انجیل مَتّی
۱ این کتاب، تاریخچهٔ زندگی* عیسی مسیح* است: عیسی پسر* داوود + و پسر ابراهیم بود.+
اسحاق پدر یعقوب،+
و یعقوب پدر یهودا + و برادران او بود.
۳ یهودا پدر فِرِص و زِراح بود + و مادر این دو پسر تامار نام داشت.
فِرِص پدر حِصرون،+
و حِصرون پدر رام بود.+
۴ رام پدر عَمّیناداب،
عَمّیناداب پدر نَحشون،+
و نَحشون پدر سَلمون بود.
۵ سَلمون پدر بوعَز بود و مادر بوعَز راحاب نام داشت.+
بوعَز پدر عوبِید بود و مادر عوبِید روت نام داشت.+
عوبِید پدر یَسا بود.+
و داوود پدر سلیمان بود.+ (مادر سلیمان قبلاً همسر اوریا بود.)
رِحُبعام پدر اَبیّا،
و اَبیّا پدر آسا بود.+
یِهوشافاط پدر یِهورام،+
و یِهورام پدر عُزّیا بود.
یوتام پدر آحاز،+
و آحاز پدر حِزِقیا بود.+
مَنَسّی پدر آمون،+
و آمون پدر یوشیا بود.+
۱۱ یوشیا + پدر یِکُنیا + و برادران او بود که در دوران تبعید یهودیان به بابِل،+ به دنیا آمدند.
۱۲ شِئَلتیئیل پسر یِکُنیا بعد از تبعید یهودیان به بابِل به دنیا آمد.
شِئَلتیئیل پدر زَروبّابِل بود.+
۱۳ زَروبّابِل پدر اَبیئود،
اَبیئود پدر اِلیاقیم،
و اِلیاقیم پدر عازور بود.
۱۴ عازور پدر صادوق،
صادوق پدر اَخیم،
و اَخیم پدر اِلیود بود.
۱۵ اِلیود پدر اِلعازار،
اِلعازار پدر مَتّان،
و مَتّان پدر یعقوب بود.
۱۶ یعقوب پدر یوسِف بود و یوسِف شوهر مریم بود. مریم عیسی را به دنیا آورد + و لقب «مسیح» به عیسی داده شد.+
۱۷ به این ترتیب از ابراهیم تا داوود ۱۴ نسل و از داوود تا تبعید یهودیان به بابِل ۱۴ نسل و از زمان تبعید یهودیان به بابِل تا زمان مسیح ۱۴ نسل بود.
۱۸ تولّد عیسی مسیح به این صورت بود: مریم، مادر عیسی نامزد یوسِف بود. اما قبل از این که با هم ازدواج کنند،* معلوم شد که مریم از طریق روحالقدس*+ باردار شده است. ۱۹ با این حال، یوسِف که نامزد* مریم بود، چون مرد درستکاری بود نمیخواست مریم را بیآبرو و بدنام کند. پس تصمیم گرفت که پنهانی نامزدیاش را به هم بزند.*+ ۲۰ یوسِف در حالی که غرق در این فکرها بود به خواب رفت. در خواب فرشتهٔ یَهُوَه* را دید که به او گفت: «یوسِف، پسر داوود، از ازدواج کردن با مریم نگران نباش، چون نطفهای که در رَحِم اوست از روحالقدس است.+ ۲۱ مریم پسری به دنیا خواهد آورد که باید اسمش را عیسی*+ بگذاری، چون او قوم خود را از چنگ گناهانشان آزاد خواهد کرد.»*+ ۲۲ همهٔ این اتفاقها افتاد تا گفتهٔ یَهُوَه به تحقق برسد. او از طریق یکی از پیامبرانش گفته بود: ۲۳ «دختری باکره باردار میشود و پسری به دنیا میآورد و اسمش را عِمّانوئیل خواهند گذاشت.»+ عِمّانوئیل در زبان عبری یعنی «خدا با ماست.»+
۲۴ یوسِف از خواب بیدار شد و طبق دستور فرشتهٔ یَهُوَه عمل کرد و مریم را به خانهاش برد تا همسرش شود. ۲۵ اما یوسِف با مریم همخواب نشد تا این که مریم پسرش را به دنیا آورد.+ یوسِف، اسم آن پسر را «عیسی» گذاشت.+
۲ عیسی در زمان حکمرانی هیرودیس پادشاه،*+ در بِیتلِحِمِ یهودیه به دنیا آمد.+ بعد از تولّدش، چند طالعبین* از مشرقزمین به اورشلیم آمدند. ۲ آنها میپرسیدند: «آن نوزاد کجاست که باید پادشاه یهودیان شود؟+ ما ستارهٔ او را در مشرقزمین دیدهایم و برای همین آمدهایم تا جلوی او تعظیم کنیم.» ۳ وقتی این خبر به گوش هیرودیس و تمام ساکنان اورشلیم رسید، خیلی نگران و پریشان شدند. ۴ هیرودیس همهٔ سران کاهنان و عالمان دین* قوم یهود را جمع کرد و از آنها پرسید: «مسیح کجا باید به دنیا بیاید؟» ۵ آنها به او گفتند: «او باید در بِیتلِحِمِ یهودیه به دنیا بیاید،+ چون یکی از پیامبران در این رابطه چنین نوشته است: ۶ ‹ای بِیتلِحِم که در سرزمین یهودا هستی، تو در قلمروی* فرمانداران یهودا شهری بیارزش نیستی، چون از تو حاکمی میآید که قومم یعنی اسرائیل را رهبری* خواهد کرد.›»+
۷ هیرودیس مخفیانه از طالعبینان خواست که به ملاقاتش بیایند و به او اطلاع دهند که برای اولین بار ستاره را در چه زمانی دیدند. ۸ بعد به آنها گفت: «به بِیتلِحِم بروید و همه جا دنبال آن کودک بگردید. وقتی او را پیدا کردید، به من خبر دهید تا من هم بروم و جلویش تعظیم کنم.» ۹ طالعبینان بعد از شنیدن حرفهای پادشاه به راه افتادند. ناگهان ستارهای را که در مشرقزمین دیده بودند دوباره دیدند.+ آن ستاره جلوی آنها حرکت میکرد تا این که بالای جایی که کودک در آنجا بود توقف کرد. ۱۰ طالعبینان از دیدن ستاره بینهایت خوشحال شدند. ۱۱ وقتی وارد خانهای شدند که کودک و مادرش مریم در آن بودند، به خاک افتادند و جلوی کودک تعظیم کردند. بعد صندوقهایشان را باز کردند و طلا و کُندُر* و مُرّ* به عنوان هدیه به او دادند. ۱۲ اما چون خدا در خواب به آنها هشدار داده بود که پیش هیرودیس نروند،+ از راه دیگری به وطنشان برگشتند.
۱۳ بعد از رفتن طالعبینان، فرشتهٔ یَهُوَه* در خواب به یوسِف ظاهر شد + و گفت: «بلند شو و کودک و مادرش را بردار و به مصر فرار کن و تا وقتی که به تو چیزی نگفتم در آنجا بمان، چون هیرودیس میخواهد این کودک را پیدا کند و او را بکشد.» ۱۴ پس یوسِف همان شب مریم و کودک را برداشت و به طرف مصر رفت. ۱۵ او تا زمان مرگ هیرودیس در آنجا ماند. یَهُوَه از طریق یکی از پیامبرانش دربارهٔ همین موضوع این طور پیشگویی کرده بود: «پسرم را از مصر فراخواندم.»+
۱۶ اما وقتی هیرودیس دید که طالعبینان فریبش دادهاند، خیلی عصبانی شد و سربازانی به بِیتلِحِم فرستاد تا همهٔ پسربچههای دوساله و زیر دو سال را که در آن شهر و نواحی اطرافش بودند قتل عام کنند، چون طبق گفتهٔ طالعبینان، آن ستاره دو سال قبل ظاهر شده بود.+ ۱۷ به این ترتیب، پیشگویی اِرْمیای نبی به تحقق رسید که گفت: ۱۸ «صدایی در رامه به گوش میرسید، صدای گریه و زاری فراوان. راحیل + برای فرزندانش گریه میکرد و هیچ چیز نمیتوانست او را تسلّی دهد، چون آنها دیگر نبودند.»+
۱۹ بعد از مرگ هیرودیس، وقتی یوسِف هنوز در مصر بود، فرشتهٔ یَهُوَه در خواب به او ظاهر شد + ۲۰ و گفت: «بلند شو و کودک و مادرش را بردار و به سرزمین اسرائیل برگرد، چون کسانی که میخواستند این کودک را بکشند مردهاند.» ۲۱ پس یوسِف کودک و مریم را برداشت و به سرزمین اسرائیل برگشت. ۲۲ اما وقتی شنید که آرکِلائوس پسر هیرودیس جانشین پدرش شده و در یهودیه حکمرانی میکند، ترسید که به یهودیه برود. به علاوه، خدا در خواب به او هشدار داد که به آنجا نرود.+ پس یوسِف به منطقهٔ جلیل رفت + ۲۳ و در شهری به نام ناصره ساکن شد.+ به این ترتیب پیشگویی پیامبران به تحقق رسید که گفته بودند: «به او ‹ناصری›* خواهند گفت.»+
۳ در آن زمان، یحیای تعمیددهنده + به بیابان یهودیه آمد و موعظهاش را شروع کرد.+ ۲ او به مردم میگفت: «از گناهانتان توبه کنید، چون پادشاهی آسمانها نزدیک شده است.»+ ۳ اِشَعْیای نبی دربارهٔ یحیی این طور پیشگویی کرده بود:+ «صدای کسی شنیده میشود که با صدای بلند در بیابان میگوید: ‹راه یَهُوَه* را آماده کنید! مسیر او را هموار کنید.›»+ ۴ یحیی لباسی از پشم شتر میپوشید و کمربندی چرمی به کمر میبست.+ غذای او ملخ و عسل صحرایی بود.+ ۵ مردم از اورشلیم، تمام نواحی اطراف رود اردن و از سراسر سرزمین یهودیه پیش یحیی میآمدند.+ ۶ آنها به گناهانشان اعتراف میکردند و به دست او در رود اردن تعمید میگرفتند.*+
۷ وقتی یحیی دید که عدهٔ زیادی از فَریسیان* و صَدّوقیان* پیش او میآیند + تا تعمید بگیرند، به آنها گفت: «ای افعیزادگان،+ چه کسی به شما هشدار داد تا از مجازاتی* که در راه است فرار کنید؟+ ۸ پس کارهایی را انجام دهید* که ثابت میکند از گناهانتان توبه کردهاید. ۹ با گستاخی این فکر را به دلتان راه ندهید که بگویید، ‹پدر ما ابراهیم است؛›+ چون اگر خدا بخواهد، میتواند از همین سنگها نسلی برای ابراهیم به وجود آورد! ۱۰ الآن تیشه بر ریشهٔ درختان گذاشته شده و هر درختی که میوهٔ خوب ندهد بریده و در آتش انداخته خواهد شد.+ ۱۱ من شما را با آب تعمید میدهم و این تعمید نشانهٔ توبهٔ شماست،+ ولی بعد از من کسی خواهد آمد که از من تواناتر است و من حتی لیاقت ندارم که کفشهایش را درآورم.+ او شما را با روحالقدس و آتش تعمید خواهد داد.+ ۱۲ او وسیلهٔ جدا کردن گندم از کاه را در دست دارد و خرمنگاهش را کاملاً پاک خواهد کرد. او گندم را در انبارش جمع خواهد کرد، ولی کاه را با آتشی خاموشنشدنی خواهد سوزاند.»+
۱۳ در یکی از آن روزها، عیسی از جلیل آمد تا در رود اردن به دست یحیی تعمید بگیرد.+ ۱۴ اما یحیی سعی کرد مانع او شود و گفت: «چرا برای تعمید پیش من میآیی؟ این منم که باید به دست تو تعمید بگیرم!» ۱۵ ولی عیسی گفت: «مانع من نشو و مرا تعمید بده، چون به این شکل، ما خواست خدا را* به طور کامل انجام میدهیم.» پس یحیی دیگر مانع عیسی نشد و او را تعمید داد. ۱۶ بعد از تعمید، در لحظهای که عیسی از آب بیرون میآمد، آسمان باز شد + و یحیی روح خدا را دید که به شکل کبوتری پایین آمد و روی عیسی قرار گرفت.+ ۱۷ آن وقت، صدایی از آسمان به گوش رسید + که گفت: «این پسر من + و عزیز من است که از او راضی و خشنودم.»*+
۴ بعد، روح خدا عیسی را به بیابان برد. ابلیس در آنجا او را وسوسه کرد.+ ۲ عیسی ۴۰ شبانهروز روزه گرفت و سرانجام گرسنه شد. ۳ آن وقت، وسوسهکننده سراغش آمد + و به او گفت: «اگر واقعاً یکی از پسران خدایی، به این سنگها بگو که به نان تبدیل شوند.» ۴ اما عیسی در جواب گفت: «نوشته شده که ‹زندگی انسان نه فقط به نان، بلکه به هر کلمهای که از دهان یَهُوَه* بیرون میآید هم وابسته است.›»+
۵ بعد، ابلیس عیسی را به شهر مقدّس اورشلیم برد + و او را روی دیوار معبد* گذاشت + ۶ و به او گفت: «اگر واقعاً یکی از پسران خدایی، خودت را از اینجا پایین بینداز، چون نوشته شده که ‹خدا دربارهٔ تو به فرشتگانش فرمان خواهد داد و آنها تو را روی دستهایشان حمل خواهند کرد تا پایت به سنگی نخورد.›»+ ۷ عیسی به او گفت: «این هم نوشته شده که ‹یَهُوَه خدایت را امتحان نکن.›»+
۸ بعد، ابلیس عیسی را به قلهٔ کوه خیلی بلندی برد و تمام حکومتهای دنیا را با شکوه و جلالشان به او نشان داد،+ ۹ و به او گفت: «اگر جلوی من به خاک بیفتی و مرا یک بار پرستش کنی، همهٔ اینها را به تو میدهم.» ۱۰ عیسی به او گفت: «دور شو ای شیطان! چون نوشته شده که ‹فقط یَهُوَه خدایت را بپرست + و فقط به او خدمت* کن.›»+ ۱۱ بعد از آن، ابلیس از او دور شد + و فرشتهها آمدند و به عیسی خدمت کردند.+
۱۲ وقتی عیسی شنید که یحیی دستگیر شده است،+ به جلیل برگشت.+ ۱۳ او کمی بعد، ناصره را ترک کرد و برای زندگی به شهر کَفَرناحوم رفت؛+ شهری که کنار دریای جلیل و در منطقهٔ زِبولون و نَفتالی قرار داشت. ۱۴ به این ترتیب، پیشگویی اِشَعْیای نبی به تحقق رسید که گفته بود: ۱۵ «ای جلیلِ ملتها! ای سرزمین زِبولون و نَفتالی که در مسیر دریا و در آن طرف رود اردن قرار داری! ۱۶ مردمی که در تاریکی نشستهاند، نور عظیمی دیدند و بر ساکنان سرزمینی که سایهٔ مرگ بر آن است، نوری تابید.»+ ۱۷ از آن روز به بعد، عیسی مشغول موعظه شد. او میگفت: «از گناهانتان توبه کنید، چون پادشاهی آسمانها نزدیک شده است.»+
۱۸ روزی عیسی کنار دریای جلیل قدم میزد که دو برادر ماهیگیر را دید که تور ماهیگیریشان را به دریا میانداختند.+ اسم یکی از آنها «شَمعون» بود که به او «پِطرُس» هم میگفتند + و اسم برادرش «آندریاس» بود. ۱۹ عیسی به آنها گفت: «دنبال من بیایید و من به شما نشان میدهم که چطور به جای ماهی، مردم را صید کنید!»+ ۲۰ آنها فوراً تورهایشان را کنار گذاشتند و دنبال او رفتند.+ ۲۱ عیسی در ادامهٔ راهش، دو برادر دیگر یعنی یعقوب و یوحنا را دید که با پدرشان زِبِدی در قایق نشسته بودند + و تورهایشان را تعمیر میکردند. عیسی از آن دو برادر هم خواست که دنبالش بیایند.+ ۲۲ آنها بلافاصله قایق و پدرشان را ترک کردند و دنبال او رفتند.
۲۳ عیسی در سراسر منطقهٔ جلیل میگشت + و در کنیسههای یهودیان تعلیم میداد + و به هر جا که میرسید خبر خوشِ پادشاهی خدا را اعلام میکرد و هر نوع درد و بیماری را شفا میداد.+ ۲۴ خبر کارهای او به گوش تمام مردم سوریه رسید و آنها افراد بیمار را که از انواع دردها و بیماریها رنج میکشیدند،+ پیش عیسی میآوردند؛ همین طور دیوزدگان + و افراد فلج و کسانی را که به بیماری صَرع مبتلا بودند + پیش او میآوردند و او همهٔ آنها را شفا میداد. ۲۵ در نتیجه، هر جا که میرفت، جمعیت زیادی از جلیل، دِکاپولیس،* اورشلیم، سراسر یهودیه و حتی از آن طرف رود اردن دنبالش راه میافتادند.
۵ وقتی عیسی آن جمعیت زیاد را دید، از دامنهٔ کوهی بالا رفت و آنجا نشست. بعد شاگردانش پیش او آمدند. ۲ عیسی برای تعلیم دادن به آنها شروع به صحبت کرد و گفت:
۳ «شاد و سعادتمندند کسانی که از نیاز روحانیشان آگاهند،*+ چون پادشاهی آسمانها به آنها تعلّق دارد.
۴ «شاد و سعادتمندند کسانی که غمگین و عزادارند، چون آنها دلگرمی و تسلّی پیدا خواهند کرد.+
۵ «شاد و سعادتمندند کسانی که خلق و خوی ملایمی دارند،*+ چون زمین را به میراث خواهند برد.+
۶ «شاد و سعادتمندند کسانی که گرسنه و تشنهٔ عدالتند،+ چون سیر خواهند شد.+
۷ «شاد و سعادتمندند کسانی که رحمت نشان میدهند،+ چون به آنها هم رحمت نشان داده خواهد شد.
۸ «شاد و سعادتمندند کسانی که دلشان پاک است،+ چون آنها خدا را خواهند دید.
۹ «شاد و سعادتمندند کسانی که صلحجو هستند،+ چون آنها فرزندان* خدا نامیده خواهند شد.
۱۰ «شاد و سعادتمندند کسانی که به خاطر درستکاری آزار میبینند،+ چون پادشاهی آسمانها به آنها تعلّق دارد.
۱۱ «هر وقت مردم به خاطر من به شما توهین میکنند،+ آزار میرسانند + و از روی بدخواهی دروغهای زیادی دربارهٔ شما میگویند، شاد باشید.+ ۱۲ بله، بینهایت شاد و خوشحال باشید،+ چون پاداشتان در آسمانها بزرگ است.+ یادتان باشد که به پیامبران گذشته هم به همین شکل آزار رساندند.+
۱۳ «شما نمک دنیایید.*+ اگر نمک خاصیتش را از دست بدهد، چطور میشود خاصیتش را به آن برگرداند؟ نمکی که طعم و خاصیت ندارد، به درد هیچ کاری نمیخورد. فقط باید آن را دور ریخت + تا زیر پای مردم لگدمال شود.
۱۴ «شما نور دنیایید؛+ مثل شهری هستید که روی کوهی بنا میشود و نمیتوان آن را پنهان کرد. ۱۵ مردم چراغ را روشن نمیکنند تا آن را زیر سبد* بگذارند، بلکه آن را روی پایه میگذارند تا نورش بر همهٔ کسانی که در خانه هستند بتابد.+ ۱۶ به همین شکل، بگذارید نور شما بر مردم بتابد + تا کارهای خوبتان را ببینند + و پدر آسمانیتان را تمجید کنند.+
۱۷ «فکر نکنید که آمدهام تا شریعت موسی و نوشتههای بقیهٔ انبیا را باطل کنم. من نیامدهام تا آنها را باطل کنم، بلکه آمدهام تا آنها را به تحقق برسانم.+ ۱۸ مطمئن باشید* که حتی اگر آسمان و زمین هم از بین بروند، هیچ حرف یا نقطهای از شریعت از بین نخواهد رفت تا وقتی که هر چه در آن نوشته شده به تحقق برسد.+ ۱۹ پس اگر کسی از کوچکترین حکم شریعت سرپیچی کند و به دیگران هم یاد بدهد که این کار را بکنند، در رابطه با پادشاهی آسمانها کوچکترین شمرده خواهد شد. اما کسی که از احکام خدا اطاعت کند و آنها را به دیگران تعلیم دهد، در رابطه با پادشاهی آسمانها بزرگ شمرده خواهد شد. ۲۰ این را هم به شما میگویم که اگر درستکاری شما از درستکاری عالمان دین و فَریسیان بیشتر نباشد،+ غیرممکن است که بتوانید به پادشاهی آسمانها وارد شوید.+
۲۱ «شنیدهاید که در قدیم به مردم گفته میشد: ‹قتل نکن + و هر کسی که مرتکب قتل شود، باید در دادگاه جوابگو باشد.›+ ۲۲ اما من به شما میگویم که اگر کسی از دست برادرش خشمگین شود + و خشم را از دلش ریشهکن نکند، باید در دادگاه جوابگو باشد؛ و اگر کسی از روی نفرت به برادرش ناسزا بگوید، باید در دادگاه عالی جوابگو باشد. اما اگر کسی به برادرش بگوید، ‹ای آدم احمق و نفرتانگیز،›* خودش را در این خطر میاندازد که در آتش درّهٔ هِنّوم* بیفتد.+
۲۳ «پس اگر هدیهٔ خود را به مذبح بیاوری + و در آنجا یادت بیاید که برادرت از تو دلگیر است، ۲۴ هدیهات را همان جا جلوی مذبح بگذار و اول برو و با برادرت آشتی کن و بعد برگرد و هدیهات را تقدیم کن.+
۲۵ «اگر کسی از دست تو شکایت کند و تو را به دادگاه بکشد، سعی کن قبل از رسیدن به دادگاه، هر چه زودتر اختلافت را با او حل کنی، مبادا تو را پیش قاضی ببرد و قاضی تو را به مأمور دادگاه تحویل دهد و در نهایت به زندان بیفتی.+ ۲۶ آن وقت، مطمئن باش که تا ریال آخر* را نپردازی، از زندان آزاد نمیشوی.
۲۷ «شنیدهاید که گفته شده، ‹زنا* نکن.›+ ۲۸ ولی من به شما میگویم که اگر کسی با شهوت به زنی چشم بدوزد،+ همان لحظه در دلش با او زنا کرده است.+ ۲۹ پس اگر چشم راستت باعث شود که گناه کنی،* آن را درآور و دور بینداز،+ چون بهتر است یکی از اعضای بدنت را از دست بدهی تا این که تمام بدنت به درّهٔ هِنّوم* انداخته شود!+ ۳۰ اگر دست راستت باعث شود که گناه کنی،* آن را قطع کن و دور بینداز،+ چون بهتر است یکی از اعضای بدنت را از دست بدهی تا این که تمام بدنت به درّهٔ هِنّوم* انداخته شود!+
۳۱ «به علاوه گفته شده، ‹اگر کسی بخواهد زنش را طلاق دهد، کافیست طلاقنامهای بنویسد و به او بدهد.›+ ۳۲ اما من به شما میگویم که اگر کسی زنش را به دلیلی غیر از عمل نامشروع جنسی* طلاق دهد، او را در موقعیتی قرار میدهد که ممکن است مرتکب زنا شود؛ مردی هم که با آن زن ازدواج کند، در واقع مرتکب زنا شده است.+
۳۳ «همچنین شنیدهاید که در قدیم به مردم گفته میشد: ‹قسم دروغ نخورید + و به هر قولی که به یَهُوَه* میدهید، وفا کنید.›+ ۳۴ اما من به شما میگویم که به هیچ وجه قسم نخورید؛+ نه به آسمان که تخت پادشاهی خداست، ۳۵ و نه به زمین که زیرپایی اوست،+ و نه به اورشلیم که شهر پادشاه بزرگ است.+ ۳۶ به سر خود هم قسم نخورید، چون نمیتوانید حتی یک تار موی آن را سفید یا سیاه کنید. ۳۷ بلهٔ شما واقعاً بله باشد و نَهٔ شما نَه،+ چون هر حرفی که بیشتر از این باشد، از طرف آن شریر است.+
۳۸ «شنیدهاید که گفته شده، ‹چشم در عوض چشم و دندان در عوض دندان.›+ ۳۹ ولی من میگویم که با آدم شریر درگیر نشو؛* اگر کسی به طرف راست صورتت سیلی بزند، طرف چپ را هم جلو ببر تا به آن سیلی بزند.+ ۴۰ اگر کسی برای گرفتن پیراهنت تو را به دادگاه بکشاند، ردایت را هم به او بده.+ ۴۱ اگر کسی* تو را مجبور کند که برای حمل بارش یک کیلومتر* با او بروی، دو کیلومتر با او برو. ۴۲ اگر کسی از تو چیزی خواست، به او بده؛ و اگر از تو قرض خواست، او را دست خالی روانه نکن.+
۴۳ «شنیدهاید که گفته شده، ‹باید به همسایهات* محبت کنی + و از دشمنت نفرت داشته باشی.› ۴۴ ولی من به شما میگویم، همیشه به دشمنانتان محبت کنید + و از دعا کردن برای کسانی که به شما آزار میرسانند دست نکشید.+ ۴۵ با این کارها نشان میدهید که فرزندان* پدر آسمانیتان هستید،+ چون او آفتابش را بر همه میتاباند، چه بر خوبان، چه بر شریران؛ او بارانش را هم بر همه میباراند، چه بر درستکاران، چه بر بدکاران.+ ۴۶ اگر فقط به کسانی محبت کنید که به شما محبت میکنند، آیا لایق پاداش هستید؟+ مگر مأموران مالیات همین کار را نمیکنند؟ ۴۷ اگر فقط به برادران خودتان سلام کنید، آیا کار فوقالعادهای کردهاید؟ مگر ملتهای دیگر همین کار را نمیکنند؟ ۴۸ پس شما به این شکل کامل باشید، درست همان طور که پدر آسمانیتان کامل است.+
۶ «مراقب باشید که وقتی کارهای خوب و درست انجام میدهید، به خاطر این نباشد که توجه دیگران را جلب کنید،+ چون در این صورت از پدر آسمانیتان هیچ پاداشی نخواهید گرفت. ۲ پس وقتی تو به نیازمندان کمک میکنی، مثل ریاکاران که در کنیسهها و کوچهها از خودشان تعریف میکنند تا مردم به آنها احترام بگذارند، این کار خودت را همه جا* جار نزن. مطمئن باش که آنها پاداششان را به طور کامل گرفتهاند. ۳ اما وقتی تو به نیازمندان کمک میکنی،* نگذار حتی دست چپت از کاری که دست راستت میکند باخبر شود. ۴ آن وقت هیچ کس از کمکی که به نیازمندان میکنی باخبر نمیشود، ولی پدر آسمانیات که چیزی از چشم او پنهان نیست به تو پاداش میدهد.+
۵ «همچنین وقتی دعا میکنید، مثل ریاکاران نباشید + که دوست دارند در کنیسهها یا در گوشه و کنار خیابانها دعا کنند تا توجه مردم را به خودشان جلب کنند.+ مطمئن باشید که آنها پاداششان را به طور کامل گرفتهاند. ۶ ولی وقتی تو میخواهی دعا کنی، به اتاقت برو، در را ببند و به پدر آسمانیات که از دید انسانها پنهان است دعا کن.+ آن وقت پدر تو که چیزی از چشم او پنهان نیست، به تو پاداش خواهد داد. ۷ پس موقع دعا مثل بقیهٔ مردم* یک سری کلمات را دائم تکرار نکنید، چون آنها خیال میکنند که با تکرار زیاد به دعایشان جواب داده میشود. ۸ بنابراین مثل آنها نباشید، چون پدر آسمانیتان حتی قبل از این که از او چیزی بخواهید، میداند به چه چیزی نیاز دارید.+
۹ «پس شما این طور دعا کنید:+
«‹ای پدر ما که در آسمانی، نام تو + مقدّس باشد.*+ ۱۰ پادشاهی تو بیاید + و خواست تو + همان طور که در آسمان انجام میشود، روی زمین هم انجام شود.+ ۱۱ نان مورد نیاز ما را* امروز به ما بده.+ ۱۲ ما را به خاطر خطاهایمان* ببخش، همان طور که ما هم کسانی را که در حق ما خطا کردهاند* بخشیدهایم.+ ۱۳ به ما کمک کن که تسلیم وسوسه نشویم*+ و ما را از آن شریر نجات بده.›+
۱۴ «اگر شما خطاهای دیگران را ببخشید، پدر آسمانیتان هم خطاهای شما را میبخشد.+ ۱۵ اما اگر خطاهای دیگران را نبخشید، پدر آسمانیتان هم خطاهای شما را نمیبخشد.+
۱۶ «وقتی روزه میگیرید،+ چهرهتان را مثل ریاکاران، غمگین و پریشانحال نشان ندهید، چون آنها حالت چهرهشان را تغییر میدهند تا به مردم نشان دهند که روزه گرفتهاند.+ مطمئن باشید که آنها پاداششان را به طور کامل گرفتهاند. ۱۷ اما تو وقتی روزه میگیری، به سرت روغن بمال و صورتت را بشوی ۱۸ تا کسی متوجه نشود که روزه گرفتهای؛ فقط پدر آسمانی تو که از چشم انسانها پنهان است این را میبیند. آن وقت پدر تو که چیزی از دیدش پنهان نیست، به تو پاداش خواهد داد.
۱۹ «دیگر برای خودت روی زمین گنج جمع نکن،+ جایی که بید و زنگ به آن آسیب میرساند و یا دزد میتواند آن را بدزدد؛ ۲۰ بلکه برای خودت در آسمان گنج جمع کن،+ چون در آنجا بید و زنگ نمیتواند به آن آسیب برساند + و حتی دزد هم وجود ندارد که بتواند آن را بدزدد. ۲۱ بله، هر جا که گنج تو باشد، دل تو هم آنجاست.
۲۲ «چشم، چراغ بدن است.+ پس اگر چشمت روی یک چیز متمرکز باشد،* تمام وجودت روشن* خواهد بود. ۲۳ اما اگر چشمت پر از حسرت* باشد،+ تمام وجودت در تاریکی خواهد بود. پس اگر چیزی که در توست در واقع تاریکی باشد نه نور، آن تاریکی چقدر عظیم است!
۲۴ «هیچ کس نمیتواند به دو ارباب خدمت کند، چون یا از یکی بدش خواهد آمد و دیگری را دوست خواهد داشت،+ یا به یکی وفادار خواهد ماند و از دیگری بیزار خواهد شد! شما نمیتوانید هم بندهٔ خدا باشید و هم بندهٔ ثروت.+
۲۵ «بنابراین به شما میگویم که دیگر نگران زندگیتان* نباشید + که چه بخورید یا چه بنوشید و نگران بدنتان نباشید که چه بپوشید.+ آیا ارزش زندگی و بدن، بیشتر از خوراک و پوشاک نیست؟+ ۲۶ با دقت به پرندهها نگاه کنید.+ آنها نه میکارند، نه درو میکنند و نه در انبارها چیزی ذخیره میکنند، ولی پدر آسمانیتان روزیِ آنها را میدهد. آیا شما خیلی بیشتر از آنها ارزش ندارید؟ ۲۷ کدام یک از شما میتواند با غصه و نگرانی حتی یک لحظه* عمرش را طولانیتر کند؟+ ۲۸ پس چرا برای لباس و پوشاک نگرانید؟ به گلهای سوسن که در دشت هستند نگاه کنید و ببینید که چطور رشد میکنند. آنها نه زحمتی میکشند و نه میریسند. ۲۹ ولی بدانید که حتی سلیمان هم با تمام شکوه و جلالش هیچ وقت لباسی به زیبایی این گلها نپوشید!+ ۳۰ حالا اگر خدا به گیاهان صحرا که امروز هستند و فردا در تنور انداخته میشوند پوششی به این زیبایی میدهد، پس ای کمایمانان، آیا بیشتر به فکر تأمین لباس و پوشاک شما نخواهد بود؟ ۳۱ بنابراین، هیچ وقت نگران نباشید + و نگویید، ‹چه بخوریم؟ چه بنوشیم؟ یا چه بپوشیم؟›+ ۳۲ اینها چیزهایی است که مردم دنیا برای به دست آوردنش سخت تلاش میکنند، ولی پدر آسمانیتان میداند که شما به همهٔ این چیزها نیاز دارید.
۳۳ «پس همیشه اول دنبال پادشاهی خدا و عدالت او باشید.* آن وقت همهٔ این نیازهای شما برآورده خواهد شد.+ ۳۴ به همین دلیل، هیچ وقت نگران فردا نباشید،+ چون فردا مشکلات خودش را خواهد داشت. مشکلات هر روز برای همان روز کافی است.
۷ «از قضاوت کردن دربارهٔ دیگران دست بکشید + تا در مورد شما قضاوت نشود، ۲ چون به همان طریقی که در مورد دیگران قضاوت میکنید، دربارهٔ شما هم قضاوت خواهد شد.+ با همان ظرفی که برای دیگران پیمانه کنید، برای شما پیمانه خواهند کرد.+ ۳ چرا پَر کاه را در چشم برادرت میبینی، ولی تیر چوبیای را که در چشم خودت داری نمیبینی؟+ ۴ یا چطور جرأت میکنی به برادرت بگویی: ‹اجازه بده پَر کاه را از چشمت درآورم،› در حالی که خودت تیر چوبی در چشم داری؟ ۵ ای ریاکار! اول آن تیر چوبی را از چشم خودت درآور. آن وقت بهتر میتوانی ببینی که چطور باید پَر کاه را از چشم برادرت درآوری.
۶ «چیزهای مقدّس را به سگها ندهید. همچنین مرواریدهایتان را جلوی خوکها نیندازید + تا مبادا آنها را لگدمال کنند و برگردند و به شما حمله کنند.*
۷ «مدام درخواست کنید تا به شما داده شود.+ مدام جستجو کنید تا پیدا کنید. مدام در بزنید تا در به روی شما باز شود،+ ۸ چون هر کسی که درخواست کند، به دست میآورد + و هر کسی که جستجو کند، پیدا میکند و هر کسی که در بزند، در به رویش باز میشود. ۹ آیا کسی در میان شما هست که اگر فرزندش* از او نان بخواهد، به او سنگ بدهد؟ ۱۰ یا اگر از او ماهی بخواهد، به او مار بدهد؟ ۱۱ پس اگر شما که گناهکار هستید میدانید چطور باید به فرزندانتان چیزهای خوب بدهید، چقدر بیشتر پدر آسمانی شما چیزهای خوب را به کسانی که آنها را از او درخواست کنند خواهد داد!+
۱۲ «پس با دیگران همان طور رفتار کنید که میخواهید با شما رفتار کنند.*+ این است خلاصهٔ شریعت و نوشتههای انبیا.+
۱۳ «از درِ تنگ داخل شوید،+ چون دری که به طرف نابودی باز میشود بزرگ و راهی که به نابودی ختم میشود پهن و وسیع است و عدهٔ زیادی به آن داخل میشوند. ۱۴ اما دری که به طرف زندگی باز میشود تنگ و راهی که به زندگی ختم میشود باریک است و عدهٔ کمی آن را پیدا میکنند.+
۱۵ «مراقب باشید که در دام پیامبران دروغین نیفتید.+ آنها در لباس گوسفند پیش شما میآیند،+ ولی در باطن گرگهای درنده هستند.+ ۱۶ آنها را از میوههایشان* خواهید شناخت. آیا انگور را از بوتهٔ خار یا انجیر را از علف هرز میچینند؟+ ۱۷ به همین شکل، درخت خوب میوهٔ خوب میدهد و درخت فاسد میوهٔ بد.+ ۱۸ درخت خوب نمیتواند میوهٔ بد بدهد؛ درخت فاسد هم نمیتواند میوهٔ خوب بدهد.+ ۱۹ هر درختی که میوهٔ خوب ندهد، بریده و در آتش انداخته میشود.+ ۲۰ بنابراین شما آنها را از میوههایشان* خواهید شناخت.+
۲۱ «هر کسی که به من ‹سَرور، سَرور› بگوید، به پادشاهی آسمانها راه پیدا نخواهد کرد، بلکه فقط کسانی که خواست و ارادهٔ پدر آسمانی مرا انجام دهند به این پادشاهی راه پیدا خواهند کرد.+ ۲۲ در آن روز خیلیها به من خواهند گفت: ‹سَرور، سَرور،+ آیا به نام تو پیشگویی نکردیم؟ آیا به نام تو دیوها را از وجود مردم بیرون نکردیم و کارهای شگفتانگیز فراوانی انجام ندادیم؟›+ ۲۳ ولی من به آنها خواهم گفت: ‹من اصلاً شما را نمیشناسم! ای بدکاران، از من دور شوید!›+
۲۴ «پس هر کسی که این گفتههای مرا بشنود و به آنها عمل کند مثل شخص دانایی است که خانهاش را روی صخرهای محکم بنا کرد.+ ۲۵ هر چه باران و سیل آمد و باد شدید به آن خانه زد خراب نشد، چون روی صخره ساخته شده بود. ۲۶ اما کسی که این گفتههای مرا بشنود و به آنها عمل نکند مثل شخص نادانی است که خانهاش را روی شن و ماسه بنا کرد.+ ۲۷ وقتی باران و سیل آمد و باد شدید به آن خانه زد،+ طوری خراب شد که هیچ اثری از آن باقی نماند!»
۲۸ وقتی عیسی این سخنان را به پایان رساند، مردم از شیوهٔ تعلیم او شگفتزده شدند،+ ۲۹ چون با قدرت و اقتدار به آنها تعلیم میداد،+ نه مثل عالمان دینشان.
۸ وقتی عیسی از کوه پایین آمد، جمعیت زیادی دنبال او راه افتادند. ۲ ناگهان یک مرد جذامی* خودش را به عیسی رساند و در مقابلش زانو زد و گفت: «سَرور، میدانم که اگر بخواهی، میتوانی مرا شفا دهی.»*+ ۳ عیسی دستش را دراز کرد و او را لمس کرد و گفت: «البته که میخواهم! شفا پیدا کن!»+ فوراً جذام آن مرد از بین رفت!+ ۴ بعد عیسی به او گفت: «مراقب باش که دربارهٔ این موضوع چیزی به کسی نگویی،+ ولی برو و خودت را به کاهن نشان بده + و هدیهای را که موسی تعیین کرده، تقدیم کن + تا به آنها ثابت شود که شفا پیدا کردهای.»*
۵ وقتی عیسی وارد شهر کَفَرناحوم شد، یک افسر پیش او آمد و به او التماس کرد + ۶ و گفت: «آقا، خدمتکارم در خانه فلج شده و نمیتواند از زمین بلند شود و خیلی درد میکشد.» ۷ عیسی به او گفت: «من میآیم و او را شفا میدهم.» ۸ اما افسر در جواب گفت: «آقا، من لایق آن نیستم که تو زیر سقف خانهٔ من بیایی. فقط دستور بده که غلامم شفا پیدا کند و او شفا پیدا خواهد کرد. ۹ من خودم هم زیر فرمان دیگران هستم و سربازانی دارم که زیر فرمان من هستند. اگر به یکی از آنها بگویم، ‹برو› میرود و اگر به یکی دیگر بگویم، ‹بیا› میآید؛ اگر به غلامم بگویم، ‹فلان کار را بکن› میکند.» ۱۰ عیسی از شنیدن این حرف تعجب کرد و به مردمی که دنبالش آمده بودند گفت: «بدانید که واقعاً در سرزمین اسرائیل چنین ایمانی در کسی ندیدهام!+ ۱۱ این را به شما میگویم که عدهٔ زیادی از شرق و غرب خواهند آمد و با ابراهیم، اسحاق و یعقوب در پادشاهی آسمانها بر سر یک سفره خواهند نشست.+ ۱۲ اما کسانی که قرار بود این پادشاهی را به ارث ببرند،* بیرون انداخته خواهند شد، به جایی تاریک که در آن به گریه میافتند و دندانهایشان را به هم میسایند.»+ ۱۳ بعد عیسی رو به آن افسر کرد و گفت: «برو. درخواست تو به خاطر ایمانی که از خودت نشان دادی برآورده خواهد شد.»+ همان لحظه خدمتکار او شفا پیدا کرد.+
۱۴ وقتی عیسی به خانهٔ پِطرُس رسید، دید که مادرزن او تب دارد + و در تختخواب است. ۱۵ عیسی دست او را لمس کرد + و تب او قطع شد! بعد بلند شد و از عیسی پذیرایی کرد. ۱۶ همان شب، خیلی از کسانی را که دیوزده بودند، پیش عیسی آوردند و او با یک فرمان، دیوها را بیرون کرد و تمام بیماران را هم شفا داد. ۱۷ به این ترتیب، پیشگویی اِشَعْیای نبی به تحقق رسید که گفته بود: «او خودش بیماریهای ما را به دوش کشید و مریضیهای ما را حمل کرد.»+
۱۸ وقتی عیسی دید که جمعیت بزرگی دورش جمع شدهاند، به شاگردانش دستور داد و گفت: «به آن طرف دریای جلیل برویم.»+ ۱۹ یکی از عالمان دین پیش او آمد و گفت: «استاد، هر جا که بروی، من دنبال تو میآیم!»+ ۲۰ اما عیسی به او گفت: «روباهها برای خودشان لانه دارند و پرندهها آشیانه؛ ولی پسر انسان* خانهای برای خودش ندارد.»*+ ۲۱ یکی دیگر از شاگردانش به او گفت: «سَرور، بگذار اول بروم و پدرم را دفن کنم.»+ ۲۲ عیسی به او گفت: «تو دنبال من بیا و بگذار مردهها، مردههای خودشان را دفن کنند.»+
۲۳ بعد عیسی و شاگردانش سوار قایق شدند.+ ۲۴ ناگهان، دریا شدیداً طوفانی شد، طوری که موجهای بلند به قایق میخورد و آب به داخل آن میریخت. اما عیسی خواب بود.+ ۲۵ پس شاگردان عیسی آمدند، بیدارش کردند و گفتند: «سَرور! به دادمان برس، چیزی نمانده که غرق شویم!» ۲۶ ولی عیسی جواب داد: «ای کمایمانان! چرا اینقدر میترسید؟»+ بعد بلند شد و به باد و دریا فرمان داد تا آرام شوند و همان موقع آرامش کامل برقرار شد.+ ۲۷ پیروانش از دیدن این صحنه شگفتزده شدند و گفتند: «این مرد کیست* که حتی باد و دریا هم از او اطاعت میکنند؟»
۲۸ وقتی عیسی به منطقهٔ جَدَریان که در طرف دیگر دریای جلیل بود رسید، دو مرد دیوزده از قبرستان بیرون آمدند و با او روبرو شدند.+ آنها آنقدر وحشی و خطرناک بودند که کسی جرأت نداشت از آن راه عبور کند. ۲۹ آن دو نفر فریاد زدند و گفتند: «ای پسر خدا، با ما چه کار داری؟+ آیا آمدهای تا قبل از وقت تعیینشده + ما را عذاب دهی؟»+ ۳۰ کمی دورتر از آن محل، یک گلهٔ بزرگ خوک مشغول چریدن بودند.+ ۳۱ پس دیوها به عیسی التماس کردند و گفتند: «اگر میخواهی ما را بیرون کنی، ما را به درون این خوکها بفرست!»+ ۳۲ عیسی به آنها گفت: «بروید!» پس دیوها از وجود آن دو نفر بیرون آمدند و به بدن خوکها داخل شدند. همان موقع تمام گله به طرف پرتگاهی دویدند و خودشان را به دریا انداختند و غرق شدند. ۳۳ خوکبانها فرار کردند و به شهر رفتند و تمام آن اتفاقات، از جمله ماجرای دو مرد دیوزده را برای مردم تعریف کردند. ۳۴ در نتیجه، تمام ساکنان شهر بیرون آمدند تا عیسی را ببینند. وقتی او را دیدند، از او خواهش کردند که منطقهشان را ترک کند.+
۹ پس عیسی سوار قایق شد و به شهر خودش که در طرف دیگر دریای جلیل بود رفت.+ ۲ آن وقت، چند نفر یک مرد فلج را که روی تختی دراز کشیده بود پیش او آوردند. وقتی عیسی ایمانشان را دید، به مرد فلج گفت: «فرزندم، شجاع باش!* گناهانت بخشیده شد.»+ ۳ بعضی از عالمان دین که آنجا بودند، با خودشان گفتند: «این مرد کفر میگوید!» ۴ عیسی که میدانست در فکرشان چه میگذرد، از آنها پرسید: «چرا این فکرهای شریرانه را به دلتان راه میدهید؟+ ۵ آیا گفتن ‹گناهانت بخشیده شد› آسانتر است یا گفتن ‹بلند شو و راه برو›؟+ ۶ اما حالا به شما ثابت میکنم که پسر انسان روی زمین این اختیار را دارد که گناهان مردم را ببخشد.» بعد عیسی به مرد فلج گفت: «بلند شو و تختت را بردار و به خانهات برو.»+ ۷ آن مرد از جایش بلند شد و به خانهاش رفت! ۸ مردم با دیدن این صحنه ترسیدند و خدا را تمجید کردند که چنین قدرتی به انسان داده است.
۹ عیسی از آنجا رفت و در راه، چشمش به مردی به نام مَتّی افتاد که در دفتر دریافت مالیات نشسته بود. عیسی به او گفت: «بیا و پیرو من شو!» مَتّی بلند شد و دنبال عیسی رفت.+ ۱۰ مدتی بعد، وقتی عیسی و شاگردانش در خانهٔ مَتّی سر سفره نشسته بودند، عدهٔ زیادی از مالیاتگیران و گناهکاران شهر آمدند و با آنها همسفره شدند.+ ۱۱ وقتی فَریسیان این را دیدند، به شاگردان عیسی گفتند: «چرا استاد شما با مالیاتگیران و گناهکاران غذا میخورد؟»+ ۱۲ عیسی با شنیدن حرف آنها، در جوابشان گفت: «افراد سالم به پزشک احتیاج ندارند، ولی بیماران به پزشک احتیاج دارند.+ ۱۳ بروید و بفهمید که معنی این گفته چیست: ‹من رحمت میخواهم، نه قربانی.›+ من آمدهام تا گناهکاران را به سوی خدا برگردانم، نه درستکاران را.»
۱۴ بعد شاگردان یحیای تعمیددهنده پیش عیسی آمدند و از او پرسیدند: «ما و فَریسیان روزه میگیریم، ولی چرا شاگردان تو روزه نمیگیرند؟»+ ۱۵ عیسی در جواب گفت: «آیا مهمانان* داماد تا وقتی که داماد با آنهاست عزاداری میکنند؟ نه، تا وقتی که داماد کنارشان است + لازم نیست عزاداری کنند. ولی روزهایی میآید که داماد از آنها گرفته میشود.+ آن موقع، روزه خواهند گرفت. ۱۶ هیچ کس به لباس کهنه، پارچهای نو* وصله نمیزند، چون با آب رفتن پارچهٔ نو، پارگی لباس کهنه از قبل بدتر میشود.+ ۱۷ همچنین کسی شراب تازه را در مشک کهنه نمیریزد، چون در این صورت مشک میترکد. آن وقت، هم شراب به هدر میرود و هم مشک خراب میشود. شراب تازه را باید در مشک نو ریخت تا هم شراب سالم بماند و هم مشک.»
۱۸ حرفهای عیسی هنوز تمام نشده بود که مردی سرشناس از راه رسید و به پایش افتاد و گفت: «مطمئناً دخترم تا حالا فوت کرده، ولی خواهش میکنم بیا و دستت را روی او بگذار تا زنده شود.»+
۱۹ عیسی و شاگردانش به طرف خانهٔ آن مرد راه افتادند. ۲۰ در این بین، زنی که ۱۲ سال از خونریزی رنج میبرد،+ از پشت سر عیسی آمد و به حاشیهٔ لباس او* دست زد،+ ۲۱ چون با خودش میگفت: «اگر فقط بتوانم به لباسش دست بزنم، حالم خوب میشود.» ۲۲ عیسی برگشت و او را دید و گفت: «دخترم، شجاع باش!* ایمانت تو را شفا داده!»+ آن زن از همان لحظه شفا پیدا کرد.+
۲۳ وقتی عیسی به خانهٔ آن مرد سرشناس رسید، کسانی را دید که برای عزاداری فلوت میزنند. در آنجا جمعیتی هم بود که با صدای بلند گریه و زاری میکردند.+ ۲۴ عیسی گفت: «همه بیرون بروید. این دختر نمرده، فقط خوابیده است!»+ ولی آنها با حالت تمسخر به او خندیدند. ۲۵ به محض این که همه بیرون رفتند، عیسی وارد اتاق شد و دست دختر را گرفت + و دختر از جایش بلند شد!+ ۲۶ خبر این معجزه در سراسر آن ناحیه پیچید.
۲۷ وقتی عیسی آنجا را ترک کرد، دو مرد نابینا دنبال او راه افتادند + و فریاد میزدند: «ای پسر داوود، به ما رحم کن!» ۲۸ عیسی وارد خانهای شد و آن دو مرد نابینا پیش او آمدند. عیسی از آنها پرسید: «آیا ایمان دارید که میتوانم شما را بینا کنم؟»+ آنها گفتند: «بله سَرور!» ۲۹ پس عیسی چشمانشان را لمس کرد + و گفت: «به خاطر ایمانی که دارید، چشمان شما بینا میشود!» ۳۰ چشمان آنها بینا شد، ولی عیسی به آنها تأکید کرد و گفت: «دربارهٔ این موضوع چیزی به کسی نگویید.»+ ۳۱ اما به محض این که آن دو مرد از خانه بیرون رفتند، در تمام آن ناحیه به هر کسی که میرسیدند، با او دربارهٔ عیسی صحبت میکردند.
۳۲ وقتی آنها از آنجا میرفتند، مردم شخصی را پیش عیسی آوردند. او چون دیوزده بود، نمیتوانست حرف بزند.+ ۳۳ عیسی دیو را از وجود آن مرد بیرون کرد و زبان او باز شد.+ همهٔ مردم خیلی تعجب کردند و گفتند: «تا حالا چنین چیزی در اسرائیل دیده نشده است!»+ ۳۴ اما فَریسیان میگفتند: «با کمک حاکم دیوهاست که او میتواند دیوها را از وجود مردم بیرون کند.»+
۳۵ عیسی راهی سفر شد و به تمام شهرها و روستاهای آن منطقه رفت. او در کنیسهها تعلیم میداد و خبر خوش پادشاهی خدا را به مردم اعلام میکرد و هر نوع درد و بیماری را شفا میداد.+ ۳۶ وقتی عیسی مردم را میدید، دلش به حال آنها میسوخت،+ چون آنها مثل گوسفندان بیشبان، رنجدیده و درمانده بودند.+ ۳۷ عیسی به شاگردانش گفت: «محصول فراوان است، اما کارگر کم.+ ۳۸ پس با التماس از صاحب محصول بخواهید که برای جمعآوری محصولش، کارگران بیشتری بفرستد.»+
۱۰ عیسی از ۱۲ شاگردش خواست که پیش او بیایند و به آنها قدرت داد تا ارواح ناپاک را از وجود مردم بیرون کنند + و هر نوع درد و بیماری را شفا دهند.
۲ اسمهای آن ۱۲ رسول* این است:+ شَمعون معروف به پِطرُس،+ آندریاس برادر پِطرُس،+ یعقوب پسر زِبِدی، یوحنا برادر یعقوب،+ ۳ فیلیپُس، بَرتولُما،+ توما،+ مَتّی + که مالیاتگیر بود، یعقوب پسر حَلفای، تَدّای، ۴ شَمعون معروف به شَمعونِ غیور و یهودای اِسخَریوطی که بعدها به عیسی خیانت کرد.+
۵ عیسی این ۱۲ نفر را فرستاد و به آنها مأموریت داد و گفت:+ «پیش مردم ملتهای دیگر نروید و به هیچ کدام از شهرهای سامره داخل نشوید.+ ۶ فقط پیش کسانی بروید که در قوم اسرائیل مثل گوسفندان گمشده هستند.+ ۷ هر جایی که میروید این پیام را به مردم اعلام کنید: ‹پادشاهی آسمانها نزدیک شده است!›+ ۸ بیماران را شفا دهید،+ مردهها را زنده کنید، جذامیها را شفا دهید و دیوها را از وجود مردم بیرون کنید. مفت گرفتهاید، مفت هم بدهید! ۹ برای سفرتان طلا، نقره و مس در کمربندتان* نگذارید،+ ۱۰ و کولهبار و کفش و لباس اضافی* و چوبدستی هم با خودتان نبرید،+ چون کارگر مستحق روزی خودش است.+
۱۱ «وقتی وارد شهر یا دهی میشوید، دنبال شخصی لایق بگردید و تا موقعی که آنجا هستید، در خانهٔ او بمانید.+ ۱۲ وقتی وارد خانهای میشوید، به کسانی که در آن خانه هستند سلام کنید. ۱۳ اگر ساکنان آن خانه لایق باشند، صلح و آرامشی که آرزو کردهاید نصیبشان میشود،+ ولی اگر لایق نباشند، صلح و آرامشی که برایشان آرزو کردهاید، به خودتان برمیگردد. ۱۴ هر جا که ساکنان خانه یا شهری، شما را قبول نکردند یا به حرفهایتان گوش ندادند، وقتی آن خانه یا شهر را ترک میکنید، گرد و خاک آنجا را از پاهایتان بتکانید.+ ۱۵ مطمئن باشید که تحمّل روز داوری برای سرزمین سُدوم و غَموره + خیلی آسانتر خواهد بود تا برای آن شهر!
۱۶ «من شما را مثل گوسفندان به میان گرگها میفرستم. پس مثل مار، محتاط* باشید و مثل کبوتر، بیآزار.*+ ۱۷ ولی مواظب باشید، چون مردم، شما را به دادگاهها خواهند کشید + و حتی در کنیسههایشان + شما را شلاق خواهند زد.+ ۱۸ شما را به خاطر من پیش حاکمان و پادشاهان خواهند برد.+ این برای شما فرصتی خواهد بود تا به آنها و ملتها شهادت دهید.+ ۱۹ اما وقتی شما را به محاکمه میکشند، نگران نباشید که چه بگویید یا چطور صحبت کنید، چون هر چه باید بگویید، همان لحظه به شما داده خواهد شد؛+ ۲۰ در اصل، این شما نیستید که صحبت میکنید، بلکه روح پدر آسمانی شماست که از طریق شما صحبت میکند.+ ۲۱ برادر، برادرش را و پدر، فرزندش را تسلیم خواهد کرد تا کشته شوند. فرزندان به ضدّ پدر و مادرشان بلند میشوند و آنها را تسلیم خواهند کرد تا کشته شوند.+ ۲۲ همهٔ مردم به خاطر این که پیرو من هستید،* از شما متنفر خواهند بود،+ ولی کسی که تا آخر پایدار بماند* نجات پیدا خواهد کرد.+ ۲۳ هر وقت که مردم یک شهر به شما آزار و اذیت برسانند، به شهر دیگری فرار کنید؛+ مطمئن باشید که شما به هیچ وجه تا قبل از آمدن پسر انسان، کارتان را در محدودهٔ شهرهای اسرائیل تمام نخواهید کرد.
۲۴ «شاگرد از معلّمش بالاتر نیست و غلام هم از اربابش بالاتر نیست.+ ۲۵ یک شاگرد نمیتواند انتظار داشته باشد که با او بهتر از معلّمش رفتار شود و یک غلام هم نمیتواند انتظار داشته باشد که با او بهتر از اربابش رفتار شود.+ پس اگر مردم به صاحبِ خانه بِعِلزِبول*+ گفتهاند، چقدر بیشتر همین را به ساکنان خانهٔ او خواهند گفت! ۲۶ برای همین، از آنها نترسید، چون چیزی نیست که پوشیده باشد و پرده از روی آن برداشته نشود، و هیچ رازی نیست که روزی فاش نشود.+ ۲۷ چیزهایی که در تاریکی به شما میگویم، در روز روشن بگویید؛ و چیزهایی که درِ گوشتان میگویم، از روی پشتبامها اعلام کنید!+ ۲۸ از کسانی که میتوانند جسمتان را از بین ببرند، ولی نمیتوانند جانتان* را نابود کنند نترسید،+ بلکه از او بترسید که قادر است هم جسم و هم جان شما را در درّهٔ هِنّوم* نابود کند.+ ۲۹ آیا دو گنجشک به قیمت یک سکهٔ کمارزش* فروخته نمیشوند؟ با این حال، حتی یک گنجشک هم نیست که به زمین بیفتد و پدر آسمانیتان از افتادنش بیخبر باشد.+ ۳۰ اما در مورد شما، خدا حتی تعداد موهای سرتان را هم میداند! ۳۱ پس نترسید. ارزش شما خیلی بیشتر از گنجشکهاست.+
۳۲ «هر کسی که جلوی دیگران اقرار کند که مرا میشناسد،+ من هم جلوی پدرم که در آسمانهاست اقرار خواهم کرد که او را میشناسم.+ ۳۳ ولی اگر کسی جلوی دیگران انکار کند که مرا میشناسد، من هم جلوی پدرم که در آسمانهاست انکار خواهم کرد که او را میشناسم.+ ۳۴ فکر نکنید آمدهام تا روی زمین صلح و آرامش برقرار کنم، بلکه آمدهام تا جدایی بیندازم.*+ ۳۵ من آمدهام تا بین پسر و پدرش، بین دختر و مادرش و بین عروس و مادرشوهرش جدایی و اختلاف بیندازم.+ ۳۶ در واقع، دشمنان شخص اهل خانهٔ خودش خواهند بود. ۳۷ اگر کسی پدر یا مادرش را بیشتر از من دوست داشته باشد، لایق نیست که شاگرد من باشد. اگر کسی پسر یا دخترش را بیشتر از من دوست داشته باشد، لایق نیست که شاگرد من باشد.+ ۳۸ کسی که نخواهد تیر شکنجهاش* را به دوش بکشد و از من پیروی کند، لایق نیست که شاگرد من باشد.+ ۳۹ کسی که بخواهد جانش را حفظ کند، آن را از دست خواهد داد. ولی کسی که جانش را به خاطر من از دست بدهد، آن را دوباره به دست خواهد آورد.+
۴۰ «کسی که شما را بپذیرد، مرا هم پذیرفته و کسی که مرا بپذیرد خدا را هم که مرا فرستاد پذیرفته است.+ ۴۱ کسی که یک پیامبر را به خاطر این که پیامبر است بپذیرد، پاداش یک پیامبر را خواهد گرفت + و کسی که شخص درستکار را به خاطر این که درستکار است بپذیرد، پاداش شخص درستکار را خواهد گرفت. ۴۲ اگر کسی به یکی از این شاگردان کوچکم، به خاطر این که او شاگرد من است، فقط یک لیوان آب خنک بدهد، مطمئن باشید که برای این کارش بیپاداش نخواهد ماند.»+
۱۱ بعد از این که عیسی این راهنماییها را به شاگردانش داد، از آنجا به سمت شهرهای اطراف راه افتاد تا به مردم آنجا تعلیم دهد و موعظه کند.+
۲ وقتی یحیی در زندان از کارهای عیسی باخبر شد،+ دو نفر از شاگردانش را پیش او فرستاد تا از او سؤالی بکنند.+ ۳ آنها از عیسی پرسیدند: «آیا تو همان کسی هستی که منتظر آمدنش بودیم، یا باید منتظر شخص دیگری باشیم؟»+ ۴ عیسی در جواب گفت: «پیش یحیی برگردید و چیزهایی را که میبینید و میشنوید برایش تعریف کنید.+ ۵ به او بگویید که چطور نابینایان بینا میشوند،+ لنگان راه میروند، جذامیها شفا پیدا میکنند،+ ناشنوایان شنوا میشوند، مردهها زنده میشوند و خبر خوش به گوش فقیران میرسد.+ ۶ شاد و سعادتمند است کسی که به هیچ دلیلی به من شک نکند.»*+
۷ وقتی شاگردان یحیی رفتند، عیسی دربارهٔ یحیی با مردم صحبت کرد و گفت: «برای دیدن چه چیزی به بیابان رفتید؟+ برای دیدن علفی که با وزش باد به این طرف و آن طرف میرود؟+ ۸ پس برای دیدن چه چیزی بیرون رفتید؟ برای دیدن شخصی با لباسهای لطیف؟ مسلّماً کسانی که این لباسها را میپوشند در قصرهای پادشاهان زندگی میکنند، نه در بیابان. ۹ واقعاً برای دیدن چه کسی رفتید؟ برای دیدن یک پیامبر؟ بله، بدانید که یحیی حتی از یک پیامبر هم بزرگتر است.+ ۱۰ او همان کسی است که دربارهاش نوشته شده: ‹من پیامرسانم را پیشاپیش تو میفرستم تا راه را برایت آماده کند.›+ ۱۱ بدانید که تا حالا در دنیا هیچ کس بزرگتر از یحیای تعمیددهنده نبوده است.* با وجود این، کوچکترین شخص در پادشاهی آسمانها از او بزرگتر است.+ ۱۲ از شروع فعالیت یحیی تا حالا، مردم نهایت سعیشان را کردهاند تا به پادشاهی آسمانها راه پیدا کنند و فقط کسانی موفق میشوند* که از تلاش دست نکشند.+ ۱۳ قبل از آمدن یحیی، در تمام شریعت و نوشتههای پیامبران پیشگویی شده بود که در آینده چه اتفاقی میافتد.+ ۱۴ پس چه قبول کنید چه نکنید، یحیی همان ایلیاست که آمدنش پیشگویی شده بود.+ ۱۵ هر کسی که گوش شنوا دارد، خوب گوش کند!
۱۶ «من مردم این نسل را به چه کسانی تشبیه کنم؟+ آنها مثل بچههایی هستند که در بازار مینشینند و با صدای بلند به همبازیهایشان میگویند: ۱۷ ‹ما برای شما فلوت زدیم، ولی نرقصیدید. برایتان نوحه خواندیم، ولی غمگین نشدید و سینه نزدید.› ۱۸ به همین شکل یحیی آمد، ولی چون نه میخورد و نه مینوشد، مردم دربارهاش میگویند: ‹دیوزده است!› ۱۹ پسر انسان هم آمده، ولی چون میخورَد و مینوشد،+ مردم از او ایراد میگیرند و میگویند: ‹ببینید! او پرخور و میگسار است! او رفیق مالیاتگیران و گناهکاران است!›+ اما درستی حکمت از نتایج* آن ثابت میشود.»+
۲۰ بعد عیسی شهرهایی را که اکثر معجزههایش* را در آنجا انجام داده بود سرزنش کرد، چون ساکنانشان توبه نکرده بودند. ۲۱ او گفت: «وای به حال تو ای خورَزین! وای به حال تو ای بِیتصِیدا! اگر معجزههایی که من در شما انجام دادم، در صور و صیدون* انجام میدادم، مردم آنجا مدتها قبل پَلاس میپوشیدند و در خاک و خاکستر توبه میکردند.+ ۲۲ اما بدانید که تحمّل روز داوری برای صور و صیدون* آسانتر خواهد بود تا برای شما!+ ۲۳ ای کَفَرناحوم،+ آیا خیال میکنی که تا آسمان سرافراز میشوی؟ نه، تو به اعماق قبر* خواهی رفت،+ چون اگر معجزههایی که من در تو انجام دادم، در سُدوم میکردم، آن شهر تا امروز باقی مانده بود. ۲۴ بدان که تحمّل روز داوری برای سرزمین سُدوم آسانتر خواهد بود تا برای تو!»+
۲۵ آن وقت عیسی در دعا گفت: «ای پدر، خداوند آسمان و زمین، تو را جلوی دیگران ستایش میکنم که این حقایق را از افراد دانا و تحصیلکردهٔ این دنیا پنهان کردهای و برای کسانی که مثل بچههای کوچک هستند آشکار کردهای.+ ۲۶ بله، ای پدر، این خواست تو بود. ۲۷ پدرم همه چیز را به دست من سپرده است.+ غیر از پدر، هیچ کس کاملاً پسر را نمیشناسد،+ و غیر از پسر و کسانی که او بخواهد پدر را به آنها بشناساند، هیچ کس کاملاً پدر را نمیشناسد.+ ۲۸ ای همهٔ شما زحمتکشان که بارهای سنگین روی دوشتان است، پیش من بیایید و من به شما نیروی تازه میدهم. ۲۹ یوغ* مرا روی دوشتان بگذارید* و از من تعلیم بگیرید، چون ملایم و فروتن* هستم.+ جانهای شما نیروی تازه خواهند یافت، ۳۰ چون یوغ من راحت است و بار من سبک.»
۱۲ در یکی از آن روزها که روز شَبّات* بود، عیسی با شاگردانش از میان مزرعههای گندم میگذشت. شاگردان عیسی گرسنه شدند و شروع به چیدن خوشهها و خوردن دانههای آنها کردند.+ ۲ وقتی فَریسیان این را دیدند، به عیسی گفتند: «ببین شاگردانت چه کار میکنند! کار آنها در روز شَبّات مجاز نیست.»+ ۳ عیسی به آنها گفت: «مگر شما در نوشتههای مقدّس نخواندهاید که وقتی داوود و همراهانش گرسنه بودند، چه کار کردند؟+ ۴ مگر نخواندهاید که داوود وارد خانهٔ خدا شد و او و همراهانش از نانهای مقدّس* خوردند؟+ خوردن آن نانها برخلاف شریعت بود، چون فقط کاهنان اجازه داشتند آنها را بخورند.+ ۵ آیا در شریعت موسی نخواندهاید که کاهنانِ معبد اجازه دارند در روزهای شَبّات کار کنند،* بدون این که مقصر شناخته شوند؟+ ۶ اما من به شما میگویم کسی اینجاست که از معبد هم بزرگتر است.+ ۷ اگر شما معنی این جمله را میدانستید که میگوید، ‹من رحمت میخواهم،+ نه قربانی،›+ کسانی را که تقصیری به گردن ندارند محکوم نمیکردید؛ ۸ چون پسر انسان صاحباختیار* روز شَبّات است.»+
۹ بعد، عیسی از آنجا رفت و به یکی از کنیسههای یهودیان وارد شد. ۱۰ عیسی در آنجا مردی را دید که دستش از کار افتاده بود.*+ فَریسیان از عیسی پرسیدند: «آیا شفا دادن در روز شَبّات جایز است یا نه؟» البته هدف آنها این بود که با مطرح کردن این سؤال، بهانهای برای متهم کردن عیسی پیدا کنند.+ ۱۱ عیسی به آنها جواب داد: «فرض کنید که یکی از شما گوسفندی دارد که در روز شَبّات در گودالی میافتد. آیا به خاطر این که روز شَبّات است، آن را از گودال بیرون نمیآورَد؟+ ۱۲ ارزش انسان خیلی بیشتر از گوسفند است! پس انجام دادن کارهای خوب در روز شَبّات، برخلاف شریعت نیست.» ۱۳ بعد، عیسی به آن مرد گفت: «دستت را دراز کن.» وقتی او این کار را کرد، دستش مثل دست دیگرش سالم شد. ۱۴ اما فَریسیان از کنیسه بیرون رفتند و توطئه کردند که عیسی را بکشند. ۱۵ وقتی عیسی از نقشهٔ آنها باخبر شد، آنجا را ترک کرد. عدهٔ زیادی دنبال او رفتند + و او همهٔ بیمارانی را که بین آنها بودند شفا داد. ۱۶ اما عیسی اکیداً به آنها دستور داد که هویتش را آشکار نکنند.+ ۱۷ به این ترتیب پیشگویی اِشَعْیای نبی به تحقق رسید که گفت:
۱۸ «این است خادم من + که او را انتخاب کردهام! او پسر عزیزم است و از او راضی و خشنودم!+ من روح خود را بر او خواهم گذاشت + و او بهروشنی به قومها نشان خواهد داد که عدالت چیست. ۱۹ او نه با کسی جرّوبحث خواهد کرد،+ نه فریاد خواهد زد و نه کسی صدایش را در کوچهها خواهد شنید. ۲۰ نی شکسته را زیر پا له نخواهد کرد و فتیلهٔ کمسو را خاموش نخواهد کرد + و سرانجام با موفقیت عدالت را برقرار خواهد کرد. ۲۱ بله، امید مردم در سراسر دنیا به او* خواهد بود.»+
۲۲ بعد شخص دیوزدهای را پیش عیسی آوردند که هم کور بود و هم لال. عیسی او را شفا داد، طوری که او توانست هم صحبت کند و هم ببیند. ۲۳ مردم همه تعجب کردند و گفتند: «آیا ممکن است که این مرد پسر داوود باشد؟» ۲۴ اما فَریسیان با شنیدن این گفتند: «این مرد فقط با کمک بِعِلزِبول* که حاکم دیوهاست میتواند دیوها را از وجود مردم بیرون کند!»+ ۲۵ عیسی که از افکار آنها باخبر بود گفت: «هر حکومتی که در آن چنددستگی باشد، حتماً نابود میشود. هر شهر و خانهای هم که در آن تفرقه باشد دوام نمیآورد. ۲۶ به همین ترتیب، اگر شیطان، شیطان را بیرون کند، در حکومتش تفرقه ایجاد کرده است؛ پس چطور ممکن است حکومتش دوام بیاورد؟ ۲۷ به علاوه، اگر من واقعاً با قدرت بِعِلزِبول، دیوها را از وجود مردم بیرون میکنم، پیروان* شما با قدرت چه کسی آنها را بیرون میکنند؟ پس پیروانتان به این شکل نشان میدهند که شما در اشتباهید! ۲۸ ولی اگر من با قدرت روح خدا دیوها را از وجود مردم بیرون میکنم، پس بدانید که پادشاهی خدا آمده و شما متوجه نشدهاید!*+ ۲۹ یا چطور کسی میتواند به خانهٔ مردی قوی وارد شود و به اموالش دستبرد بزند؟ مگر نباید اول دست و پای او را ببندد؟ فقط در این صورت او میتواند خانهٔ آن مرد قوی را غارت کند! ۳۰ هر کسی که طرفدار من نباشد، ضدّ من است و هر کسی که همراه من مردم را جمع نکند، آنها را پراکنده میکند.+
۳۱ «بنابراین به شما میگویم هر گناهی که انسان مرتکب شود قابل بخشش است، حتی اگر کفرگویی باشد، اما کفرگویی به روحالقدس بخشیده نمیشود.+ ۳۲ برای مثال، کسی که بر ضدّ پسر انسان چیزی بگوید بخشیده میشود،+ اما کسی که بر ضدّ روحالقدس چیزی بگوید بخشیده نمیشود، نه در این دنیا* و نه در دنیای آینده.+
۳۳ «خوب یا بد بودن درخت از میوههایش معلوم میشود. اگر شما مثل یک درختِ خوب باشید، میوهٔ خوب میدهید، ولی اگر مثل یک درختِ بد باشید، میوهٔ بد میدهید.+ ۳۴ ای افعیزادگان،+ شما که شریر هستید، چطور میتوانید حرفهای خوب به زبان بیاورید؟ چون انسان چیزهایی را به زبان میآورد که دلش پر از آنهاست.+ ۳۵ آدم خوب از اندوختههای خوب دلش چیزهای خوب بیرون میآورد، ولی آدم شریر از اندوختههای بد دلش چیزهای بد بیرون میآورد.+ ۳۶ این را هم به شما میگویم که مردم برای هر حرف پوچ و بیهودهای* که بگویند، باید در روز داوری به خدا حساب پس دهند.+ ۳۷ پس اگر حرفهای تو خوب باشد، از دید خدا درستکار شمرده میشوی، ولی اگر حرفهای تو بد باشد، محکوم میشوی.»
۳۸ بعد بعضی از عالمان دین و فَریسیان به عیسی گفتند: «استاد، ما میخواهیم نشانهای از تو ببینیم.»+ ۳۹ اما عیسی به آنها گفت: «نسلی شریر و زناکار* مدام میخواهند نشانهای ببینند، ولی نشانهای جز نشانهٔ یونِس نبی، به آنها نشان داده نخواهد شد،+ ۴۰ چون همان طور که یونِس سه شبانهروز در شکم آن ماهی بزرگ بود،+ پسر انسان هم سه شبانهروز در دل زمین خواهد بود.+ ۴۱ در روز داوری، مردم نِینَوا با مردم این نسل رستاخیز پیدا میکنند و این نسل را محکوم خواهند کرد، چون مردم نِینَوا به خاطر موعظهٔ یونِس از گناهانشان توبه کردند.+ اما بدانید که شخصی بزرگتر از یونِس اینجاست!+ ۴۲ موقع داوری، ملکهٔ سَبا* با مردم این نسل زنده خواهد شد و این نسل را محکوم خواهد کرد، چون او از دورترین نقطهٔ جهان آمد تا حرفهای حکیمانهٔ سلیمان را بشنود.+ اما بدانید که شخصی بزرگتر از سلیمان اینجاست!+
۴۳ «وقتی یک روح ناپاک از وجود شخص بیرون میآید، برای مدتی به بیابانهای بیآب و علف میرود تا جایی برای استراحت پیدا کند، ولی جایی پیدا نمیکند.+ ۴۴ او با خودش میگوید: ‹سراغ همان شخصی برمیگردم که از وجود او بیرون آمدم.›* اما وقتی برمیگردد، میبیند که آن شخص مثل خانهای خالی، جاروشده و مرتب است. ۴۵ بعد میرود و هفت روح دیگر* را که شریرتر از خودش هستند میآورد و با هم به وجود آن شخص وارد میشوند و آنجا ساکن میشوند. در نتیجه، وضعیت آن شخص از اولش هم بدتر میشود.+ وضعیت مردم شریر این نسل هم به همین شکل بدتر خواهد شد.»
۴۶ در حالی که عیسی در آن خانه بود و با مردم صحبت میکرد، مادر و برادرانش + بیرون منتظر او ایستاده بودند تا با او صحبت کنند.+ ۴۷ پس کسی پیش عیسی رفت و گفت: «مادر و برادرانت بیرون ایستادهاند و میخواهند با تو صحبت کنند.» ۴۸ عیسی جواب داد: «مادر من کیست؟ برادرانم چه کسانی هستند؟» ۴۹ بعد عیسی به پیروانش اشاره کرد و گفت: «اینها مادر و برادران من هستند!+ ۵۰ هر کسی که خواست پدر آسمانیام را انجام دهد، برادر و خواهر و مادر من است.»+
۱۳ همان روز، عیسی از خانه بیرون آمد و به کنار دریا رفت و آنجا نشست. ۲ چیزی نگذشت که جمعیت زیادی دور او جمع شدند، طوری که مجبور شد سوار یک قایق شود. عیسی در آن قایق نشست، در حالی که تمام مردم در ساحل ایستاده بودند.+ ۳ بعد عیسی با استفاده از مَثَل و تشبیه، چیزهای زیادی به آنها تعلیم داد.+ او گفت: «یک روز، کشاورزی برای پاشیدن بذر به مزرعهاش رفت.+ ۴ وقتی بذرها را میپاشید، بعضی از بذرها کنار راه افتادند و پرندگان آمدند و آنها را خوردند.+ ۵ بعضی بذرها روی زمینی پر از سنگ افتادند که خاک زیادی نداشت. آنها در آن خاک کمعمق زود سبز شدند.+ ۶ ولی وقتی خورشید بر آنها تابید، همه سوختند و از بین رفتند، چون ریشه نداشتند. ۷ بعضی از بذرهای دیگر لابلای خارها افتادند، ولی خارها رشد کردند و آن جوانهها را خفه کردند.*+ ۸ اما مقداری از بذرها روی خاک خوب افتادند و از آنها بذرهای بیشتری به دست آمد؛ بعضی ۱۰۰ برابر، بعضی ۶۰ برابر و بعضی ۳۰ برابر.+ ۹ هر کسی که گوش شنوا دارد، خوب گوش کند!»+
۱۰ بعد شاگردان عیسی پیش او آمدند و پرسیدند: «چرا با استفاده از مَثَل و تشبیه با مردم صحبت میکنی؟»+ ۱۱ عیسی به آنها گفت: «به شما این توانایی داده شده که رازهای مقدّس پادشاهی آسمانها را درک کنید،+ ولی این توانایی به دیگران داده نشده، ۱۲ چون به کسی که دارد، بیشتر داده میشود تا چیزهایی که دارد زیاد شود. ولی کسی که چیزی ندارد، حتی همان مقدار کمی هم که دارد از او گرفته میشود.+ ۱۳ به همین دلیل، با استفاده از مَثَل و تشبیه با مردم صحبت میکنم، چون آنها نگاه میکنند ولی نمیبینند، میشنوند ولی گوش نمیدهند و چیزی هم درک نمیکنند.+ ۱۴ پیشگویی اِشَعْیای نبی دربارهٔ آنها به تحقق رسیده که گفت: ‹میشنوید، ولی چیزی نمیفهمید. میبینید ولی چیزی درک نمیکنید،+ ۱۵ چون دل این قوم سخت و گوشهایشان سنگین شده است. چشمانشان را بستهاند چون نمیخواهند چیزی ببینند. با این که گوش دارند، نمیخواهند چیزی بشنوند و قلباً درک کنند. آنها نمیخواهند به طرف من برگردند تا شفایشان دهم.›+
۱۶ «اما خوش به حال شما که با چشمانتان میبینید و با گوشهایتان میشنوید.+ ۱۷ بدانید که خیلی از پیامبران و افراد درستکار آرزو داشتند چیزهایی را که شما میبینید ببینند، ولی ندیدند + و چیزهایی را که شما میشنوید بشنوند، ولی نشنیدند.
۱۸ «حالا به معنی مَثَل کشاورزی که بذرها را پاشید توجه کنید:+ ۱۹ بذری که کنار راه افتاد، حکایت کسی است که پیام پادشاهی خدا را میشنود، ولی آن را درک نمیکند و آن شریر میآید + و بذری را که در دلش کاشته شده میرباید.+ ۲۰ بذری که روی زمین پر از سنگ افتاد، حکایت کسی است که کلام را میشنود و فوراً آن را با شادی قبول میکند،+ ۲۱ ولی چون ریشهای در خودش ندارد، فقط برای مدت کوتاهی دوام میآورد و وقتی به خاطر کلام، با مصیبت و آزار روبرو شود، فوراً لغزش میخورد. ۲۲ بذری که لابلای خارها افتاد، حکایت کسی است که کلام را میشنود، ولی نگرانیهای زندگی*+ و قدرت فریبندهٔ ثروت،* کلام را خفه میکند و آن کلام ثمری به بار نمیآورد.+ ۲۳ بذری که در خاک خوب افتاد، حکایت کسی است که کلام را میشنود، آن را میفهمد و واقعاً پرثمر میشود، طوری که ۱۰۰ یا ۶۰ یا ۳۰ برابر ثمره میدهد.»+
۲۴ بعد عیسی مَثَل دیگری برایشان تعریف کرد و گفت: «پادشاهی آسمانها را میتوان به شخصی تشبیه کرد که در مزرعهاش بذر خوب کاشت. ۲۵ وقتی همه خوابیده بودند، دشمنش آمد و لابلای بذر گندم، تخم علف هرز* کاشت و رفت. ۲۶ وقتی گندم سبز شد و خوشه داد، علفهای هرز هم با آن بالا آمدند. ۲۷ غلامان پیش ارباب خانه رفتند و به او گفتند: ‹آقا، مگر تو بذر خوب در مزرعهات نکاشتی؟ پس این همه علف هرز از کجا آمده؟› ۲۸ او جواب داد: ‹این کار دشمن است.›+ غلامان گفتند: ‹آیا میخواهی برویم و علفهای هرز را از خاک درآوریم؟› ۲۹ او گفت: ‹نه! این کار را نکنید، چون ممکن است موقع درآوردن علفهای هرز، گندمها را هم از ریشه درآورید. ۳۰ بگذارید تا وقت درو، هر دو با هم رشد کنند. در فصل درو به دروگران میگویم که اول علفهای هرز را دسته کنند و بسوزانند و بعد گندمها را جمع کنند و در انبار من ذخیره کنند.›»+
۳۱ عیسی مَثَل دیگری برای آنها تعریف کرد و گفت: «پادشاهی آسمانها مثل یک دانهٔ خردَل است که شخصی آن را در مزرعهاش کاشت.+ ۳۲ دانهٔ خردَل از همهٔ دانهها کوچکتر است. با وجود این، وقتی رشد میکند از همهٔ گیاهان* بزرگتر و به اندازهٔ یک درخت میشود، طوری که پرندهها میآیند و لابلای شاخههایش لانه میسازند.»
۳۳ عیسی مَثَل دیگری برای آنها تعریف کرد و گفت: «پادشاهی آسمانها مثل خمیرمایهای است که زنی آن را برداشت و با سه پیمانهٔ بزرگِ* آرد مخلوط کرد تا سرانجام کل خمیر وَر آمد.»+
۳۴ عیسی وقتی به مردم تعلیم میداد، از مَثَل و تشبیه استفاده میکرد. در واقع، او هیچ چیزی را بدون مَثَل به آنها نمیگفت.+ ۳۵ به این شکل پیشگویی یکی از پیامبران به تحقق رسید که گفت: «مَثَل و تشبیه بر زبانم خواهد بود و چیزهایی را که از ابتدا* پنهان بود برایتان خواهم گفت.»+
۳۶ بعد عیسی مردم را مرخص کرد و خودش هم به خانه رفت. شاگردانش پیش او آمدند و گفتند: «معنی مَثَل علفهای هرز مزرعه را برایمان توضیح بده.» ۳۷ عیسی گفت: «شخصی که بذرهای خوب کاشت، پسر انسان است. ۳۸ مزرعه، این دنیاست + و بذرهای خوب، فرزندان* پادشاهی خدا هستند و علفهای هرز، فرزندان* آن شریرند.+ ۳۹ دشمنی که تخم علفهای هرز را کاشت، ابلیس است. فصل درو، دوران پایانی عصر حاضر* است و دروگران، فرشتهها هستند. ۴۰ پس همان طور که علفهای هرز را جمع میکنند و میسوزانند، در دوران پایانی عصر حاضر هم همین طور خواهد بود.+ ۴۱ پسر انسان فرشتگانش را خواهد فرستاد تا هر چیزی را که باعث لغزش دیگران میشود و هر کسی را که کارهای شریرانه میکند، از پادشاهیاش جدا کنند ۴۲ و در کورهٔ آتش بیندازند؛+ جایی که به گریه میافتند و دندانهایشان را به هم میسایند. ۴۳ در آن زمان، انسانهای درستکار در پادشاهی پدر آسمانیشان مثل خورشید خواهند درخشید.+ هر کسی که گوش شنوا دارد، خوب گوش کند!
۴۴ «پادشاهی آسمانها مثل یک گنج پنهانشده در مزرعه است که شخصی آن را پیدا میکند و بعد دوباره آن را مخفی میکند. او از خوشحالی میرود و هر چه دارد میفروشد و آن مزرعه را میخرد.+
۴۵ «همچنین پادشاهی آسمانها را میتوان به تاجری تشبیه کرد که دنبال مرواریدهای مرغوب میگردد. ۴۶ وقتی او یک مروارید پرارزش پیدا کرد رفت و هر چه داشت فروخت و آن را خرید.+
۴۷ «همین طور، پادشاهی آسمانها مثل تور ماهیگیری است که ماهیگیران به دریا انداختند و همه نوع ماهی در تورشان جمع شد. ۴۸ وقتی تور پر شد، ماهیگیران آن را به ساحل کشیدند. بعد نشستند تا ماهیهای خوب را از بد جدا کنند؛ خوبها را در سبد جمع کردند + و بدها را دور انداختند.+ ۴۹ در دوران پایانی عصر حاضر هم همین طور خواهد بود. فرشتگان خواهند آمد و بدکاران را از درستکاران جدا خواهند کرد ۵۰ و آنها را در کورهٔ آتش خواهند انداخت؛ جایی که به گریه میافتند و دندانهایشان را به هم میسایند.»
۵۱ عیسی از شاگردانش پرسید: «آیا همهٔ این چیزها را فهمیدید؟» آنها جواب دادند: «بله.» ۵۲ بعد عیسی به آنها گفت: «پس اگر این چیزها را فهمیدید، بدانید هر معلّمی که دربارهٔ پادشاهی آسمانها تعلیم گرفته باشد، مثل صاحبخانهای است که از گنجینهاش، هم چیزهای نو بیرون میآورد و هم چیزهای کهنه.»
۵۳ عیسی بعد از گفتن این مَثَلها از آنجا رفت. ۵۴ وقتی به شهر خودش برگشت،+ در کنیسه طوری به مردم تعلیم میداد که همه تعجب کردند و گفتند: «این مرد از کجا این حکمت را به دست آورده و چطور میتواند این معجزهها* را انجام دهد؟+ ۵۵ مگر او پسر نجّار نیست؟+ مگر اسم مادرش مریم نیست؟ مگر یعقوب و یوسِف و شَمعون و یهودا برادران او نیستند؟+ ۵۶ مگر خواهرانش همین جا با ما زندگی نمیکنند؟ پس این همه حکمت و توانایی را از کجا به دست آورده؟»+ ۵۷ بنابراین، آنها عیسی را رد کردند.*+ اما او به آنها گفت: «یک پیامبر همه جا مورد احترام است، جز در شهر و خانهٔ خودش.»+ ۵۸ عیسی به خاطر بیایمانی آنها، معجزههای زیادی در آنجا انجام نداد.
۱۴ در آن زمان، خبر کارهای عیسی به گوش هیرودیسِ فرماندار* رسید.+ ۲ پس او به خادمانش گفت: «این همان یحیای تعمیددهنده است که زنده شده، و به همین دلیل میتواند این معجزهها* را انجام دهد.»+ ۳ هیرودیس* به خاطر هیرودیا که زنِ برادرش فیلیپُس بود، دستور داده بود که یحیی را دستگیر کنند، به زنجیر بکشند و به زندان بیندازند،+ ۴ چون یحیی بارها به او گفته بود: «ازدواج تو با زن برادرت برخلاف قانون است.»+ ۵ برای همین، هیرودیس میخواست یحیی را بکشد، ولی از شورش مردم میترسید، چون آنها او را پیامبر میدانستند.+ ۶ در جشن تولّد هیرودیس،+ دختر هیرودیا جلوی مهمانان رقصید و هیرودیس از رقص او خیلی خوشش آمد.+ ۷ پس قسم خورد و به او قول داد که هر چه درخواست کند به او بدهد. ۸ دختر هیرودیا به اصرار مادرش گفت: «سر یحیای تعمیددهنده را روی یک سینی به من بده.»+ ۹ پادشاه از درخواست او خیلی ناراحت شد، ولی چون در حضور تمام مهمانانش قسم خورده بود، دستور داد که سر یحیی را به دختر هیرودیا بدهند. ۱۰ پس به دستور او سر یحیی را در زندان از تنش جدا کردند، ۱۱ و بعد سرش را روی سینی آوردند و به دختر دادند. دختر هم آن را پیش مادرش برد. ۱۲ کمی بعد، شاگردان یحیی آمدند و جسد او را بردند و دفن کردند. بعد پیش عیسی رفتند و او را در جریان گذاشتند. ۱۳ عیسی با شنیدن این خبر، آنجا را ترک کرد و برای این که تنها باشد سوار قایق شد تا به جایی خلوت و دورافتاده برود. ولی مردم فهمیدند که عیسی کجا میرود. پس، از شهرهایشان راه افتادند و از راه خشکی به آنجا رفتند.+
۱۴ وقتی عیسی از قایق پیاده شد، جمعیت بزرگی را آنجا دید و دلش به حال آنها سوخت + و بیمارانی را که بینشان بودند شفا داد.+ ۱۵ عصر آن روز، شاگردانش پیش او آمدند و گفتند: «اینجا جای دورافتادهای است و بهزودی غروب میشود. پس مردم را مرخص کن تا به روستاهای اطراف بروند و برای خودشان چیزی برای خوردن بخرند.»+ ۱۶ ولی عیسی گفت: «لازم نیست بروند. شما به آنها چیزی برای خوردن بدهید.» ۱۷ شاگردانش به او گفتند: «ما غیر از پنج نان و دو ماهی، چیز دیگری در اینجا نداریم!» ۱۸ عیسی گفت: «آنها را پیش من بیاورید!» ۱۹ بعد به مردم گفت که روی سبزهها بنشینند. وقتی همه نشستند، عیسی آن پنج نان و دو ماهی را برداشت، به آسمان نگاه کرد و در دعا از خدا برکت خواست.+ بعد نانها را تکهتکه کرد و به شاگردانش داد و شاگردانش هم آنها را به مردم دادند. ۲۰ همه خوردند و سیر شدند. وقتی تکههای باقیمانده را جمع کردند، ۱۲ سبد پر شد.+ ۲۱ غیر از زنها و بچهها، تعداد مردهایی که از آن نان و ماهی خوردند حدود ۵۰۰۰ نفر بود.+ ۲۲ بعد عیسی بلافاصله به شاگردانش گفت که سوار قایق شوند و قبل از او به آن طرف دریای جلیل بروند. ولی خودش آنجا ماند و به مردم گفت که به خانههایشان برگردند.+
۲۳ بعد از این که همهٔ مردم رفتند، عیسی بالای کوهی رفت تا تنها باشد و دعا کند.+ وقتی شب شد او در آنجا تنها بود. ۲۴ در آن وقت، قایق صدها متر* از ساحل دور شده بود و شاگردانش سخت تلاش میکردند که آن را کنترل کنند، چون قایق گرفتار موجها شده بود و باد مخالف میوزید. ۲۵ اما نزدیک طلوع آفتاب،* عیسی در حالی که روی آب راه میرفت به طرف آنها آمد. ۲۶ وقتی شاگردان دیدند که او روی آب راه میرود، از شدّت ترس و دلهره فریاد زدند و گفتند: «این یک شبح است!» ۲۷ اما عیسی فوراً به آنها گفت: «نترسید، منم! شجاع باشید!»+ ۲۸ پِطرُس به او گفت: «سَرورم، اگر تویی، به من دستور بده که روی آب راه بروم و پیش تو بیایم.» ۲۹ عیسی گفت: «بیا!» پِطرُس از قایق بیرون آمد و به طرف عیسی روی آب راه رفت. ۳۰ اما وقتی چشمش به هوای طوفانی افتاد وحشت کرد و در حالی که در آب فرو میرفت فریاد زد: «سَرورم، نجاتم بده!» ۳۱ عیسی فوراً دستش را دراز کرد و پِطرُس را از آب بیرون کشید و به او گفت: «چرا ایمانت اینقدر کم است؟ چرا شک کردی؟»+ ۳۲ وقتی آنها سوار قایق شدند، طوفان آرام شد. ۳۳ کسانی که در قایق بودند جلوی عیسی تعظیم کردند و گفتند: «تو واقعاً پسر خدایی.» ۳۴ بعد همگی به آن طرف دریای جلیل رسیدند و در ساحل جِنیسارِت از قایق پیاده شدند.+
۳۵ به محض این که اهالی آنجا عیسی را شناختند، به تمام منطقههای اطراف خبر فرستادند که عیسی آمده است. در نتیجه مردم همهٔ بیماران را پیش او آوردند. ۳۶ آنها با التماس از عیسی خواستند که اجازه دهد فقط به حاشیهٔ لباسش* دست بزنند؛+ و هر کسی که به آن دست میزد، کاملاً شفا پیدا میکرد.
۱۵ روزی عدهای از فَریسیان و عالمان دین از اورشلیم پیش عیسی آمدند + و گفتند: ۲ «چرا شاگردان تو از رسومی که از اجدادمان به ما رسیده پیروی نمیکنند و قبل از خوردن غذا دستهایشان را نمیشویند؟»+
۳ عیسی در جواب گفت: «چرا خودِ شما برای حفظ آداب و رسومتان، احکام خدا را زیر پا میگذارید؟+ ۴ مثلاً خدا گفته، ‹به پدر و مادرت احترام بگذار›+ و ‹کسی که به پدر یا مادرش ناسزا بگوید، باید کشته شود.›+ ۵ اما شما به مردم میگویید: ‹اگر کسی به پدر یا مادرش بگوید، «هر چه دارم که بتوانم با آن به تو کمک کنم، به عنوان هدیه به خدا وقف کردهام،»+ ۶ دیگر او مجبور نیست به پدر یا مادرش احترام بگذارد.› شما به این شکل، کلام خدا را به خاطر آداب و رسومتان بیاعتبار کردهاید.+ ۷ ای ریاکاران! اِشَعْیای نبی دربارهٔ شما خوب پیشگویی کرد که گفت:+ ۸ ‹این مردم با زبانشان به من احترام میگذارند، ولی دلشان از من خیلی دور است. ۹ مرا پرستش میکنند ولی پرستششان بیهوده است، چون احکام انسانها را طوری تعلیم میدهند که انگار از طرف خداست.›»+ ۱۰ بعد عیسی از مردم خواست که به او نزدیک شوند و به آنها گفت: «با دقت به من گوش دهید و حرفهایم را درک کنید.+ ۱۱ چیزی که وارد دهان انسان میشود او را ناپاک نمیکند، بلکه چیزی که از دهانش بیرون میآید او را ناپاک میکند.»+
۱۲ بعد شاگردان عیسی پیش او آمدند و گفتند: «آیا میدانی که فَریسیها از حرفهای تو ناراحت شدند؟»*+ ۱۳ عیسی جواب داد: «هر گیاهی که پدر آسمانیام نکاشته باشد، از ریشه کنده خواهد شد. ۱۴ پس با آنها کاری نداشته باشید. آنها راهنمایانی کور هستند. اگر کوری راهنمای کور دیگری باشد، هر دو در چاه میافتند.»+ ۱۵ پِطرُس گفت: «معنی مَثَلی را که گفتی برای ما توضیح بده.» ۱۶ عیسی گفت: «آیا شما هم هنوز درک نمیکنید؟+ ۱۷ آیا متوجه نشدهاید که هر چه وارد دهان انسان شود به معدهاش میرود و بعد از آن از بدن دفع میشود؟ ۱۸ اما هر چیزی که از دهان انسان بیرون میآید، از دل سرچشمه میگیرد و این چیزهاست که او را ناپاک میکند.+ ۱۹ برای مثال، این چیزها از دل سرچشمه میگیرد: فکرهای پلید،+ آدمکشی، زنا، اعمال نامشروع جنسی،* دزدی، شهادتِ دروغ و کفرگویی. ۲۰ بله، این چیزها هستند که انسان را ناپاک میکنند، نه غذا خوردن با دستهای نشسته!»
۲۱ عیسی از آنجا به ناحیهٔ صور و صیدون* رفت.+ ۲۲ در آنجا زنی که اهل فینیقیه* بود پیش او آمد و با صدای بلند گفت: «ای سَرور، ای پسر داوود، به من رحم کن! دخترم گرفتار دیو شده و شدیداً رنج میکشد.»+ ۲۳ اما عیسی هیچ جوابی به او نداد. پس شاگردانش جلو آمدند و از او خواهش کردند و گفتند: «به او بگو برود، چون مدام فریاد میزند و دنبال ما میآید!» ۲۴ عیسی گفت: «من فقط برای گوسفندان گمشدهٔ اسرائیل فرستاده شدهام.»+ ۲۵ اما آن زن پیش عیسی آمد و به پایش افتاد و گفت: «سَرورم، به من کمک کن!» ۲۶ عیسی به او گفت: «درست نیست که نان از دست فرزندان گرفته شود و پیش سگهای کوچک انداخته شود.» ۲۷ آن زن گفت: «بله سَرورم، حق با توست، ولی سگهای کوچک از خرده ریزههایی که از سفرهٔ صاحبشان میافتد میخورند!»+ ۲۸ عیسی به او گفت: «ایمانت واقعاً قوی است! آرزویت برآورده خواهد شد!» همان لحظه دختر او شفا پیدا کرد.
۲۹ عیسی آنجا را ترک کرد و به مکانی نزدیک دریای جلیل آمد.+ در آنجا بالای کوهی رفت و نشست. ۳۰ بعد مردم گروهگروه آمدند و اشخاص لنگ، معلول، نابینا، لال و بقیهٔ بیماران را پیش عیسی آوردند* و او همهٔ آنها را شفا داد.+ ۳۱ مردم وقتی دیدند که افراد لال صحبت میکنند، معلولان سالم میشوند، لنگان راه میروند و نابینایان میبینند، شگفتزده شدند و خدای اسرائیل را تمجید کردند.+
۳۲ در این بین، عیسی از شاگردانش خواست که پیشش بیایند و به آنها گفت: «دلم برای این جمعیت میسوزد،+ چون الآن سه روز است که با من هستند و هیچ چیز برای خوردن ندارند. نمیخواهم آنها را گرسنه به خانههایشان برگردانم، چون ممکن است در راه ضعف کنند.»+ ۳۳ اما شاگردانش گفتند: «از کجا میتوانیم در این محل دورافتاده، برای سیر کردن این همه مردم نان کافی پیدا کنیم؟»+ ۳۴ عیسی از آنها پرسید: «چند تا نان دارید؟» جواب دادند: «هفت نان و چند ماهی کوچک!» ۳۵ او به مردم گفت که روی زمین بنشینند. ۳۶ بعد، عیسی آن هفت نان و چند ماهی را برداشت و در دعا از خدا تشکر کرد. پس از آن، نانها را تکهتکه کرد و به شاگردانش داد و شاگردانش هم آنها را به مردم دادند.+ ۳۷ همه خوردند و سیر شدند و وقتی تکههای باقیمانده را جمع کردند، هفت سبدِ بزرگ پر شد.+ ۳۸ غیر از زنان و بچهها، تعداد مردانی که غذا خوردند ۴۰۰۰ نفر بود. ۳۹ سرانجام، عیسی مردم را مرخص کرد و سوار قایق شد و به ناحیهٔ مَجَدان رفت.+
۱۶ روزی فَریسیان و صَدّوقیان پیش عیسی آمدند تا او را امتحان کنند. آنها از او خواستند که نشانهای از آسمان به آنها نشان دهد.+ ۲ عیسی در جواب گفت: «موقع غروب آفتاب میگویید: ‹هوا خوب خواهد بود، چون رنگ آسمان قرمز* است؛› ۳ و صبح زود میگویید: ‹امروز هوا سرد و بارانی خواهد شد، چون آسمان گرفته و رنگ آن قرمز است.› پس شما میدانید چطور نشانههایی را که در آسمان میبینید تعبیر کنید، اما نمیتوانید معنی نشانههای این زمان را درک کنید. ۴ این نسل شریر و زناکار* مدام میخواهند نشانهای ببینند، ولی غیر از نشانهٔ یونِس،+ نشانهای به آنها نشان داده نخواهد شد.»+ بعد عیسی از آنها جدا شد و از آنجا رفت.
۵ وقتی شاگردانش به طرف دیگر دریا رسیدند، متوجه شدند که فراموش کردهاند با خودشان نان ببرند.+ ۶ عیسی به آنها گفت: «مراقب باشید و خودتان را از خمیرمایهٔ فَریسیها و صَدّوقیها دور نگه دارید.»+ ۷ پس شاگردان بین خودشان بحث و استدلال کردند و گفتند: «ما هیچ نانی با خودمان برنداشتیم.» ۸ عیسی که از گفتگوی آنها باخبر بود گفت: «چرا دربارهٔ این که نان ندارید با هم صحبت میکنید؟ چرا ایمانتان اینقدر کم است؟ ۹ آیا هنوز متوجه نشدهاید؟ آیا فراموش کردهاید که چطور آن ۵۰۰۰ نفر با پنج نان سیر شدند و چند سبد را هم با تکههای باقیمانده پر کردید؟+ ۱۰ یا یادتان رفته که چطور آن ۴۰۰۰ نفر با هفت نان سیر شدند و چند سبد را هم با تکههای باقیمانده پر کردید؟+ ۱۱ چرا تشخیص نمیدهید که دربارهٔ نان صحبت نمیکنم؟ باز هم میگویم، خودتان را از خمیرمایهٔ فَریسیها و صَدّوقیها دور نگه دارید!»+ ۱۲ بالاخره شاگردان فهمیدند که منظور عیسی این نیست که آنها خودشان را از خمیرمایهٔ نان دور نگه دارند، بلکه از تعالیم فَریسیان و صَدّوقیان.
۱۳ وقتی عیسی به منطقهٔ قیصریۀ فیلیپی رسید، از شاگردانش پرسید: «به نظر مردم پسر انسان کیست؟»+ ۱۴ آنها جواب دادند: «بعضیها میگویند یحیای تعمیددهنده است،+ و عدهای هم میگویند ایلیا + یا اِرْمیا یا یکی از پیامبران است.» ۱۵ عیسی پرسید: «شما چه فکر میکنید؟ به نظر شما من کی هستم؟» ۱۶ شَمعونِ پِطرُس جواب داد: «تو همان مسیح هستی،+ پسر خدای زنده!»+ ۱۷ عیسی به او گفت: «ای شَمعون، پسر یونا، تو واقعاً خوشبختی، چون این حقیقت را پدر آسمانیام به تو آشکار کرده، نه انسان.*+ ۱۸ تو پِطرُس هستی + و من جماعت* خودم را بر روی این صخره بنا خواهم کرد + و قدرت مرگ* هیچ وقت بر آن پیروز نخواهد شد. ۱۹ من کلیدهای پادشاهی آسمانها را به تو خواهم داد تا هر دری که در آسمان بسته شده، تو آن را روی زمین ببندی و هر دری که در آسمان باز شده، تو آن را روی زمین باز کنی.» ۲۰ بعد به شاگردانش دستور داد به کسی نگویند که او همان مسیح است.+
۲۱ از آن موقع به بعد، عیسی برای شاگردانش توضیح میداد که باید به اورشلیم برود و در آنجا به دست ریشسفیدان، سران کاهنان و عالمان دین یهود آزارهای زیادی ببیند و کشته شود، ولی در روز سوم زنده خواهد شد.+ ۲۲ اما پِطرُس او را کنار کشید و با حالت سرزنش به او گفت: «سَرورم، به خودت سخت نگیر!* هیچ وقت برای تو چنین اتفاقی نمیافتد!»+ ۲۳ عیسی رویش را از پِطرُس برگرداند و به او گفت: «ای شیطان، از من دور شو!* تو مانعی* سر راه من هستی، چون طرز فکر تو مثل طرز فکر انسانهاست، نه خدا!»+
۲۴ بعد عیسی به شاگردانش گفت: «اگر کسی بخواهد پیرو من باشد، دیگر نباید دنبال خواستههای خودش باشد،* بلکه باید تیر شکنجهاش* را بردارد و همیشه از من پیروی کند،+ ۲۵ چون اگر کسی بخواهد جانش را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد، اما اگر کسی جانش را به خاطر من از دست بدهد، آن را دوباره به دست خواهد آورد.+ ۲۶ واقعاً برای انسان چه فایدهای دارد اگر تمام دنیا را به دست آورد، ولی جانش را از دست بدهد؟+ انسان در عوض جانش چه میتواند بدهد؟+ ۲۷ پسر انسان با فرشتگانش در شکوه و جلال پدرش خواهد آمد و هر کس را بر اساس کارهایش، یا پاداش میدهد یا مجازات میکند.+ ۲۸ مطمئن باشید بعضی از کسانی که اینجا هستند، تا وقتی آمدن پسر انسان را در پادشاهیاش نبینند، به هیچ وجه طعم مرگ را نخواهند چشید.»+
۱۷ شش روز بعد، عیسی با پِطرُس و یعقوب و برادر او یوحنا به بالای کوه بلندی رفت تا تنها باشند.+ ۲ در آنجا، ظاهر عیسی جلوی چشم آنها تغییر کرد؛* چهرهاش مثل خورشید درخشید و لباسهایش مثل نور، سفید و برّاق شد.+ ۳ ناگهان موسی و ایلیا در مقابل شاگردان ظاهر شدند و مشغول صحبت با عیسی شدند. ۴ بعد پِطرُس به عیسی گفت: «سَرورم، چه خوب است که ما اینجاییم! اگر بخواهی، من سه سایهبان اینجا میسازم،* یکی برای تو، یکی برای موسی و یکی هم برای ایلیا.» ۵ هنوز حرف پِطرُس تمام نشده بود که ابری درخشان رویشان سایه انداخت و صدایی از آن به گوش رسید که گفت: «این پسر من و عزیز من است که از او راضی و خشنودم.*+ به او گوش کنید!»+ ۶ شاگردان با شنیدن این صدا بهشدّت ترسیدند و به خاک افتادند. ۷ بعد عیسی به آنها نزدیک شد و دستش را روی آنها گذاشت و گفت: «بلند شوید، نترسید!» ۸ وقتی شاگردان سرشان را بلند کردند، غیر از عیسی کسی را ندیدند. ۹ وقتی از کوه پایین میآمدند، عیسی به آنها دستور داد و گفت: «تا زمانی که پسر انسان از بین مردگان رستاخیز پیدا نکرده، دربارهٔ رؤیایی که بالای کوه دیدید به کسی چیزی نگویید.»+
۱۰ شاگردان عیسی از او پرسیدند: «چرا عالمان دین میگویند اول ایلیا باید بیاید و بعد مسیح؟»+ ۱۱ عیسی جواب داد: «این گفتهٔ آنها که ایلیا میآید و همه چیز را دوباره سروسامان میدهد،* درست است.+ ۱۲ اما بدانید که ایلیا آمد، ولی او را نشناختند و هر کاری که دلشان میخواست با او کردند.+ به همین ترتیب، پسر انسان هم به دست آنها آزار خواهد دید.»+ ۱۳ آن وقت شاگردانش فهمیدند که عیسی دربارهٔ یحیای تعمیددهنده صحبت میکند.
۱۴ وقتی عیسی و شاگردانش پیش مردم برگشتند،+ مردی به عیسی نزدیک شد و جلویش زانو زد و گفت: ۱۵ «سَرورم، به پسرم رحم کن، چون حالش خیلی بد است. او به بیماری صَرع مبتلاست و برای همین، خیلی وقتها در آب و آتش میافتد.+ ۱۶ من او را پیش شاگردان تو آوردم، ولی نتوانستند او را شفا دهند.» ۱۷ عیسی جواب داد: «ای نسل بیایمان و منحرف،+ تا کی باید با شما باشم؟ تا کی باید تحمّلتان کنم؟ او را پیش من بیاورید.» ۱۸ آن وقت، عیسی به دیوی که در وجود آن پسر بود دستور داد از او بیرون بیاید. آن دیو بیرون آمد و همان لحظه حال پسر خوب شد.+ ۱۹ بعد شاگردان عیسی پیش او آمدند و در خلوت از او پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم دیو را از وجود آن پسر بیرون کنیم؟» ۲۰ عیسی گفت: «چون ایمانتان کم است. مطمئن باشید که حتی اگر به اندازهٔ یک دانهٔ خردَل ایمان داشته باشید، میتوانید به این کوه بگویید، ‹جابهجا شو› و آن کوه جابهجا میشود. بله، اگر ایمان داشته باشید، هیچ کاری برایتان غیرممکن نیست.»+ ۲۱ ——*
۲۲ در یکی از آن روزها که عیسی و شاگردانش در جلیل با هم بودند، عیسی به آنها گفت: «بهزودی به پسر انسان خیانت میشود و به دست دشمنان تسلیم خواهد شد.+ ۲۳ آنها او را خواهند کشت و او در روز سوم زنده خواهد شد.»+ وقتی شاگردان عیسی این را شنیدند، خیلی غمگین شدند.
۲۴ بعد از این که عیسی و شاگردانش به کَفَرناحوم رسیدند، مأمورانی که مالیات خانهٔ خدا* را دریافت میکردند، پیش پِطرُس آمدند و گفتند: «آیا استادتان مالیات خانهٔ خدا را میدهد؟»+ ۲۵ او گفت: «البته که میدهد!» بعد وارد خانه شد تا عیسی را در جریان بگذارد، ولی قبل از این که چیزی بگوید، عیسی از او پرسید: «شَمعون، تو چه فکر میکنی؟ پادشاهان زمین از چه کسانی مالیات و خراج میگیرند؟ از پسرانشان یا از غریبهها؟» ۲۶ او گفت: «از غریبهها.» عیسی گفت: «پس پسران از پرداخت مالیات معافند! ۲۷ ولی به هر حال برای این که باعث لغزش کسی نشویم،*+ به ساحل برو و قلابی به آب بینداز و اولین ماهیای که گرفتی، دهانش را باز کن. یک سکهٔ نقره* در دهانش پیدا میکنی که برای مالیات ما دو نفر کافی است. آن را به آنها بده.»
۱۸ همان موقع، شاگردان پیش عیسی آمدند و پرسیدند: «چه کسی در پادشاهی آسمانها از همه بزرگتر است؟»+ ۲ عیسی بچهٔ کوچکی را صدا زد و او را به میان شاگردان آورد ۳ و گفت: «مطمئن باشید که اگر طرز فکرتان را عوض نکنید و مثل این بچهٔ کوچک نشوید،+ به هیچ وجه به پادشاهی آسمانها وارد نخواهید شد.+ ۴ پس هر کسی که خودش را مثل این بچهٔ کوچک فروتن کند، در پادشاهی آسمانها از همه بزرگتر است؛+ ۵ و هر کسی که به خاطر من* چنین بچهٔ کوچکی را با آغوش باز بپذیرد،* مرا هم پذیرفته است. ۶ ولی اگر کسی باعث شود یکی از این بچههای کوچک که به من ایمان دارند لغزش بخورد، بهتر است سنگ آسیابی* به گردنش ببندد و خودش را به دریا بیندازد تا غرق شود!+
۷ «وای به حال این دنیا که سنگهای لغزش سر راه مردم میگذارد! شکی نیست که سنگهای لغزش وجود خواهند داشت، ولی وای به حال کسی که سنگ لغزش را سر راه دیگران بگذارد! ۸ پس اگر دست یا پایت باعث شود که گناه کنی،* آن را قطع کن و دور بینداز.+ بهتر است معلول یا لنگ باشی ولی زندگی را به دست بیاوری تا این که با دو دست یا دو پا به آتش ابدی* انداخته شوی.+ ۹ اگر چشمت باعث شود که گناه کنی،* آن را از حدقه درآور و دور بینداز. بهتر است که یک چشم داشته باشی ولی زندگی را به دست آوری تا این که با دو چشم به آتش درّهٔ هِنّوم* انداخته شوی.+ ۱۰ مواظب باشید که هیچ وقت حتی یکی از این بچههای کوچک را تحقیر نکنید، چون فرشتههایشان در آسمان همیشه در درگاه پدر آسمانیام حاضر میشوند.*+ ۱۱ ——*
۱۲ «چه فکر میکنید؟ اگر مردی ۱۰۰ گوسفند داشته باشد و یکی از آنها از گله دور بیفتد و گم شود + آن مرد چه کار میکند؟ آیا ۹۹ گوسفند دیگرش را در کوهستان رها نمیکند تا دنبال گوسفند گمشدهاش بگردد؟+ ۱۳ بله، او میرود و اگر آن را پیدا کند، شکی نیست که از پیدا کردن آن یک گوسفند بیشتر شاد میشود تا از آن ۹۹ گوسفند که از گله دور نیفتادهاند و گم نشدهاند. ۱۴ به همین ترتیب، خواست پدر آسمانی من* این نیست که حتی یکی از این بچههای کوچک از بین برود.+
۱۵ «اگر برادرت در حق تو گناه کند، برو و به طور خصوصی با او صحبت کن و برایش توضیح بده که چرا کارش اشتباه بود.+ اگر به تو گوش کند، برادرت را دوباره به دست آوردهای.+ ۱۶ اما اگر به تو گوش نکند، با یک یا دو نفر دیگر پیش او برو، چون بر اساس شهادت* دو یا سه شاهد، درستی هر موضوعی ثابت میشود.+ ۱۷ ولی اگر به گفتههای آنها هم گوش نکند، موضوع را با جماعت در میان بگذار. اگر به جماعت هم گوش نکند، با او مثل یک شخص بیایمان + یا مالیاتگیر رفتار کن.+
۱۸ «به شما میگویم: هر دری را که روی زمین ببندید، همان دری است که در آسمان هم بسته شده، و هر دری را که باز کنید، همان دری است که در آسمان هم باز شده است. ۱۹ این را هم به شما میگویم: اگر دو نفر از شما روی زمین، در مورد مسئلهای مهم همفکر باشید و دربارهاش دعا کنید، پدر آسمانی من به دعایتان جواب میدهد،+ ۲۰ چون هر جا که دو یا سه نفر به نام من جمع شوند،+ من آنجا در میانشان هستم.»
۲۱ بعد پِطرُس پیش عیسی آمد و از او پرسید: «سَرورم، اگر برادرم به من بدی کند، چند بار باید او را ببخشم؟ هفت بار؟» ۲۲ عیسی جواب داد: «نه هفت بار، بلکه تا ۷۷ بار!+
۲۳ «برای همین، پادشاهی آسمانها را میتوان به یک پادشاه تشبیه کرد که تصمیم گرفت با خادمانش تصفیه حساب کند. ۲۴ وقتی این کار را شروع کرد، یکی از بدهکاران را پیش پادشاه آوردند که ۱۰ هزار قِنطار* به او بدهکار بود. ۲۵ اما چون پول نداشت قرضش را بپردازد، پادشاه* دستور داد تا برای پرداخت قرضش، او را با زن و بچهها و تمام اموالش بفروشند.+ ۲۶ ولی آن خادم، به پای پادشاه افتاد و التماس کرد و گفت: ‹ای پادشاه، خواهش میکنم به من مهلت بده تا همهٔ قرضم را به تو پس بدهم.› ۲۷ پادشاه دلش به حال او سوخت. پس او را آزاد کرد و قرضش را بخشید.+ ۲۸ ولی وقتی آن خادم از حضور پادشاه بیرون آمد، فوراً سراغ یکی از همکارانش رفت که ۱۰۰ دینار* به او بدهکار بود. پس او را گرفت و گلویش را فشرد و گفت: ‹زود باش پولم را بده!› ۲۹ همکارش به پای او افتاد و التماس کرد و گفت: ‹به من مهلت بده تا تمام قرضم را به تو پس بدهم.› ۳۰ اما او قبول نکرد و گفت که همکارش را به زندان بیندازند و تا وقتی که قرضش را کاملاً نپردازد آزادش نکنند! ۳۱ وقتی بقیهٔ همکارانش دیدند که چه اتفاقی افتاد، خیلی ناراحت شدند. پس به حضور پادشاه رفتند و تمام ماجرا را برای او تعریف کردند. ۳۲ پادشاه فوراً آن مرد را احضار کرد و به او گفت: ‹ای خادم شریر، من به خاطر التماسهای تو تمام قرضت را بخشیدم. ۳۳ پس آیا تو هم نباید به این همکارت رحم میکردی، همان طور که من به تو رحم کردم؟›+ ۳۴ بعد پادشاه آنقدر خشمگین شد که دستور داد او را به زندان بیندازند و تا وقتی که تمام قرضش را نپردازد، آزادش نکنند! ۳۵ بنابراین، اگر شما برادر خودتان را از ته دل نبخشید،+ پدر آسمانی من هم به همین شکل با شما رفتار خواهد کرد.»+
۱۹ وقتی عیسی این گفتهها را تمام کرد، جلیل را ترک کرد و با عبور از رود اردن، به منطقهای که با یهودیه هممرز است رفت.+ ۲ جمعیت زیادی هم دنبال او راه افتادند و عیسی در آنجا کسانی را که بیمار بودند شفا داد.
۳ آن وقت عدهای از فَریسیان برای این که عیسی را امتحان کنند پیش او آمدند و پرسیدند: «آیا جایز است که یک مرد به هر دلیلی زنش را طلاق دهد؟»+ ۴ عیسی جواب داد: «مگر شما نوشتههای مقدّس را نخواندهاید؟ در آنجا نوشته شده که خدا در ابتدا انسان را به صورت مرد و زن آفرید،+ ۵ و گفت: ‹به همین دلیل، مرد پدر و مادرش را ترک میکند و به زن خود میپیوندد* و هر دو یک تن* میشوند.›+ ۶ پس آنها دیگر دو تن نیستند، بلکه یک تن هستند. بنابراین، آنچه را که خدا به هم پیوسته است، هیچ انسانی نباید جدا کند.»+ ۷ فَریسیان از عیسی پرسیدند: «پس چرا موسی گفت که اگر مردی بخواهد زنش را طلاق دهد، کافیست طلاقنامهای به او بدهد و از او جدا شود؟»+ ۸ عیسی جواب داد: «موسی به خاطر سختدلی* شما اجازه داد که زنانتان را طلاق دهید،+ ولی در ابتدا این طور نبود.+ ۹ من به شما میگویم که اگر کسی زنش را به هر دلیلی غیر از عمل نامشروع جنسی* طلاق دهد و با یک زن دیگر ازدواج کند، مرتکب زنا شده است.»+
۱۰ شاگردان عیسی به او گفتند: «اگر قرار باشد مرد با زنش این طور رفتار کند، پس ازدواج نکردن بهتر است!» ۱۱ عیسی به آنها گفت: «همه نمیتوانند این را قبول کنند، جز کسانی که این نعمت به آنها داده شده باشد.+ ۱۲ بعضیها خواجه به دنیا آمدهاند و عدهای دیگر به دست انسان خواجه شدهاند. بعضیها هم به خاطر پادشاهی آسمانها از ازدواج کردن چشم میپوشند.* بگذار هر کسی که میتواند این راه را پیش بگیرد، چنین کند.»+
۱۳ بعد مردم بچههای کوچکشان را پیش عیسی آوردند تا به آنها برکت بدهد* و برایشان دعا کند. ولی شاگردان، مردم را برای این کارشان سرزنش کردند.+ ۱۴ عیسی گفت: «بگذارید بچههای کوچک پیش من بیایند و جلوی آنها را نگیرید، چون پادشاهی آسمانها به کسانی تعلّق دارد که مثل این بچهها هستند.»+ ۱۵ بعد او به بچههای کوچک برکت داد* و از آنجا رفت.
۱۶ در همان روزها، شخصی پیش عیسی آمد و گفت: «استاد، برای این که زندگی ابدی را به دست آورم، چه کار خوبی باید انجام بدهم؟»+ ۱۷ عیسی به او گفت: «چرا از من میپرسی چه چیزی خوب است؟ فقط خداست که خوب است.+ اگر میخواهی زندگی را به دست آوری، همیشه به احکام خدا عمل کن.»+ ۱۸ آن شخص از عیسی پرسید: «کدام احکام؟» عیسی جواب داد: «قتل نکن،+ زنا نکن،+ دزدی نکن،+ شهادت دروغ نده،+ ۱۹ به پدر و مادرت احترام بگذار + و همنوعت* را مثل خودت دوست داشته باش.»+ ۲۰ آن مرد جوان به عیسی گفت: «من به همهٔ این احکام عمل کردهام؛ غیر از اینها چه کار دیگری باید انجام بدهم؟» ۲۱ عیسی به او گفت: «اگر میخواهی کامل باشی، برو و هر چه داری بفروش و پولش را به فقیران بده تا در آسمان گنج داشته باشی.+ بعد بیا و از من پیروی کن.»+ ۲۲ وقتی مرد جوان این را شنید، غمگین شد و رفت، چون اموال زیادی داشت.+ ۲۳ بعد عیسی به شاگردانش گفت: «بدانید که برای یک شخص ثروتمند سخت است که به پادشاهی آسمانها راه پیدا کند.+ ۲۴ باز هم به شما میگویم، گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر از وارد شدن شخص ثروتمند به پادشاهی خداست!»+
۲۵ وقتی شاگردان این را شنیدند، خیلی تعجب کردند و گفتند: «پس چه کسی میتواند نجات پیدا کند؟»+ ۲۶ عیسی به آنها نگاه کرد و گفت: «این برای انسان غیرممکن است، ولی برای خدا همه چیز ممکن است!»+
۲۷ پِطرُس گفت: «ما همه چیز را رها کردهایم و دنبال تو آمدهایم. پس چه چیزی به ما میرسد؟»+ ۲۸ عیسی به آنها گفت: «بدانید که وقتی خدا همه چیز را از نو بسازد* و پسر انسان بر تخت پرجلالش بنشیند، شما که از من پیروی کردهاید بر ۱۲ تخت خواهید نشست و ۱۲ طایفهٔ اسرائیل را داوری خواهید کرد.+ ۲۹ هر کسی که به خاطر من،* خانهها و برادران و خواهران و پدر و مادر و فرزندان و زمینهایش را رها کند، ۱۰۰ برابر بیشتر پاداش خواهد گرفت و زندگی ابدی را به دست خواهد آورد.+
۳۰ «ولی خیلی از کسانی که اول هستند، آخر خواهند بود، و خیلیها که آخرند، اول.+
۲۰ «پادشاهی آسمانها مثل صاحب باغ انگوری است که یک روز صبح زود بیرون رفت تا برای باغ انگورش چند کارگر بگیرد.+ ۲ وقتی با کارگران توافق کرد که روزی یک دینار* به آنها مزد بدهد، آنها را به باغ انگورش فرستاد. ۳ او حدود ساعت ۹ صبح* دوباره بیرون رفت و کارگران دیگری را در بازار دید که بیکار ایستادهاند. ۴ پس به آنها گفت: ‹شما هم به باغ انگور من بروید و من دستمزدی منصفانه به شما میدهم.› ۵ آنها هم قبول کردند و رفتند. او نزدیک ظهر* و حدود ساعت سه بعدازظهر* دوباره به بازار رفت و کارگران دیگری استخدام کرد. ۶ در آخر، حدود ساعت پنج بعدازظهر* به بازار رفت و کارگران دیگری را دید که در آنجا ایستادهاند. او به آنها گفت: ‹چرا تمام روز بیکار اینجا ایستادهاید؟› ۷ آنها جواب دادند: ‹چون هیچ کس ما را استخدام نکرده است.› او به آنها گفت: ‹شما هم به باغ انگور من بروید و در آنجا کار کنید.›
۸ «وقتی غروب شد، صاحب باغ انگور به ناظر کارگران گفت: ‹کارگران را صدا کن و مزدشان را بده.+ اول مزد کارگرانی را بده که آخر آمدند و بعد مزد کارگرانی را که اول آمدند.› ۹ وقتی کارگرانی که حدود ساعت پنج بعدازظهر کارشان را شروع کرده بودند آمدند، هر کدام یک دینار* گرفتند. ۱۰ بعد نوبت به کارگرانی رسید که اول استخدام شده بودند. آنها فکر کردند که مزد بیشتری میگیرند، ولی آنها هم یک دینار* گرفتند. ۱۱ آنها بعد از این که مزدشان را گرفتند به صاحب باغ انگور اعتراض کردند ۱۲ و گفتند: ‹اینها که آخر آمدند فقط یک ساعت کار کردند، ولی تو به ما که تمام روز زیر آفتاب سوزان سخت کار کردیم همان قدر مزد میدهی که به آنها دادی!› ۱۳ او به یکی از آنها گفت: ‹دوست من، من در حق تو بیانصافی نکردم. مگر تو قبول نکردی که مزدت یک دینار* باشد؟+ ۱۴ پس مزدت را بگیر و برو. من دوست دارم به نفر آخر هم همان قدر مزد بدهم که به تو دادم. ۱۵ آیا حق ندارم هر کاری که دلم میخواهد با دارایی خودم بکنم؟ یا این که چشم حسود* تو نمیتواند سخاوت* مرا ببیند؟›+ ۱۶ به این ترتیب، کسانی که آخر هستند، اول خواهند بود، و کسانی که اول هستند، آخر.»+
۱۷ وقتی عیسی و ۱۲ شاگردش به طرف اورشلیم میرفتند، عیسی شاگردانش را در راه به کناری کشید و به آنها گفت:+ ۱۸ «ما الآن به اورشلیم میرویم و در آنجا پسر انسان به سران کاهنان و عالمان دین تسلیم خواهد شد. آنها او را به مرگ محکوم خواهند کرد + ۱۹ و به غیریهودیان تحویل خواهند داد تا مسخره شود، شلاق بخورد و روی تیر اعدام شود؛+ اما او در روز سوم زنده خواهد شد.»+
۲۰ بعد، مادر پسران زِبِدی + با پسرانش پیش عیسی آمد و جلوی او تعظیم کرد. او درخواستی از عیسی داشت.+ ۲۱ عیسی به او گفت: «چه درخواستی داری؟» آن زن جواب داد: «به من قول بده که در پادشاهیات، این دو پسر من یکی در طرف راست تو بنشیند و دیگری در طرف چپ تو.»+ ۲۲ عیسی به آن دو برادر رو کرد و گفت: «شما نمیدانید که چه درخواستی میکنید. آیا میتوانید از جامی که من بهزودی مینوشم، بنوشید؟»+ آنها جواب دادند: «بله، میتوانیم.» ۲۳ عیسی به آنها گفت: «شکی نیست که شما از جام من خواهید نوشید،+ ولی من این اختیار را ندارم که تعیین کنم چه کسی در طرف راست یا چپ من بنشیند. پدرم تصمیم میگیرد که چه کسانی اجازه دارند در طرف راست یا چپ من بنشینند.»+
۲۴ وقتی ده شاگرد دیگر این را شنیدند، از دست آن دو برادر ناراحت شدند.+ ۲۵ اما عیسی شاگردان را پیش خودش جمع کرد و گفت: «شما میدانید که حکمرانان ملتها بر مردم سَروری میکنند و بزرگانشان بر آنها تسلّط دارند.+ ۲۶ ولی بین شما نباید این طور باشد؛+ اگر کسی بخواهد در بین شما بزرگ باشد، باید خدمتگزارتان باشد،+ ۲۷ و اگر کسی بخواهد در بین شما اول باشد، باید غلامتان باشد.+ ۲۸ پسر انسان هم نیامد تا به او خدمت کنند، بلکه آمد تا به دیگران خدمت کند + و جانش را به عنوان بهای رهایی* برای نجات عدهٔ زیادی* فدا کند.»+
۲۹ وقتی عیسی و شاگردانش از شهر اَریحا بیرون میرفتند، جمعیت بزرگی دنبال عیسی راه افتاد. ۳۰ دو مرد نابینا که کنار راه نشسته بودند، شنیدند که عیسی از آنجا عبور میکند. پس فریاد زدند و گفتند: «ای سَرور، ای پسر داوود، به ما رحم کن!»+ ۳۱ اما مردمی که آنجا بودند آنها را سرزنش کردند و به آنها گفتند که ساکت شوند؛ با این حال، آن دو نفر بلندتر فریاد میزدند و میگفتند: «ای سَرور، ای پسر داوود، به ما رحم کن!» ۳۲ عیسی ایستاد و آن دو نفر را صدا کرد و گفت: «میخواهید برایتان چه کار کنم؟» ۳۳ آنها جواب دادند: «سَرور، چشمهایمان را شفا بده تا بتوانیم ببینیم.» ۳۴ عیسی دلش به حالشان سوخت و چشمهایشان را لمس کرد.+ همان لحظه، چشمهای آنها بینا شد و دنبال او رفتند.
۲۱ وقتی عیسی و شاگردانش به نزدیکی اورشلیم و به روستایی به اسم بِیتفاجی در دامنهٔ کوه زیتون رسیدند، عیسی به دو نفر از شاگردانش مأموریتی داد + ۲ و به آنها گفت: «به این روستایی که میبینید بروید. به محض این که وارد آنجا شدید، الاغی را میبینید که کنار کرهاش بسته شده است. آنها را باز کنید و پیش من بیاورید. ۳ اگر کسی مانعتان شد، بگویید: ‹سَرور لازمشان دارد.› او بلافاصله میگذارد که آنها را بیاورید.»
۴ در واقع این اتفاق افتاد تا پیشگویی یکی از پیامبران به تحقق برسد. او گفته بود: ۵ «به دختر صَهیون* بگویید: ‹پادشاه تو شخصی ملایم است + و سوار بر الاغ به سوی تو میآید.+ او بر کرهای سوار است که از الاغی بارکش زاییده شده.›»+
۶ پس آن دو شاگرد رفتند و دقیقاً کاری را که عیسی به آنها گفته بود، انجام دادند.+ ۷ آنها الاغ و کرهاش را آوردند. بعد شاگردان لباسهایشان را روی آنها انداختند و عیسی سوار کرهالاغ شد.+ ۸ اکثر مردمی که آنجا بودند لباسهایشان را جلوی او روی جاده پهن کردند.+ بعضیها هم شاخههای نخل را میبریدند و جلوی او در راه میگذاشتند. ۹ جمعیتی که جلوی او و پشت سرش حرکت میکردند، فریاد میزدند: «خدایا، پسر داوود را حفظ کن!*+ برکت با کسی است که به اسم یَهُوَه* میآید!+ ای خدایی که در بالاترین نقطهٔ آسمانهایی، او را حفظ کن!»*+
۱۰ وقتی عیسی وارد اورشلیم شد، در شهر هیاهویی به پا شد و مردم میگفتند: «این مرد کیست؟» ۱۱ آن جمعیت میگفتند: «این عیسای پیامبر است که از ناصرهٔ جلیل آمده!»+
۱۲ عیسی وارد معبد شد و همهٔ کسانی را که در معبد خرید و فروش میکردند از آنجا بیرون کرد. او میزهای صرّافان را واژگون کرد و بساط کبوترفروشان را به هم ریخت.+ ۱۳ او به آنها گفت: «نوشته شده که ‹خانهٔ من، خانهٔ عبادت* نامیده خواهد شد،›+ ولی شما آن را غار دزدان کردهاید.»+ ۱۴ وقتی عیسی هنوز در معبد بود، افراد نابینا و لنگ پیش او آمدند و او آنها را شفا داد.
۱۵ سران کاهنان و عالمان بهشدّت عصبانی شدند،+ چون معجزههای عیسی را دیدند، و شنیدند که بچهها در معبد فریاد میزنند: «خدایا، پسر داوود را حفظ کن!»*+ ۱۶ آنها به او گفتند: «آیا نمیشنوی که این بچهها چه میگویند؟» عیسی در جوابشان گفت: «بله، میشنوم! آیا هیچ وقت این را در نوشتههای مقدّس نخواندهاید که ‹تو باعث شدهای که ستایش از دهان کودکان و شیرخوارگان بیرون بیاید›؟»+ ۱۷ آن وقت عیسی اورشلیم را ترک کرد و به بِیتعَنیا رفت و شب را آنجا ماند.+
۱۸ روز بعد، وقتی او صبح زود به اورشلیم برمیگشت، گرسنه شد.+ ۱۹ کنار راه چشمش به یک درخت انجیر افتاد. او به طرف آن درخت رفت و دید که چیزی جز برگ ندارد.+ پس به آن گفت: «از این به بعد دیگر هیچ وقت میوه نمیدهی.»+ آن درخت انجیر بلافاصله خشک شد. ۲۰ وقتی شاگردان این را دیدند، با تعجب گفتند: «چطور شد که این درخت انجیر فوراً خشک شد؟»+ ۲۱ عیسی در جواب آنها گفت: «مطمئن باشید که اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید، نه تنها میتوانید کاری را که من با این درخت انجیر کردم بکنید، بلکه حتی اگر به این کوه بگویید، ‹از جایت کنده شو و در دریا بیفت،› این اتفاق خواهد افتاد.+ ۲۲ اگر از روی ایمان دعا کنید، هر چه درخواست کنید به دست میآورید.»+
۲۳ بعد، عیسی به معبد رفت و در حالی که به دیگران تعلیم میداد، سران کاهنان و ریشسفیدان قوم پیش او آمدند و گفتند: «به چه حقی این کارها را میکنی؟ چه کسی این اختیار را به تو داده؟»+ ۲۴ عیسی در جواب آنها گفت: «من هم یک سؤال از شما دارم. اگر به من جواب بدهید، من هم به شما میگویم که به چه حقی این کارها را میکنم! ۲۵ یحیی از طرف چه کسی اختیار داشت که تعمید بدهد؟ از طرف خدایی که در آسمان است یا از طرف انسان؟» آنها بین خودشان شروع به بحث کردند و گفتند: «اگر بگوییم از طرف خدایی که در آسمان است، او به ما میگوید، ‹پس چرا حرفهای یحیی را قبول نکردید؟›+ ۲۶ ولی اگر بگوییم که اختیار یحیی از طرف انسان بود، باید از عکسالعمل مردم ترسید، چون همه یحیی را یک پیامبر میدانند.» ۲۷ پس در جواب عیسی گفتند: «نمیدانیم!» عیسی هم گفت: «من هم به شما نمیگویم که به چه حقی این کارها را میکنم.
۲۸ «چه فکر میکنید؟ مردی دو پسر داشت. او پیش پسر بزرگترش رفت و گفت: ‹پسرم، امروز به باغ انگور برو و آنجا کار کن.› ۲۹ آن پسر گفت: ‹نمیروم،› ولی بعد پشیمان شد و رفت. ۳۰ بعد آن مرد پیش پسر کوچکترش رفت و به او هم همان چیز را گفت. پسرش گفت: ‹چَشم پدر،* میروم،› ولی نرفت. ۳۱ کدام یکی از پسرها به خواست پدرش عمل کرد؟» آنها گفتند: «پسر بزرگتر.» عیسی به آنها گفت: «بدانید که مأموران مالیات و فاحشهها جلوتر از شما وارد پادشاهی خدا میشوند، ۳۲ چون یحیی آمد و راه درستکاری را به شما نشان داد، با این حال به او ایمان نیاوردید. ولی مأموران مالیات و فاحشهها به او ایمان آوردند + و شما حتی وقتی این را دیدید، باز هم پشیمان نشدید و به او ایمان نیاوردید.
۳۳ «به یک مَثَل دیگر گوش بدهید: مردی که مالک زمینی بود، در زمینش درختان انگور کاشت.+ او دورتادور باغ انگورش حصار کشید و یک حوض شرابگیری* در آن کَند و برجی هم ساخت.+ بعد آن باغ را به چند باغبان اجاره داد و خودش به سفری دور رفت.+ ۳۴ وقتی فصل چیدن انگورها رسید، او غلامانش را پیش باغبانها فرستاد تا سهم خودش را از آنها بگیرد. ۳۵ اما باغبانها غلامان او را گرفتند؛ یکی را زدند، یکی را کشتند و یکی دیگر را سنگسار کردند.+ ۳۶ صاحب باغ غلامان دیگری پیش آنها فرستاد، ولی باغبانها همان بلا را بر سرشان آوردند.+ ۳۷ در آخر، پسرش را پیش آنها فرستاد و پیش خودش گفت: ‹آنها به پسرم احترام میگذارند.› ۳۸ باغبانان وقتی پسر صاحب باغ را دیدند به همدیگر گفتند: ‹این وارث باغ است.+ بیایید او را بکشیم تا ارثش مال ما شود!› ۳۹ پس او را گرفتند و از باغ انگور بیرون انداختند و کشتند.+ ۴۰ حالا به نظر شما، وقتی صاحب باغ انگور بیاید، با آن باغبانان چه کار میکند؟» ۴۱ سران کاهنان و ریشسفیدان به او گفتند: «وقتی او بیاید، آنها را به طور وحشتناکی* نابود میکند، چون شریرند. بعد، باغ انگور را به باغبانان دیگری اجاره میدهد؛ باغبانانی که در فصل چیدن انگورها، سهمش را به او بدهند.»
۴۲ عیسی به آنها گفت: «مگر نخواندهاید که نوشتههای مقدّس چه میگوید؟ در آنجا آمده: ‹سنگی که معماران رد کردند، مهمترین سنگ ساختمان* شده است.+ این سنگ از طرف یَهُوَه آمد و در چشم ما شگفتانگیز است.›+ ۴۳ برای همین به شما میگویم که پادشاهی خدا از شما گرفته خواهد شد و به قومی که ثمراتی شایستهٔ آن به بار بیاورند،* داده خواهد شد. ۴۴ هر کسی که روی این سنگ بیفتد، تکهتکه خواهد شد،+ و اگر این سنگ روی کسی بیفتد او را له خواهد کرد.»+
۴۵ وقتی سران کاهنان و فَریسیان مَثَلهای عیسی را شنیدند، فهمیدند که او در مورد آنها صحبت میکند.+ ۴۶ پس تصمیم گرفتند او را دستگیر کنند اما از مردم ترسیدند، چون آنها او را پیامبر میدانستند.+
۲۲ عیسی باز هم با استفاده از مَثَلها با آنها صحبت کرد و گفت: ۲ «پادشاهی آسمانها را میتوان به یک پادشاه تشبیه کرد که برای پسرش جشن عروسی گرفت.+ ۳ او خادمانش را فرستاد تا به دعوتشدگان بگویند که به جشن بیایند، اما آنها نخواستند بیایند.+ ۴ او دوباره خادمان دیگری را فرستاد و به آنها گفت: ‹به کسانی که دعوت شدهاند بگویید، «من غذا را آماده کردهام، گاوها و بهترین حیواناتم* را سر بریدهام و همه چیز آماده است. پس به جشن عروسی بیایید!»› ۵ اما آنها اعتنایی نکردند و هر کدام به راه خودشان رفتند؛ بعضیها به مزرعهشان رفتند و بعضیها هم مشغول کسب و کار خودشان شدند؛+ ۶ بقیه هم خادمان پادشاه را گرفتند و آنها را زدند* و کشتند.
۷ «پادشاه بهشدّت عصبانی شد و سربازانش را فرستاد و آنها قاتلان را کشتند و شهرشان را آتش زدند.+ ۸ بعد پادشاه به خادمانش گفت: ‹همه چیز برای جشن عروسی آماده است، اما کسانی که دعوت شده بودند لیاقت آن را نداشتند.+ ۹ پس به جادههایی که مردم از آنجا وارد شهر میشوند بروید و هر کسی را که پیدا کردید به جشن عروسی دعوت کنید.›+ ۱۰ آن خادمان طبق گفتهٔ پادشاه به آن جادهها رفتند و هر کسی را که پیدا کردند، چه خوب و چه بد، با خود آوردند و تالار عروسی پر از مهمان* شد.
۱۱ «وقتی پادشاه وارد شد تا مهمانان را ببیند، چشمش به مردی افتاد که لباسی شایستهٔ جشن عروسی نپوشیده بود. ۱۲ پس به او گفت: ‹دوست من، چطور با لباسی که شایستهٔ جشن عروسی نیست اینجا آمدی؟› آن مرد جوابی نداشت که بدهد. ۱۳ پس پادشاه به خادمانش گفت: ‹دست و پایش را ببندید و او را بیرون در تاریکی بیندازید. او در آنجا گریه و زاری خواهد کرد و دندانهایش را به هم خواهد سایید.›
۱۴ «به همین ترتیب، عدهٔ زیادی دعوت شدهاند، اما عدهٔ کمی انتخاب شدهاند.»
۱۵ آن وقت فَریسیان رفتند و با هم توطئه کردند که چطور عیسی را با حرفهای خودش به دام بیندازند.+ ۱۶ پس شاگردانشان را به همراه هواداران حزب هیرودیس پیش عیسی فرستادند + و گفتند: «استاد، ما میدانیم که تو همیشه حقیقت را میگویی و هر چه دربارهٔ خدا تعلیم میدهی راست و درست است؛ تو دنبال جلب رضایت انسان نیستی، چون به ظاهر انسان نگاه نمیکنی. ۱۷ پس به ما بگو که به نظر تو مالیات* دادن به قیصر جایز است یا نه؟ ۱۸ عیسی که میدانست آنها چه نقشهٔ شریرانهای در سر دارند، گفت: «ای ریاکاران، چرا میخواهید مرا امتحان کنید؟ ۱۹ سکهای را که با آن مالیات میدهید به من نشان بدهید.» آنها یک سکهٔ یک دیناری* برایش آوردند. ۲۰ عیسی از آنها پرسید: «تصویر و اسم* چه کسی روی این سکه است؟» ۲۱ آنها گفتند: «قیصر.» بعد به آنها گفت: «پس چیزی را که مال قیصر است به قیصر بدهید و چیزی را که مال خداست به خدا.»+ ۲۲ آنها از این گفتهٔ عیسی مات و مبهوت شدند. پس او را ترک کردند و از آنجا رفتند.
۲۳ در همان روز، صَدّوقیان که به رستاخیز مردگان اعتقاد نداشتند، پیش عیسی آمدند + و از او پرسیدند:+ ۲۴ «استاد، موسی گفت: ‹اگر مردی بمیرد و بچهای نداشته باشد، برادرش باید با زن او ازدواج کند تا با بچههایی که به دنیا میآیند نسلی برای برادرش باقی بگذارد.›+ ۲۵ در میان ما هفت برادر بودند. اولی ازدواج کرد و قبل از این که بچهای داشته باشد مرد. پس برادرش با زن او ازدواج کرد. ۲۶ همین ماجرا برای برادر دوم و سوم تا هفتمین برادر هم اتفاق افتاد. ۲۷ در آخر، آن زن هم مرد. ۲۸ پس وقتی آن هفت برادر رستاخیز پیدا کنند، آن زن، همسر کدام یکی از آنها خواهد بود؟ چون همهٔ آنها با او ازدواج کرده بودند.»
۲۹ عیسی در جواب آنها گفت: «شما در اشتباهید، چون نه از نوشتههای مقدّس چیزی میدانید، نه از قدرت خدا؛+ ۳۰ در زمان رستاخیز، نه مردان ازدواج میکنند نه زنان، بلکه آنها مثل فرشتههای آسمان خواهند بود.+ ۳۱ اما دربارهٔ رستاخیز مردگان، مگر نخواندهاید که خدا در نوشتههای مقدّس به شما چه گفته است؟ او گفت: ۳۲ ‹من خدای ابراهیم، خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم.›+ پس او خدای مردگان نیست، بلکه خدای زندگان است.»+ ۳۳ مردم با شنیدن این حرفهای عیسی، از شیوهٔ تعلیم او مات و مبهوت شدند.+
۳۴ وقتی فَریسیان شنیدند که عیسی چطور با جوابش دهان صَدّوقیان را بست، همراه آنها پیش عیسی آمدند. ۳۵ یکی از آنها که معلّم شریعت بود، برای این که عیسی را امتحان کند از او پرسید: ۳۶ «استاد، مهمترین* حکم در شریعت موسی کدام است؟»+ ۳۷ عیسی به او گفت: «‹یَهُوَه* خدایت را با تمام دل، تمام جان و تمام ذهن خود دوست داشته باش.›+ ۳۸ این مهمترین و اولین حکم است. ۳۹ دومین حکم که مثل حکم اول است، این است: ‹همنوعت* را مثل خودت دوست داشته باش.›+ ۴۰ تمام شریعت موسی و نوشتههای پیامبران بر پایهٔ این دو حکم استوار است.»+
۴۱ عیسی از فَریسیانی که آنجا جمع شده بودند پرسید:+ ۴۲ «دربارهٔ مسیح چه فکر میکنید؟ او پسر کیست؟» آنها گفتند: «پسر داوود.»+ ۴۳ او از آنها پرسید: «اگر این طور است، پس چرا داوود با الهام خدا،+ او را سَرور خطاب میکند و میگوید: ۴۴ ‹یَهُوَه به سَرور من گفت: «تا وقتی که دشمنانت را زیر پایت بگذارم، در سمت راست من بنشین.»›+ ۴۵ پس اگر داوود، مسیح را سَرور خطاب میکند، چطور مسیح میتواند پسر داوود باشد؟»+ ۴۶ هیچ کس نتوانست در جواب عیسی حتی یک کلمه بگوید و از آن روز به بعد کسی جرأت نکرد از او سؤالی بپرسد.
۲۳ بعد، عیسی به مردم و شاگردانش گفت: ۲ «عالمان دین و فَریسیان ادعا میکنند که جای موسی نشستهاند.* ۳ برای همین، هر چه به شما میگویند انجام دهید، ولی مثل آنها رفتار نکنید، چون خودشان به هر چه میگویند عمل نمیکنند.+ ۴ احکامشان مثل بارهای سنگینی هستند که روی دوش مردم میگذارند،+ اما خودشان حاضر نیستند برای حمل آن بارها حتی انگشتشان را تکان دهند.+ ۵ هر کاری که میکنند برای تظاهر و خودنمایی است.+ آیهدانهایی* را که برای دور کردن بلا به خودشان میبندند،+ بزرگتر میکنند و ریشههای بلندتر به لبهٔ لباسشان میدوزند.+ ۶ آنها دوست دارند در مهمانیها در بهترین جا و در کنیسهها در ردیف جلو* بنشینند.+ ۷ دوست دارند که مردم در کوچه و بازار به آنها سلام کنند و به آنها استاد* بگویند. ۸ اما شما نگذارید کسی به شما استاد بگوید، چون فقط یک استاد دارید + و همهٔ شما برادرید. ۹ به علاوه، به هیچ کس روی زمین پدر* نگویید، چون فقط یک پدر دارید،+ یعنی خدایی که در آسمان است. ۱۰ همین طور نگذارید کسی به شما رهبر بگوید، چون فقط یک رهبر دارید، یعنی مسیح. ۱۱ در واقع کسی که در میان شما از همه بزرگتر است،* باید خدمتگزار شما باشد.+ ۱۲ کسی که خودش را بزرگ جلوه دهد، حقیر خواهد شد + و کسی که خودش را فروتن کند، سربلند خواهد شد.+
۱۳ «وای به حال شما عالمان دین و فَریسیان که ریاکارید! چون درِ پادشاهی آسمانها را به روی مردم میبندید؛ نه خودتان وارد آن میشوید و نه میگذارید کسانی که میخواهند به آن راه پیدا کنند، وارد شوند!+ ۱۴ ——*
۱۵ «وای به حال شما عالمان دین و فَریسیان که ریاکارید!+ چون از دریا و خشکی رد میشوید تا کسی را پیدا و قانع کنید که دین یهود را بپذیرد، ولی وقتی موفق میشوید، او را دو برابر بیشتر از خودتان سزاوار این میکنید که در درّهٔ هِنّوم* انداخته شود!
۱۶ «وای به حال شما راهنمایان کور!+ چون میگویید، ‹اگر کسی به معبد قسم بخورد مهم نیست، ولی اگر کسی به طلاهای معبد قسم بخورد، حتماً باید به قسمش وفا کند.›+ ۱۷ ای نادانان، ای کوران! کدام مهمتر است، طلا یا معبدی که آن طلا را مقدّس کرده است؟ ۱۸ به علاوه میگویید: ‹اگر کسی به مذبح قسم بخورد مهم نیست، ولی اگر کسی به هدیهای که روی آن است قسم بخورد، حتماً باید به قسمش وفا کند.› ۱۹ ای کوران! کدام مهمتر است، هدیهای که روی مذبح است یا خودِ مذبح که آن هدیه را مقدّس میکند؟ ۲۰ پس کسی که به مذبح قسم بخورد، در واقع به خودِ مذبح و هر چه که روی آن است قسم خورده است؛ ۲۱ کسی که به معبد قسم بخورد، در واقع به خودِ معبد و به خدا که در آن ساکن است قسم خورده است؛+ ۲۲ کسی که به آسمان قسم بخورد، در واقع به تخت پادشاهی خدا و به خودِ خدا که روی آن تخت نشسته قسم خورده است.
۲۳ «وای به حال شما عالمان دین و فَریسیان که ریاکارید! چون یکدهمِ نعنا و شِوید و زیره را میدهید،+ ولی موضوعات مهمتری را که در شریعت آمده، یعنی عدالت،+ رحمت + و وفاداری را نادیده میگیرید! درست است که باید یکدهمِ محصولتان را میدادید، ولی نباید این موضوعات مهمتر را نادیده میگرفتید.+ ۲۴ ای راهنمایان کور،+ شما با صافی جلوی رد شدن پشه را میگیرید،+ اما شتر را میبلعید!+
۲۵ «وای به حال شما عالمان دین و فَریسیان که ریاکارید! چون مثل پیاله یا ظرفی هستید که بیرون آن تمیز، ولی درونش کثیف است.+ باطن شما هم پر از طمع + و خودخواهی است.+ ۲۶ ای فَریسی کور، اول داخل پیاله و ظرف را تمیز کن تا بیرون آن هم پاک و تمیز شود.
۲۷ «وای به حال شما عالمان دین و فَریسیان که ریاکارید!+ چون مثل قبرهایی هستید که سفیدکاری شدهاند + و ظاهرشان زیباست، ولی داخلشان پر از استخوانهای مردگان و هر نوع ناپاکی است. ۲۸ به همین ترتیب، شما خودتان را در نظر مردم درستکار نشان میدهید، ولی باطنتان پر از دورویی و شرارت* است.+
۲۹ «وای به حال شما عالمان دین و فَریسیان که ریاکارید!+ چون شما برای پیامبران مقبره میسازید و آرامگاه درستکاران را تزئین میکنید،+ ۳۰ و میگویید، ‹اگر ما در زمان اجدادمان زندگی میکردیم، هیچ وقت با آنها در ریختن خون پیامبران شریک نمیشدیم.› ۳۱ بنابراین، خودتان تأیید میکنید* که از نسل قاتلان پیامبران هستید!+ ۳۲ پس کاری را که اجدادتان شروع کردند، به پایان برسانید!*
۳۳ «ای مارها، ای افعیزادهها،+ چطور میتوانید از این مجازات که به درّهٔ هِنّوم* انداخته شوید فرار کنید؟+ ۳۴ پس حالا من پیامبران،+ مردان خردمند و معلّمانی پیش شما میفرستم.+ شما بعضی از آنها را میکشید،+ بعضیها را بر تیر اعدام میکنید و عدهای دیگر را در کنیسههایتان شلاق میزنید + و برای آزار رساندن به آنها، شهر به شهر تعقیبشان میکنید.+ ۳۵ بنابراین، خون همهٔ درستکارانی که تا حالا روی زمین ریخته شده، به گردن شما خواهد بود؛ از هابیلِ درستکار گرفته + تا زَکَریا پسر بَرَخیا که او را جلوی معبد و نزدیک مذبح کشتید.+ ۳۶ بدانید که همهٔ اینها به گردن این نسل خواهد بود.
۳۷ «ای اورشلیم! ای اورشلیم! ای قاتل پیامبران! تو کسانی را که پیش ساکنانت فرستاده شدند سنگسار کردی.+ چند بار خواستم مثل مرغی که جوجههایش را زیر بال و پرش جمع میکند، فرزندانت* را جمع کنم! اما شما نخواستید!+ ۳۸ خدا این معبد را ترک کرده و به خودتان واگذار کرده است.*+ ۳۹ این را هم به شما میگویم که دیگر مرا نخواهید دید تا روزی بیاید که بگویید، ‹برکت با کسی است که به اسم یَهُوَه* میآید!›»+
۲۴ وقتی عیسی از معبد بیرون میرفت، شاگردانش پیش او آمدند تا نظرش را به ساختمانهای معبد جلب کنند. ۲ عیسی به آنها گفت: «همهٔ این ساختمانها را میبینید؟ بدانید که اینها طوری خراب خواهند شد* که حتی یک سنگ هم روی سنگی دیگر باقی نخواهد ماند!»+
۳ وقتی عیسی روی کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش در خلوت پیش او رفتند و از او پرسیدند: «به ما بگو این اتفاقها کی میافتد؟ نشانهٔ زمان حضور* تو + و دوران پایانی عصر حاضر* چیست؟»+
۴ عیسی در جواب آنها گفت: «مواظب باشید کسی شما را گمراه نکند،+ ۵ چون عدهٔ زیادی به اسم من خواهند آمد و خواهند گفت: ‹من مسیح هستم› و خیلیها را گمراه خواهند کرد.+ ۶ زمانی میآید که شما سروصدای جنگها و اخبار جنگها را میشنوید. اما آشفته و پریشان نشوید، چون این اتفاقها باید بیفتد، ولی پایان هنوز نرسیده است.+
۷ «قومی با قومی دیگر و حکومتی با حکومتی دیگر وارد جنگ خواهد شد.+ در جاهای مختلف، قحطیها + و زلزلهها یکی بعد از دیگری اتفاق خواهد افتاد.+ ۸ همهٔ اینها مثل شروع دردهای زایمان، شروع زمانی پر از درد و رنج خواهد بود.
۹ «در آن زمان، مردم به شما آزار خواهند رساند + و شما را خواهند کشت + و تمام ملتها به خاطر این که پیرو من هستید،* از شما متنفر خواهند بود.+ ۱۰ به علاوه، در آن روزها خیلیها لغزش خواهند خورد و به همدیگر خیانت خواهند کرد و از هم متنفر خواهند شد. ۱۱ پیامبران دروغینِ زیادی خواهند آمد و خیلیها را گمراه خواهند کرد.+ ۱۲ شرارت و قانونشکنی* به قدری زیاد خواهد شد که محبت اکثر مردم سرد خواهد شد. ۱۳ اما کسی که تا آخر پایدار بماند، نجات پیدا خواهد کرد.+ ۱۴ همچنین این خبر خوش پادشاهی خدا در سراسر زمین* موعظه خواهد شد تا برای همهٔ ملتها شهادتی شود.+ آن وقت، پایان خواهد رسید.
۱۵ «پس وقتی میبینید آن ویرانگرِ نفرتانگیز که دانیال نبی دربارهاش صحبت کرد، در جای مقدّس ایستاده است + (خواننده برای درک این موضوع به قدرت تشخیص نیاز دارد)، ۱۶ کسانی که در یهودیه هستند، باید به کوهستان فرار کنند.+ ۱۷ اگر کسی روی پشتبام خانهاش باشد، نباید حتی برای برداشتن چیزی پایین برود و وارد خانهاش شود. ۱۸ همین طور اگر کسی در مزرعه مشغول کار باشد، نباید برای برداشتن لباسش به خانه برگردد. ۱۹ وای به حال زنانی که در آن زمان حامله هستند یا به نوزادشان شیر میدهند! ۲۰ دائم دعا کنید که وقت فرار شما در زمستان یا روز شَبّات* نباشد، ۲۱ چون در آن زمان چنان مصیبت عظیمی روی خواهد داد + که از شروع دنیا تا حالا اتفاق نیفتاده و بعد از آن هم اتفاق نخواهد افتاد.+ ۲۲ در واقع، اگر خدا آن روزها را کوتاه نکند هیچ کس نجات پیدا نخواهد کرد، ولی او به خاطر برگزیدگانش آن روزها را کوتاه خواهد کرد.+
۲۳ «در آن زمان، اگر کسی به شما بگوید، ‹ببین، مسیح اینجاست›+ یا ‹مسیح آنجاست› باور نکنید؛+ ۲۴ چون کسانی خواهند آمد که به دروغ ادعا میکنند مسیح یا پیامبرند + و با معجزهها* و کارهای شگفتانگیزی که انجام میدهند، تلاش میکنند حتی برگزیدگان خدا را گمراه کنند.+ ۲۵ یادتان باشد که من از قبل به شما هشدار دادم. ۲۶ پس اگر مردم به شما بگویند، ‹مسیح در بیابان است،› به آنجا نروید. یا اگر بگویند، ‹مسیح داخل خانه* است› باور نکنید،+ ۲۷ چون زمان حضور* پسر انسان درست مثل صاعقهای خواهد بود که در شرق میزند و تا غرب را روشن میکند.+ ۲۸ هر جا که لاشهای باشد، عقابها آنجا جمع میشوند!+
۲۹ «بلافاصله بعد از مصیبت آن روزها، خورشید تاریک میشود، ماه دیگر نور نمیدهد،+ ستارهها از آسمان فرو میریزند و نیروهای آسمانها به لرزه میافتند.+ ۳۰ بعد نشانهٔ آمدن پسر انسان در آسمان ظاهر میشود و همهٔ مردم* زمین از شدّت غم و غصه به سینهٔ خود میزنند + و پسر انسان را میبینند + که با قدرت و شکوه زیاد بر ابرهای آسمان میآید.+ ۳۱ او فرشتههایش را با صدای بلند شیپور خواهد فرستاد تا برگزیدگان را از چهار گوشهٔ زمین* و از یک طرف آسمانها تا طرف دیگر آنها جمع کنند.+
۳۲ «حالا از درخت انجیر این درس را بگیرید: به محض این که شاخههای درخت انجیر جوانه میزند و برگ میدهد، میفهمید که تابستان نزدیک است.+ ۳۳ به همین ترتیب، وقتی میبینید که همهٔ این اتفاقها میافتد، بدانید که پسر انسان نزدیک و پشت در است.+ ۳۴ مطمئن باشید تا زمانی که همهٔ این اتفاقها نیفتد، این نسل از بین نخواهد رفت. ۳۵ آسمان و زمین از بین خواهند رفت، ولی گفتههای من به هیچ وجه از بین نخواهد رفت.+
۳۶ «هیچ کس نمیداند که آن روز و ساعت کی میرسد،+ جز پدر؛ حتی فرشتههای آسمان و پسر خدا هم از آن بیخبرند.+ ۳۷ دوران حضور* پسر انسان + درست مثل دوران نوح خواهد بود.+ ۳۸ در روزهای قبل از طوفان، یعنی تا روزی که نوح وارد کشتی شد،+ مردم میخوردند و مینوشیدند و زن میگرفتند و شوهر میکردند. ۳۹ ولی به اتفاقات آن روزها هیچ توجهی نکردند تا این که طوفان آمد و همهٔ آنها را با خود برد.+ دوران حضور پسر انسان هم همین طور خواهد بود. ۴۰ در آن زمان، از دو مرد که در مزرعه هستند، یکی بُرده میشود و دیگری همان جا به حال خود رها خواهد شد. ۴۱ از دو زن که با هم گندم آسیاب میکنند، یکی بُرده میشود و دیگری همان جا به حال خود رها خواهد شد.+ ۴۲ پس هوشیار بمانید، چون نمیدانید که سَرورتان چه روزی میآید.+
۴۳ «اما این را بدانید که اگر صاحبخانه میدانست دزد در چه ساعتی از شب* میآید،+ بیدار میماند و نمیگذاشت او وارد خانهاش شود.+ ۴۴ به همین دلیل، شما هم برای آمدن پسر انسان آماده باشید،+ چون او در ساعتی که انتظارش را ندارید خواهد آمد.
۴۵ «واقعاً آن غلام امین و دانا* کیست که اربابش مسئولیت نگهداری از خادمان خانهاش را به او سپرد تا خوراکشان را بهموقع بدهد؟+ ۴۶ خوش به حال آن غلام که وقتی اربابش بیاید، او را مشغول انجام این وظیفه ببیند!+ ۴۷ مطمئناً اربابش مسئولیت نگهداری از تمام داراییاش را به او خواهد سپرد.
۴۸ «اما اگر آن غلام، شریر باشد و در دلش بگوید، ‹اربابم دیر کرده›+ ۴۹ و همکارانش را بزند و با کسانی که همیشه از شراب مست میشوند بخورد و بنوشد، ۵۰ آن وقت در روز و ساعتی که انتظارش را ندارد اربابش خواهد آمد.+ ۵۱ بعد او را بهسختی مجازات خواهد کرد و به جایی که ریاکاران هستند خواهد انداخت. او در آنجا گریه و زاری خواهد کرد و دندانهایش را به هم خواهد سایید.+
۲۵ «به علاوه، پادشاهی آسمانها را میتوان به ده باکره تشبیه کرد که چراغهایشان را برداشتند + و به استقبال داماد رفتند.+ ۲ پنج نفر از این باکرهها نادان بودند و پنج نفر دیگر دانا.*+ ۳ باکرههای نادان وقتی چراغهایشان را برداشتند، روغن اضافی با خودشان نبردند. ۴ ولی باکرههای دانا همراه چراغهایشان، ظرفهایی پر از روغن اضافی با خودشان بردند. ۵ وقتی آمدن داماد طول کشید، باکرهها همه خوابآلود شدند و خوابشان برد. ۶ ولی نیمههای شب، به خاطر صدای بلندی که شنیدند از خواب پریدند! آنها شنیدند که کسی فریاد میزند: ‹داماد اینجاست! به استقبالش بیایید!› ۷ باکرهها فوراً بلند شدند و چراغهایشان را آماده کردند.+ ۸ باکرههای نادان به باکرههای دانا گفتند: ‹مقداری از روغنتان را به ما بدهید، چون چیزی نمانده که چراغهای ما خاموش شود.› ۹ ولی باکرههای دانا جواب دادند: ‹اگر از روغنی که داریم به شما بدهیم، شاید روغن به اندازهٔ کافی برای ما و شما باقی نماند. بهتر است پیش روغنفروشان بروید و برای خودتان روغن بخرید.› ۱۰ ولی وقتی آنها برای خریدن روغن رفتند، داماد از راه رسید و باکرههایی که آماده بودند، با او به جشن عروسی وارد شدند + و در بسته شد. ۱۱ کمی بعد، آن پنج باکرهٔ دیگر هم آمدند و از پشت در گفتند: ‹آقا، آقا، در را به روی ما باز کن!›+ ۱۲ اما او به آنها گفت: ‹من اصلاً شما را نمیشناسم!›
۱۳ «پس بیدار بمانید و آماده باشید،+ چون از آن روز و ساعت بیخبرید.+
۱۴ «همین طور پادشاهی خدا را میتوان با این حکایت توضیح داد: مردی بود که میخواست به سفری دور برود. پس غلامانش را احضار کرد و داراییاش را به آنها سپرد.+ ۱۵ به هر کدام از آنها به اندازهٔ تواناییشان داد؛ به اولی پنج قِنطار،* به دومی دو قِنطار و به سومی یک قِنطار داد. بعد به سفر رفت. ۱۶ اولی که پنج قِنطار گرفته بود، فوراً با آن مشغول تجارت شد و پنج قِنطار دیگر سود کرد. ۱۷ دومی هم که دو قِنطار گرفته بود، همین کار را کرد و دو قِنطار دیگر سود کرد. ۱۸ ولی غلامی که یک قِنطار گرفته بود، رفت و زمین را کند و پول اربابش را مخفی کرد.
۱۹ «بعد از مدتی طولانی، ارباب از سفر برگشت و غلامانش را احضار کرد تا ببیند با پولش چه کار کردهاند.+ ۲۰ شخصی که پنج قِنطار گرفته بود جلو آمد و پنج قِنطار دیگر با خودش آورد و گفت: ‹آقا، تو پنج قِنطار به من سپردی؛ این هم پنج قِنطار دیگر که سود کردهام.›+ ۲۱ ارباب به او گفت: ‹آفرین! تو غلام خوب و امینی هستی. تو در چیزهای کم امین بودی، پس حالا چیزهای زیاد به تو میسپارم.+ بیا و در شادی من شریک شو!›+ ۲۲ بعد مردی که دو قِنطار گرفته بود جلو آمد و گفت: ‹آقا، تو دو قِنطار به من سپردی؛ ببین، این هم دو قِنطار دیگر که سود کردهام.›+ ۲۳ ارباب به او گفت: ‹آفرین! تو غلام خوب و امینی هستی. چون در چیزهای کم امین بودی، حالا چیزهای زیاد به تو میسپارم. بیا و در شادی من شریک شو!›
۲۴ «سرانجام، غلامی که یک قِنطار گرفته بود جلو آمد و گفت: ‹آقا، من میدانستم که تو مرد سختگیری هستی و در جایی که چیزی در آن نکاشتی درو میکنی و در جایی که خرمن باد ندادی، محصول جمع میکنی.+ ۲۵ پس ترسیدم و رفتم و قِنطار تو را زیر خاک پنهان کردم. بفرما، این هم پول تو!› ۲۶ ارباب به او گفت: ‹ای غلام شریر و تنبل! اگر میدانستی که من در جایی که چیزی در آن نکاشتم درو میکنم و در جایی که خرمن باد ندادم محصول جمع میکنم، ۲۷ پس چرا پولم را لااقل پیش صرّافان نگذاشتی تا وقتی من از سفر برگردم آن را با سودش پس بگیرم؟›
۲۸ «بعد ارباب به غلامانش گفت: ‹آن قِنطار را از او بگیرید و به غلامی بدهید که ده قِنطار دارد،+ ۲۹ چون به کسی که دارد، بیشتر داده میشود تا به فراوانی داشته باشد. ولی کسی که چیزی ندارد، حتی همان مقدار کمی هم که دارد از او گرفته میشود.+ ۳۰ حالا این غلامی را که به درد هیچ کاری نمیخورد، بگیرید و بیرون به تاریکی بیندازید تا آنجا گریه کند و دندانهایش را به هم بساید.›
۳۱ «وقتی پسر انسان + با شکوه و جلال و همراه با همهٔ فرشتههایش بیاید،+ بر تخت باشکوهش خواهد نشست. ۳۲ بعد همهٔ ملتهای روی زمین در مقابل او جمع خواهند شد و او آنها را از هم جدا خواهد کرد، همان طور که یک چوپان، گوسفندها را از بزها جدا میکند. ۳۳ او گوسفندها را در طرف راست + و بزها را در طرف چپش + قرار خواهد داد.
۳۴ «بعد پادشاه به کسانی که در طرف راست او هستند خواهد گفت: ‹بیایید ای شما که از پدرم برکت گرفتهاید! بیایید وارث سلطنتی شوید که از شروع نسل بشر* برای شما آماده شده بود؛ ۳۵ چون وقتی گرسنه بودم، به من غذا دادید. وقتی تشنه بودم، به من آب دادید و وقتی غریب بودم، از من پذیرایی کردید.+ ۳۶ وقتی برهنه بودم،* لباس به تنم کردید.+ وقتی بیمار بودم، از من پرستاری کردید و وقتی زندانی بودم، به ملاقاتم آمدید.›+ ۳۷ درستکاران به او خواهند گفت: ‹سَرور، کِی تو را گرسنه دیدیم تا به تو غذا بدهیم؟ کِی تشنه بودی تا به تو آب بدهیم؟+ ۳۸ کِی غریب بودی تا از تو پذیرایی کنیم؟ کِی تو را برهنه دیدیم تا به تو لباس بپوشانیم؟ ۳۹ کِی بیمار یا زندانی بودی تا به ملاقات تو بیاییم؟› ۴۰ آن وقت پادشاه به آنها خواهد گفت: ‹بدانید که وقتی به یکی از برادران کوچک من* کمک کردید، در واقع به من کمک کردید.›+
۴۱ «بعد پادشاه به کسانی که در طرف چپ او هستند خواهد گفت: ‹ای لعنتشدهها، از من دور شوید + و به آتش ابدی* بروید + که برای ابلیس و فرشتههایش آماده شده است؛+ ۴۲ چون وقتی گرسنه بودم، به من غذا ندادید. وقتی تشنه بودم، به من آب ندادید. ۴۳ وقتی غریب بودم، از من پذیرایی نکردید. وقتی برهنه بودم، لباس تنم نکردید. وقتی بیمار و زندانی بودم، به ملاقاتم نیامدید.› ۴۴ آنها جواب خواهند داد: ‹کِی گرسنه و تشنه یا غریب و برهنه یا بیمار و زندانی بودی تا خدمتی به تو بکنیم؟› ۴۵ بعد پادشاه به آنها خواهد گفت: ‹بدانید که وقتی به کوچکترین برادران من کمک نکردید، در واقع به من کمک نکردید.›+ ۴۶ این اشخاص به مرگ ابدی محکوم خواهند شد + و درستکاران به زندگی ابدی خواهند رسید.»+
۲۶ وقتی عیسی همهٔ این سخنان را به پایان رساند، به شاگردانش گفت: ۲ «همان طور که میدانید، دو روز دیگر عید پِسَح* شروع میشود + و پسر انسان به دست دشمن تحویل داده میشود تا بر تیر اعدام شود.»+
۳ در این بین، سران کاهنان و ریشسفیدان قوم در حیاط خانهٔ قیافا، کاهن اعظم دور هم جمع شدند،+ ۴ و با هم مشورت کردند + که با چه حیلهای عیسی را دستگیر کنند و بکشند. ۵ ولی گفتند: «این کار را در روزهای عید انجام ندهیم تا مردم شورش نکنند.»
۶ عیسی در بِیتعَنیا به خانهٔ شَمعونِ جذامی رفت.+ ۷ در آنجا زنی با یک ظرف* پر از روغن معطر و گران پیش عیسی آمد و در حالی که عیسی سر سفره نشسته بود، آن را روی سر او ریخت. ۸ شاگردانش وقتی این را دیدند، ناراحت شدند و گفتند: «حیف از این روغن معطر که به هدر رفت! ۹ میشد این عطر را به قیمت بالایی فروخت و پولش را به فقیران داد.» ۱۰ عیسی که میدانست آنها به همدیگر چه میگویند، گفت: «چرا این زن را اذیت میکنید؟ او کار خوبی در حق من کرد. ۱۱ آدمهای فقیر همیشه بین شما هستند،+ ولی من همیشه با شما نخواهم بود.+ ۱۲ در واقع، این زن با ریختن روغن معطر روی من، بدنم را برای دفن آماده کرد.+ ۱۳ مطمئن باشید در هر کجای دنیا که این خبر خوش موعظه شود، کار این زن هم به یاد او گفته خواهد شد.»+
۱۴ بعد یکی از ۱۲ رسول که اسمش یهودای اِسخَریوطی بود،+ پیش سران کاهنان رفت + ۱۵ و گفت: «چقدر به من میدهید که عیسی را به شما تسلیم کنم؟»+ آنها توافق کردند که ۳۰ سکهٔ نقره به او بدهند.+ ۱۶ از آن موقع به بعد، یهودا دنبال فرصت مناسبی بود که عیسی را به آنها تسلیم کند.
۱۷ در اولین روز عید نان فطیر،+ شاگردان عیسی پیش او آمدند و پرسیدند: «کجا میخواهی شام عید پِسَح را برایت آماده کنیم؟»+ ۱۸ عیسی جواب داد: «به شهر، پیش فلان شخص بروید و به او بگویید که استاد میگوید، ‹وقت من* نزدیک است و من و شاگردانم میخواهیم عید پِسَح را در خانهٔ تو برگزار کنیم.›» ۱۹ شاگردان طبق گفتهٔ عیسی عمل کردند و شام عید پِسَح را در آنجا تدارک دیدند.
۲۰ بعد از غروب،+ عیسی با ۱۲ شاگردش سر سفره نشسته بود.+ ۲۱ موقع شام، عیسی گفت: «بدانید که یکی از شما به من خیانت خواهد کرد.»+ ۲۲ همه از این حرف عیسی خیلی ناراحت شدند و هر کدامشان از او پرسیدند: «سَرورم، من که آن شخص نیستم، هستم؟» ۲۳ عیسی در جواب گفت: «کسی که دستش را با من در کاسه فرو ببرد، همان کسی است که به من خیانت میکند.+ ۲۴ البته پسر انسان همان طور که دربارهاش نوشته شده، از پیش شما خواهد رفت. اما وای به حال کسی که به او خیانت میکند!+ بهتر بود که این شخص اصلاً به دنیا نمیآمد!»+ ۲۵ یهودا که بعداً به او خیانت کرد از او پرسید: «استاد،* من که آن شخص نیستم، هستم؟» عیسی به او گفت: «تو خودت جواب را میدانی!»*
۲۶ وقتی هنوز مشغول خوردن شام بودند، عیسی نانی برداشت و از خدا برکت خواست. بعد آن نان را تکهتکه کرد*+ و به شاگردانش داد و گفت: «بگیرید و بخورید. این مظهر بدن من است.»+ ۲۷ بعد از آن، عیسی جامی برداشت و در دعا خدا را شکر کرد. بعد جام را به شاگردانش داد و گفت: «همهٔ شما از این جام بنوشید،+ ۲۸ چون این شراب مظهر ‹خون من است + که به عهد خدا اعتبار میدهد›*+ و برای بخشش گناهان عدهٔ زیادی + ریخته خواهد شد.+ ۲۹ ولی به شما میگویم که من دیگر به این محصول انگور لب نمیزنم تا روزی که تازهٔ آن را با شما در پادشاهی پدرم بنوشم.»+ ۳۰ در آخر، بعد از خواندن سرودهای ستایش،* به کوه زیتون رفتند.+
۳۱ بعد عیسی به آنها گفت: «امشب همهٔ شما مرا ترک میکنید،* چون نوشته شده، ‹من شبان را خواهم زد و گوسفندانِ گله پراکنده خواهند شد.›+ ۳۲ ولی بعد از این که زنده شدم، قبل از شما به جلیل میروم.»+ ۳۳ پِطرُس به او گفت: «حتی اگر همه تو را ترک کنند، من هیچ وقت تو را ترک نمیکنم!»+ ۳۴ عیسی به پِطرُس گفت: «مطمئن باش که همین امشب قبل از این که خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار میکنی.»+ ۳۵ پِطرُس به او گفت: «حتی اگر لازم باشد، با تو میمیرم، ولی هیچ وقت تو را انکار نمیکنم.»+ بقیهٔ شاگردان هم همین را گفتند.
۳۶ بعد عیسی با شاگردانش به باغی به نام جِتسیمانی رفت + و به آنها گفت: «اینجا بنشینید و منتظر بمانید تا من کمی دورتر بروم و دعا کنم.»+ ۳۷ او پِطرُس و دو پسر زِبِدی را هم با خودش برد. در حالی که زیر فشار روحی شدیدی بود،+ ۳۸ به آنها گفت: «از شدّت غم و اندوه چیزی نمانده که بمیرم. اینجا باشید و با من بیدار بمانید.»+ ۳۹ بعد کمی جلوتر رفت و به خاک افتاد و این طور دعا کرد:+ «پدر، اگر ممکن است، نگذار که از این جام بنوشم.+ البته خواست تو انجام شود، نه خواست من.»+
۴۰ بعد عیسی پیش سه شاگردش برگشت و دید که آنها خوابیدهاند. پس به پِطرُس گفت: «آیا شما نتوانستید حتی یک ساعت هم با من بیدار و هوشیار بمانید؟+ ۴۱ بیدار و هوشیار بمانید + و از دعا دست نکشید + تا تسلیم وسوسه نشوید.+ البته روح مشتاق است، ولی جسم ناتوان.»+ ۴۲ عیسی برای دومین بار رفت و این طور دعا کرد: «پدر، اگر راه دیگری جز این نباشد که من از این جام بنوشم، هر چه خواست توست بشود.»+ ۴۳ عیسی دوباره برگشت و دید که شاگردانش خوابیدهاند، چون چشمهایشان از خواب سنگین شده بود. ۴۴ پس برای سومین بار از پیش آنها رفت و همان دعا را کرد. ۴۵ بعد پیش شاگردانش برگشت و گفت: «چرا در این موقعیت حساس خوابیدهاید و استراحت میکنید؟ حالا وقتش رسیده که به پسر انسان خیانت شود و به دست گناهکاران بیفتد. ۴۶ بلند شوید، برویم. نگاه کنید! شاگرد خائن من میآید!» ۴۷ حرف عیسی هنوز تمام نشده بود که یهودا، یکی از آن ۱۲ رسول از راه رسید. همراه او گروه بزرگی با شمشیر و چماق آمدند که همگی از طرف سران کاهنان و ریشسفیدان قوم فرستاده شده بودند.+
۴۸ آن شاگرد خائن به همراهانش گفته بود: «کسی را که ببوسم، همان شخص است؛ او را دستگیر کنید.» ۴۹ پس یهودا مستقیم به طرف عیسی رفت و گفت: «سلام استاد!»* و صورت او را بوسید. ۵۰ ولی عیسی به او گفت: «دوست من، اینجا چه کار داری؟»+ بعد آن گروه جلو رفتند و عیسی را گرفتند و دستگیرش کردند. ۵۱ در آن لحظه یکی از همراهان عیسی شمشیرش را کشید و با یک ضربه گوش خدمتکار کاهن اعظم را قطع کرد.+ ۵۲ عیسی به او گفت: «شمشیرت را غلاف کن.+ هر کسی که شمشیر بکشد، با شمشیر هم کشته میشود.+ ۵۳ مگر نمیدانی که من میتوانم از پدرم درخواست کنم که در همین لحظه بیشتر از ۱۲ لشکر فرشته به کمک من بفرستد؟+ ۵۴ ولی اگر این کار را بکنم، پیشگوییهای نوشتههای مقدّس دربارهٔ چیزهایی که باید اتفاق بیفتند، چطور باید به تحقق برسند؟» ۵۵ بعد عیسی رو به آن گروه بزرگ کرد و گفت: «مگر من دزدم که با شمشیر و چماق برای دستگیری من آمدهاید؟ من هر روز در معبد مینشستم و به مردم تعلیم میدادم + و شما مرا دستگیر نکردید.+ ۵۶ اما تمام این چیزها اتفاق افتاد تا پیشگوییهای پیامبران به تحقق برسد.»+ بعد همهٔ شاگردان ترکش کردند و پا به فرار گذاشتند.+
۵۷ کسانی که عیسی را دستگیر کرده بودند، او را به خانهٔ قیافا، کاهن اعظم بردند.+ در آنجا تمام عالمان دین و ریشسفیدان جمع شده بودند.+ ۵۸ در ضمن، پِطرُس هم از دور دنبال عیسی میآمد تا این که وارد حیاط خانهٔ کاهن اعظم شد. او آنجا کنار خدمتکاران نشست تا ببیند بر سر عیسی چه میآید.+
۵۹ در این بین، سران کاهنان و همهٔ اعضای شورای سَنهِدرین* دنبال شاهدانی میگشتند که به ضدّ عیسی شهادت بدهند. هدفشان این بود که عیسی را به مرگ محکوم کنند.+ ۶۰ با این که عدهٔ زیادی آمدند و شهادت دروغ دادند، ولی هیچ دلیل موجهی برای محکومیت عیسی پیدا نشد.+ سرانجام دو نفر دیگر آمدند، ۶۱ و گفتند: «این مرد میگفت، ‹من میتوانم معبد خدا را خراب کنم و در عرض سه روز آن را از نو بسازم.›»+ ۶۲ کاهن اعظم از جایش بلند شد و به عیسی گفت: «چرا هیچ جوابی نمیدهی؟ نمیشنوی که این مردان چه اتهامی به تو نسبت میدهند؟»+ ۶۳ ولی عیسی ساکت ماند.+ کاهن اعظم به او گفت: «تو را به خدای زنده قسم میدهم، به ما بگو آیا تو مسیح، پسر خدا هستی؟»+ ۶۴ عیسی گفت: «همین طور است که گفتی. اما همهٔ شما بدانید که از حالا به بعد پسر انسان را خواهید دید + که در سمت راست خدای پرقدرت* نشسته + و بر ابرهای آسمان میآید.»+ ۶۵ بعد کاهن اعظم لباسش را چاک زد و گفت: «کفر گفت! دیگر چه احتیاجی به شاهد داریم؟ همهٔ شما با گوش خودتان شنیدید که او کفر میگوید! ۶۶ نظر شما چیست؟» آنها جواب دادند: «باید بمیرد!»+ ۶۷ بعد به صورتش تف انداختند + و با مشت او را زدند.+ بعضیها هم به او سیلی میزدند،+ ۶۸ و با حالت تمسخر به او میگفتند: «ای مسیح، اگر واقعاً پیامبر هستی بگو چه کسی تو را زد!»
۶۹ پِطرُس هنوز در حیاط خانه نشسته بود که یکی از کنیزانِ کاهن اعظم به طرف او آمد و گفت: «تو هم با عیسای جلیلی بودی، مگر نه؟»+ ۷۰ ولی پِطرُس در حضور همه انکار کرد و گفت: «من اصلاً نمیدانم راجع به چه چیزی صحبت میکنی!» ۷۱ پِطرُس از آنجا به طرف درِ حیاط رفت. در آنجا کنیز دیگری او را دید و به کسانی که اطرافش بودند گفت: «این مرد با عیسای ناصری بود.»+ ۷۲ پِطرُس باز هم انکار کرد و قسم خورد و گفت: «من اصلاً این مرد را نمیشناسم!» ۷۳ ولی کمی بعد، کسانی که آنجا ایستاده بودند پیش پِطرُس آمدند و به او گفتند: «تو حتماً یکی از شاگردانش هستی، چون از لهجهات پیداست!» ۷۴ پِطرُس این دفعه شروع به لعنت کردن و قسم خوردن کرد و گفت: «من اصلاً این مرد را نمیشناسم!» درست در همان لحظه صدای خروس به گوش رسید، ۷۵ و پِطرُس یاد حرف عیسی افتاد که گفته بود: «قبل از این که خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار میکنی.»+ بعد بیرون رفت و زارزار گریه کرد.
۲۷ وقتی صبح شد، همهٔ سران کاهنان و ریشسفیدان قوم با همدیگر مشورت کردند که چطور عیسی را اعدام کنند.+ ۲ پس عیسی را دستبسته به پیلاتُس، فرماندار رومی تحویل دادند.+
۳ ولی وقتی یهودای خائن دید که عیسی به مرگ محکوم شده، از کارش پشیمان شد و ۳۰ سکهٔ نقره را که گرفته بود، پیش سران کاهنان و ریشسفیدان برد تا به آنها پس بدهد.+ ۴ او به آنها گفت: «من گناه کردم، چون باعث محکومیت مرد بیگناهی شدم.»* آنها گفتند: «به ما چه؟ این مشکل خودت است!» ۵ پس یهودا سکهها را در معبد روی زمین پرت کرد و بیرون رفت و خودش را حلقآویز کرد.+ ۶ سران کاهنان سکهها را از روی زمین جمع کردند و گفتند: «شریعت به ما اجازه نمیدهد پولی را که برای ریختن خون پرداخت شده، در خزانهٔ معبد بگذاریم.» ۷ بنابراین بعد از مشورت با همدیگر، با آن پول مزرعهٔ کوزهگر را خریدند تا از آن به عنوان قبرستان غریبهها استفاده کنند. ۸ به همین دلیل، آن زمین تا امروز به «زمین خون» معروف است.+ ۹ به این ترتیب، پیشگویی اِرْمیای نبی به تحقق رسید که گفته بود: «آنها ۳۰ سکهٔ نقره را برداشتند، یعنی همان قیمتی که بعضی از اسرائیلیان برای آن مرد تعیین کرده بودند، ۱۰ و با آن پول، زمین کوزهگرها را خریدند، همان طور که یَهُوَه* به من گفته بود.»+
۱۱ در این بین، عیسی را به حضور پیلاتُسِ فرماندار بردند. فرماندار از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودیان هستی؟» عیسی جواب داد: «همین طور است که میگویی.»+ ۱۲ بعد سران کاهنان و ریشسفیدان اتهامات زیادی به او وارد کردند، ولی او هیچ جوابی نداد.+ ۱۳ پس پیلاتُس به او گفت: «نمیشنوی که به ضدّ تو چه چیزهایی میگویند؟» ۱۴ اما عیسی حتی یک کلمه هم جواب نداد، طوری که فرماندار خیلی تعجب کرد.
۱۵ رسم فرماندار این بود که هر سال در عید پِسَح، یک زندانی را به خواست مردم آزاد کند.+ ۱۶ در آن سال، مجرم معروفی به اسم باراباس در زندان بود. ۱۷ پس وقتی مردم جمع شدند، پیلاتُس به آنها گفت: «کدام یک از این دو نفر را میخواهید برایتان آزاد کنم: باراباس یا عیسی را که به مسیح معروف است؟» ۱۸ پیلاتُس این را گفت، چون میدانست که آنها از روی حسادت، عیسی را به او تسلیم کرده بودند. ۱۹ به علاوه وقتی پیلاتُس بر مسند قضاوت نشسته بود، همسرش برای او پیغام فرستاد و گفت: «با این مرد بیگناه* کاری نداشته باش، چون دیشب دربارهٔ او خوابی دیدم که مرا خیلی عذاب داد.» ۲۰ با این حال، سران کاهنان و ریشسفیدان جمعیت را تحریک کردند که از پیلاتُس بخواهند باراباس را آزاد + و عیسی را اعدام کند.+ ۲۱ پس فرماندار دوباره از مردم پرسید: «کدام یک از این دو نفر را میخواهید برایتان آزاد کنم؟» مردم گفتند: «باراباس را!» ۲۲ پیلاتُس به آنها گفت: «پس با عیسی که به مسیح معروف است چه کنم؟» مردم یکصدا گفتند: «روی تیر اعدامش کن!»+ ۲۳ پیلاتُس پرسید: «چرا؟ مگر چه کار بدی کرده؟» ولی مردم بلندتر فریاد زدند: «روی تیر اعدامش کن!»+
۲۴ وقتی پیلاتُس دید که تلاشش به جایی نمیرسد و حتی ممکن است شورشی به پا شود، دستور داد که مقداری آب برایش بیاورند و جلوی چشمان مردم دستهایش را شست و گفت: «خون این مرد به گردن من نیست. شما مسئولید!» ۲۵ جمعیت یک صدا فریاد زدند: «خونش به گردن ما و به گردن بچههایمان باشد!»+ ۲۶ پس پیلاتُس باراباس را برایشان آزاد کرد و به سربازان دستور داد عیسی را شلاق بزنند + و بعد او را روی تیر اعدام کنند.+
۲۷ سربازانِ پیلاتُسِ فرماندار، عیسی را به کاخ او بردند و بقیهٔ سربازان را دور عیسی جمع کردند.+ ۲۸ بعد لباس عیسی را درآوردند و یک شنل ارغوانی رنگ بر دوش او انداختند.+ ۲۹ تاجی از خار درست کردند و روی سرش گذاشتند و یک چوب* به دست راست او دادند. بعد جلوی او زانو میزدند و با تمسخر میگفتند: «سلام بر تو، ای پادشاه یهودیان!» ۳۰ بعد از آن، به صورتش تف انداختند،+ چوب را از دستش گرفتند و بر سرش میزدند. ۳۱ بالاخره از مسخره کردن او دست کشیدند و شنل را از دوشش برداشتند و لباس خودش را به او پوشاندند. بعد او را از آنجا بردند تا به تیر میخکوب کنند.+
۳۲ در راه به مردی از اهالی قیرَوان برخوردند که اسمش شَمعون بود. او را مجبور کردند که تیر شکنجهٔ* عیسی را حمل کند.+ ۳۳ وقتی به محلی به اسم جُلجُتا که به معنی «جمجمه» است رسیدند،+ ۳۴ سربازان به عیسی شرابی مخلوط به مادهای تلخ* دادند،+ ولی وقتی آن را چشید، نخواست بنوشد. ۳۵ سربازان بعد از این که عیسی را به تیر میخکوب کردند، برای این که لباسهایش را بین خودشان تقسیم کنند، قرعه انداختند.+ ۳۶ بعد همان جا نشستند تا از او نگهبانی کنند. ۳۷ این نوشته را هم که دلیل محکومیتش را نشان میداد، بالای سرش به تیر نصب کردند: «این است عیسی پادشاه یهودیان.»+
۳۸ دو دزد را هم در دو طرف او بر تیر آویختند؛ یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ او.+ ۳۹ هر کس از آنجا رد میشد، سرش را تکان میداد + و به او توهین میکرد،+ ۴۰ و میگفت: «تو که میخواستی معبد را خراب کنی و در عرض سه روز دوباره بسازی،+ خودت را نجات بده! اگر واقعاً یکی از پسران خدا هستی، از تیر شکنجه* پایین بیا!»+ ۴۱ سران کاهنان و عالمان دین و ریشسفیدان قوم هم او را مسخره میکردند و میگفتند:+ ۴۲ «دیگران را نجات میداد ولی خودش را نمیتواند نجات دهد! اگر او واقعاً پادشاه اسرائیل است،+ حالا از تیر شکنجه پایین بیاید، آن وقت به او ایمان میآوریم! ۴۳ او به خدا توکّل داشت و ادعا میکرد که پسر خداست.+ پس اگر خدا او را دوست دارد + چرا نجاتش نمیدهد؟» ۴۴ حتی آن دو دزد که کنارش بر تیر آویخته شده بودند، به او ناسزا میگفتند.+
۴۵ آن روز، از ظهر* تا حدود ساعت سه بعدازظهر،* تمام زمین تاریک شد.+ ۴۶ نزدیک به ساعت سه بعدازظهر، عیسی فریاد زد و گفت: «ایلی، ایلی، لَما سَبَقتَنی؟» یعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشتی؟»+ ۴۷ بعضی از کسانی که آنجا ایستاده بودند این را شنیدند و گفتند: «این مرد ایلیای نبی را صدا میزند.»+ ۴۸ فوراً یکی از آنها دوید و اسفنجی گرفت و در شراب ترشیده فرو برد. بعد آن را بر نوک یک چوب گذاشت و نزدیک دهان عیسی برد تا بنوشد.+ ۴۹ اما بقیه گفتند: «با او کاری نداشته باش! بگذار ببینیم آیا ایلیا میآید تا او را نجات دهد یا نه؟» ۵۰ عیسی بار دیگر با صدای بلند فریاد زد و نفس آخرش را کشید.*+
۵۱ در آن لحظه، پردهٔ معبد + از بالا تا پایین دو تکه شد + و زمین چنان به لرزه درآمد که سنگها شکافته شدند، ۵۲ و قبرها باز شدند، طوری که خیلی از جسدهای مقدّسانی که در خواب مرگ بودند، بیرون انداخته شدند، ۵۳ و عدهٔ زیادی آنها را دیدند. (بعد از زنده شدن عیسی، کسانی که از قبرستان بیرون آمدند، به شهر مقدّس وارد شدند.) ۵۴ اما وقتی فرمانده و سربازانی که همراهش از عیسی نگهبانی میکردند، زمینلرزه و تمام این ماجرا را دیدند بهشدّت وحشت کردند و گفتند: «حتماً این مرد پسر خدا بود!»+
۵۵ به علاوه، زنان زیادی که به عیسی خدمت میکردند و از جلیل دنبال او آمده بودند،+ در آنجا حضور داشتند و از دور شاهد این اتفاقات بودند. ۵۶ در بین آنها مریم مَجدَلیّه، مریم مادر یعقوب و یوشا، و همین طور مادر یعقوب و یوحنا که پسران زِبِدی بودند دیده میشدند.+
۵۷ عصر آن روز، مردی ثروتمند به اسم یوسِف که اهل رامه بود از راه رسید. او یکی از پیروان عیسی بود.+ ۵۸ یوسِف پیش پیلاتُس رفت و جسد عیسی را از او خواست.+ پیلاتُس دستور داد جسد را در اختیار او قرار دهند.+ ۵۹ یوسِف جسد را گرفت، آن را در کتان تمیز و نفیسی پیچید،+ ۶۰ و در مقبرهٔ خود که بهتازگی در صخره تراشیده بود گذاشت.+ بعد سنگ بزرگی جلوی دهانهٔ مقبره قرار داد* و رفت. ۶۱ مریم مَجدَلیّه و آن مریم دیگر، هر دو آنجا ماندند و جلوی مقبره نشستند.+
۶۲ روز بعد، یعنی پس از «روز تهیه،»*+ سران کاهنان و فَریسیان به حضور پیلاتُس رفتند ۶۳ و گفتند: «آقا، یادمان آمد که آن فریبکار وقتی زنده بود یک بار گفت: ‹بعد از سه روز زنده میشوم.›+ ۶۴ پس خواهش میکنیم دستور بده قبر را تا سه روز زیر نظر داشته باشند تا شاگردانش نتوانند بیایند و جسد او را بدزدند + و به مردم بگویند: ‹او زنده شده است!› اگر موفق به این کار شوند، این فریب آخر از فریب اول بدتر خواهد بود.» ۶۵ پیلاتُس به آنها گفت: «مگر خودتان نگهبان ندارید؟ بروید و همان طور که صلاح میدانید، از آن مقبره نگهبانی کنید.» ۶۶ پس آنها رفتند و سنگ دهانهٔ مقبره را مهر و موم کردند و نگهبانانی آنجا گذاشتند تا از مقبره نگهبانی کنند.
۲۸ بعد از روز شَبّات،* در اولین روز هفته،* موقع طلوع آفتاب مریم مَجدَلیّه و آن مریم دیگر به مقبرهٔ عیسی رفتند.+
۲ ناگهان زلزلهٔ شدیدی شد، چون فرشتهٔ یَهُوَه* از آسمان پایین آمد و سنگ جلوی دهانهٔ مقبره را به کناری غلتاند و روی آن نشست.+ ۳ ظاهرش مثل برق آسمان میدرخشید و لباسش مثل برف سفید بود.+ ۴ نگهبانان با دیدن او از ترس لرزیدند و مثل مرده روی زمین افتادند.
۵ فرشته به آن زنان گفت: «نترسید! میدانم دنبال عیسی که روی تیر اعدام شد میگردید.+ ۶ او اینجا نیست! همان طور که خودش گفته بود، زنده شده است.+ بیایید و جایی را که جسدش گذاشته شده بود ببینید. ۷ بعد فوراً بروید و به شاگردانش بگویید، ‹او زنده شده و قبل از شما به جلیل میرود.+ شما او را آنجا خواهید دید.› من برای رساندن این پیام پیش شما آمدهام.»+
۸ پس زنان با عجله از مقبره بیرون رفتند و در حالی که هم میترسیدند و هم خیلی خوشحال بودند، دواندوان راه افتادند تا پیام فرشته را به شاگردان برسانند.+ ۹ در راه، ناگهان عیسی با آنها روبرو شد و گفت: «سلام!» بعد زنان به خاک افتادند، پاهایش را گرفتند و در مقابلش تعظیم کردند. ۱۰ عیسی به آنها گفت: «نترسید! بروید و به برادرانم بگویید که برای دیدن من به جلیل بروند.»
۱۱ وقتی زنان هنوز در راه بودند، بعضی از نگهبانان به شهر رفتند + و تمام ماجرا را برای سران کاهنان تعریف کردند. ۱۲ سران کاهنان با ریشسفیدان قوم جمع شدند و بعد از مشورت با همدیگر، به نگهبانان* پول زیادی دادند، ۱۳ و گفتند: «به مردم بگویید، ‹شاگردان او شب آمدند و وقتی ما خواب بودیم، جسدش را دزدیدند.›+ ۱۴ در ضمن، اگر این موضوع به گوش فرماندار رسید نگران نشوید، چون ما خودمان همه چیز را برایش توضیح میدهیم.» ۱۵ پس نگهبانان پول را گرفتند و طبق دستور آنها عمل کردند، طوری که این داستان تا به امروز هم بین یهودیان شایع است.
۱۶ بعد ۱۱ شاگرد عیسی به جلیل رفتند + و روی کوهی که عیسی گفته بود جمع شدند.+ ۱۷ آنها وقتی او را دیدند، جلویش تعظیم کردند، ولی بعضی از آنها شک کردند که او همان عیسی است. ۱۸ عیسی نزدیک آمد و با آنها صحبت کرد و گفت: «تمام اختیارات در آسمان و روی زمین به من داده شده است.+ ۱۹ پس بروید و از مردم همهٔ ملتها شاگرد بسازید + و آنها را به اسم پدر و پسر و روحالقدس تعمید بدهید.+ ۲۰ همین طور به آنها تعلیم بدهید تا به تمام چیزهایی که به شما گفتهام* عمل کنند.+ مطمئن باشید که من هر روز تا آخر این دوران* با شما هستم.»+
یا: «شجرهنامهٔ.»
یا: «مسحشده.»
«پسر» در زبان یونانی میتواند به معنی نسل هم باشد.
«پدر» در زبان یونانی میتواند به معنی پدربزرگ یا جد هم باشد.
یا: «به خانهٔ شوهر برود.»
یا: «نیروی فعال خدا.»
تحتاللفظی: «شوهر.» طبق رسوم یهودی، نامزد یک دختر، شوهر او محسوب میشد.
تحتاللفظی: «او را طلاق دهد.» طبق رسوم یهودی، برای لغو نامزدی نیاز به طلاق بود.
این اولین بار از ۲۳۷ باری است که نام خدا «یَهُوَه» در این ترجمه از نوشتههای یونانی به کار رفته است. ضمیمهٔ الف۵.
یعنی: «یَهُوَه نجات است.» این نام مترادف با نام عبری یِشوعا یا یوشَع است.
تحتاللفظی: «نجات خواهد داد.»
واژهنامه: «هیرودیس.»
واژهنامه: «طالعبین.»
یا: «کاتبان.» واژهنامه: «عالمان دین.»
تحتاللفظی: «میان.»
یا: «شبانی.»
واژهنامه: «کُندُر.»
واژهنامه: «مُرّ.»
ضمیمهٔ الف۵.
«ناصری» احتمالاً از کلمهٔ عبری نِتسِر به معنی «شاخه» گرفته شده است.
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «در آب فرو میرفتند.»
واژهنامه: «فَریسیان.»
واژهنامه: «صَدّوقیان.»
یا: «خشمی.»
یا: «ثمراتی را به بار بیاورید.»
یا: «کاری را که درست است.»
یا: «راضی و خشنود بوده و هستم.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «بلندترین مکان معبد.»
تحتاللفظی: «خدمت مقدّس.»
واژهنامه: «دِکاپولیس.»
یا: «کسانی که میدانند به خدا نیاز دارند.» تحتاللفظی: «کسانی که گدای روحند.»
یا: «فروتن هستند.»
تحتاللفظی: «پسران.»
تحتاللفظی: «نمک زمین هستید.»
منظور سبد یا پیمانهای برای اندازهگیری است.
تحتاللفظی: «آمین، به شما میگویم.» عیسی بارها از این عبارت استفاده کرد تا نشان دهد گفتههایش کاملاً درست است.
یا: «بیفایده.»
مکانی برای سوزاندن زبالهها در بیرون شهر اورشلیم. واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
تحتاللفظی: «آخرین کُدرانتِس.» ضمیمهٔ ب۱۴.
منظور خیانت به همسر است.
تحتاللفظی: «باعث لغزشت میشود.»
واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
تحتاللفظی: «باعث لغزشت میشود.»
واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
واژهنامه: «اعمال نامشروع جنسی.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «مقابله نکن.»
منظور کسی است که اختیاراتی داشت.
تحتاللفظی: «مایل.» منظور مایل رومی است. ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «همنوعت.»
تحتاللفظی: «پسران.»
یا: «با بوق و کَرنا.»
یا: «صدقه میدهی.»
یا: «مثل ملتهای دیگر.»
یا: «تقدیس شود.»
یا: «روزی ما را.»
یا: «قرضهایمان.»
تحتاللفظی: «به ما بدهکارند.»
تحتاللفظی: «ما را در وسوسه نیاور.»
تحتاللفظی: «چشمت ساده باشد.»
یا: «نورانی.»
یا: «بدی؛ شرارت.»
یا: «جانتان.»
تحتاللفظی: «یک ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «پس همیشه به پادشاهی خدا و معیارهای عادلانهٔ او اولویت دهید.»
یا: «شما را بدرند.»
تحتاللفظی: «پسرش.»
تحتاللفظی: «هر کاری که میخواهید دیگران برایتان بکنند، شما هم همان کار را برایشان بکنید.»
یا: «کارهایشان.»
یا: «کارهایشان.»
واژهنامه: «جذام.»
تحتاللفظی: «پاک کنی.»
یا: «تا برای آنها شهادتی باشد.»
تحتاللفظی: «پسران پادشاهی.»
واژهنامه: «پسر انسان.»
تحتاللفظی: «جایی ندارد که سرش را بگذارد.»
یا: «این چه نوع انسانی است.»
یا: «غصه نخور.»
یا: «دوستان.»
تحتاللفظی: «آبنرفته.»
یا: «ریشهٔ ردای او.»
یا: «غصه نخور.»
یعنی: «فرستاده.»
منظور کمربندی است که جایی برای پول داشت.
تحتاللفظی: «دو لباس.»
یا: «حواسجمع؛ هوشیار.»
یا: «صادق؛ پاکدل.»
تحتاللفظی: «به خاطر اسم من.»
یا: «سختیها را تحمّل کند.»
لقبی که به شیطان، حاکم دیوها داده شده بود.
یا: «زندگیتان.» در اینجا منظور امکان زندگی دوباره است.
واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
تحتاللفظی: «یک اَسَریون.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «شمشیر بیاورم.»
واژهنامه: «تیر شکنجه.»
یا: «به خاطر من لغزش نخورد.»
تحتاللفظی: «از زن زاییده نشده است.»
تحتاللفظی: «آن را به چنگ میآورند.»
یا: «اعمال.»
یا: «کارهای شگفتانگیزش.»
همان صِیدا.
همان صِیدا.
یا: «هادیس.» واژهنامه: «هادیس.»
واژهنامه: «یوغ.»
یا: «با من زیر یوغ من بیایید.»
یا: «افتادهدل.»
واژهنامه: «شَبّات.»
تحتاللفظی: «نانهای تقدیمی.»
یا: «قانون شَبّات را زیر پا بگذارند.»
تحتاللفظی: «سَرور.»
یا: «خشک شده بود؛ فلج شده بود.»
تحتاللفظی: «نام او.»
لقبی که به شیطان داده شده بود.
تحتاللفظی: «پسران.»
یا: «پادشاهی خدا شما را پشت سر گذاشته است.»
یا: «عصر؛ نظام.» واژهنامه: «عصر؛ نظام.»
یا: «نیشداری.»
یا: «خیانتکار.»
یا: «ملکهٔ جنوب.»
یا: «به همان خانهای برمیگردم که از آن بیرون آمدم.»
یا: «مختلف.»
یا: «مانع رشد جوانهها شدند.»
یا: «نگرانیهای عصر حاضر.» واژهنامه: «عصر؛ نظام.»
یا: «پولدوستی.»
منظور نوعی علف سمی است که موقع رشد خیلی شبیه گندم است.
منظور سبزیها و گیاهان خوراکی است که در باغ میکاشتند.
تحتاللفظی: «سه سِئاه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا احتمالاً: «شروع دنیا.» به نسل آدم و حوّا اشاره دارد.
تحتاللفظی: «پسران.»
تحتاللفظی: «پسران.»
واژهنامه: «دوران پایانی عصر حاضر.»
یا: «کارهای شگفتانگیز.»
یا: «به خاطر او لغزش خوردند.»
تحتاللفظی: «تِترارخ.» یعنی حکمران و نمایندهٔ امپراتور روم در یک منطقه.
یا: «کارهای شگفتانگیز.»
منظور هیرودیس آنتیپاس است. واژهنامه: «هیرودیس.»
تحتاللفظی: «اِستادیون بسیاری.» یک اِستادیون معادل ۱۸۵ متر بود.
یا: «بین ساعت سه تا شش صبح.» تحتاللفظی: «در پاس چهارم شب.»
یا: «ریشهٔ ردایش.»
یا: «لغزش خوردند.»
واژهنامه: «اعمال نامشروع جنسی.»
همان صِیدا.
یا: «کنعان.» ساکنان فینیقیه از نسل کنعانیان بودند.
یا: «جلوی پای عیسی گذاشتند.»
یا: «قرمز آتشین.»
یا: «خیانتکار.»
تحتاللفظی: «جسم و خون.»
واژهنامه: «جماعت.»
یا: «دروازههای گور؛ دروازههای هادیس.» واژهنامه: «هادیس.»
تحتاللفظی: «با خودت مهربان باش.»
تحتاللفظی: «به پشت سرم برو.»
تحتاللفظی: «سنگ لغزشی.»
تحتاللفظی: «باید خودش را انکار کند.»
واژهنامه: «تیر شکنجه.»
یا: «دگرگون شد.»
یا: «سه چادر اینجا برپا میکنم.»
یا: «خشنود بوده و هستم.»
یا: «همه چیز را آماده میکند.»
ضمیمهٔ الف۳.
تحتاللفظی: «مالیاتِ دو دِرهَمی.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «که کسی را نرنجانیم.»
تحتاللفظی: «سکهٔ اِستاتِر.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «به اسم من.»
یا: «به چنین بچهٔ کوچکی خوبی کند.»
یا: «سنگ آسیابی مثل سنگهایی که الاغان میگردانند.»
یا: «لغزش بخوری.»
منظور نابودی ابدی است.
یا: «لغزش بخوری.»
واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
یا: «همیشه روی پدر آسمانیام را میبینند.»
ضمیمهٔ الف۳.
یا احتمالاً: «پدر آسمانی شما.»
تحتاللفظی: «دهان.»
معادل ۶۰ میلیون دینار. ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «اربابش.»
ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «میچسبد.»
تحتاللفظی: «یک جسم؛ یک گوشت.»
یا: «یکدندگی؛ لجبازی.»
واژهنامه: «اعمال نامشروع جنسی.»
تحتاللفظی: «خودشان را خواجه میکنند.»
یا: «دستش را روی آنها بگذارد.»
یا: «دستش را روی بچههای کوچک گذاشت.»
یا: «همسایهات.»
یا: «خدا همه چیز را بازآفرینی کند.»
تحتاللفظی: «نام من.»
ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «ساعت سوم.»
تحتاللفظی: «ساعت ششم.»
تحتاللفظی: «ساعت نهم.»
تحتاللفظی: «ساعت یازدهم.»
ضمیمهٔ ب۱۴.
ضمیمهٔ ب۱۴.
ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «بدخواه؛ شریر.»
یا: «خوبی.»
واژهنامه: «بهای رهایی.»
یا: «در عوض عدهٔ زیادی.»
عبارتی شاعرانه برای توصیف شهر اورشلیم یا ساکنان آن.
یا: «نجات بده.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «نجات بده.»
یا: «دعا.»
یا: «نجات بده.»
تحتاللفظی: «آقا.»
یا: «چَرخُشت.»
یا: «شریرانهای.»
یا: «سنگ زاویه.»
یا: «طبق خواست خدا عمل کنند.»
یا: «حیوانات چاق و پروارم.»
یا: «با آنها بدرفتاری کردند.»
یا: «کسانی که بر سر سفره نشسته بودند.»
منظور مالیات سرانه است.
ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «عنوان.»
یا: «بزرگترین.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «همسایهات.»
یا: «خودشان را بر مسند موسی نشاندهاند.»
یا: «تِفیلینها.» منظور جعبهٔ کوچکی است که یهودیان چهار بخش کوتاه از شریعت را در آن قرار میدادند و به پیشانی یا بازوی چپشان میبستند.
یا: «بهترین جا.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
در اینجا منظور عیسی از «پدر» عنوانی تشریفاتی یا مذهبی است.
یا: «از همه بیشتر اختیار دارد.»
ضمیمهٔ الف۳.
واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
یا: «قانونشکنی.»
یا: «به ضدّ خودتان شهادت میدهید.»
تحتاللفظی: «پس، پیمانهٔ اجدادتان را پر کنید.»
واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
یا: «ساکنانت.»
تحتاللفظی: «خانهٔ شما ترک شده و به شما واگذار شده است.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «فرو خواهند ریخت.»
واژهنامه: «حضور.»
واژهنامه: «دوران پایانی عصر حاضر.»
یا: «به خاطر اسم من.»
منظور زیر پا گذاشتن قوانین خداست.
یا: «در تمام مناطق مسکونی زمین.»
واژهنامه: «شَبّات.»
یا: «نشانهها.»
یا: «در اتاقهای اندرونی.»
واژهنامه: «حضور.»
تحتاللفظی: «طایفههای.»
تحتاللفظی: «از چهار باد.»
واژهنامه: «حضور.»
تحتاللفظی: «چه پاسی از شب.»
یا: «باتدبیر؛ دوراندیش؛ محتاط.»
یا: «دوراندیش؛ محتاط.»
ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «شروع دنیا.» به نسل آدم و حوّا اشاره دارد.
یا: «وقتی لباس کافی نداشتم.»
یا: «یکی از کوچکترین برادران من.»
منظور نابودی ابدی است.
واژهنامه: «پِسَح.»
تحتاللفظی: «ظرفی از سنگ رُخام.» واژهنامه: «سنگ رُخام.»
یا: «زمانی که برای من تعیین شده.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
یا: «تو خودت این را گفتی.»
یا: «نان را شکست.»
تحتاللفظی: «این مظهرِ خونِ من در آن عهد است.»
یا: «مزمورها.»
یا: «امشب به خاطر من لغزش خواهید خورد.»
تحتاللفظی: «رَبّی.»
واژهنامه: «سَنهِدرین.»
تحتاللفظی: «در سمت راست قدرت.»
تحتاللفظی: «به خونی بیگناه خیانت کردم.»
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «درستکار.»
یا: «چوب نِی.»
واژهنامه: «تیر شکنجه.»
ظاهراً منظور مادهٔ مخدری است که از نوعی گیاه گرفته میشد.
واژهنامه: «تیر شکنجه.»
تحتاللفظی: «ساعت ششم.»
تحتاللفظی: «ساعت نهم.»
یا: «جان سپرد.» تحتاللفظی: «روحش را تسلیم کرد.» واژهنامه: «روح.»
یا: «غلتاند.»
واژهنامه: «روز تهیه.»
واژهنامه: «شَبّات.»
اولین روز هفته برای یهودیان یکشنبه بود.
ضمیمهٔ الف۵.
یا: «سربازان.»
تحتاللفظی: «فرمان دادهام.»
واژهنامه: «دوران پایانی عصر حاضر.»