بدهند، وقتی دیدند که او با عجله بلند شد و از خانه بیرون رفت، فکر کردند به مقبره میرود تا در آنجا گریه کند.+ پس آنها هم دنبال او رفتند. ۳۲ وقتی مریم به جایی که عیسی بود رسید و او را دید، به پایش افتاد و گفت: «سَرورم، اگر اینجا بودی، برادرم نمیمرد.» ۳۳ وقتی عیسی دید که هم مریم و هم یهودیانی که همراهش آمدهاند گریه میکنند، آهی از ته دل کشید* و بهشدّت ناراحت شد. ۳۴ عیسی پرسید: «او را کجا گذاشتهاید؟» آنها جواب دادند: «سَرور، بیا و ببین.» ۳۵ اشک از چشمان عیسی سرازیر شد.+ ۳۶ پس یهودیان گفتند: «ببینید چقدر او را دوست داشت!»* ۳۷ ولی بعضی از آنها گفتند: «این مرد که چشمان آن کور را شفا داد،+ آیا نمیتوانست جلوی مرگ ایلعازَر را بگیرد؟»
۳۸ عیسی دوباره از ته دل آهی کشید و به مقبره آمد. مقبرهٔ ایلعازَر در واقع غاری بود که سنگی جلوی دهانهاش گذاشته بودند. ۳۹ عیسی گفت: «سنگ را کنار بزنید!» ولی مارتا خواهرِ ایلعازَر* به او گفت: «سَرورم، او الآن دیگر بو گرفته، چون چهار روز از مرگش گذشته است.» ۴۰ عیسی به او گفت: «آیا نگفتم که اگر ایمان داشته باشی، قدرت پرشکوه خدا* را میبینی؟»+ ۴۱ پس سنگ را کنار زدند. بعد عیسی به آسمان نگاه کرد + و گفت: «پدر، تو را شکر میکنم که دعایم را شنیدی. ۴۲ البته میدانم که همیشه دعاهایم را میشنوی، ولی این را به خاطر مردمی که اینجا هستند گفتم تا ایمان بیاورند که تو مرا فرستادی.»+ ۴۳ عیسی بعد از این دعا، با صدای بلند گفت: «ایلعازَر، بیرون بیا!»+ ۴۴ ایلعازَر که مرده بود، در حالی که دست و پایش در کفن پیچیده شده و پارچهای سر و صورتش را پوشانده بود، از مقبره بیرون آمد! عیسی به آنها گفت: «او را باز کنید و بگذارید برود.»
۴۵ به این ترتیب، خیلی از یهودیانی که پیش مریم آمده بودند، با دیدن این معجزه به عیسی ایمان آوردند.+ ۴۶ ولی بعضی از آنها پیش فَریسیان رفتند و کاری را که عیسی انجام داده بود به آنها گزارش دادند. ۴۷ پس سران کاهنان و فَریسیان، اعضای شورای سَنهِدرین* را دور هم جمع کردند و گفتند: «چه کار کنیم؟ این مرد معجزههای* زیادی میکند.+ ۴۸ اگر بگذاریم به این کارهایش ادامه دهد، همه به او ایمان میآورند. بعد رومیها به اینجا میآیند و معبد* و قوم ما را از بین میبرند.» ۴۹ ولی یکی از آنها به نام قیافا + که در آن سال کاهن اعظم بود، به آنها گفت: «شما اصلاً متوجهٔ موضوع نیستید. ۵۰ آیا نمیفهمید که به نفع شماست یک نفر به خاطر قوم بمیرد تا این که کل ملت ما نابود شود؟» ۵۱ قیافا این حرف را از خودش نگفت، بلکه چون در آن سال کاهن اعظم بود، پیشگویی کرد که عیسی باید برای قومش بمیرد. ۵۲ البته عیسی نه فقط برای قوم اسرائیل مرد، بلکه همچنین به این دلیل مرد که فرزندان خدا را که در جاهای مختلف پراکنده شدهاند، جمع کند تا یکی باشند. ۵۳ از آن روز به بعد، سران قوم یهود توطئه کردند که عیسی را بکشند.
۵۴ به همین دلیل، عیسی دیگر به طور علنی بین یهودیان رفت و آمد نمیکرد، بلکه آنجا را ترک کرد و به شهری به نام اِفرایِم + که در ناحیهای نزدیک بیابان است رفت و با شاگردانش آنجا ماند. ۵۵ کمکم عید پِسَح + که یکی از عیدهای یهودیان بود نزدیک میشد. مردم قبل از برگزاری عید از منطقههای مختلف به اورشلیم میرفتند تا مراسم پاکسازی را انجام دهند. ۵۶ در این بین، آنها میخواستند عیسی را پیدا کنند و در حالی که در محوطهٔ معبد ایستاده بودند، از همدیگر میپرسیدند: «چه فکر میکنید؟ آیا عیسی برای شرکت در عید به اورشلیم میآید یا نه؟» ۵۷ ولی از طرف دیگر، سران کاهنان و فَریسیان فرمان داده بودند که اگر کسی بفهمد عیسی کجاست، باید گزارش دهد تا او را دستگیر کنند.
۱۲ شش روز قبل از عید پِسَح، عیسی به بِیتعَنیا که ایلعازَر در آنجا زندگی میکرد، رسید؛ ایلعازَر + همان کسی بود که بعد از مرگش عیسی او را زنده کرد. ۲ یک شب در آن دهکده، سفرهٔ شامی برای عیسی آماده کردند و مارتا از آنها پذیرایی میکرد.+ ایلعازَر هم سر سفره با عیسی نشسته بود. ۳ مریم حدود ۳۰۰ گرم* روغن معطر از سُنبل* خالص و خیلی گران را برداشت و روی پاهای عیسی ریخت. بعد با موهایش پاهای او را خشک کرد. تمام خانه از بوی خوش آن روغن معطر پر شد.+ ۴ اما یهودای اِسخَریوطی که یکی از شاگردان عیسی بود و بهزودی به او خیانت میکرد، گفت:+ ۵ «چرا این روغن معطر به ۳۰۰ دینار* فروخته نشد تا پولش به فقیران داده شود؟» ۶ البته او این حرف را از روی دلسوزی برای فقیران نگفت. او این را گفت چون یک دزد بود و مسئولیت نگهداری از صندوقچهٔ پول را به عهده داشت و از پولی که در آن بود، میدزدید. ۷ بعد عیسی گفت: «مریم را راحت بگذارید، چون او الآن رسمی را انجام میدهد که باید در روز دفن من انجام شود.+ ۸ آدمهای فقیر همیشه بین شما هستند،+ ولی من همیشه با شما نخواهم بود.»+
۹ در این بین، عدهٔ زیادی از یهودیان فهمیدند که عیسی در بیتعَنیاست. پس به آنجا رفتند تا هم عیسی را ببینند و هم ایلعازَر را که او زنده کرده بود.+ ۱۰ بعد سران کاهنان توطئه کردند که ایلعازَر را هم بکشند، ۱۱ چون به خاطر او بود که خیلی از یهودیان به بیتعَنیا میرفتند و به عیسی ایمان میآوردند.+
۱۲ روز بعد، جمعیتی که برای عید آمده بودند شنیدند که عیسی به اورشلیم میآید. ۱۳ پس با شاخههای نخل به استقبال عیسی رفتند. آنها فریاد میزدند: «خدایا، او را حفظ کن!* برکت با کسی است که به اسم یَهُوَه* میآید! برکت با پادشاه اسرائیل + است!»+ ۱۴ وقتی عیسی کرهالاغی پیدا کرد سوار آن شد،+ همان طور که نوشته شده است: ۱۵ «ای دختر صَهیون،* نترس. نگاه کن! پادشاه تو سوار بر کرهالاغ میآید.»+ ۱۶ شاگردان عیسی اول متوجه مفهوم این پیشگویی نشدند، ولی بعد از این که عیسی به جلال رسید،+ فهمیدند که این چیزها در مورد او نوشته شده بود و همهٔ اینها هم برایش اتفاق افتاد.+
۱۷ همهٔ کسانی که به چشم خودشان دیدند عیسی ایلعازَر را زنده کرد و او از مقبره بیرون آمد،+ این ماجرا را برای دیگران تعریف میکردند.+ ۱۸ به همین دلیل، آن جمعیت به استقبال عیسی رفتند، چون شنیده بودند که او این معجزه* را انجام داده است. ۱۹ پس فَریسیان به همدیگر گفتند: «دیگر کاری از ما ساخته نیست. ببینید، تمام مردم دنیا دنبال او رفتهاند!»+
۲۰ بین کسانی که در آن عید برای عبادت آمده بودند، یک عده یونانی بودند. ۲۱ آنها پیش فیلیپُس که اهل بِیتصِیدای جلیل بود رفتند + و این درخواست را از او کردند: «آقا، ما میخواهیم عیسی را ببینیم.» ۲۲ فیلیپُس رفت و این موضوع را با آندریاس در میان گذاشت. بعد هر دوی آنها پیش عیسی رفتند و این را به او گفتند.
۲۳ عیسی به آنها گفت: «ساعت آن رسیده که پسر انسان جلال پیدا کند.+ ۲۴ این حقیقت را بدانید: تا وقتی که یک دانهٔ گندم به داخل خاک نرود و نمیرد، فقط یک دانهٔ گندم باقی میماند و بس! اما اگر بمیرد،+ دانههای فراوان به بار میآورد. ۲۵ کسی که جانش را دوست داشته باشد، آن را از دست میدهد.* ولی کسی که حاضر است در این دنیا از جانش بگذرد،*+ زندگی ابدی را به دست میآورد.+ ۲۶ اگر کسی بخواهد به من خدمت کند، باید از من پیروی کند. پس هر جا که من باشم خدمتگزار من هم آنجاست.+ اگر کسی به من خدمت کند، پدرم او را سربلند میکند. ۲۷ حالا من نگران و مضطربم.+ چه بگویم؟ ای پدر، مرا از اتفاقاتی که بهزودی برایم میافتد* نجات بده.+ البته من برای همین به این دنیا آمدهام. ۲۸ ای پدر، نامت را جلال بده.» بعد صدایی از آسمان شنیده شد +که گفت: «نامم را جلال دادهام و باز هم جلال خواهم داد.»+
۲۹ گروهی که آنجا ایستاده بودند این صدا را شنیدند و گفتند: «این صدای رعد بود.» عدهای دیگر گفتند: «یک فرشته با او صحبت کرد.» ۳۰ عیسی گفت: «این صدا برای شما بود، نه برای من. ۳۱ حالا وقتش رسیده که این دنیا داوری شود و حکمران این دنیا بیرون انداخته شود.+ ۳۲ اما وقتی مرا روی تیر آویزان کنند،*+ هر نوع انسانی را به طرف خودم جذب میکنم.» ۳۳ عیسی با این گفته نشان داد که چه نوع مرگی در انتظارش است.+ ۳۴ مردمی که آنجا بودند به او گفتند: «تا جایی که ما میدانیم، مسیح طبق شریعت تا ابد زنده میمانَد.+ پس چرا میگویی که پسر انسان باید روی تیر آویزان شود؟*+ اصلاً این پسر انسان کیست؟» ۳۵ عیسی در جواب آنها گفت: «شما فقط تا مدت کوتاهی نور را در میان خودتان دارید. پس تا وقتی که نور را دارید، در آن راه بروید تا تاریکی بر شما تسلّط پیدا نکند. کسی که در تاریکی راه میرود، نمیداند به کجا میرود.+ ۳۶ تا وقتی که نور را دارید، به نور ایمان داشته باشید* تا فرزندان* نور شوید.»+
عیسی اینها را گفت و از آنجا رفت و خودش را از چشم مردم پنهان کرد. ۳۷ آنها با وجود تمام معجزههایی* که عیسی در مقابلشان انجام داده بود، به او ایمان نیاوردند. ۳۸ به این ترتیب، پیشگویی اِشَعْیای نبی به تحقق رسید که گفت: «ای یَهُوَه، چه کسی به پیام ما ایمان آورده؟+ قدرت* یَهُوَه برای چه کسی آشکار شده؟»+ ۳۹ البته آنها نتوانستند ایمان بیاورند، چون همان طور که اِشَعْیا در جای دیگری از نوشتههایش گفته بود: ۴۰ «او چشمانشان را کور و دلهایشان را سخت کرده تا با چشمانشان چیزی نبینند و با دلهایشان چیزی درک نکنند. آنها نمیخواهند به طرف من برگردند تا شفایشان دهم.»+ ۴۱ اِشَعْیا این چیزها را دربارهٔ مسیح گفت، چون مقام پرجلال او را دید.+ ۴۲ با این همه، حتی خیلی از بزرگان به عیسی ایمان آوردند،+ ولی به کسی چیزی نمیگفتند، چون میترسیدند که فَریسیان آنها را از کنیسه اخراج کنند.+ ۴۳ در واقع آن افراد، بیشتر دوست داشتند مورد رضایت مردم قرار بگیرند تا مورد رضایت خدا.*+
۴۴ عیسی با صدای بلند گفت: «کسی که به من ایمان بیاورد، نه فقط به من بلکه به فرستندهٔ من هم ایمان آورده است؛+ ۴۵ و کسی که مرا ببیند، فرستندهٔ مرا هم دیده است.+ ۴۶ من مثل نوری به این دنیا آمدهام + تا هر کسی که به من ایمان بیاورد در تاریکی نماند.+ ۴۷ اگر کسی گفتههای مرا بشنود، ولی به آنها عمل نکند، من او را داوری نمیکنم، چون نیامدهام تا مردم دنیا را داوری کنم، بلکه آمدهام تا آنها را نجات دهم.+ ۴۸ برای کسی که مرا رد کند و گفتههای مرا قبول نکند، یکی هست که او را داوری کند. در واقع، چیزهایی که من گفتم او را در روز آخر داوری خواهد کرد؛ ۴۹ چون من از خودم حرفی نمیزنم، بلکه پدرم که مرا فرستاد به من فرمان داده که چه بگویم و دربارهٔ چه چیزهایی با شما صحبت کنم.+ ۵۰ من میدانم که اطاعت از فرمان او به زندگی ابدی منجر میشود.+ پس من دقیقاً همان چیزهایی را به شما میگویم که پدر به من گفته است.»+
۱۳ قبل از برگزاری عید پِسَح، عیسی میدانست وقت آن رسیده + که این دنیا را ترک کند و پیش پدرش برود.+ عیسی پیروانش* را که در این دنیا بودند دوست داشت و محبتش را تا آخر به آنها نشان داد.+ ۲ در آن شب، عیسی و شاگردانش مشغول خوردن شام بودند و ابلیس قبلاً این فکر را در دل یهودای اِسخَریوطی،+ پسر شَمعون گذاشته بود که به عیسی خیانت کند.+ ۳ عیسی که میدانست پدر همه چیز را به دست او سپرده و همین طور میدانست که از طرف خدا آمده و پیش خدا میرود،+ ۴ از سر سفره بلند شد و ردایش را درآورد و به کناری گذاشت. بعد دستمالی برداشت و آن را به کمرش بست.+ ۵ او در لگنی آب ریخت و به شستن پاهای شاگردان مشغول شد و با دستمالی که به کمرش بسته بود، پاهایشان را خشک کرد. ۶ وقتی نوبت به شَمعونِ پِطرُس رسید، او به عیسی گفت: «سَرورم، آیا میخواهی پاهای مرا بشویی؟» ۷ عیسی جواب داد: «تو الآن نمیفهمی که چرا این کار را میکنم، ولی یک روز میفهمی.» ۸ پِطرُس گفت: «نه، من هیچ وقت نمیگذارم پاهایم را بشویی!» عیسی گفت: «اگر پاهایت را نشویَم،+ دیگر نمیتوانی با من باشی.»* ۹ شَمعونِ پِطرُس گفت: «پس سَرورم، حالا که این طور است، نه فقط پاها، بلکه دستها و سرم را هم بشوی!» ۱۰ عیسی به او گفت: «کسی که تازه حمام کرده، تمام بدنش تمیز است، پس کافی است که فقط پاهایش را بشوید. شما پاک هستید، ولی نه همهٔ شما!» ۱۱ عیسی این را گفت، چون میدانست چه کسی به او خیانت میکند.+ به همین دلیل گفت که همهٔ آنها پاک نیستند.
۱۲ بعد، عیسی پاهای شاگردانش را شست، ردایش را پوشید و دوباره سر سفره نشست و از آنها پرسید: «آیا فهمیدید که چرا پاهایتان را شستم؟ ۱۳ شما به من ‹استاد› و ‹سَرور› میگویید و این کاملاً درست است، چون من استاد و سَرور هستم.+ ۱۴ پس اگر من که سَرور و استاد شما هستم پاهایتان را شستم،+ شما هم باید پاهای همدیگر را بشویید.+ ۱۵ بنابراین به شما سرمشقی دادم تا دقیقاً همان طور که من با شما رفتار کردم شما هم با دیگران رفتار کنید.+ ۱۶ این حقیقت را بدانید که یک غلام از اربابش بزرگتر نیست و کسی هم که فرستاده شده از فرستندهاش بزرگتر نیست. ۱۷ شما اینها را میدانید، ولی اگر به آنها عمل کنید، شاد و سعادتمند میشوید.+ ۱۸ من این چیزها را دربارهٔ همهٔ شما نمیگویم، چون کسانی را که انتخاب کردهام خوب میشناسم. با این حال، این نوشته باید به تحقق برسد که میگوید:+ ‹کسی که از نان من میخورْد، به ضدّ من بلند شده است.›*+ ۱۹ من این را الآن، قبل از این که اتفاق بیفتد به شما میگویم تا وقتی اتفاق افتاد ایمان بیاورید که من همان* هستم.+ ۲۰ این حقیقت را بدانید که هر کس، شخصی را که من میفرستم بپذیرد، مرا هم پذیرفته + و هر کس مرا بپذیرد، خدا را هم که مرا فرستاد پذیرفته است.»+
۲۱ عیسی بعد از گفتن این سخنان، از ته دل ناراحت شد* و روشن و واضح گفت: «این حقیقت را بدانید که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد.»+ ۲۲ شاگردان مات و مبهوت به همدیگر نگاه میکردند و نمیدانستند که عیسی این را دربارهٔ چه کسی میگوید.+ ۲۳ شاگردی که عیسی او را خیلی دوست داشت،+ کنار* عیسی نشسته بود. ۲۴ پس پِطرُس با سر به آن شاگرد اشاره کرد و به او گفت: «از او بپرس که دربارهٔ چه کسی صحبت میکند.» ۲۵ آن شاگرد به سینهٔ عیسی تکیه زد و پرسید: «سَرورم، او کیست؟»+ ۲۶ عیسی جواب داد: «او همان کسی است که من یک لقمه نان را در کاسه فرو میبرم و به او میدهم.»+ بعد لقمهای نان برداشت، در کاسه فرو برد و آن را به یهودا پسر شَمعون اِسخَریوطی داد. ۲۷ به محض این که یهودا آن لقمه نان را گرفت، شیطان داخل او شد.+ پس عیسی به او گفت: «زود باش و کاری را که میخواهی بکنی سریعتر تمام کن!» ۲۸ اما هیچ کدام از کسانی که سر سفره نشسته بودند نفهمیدند که چرا عیسی این را به او گفت. ۲۹ بعضی از آنها فکر کردند که چون صندوقچهٔ پول دست یهوداست،+ عیسی به او میگوید که برود و هر چه برای عید لازم دارند بخرد، یا چیزی به فقیران بدهد. ۳۰ یهودا بعد از این که لقمهٔ نان را گرفت، فوراً بلند شد و در تاریکی شب از آنجا بیرون رفت.+
۳۱ وقتی یهودا از آنجا بیرون رفت، عیسی گفت: «الآن پسر انسان جلال پیدا میکند + و از طریق او خدا هم جلال پیدا میکند. ۳۲ خودِ خدا او را جلال خواهد داد + و این کار را فوراً انجام میدهد. ۳۳ فرزندان عزیز، من کمی بیشتر با شما هستم. بعد دنبال من میگردید، ولی همان طور که به یهودیان گفتم، حالا به شما هم میگویم که نمیتوانید به جایی که من میروم بیایید.+ ۳۴ من به شما فرمان تازهای میدهم: همدیگر را دوست داشته باشید. درست همان طور که من شما را دوست داشتهام،+ شما هم همدیگر را دوست داشته باشید.+ ۳۵ از همین محبت شما به همدیگر، همه خواهند فهمید که شاگردان من هستید.»+
۳۶ شَمعونِ پِطرُس به عیسی گفت: «سَرور، کجا میخواهی بروی؟» عیسی جواب داد: «الآن نمیتوانی دنبال من به جایی که میروم بیایی، ولی بعداً دنبال من میآیی.»+ ۳۷ پِطرُس گفت: «سَرورم، چرا نمیتوانم الآن دنبالت بیایم؟ من حاضرم جانم را برایت بدهم.»+ ۳۸ عیسی گفت: «آیا واقعاً حاضری جانت را برایم بدهی؟ این حقیقت را بدان که همین امشب قبل از این که خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار میکنی.»+
۱۴ «نگرانی به دلتان راه ندهید.+ به خدا ایمان داشته باشید؛*+ به من هم ایمان داشته باشید.* ۲ در خانهٔ پدرم مکانهای زیادی برای ماندن هست. اگر غیر از این بود، من به شما میگفتم. حالا میروم تا جایی برای شما آماده کنم.+ ۳ وقتی بروم و مکانی برای شما آماده کنم، دوباره میآیم و شما را پیش خودم میبرم تا جایی که من هستم شما هم باشید.+ ۴ شما میدانید به کجا میروم و راهش را هم بلدید.»
۵ توما + به عیسی گفت: «سَرور، ما نمیدانیم کجا میروی. پس چطور میتوانیم راهش را بلد باشیم؟»
۶ عیسی به او گفت: «من راه + و حقیقت + و زندگی هستم.+ هیچ کس نمیتواند پیش پدر بیاید، مگر از طریق من.+ ۷ اگر شما مرا میشناختید، پدر مرا هم میشناختید. از حالا به بعد، او را میشناسید و او را دیدهاید.»+
۸ فیلیپُس به عیسی گفت: «سَرور، پدر را به ما نشان بده و همین برای ما کافی است.»
۹ عیسی به او گفت: «فیلیپُس، آیا بعد از این همه مدت که با شما بودهام، هنوز مرا نشناختهای؟ هر کسی که مرا ببیند، پدر را هم دیده است.+ پس چرا میگویی ‹پدر را به ما نشان بده›؟ ۱۰ آیا ایمان نداری که من در اتحاد با پدر هستم و او در اتحاد با من است؟+ چیزهایی که به شما میگویم از خودم نیست،+ بلکه از پدر است که در اتحاد با من میمانَد، و او کارهایش را از طریق من انجام میدهد. ۱۱ ایمان داشته باشید که من در اتحاد با پدر هستم و او در اتحاد با من است. در غیر این صورت، لااقل به خاطر کارهایی که انجام میدهم، ایمان بیاورید.+ ۱۲ این حقیقت را بدانید: کسی که به من ایمان داشته باشد، همان کارهایی را میکند که من کردهام و حتی کارهای بزرگتر از اینها هم خواهد کرد،+ چون من پیش پدر میروم.+ ۱۳ همچنین هر چه به نام من بخواهید، آن را انجام خواهم داد تا پدر از طریق پسر جلال پیدا کند.+ ۱۴ بله، اگر چیزی به نام من بخواهید، آن را انجام خواهم داد.
۱۵ «اگر مرا دوست دارید، از فرمانهای من اطاعت خواهید کرد.+ ۱۶ من از پدر درخواست خواهم کرد و او یاوری* دیگر به شما خواهد داد که تا ابد با شما بماند،+ ۱۷ یعنی روح راستی + که دنیا نمیتواند آن را به دست آورد، چون نه آن را میبیند و نه آن را میشناسد.+ اما شما آن را میشناسید، چون با شما میمانَد و در وجودتان است. ۱۸ من شما را بیکس* نمیگذارم. پیش شما میآیم.+ ۱۹ بعد از مدت کوتاهی، دنیا دیگر مرا نخواهد دید، ولی شما مرا خواهید دید + و چون من زندهام، شما هم زنده خواهید بود. ۲۰ در آن روز پی خواهید برد که من در اتحاد با پدرم هستم و شما در اتحاد با من هستید و من هم در اتحاد با شما هستم.+ ۲۱ هر کسی که فرمانهای مرا بپذیرد و از آنها اطاعت کند، مرا دوست دارد. همچنین کسی که مرا دوست داشته باشد، پدر، او را دوست خواهد داشت و من هم او را دوست خواهم داشت و خودم را بهروشنی به او نشان خواهم داد.»
۲۲ یهودا،+ البته نه یهودای اِسخَریوطی، به عیسی گفت: «سَرور، چه شده که میخواهی خودت را بهروشنی به ما نشان بدهی، نه به دنیا؟»
۲۳ عیسی در جواب او گفت: «اگر کسی مرا دوست داشته باشد، طبق کلام من عمل خواهد کرد + و پدر من او را دوست خواهد داشت و هر دوی ما پیش او خواهیم آمد و با او خواهیم ماند.*+ ۲۴ اما اگر کسی مرا دوست نداشته باشد، طبق کلام من عمل نمیکند. این کلام که میشنوید از من نیست، بلکه از پدر است که مرا فرستاد.+
۲۵ «من این چیزها را تا وقتی که هنوز با شما هستم به شما میگویم. ۲۶ اما آن یاور یعنی روحالقدس که پدر به اسم من خواهد فرستاد، همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و تمام چیزهایی را که به شما گفتم به یادتان خواهد آورد.+ ۲۷ من برای شما آرامش به جا میگذارم و آرامشی را که خودم دارم + به شما میدهم. آرامشی که من به شما میدهم مثل آرامشی نیست که دنیا میدهد. نگرانی به دلتان راه ندهید و نگذارید ترس بر دلتان چیره شود. ۲۸ شنیدید به شما گفتم که میروم، ولی پیش شما برمیگردم. اگر مرا دوست میداشتید، از این که پیش پدر میروم شاد میشدید، چون پدر از من بزرگتر است.+ ۲۹ من این را از قبل به شما گفتم تا وقتی اتفاق بیفتد، به گفتههایم ایمان بیاورید.+ ۳۰ فرصت چندانی باقی نمانده که با شما صحبت کنم، چون حکمران این دنیا + در راه است و میآید. او هیچ تسلّطی* روی من ندارد.+ ۳۱ اما برای این که دنیا بداند من پدر را دوست دارم، دقیقاً طبق فرمانهای او عمل میکنم.+ بلند شوید، از اینجا برویم.
۱۵ «من درخت انگور حقیقی هستم و پدرم باغبان است. ۲ او هر شاخهای را که میوه ندهد میبُرَد و شاخههایی را که میوه میدهند هَرَس* و اصلاح میکند تا میوهٔ بیشتری بدهند.+ ۳ شما همین الآن هم به خاطر چیزهایی که به شما گفتهام پاک و اصلاح شدهاید.+ ۴ در اتحاد با من بمانید و من در اتحاد با شما میمانم. شاخهای که از درخت جدا شود، به خودی خود نمیتواند میوه بدهد؛ به همین شکل اگر شما در اتحاد با من نمانید نمیتوانید میوه بیاورید.+ ۵ من آن درخت انگور هستم و شما شاخههای من. هر کسی که در اتحاد با من بماند و من در اتحاد با او بمانم، میوهٔ فراوان میآوَرَد،+ چون اگر از من جدا باشید، هیچ کاری نمیتوانید بکنید. ۶ اگر کسی در اتحاد با من نمانَد، مثل شاخهای بیفایده است که دور میاندازند و خشک میشود. مردم شاخههای خشکشده را جمع میکنند و در آتش میاندازند و میسوزانند. ۷ اگر شما در اتحاد با من بمانید و حرفهایم در دل شما بماند، هر چه در دعا بخواهید به شما داده خواهد شد.+ ۸ وقتی شما دائم میوهٔ فراوان بیاورید و ثابت کنید که شاگردان من هستید، پدرم تمجید میشود.+ ۹ همان طور که پدر مرا دوست دارد،+ من هم شما را دوست دارم. پس زیر سایهٔ محبت من بمانید.* ۱۰ اگر از فرمانهای من اطاعت کنید، زیر سایهٔ محبت من میمانید، درست همان طور که من با اطاعت از فرمانهای پدر زیر سایهٔ محبت او میمانم.
۱۱ «من این چیزها را به شما گفتم تا شما همان شادیای را داشته باشید که من دارم و شادیتان کامل شود.+ ۱۲ این فرمانی است که به شما میدهم: درست همان طور که من شما را دوست داشتهام، شما هم همدیگر را دوست داشته باشید.+ ۱۳ بزرگترین محبتی که کسی میتواند از خودش نشان دهد این است که جانش را برای دوستانش فدا کند.+ ۱۴ اگر طبق فرمانهای من عمل کنید، آن وقت دوست من هستید.+ ۱۵ من دیگر به شما غلام نمیگویم، چون غلام از کارهای اربابش خبر ندارد. اما شما را دوست خودم میدانم، چون شما را از همهٔ چیزهایی که از پدر شنیدهام باخبر کردهام. ۱۶ شما مرا انتخاب نکردید، بلکه من شما را انتخاب کردم و این مأموریت را به شما دادم که بروید و دائم ثمره بیاورید؛ ثمرهای که باقی بماند. آن وقت، پدر هر چه که به اسم من از او بخواهید به شما خواهد داد.+
۱۷ «این فرمانها را به شما دادهام تا همدیگر را دوست داشته باشید.+ ۱۸ اگر دنیا از شما نفرت داشته باشد، بدانید که قبل از شما از من نفرت داشته است.+ ۱۹ اگر بخشی از این دنیا بودید، دنیا شما را دوست میداشت، چون به آن تعلّق داشتید. اما دنیا از شما نفرت دارد،+ چون بخشی از این دنیا نیستید + و من شما را انتخاب و از این دنیا جدا کردهام. ۲۰ موضوعی را که به شما گفتم به خاطر بسپارید: ‹غلام از اربابش بزرگتر نیست.› پس اگر به من آزار رساندند، به شما هم آزار خواهند رساند + و اگر به گفتههای من توجه کردند، به گفتههای شما هم توجه خواهند کرد. ۲۱ اما آنها به خاطر این که پیرو من هستید، تمام این آزارها را به شما خواهند رساند، چون خدایی را که مرا فرستاد نمیشناسند.+ ۲۲ اگر به این دنیا نیامده بودم و با مردم صحبت نمیکردم، گناهی نداشتند.+ ولی چون آمدهام، دیگر برای گناهانشان عذر و بهانهای ندارند.+ ۲۳ هر کسی که از من متنفر است، از پدرم هم نفرت دارد.+ ۲۴ من در میان مردم این دنیا کارهایی کردهام که کسی دیگر نکرده است. اگر آن کارها را نکرده بودم، تقصیری نداشتند.+ اما حالا، هرچند که این مردم مرا* به چشم خودشان دیدهاند، باز از من و پدرم نفرت دارند. ۲۵ البته این اتفاق افتاد تا این نوشته به تحقق برسد: ‹آنها بیجهت از من نفرت داشتند.›+ ۲۶ وقتی آن یاور که من از طرف پدر برای شما میفرستم بیاید، یعنی آن روح راستی که از پدر میآید،+ همان دربارهٔ من شهادت خواهد داد.+ ۲۷ شما هم باید دربارهٔ من شهادت دهید،+ چون از اول با من بودید.
۱۶ «من این چیزها را به شما گفتم تا لغزش نخورید. ۲ مردم شما را از کنیسهها اخراج خواهند کرد.+ در واقع، زمانی میرسد که هر کس شما را بکُشد + خیال میکند که با این کار خدمتی مقدّس برای خدا انجام داده است. ۳ آنها با شما این طور رفتار خواهند کرد، چون نه پدر را میشناسند و نه مرا.+ ۴ با این حال، من این چیزها را به شما گفتم که وقتی اتفاق بیفتند،* یادتان بیاید که قبلاً همهٔ اینها را به شما گفته بودم.+
«من این چیزها را در اول به شما نگفتم، چون خودم با شما بودم. ۵ ولی حالا پیش کسی که مرا فرستاد میروم.+ با این حال، هیچ کدامتان از من سؤال نمیکنید، ‹کجا میروی؟› ۶ اما چون این چیزها را به شما گفتم، دلتان پر از غم و اندوه شده است.+ ۷ با وجود این، من حقیقت را به شما میگویم؛ رفتن من به نفع شماست، چون اگر نروم، آن یاور پیش شما نخواهد آمد.+ ولی اگر بروم، او را پیش شما خواهم فرستاد. ۸ وقتی آن یاور بیاید با شواهد قانعکننده به دنیا نشان خواهد داد که گناه، عدالت و داوری چیست؛ ۹ اول گناه،+ چون مردم دنیا به من ایمان ندارند.*+ ۱۰ دوم عدالت، چون من پیش پدر میروم و شما دیگر مرا نمیبینید. ۱۱ سوم داوری، چون حکمران این دنیا داوری شده است.+
۱۲ «خیلی چیزهای دیگر دارم که به شما بگویم، ولی فعلاً طاقت شنیدن آنها را ندارید. ۱۳ اما وقتی آن یاور یعنی آن روح راستی + بیاید، به شما کمک خواهد کرد تا حقیقت را کاملاً درک کنید، چون او* از خودش چیزی نخواهد گفت، بلکه چیزهایی را که میشنود میگوید و شما را از آینده باخبر خواهد کرد.+ ۱۴ آن یاور باعث جلال من خواهد شد،+ چون از آنچه مال من است خواهد گرفت و آن را به شما اعلام خواهد کرد.+ ۱۵ تمام چیزهایی که پدر دارد، مال من است.+ به همین دلیل گفتم که او از آنچه مال من است خواهد گرفت و آن را به شما اعلام خواهد کرد. ۱۶ بهزودی دیگر مرا نمیبینید،+ ولی بعد از مدت کوتاهی دوباره مرا میبینید.»
۱۷ بعضی از شاگردان عیسی وقتی این را شنیدند، از همدیگر پرسیدند: «منظورش از این حرف چیست که به ما میگوید، ‹بهزودی دیگر مرا نمیبینید، ولی بعد از مدت کوتاهی دوباره مرا میبینید›؟ منظورش چیست که میگوید، ‹پیش پدر میروم›؟» ۱۸ آنها به همدیگر میگفتند: «منظورش از ‹مدت کوتاهی› چیست؟ ما نمیفهمیم که دربارهٔ چه چیزی صحبت میکند.» ۱۹ عیسی متوجه شد که شاگردانش میخواهند از او سؤال کنند. پس به آنها گفت: «آیا در مورد این از همدیگر سؤال میکنید که بدانید چرا گفتم، ‹بهزودی دیگر مرا نمیبینید، ولی بعد از مدت کوتاهی دوباره مرا میبینید›؟ ۲۰ این حقیقت را بدانید: شما گریه و زاری خواهید کرد، ولی مردم دنیا خوشحال خواهند شد. شما غمگین خواهید شد، ولی غم شما به شادی تبدیل خواهد شد.+ ۲۱ زنی که وقت زایمانش نزدیک شده درد میکشد، چون وقتش رسیده که بچهاش را به دنیا بیاورد. اما وقتی بچهاش به دنیا آمد، دیگر درد و رنجی را که کشیده به یاد نمیآورد، چون از این که یک انسان جدید به دنیا آمده شاد است. ۲۲ شما هم الآن غمگین هستید، ولی من دوباره شما را خواهم دید و دلتان شاد خواهد شد + و هیچ کس این شادی را از شما نخواهد گرفت. ۲۳ در آن روز، دیگر از من هیچ سؤالی نخواهید کرد. ولی این حقیقت را بدانید که هر چه به اسم من از پدر بخواهید،+ او آن را به شما خواهد داد.+ ۲۴ تا حالا به اسم من حتی یک چیز هم نخواستهاید. ولی به اسم من بخواهید تا به شما داده شود. آن وقت شادی شما کامل خواهد شد.
۲۵ «من این چیزها را با مَثَل و تشبیه به شما گفتم، ولی زمانی میرسد که دیگر با مَثَل و تشبیه با شما صحبت نمیکنم، بلکه واضح و روشن در مورد پدر با شما صحبت خواهم کرد. ۲۶ در آن روز، درخواستهایتان را به اسم من به پدر خواهید گفت. ولی منظورم این نیست که من برای شما چیزی درخواست میکنم. ۲۷ پدر، خودش شما را دوست دارد،* چون شما مرا دوست داشتهاید*+ و ایمان آوردهاید که من به نمایندگی از طرف او آمدهام.+ ۲۸ من به نمایندگی از طرف پدر به این دنیا آمدهام و حالا این دنیا را ترک میکنم و پیش پدر میروم.»+
۲۹ شاگردان عیسی گفتند: «الآن به طور واضح و روشن صحبت میکنی و از مَثَل و تشبیه استفاده نمیکنی. ۳۰ حالا متوجه شدیم که تو همه چیز را میدانی و چون از افکار انسانها باخبری، نیازی نیست که کسی از تو سؤالی بپرسد. به همین دلیل، ایمان داریم که از طرف خدا آمدهای.» ۳۱ عیسی از آنها پرسید: «آیا حالا ایمان دارید؟ ۳۲ زمانی میآید، و در واقع همین الآن رسیده است که همهٔ شما پراکنده میشوید و به خانههای خودتان فرار میکنید و مرا تنها میگذارید.+ اما من تنها نیستم، چون پدر با من است.+ ۳۳ من این چیزها را به شما گفتم تا از طریق من آرامش داشته باشید.+ شما در این دنیا با مشکلات و سختیهایی روبرو میشوید، ولی شجاع باشید! من بر این دنیا پیروز شدهام!»+
۱۷ عیسی بعد از این سخنان، به طرف آسمان نگاه کرد و گفت: «پدر، زمانش* رسیده است. پسرت را جلال بده تا او هم بتواند تو را جلال دهد،+ ۲ چون تو ای پدر، تمام انسانها را تحت اختیار او قرار دادهای + تا بتواند به همهٔ کسانی که به او بخشیدهای + زندگی ابدی بدهد.+ ۳ راه رسیدن به زندگی ابدی این است + که انسانها تو را که تنها خدای حقیقی هستی + و عیسی مسیح را که فرستادی + بشناسند.* ۴ کاری را که تو به عهدهٔ من گذاشتی به پایان رساندم + و از این طریق تو را روی زمین جلال دادم.+ ۵ پس حالا ای پدر، مرا در کنار خودت جلال بده؛ همان جلالی که قبل از پیدایش دنیا* پیش تو داشتم.+
۶ «من کسانی را که از این دنیا به من دادی، با نام تو آشنا کردهام.+ آنها مال تو بودند و تو آنها را به من بخشیدی و آنها طبق کلام تو عمل کردهاند.* ۷ حالا آنها پی بردهاند که هر چه تو به من دادی واقعاً از طرف توست، ۸ چون هر چیزی که تو به من گفتهای، به آنها گفتهام.+ آنها هم گفتههای تو را قبول کردهاند و فهمیدهاند که من به نمایندگی از طرف تو آمدهام + و ایمان آوردهاند که تو مرا فرستادهای.+ ۹ دعای من برای آنهاست. دعای من برای مردم این دنیا نیست، بلکه برای کسانی است که تو به من بخشیدهای، چون مال تو هستند. ۱۰ هر چه من دارم مال توست و هر چه تو داری مال من است + و من از طریق آنها* جلال پیدا کردهام.
۱۱ «من بهزودی این دنیا را ترک میکنم و پیش تو میآیم،+ ولی آنها در این دنیا هستند. پس ای پدر مقدّس، به خاطر نام خودت که آن را روی من گذاشتی، آنها را حفظ کن + تا یکی* باشند، همان طور که ما یکی* هستیم.+ ۱۲ همیشه وقتی با آنها بودم، به خاطر نام خودت که آن را روی من گذاشتی، از آنها مراقبت و محافظت میکردم،+ طوری که هیچ کدامشان از بین نرفتند.+ البته یکی از آنها نابود میشود، یعنی پسر هلاکت،+ تا پیشگویی نوشتههای مقدّس به تحقق برسد.+ ۱۳ حالا پیش تو میآیم و این چیزها را تا وقتی که هنوز در این دنیا هستم به آنها میگویم تا همان شادیای را که من دارم کاملاً در دلشان حس کنند.+ ۱۴ من کلام تو را به آنها رساندهام، ولی دنیا از آنها نفرت داشته است، چون بخشی از این دنیا نیستند،+ همان طور که من بخشی از این دنیا نیستم.
۱۵ «از تو نمیخواهم که آنها را از این دنیا ببری، بلکه میخواهم آنها را از دست آن شریر حفظ کنی.+ ۱۶ آنها بخشی از این دنیا نیستند،+ همان طور که من بخشی از این دنیا نیستم.+ ۱۷ آنها را از طریق حقیقت پاک و مقدّس کن.*+ کلام تو حقیقت است.+ ۱۸ همان طور که تو مرا به این دنیا فرستادی، من هم آنها را به این دنیا فرستادم.+ ۱۹ من خودم را به خاطر آنها پاک و مقدّس نگه میدارم تا آنها هم از طریق حقیقت پاک و مقدّس شوند.
۲۰ «من فقط برای آنها دعا نمیکنم، بلکه همین طور برای کسانی دعا میکنم که با شنیدن تعالیم آنها به من ایمان میآورند. ۲۱ دعا میکنم که همهٔ آنها یکی باشند،+ همان طور که تو ای پدر در اتحاد با من هستی و من در اتحاد با تو هستم.+ بگذار آنها با ما متحد باشند تا مردم دنیا ایمان بیاورند که تو مرا فرستادی. ۲۲ من همان جلالی را که تو به من دادی به آنها دادم تا همان طور که ما یکی هستیم، آنها هم یکی باشند.+ ۲۳ من در اتحاد با آنها هستم و تو در اتحاد با من هستی تا آنها بتوانند به اتحاد کامل دست پیدا کنند.* آن وقت، مردم دنیا خواهند فهمید که تو مرا فرستادی و همان طور که مرا دوست داری، آنها را هم دوست داری. ۲۴ ای پدر، میخواهم کسانی که به من دادهای در جایی که من هستم با من باشند + تا بزرگی و جلال مرا ببینند؛ جلالی که تو به من دادهای، چون تو مرا حتی قبل از شروع نسل بشر* دوست داشتی.+ ۲۵ ای پدر عادل، در واقع دنیا تو را نشناخته است،+ ولی من تو را میشناسم + و کسانی که به من دادهای متوجه شدهاند که تو مرا فرستادی. ۲۶ من آنها را با نام تو آشنا کردهام و باز هم آشنا خواهم کرد + تا آنها همان محبتی را که تو به من نشان دادهای، به دیگران نشان دهند و من هم در اتحاد با آنها باشم.»+
۱۸ عیسی بعد از این دعا، با شاگردانش به طرف دیگر درّهٔ قِدرون رفت.+ در آنجا باغی بود و عیسی و شاگردانش وارد آن شدند.+ ۲ یهودای خائن هم آن محل را میشناخت، چون عیسی و شاگردانش بارها در آنجا جمع شده بودند. ۳ پس یهودا گروهی از سربازان رومی و همین طور نگهبانان معبد را که سران کاهنان و فَریسیان در اختیارش گذاشته بودند، به آن باغ برد. آنها با مشعل و چراغ و اسلحه وارد باغ شدند.+ ۴ عیسی از همهٔ اتفاقاتی که قرار بود برایش بیفتد آگاه بود. با این حال، او جلو رفت و از آنها پرسید: «دنبال چه کسی میگردید؟» ۵ آنها جواب دادند: «عیسای ناصری.»+ عیسی گفت: «خودم هستم.» وقتی عیسی این را گفت، یهودای خائن هم آنجا ایستاده بود.+
۶ اما به محض این که عیسی گفت، «خودم هستم،» آنها عقب عقب رفتند و به زمین افتادند.+ ۷ پس عیسی دوباره از آنها پرسید: «دنبال چه کسی میگردید؟» آنها جواب دادند: «عیسای ناصری!» ۸ عیسی گفت: «من که گفتم خودم هستم. اگر دنبال من هستید، بگذارید اینها بروند.» ۹ به این ترتیب، عیسی این گفتهاش را به تحقق رساند: «هیچ کدام از کسانی را که تو به من بخشیدهای از دست ندادهام.»+
۱۰ بعد شَمعونِ پِطرُس شمشیرش را کشید و ضربهای به گوش راست خدمتکار کاهن اعظم زد و گوش او را قطع کرد.+ اسم آن خدمتکار مالخوس بود. ۱۱ عیسی به پِطرُس گفت: «شمشیرت را غلاف کن.+ آیا نباید از جامی که پدر به من داده بنوشم؟»+
۱۲ بعد سربازان و فرماندهٔ آنها و همین طور نگهبانان معبد که یهودیان فرستاده بودند، عیسی را دستگیر کردند و دستهایش را بستند. ۱۳ آنها او را اول پیش حَنّاس که پدرزن قیافا بود بردند.+ در آن سال، قیافا کاهن اعظم بود.+ ۱۴ قیافا همان کسی بود که به یهودیان توصیه کرده و گفته بود: «به نفع شماست که یک نفر به خاطر قوم بمیرد.»+
۱۵ شَمعونِ پِطرُس و یک شاگرد دیگر هم دنبال عیسی رفتند.+ آن شاگرد با کاهن اعظم آشنا بود و برای همین توانست با عیسی وارد حیاط خانهٔ کاهن اعظم شود. ۱۶ ولی پِطرُس پشت در ماند. پس آن شاگرد که با کاهن اعظم آشنا بود بیرون رفت، با کنیزی که دربان خانه بود صحبت کرد و پِطرُس را به داخل آورد. ۱۷ آن کنیز که دربان بود از پِطرُس پرسید: «آیا تو یکی از شاگردان عیسی نیستی؟» او جواب داد: «نه، نیستم.»+ ۱۸ هوا سرد بود. پس خدمتکاران و نگهبانان معبد، با زغال آتش درست کردند و دورش جمع شدند تا خودشان را گرم کنند. پِطرُس هم کنارشان ایستاده بود و خودش را گرم میکرد.
۱۹ پس یکی از سران کاهنان* از عیسی دربارهٔ شاگردان و تعالیمش سؤالاتی کرد. ۲۰ عیسی در جواب او گفت: «من در ملأ عام با همه* صحبت کردم! همیشه در کنیسه و معبد، جایی که همهٔ یهودیان جمع میشوند تعلیم دادم + و به کسی مخفیانه چیزی نگفتم. ۲۱ چرا این سؤالها را از من میپرسی؟ از کسانی بپرس که خودشان حرفهایم را شنیدهاند. آنها میدانند که من چه گفتهام.» ۲۲ وقتی عیسی این را گفت، یکی از نگهبانان معبد که آنجا ایستاده بود، به عیسی سیلی زد + و گفت: «این چه طرز جواب دادن به یکی از سران کاهنان است؟» ۲۳ عیسی جواب داد: «اگر چیزی که گفتم اشتباه است، آن را ثابت کن،* ولی اگر چیزی که گفتم درست است، چرا مرا میزنی؟» ۲۴ بعد حَنّاس عیسی را دستبسته پیش قیافا که کاهن اعظم بود فرستاد.+
۲۵ شَمعونِ پِطرُس کنار آتش ایستاده بود و خودش را گرم میکرد. چند نفر از او پرسیدند: «مگر تو هم یکی از شاگردان او نیستی؟» پِطرُس انکار کرد و گفت: «نه، نیستم.»+ ۲۶ یکی از خدمتکاران کاهن اعظم از خویشاوندان کسی بود که پِطرُس گوشش را قطع کرده بود.+ او هم از پِطرُس پرسید: «آیا من تو را با عیسی در باغ ندیدم؟» ۲۷ پِطرُس باز هم انکار کرد و درست در همان لحظه صدای خروس به گوش رسید.+
۲۸ صبح زود عیسی را از خانهٔ قیافا به کاخ فرماندار رومی بردند.+ اما یهودیان برای این که از نظر شریعت ناپاک نشوند وارد کاخ نشدند، چون اگر داخل میشدند دیگر نمیتوانستند شام عید پِسَح را بخورند.+ ۲۹ پس پیلاتُس از کاخ بیرون آمد و از آنها پرسید: «این مرد را به چه جرمی متهم میکنید؟» ۳۰ آنها جواب دادند: «اگر این مرد یک مجرم نبود، او را پیش تو نمیآوردیم.» ۳۱ پیلاتُس گفت: «او را ببرید و مطابق قوانین خودتان محاکمه کنید.»+ آن یهودیان گفتند: «ما اجازه نداریم کسی را اعدام کنیم.»+ ۳۲ به این ترتیب، پیشگویی عیسی در مورد این که چطور باید میمرد، به تحقق رسید.+
۳۳ پس پیلاتُسِ فرماندار دوباره وارد کاخ شد و دستور داد عیسی را پیش او بیاورند. بعد، از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟»+ ۳۴ عیسی گفت: «آیا این سؤال برای خودت مطرح شده یا به خاطر چیزهایی که دیگران دربارهٔ من گفتهاند سؤال میکنی؟» ۳۵ پیلاتُس جواب داد: «مگر من یهودی هستم؟ قوم خودت و سران کاهنانشان تو را پیش من آوردهاند. بگو چه کار کردهای؟» ۳۶ عیسی جواب داد:+ «پادشاهی من به این دنیا تعلّق ندارد.+ اگر پادشاهی من به این دنیا تعلّق داشت، خادمانم میجنگیدند تا به دست یهودیان نیفتم.+ اما پادشاهی من، یک حکومت بشری نیست.»* ۳۷ پیلاتُس از او پرسید: «پس میخواهی بگویی که تو یک پادشاه هستی؟» عیسی جواب داد: «دقیقاً همین طور است که میگویی،+ من یک پادشاه هستم. من برای همین منظور متولّد شدم و به این دنیا آمدم تا دربارهٔ حقیقت شهادت بدهم.+ هر کسی که طرف حقیقت را بگیرد، به من گوش میدهد.» ۳۸ پیلاتُس به او گفت: «حقیقت چیست؟»*
بعد دوباره بیرون رفت و به یهودیان گفت: «به نظر من، این مرد هیچ تقصیری ندارد.+ ۳۹ در ضمن، طبق رسم شما، من باید یک زندانی را در عید پِسَح برایتان آزاد کنم.+ آیا میخواهید پادشاه یهودیان را برایتان آزاد کنم؟» ۴۰ آن وقت همه فریاد زدند: «او را نه! باراباس را آزاد کن!» باراباس یک راهزن بود.+
۱۹ بعد به دستور پیلاتُس، عیسی را شلاق زدند.+ ۲ سربازان تاجی از خار درست کردند و روی سر عیسی گذاشتند و یک شنل ارغوانی روی دوش او انداختند.+ ۳ آنها نزدیک او میآمدند و میگفتند: «سلام بر تو، ای پادشاه یهودیان!» و به صورتش سیلی میزدند.+ ۴ پیلاتُس دوباره بیرون رفت و به یهودیان گفت: «نگاه کنید! او را پیش شما میآورم تا بدانید که به نظر من او هیچ تقصیری ندارد.»+ ۵ پس عیسی در حالی که تاجی از خار روی سرش بود و شنل ارغوانی به تن داشت بیرون آمد. بعد پیلاتُس به مردم گفت: «ببینید! این همان مرد است!» ۶ سران کاهنان و نگهبانان معبد با دیدن عیسی فریاد زدند: «بر تیر اعدامش کن! بر تیر اعدامش کن!»+ پیلاتُس به آنها گفت: «خودتان او را ببرید و اعدامش کنید، چون به نظر من بیتقصیر است.»+ ۷ یهودیان به او گفتند: «ما قانونی داریم و طبق آن قانون، او باید کشته شود،+ چون ادعا میکند که پسر خداست.»+
۸ وقتی پیلاتُس این را شنید، بیشتر ترسید. ۹ پس دوباره عیسی را به داخل کاخ برد و از او پرسید: «تو از کجا آمدهای؟» ولی عیسی هیچ جوابی به او نداد.+ ۱۰ پس پیلاتُس به او گفت: «چرا نمیخواهی جواب بدهی؟ مگر نمیدانی که من اختیار دارم تو را آزاد یا اعدام کنم؟» ۱۱ عیسی گفت: «اگر خدا این قدرت و اختیار را به تو نمیداد، نمیتوانستی با من هیچ کاری بکنی. برای همین، گناه کسی که مرا به تو تسلیم کرد سنگینتر است.»
۱۲ به همین دلیل، پیلاتُس خیلی تلاش کرد تا عیسی را آزاد کند. اما یهودیان فریاد میزدند: «اگر این مرد را آزاد کنی، دوست قیصر نیستی! هر کسی که ادعای پادشاهی بکند، با قیصر مخالفت کرده است!»+ ۱۳ پیلاتُس بعد از شنیدن این حرفها، عیسی را بیرون آورد و در محلی به نام «سنگفرش» که به زبان عبری به آن جَبّاتا میگفتند، بر مسند قضاوت نشست. ۱۴ آن روز، «روز تهیه»* برای عید پِسَح بود.+ نزدیک ظهر بود* که پیلاتُس به یهودیان گفت: «ببینید! این هم پادشاهتان!» ۱۵ اما آنها فریاد زدند: «او را بکش! او را بکش! بر تیر اعدامش کن!» پیلاتُس به آنها گفت: «میخواهید پادشاهتان را اعدام کنم؟» سران کاهنان گفتند: «غیر از قیصر، پادشاه دیگری نداریم!» ۱۶ بعد پیلاتُس عیسی را به آنها تحویل داد تا بر تیر اعدامش کنند.+
پس او را گرفتند و از آنجا بردند. ۱۷ عیسی در حالی که خودش تیر شکنجه* را به دوش میکشید، به محلی به نام «جمجمه» رسید + که به زبان عبری به آن جُلجُتا میگویند.+ ۱۸ در آنجا او را به تیر میخکوب کردند + و در دو طرف او دو نفر دیگر هم قرار داشتند. عیسی در وسط آنها بود.+ ۱۹ پیلاتُس عنوانی روی یک تخته نوشت و آن را روی تیر نصب کرد. روی آن چنین نوشته شده بود: «عیسای ناصری، پادشاه یهودیان.»+ ۲۰ خیلی از یهودیان آن نوشته را خواندند، چون جایی که عیسی به تیر میخکوب شد نزدیک شهر بود؛ آن نوشته به زبانهای عبری، لاتین و یونانی بود. ۲۱ پس سران کاهنانِ یهود به پیلاتُس گفتند: «به جای ‹پادشاه یهودیان› بنویس: ‹او گفت که من پادشاه یهودیان هستم.›» ۲۲ پیلاتُس گفت: «هر چه نوشتم، نوشتم.»
۲۳ سربازان بعد از این که عیسی را به تیر میخکوب کردند، لباسهایش را برداشتند و چهار قسمت کردند، یعنی برای هر سرباز یک قسمت. اما وقتی پیراهنی را که زیر لباسش میپوشید برداشتند، دیدند که آن پیراهن درزی ندارد و از بالا تا پایین یکپارچه بافته شده است. ۲۴ پس به همدیگر گفتند: «این را پاره نکنیم. بیایید برایش قرعه بیندازیم و ببینیم مال چه کسی میشود.»+ به این ترتیب، این نوشته به تحقق رسید که میگوید: «آنها لباسهایم را بین خودشان تقسیم میکنند، و برای پیراهنم قرعه میاندازند.»+ سربازان دقیقاً همین کارها را کردند.
۲۵ در کنار تیر شکنجهای که عیسی به آن میخکوب شده بود، مادر عیسی،+ خالهٔ عیسی، مریم همسر کِلوپاس و مریم مَجدَلیّه ایستاده بودند.+ ۲۶ وقتی عیسی مادرش را کنار شاگردی که دوستش داشت دید،+ به مادرش گفت: «مادر، این پسر توست!» ۲۷ بعد به آن شاگرد گفت: «او از این به بعد مادر توست!» از همان موقع آن شاگرد، مادر عیسی را به خانهاش برد.
۲۸ بعد از آن، عیسی که میدانست همه چیز به انجام رسیده، برای این که یکی از پیشگوییهای نوشتههای مقدّس را به تحقق برساند گفت: «تشنهام.»+ ۲۹ در آنجا ظرفی پر از شراب ترشیده بود. پس اسفنجی در آن فرو کردند و روی یک شاخهٔ زوفا* گذاشتند و به طرف دهان او بردند.+ ۳۰ وقتی عیسی شراب ترشیده را چشید، گفت: «تمام شد!»+ بعد سرش را پایین انداخت و نفس آخرش را کشید.*+
۳۱ آن روز، «روز تهیه»* بود + و یهودیان نمیخواستند جسدها تا فردای آن روز که شَبّات بزرگ بود،+ روی تیرهای شکنجه بمانند.+ برای همین، از پیلاتُس خواهش کردند که دستور دهد ساق پاهای آن سه نفر را بشکنند و جسدهایشان را از روی تیرها پایین بیاورند. ۳۲ پس سربازان آمدند و ساق پاهای آن دو نفر را که کنار عیسی روی تیر اعدام شده بودند، شکستند. ۳۳ ولی وقتی به عیسی رسیدند، دیدند که مرده است. پس ساق پاهای او را نشکستند. ۳۴ با این حال، یکی از سربازان نیزهاش را به پهلوی عیسی فرو کرد + و همان لحظه خون و آب بیرون آمد. ۳۵ کسی که شاهد عینی این اتفاقات بود، این شهادت را داده است و شهادت او راست و درست است. او میداند که گفتههایش حقیقت دارد و اینها را میگوید تا شما هم بتوانید ایمان بیاورید.+ ۳۶ در واقع، این چیزها اتفاق افتاد تا این نوشته به تحقق برسد که میگوید: «حتی یکی از استخوانهایش شکسته نخواهد شد.»+ ۳۷ همچنین این نوشته به تحقق رسید که میگوید: «آنها به کسی که به بدنش نیزه فرو کردند، نگاه خواهند کرد.»+
۳۸ بعد از این واقعه، یوسِف اهل رامه که از ترس یهودیان مخفیانه شاگرد عیسی شده بود،+ از پیلاتُس اجازه خواست که جسد عیسی را از روی تیر پایین بیاورد و ببرد. پیلاتُس به او اجازه داد. پس او آمد و جسد را پایین آورد و از آنجا برد.+ ۳۹ نیقودیموس هم که قبلاً شبانه برای اولین بار به دیدن عیسی رفته بود،+ با خودش حدود ۳۰ کیلو* مواد خوشبو که از مُرّ* و عود درست شده بود، آورد.+ ۴۰ پس آنها جسد عیسی را بردند و آن را طبق مراسم خاکسپاری یهودیان، با آن مواد خوشبو + در پارچهای از کتان پیچیدند. ۴۱ اتفاقاً نزدیک محل اعدام عیسی، باغی بود و در آن باغ، مقبرهای وجود داشت که تازه کنده شده بود + و هنوز جسد کسی در آن گذاشته نشده بود. ۴۲ پس چون آن روز، برای یهودیان «روز تهیه»* بود + و مقبره هم در همان نزدیکی قرار داشت، جسد عیسی را در آن گذاشتند.
۲۰ در اولین روز هفته،* صبح زود، وقتی هوا هنوز تاریک بود،+ مریم مَجدَلیّه به مقبره رفت و دید سنگی که جلوی دهانهٔ آن بود، کنار گذاشته شده است.+ ۲ پس با عجله دوید و پیش شَمعونِ پِطرُس و شاگردی که عیسی دوستش داشت* رفت + و به آنها گفت: «جسد سَرور را از مقبره بردهاند + و معلوم نیست کجا گذاشتهاند.»
۳ پس پِطرُس و آن شاگرد دیگر راه افتادند و به طرف مقبره رفتند. ۴ هر دو شروع به دویدن کردند، ولی آن شاگردِ دیگر، از پِطرُس سریعتر دوید و زودتر به مقبره رسید. ۵ او خم شد و داخل مقبره را نگاه کرد و دید که پارچههای کفن* آنجا افتادهاند.+ اما او داخل مقبره نرفت. ۶ بعد، پِطرُس هم که پشت سر او میدوید به آنجا رسید. شَمعونِ پِطرُس داخل مقبره رفت و دید که پارچههای کفن آنجا افتادهاند. ۷ پارچهای که به سر عیسی بسته بودند، کنار پارچههای دیگر نبود، بلکه پیچیده و جدا از آنها گذاشته شده بود. ۸ پس آن شاگرد هم که اول به مقبره رسیده بود داخل مقبره رفت و وقتی آنجا را دید، چیزی را که شنیده بود باور کرد. ۹ اما آنها هنوز نفهمیده بودند که طبق نوشتههای مقدّس، عیسی باید بعد از مرگ زنده شود.+ ۱۰ پس آن دو شاگرد به خانههایشان برگشتند.
۱۱ اما مریم مَجدَلیّه آنجا ماند. او بیرون مقبره ایستاده بود و گریه میکرد و در حالی که اشک میریخت خم شد تا داخل مقبره را ببیند. ۱۲ او در آنجا دو فرشته دید + که لباس سفید به تن داشتند و در جایی که جسد عیسی گذاشته شده بود نشسته بودند؛ یکی در جایی که سر او بود و دیگری در جایی که پاهای او قرار داشت. ۱۳ آنها از مریم پرسیدند: «چرا گریه میکنی؟» او جواب داد: «جسد سَرورم را بردهاند و من نمیدانم که آن را کجا گذاشتهاند!» ۱۴ وقتی مریم این را گفت، برگشت و دید که کسی پشت سرش ایستاده است، ولی تشخیص نداد که او عیساست.+ ۱۵ عیسی از مریم پرسید: «چرا گریه میکنی؟ دنبال چه کسی میگردی؟» مریم که خیال کرد آن مرد باغبان است، به او گفت: «آقا، اگر تو جسدش را از اینجا بردهای، به من بگو کجا گذاشتهای تا بروم آن را بردارم.» ۱۶ عیسی گفت: «مریم!» مریم برگشت و به زبان عبری به عیسی گفت: «رَبّونی!» (یعنی «استاد!») ۱۷ عیسی به او گفت: «به من نچسب؛ مرا رها کن، چون هنوز پیش پدرم بالا نرفتهام. اما برو و به برادرانم بگو + که من پیش پدرم و پدر شما، و پیش خدای خودم + و خدای شما بالا میروم.»+ ۱۸ مریم مَجدَلیّه رفت و به شاگردان خبر داد و گفت: «من سَرور را دیدم!» بعد پیغام عیسی را به آنها گفت.+
۱۹ نزدیک غروب همان روز یعنی اولین روز هفته، شاگردان دور هم جمع شده بودند و از ترس یهودیان درها را قفل کرده بودند. ناگهان عیسی را دیدند که در میانشان ایستاده است. عیسی به آنها گفت: «سلام بر شما.»+ ۲۰ بعد، او دستها و پهلویش را به آنها نشان داد.+ شاگردان با دیدن سَرورشان خیلی شاد شدند.+ ۲۱ عیسی دوباره به آنها گفت: «سلام بر شما.+ همان طور که پدرم مرا فرستاد،+ من هم شما را میفرستم.»+ ۲۲ بعد نَفَسش را به آنها دمید و گفت: «روحالقدس را دریافت کنید.+ ۲۳ اگر گناهان کسی را ببخشید، او بخشیده میشود؛ اگر گناهان کسی را نبخشید، او بخشیده نمیشود.»
۲۴ اما موقعی که عیسی ظاهر شد، یکی از آن ۱۲ نفر به نام توما + که به دوقلو معروف بود در جمعشان نبود. ۲۵ پس بقیهٔ شاگردان به او گفتند: «ما سَرور را دیدیم!» اما توما به آنها گفت: «من اصلاً باور نمیکنم، مگر این که خودم جای* میخها را روی دستهایش ببینم و انگشتم را در آنها بگذارم و به پهلویش دست بزنم.»+
۲۶ هشت روز بعد، شاگردان عیسی دوباره در خانهای جمع شده بودند و توما هم با آنها بود. با این که درها قفل بودند، آنها ناگهان عیسی را دیدند که در میانشان ایستاده است. او به آنها گفت: «سلام بر شما!»+ ۲۷ بعد به توما گفت: «انگشتت را اینجا بگذار و دستهایم را ببین. به پهلویم دست بزن و دیگر شک نکن؛ ایمان داشته باش.» ۲۸ توما گفت: «سَرور من و خدای من!» ۲۹ عیسی به او گفت: «آیا به خاطر این که مرا دیدی، ایمان آوردی؟ خوش به حال کسانی که ندیده ایمان میآورند.»
۳۰ البته عیسی معجزههای* خیلی بیشتری در مقابل شاگردانش انجام داد که در این طومار نوشته نشده است.+ ۳۱ اما اینها نوشته شده تا ایمان بیاورید که عیسی همان مسیح و پسر خداست و به دلیل ایمانتان، از طریق نام او به زندگی دست پیدا کنید.+
۲۱ کمی بعد، در کنار دریاچهٔ تیبِریه،* عیسی دوباره به شاگردانش ظاهر شد. شرح این ماجرا از این قرار است: ۲ شَمعونِ پِطرُس، توما معروف به دوقلو،+ نَتَنائیل + اهل قانای جلیل، پسران زِبِدی + و دو نفر دیگر از شاگردان عیسی با هم کنار دریاچه بودند. ۳ شَمعونِ پِطرُس گفت: «من میروم ماهی بگیرم.» آنها گفتند: «ما هم میآییم.» پس سوار قایق شدند و رفتند، ولی آن شب چیزی نگرفتند.+
۴ صبح زود، وقتی هوا کمکم روشن میشد، آن شاگردان دیدند که یک نفر در ساحل ایستاده، ولی تشخیص ندادند که عیساست.+ ۵ عیسی از آنها پرسید: «فرزندان، چیزی* برای خوردن دارید؟» آنها جواب دادند: «نه!» ۶ عیسی گفت: «تور را از سمت راست قایق در آب بیندازید، آنجا ماهی پیدا میکنید.» آنها هم تور را انداختند و آنقدر ماهی در تور جمع شد که از سنگینی نتوانستند تور را بالا بکشند.+ ۷ آن وقت، شاگردی که عیسی او را دوست داشت + به پِطرُس گفت: «این سَرور است!» وقتی شَمعونِ پِطرُس این را شنید، لباسش را که درآورده بود دور خودش پیچید و داخل آب پرید. ۸ اما بقیهٔ شاگردان که در آن قایق کوچک بودند، توری را که پر از ماهی بود به سمت ساحل کشیدند. آنها از ساحل دور نبودند و فقط حدود ۹۰ متر* از ساحل فاصله داشتند.
۹ وقتی به ساحل رسیدند، دیدند آتشی روشن است* و ماهی روی آن کباب میشود و مقداری نان هم آنجاست. ۱۰ عیسی به آنها گفت: «چند تا از ماهیهایی را که تازه گرفتهاید بیاورید.» ۱۱ پس شَمعونِ پِطرُس دوباره داخل قایق رفت و تور پر از ماهی را به ساحل کشید. ۱۵۳ ماهی بزرگ در تور بود، ولی با وجود آن همه ماهی تور پاره نشد. ۱۲ عیسی گفت: «بیایید صبحانه بخورید.» ولی هیچ کدام از شاگردان جرأت نکردند از او بپرسند که او کیست، چون میدانستند که سَرور است. ۱۳ عیسی نان و ماهی را برداشت و بین شاگردانش تقسیم کرد. ۱۴ این سومین باری بود + که عیسی بعد از رستاخیزش، به شاگردان ظاهر میشد.
۱۵ بعد از صبحانه، عیسی از شَمعونِ پِطرُس پرسید: «شَمعون، پسر یونا، آیا مرا از اینها بیشتر دوست داری؟»* پِطرُس جواب داد: «بله سَرورم، خودت میدانی که من دوستت دارم.»* عیسی به او گفت: «پس به برّههای من خوراک بده.»+ ۱۶ عیسی برای دومین بار از او پرسید: «شَمعون، پسر یونا، آیا مرا دوست داری؟»* پِطرُس جواب داد: «بله سَرور، خودت میدانی که من تو را دوست دارم.»* عیسی گفت: «پس گوسفندان کوچکم را شبانی کن.»+ ۱۷ عیسی برای سومین بار از او پرسید: «شَمعون، پسر یونا، آیا مرا دوست داری؟»* پِطرُس از این که عیسی سه بار از او پرسیده بود که آیا او را دوست دارد،* ناراحت شد و گفت: «سَرورم، تو از همه چیز باخبری؛ تو میدانی که دوستت دارم.»* عیسی به او گفت: «پس به گوسفندان کوچکم خوراک بده.+ ۱۸ این حقیقت را بدان: وقتی جوان بودی خودت لباست را میپوشیدی و هر جایی که میخواستی میرفتی. اما وقتی پیر شوی، دستهایت را دراز میکنی و دیگران لباس به تنت میکنند و تو را به جایی میبرند که نمیخواهی بروی.» ۱۹ عیسی این را گفت تا پِطرُس بداند که چطور میمیرد و با مرگش باعث تمجید خدا میشود. بعد عیسی به او گفت: «به پیروی از من ادامه بده.»+
۲۰ پِطرُس برگشت و دید آن شاگردی که عیسی دوستش دارد،+ دنبالشان میآید، یعنی همان کسی که سر شام به سینهٔ عیسی تکیه زد و از او پرسید: «سَرور، چه کسی به تو خیانت میکند؟» ۲۱ پِطرُس با دیدن او از عیسی پرسید: «سَرور، چه به سر او میآید؟» ۲۲ عیسی جواب داد: «اگر من بخواهم که او تا موقع آمدنم بماند، به تو چه ربطی دارد؟ تو به پیروی از من ادامه بده!» ۲۳ پس این خبر بین برادران پیچید که آن شاگرد نخواهد مرد. البته عیسی نگفته بود که آن شاگرد نمیمیرد، بلکه فقط گفته بود: «اگر من بخواهم که او تا موقع آمدنم بماند، به تو چه ربطی دارد؟»
۲۴ این همان شاگردی است + که شاهد تمام این چیزها بود و آنها را نوشت و ما میدانیم که شهادت او راست و درست است.
۲۵ در واقع، عیسی خیلی کارهای دیگر هم انجام داد که اگر با جزئیات کامل نوشته میشد، فکر میکنم تمام دنیا هم گنجایش آن نوشتهها* را نداشت!+
یا: «کلمه ماهیت الٰهی داشت.»
یا: «زندگی او.»
منظور یحیی است.
یا: «ایمان ورزیدند.»
یا: «تولّد این افراد از خون.»
تحتاللفظی: «جسم.»
یا: «در آغوش پدر است.» این عبارت به مقامی خاص و پر از لطف اشاره میکند.
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «هموار.»
یا: «که او بر قوم اسرائیل آشکار شود.»
تحتاللفظی: «ساعت دهم.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
تحتاللفظی: «آمین، آمین، به شما میگویم.» عیسی بارها این عبارت را برای تأکید بر درستی مطلق و اعتبار کامل سخنانش به کار برد.
تحتاللفظی: «ای زن، به من و تو چه؟»
یا: «آداب و رسومی برای پاکسازی.»
احتمالاً منظور پیمانهٔ بَت است که معادل ۲۲ لیتر بود. ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «نشانهٔ.»
واژهنامه: «پِسَح.»
یا: «محل تجارت؛ بازار.»
یا: «نشانههایی.»
تحتاللفظی: «به نام او.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
یا: «نشانههایی.»
یا احتمالاً: «از آسمان.»
یا: «تا کسی در آب تعمید نگیرد و روحالقدس را دریافت نکند.»
واژهنامه: «روح.»
یا: «بالا برد.»
یا: «بالا برده شود.»
یا: «ایمان بورزد.»
یا: «ایمان بورزد.»
تحتاللفظی: «داوری.»
تحتاللفظی: «داوری.»
یا: «مبادا کارهای بدشان آشکار شود.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
تحتاللفظی: «او باید مدام بیشتر شود، ولی من کمتر.»
یا: «خدا در دادن روحالقدس، خسیس نیست؛ خدا روحالقدس را به میزان معین نمیدهد.»
یا: «ایمان بورزد.»
یا: «زندگی ابدی دارد.»
یا: «چشمه.»
تحتاللفظی: «ساعت ششم بود.»
یا: «زنده.»
یا: «چون نجات از یهودیان شروع میشود.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
تحتاللفظی: «برای درو سفید شدهاند.»
یا: «نشانهها.»
تحتاللفظی: «پسرش زنده است.»
تحتاللفظی: «ساعت هفتم.»
یا: «نشانهای.»
ضمیمهٔ الف۳.
یا: «بسترت.»
یا: «بسترش.»
واژهنامه: «شَبّات.»
یا: «بسترت.»
یا: «بسترت.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
یا: «داوری نمیشود.»
یا: «در خود زندگی دارد.»
یا: «که در خود زندگی داشته باشد.»
یا: «مقبرههای یادبود.»
منظور چیزهایی است که از پدر میشنود.
یا: «من شهادت بزرگتری از شهادت یحیی دارم.»
یا: «صورت او.»
ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «مردم با دیدن این نشانه از طرف عیسی.»
تحتاللفظی: «حدود ۲۵ یا ۳۰ اِستادیون.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «رَبّی.»
یا: «نشانههایی.»
یا: «کار نکنید.»
یا: «مهر تأییدش را بر او زده است.»
یا: «ایمان بورزید.»
یا: «نشانهای.»
یا: «ایمان بورزد.»
یا: «بشناسد.»
یا: «ایمان بورزد.»
ضمیمهٔ الف۵.
تحتاللفظی: «در خود زندگی ندارید.»
یا احتمالاً: «جلسهٔ عمومی.»
تحتاللفظی: «روح و زندگی است.»
یا: «ابلیس.»
یا: «عید سایهبانها.»
یا: «وقتی نصف روزهای عید گذشته بود.»
منظور مدرسههای خاخامهاست.
یا: «دست بر او دراز نکردند.»
یا: «نشانههای.»
یا: «آب زنده.»
در بعضی از قدیمیترین و معتبرترین دستنوشتههای کتاب مقدّس آیهٔ ۵۳ در باب ۷ تا آیهٔ ۱۱ در باب ۸ موجود نیست.
تحتاللفظی: «طبق جسم.»
یا: «از زمین.»
یا: «از آسمان.»
تحتاللفظی: «بالا بردید.»
تحتاللفظی: «در کلام من بمانید.»
یا: «ما که از طریق رابطهٔ نامشروع جنسی زاده نشدیم.»
یا: «از زمانی که راه خودش را پیش گرفت.»
یا: «شکوه و جلال بدهند.»
یا: «به من شکوه و جلال میدهد.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
تحتاللفظی: «چشمان او را باز کرد.»
یا: «نشانههایی.»
تحتاللفظی: «چشمانت را باز کرد.»
تحتاللفظی: «چشمانش را باز کرد.»
تحتاللفظی: «چشمانت را باز کرد.»
تحتاللفظی: «چشمانم را باز کند.»
یا: «ادعا کردهاند که شبان واقعی هستند.»
تحتاللفظی: «به فراوانی.»
تحتاللفظی: «حکم.»
تحتاللفظی: «باز کند.»
واژهنامه: «عید وقف.»
یا: «دربارهٔ من شهادت میدهند.»
یا: «متحد.»
یا: «مثل خدا.»
یا: «که کلام خدا هرگز از اعتبار نمیافتد.»
یا: «تقدیس.»
یا: «نشانه.»
یا: «کسی که دوستش داری.» به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
یا: «مقبرهٔ یادبود.»
تحتاللفظی: «۱۵ اِستادیون.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «من رستاخیز و زندگی هستم.»
یا: «ایمان بورزد.»
یا: «ایمان بورزد.»
تحتاللفظی: «آهی در روح کشید.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
یا: «خواهرِ شخص فوتشده.»
تحتاللفظی: «جلال خدا.»
واژهنامه: «سَنهِدرین.»
یا: «نشانههای.»
یا: «جایگاه.»
تحتاللفظی: «یک لیترا.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «ناردین.» واژهنامه: «ناردین.»
ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «نجات بده.»
ضمیمهٔ الف۵.
عبارتی شاعرانه برای توصیف شهر اورشلیم یا ساکنان آن.
تحتاللفظی: «نشانه.»
تحتاللفظی: «نابود میکند.»
تحتاللفظی: «متنفر باشد.»
تحتاللفظی: «از این ساعت.»
یا: «وقتی من از زمین بالا برده شوم.»
یا: «باید بالا برده شود.»
یا: «ایمان بورزید.»
تحتاللفظی: «پسران.»
تحتاللفظی: «نشانههایی.»
تحتاللفظی: «بازوی.»
یا: «مردم به آنها جلال دهند نه خدا.»
یا: «متعلّقانش.»
یا: «با من سهمی نداری.»
یا: «پاشنهاش را به ضدّ من بلند کرده است؛ دشمن من شده است.»
تحتاللفظی: «او.»
تحتاللفظی: «در روح مضطرب شد.»
تحتاللفظی: «در آغوش.»
یا: «ایمان بورزید.»
یا: «ایمان بورزید.»
یا: «تسلّیدهندهای.»
یا: «یتیم؛ عزادار.»
یا: «ساکن خواهیم شد.»
یا: «قدرتی.»
تحتاللفظی: «پاک.»
یا: «پس در محبت من بمانید.»
یا: «کارهای مرا.»
یا: «وقتی زمان وقوع آنها برسد.»
یا: «ایمان نمیورزند.»
ضمیر «او» در اینجا، در زبان یونانی مذکر است و به «آن یاور» در آیهٔ ۷ اشاره میکند. از آنجایی که کلمهٔ «روح» در زبان یونانی خنثی است، عیسی با استفاده از ضمیر «او» به روحالقدس شخصیت میدهد. روحالقدس در واقع شخص نیست، بلکه نیرو است. واژهنامه: «روحالقدس.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
تحتاللفظی: «آن ساعت.»
یا: «مدام دانش کسب کنند.»
یا: «نسل بشر.»
یا: «از کلام تو اطاعت کردهاند.»
یا: «در میان آنها.»
یا: «متحد.»
یا: «متحد.»
یا: «تقدیس کن؛ وقف خودت کن.»
یا: «کاملاً یکی باشند.»
یا: «شروع دنیا.» به نسل آدم و حوّا اشاره دارد.
منظور حَنّاس است.
تحتاللفظی: «دنیا.»
یا: «شهادت بده که اشتباه میگویم.»
یا: «از این دنیا نیست.»
یا: «مگر میشود حقیقت را فهمید.»
واژهنامه: «روز تهیه.»
تحتاللفظی: «حدود ساعت ششم بود.»
واژهنامه: «تیر شکنجه.»
واژهنامه: «زوفا.»
یا: «جان سپرد.» تحتاللفظی: «روحش را تسلیم کرد.» واژهنامه: «روح.»
واژهنامه: «روز تهیه.»
تحتاللفظی: «۱۰۰ لیترا.» ضمیمهٔ ب۱۴.
واژهنامه: «مُرّ.»
واژهنامه: «روز تهیه.»
اولین روز هفته برای یهودیان یکشنبه بود.
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
یا: «پارچههایی از کتان.»
یا: «جای زخم.»
یا: «نشانههای.»
همان دریاچهٔ جِنیسارِت یا دریای جلیل.
یا: «ماهی.»
تحتاللفظی: «۲۰۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «آتشی با زغال روشن شده.»
به یونانی آگاپه؛ واژهنامه: «محبت.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
به یونانی آگاپه؛ واژهنامه: «محبت.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
به یونانی فیلِئو؛ واژهنامه: «محبت.»
تحتاللفظی: «طومارها.»