کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج یونِس ۱:‏۱-‏۴:‏۱۱
  • یونِس

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • یونِس
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
یونِس

یونِس

۱ یَهُوَه به یونِس*‏+ پسر اَمِتّای گفت:‏ ۲ ‏«بلند شو و به نِینَوا،‏+ آن شهر بزرگ برو و محکومیت آن شهر را اعلام کن؛‏ چون می‌بینم که اعمالشان تا چه حد شریرانه شده است.‏»‏

۳ اما یونِس تصمیم گرفت از حضور یَهُوَه فرار کند و به تَرشیش برود.‏ او به یافا رفت و کشتی‌ای پیدا کرد که به تَرشیش می‌رفت.‏ یونِس کرایه‌اش را داد و سوار کشتی شد تا همراه ملوانان به آن شهر برود و از حضور یَهُوَه دور شود.‏

۴ یَهُوَه بادی شدید در دریا به وجود آورد و چنان طوفان شدیدی به راه افتاد که نزدیک بود کشتی‌شان غرق شود.‏ ۵ ملوانان آنقدر ترسیده بودند که هر کدام از خدای خودشان کمک می‌خواستند.‏ همچنین بار کشتی را به دریا ریختند تا کشتی سبک‌تر شود.‏+ اما یونِس به انبار پایین کشتی رفته بود و در آنجا دراز کشیده و به خواب عمیقی فرو رفته بود.‏ ۶ ناخدای کشتی پیش یونِس رفت و به او گفت:‏ «چرا خوابیدی؟‏ بلند شو و به خدایت دعا کن!‏ شاید خدای حقیقی به ما توجه کند و نابود نشویم.‏»‏+

۷ بعد ملوانان به همدیگر گفتند:‏ «بیایید قرعه بیندازیم + و ببینیم به خاطر چه کسی این بلا بر سر ما آمده است.‏» پس قرعه انداختند و قرعه به نام یونِس افتاد.‏+ ۸ آن‌ها به یونِس گفتند:‏ «لطفاً به ما بگو آیا این بلا تقصیر توست؟‏ شغلت چیست؟‏ اهل کجایی؟‏ از کدام سرزمین و از چه قومی هستی؟‏»‏

۹ او جواب داد:‏ «من عبرانی هستم و یَهُوَه خدای آسمان‌ها را می‌پرستم؛‏* خدایی که دریا و خشکی را آفرید.‏»‏

۱۰ این حرف یونِس ترس بیشتری به دل آن مردان انداخت.‏ وقتی آن‌ها داستان یونِس را شنیدند و فهمیدند که از حضور یَهُوَه فرار می‌کند،‏ گفتند:‏ «این چه کاری بود که کردی!‏» ۱۱ آن‌ها از او پرسیدند:‏ «با تو چه کار کنیم تا دریا آرام شود؟‏» چون تلاطم دریا بیشتر و بیشتر می‌شد.‏ ۱۲ یونِس گفت:‏ «مرا بردارید و به دریا بیندازید تا دریا آرام شود؛‏ چون می‌دانم به خاطر من است که شما به این طوفان شدید گرفتار شده‌اید.‏» ۱۳ اما آن مردان سخت پارو زدند* تا کشتی را به خشکی برگردانند.‏ با این حال،‏ تلاششان بی‌فایده بود،‏ چون شدّت طوفان هر لحظه بیشتر می‌شد.‏

۱۴ پس به یَهُوَه دعا کردند و گفتند:‏ «ای یَهُوَه،‏ خواهش می‌کنیم ما را به خاطر این مرد* از بین نبر!‏ ما را مسئول مرگ* انسانی بی‌گناه ندان،‏ چون ای یَهُوَه،‏ همهٔ این‌ها مطابق خواست تو انجام می‌شود.‏» ۱۵ بعد یونِس را برداشتند و به دریا انداختند.‏ همان موقع دریا آرام شد.‏*‏ ۱۶ آن مردان وقتی این را دیدند به‌شدّت از یَهُوَه ترسیدند + و به یَهُوَه قربانی تقدیم کردند و به او قول‌هایی دادند.‏

۱۷ همان موقع،‏ یَهُوَه ماهی بسیار بزرگی فرستاد تا یونِس را ببلعد.‏ به این ترتیب،‏ یونِس به مدت سه روز و سه شب در شکم آن ماهی بود.‏+

۲ یونِس در شکم آن ماهی به خدایش یَهُوَه دعا کرد + ۲ و گفت:‏

‏«در اضطراب و پریشانی از یَهُوَه کمک خواستم و او به دعایم جواب داد.‏+

از اعماق* گور* برای کمک فریاد زدم.‏+

تو صدایم را شنیدی.‏

۳ وقتی مرا به اعماق آب‌ها و به دل دریا انداختی،‏

جریان آب مرا در خودش گرفت،‏+

و موج‌های عظیمت از بالای سرم گذشت.‏+

۴ من گفتم:‏ ‹از چشم تو افتادم!‏

چطور می‌توانم دوباره معبد مقدّست را ببینم؟‏›‏

۵ آب‌ها مرا احاطه کردند.‏ جانم در خطر بود؛‏+

به اعماق آب فرو رفتم،‏

و علف‌های دریا دور سرم پیچیدند.‏

۶ تا پای کوه‌ها پایین رفتم.‏

چیزی نمانده بود که دروازه‌های گور* تا ابد پشت سرم بسته شوند.‏

اما تو ای یَهُوَه خدای من،‏ جانم را از گودال مرگ بیرون کشیدی.‏+

۷ وقتی شعلهٔ زندگی‌ام رو به خاموشی می‌رفت،‏ کسی را که به یاد آوردم،‏ تو بودی ای یَهُوَه.‏+

آن وقت دعایم به درگاه تو و به معبد مقدّست رسید.‏+

۸ کسانی که خودشان را وقف بت‌های بی‌ارزش کرده‌اند،‏ تو را که سرچشمهٔ محبت پایدار* هستی ترک کرده‌اند.‏*

۹ اما من با آواز شکرگزاری برای تو قربانی خواهم کرد،‏

و به قولی که داده‌ام،‏ عمل خواهم کرد.‏*‏+

نجات از طرف یَهُوَه است.‏»‏+

۱۰ بعد یَهُوَه به ماهی فرمان داد که یونِس را از دهانش به ساحل بیندازد* و ماهی چنین کرد.‏

۳ بعد یَهُوَه دوباره پیامی به یونِس داد و گفت:‏+ ۲ ‏«بلند شو و به نِینَوا،‏+ آن شهر بزرگ برو و پیامی را که به تو می‌دهم به ساکنان آنجا اعلام کن.‏»‏

۳ پس یونِس بلند شد و از فرمان یَهُوَه اطاعت کرد + و به نِینَوا رفت.‏+ نِینَوا شهری بسیار بزرگ بود و سه روز طول می‌کشید تا کسی با پای پیاده دورتادور آن را طی کند.‏*‏ ۴ یونِس وارد شهر شد و یک روز راه‌پیمایی کرد.‏ او در طی راه این پیام را اعلام می‌کرد:‏ «تنها ۴۰ روز دیگر نِینَوا سرنگون خواهد شد.‏»‏

۵ مردم نِینَوا با شنیدن حرف‌های او،‏ به خدا ایمان آوردند.‏+ پس روزهٔ عمومی اعلام شد و همه،‏ از بزرگ تا کوچک،‏ پَلاس* پوشیدند.‏ ۶ وقتی این پیام به گوش پادشاه نِینَوا رسید،‏ او از تخت پادشاهی‌اش بلند شد و لباس شاهانه‌اش را درآورد.‏ بعد پَلاس پوشید و در خاکستر نشست.‏ ۷ او فرمان داد که این پیام در سرتاسر نِینَوا اعلام شود:‏ «به فرمان پادشاه و بزرگانش،‏ هیچ انسان یا حیوانی از جمله گاوها و گوسفندها نباید چیزی بخورند و حتی آب بنوشند.‏ ۸ همهٔ انسان‌ها باید پَلاس بپوشند و به حیواناتشان هم پَلاس بپوشانند.‏ آن‌ها باید خالصانه و با صدای بلند به درگاه خدا دعا کنند و از راه‌های شریرانه‌شان برگردند و از اعمال خشونت‌آمیزشان دست بکشند.‏ ۹ کسی چه می‌داند،‏ شاید خدای حقیقی نظرش را عوض کند* و از خشم شدیدش برگردد و ما را از بین نبرد.‏»‏

۱۰ وقتی خدای حقیقی دید که آن‌ها چطور عمل کردند و چطور از راه‌های شریرانه‌شان برگشتند،‏+ نظرش را عوض کرد* و بلایی را که گفته بود،‏ بر سرشان نیاورد.‏+

۴ اما این موضوع یونِس را خیلی ناراحت کرد و او شدیداً خشمگین شد.‏ ۲ پس به یَهُوَه دعا کرد و گفت:‏ «آه ای یَهُوَه،‏ مگر وقتی در سرزمین خودم بودم،‏ نگرانی‌ام از همین نبود؟‏ من می‌دانستم تو خدایی دلسوز* و رحیم هستی،‏ می‌دانستم خدایی دیرخشم و سرشار از محبت پایدار* هستی،‏+ خدایی که از آوردن بلا غمگین می‌شود.‏ برای همین از همان اول سعی کردم به تَرشیش فرار کنم.‏+ ۳ پس ای یَهُوَه،‏ خواهش می‌کنم جانم را بگیر،‏ چون برای من مردن از زنده ماندن بهتر است.‏»‏+

۴ یَهُوَه پرسید:‏ «آیا درست است که اینقدر عصبانی شوی؟‏»‏

۵ آن وقت یونِس به بیرون شهر نِینَوا به سمت شرق رفت و در جایی نشست.‏ او در آنجا برای خودش سایه‌بانی ساخت و زیر سایه‌اش نشست تا ببیند چه بر سر شهر می‌آید.‏+ ۶ یَهُوَه خدا یک بوتهٔ کدو* رویاند تا بر سر یونِس سایه بیندازد و باعث آسایش او شود.‏ یونِس به خاطر آن بوتهٔ کدو خیلی شاد شد.‏

۷ اما روز بعد موقع سپیده‌دم خدای حقیقی کرمی فرستاد.‏ کرم بوتهٔ کدو را زد و آن بوته خشک شد.‏ ۸ وقتی آفتاب بالا آمد،‏ خدا همچنین بادی سوزان از سمت شرق فرستاد.‏ آفتاب چنان بر سر یونِس تابید که او را بی‌حال کرد.‏ او مرتباً آرزوی مرگ می‌کرد و می‌گفت:‏ «بهتر است بمیرم تا زنده بمانم.‏»‏+

۹ خدا از یونِس پرسید:‏ «آیا درست است که به خاطر بوتهٔ کدو اینقدر عصبانی شوی؟‏»‏+

یونِس گفت:‏ «من حق دارم که عصبانی شوم.‏ آنقدر عصبانی‌ام که آرزوی مرگ می‌کنم.‏» ۱۰ یَهُوَه گفت:‏ «تو دلت به حال بوتهٔ کدویی که برایش زحمتی نکشیدی و باعث رشدش نشدی سوخت؛‏ بوته‌ای که یک‌شبه رشد کرد و یک‌شبه هم از بین رفت.‏ ۱۱ پس آیا دل من نباید برای نِینَوا،‏ آن شهر بزرگ + که بیشتر از ۱۲۰٬۰۰۰ نفر جمعیت و همین طور حیوانات زیاد دارد بسوزد؟‏ مردم این شهر حتی نمی‌توانند درست را از غلط تشخیص دهند!‏»‏+

یعنی:‏ «کبوتر.‏»‏

یا:‏ «از یَهُوَه خدای آسمان‌ها می‌ترسم.‏»‏

یا:‏ «سعی کردند از میان دریای طوفانی بگذرند.‏»‏

یا:‏ «جان این مرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خون.‏»‏

یا:‏ «خشم دریا فرو نشست.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شکم.‏»‏

یا:‏ «شیول.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شیول.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «زمین.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «وفاداری‌شان را کنار گذاشته‌اند.‏»‏

یا:‏ «و نذرم را ادا خواهم کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «استفراغ کند.‏»‏

یا:‏ «از میان آن بگذرد.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«پَلاس.‏»‏

یا:‏ «پشیمان شود.‏»‏

یا:‏ «پشیمان شد.‏»‏

یا:‏ «بزرگوار.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

منظور کدوی قلیانی است.‏ یا احتمالاً:‏ «گیاه کرچک.‏»‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی