کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج ۲پادشاهان ۱:‏۱-‏۲۵:‏۳۰
  • دوم پادشاهان

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • دوم پادشاهان
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
دوم پادشاهان

دوم پادشاهان

۱ بعد از مرگ اَخاب،‏ موآبیان + به ضدّ اسرائیل شورش کردند.‏

۲ در همان زمان بود که اَخَزیا در سامره از پنجرهٔ* اتاق روی پشت‌بام خانه‌اش افتاد و مجروح شد.‏ پس او به چند پیام‌رسان مأموریت داد و گفت:‏ «بروید و از بَعَل‌زِبوب،‏ خدای عِقرون + بپرسید که آیا من از این جراحت جان سالم به در می‌برم؟‏»‏+ ۳ اما فرشتهٔ یَهُوَه به ایلیای*‏+ تِشبی گفت:‏ «بلند شو و به دیدار پیام‌رسانان پادشاه سامره برو و به آن‌ها بگو،‏ ‹مگر در اسرائیل خدایی نیست که می‌خواهید از بَعَل‌زِبوب،‏ خدای عِقرون سؤال کنید؟‏+ ۴ برای همین یَهُوَه به پادشاه می‌گوید:‏ «تو از بستر بیماری بلند نخواهی شد و حتماً می‌میری.‏»›» پس ایلیا رفت.‏

۵ وقتی پیام‌رسانان برگشتند،‏ پادشاه گفت:‏ «چرا برگشتید؟‏» ۶ آن‌ها جواب دادند:‏ «مردی به دیدار ما آمد و گفت:‏ ‹پیش پادشاهی که شما را فرستاد برگردید و به او بگویید،‏ «یَهُوَه می‌گوید:‏ ‹مگر خدایی در اسرائیل نیست که مردانت را فرستاده‌ای تا از بَعَل‌زِبوب خدای عِقرون سؤال کنند؟‏ به همین دلیل تو از بستر بیماری بلند نخواهی شد و قطعاً خواهی مرد.‏›»›»‏+ ۷ پادشاه وقتی این را شنید پرسید:‏ «مردی که به دیدار شما آمد و این‌ها را به شما گفت،‏ چه ظاهری داشت؟‏» ۸ آن‌ها گفتند:‏ «مردی بود با ردایی از پشم + و کمربند چرمی به کمرش.‏»‏+ پادشاه فوراً گفت:‏ «پس ایلیای تِشبی بود.‏»‏

۹ پادشاه یکی از رئیسان گروه‌های ۵۰ نفری را با ۵۰ سربازش پیش ایلیا فرستاد.‏ وقتی آن رئیس پیش ایلیا رفت،‏ او بالای کوهی نشسته بود.‏ رئیس به ایلیا گفت:‏ «ای مرد خدا،‏+ پادشاه می‌گوید که پایین بیایی.‏» ۱۰ اما ایلیا در جواب آن رئیس گفت:‏ «اگر من مرد خدا هستم،‏ پس آتش از آسمان بیاید + و تو و ۵۰ سربازت را نابود کند.‏» همان وقت آتش از آسمان آمد و او و ۵۰ سربازش را نابود کرد.‏

۱۱ پادشاه دوباره یکی دیگر از رئیسان گروه‌های ۵۰ نفری را با ۵۰ سربازش فرستاد.‏ آن رئیس رفت و به ایلیا گفت:‏ «ای مرد خدا،‏ پادشاه می‌گوید که فوراً پایین بیایی.‏» ۱۲ اما ایلیا در جواب گفت:‏ «اگر من مرد خدای حقیقی هستم،‏ پس آتش از آسمان بیاید و تو و ۵۰ سربازت را نابود کند.‏» همان وقت آتش از طرف خدا در آسمان آمد و او و ۵۰ سربازش را نابود کرد.‏

۱۳ پادشاه برای بار سوم،‏ یکی از رئیسان گروه‌های ۵۰ نفری را با ۵۰ سربازش فرستاد.‏ اما رئیس سوم بالا رفت و در مقابل ایلیا زانو زد و از او چنین تمنا کرد:‏ ‏«ای مرد خدا،‏ لطفاً جان من و جان این ۵۰ خدمتگزارت در نظرت عزیز باشد.‏ ۱۴ دو رئیس قبلی که هر کدام همراه با ۵۰ سرباز پیش تو آمدند با آتشی از آسمان نابود شدند،‏ اما جان من در نظرت عزیز باشد.‏»‏

۱۵ آن وقت فرشتهٔ یَهُوَه به ایلیا گفت:‏ «با او پایین برو و از او نترس.‏» پس ایلیا بلند شد و با او پیش پادشاه رفت.‏ ۱۶ ایلیا به پادشاه گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ ‹تو پیام‌رسانانی فرستادی تا از بَعَل‌زِبوب خدای عِقرون + سؤال کنند.‏ مگر در اسرائیل خدایی نیست؟‏+ چرا از او سؤال نکردی؟‏ برای همین تو از بستر بیماری بلند نخواهی شد و قطعاً خواهی مرد.‏›» ۱۷ پس همان طور که یَهُوَه از طریق ایلیا گفته بود،‏ اَخَزیا مُرد و چون پسری نداشت،‏ برادرش یِهورام + به جای او پادشاه اسرائیل شد و در دومین سال حکمرانی یِهورام + پسر یِهوشافاط پادشاه یهودا،‏ بر تخت سلطنت نشست.‏

۱۸ بقیهٔ سرگذشت اَخَزیا + و کارهای او،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏

۲ قبل از این که یَهُوَه ایلیا + را در تندبادی به آسمان ببرد،‏+ ایلیا و اِلیشَع + از جِلجال بیرون رفتند.‏+ ۲ ایلیا به اِلیشَع گفت:‏ «لطفاً اینجا بمان،‏ چون یَهُوَه می‌خواهد که من به بِیت‌ئیل بروم.‏» اما اِلیشَع گفت:‏ «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که من تو را ترک نمی‌کنم.‏» پس با هم به بِیت‌ئیل رفتند.‏+ ۳ بعد پسران انبیا* که در بِیت‌ئیل بودند،‏ پیش اِلیشَع آمدند و به او گفتند:‏ «آیا می‌دانی که امروز یَهُوَه سَرور تو را می‌برد و او دیگر سَرور تو نخواهد بود؟‏»‏+ اِلیشَع گفت:‏ «بله،‏ می‌دانم.‏ در این مورد صحبت نکنید.‏»‏

۴ ایلیا به اِلیشَع گفت:‏ «ای اِلیشَع،‏ لطفاً تو اینجا بمان،‏ چون یَهُوَه از من خواسته است که به اَریحا بروم.‏»‏+ اما اِلیشَع گفت:‏ «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که تو را ترک نخواهم کرد.‏» پس با هم به اَریحا رفتند.‏ ۵ بعد پسران انبیا که در اَریحا بودند،‏ پیش اِلیشَع آمدند و به او گفتند:‏ «آیا می‌دانی که امروز یَهُوَه سَرور تو را می‌برد و او دیگر سَرور تو نخواهد بود؟‏» اِلیشَع گفت:‏ «بله،‏ می‌دانم.‏ در این مورد صحبت نکنید.‏»‏

۶ بعد از آن،‏ ایلیا به اِلیشَع گفت:‏ «لطفاً اینجا بمان،‏ چون یَهُوَه می‌خواهد که من به رود اردن بروم.‏» اما اِلیشَع گفت:‏ «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که من تو را ترک نمی‌کنم.‏» پس با هم به راه افتادند.‏ ۷ پنجاه نفر از پسران انبیا هم رفتند و از دور به تماشای آن دو که در کنار رود اردن بودند،‏ ایستادند.‏ ۸ آن وقت ایلیا ردای*‏+ خود را پیچید و آن را به آب زد.‏ آب رودخانه شکافته شد و آن‌ها بر زمین خشک عبور کردند.‏+

۹ به محض این که از آنجا عبور کردند،‏ ایلیا به اِلیشَع گفت:‏ «قبل از این که از پیش تو برده شوم،‏ بگو می‌خواهی برایت چه کار کنم.‏» اِلیشَع گفت:‏ «خواهش می‌کنم سهمی دو برابر*‏+ از روحی که خدا به تو داده به من برسد.‏»‏+ ۱۰ ایلیا جواب داد:‏ «کار سختی خواستی.‏ اگر موقعی که از پیش تو برده می‌شوم مرا ببینی،‏ خواسته‌ات انجام می‌شود؛‏ اما اگر مرا نبینی،‏ خواسته‌ات انجام نمی‌شود.‏»‏

۱۱ در حینی که با هم قدم می‌زدند و صحبت می‌کردند،‏ ناگهان ارابه‌ای آتشین با اسب‌هایی آتشین + آن دو را از هم جدا کرد و ایلیا در تندبادی به آسمان برده شد.‏+ ۱۲ اِلیشَع وقتی این را دید،‏ فریاد زد:‏ «ای پدر من،‏ ای پدر من!‏ ارابهٔ اسرائیل و سوارانش را می‌بینم!‏»‏+ وقتی اِلیشَع دیگر نتوانست ایلیا را ببیند،‏ لباس‌های خود را گرفت و آن‌ها را دوپاره کرد.‏+ ۱۳ بعد ردای ایلیا را که از دوش او افتاده بود برداشت + و برگشت و در کنار رود اردن ایستاد.‏ ۱۴ او ردای ایلیا را به آب زد و گفت:‏ «کجاست یَهُوَه خدای ایلیا؟‏» وقتی ردا را به آب زد،‏ آب شکافته شد و اِلیشَع از آن عبور کرد.‏+

۱۵ وقتی پسران انبیا که از اَریحا بودند،‏ او را از دور دیدند،‏ گفتند:‏ «روحی که خدا به ایلیا داده بود بر اِلیشَع قرار گرفته است.‏»‏+ پس به دیدار او رفتند و در مقابل او به خاک افتادند.‏ ۱۶ آن‌ها به اِلیشَع گفتند:‏ «ما خدمتگزارانت ۵۰ مرد توانا در اختیار داریم.‏ لطفاً بگذار بروند و سَرورت را پیدا کنند.‏ شاید روح* یَهُوَه او را بالا برده و بر کوه یا در درّه‌ای انداخته باشد.‏»‏+ اما اِلیشَع گفت:‏ «آن‌ها را نفرستید.‏» ۱۷ با این حال،‏ آن پسران انبیا آنقدر پافشاری کردند که اِلیشَع معذّب شد و گفت:‏ «آن‌ها را بفرستید.‏» پس آن ۵۰ نفر را فرستادند و آن‌ها سه روز گشتند،‏ ولی ایلیا را پیدا نکردند.‏ ۱۸ وقتی پیش اِلیشَع برگشتند،‏ او در اَریحا بود.‏+ او به آن‌ها گفت:‏ «مگر من به شما نگفتم که نروید؟‏»‏

۱۹ بعد از مدتی مردان شهر به اِلیشَع گفتند:‏ «همان طور که سَرورم می‌بیند این شهر در جای خوبی قرار گرفته،‏+ اما آبش بد است و خاکش بی‌حاصل.‏»‏*‏ ۲۰ اِلیشَع وقتی این را شنید گفت:‏ «برای من کاسه‌ای کوچک و نو بیاورید و در آن نمک بریزید.‏» پس آن را برایش آوردند.‏ ۲۱ او به سرچشمهٔ آب رفت و نمک را در آب ریخت + و گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ ‹من این آب را سالم کرده‌ام.‏ دیگر باعث مرگ و بی‌حاصلی* نخواهد شد.‏›» ۲۲ آن آب تا امروز سالم مانده است،‏ درست همان طور که اِلیشَع گفته بود.‏

۲۳ اِلیشَع از آنجا به طرف بِیت‌ئیل رفت.‏ در راه،‏ چند پسر جوان از شهر بیرون آمدند و شروع به مسخره کردن او کردند.‏+ آن‌ها به او می‌گفتند:‏ «ای کچل،‏ از اینجا برو!‏ ای کچل،‏ از اینجا برو!‏» ۲۴ سرانجام او برگشت،‏ نگاهی به آن‌ها کرد و آن‌ها را به نام یَهُوَه لعنت کرد.‏ همان وقت دو خرس ماده + از جنگل بیرون آمدند و ۴۲ نفر از آن پسران را تکه‌پاره کردند.‏+ ۲۵ او از آنجا راه خود را به طرف کوه کَرمِل + ادامه داد و بعد به سامره برگشت.‏

۳ در هجدهمین سال حکمرانی یِهوشافاط،‏ پادشاه یهودا،‏ یِهورام + پسر اَخاب در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۱۲ سال حکمرانی کرد.‏ ۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام می‌داد،‏ اما نه به اندازهٔ پدر و مادرش،‏ چون ستونی را که پدرش برای پرستش بَعَل ساخته بود،‏ از بین برد.‏+ ۳ با این حال،‏ یِهورام به همان گناهانی دست زد* که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیلیان مرتکب آن‌ها شوند.‏+ او از آن گناهان دست برنداشت.‏

۴ میشا پادشاه موآب،‏ گوسفند پرورش می‌داد.‏ او هر سال ۱۰۰٬۰۰۰ برّه و ۱۰۰٬۰۰۰ قوچی را که پشمشان چیده نشده بود،‏ به عنوان خراج* به پادشاه اسرائیل می‌پرداخت.‏ ۵ پادشاه موآب بلافاصله بعد از مرگ اَخاب،‏+ بر ضدّ پادشاه اسرائیل شورش کرد.‏+ ۶ در آن وقت یِهورام که پادشاه اسرائیل بود از سامره بیرون رفت و تمام لشکر اسرائیل را بسیج کرد.‏ ۷ او همچنین این پیام را به یِهوشافاط،‏ پادشاه یهودا،‏ فرستاد:‏ «پادشاه موآب علیه من شورش کرده است.‏ آیا با من می‌آیی تا به جنگ با موآب برویم؟‏» او جواب داد:‏ «من با تو می‌آیم؛‏+ قوم من قوم توست و اسب‌های من اسب‌های تو.‏»‏+ ۸ بعد پرسید:‏ «از کدام طرف حمله کنیم؟‏» او جواب داد:‏ «از طرف بیابان اَدوم.‏»‏

۹ پس پادشاه اسرائیل همراه پادشاه یهودا و پادشاه اَدوم به راه افتاد.‏+ بعد از هفت روز سفر در بیابان،‏ دیگر هیچ آبی برای لشکر و حیواناتشان باقی نمانده بود.‏ ۱۰ پادشاه اسرائیل گفت:‏ «عجب مصیبتی!‏ یَهُوَه سه پادشاه را به اینجا آورده است تا به دست موآب تسلیم کند!‏» ۱۱ یِهوشافاط گفت:‏ «آیا یکی از انبیای یَهُوَه اینجا نیست که بتوانیم از طریق او از یَهُوَه سؤال کنیم؟‏»‏+ یکی از خادمان پادشاه اسرائیل گفت:‏ «اِلیشَع + پسر شافاط که بر دست‌های ایلیا آب می‌ریخت،‏* اینجاست.‏»‏+ ۱۲ یِهوشافاط گفت:‏ «او می‌تواند خواست یَهُوَه را به ما بگوید.‏» پس پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط و پادشاه اَدوم پیش اِلیشَع رفتند.‏

۱۳ اِلیشَع به پادشاه اسرائیل گفت:‏ «چرا پیش من آمدی؟‏+ پیش انبیای پدرت و انبیای مادرت برو.‏»‏+ اما پادشاه اسرائیل به او گفت:‏ «این را نگو!‏ یَهُوَه است که ما سه پادشاه را به اینجا آورده تا به دست پادشاه موآب تسلیم کند.‏» ۱۴ اِلیشَع به او گفت:‏ «به حیات یَهُوَه خدای لشکرها که او را خدمت می‌کنم* قسم که اگر به خاطر یِهوشافاط،‏+ پادشاه یهودا نبود،‏ حتی نگاهت هم نمی‌کردم.‏+ ۱۵ حالا یک چنگ‌نواز*‏+ پیش من بیاورید.‏» به محض این که چنگ‌نواز شروع به نواختن کرد،‏ روح* یَهُوَه بر اِلیشَع قرار گرفت.‏+ ۱۶ اِلیشَع گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ ‹در تمام این درّه* گودال‌هایی بکَنید،‏ ۱۷ چون یَهُوَه می‌گوید:‏ «شما نه باد خواهید دید و نه باران.‏ با این حال،‏ این درّه* پر از آب خواهد شد + و شما،‏ دام‌هایتان و حیوانات دیگری که دارید از آن آب خواهید نوشید.‏»› ۱۸ این کار برای یَهُوَه خیلی آسان است.‏+ علاوه بر این،‏ موآب را هم به دست شما تسلیم خواهد کرد.‏+ ۱۹ شما باید همهٔ شهرهای حصاردار + و همهٔ شهرهای مهم را نابود کنید،‏ همهٔ درختان خوب را قطع کنید،‏ همهٔ چشمه‌های آب را ببندید و در هر زمین حاصلخیز سنگ بریزید تا دیگر قابل کشت نباشد.‏»‏+

۲۰ صبح روز بعد،‏ موقع تقدیم هدیهٔ غلّه‌ای صبحگاهی،‏+ ناگهان آب از طرف اَدوم جاری شد و زمین را پوشاند.‏

۲۱ تمام موآبیان شنیدند که پادشاهانی برای جنگ با آن‌ها آمده‌اند.‏ پس همهٔ مردانی را که می‌توانستند سلاح به دست بگیرند،‏* جمع کردند و در مرز سرزمینشان قرار دادند.‏ ۲۲ وقتی صبح زود بلند شدند،‏ آفتاب روی آب می‌تابید و موآبیان که در طرف دیگر بودند،‏ آب را مثل خون،‏ قرمز می‌دیدند.‏ ۲۳ پس گفتند:‏ «این خون است!‏ حتماً پادشاهان،‏ همدیگر را با شمشیر به خاک و خون کشیده‌اند.‏ پس به پیش،‏ ای موآبیان غارتشان کنید!‏»‏+ ۲۴ وقتی به اردوگاه اسرائیل وارد شدند،‏ اسرائیلیان به موآبیان حمله کردند و موآبیان پا به فرار گذاشتند.‏+ اسرائیلیان در سرزمین موآب پیشروی کردند و در مسیرشان موآبیان را کشتند.‏ ۲۵ آن‌ها شهرها را خراب کردند و هر نفر یک سنگ در هر زمین حاصلخیز انداخت تا آن که تمام زمین‌ها پر از سنگ شدند.‏ همچنین همهٔ چشمه‌ها را بستند + و هر درخت خوب را قطع کردند.‏+ سرانجام فقط دیوارهای سنگی قیرحارِسِت + باقی ماند.‏ پس سربازانی که از قلاب‌سنگ استفاده می‌کردند،‏* آن شهر را محاصره و به آن حمله کردند.‏

۲۶ وقتی پادشاه موآب دید که شکست خورده است،‏ ۷۰۰ مرد مسلّح به شمشیر را با خود برد تا محاصره را بشکنند و به سمت پادشاه اَدوم + بروند؛‏ اما موفق نشدند.‏ ۲۷ پس او اولین پسرش را که قرار بود به جایش پادشاه شود گرفت و روی دیوار شهر به عنوان قربانی سوختنی به خدای خودش تقدیم کرد.‏+ دیدن این صحنه باعث شد که همه،‏* از اسرائیلیان خشمگین شوند.‏ بعد همهٔ سربازان از آنجا عقب‌نشینی کردند و به سرزمین خودشان برگشتند.‏

۴ روزی زن یکی از پسران انبیا + با التماس به اِلیشَع گفت:‏ «شوهرم که خدمتگزارت بود،‏ مرده است و همان طور که می‌دانی او همیشه برای یَهُوَه احترامی عمیق قائل بود.‏*‏+ حالا طلبکاری آمده تا هر دو بچه‌ام را از من بگیرد و غلام خودش کند.‏» ۲ اِلیشَع از او پرسید:‏ «چه کار می‌توانم برایت بکنم؟‏ به من بگو در خانه چه داری؟‏» بیوه‌زن جواب داد:‏ «کنیزت هیچ چیز در خانه ندارد،‏ به جز یک کوزه روغن.‏»‏+ ۳ اِلیشَع گفت:‏ «برو و از همهٔ همسایگانت ظرف‌های خالی بگیر؛‏ تعداد ظرف‌ها هر چه بیشتر باشد بهتر.‏ ۴ بعد به خانه برگرد و در را پشت سر خودت و پسرانت ببند.‏ همهٔ ظرف‌ها را از روغن آن کوزه پر کن و هر ظرفی را که پر شد کنار بگذار.‏» ۵ پس بیوه‌زن رفت.‏

بعد از این که او و پسرانش به خانه رفتند و در را پشت سرشان بستند،‏ پسرانش ظرف‌ها را به او می‌دادند و او آن‌ها را پر می‌کرد.‏+ ۶ وقتی ظرف‌ها یکی بعد از دیگری پر شدند،‏ به یکی از پسرانش گفت:‏ «یک ظرف دیگر برایم بیاور.‏»‏+ پسرش جواب داد:‏ «دیگر ظرفی باقی نمانده.‏» همان موقع روغن قطع شد.‏+ ۷ پس آن زن پیش مرد خدای حقیقی رفت و موضوع را تعریف کرد.‏ او به بیوه‌زن گفت:‏ «برو روغن را بفروش و بدهی‌ات را بده.‏ تو و پسرانت می‌توانید با آنچه باقی می‌ماند زندگی‌تان را بگذرانید.‏»‏

۸ یک روز اِلیشَع به شونَم رفت.‏+ در شونَم زنی سرشناس زندگی می‌کرد.‏ او اِلیشَع را با اصرار برای صرف غذا دعوت کرد.‏+ از آن به بعد،‏ هر بار که اِلیشَع از آنجا می‌گذشت،‏ در آنجا غذا می‌خورد.‏ ۹ آن زن به شوهرش گفت:‏ «مطمئنم مردی که مرتب از اینجا می‌گذرد،‏ مرد مقدّس خداست.‏ ۱۰ لطفاً بگذار روی پشت‌بام،‏ اتاقی کوچک برایش بسازیم + و در آن،‏ تخت و میز و صندلی و چراغدان بگذاریم تا هر بار که پیش ما می‌آید،‏ بتواند آنجا بماند.‏»‏+

۱۱ یک روز،‏ اِلیشَع به آنجا آمد و به اتاقی که روی پشت‌بام بود رفت و دراز کشید.‏ ۱۲ او به خادمش جِیحَزی + گفت:‏ «زن شونَمی را صدا کن.‏»‏+ جِیحَزی او را صدا کرد و آن زن پیش او آمد.‏ ۱۳ اِلیشَع به جِیحَزی گفت:‏ «لطفاً به او بگو،‏ ‹تو برای ما خیلی زحمت کشیدی.‏+ چه کار می‌توانم برایت بکنم؟‏+ آیا می‌خواهی سفارشت را به پادشاه یا سردار لشکر بکنم؟‏›»‏+ اما آن زن در جواب گفت:‏ «نه،‏ من مشکلی ندارم و در میان قوم خودم در امنیت زندگی می‌کنم.‏» ۱۴ بعد اِلیشَع از خادمش پرسید:‏ «برای این زن چه کار می‌شود کرد؟‏» جِیحَزی گفت:‏ «این زن پسری ندارد + و شوهرش هم پیر است.‏» ۱۵ اِلیشَع فوراً گفت:‏ «آن زن را صدا کن.‏» جِیحَزی او را صدا کرد،‏ و آن زن در آستانهٔ در ایستاد.‏ ۱۶ اِلیشَع گفت:‏ «سال آینده همین موقع پسری در بغل خواهی داشت.‏»‏+ آن زن در جواب گفت:‏ «نه ای سَرورم،‏ تو مرد خدای حقیقی هستی!‏ به کنیزت امید کاذب نده.‏»‏

۱۷ اما آن زن باردار شد و همان طور که اِلیشَع گفته بود،‏ سال بعد در همان وقت پسری به دنیا آورد.‏ ۱۸ آن پسر بزرگ شد و روزی پیش پدرش که با دروگران بود،‏ رفت.‏ ۱۹ او به پدرش گفت:‏ «آخ سرم،‏ آخ سرم!‏» پدرش به یکی از خادمان گفت:‏ «پسر را پیش مادرش ببر.‏» ۲۰ او پسر را بلند کرد و پیش مادرش برد.‏ پسر تا ظهر روی زانوی مادرش نشست ولی بعد مرد.‏+ ۲۱ مادرش او را به اتاق بالا برد و روی تخت مرد خدای حقیقی گذاشت.‏+ بعد در را بست و بیرون رفت.‏ ۲۲ او شوهرش را صدا کرد و گفت:‏ «لطفاً یکی از خدمتگزاران را با الاغی برایم بفرست تا سریع پیش مرد خدای حقیقی بروم و برگردم.‏» ۲۳ اما شوهرش گفت:‏ «چرا امروز می‌خواهی پیش او بروی؟‏ نَه عید ماه نو است،‏+ نَه روز شَبّات.‏» زن گفت:‏ «نگران نباش.‏ چیزی نیست.‏» ۲۴ پس او الاغ را پالان کرد و به خدمتگزارش گفت:‏ «تند برو و تا وقتی من نگفتم،‏ سرعتت را به خاطر من کم نکن.‏»‏

۲۵ پس او به کوه کَرمِل،‏ پیش مرد خدای حقیقی رفت.‏ مرد خدای حقیقی به محض این که او را از دور دید،‏ به جِیحَزی خادم خود گفت:‏ «نگاه کن!‏ این همان زن شونَمی است که می‌آید.‏ ۲۶ لطفاً عجله کن و به استقبال او برو و حال خودش و شوهر و پسرش را بپرس.‏» زن گفت:‏ «همه چیز خوب است.‏» ۲۷ وقتی آن زن به بالای کوه پیش مرد خدای حقیقی رسید،‏ فوراً به پاهایش چسبید.‏+ جِیحَزی آمد که او را کنار بزند،‏ اما مرد خدای حقیقی گفت:‏ «با او کاری نداشته باش،‏ چون واقعاً ناراحت است* و یَهُوَه هم دلیل ناراحتی او را به من نگفته است.‏» ۲۸ زن گفت:‏ «ای سَرورم،‏ آیا من از تو پسری خواسته بودم؟‏ مگر نگفته بودم امید کاذب به من نده؟‏»‏+

۲۹ اِلیشَع فوراً به جِیحَزی گفت:‏ «ردایت را دور کمرت ببند،‏+ عصای مرا بردار و راه بیفت.‏ اگر به کسی برخوردی،‏ سلام نکن؛‏ و اگر کسی به تو سلام کرد،‏ جوابش را نده.‏ برو و عصای مرا روی صورت پسر بگذار.‏» ۳۰ مادر آن پسر گفت:‏ «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم،‏ من بدون تو نمی‌روم.‏»‏+ پس اِلیشَع بلند شد و با او به راه افتاد.‏ ۳۱ جِیحَزی جلوتر رفت و عصا را روی صورت پسر گذاشت،‏ اما نه صدایی شنید و نه عکس‌العملی دید.‏+ پس برگشت و به اِلیشَع گفت:‏ «پسر بیدار نشد.‏»‏

۳۲ وقتی اِلیشَع وارد خانه شد،‏ جنازهٔ پسر روی تخت او بود.‏+ ۳۳ اِلیشَع وارد اتاق شد و در حالی که فقط او و آن پسر در اتاق بودند،‏ در را بست و به یَهُوَه دعا کرد.‏+ ۳۴ بعد بر تخت،‏ روی بچه خم شد.‏ دهانش را روی دهان پسر،‏ چشمانش را روی چشمان او،‏ کف دست‌هایش را روی کف دست‌های او گذاشت و در همین حالت ماند تا آن که بدن بچه کم‌کم گرم شد.‏+ ۳۵ اِلیشَع از یک طرف اتاق به طرف دیگر اتاق رفت و دوباره بر تخت روی پسر خم شد.‏ پسر هفت بار عطسه کرد و بعد چشمانش را باز کرد.‏+ ۳۶ اِلیشَع جِیحَزی را صدا کرد و به او گفت:‏ «زن شونَمی را صدا کن.‏» پس جِیحَزی آن زن را صدا کرد و او وارد اتاق شد و پیش اِلیشَع رفت.‏ اِلیشَع گفت:‏ «پسرت را بردار.‏»‏+ ۳۷ او جلو رفت و خود را جلوی پاهای اِلیشَع به خاک انداخت.‏ بعد پسرش را برداشت و بیرون رفت.‏

۳۸ وقتی اِلیشَع به جِلجال برگشت،‏ در آن سرزمین قحطی بود.‏+ او در حالی که پسران انبیا + جلویش نشسته بودند به خادمش + گفت:‏ «دیگ بزرگ را روی آتش بگذار و برای پسران انبیا آش بپز.‏» ۳۹ یکی از آن‌ها به دشت رفت تا سبزی جمع کند و بوته‌ای صحرایی پیدا کرد.‏ او میوه‌های آن را کند و دامن ردای خود را از آن میوه‌ها پر کرد.‏ بعد رفت و بدون این که بداند چه میوه‌ای جمع کرده است،‏ آن‌ها را خرد کرد و در آش ریخت.‏ ۴۰ بعد آش را برای آن مردان کشیدند تا بخورند،‏ اما همین که از آن خوردند،‏ فریاد زدند:‏ «ای مرد خدای حقیقی،‏ این آش سمی است!‏»‏* پس نتوانستند از آن آش بخورند.‏ ۴۱ اِلیشَع گفت:‏ «مقداری آرد برایم بیاورید.‏» بعد آن را در دیگ ریخت و گفت:‏ «حالا برایشان بریزید تا بخورند.‏» دیگر هیچ چیز مضری در آش نبود.‏+

۴۲ مردی از بَعَل‌شَلیشه آمد + و برای مرد خدای حقیقی ۲۰ نان جو + از نوبر محصول و یک کیسه غلّهٔ تازه آورد.‏+ اِلیشَع گفت:‏ «این‌ها را به مردم بدهید تا بخورند.‏» ۴۳ اما خادمش گفت:‏ «چطور این‌ها را جلوی ۱۰۰ نفر بگذارم؟‏»‏+ اِلیشَع گفت:‏ «این‌ها را به مردم بده تا بخورند،‏ چون یَهُوَه چنین می‌گوید،‏ ‹آن‌ها خواهند خورد و مقداری هم باقی خواهد ماند.‏›»‏+ ۴۴ پس او نان‌ها و غلّه را جلوی آن عده گذاشت.‏ آن‌ها خوردند و همان طور که یَهُوَه گفته بود،‏ مقداری هم باقی ماند.‏+

۵ نَعَمان مردی سرشناس و یکی از سرداران لشکر پادشاه سوریه بود.‏ سَرورش پادشاه برای او احترام بسیار قائل بود،‏ چون یَهُوَه به دست نَعَمان سوریه را پیروز کرده بود.‏* او جنگجویی نیرومند بود،‏ ولی جذام داشت.‏*‏ ۲ سپاه سوریه در یکی از حملات خود به سرزمین اسرائیل،‏ دختر کوچکی را از آنجا به اسارت گرفت و او کنیز زن نَعَمان شد.‏ ۳ دخترک به بانوی خودش گفت:‏ «کاش سَرورم به دیدن نبی‌ای که در سامره است،‏ می‌رفت!‏ آن نبی،‏+ سَرورم را از جذامش شفا می‌داد.‏»‏+ ۴ پس نَعَمان پیش سَرورش پادشاه رفت و گفته‌های آن دخترک اسرائیلی را به گوش او رساند.‏

۵ پادشاه به نَعَمان گفت:‏ «فوراً برو!‏ من نامه‌ای برای پادشاه اسرائیل می‌فرستم.‏» پس نَعَمان رفت و با خود ۳۴۰ کیلو* نقره،‏ ۶۰۰۰ تکه طلا و ۱۰ دست لباس برد.‏ ۶ او نامه را پیش پادشاه اسرائیل برد.‏ در آن نوشته شده بود:‏ «من این نامه را همراه خادمم نَعَمان فرستاده‌ام تا جذام او را شفا دهی.‏» ۷ به محض این که پادشاه نامه را خواند،‏ لباس خود را چاک زد و گفت:‏ «پادشاه سوریه این مرد جذامی را پیش من فرستاده و به من می‌گوید که شفایش دهم!‏ مگر من خدا هستم که اختیار مرگ و زندگی دیگران را داشته باشم؟‏+ ببینید،‏ معلوم است که دنبال بهانه‌ای می‌گردد تا با من درگیر شود.‏»‏

۸ اما وقتی اِلیشَع،‏ مرد خدای حقیقی،‏ شنید که پادشاه اسرائیل لباس خود را چاک زده است،‏ فوراً این پیغام را برای پادشاه فرستاد:‏ «چرا لباست را چاک زدی؟‏ بگذار او پیش من بیاید تا بداند که در اسرائیل نبی‌ای هست.‏»‏+ ۹ پس نَعَمان با اسب‌ها و ارابه‌های جنگی‌اش آمد و جلوی ورودی خانهٔ اِلیشَع ایستاد.‏ ۱۰ اما اِلیشَع پیام‌رسانی را پیش او فرستاد تا بگوید:‏ «برو و هفت بار خود را در رود اردن بشوی؛‏+ آن وقت پوستت مثل قبل می‌شود و پاک می‌شوی.‏» ۱۱ وقتی نَعَمان این را شنید عصبانی شد و راه افتاد تا از آنجا برود و گفت:‏ «فکر کردم او بیرون می‌آید و جلوی من می‌ایستد و نام یَهُوَه خدایش را می‌خواند،‏ دستش را روی محل جذامم جلو و عقب می‌برد و آن را شفا می‌دهد.‏ ۱۲ آیا رودهای اَبانه و فَرپَر در دمشق + از همهٔ آب‌های اسرائیل بهتر نیستند؟‏ مگر نمی‌توانم خودم را در آن آب‌ها بشویم و پاک شوم؟‏» این را گفت و با عصبانیت آنجا را ترک کرد.‏

۱۳ خادمانش پیش او رفتند و گفتند:‏ «ای پدر ما،‏ اگر نبی از تو می‌خواست کار سختی بکنی،‏ آیا نمی‌کردی؟‏ حالا فقط گفته است،‏ ‹خودت را بشوی و پاک شو.‏›» ۱۴ پس او رفت و همان طور که نبی گفته بود،‏+ هفت بار در رود اردن فرو رفت.‏ بعد از آن،‏ بدنش پاک شد + و پوست تنش مثل پوست تن یک پسربچه شد.‏+

۱۵ بعد با تمام همراهانش پیش مرد خدای حقیقی برگشت،‏+ جلوی او ایستاد و گفت:‏ «الآن فهمیدم که در سرتاسر زمین،‏ در هیچ جا به غیر از اسرائیل،‏ خدایی نیست.‏+ پس لطفاً هدیه‌ای* از خدمتگزارت بپذیر.‏» ۱۶ اما اِلیشَع گفت:‏ «به حیات یَهُوَه که او را خدمت می‌کنم* قسم می‌خورم که هیچ هدیه‌ای از تو قبول نمی‌کنم.‏»‏+ او خیلی اصرار کرد،‏ اما اِلیشَع قبول نکرد.‏ ۱۷ سرانجام نَعَمان گفت:‏ «حالا که قبول نمی‌کنی،‏ لطفاً دو بارِ قاطر از خاک این سرزمین را به من بده،‏ چون خدمتگزارت از این به بعد،‏ به هیچ خدای دیگری به جز یَهُوَه قربانی سوختنی یا قربانی دیگری تقدیم نخواهد کرد.‏ ۱۸ اما کاری هست که امیدوارم یَهُوَه من را که خدمتگزارت هستم به خاطر آن ببخشد.‏ آن کار این است که وقتی سَرورم پادشاه به معبد* رِمّون می‌رود تا در مقابل خدای خود سجده کند،‏ به بازوی من تکیه می‌کند،‏ پس من هم مجبورم در معبد رِمّون سجده کنم.‏ وقتی در معبد رِمّون سجده می‌کنم،‏ امیدوارم یَهُوَه مرا به خاطر این کار ببخشد.‏» ۱۹ اِلیشَع گفت:‏ «به سلامت برو.‏» وقتی نَعَمان از پیش او رفت و کمی از آنجا دور شد،‏ ۲۰ جِیحَزی،‏+ خادم اِلیشَع مرد خدای حقیقی،‏+ پیش خود گفت:‏ ‹سَرورم اجازه داد این نَعَمان سوری + برود،‏ بدون این که چیزهایی را که او آورده بود قبول کند.‏ به حیات یَهُوَه قسم،‏ من دنبال او می‌دوم و چیزی از او می‌گیرم.‏› ۲۱ پس جِیحَزی دنبال نَعَمان دوید.‏ وقتی نَعَمان دید که کسی دنبالش می‌دود،‏ از ارابه‌اش پیاده شد.‏ بعد به سمت او رفت و از او پرسید:‏ «آیا اتفاقی افتاده؟‏» ۲۲ او جواب داد:‏ «چیزی نشده.‏ سَرورم مرا فرستاد تا بگویم،‏ ‹همین الآن دو مرد جوان که از پسران انبیا و از منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم هستند،‏ پیش من آمدند.‏ لطفاً برای آن‌ها ۳۴ کیلو* نقره و دو دست لباس بده.‏›»‏+ ۲۳ نَعَمان گفت:‏ «با کمال میل!‏ ۶۸ کیلو* نقره بردار.‏»‏+ پس در حالی که به جِیحَزی اصرار می‌کرد،‏ ۶۸ کیلو نقره را در دو کیسه گذاشت و با دو دست لباس به دو نفر از خادمانش داد تا برایش حمل کنند.‏

۲۴ وقتی جِیحَزی به عوفِل* رسید،‏ هدایا را از دستشان گرفت و در خانه‌اش گذاشت و آن مردان را روانه کرد.‏ وقتی آن‌ها رفتند،‏ ۲۵ پیش سَرورش رفت و کنار او ایستاد.‏ اِلیشَع به او گفت:‏ «جِیحَزی،‏ کجا رفته بودی؟‏» او جواب داد:‏ «خدمتگزارت جایی نرفته بود.‏»‏+ ۲۶ اِلیشَع به او گفت:‏ «آیا خیال می‌کنی وقتی آن مرد از ارابه‌اش پیاده شد و به استقبال تو آمد،‏ دلم خبر نداشت؟‏ آیا حالا وقت گرفتن نقره،‏ لباس،‏ باغ زیتون،‏ باغ انگور،‏ گوسفند،‏ گاو یا غلام و کنیز است؟‏+ ۲۷ الآن تو و نوادگانت برای همیشه به جذامی که نَعَمان داشت + مبتلا می‌شوید.‏» جِیحَزی بلافاصله در حالی که جذام تمام بدنش را مثل برف سفید کرده بود،‏ از پیش او بیرون رفت.‏+

۶ پسران انبیا + به اِلیشَع گفتند:‏ «جایی که ما با تو در آن زندگی می‌کنیم،‏ برایمان خیلی کوچک است.‏ ۲ اجازه بده به اردن برویم و الوار جمع کنیم و خانه‌ای در آنجا بسازیم تا در آن زندگی کنیم.‏» او گفت:‏ «بروید.‏» ۳ یکی از آن‌ها گفت:‏ «لطفاً تو هم با خدمتگزارانت بیا.‏» اِلیشَع گفت:‏ «می‌آیم.‏» ۴ پس او با آن‌ها رفت.‏ وقتی به اردن رسیدند،‏ مشغول قطع کردن درختان شدند.‏ ۵ اما وقتی یکی از آن مردان درختی را قطع می‌کرد،‏ تیغهٔ تبرش در آب افتاد.‏ پس فریاد زد:‏ «وای سَرورم،‏ من این تبر را امانت گرفته بودم.‏» ۶ مرد خدای حقیقی گفت:‏ «کجا افتاد؟‏» او جایی را که تیغه افتاده بود،‏ نشان داد.‏ اِلیشَع تکه چوبی برید و در آنجا انداخت و تیغهٔ تبر روی آب شناور شد.‏ ۷ او گفت:‏ «آن را بردار.‏» پس آن مرد دستش را دراز کرد و تیغه را برداشت.‏

۸ پادشاه سوریه به جنگ با اسرائیل رفت.‏+ او بعد از مشورت با مردانش* جایی را که می‌خواست با آن‌ها اردو بزند،‏ تعیین کرد.‏ ۹ بعد مرد خدای حقیقی + پیغامی برای پادشاه اسرائیل فرستاد و گفت:‏ «مواظب باش که از آنجا عبور نکنی،‏ چون سوری‌ها به آنجا می‌روند.‏» ۱۰ پس پادشاه اسرائیل برای مردانش که در آنجا بودند،‏ پیغامی فرستاد و آن‌ها را از هشدار مرد خدای حقیقی آگاه کرد.‏ این اتفاق چند بار تکرار شد.‏+

۱۱ این موضوع پادشاه* سوریه را خشمگین کرد،‏ پس خادمانش را احضار کرد و به آن‌ها گفت:‏ «به من بگویید!‏ چه کسی از بین ما با پادشاه اسرائیل همدست است؟‏» ۱۲ یکی از خادمانش گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ هیچ کسی از ما با او همدست نیست!‏ این کار اِلیشَع است؛‏ نبی‌ای در اسرائیل که حتی چیزهایی را که در اتاق خوابت می‌گویی،‏ به پادشاه اسرائیل می‌گوید.‏»‏+ ۱۳ پادشاه دستور داد:‏ «بروید و ببینید او کجاست تا مردانی بفرستم که دستگیرش کنند.‏» بعداً به پادشاه خبر دادند که اِلیشَع در دوتان است.‏+ ۱۴ پس او فوراً لشکر بزرگی را که به اسب‌ها و ارابه‌ها مجهز بود به آنجا فرستاد.‏ آن‌ها شب به آنجا رسیدند و شهر را محاصره کردند.‏

۱۵ وقتی خادم مرد خدای حقیقی صبح زود بلند شد و بیرون رفت،‏ دید که لشکر بزرگی با اسب‌ها و ارابه‌های جنگی شهر را محاصره کرده‌اند.‏ پس فوراً به اِلیشَع گفت:‏ «وای سَرورم!‏ چه کار کنیم؟‏» ۱۶ او گفت:‏ «نترس!‏+ چون کسانی که با ما هستند از کسانی که با آن‌ها هستند،‏ بیشترند.‏»‏+ ۱۷ بعد اِلیشَع دعا کرد و گفت:‏ «ای یَهُوَه،‏ لطفاً چشمان او را باز کن تا ببیند.‏»‏+ یَهُوَه بلافاصله چشمان خادم را باز کرد و او دید که کوه‌های اطراف اِلیشَع پر از اسب‌ها و ارابه‌های آتشین است.‏+

۱۸ وقتی لشکر سوریه به طرف اِلیشَع آمد،‏ اِلیشَع در دعایی به یَهُوَه گفت:‏ «لطفاً این‌ها* را کور کن.‏»‏+ پس او همان طور که اِلیشَع درخواست کرده بود،‏ آن‌ها را کور کرد.‏ ۱۹ اِلیشَع به آن‌ها گفت:‏ «این راه اشتباه است و شهری که می‌خواهید به آن بروید،‏ این نیست.‏ با من بیایید تا شما را پیش مردی ببرم که دنبالش می‌گردید.‏» اِلیشَع آن‌ها را به سامره برد.‏+

۲۰ وقتی به سامره رسیدند،‏ اِلیشَع گفت:‏ «ای یَهُوَه،‏ چشمانشان را باز کن تا ببینند.‏» پس یَهُوَه چشمانشان را باز کرد و دیدند که وسط سامره هستند.‏ ۲۱ وقتی پادشاه اسرائیل آن‌ها را دید،‏ به اِلیشَع گفت:‏ «پدرم،‏ آن‌ها را بکشم؟‏ آن‌ها را بکشم؟‏» ۲۲ اما اِلیشَع گفت:‏ «نباید آن‌ها را بکشی.‏ مگر تو کسانی را که با شمشیر و کمانت به اسارت می‌گیری،‏ می‌کشی؟‏ به آن‌ها آب و نان بده تا بخورند + و پیش سَرورشان برگردند.‏» ۲۳ بنابراین او ضیافتی بزرگ برایشان ترتیب داد و آن‌ها خوردند و نوشیدند.‏ بعد آن‌ها را راهی کرد تا پیش سَرورشان برگردند.‏ از آن به بعد،‏ غارتگران سوری،‏+ دیگر به سرزمین اسرائیل حمله نکردند.‏

۲۴ مدتی بعد،‏ بِن‌هَدَد،‏ پادشاه سوریه تمام لشکر خود را جمع کرد و به سمت سامره رفت و آنجا را محاصره کرد.‏+ ۲۵ در نتیجه سامره دچار قحطی شدیدی شد.‏+ محاصره آنقدر طول کشید که قیمتِ سرِ یک الاغ + به ۸۰ سکهٔ نقره و قیمت دو مشت* فضلهٔ کبوتر به ۵ سکهٔ نقره رسید.‏ ۲۶ هنگامی که پادشاه اسرائیل روی دیوار شهر راه می‌رفت،‏ زنی با صدای بلند به او گفت:‏ «ای سَرورم،‏ ای پادشاه،‏ به دادمان برس!‏» ۲۷ پادشاه در جواب گفت:‏ «اگر یَهُوَه به داد تو نرسد،‏ من چطور می‌توانم به تو کمک کنم؟‏ از کدام خرمنگاه و حوض شراب‌گیری* چیزی به تو بدهم؟‏» ۲۸ بعد پادشاه از او پرسید:‏ «چه شده؟‏» او جواب داد:‏ «این زن به من گفت،‏ ‹پسرت را بده تا امروز او را بخوریم و فردا هم پسر مرا می‌خوریم.‏›‏+ ۲۹ پس پسرم را پختیم و او را خوردیم.‏ روز بعد به او گفتم،‏+ ‹پسرت را بده تا بخوریم.‏› ولی او پسرش را پنهان کرد.‏»‏

۳۰ پادشاه به محض این که سخنان آن زن را شنید،‏ لباسش را چاک زد.‏+ وقتی او روی دیوار شهر راه می‌رفت،‏ مردم دیدند که زیر لباسش پَلاس پوشیده است.‏*‏ ۳۱ بعد پادشاه گفت:‏ «خدا مرا سخت مجازات کند اگر همین امروز سر اِلیشَع پسر شافاط را از تنش جدا نکنم!‏»‏+

۳۲ اِلیشَع با ریش‌سفیدان در خانهٔ خود نشسته بود.‏ پادشاه جلوتر از خودش پیام‌رسانی فرستاد،‏ اما قبل از رسیدن آن پیام‌رسان،‏ اِلیشَع به ریش‌سفیدان گفت:‏ «این مرد که پسر یک قاتل + است کسی را فرستاده تا سرم را از تنم جدا کند.‏ مراقب باشید وقتی این پیام‌رسان می‌آید،‏ در را به روی او ببندید و نگذارید داخل شود.‏ آیا صدای پای سَرورش را نمی‌شنوید که درست پشت سر او می‌آید؟‏» ۳۳ او در حال صحبت با آن‌ها بود که آن پیام‌رسان رسید.‏ بعد از پیام‌رسان،‏ پادشاه رسید و گفت:‏ «این بلا از طرف یَهُوَه است.‏ چرا باید بیشتر از این منتظر کمک یَهُوَه بمانم؟‏»‏

۷ پس اِلیشَع گفت:‏ «به کلام یَهُوَه گوش دهید.‏ یَهُوَه می‌گوید:‏ ‹فردا همین موقع،‏ کنار دروازهٔ* سامره،‏ با ۱۲ گرم* نقره می‌توانید ۴ کیلو* آردِ مرغوب یا ۸ کیلو* جو بخرید.‏›»‏+ ۲ آن وقت سرداری که پادشاه به او اعتماد داشت به مرد خدای حقیقی گفت:‏ «حتی اگر یَهُوَه دروازه‌های آسمان را باز کند،‏ امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد!‏»‏+ اِلیشَع در جواب گفت:‏ «تو آن را با چشم خودت خواهی دید،‏+ ولی از آن نخواهی خورد.‏»‏+

۳ کنار دروازهٔ شهر چهار جذامی بودند.‏+ آن‌ها به همدیگر گفتند:‏ «چرا اینجا بنشینیم تا بمیریم؟‏ ۴ چه وارد شهر بشویم که قحطی در آنجاست و چه اینجا بنشینیم،‏+ از گرسنگی می‌میریم.‏ پس چه بهتر که به اردوگاه سوری‌ها برویم.‏ اگر گذاشتند ما زنده بمانیم،‏ چه بهتر و اگر ما را بکشند فرقی نمی‌کند،‏ چون دیر یا زود از گرسنگی می‌میریم.‏» ۵ همین که هوا تاریک شد،‏ آن‌ها به اردوگاه سوری‌ها رفتند.‏ وقتی به کنار اردوگاه رسیدند،‏ هیچ کس آنجا نبود.‏

۶ یَهُوَه کاری کرده بود که سوری‌هایی که در اردوگاه بودند،‏ صدای ارابه‌های جنگی،‏ اسب‌ها و صدای لشکری بزرگ را بشنوند.‏+ پس به همدیگر گفتند:‏ «پادشاه اسرائیل،‏ پادشاهان حیتّی و پادشاهان مصر را اجیر کرده است تا به ما حمله کنند!‏» ۷ به همین دلیل،‏ فوراً در تاریکی پا به فرار گذاشتند.‏ آن‌ها چادرها،‏ اسب‌ها،‏ الاغ‌ها و تمام اردوگاه را همان طور که بود رها کردند و از ترس جانشان پا به فرار گذاشتند.‏

۸ وقتی آن جذامیان به کنار اردوگاه رسیدند،‏ وارد یکی از چادرها شدند.‏ آن‌ها از چیزهایی که آنجا بود خوردند و بعد نقره،‏ طلا و چند دست لباس برداشتند و با خود بردند و پنهان کردند.‏ بعد برگشتند و وارد چادری دیگر شدند و از آنجا هم چیزهایی برداشتند و با خود بردند و پنهان کردند.‏

۹ سرانجام به همدیگر گفتند:‏ «کاری که ما می‌کنیم،‏ درست نیست.‏ امروز باید این خبر خوش را به بقیه برسانیم.‏ اگر تا طلوع آفتاب صبر کنیم و ساکت بمانیم،‏ سزاوار مجازاتیم.‏ بیایید برویم و این خبر خوش را به اهالی خانهٔ پادشاه برسانیم.‏» ۱۰ پس رفتند و از دور با صدای بلند به نگهبانان دروازهٔ شهر گفتند:‏ «ما به اردوگاه سوری‌ها رفتیم،‏ ولی کسی آنجا نبود و صدایی هم شنیده نمی‌شد.‏ فقط اسب‌ها و الاغ‌هایی را دیدیم که بسته شده بودند و در چادرها هم کسی نبود.‏» ۱۱ نگهبانان بلافاصله این خبر را با صدای بلند به اهالی خانهٔ پادشاه رساندند.‏

۱۲ پادشاه همان موقع،‏ در حالی که هنوز شب بود،‏ بلند شد و به خادمانش گفت:‏ «بگذارید برایتان بگویم که سوری‌ها چه نقشه‌ای برای ما کشیده‌اند.‏ آن‌ها می‌دانند که ما گرسنه‌ایم،‏+ برای همین از اردوگاه بیرون رفته‌اند و در دشت پنهان شده‌اند و به خودشان می‌گویند:‏ ‹وقتی از شهر بیرون بیایند،‏ آن‌ها را زنده اسیر می‌کنیم و وارد شهر می‌شویم.‏›»‏+ ۱۳ یکی از خادمان او گفت:‏ «خواهش می‌کنم اجازه بده مردانی با پنج اسب از اسبان باقیماندهٔ شهر بروند و ببینند که آنجا چه خبر است.‏ در هر صورت،‏ عاقبتشان مثل بقیهٔ اسرائیلیان این شهر است؛‏ چه کسانی که در شهر باقی مانده‌اند و چه کسانی که هلاک شده‌اند.‏» ۱۴ پس آن‌ها اسب‌ها را به دو ارابه بستند و پادشاه،‏ آن‌ها را به اردوگاه سوری‌ها فرستاد و گفت:‏ «بروید و ببینید چه خبر است.‏» ۱۵ آن مردان،‏ رد پای سوری‌ها را تا اردن دنبال کردند و تمام راه پر از لباس‌ها و وسایلی بود که سوری‌ها وقتی فرار می‌کردند در راه انداخته بودند.‏ پیام‌رسانان برگشتند و این خبر را به پادشاه رساندند.‏

۱۶ پس قوم بیرون رفتند و اردوگاه سوری‌ها را غارت کردند.‏ به این ترتیب،‏ همان طور که یَهُوَه گفته بود،‏ قیمت چهار کیلو* آرد مرغوب به ۱۲ گرم* نقره رسید و ۸ کیلو* جو هم به همان قیمت فروش رفت.‏+ ۱۷ پادشاه مسئولیت نظارت بر دروازه را به سردار مورد اعتمادش داده بود.‏ اما آن سردار زیر پای مردم لگدمال شد و مرد.‏ این درست همان چیزی بود که مرد خدای حقیقی،‏ وقتی پادشاه پیش او رفته بود،‏ به پادشاه گفته بود.‏ ۱۸ گفتهٔ مرد خدای حقیقی به پادشاه،‏ دقیقاً اتفاق افتاد.‏ او گفته بود:‏ «فردا همین موقع،‏ کنار دروازهٔ سامره،‏ قیمت چهار کیلو آرد مرغوب به ۱۲ گرم نقره می‌رسد و ۸ کیلو جو هم به همان قیمت فروش می‌رود.‏»‏+ ۱۹ اما آن سردار به مرد خدای حقیقی گفته بود:‏ «حتی اگر یَهُوَه دروازه‌های آسمان را باز کند،‏ امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد!‏» اِلیشَع در جواب او گفته بود:‏ «تو آن را با چشم خودت خواهی دید،‏ ولی از آن نخواهی خورد.‏» ۲۰ دقیقاً این اتفاق برایش افتاد،‏ چون مردم او را کنار دروازه لگدمال کردند و او مرد.‏

۸ اِلیشَع به مادر پسری که زنده کرده بود،‏+ گفت:‏ «بلند شو و با خانواده‌ات به هر سرزمین غریبی که می‌توانی برو و در آنجا زندگی کن،‏ چون یَهُوَه اعلام کرده است که این سرزمین،‏ هفت سال دچار قحطی می‌شود.‏»‏+ ۲ پس آن زن بلند شد و به گفتهٔ مرد خدای حقیقی عمل کرد.‏ او همراه خانواده‌اش رفت و هفت سال در سرزمین فِلیسطی‌ها زندگی کرد.‏+

۳ بعد از پایان هفت سال،‏ آن زن از سرزمین فِلیسطی‌ها برگشت و پیش پادشاه رفت تا درخواست کند که خانه و زمینش به او برگردانده شود.‏ ۴ پادشاه مشغول صحبت با جِیحَزی،‏ خادم مرد خدای حقیقی بود.‏ او به جِیحَزی گفت:‏ «لطفاً همهٔ کارهای بزرگی را که اِلیشَع انجام داد،‏ برایم تعریف کن.‏»‏+ ۵ وقتی جِیحَزی برای پادشاه تعریف می‌کرد که اِلیشَع چطور پسری را که مرده بود زنده کرد،‏+ مادر آن پسر پیش پادشاه آمد تا از او درخواست کند که خانه و زمینش را پس بدهند.‏+ جِیحَزی فوراً گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ این همان زن است و این هم پسرش که اِلیشَع او را زنده کرد.‏» ۶ پس پادشاه ماجرا را از آن زن پرسید و او هم موضوع را برایش تعریف کرد.‏ بعد پادشاه به یکی از صاحب‌منصبان دربار مأموریت داد که به او کمک کند و گفت:‏ «تمام دارایی‌های او و ارزش همهٔ محصولات زمینش را از روزی که این سرزمین را ترک کرد تا امروز،‏ حساب کنید و به او برگردانید.‏»‏

۷ وقتی اِلیشَع به دمشق رفت،‏+ بِن‌هَدَد،‏+ پادشاه سوریه بیمار بود.‏ پس به پادشاه خبر دادند و گفتند:‏ «مرد خدای حقیقی + به اینجا آمده است.‏» ۸ پادشاه به حَزائیل + گفت:‏ «هدیه‌ای با خودت بردار و پیش مرد خدای حقیقی + برو.‏ از او بخواه از یَهُوَه بپرسد که آیا بیماری من خوب می‌شود؟‏» ۹ حَزائیل از هر نوع کالای خوب دمشق ۴۰ شتر بار کرد و با آن هدایا به دیدار اِلیشَع رفت.‏ وقتی به حضور اِلیشَع رسید،‏ به او گفت:‏ «پسرت بِن‌هَدَد،‏ پادشاه سوریه مرا فرستاد تا از تو بپرسم آیا بیماری‌اش خوب می‌شود؟‏» ۱۰ اِلیشَع به او جواب داد:‏ «برو و به او بگو،‏ ‹بیماری‌ات حتماً خوب می‌شود،‏› اما یَهُوَه به من نشان داده که او به طور حتم خواهد مرد.‏»‏+ ۱۱ اِلیشَع آنقدر به حَزائیل خیره شد تا این که او شرمنده شد.‏ بعد مرد خدای حقیقی شروع به گریه کرد.‏ ۱۲ حَزائیل پرسید:‏ «ای سَرورم چرا گریه می‌کنی؟‏» او جواب داد:‏ «چون می‌دانم چه بلایی بر سر قوم اسرائیل خواهی آورد.‏+ شهرهای حصاردارشان را به آتش می‌کشی،‏ بهترین مردان جوانشان را با شمشیر می‌کشی،‏ فرزندانشان را تکه‌تکه می‌کنی و شکم زنان حاملهٔ آن‌ها را پاره می‌کنی.‏»‏+ ۱۳ حَزائیل گفت:‏ «بنده‌ات،‏ سگ کی باشد که این کارها را بکند؟‏» اما اِلیشَع گفت:‏ «یَهُوَه به من نشان داده است که تو پادشاه سوریه می‌شوی.‏»‏+

۱۴ حَزائیل از آنجا رفت و پیش سَرور خود برگشت.‏ سَرورش پرسید:‏ «اِلیشَع به تو چه گفت؟‏» حَزائیل جواب داد:‏ «او گفت که بیماری‌ات حتماً خوب می‌شود.‏»‏+ ۱۵ اما روز بعد،‏ حَزائیل پتویی برداشت و آن را در آب فرو برد و روی صورت پادشاه نگه داشت* تا این که او مرد.‏+ آن وقت حَزائیل به جای او پادشاه شد.‏+

۱۶ در پنجمین سال حکمرانی یِهورام + پسر اَخاب پادشاه اسرائیل،‏ یِهوشافاط هنوز پادشاه یهودا بود که پسرش یِهورام،‏+ پادشاه یهودا شد.‏ ۱۷ او در ۳۲ سالگی پادشاه شد و هشت سال در اورشلیم حکومت کرد.‏ ۱۸ او مثل خاندان اَخاب راه پادشاهان اسرائیل را پیش گرفت،‏+ چون دختر اَخاب زن او بود.‏+ یِهورام کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏+ ۱۹ اما یَهُوَه به خاطر خادمش داوود نمی‌خواست یهودا را نابود کند،‏+ چون قول داده بود که به او و پسرانش چراغی دهد که هیچ وقت خاموش نشود.‏+

۲۰ در دوران حکومت یِهورام،‏ اَدومیان بر ضدّ یهودا شورش کردند + و پادشاهی برای خودشان تعیین کردند.‏+ ۲۱ بعد یِهورام با همهٔ ارابه‌هایش به صَعیر رفت.‏ یِهورام در شب به اَدومیان که او و فرماندهان ارابه‌ها را محاصره کرده بودند،‏ حمله کرد و آن‌ها را شکست داد.‏ بعد سپاهیان فرار کردند و به چادرهایشان رفتند.‏ ۲۲ اما اَدومیان تا امروز به شورش بر ضدّ یهودا ادامه داده‌اند.‏ در همان زمان،‏ اهالی لِبنه هم شورش کردند.‏+

۲۳ بقیهٔ سرگذشت یِهورام و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۲۴ پس یِهورام درگذشت* و او را در شهر داوود،‏+ در کنار اجدادش به خاک سپردند و پسرش اَخَزیا + به جای او پادشاه شد.‏

۲۵ در دوازدهمین سال حکمرانی یِهورام پسر اَخاب،‏ پادشاه اسرائیل،‏ اَخَزیا پادشاه یهودا شد؛‏ او پسر یِهورام،‏ پادشاه یهودا بود.‏+ ۲۶ اَخَزیا ۲۲ ساله بود که پادشاه شد و یک سال در اورشلیم سلطنت کرد.‏ مادرش عَتَلیا + نام داشت که نوهٔ* عُمری،‏+ پادشاه اسرائیل بود.‏ ۲۷ او راه خاندان اَخاب را در پیش گرفت + و مثل خاندان اَخاب کارهایی می‌کرد که در چشم یَهُوَه بد بود،‏ چون پدرش با زنی از خاندان اَخاب ازدواج کرده بود.‏+ ۲۸ او همراه با یِهورام پسر اَخاب،‏ برای جنگ با حَزائیل،‏ پادشاه سوریه به راموت‌جِلعاد رفت.‏+ سوری‌ها یِهورام را در جنگ زخمی کردند.‏+ ۲۹ پس یِهورامِ پادشاه برای بهبود زخم‌هایش به یِزرِعیل برگشت،‏ چون وقتی با حَزائیل،‏ پادشاه سوریه در رامه می‌جنگید،‏ سوری‌ها او را زخمی کرده بودند.‏+ اَخَزیا پسر یِهورام،‏ پادشاه یهودا،‏ وقتی دید که یِهورام پسر اَخاب زخمی* شده،‏ برای عیادتش به یِزرِعیل رفت.‏

۹ اِلیشَع نبی یکی از پسران انبیا* را صدا کرد و به او گفت:‏ «ردایت را دور کمرت ببند و زود این ظرف روغن را بردار و به راموت‌جِلعاد برو.‏+ ۲ وقتی به آنجا رسیدی،‏ یِیهو + پسر یِهوشافاط پسر نِمشی را پیدا کن.‏ او را از میان برادرانش صدا کن و به اتاق داخلی ببر.‏ ۳ آن وقت ظرف روغن را بردار و روی سرش روغن بریز و بگو،‏ ‹یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ «من تو را به عنوان پادشاه اسرائیل مسح می‌کنم.‏»›‏+ بعد در را باز کن و زود فرار کن.‏»‏

۴ پس آن پسر* نبی راه افتاد و به راموت‌جِلعاد رفت.‏ ۵ وقتی به آنجا رسید،‏ فرماندهان لشکر نشسته بودند.‏ او گفت:‏ «ای فرمانده،‏ پیامی برایت دارم.‏» یِیهو از او پرسید:‏ «برای کدام یک از ما؟‏» او گفت:‏ «برای تو،‏ ای فرمانده.‏» ۶ پس یِیهو بلند شد و به داخل خانه رفت.‏ آن خادم،‏ روغن را روی سر او ریخت و به او گفت:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل چنین می‌گوید:‏ ‹من تو را به عنوان پادشاه قوم یَهُوَه،‏ یعنی قوم اسرائیل مسح می‌کنم.‏+ ۷ تو باید خاندان سَرورت اَخاب را نابود کنی تا به این طریق من انتقام خون خادمانم انبیا و تمام خادمان دیگر یَهُوَه را که به دست ایزابل کشته شدند،‏ بگیرم.‏+ ۸ تمام خاندان اَخاب از بین خواهند رفت؛‏ من تمام مردان* خاندان اَخاب را نابود خواهم کرد،‏ حتی آن‌هایی را که در اسرائیل درمانده و ضعیفند.‏+ ۹ من خاندان اَخاب را مثل خاندان یِرُبعام + پسر نِباط و مثل خاندان بَعَشا + پسر اَخیّا از بین می‌برم.‏ ۱۰ ایزابل را هم سگ‌ها در زمینی که در یِزرِعیل است،‏+ خواهند خورد و هیچ کس او را دفن نخواهد کرد.‏›» این را گفت،‏ در را باز کرد و فرار کرد.‏+

۱۱ وقتی یِیهو پیش خادمان سَرورش برگشت،‏ آن‌ها از او پرسیدند:‏ «آیا همه چیز خوب است؟‏ این مرد دیوانه با تو چه کار داشت؟‏» او جواب داد:‏ «با این طور آدم‌ها و حرف‌هایشان آشنایید.‏» ۱۲ اما آن‌ها گفتند:‏ «راستش را بگو!‏ بگو چه گفت!‏» پس حرف‌های او را برایشان تعریف کرد و ادامه داد:‏ «آن مرد همچنین گفت:‏ ‹یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ «من تو را مسح می‌کنم تا پادشاه اسرائیل شوی.‏»›»‏+ ۱۳ بعد همهٔ آن‌ها فوراً رداهای خود را درآوردند و جلوی پای او روی پله‌ها پهن کردند + و شیپور را به صدا درآوردند و گفتند:‏ «یِیهو پادشاه شده است!‏»‏+ ۱۴ پس یِیهو + پسر یِهوشافاط پسر نِمشی،‏ بر ضدّ یِهورام توطئه کرد.‏

یِهورام با لشکر اسرائیل در راموت‌جِلعاد بود + و در مقابل حملات حَزائیل،‏+ پادشاه سوریه،‏ از اسرائیل دفاع می‌کرد.‏ ۱۵ اما یِهورامِ پادشاه در جنگ با حَزائیل،‏+ پادشاه سوریه،‏ به دست سوری‌ها زخمی شد و برای بهبود زخم‌هایش به یِزرِعیل برگشت.‏+

از این رو،‏ یِیهو گفت:‏ «اگر موافقید،‏ نگذارید کسی از شهر به یِزرِعیل برود و این خبر را برساند.‏» ۱۶ یِیهو بر ارابهٔ خود سوار شد و به یِزرِعیل رفت،‏ چون یِهورام در آنجا بستری بود و اَخَزیا،‏ پادشاه یهودا برای عیادت یِهورام به آنجا رفته بود.‏ ۱۷ دیده‌بانی که بالای برج یِزرِعیل ایستاده بود،‏ گروه بزرگی از مردان یِیهو را دید که نزدیک می‌شوند.‏ پس فوراً گفت:‏ «من گروه بزرگی را می‌بینم.‏» یِهورام گفت:‏ «سواری را پیش آن‌ها بفرست تا بپرسد:‏ ‹آیا با نیّت صلح و دوستی می‌آیید؟‏›» ۱۸ آن سوار پیش یِیهو رفت و گفت:‏ «آیا با نیّت صلح و دوستی می‌آیید؟‏» یِیهو جواب داد:‏ «چرا حرف از ‹صلح و دوستی› می‌زنی؟‏ به دنبال من بیا!‏»‏

دیده‌بان خبر داد:‏ «پیام‌رسان پیش آن‌ها رفت،‏ ولی برنگشت.‏» ۱۹ پس پادشاه سوار دیگری فرستاد.‏ او هم وقتی پیش آن‌ها رسید،‏ گفت:‏ «پادشاه می‌گوید،‏ ‹آیا با نیّت صلح و دوستی می‌آیید؟‏›» یِیهو جواب داد:‏ «چرا حرف از ‹صلح و دوستی› می‌زنی؟‏ به دنبال من بیا!‏»‏

۲۰ دیده‌بان خبر داد:‏ «پیام‌رسان پیش آن‌ها رفت،‏ اما برنگشت و ارابه‌ران مثل یِیهو نوهٔ* نِمشی می‌رانَد،‏ چون دیوانه‌وار می‌رانَد.‏» ۲۱ یِهورام گفت:‏ «ارابه را آماده کنید!‏» وقتی ارابهٔ جنگی او آماده شد،‏ یِهورام،‏ پادشاه اسرائیل و اَخَزیا پادشاه یهودا + هر کدام سوار بر ارابهٔ جنگی خود به ملاقات یِیهو رفتند و در زمین نابوتِ یِزرِعیلی به او رسیدند.‏+

۲۲ یِهورام به محض این که یِیهو را دید،‏ گفت:‏ «ای یِیهو،‏ آیا با نیّت صلح و دوستی آمده‌ای؟‏» او گفت:‏ «تا زمانی که فاحشگی‌ها و جادوگری‌های مادرت ایزابل وجود دارد،‏+ چه صلحی؟‏ چه دوستی‌ای؟‏»‏+ ۲۳ یِهورام بلافاصله ارابهٔ خود را برگرداند تا فرار کند و به اَخَزیا گفت:‏ «ای اَخَزیا،‏ ما را فریب داده‌اند!‏» ۲۴ یِیهو کمان خود را برداشت و تیری بین شانه‌های یِهورام زد.‏ تیر قلبش را شکافت و او در ارابه‌اش مرد.‏ ۲۵ یِیهو به دستیارش،‏ بِدقَر گفت:‏ «او را بردار و در زمین نابوت یِزرِعیلی بینداز.‏+ به یاد آور که وقتی من و تو سواره در عقب پدرش اَخاب می‌رفتیم،‏ یَهُوَه بر ضدّ او گفت:‏+ ۲۶ ‏‹یَهُوَه می‌گوید:‏ «من خون نابوت + و خون پسرانش را دیروز دیدم.‏» یَهُوَه همچنین می‌گوید:‏ «بنابراین،‏ در همین زمین تو را به جزای عملت می‌رسانم.‏»›‏+ پس همان طور که یَهُوَه گفت،‏ او را بردار و در آن زمین بینداز.‏»‏+

۲۷ وقتی اَخَزیا،‏+ پادشاه یهودا دید که چه اتفاقی افتاده است،‏ به سمت باغ بزرگ* فرار کرد.‏ (‏مدتی بعد یِیهو او را تعقیب کرد و گفت:‏ «او را هم بکشید!‏» پس او را در ارابه،‏ در سربالایی راهی که به جور می‌رفت و نزدیک یِبلِعام بود،‏+ مجروح کردند.‏ اما او تا مَگِدّو فرار کرد و در آنجا مرد.‏ ۲۸ خادمانش او را در ارابه‌ای به اورشلیم بردند و در کنار اجدادش در شهر داوود،‏ در مقبره‌اش دفن کردند.‏+ ۲۹ اَخَزیا در یازدهمین سال حکمرانی یِهورام پسر اَخاب،‏ پادشاه یهودا شد.‏)‏+

۳۰ ایزابل + باخبر شد که یِیهو به یِزرِعیل آمده است.‏+ پس به چشمانش سُرمه کشید* و موهایش را آرایش کرد و از پنجره به پایین نگاه کرد.‏ ۳۱ وقتی یِیهو از دروازه وارد شد،‏ ایزابل به او گفت:‏ «آیا یادت می‌آید زِمری که قاتل سَرورش بود،‏ چه عاقبتی داشت؟‏»‏+ ۳۲ یِیهو سرش را به طرف پنجره بلند کرد و گفت:‏ «چه کسی طرفدار من است؟‏ چه کسی؟‏»‏+ بلافاصله دو یا سه نفر از درباریان از پنجره به او نگاه کردند.‏ ۳۳ یِیهو گفت:‏ «او را پایین بیندازید!‏» پس آن‌ها او را پایین انداختند و خونش به دیوار و اسب‌ها پاشیده شد و اسب‌های یِیهو او را لگدمال کردند.‏ ۳۴ یِیهو به داخل خانه رفت و شروع به خوردن و نوشیدن کرد.‏ بعد گفت:‏ «بروید و این زن لعنت‌شده را دفن کنید،‏ چون به هر حال او دختر پادشاه بود.‏»‏+ ۳۵ اما وقتی برای دفن او رفتند،‏ چیزی جز جمجمه و دست‌ها و پاهای او پیدا نکردند.‏+ ۳۶ پس برگشتند و این را برای یِیهو تعریف کردند.‏ او گفت:‏ «الآن کلامی که یَهُوَه از طریق خادمش ایلیای تِشبی گفته بود،‏+ به تحقق رسید.‏ او گفته بود:‏ ‹سگ‌ها در آن زمین در یِزرِعیل،‏ بدن ایزابل را خواهند خورد،‏+ ۳۷ و جنازهٔ ایزابل مثل کود در آن مزرعه در یِزرِعیل پخش خواهد شد تا کسی نتواند بگوید:‏ «این ایزابل است.‏»›»‏

۱۰ اَخاب + هفتاد پسر در سامره داشت.‏ پس یِیهو برای امیران یِزرِعیل،‏ ریش‌سفیدان + و قیّم‌های فرزندان اَخاب* که در سامره بودند نامه‌ای فرستاد.‏ او در آن نامه نوشت:‏ ۲ ‏«پسران سَرورتان با شما هستند و شما ارابه‌های جنگی،‏ اسب‌ها،‏ شهری حصاردار و سلاح‌ها در اختیار دارید.‏ پس وقتی این نامه به دستتان برسد،‏ ۳ یکی از بهترین و شایسته‌ترین پسران سَرورتان را انتخاب کنید و بر تخت پدرش بنشانید.‏ بعد برای دفاع از خاندان سَرورتان بجنگید.‏»‏

۴ اما آن‌ها به‌شدّت ترسیدند و گفتند:‏ «اگر دو پادشاه نتوانستند در مقابل او ایستادگی کنند،‏+ ما چطور بتوانیم؟‏» ۵ آن وقت ناظر کاخ،‏* فرماندار شهر،‏ ریش‌سفیدان و قیّم‌ها این پیغام را برای یِیهو فرستادند:‏ «ما خدمتگزاران تو هستیم و هر کاری که بگویی انجام می‌دهیم.‏ ما کسی را پادشاه نمی‌کنیم.‏ هر کاری که به نظرت خوب است انجام بده.‏»‏

۶ پس یِیهو نامه‌ای دیگر برایشان نوشت و گفت:‏ «اگر با من هستید و می‌خواهید از من اطاعت کنید،‏ سر پسران سَرورتان را با خودتان بیاورید و فردا همین موقع به یِزرِعیل پیش من بیایید.‏»‏

در آن موقع ۷۰ پسر پادشاه پیش بزرگان شهر که مسئولیت بزرگ کردن آن‌ها را به عهده داشتند،‏ بودند.‏ ۷ آن بزرگان به محض این که نامه را دریافت کردند،‏ هفتاد پسر پادشاه را گرفتند،‏+ آن‌ها را کشتند و سرشان را در سبدهایی گذاشتند و برای یِیهو به یِزرِعیل فرستادند.‏ ۸ پیام‌رسانی پیش یِیهو آمد و گفت:‏ «سرهای پسران پادشاه را آورده‌اند.‏» یِیهو گفت:‏ «آن‌ها را به صورت دو کُپه در کنار ورودی دروازهٔ شهر قرار دهید و بگذارید تا صبح در آنجا بمانند.‏» ۹ صبح روز بعد،‏ وقتی او بیرون رفت،‏ جلوی همهٔ قوم ایستاد و گفت:‏ «شما بی‌گناهید.‏ این من بودم که علیه سَروَرم توطئه کردم و او را کشتم،‏+ اما چه کسی همهٔ این‌ها را کشت؟‏ ۱۰ پس بدانید تک‌تک گفته‌های یَهُوَه که یَهُوَه بر ضدّ خاندان اَخاب گفته است،‏ به تحقق می‌رسد.‏*‏+ یَهُوَه چیزی را که از طریق خادمش ایلیا گفته بود،‏ انجام داده است.‏»‏+ ۱۱ یِیهو همچنین تمام کسانی را که از خاندان اَخاب در یِزرِعیل باقی مانده بودند،‏ همهٔ بزرگانی را که به اَخاب خدمت می‌کردند و دوستان و کاهنان او را کشت،‏+ طوری که دیگر کسی از آن‌ها باقی نماند.‏+

۱۲ بعد او به سمت سامره به راه افتاد.‏ در مسیری که می‌رفت،‏ خانه‌ای بود که شبانان پشم گوسفندان را در آنجا می‌چیدند.‏*‏ ۱۳ یِیهو در آنجا به برادران اَخَزیا،‏+ پادشاه یهودا برخورد و از آن‌ها پرسید:‏ «شما کی هستید؟‏» گفتند:‏ «ما برادران اَخَزیا هستیم و به دیدن پسران پادشاه و پسران ملکهٔ مادر می‌رویم تا حالشان را بپرسیم.‏» ۱۴ او بلافاصله گفت:‏ «زنده دستگیرشان کنید!‏» پس آن‌ها را دستگیر کردند و همگی را که تعدادشان ۴۲ نفر بود،‏ در کنار آب‌انبار آن خانه کشتند.‏ او نگذاشت که حتی یکی از آن‌ها زنده بماند.‏+

۱۵ وقتی یِیهو آنجا را ترک کرد،‏ یِهوناداب + پسر رِکاب را دید + که به استقبالش می‌آید.‏ یِیهو به او سلام کرد* و از او پرسید:‏ «آیا با تمام دل با من هستی،‏* همان طور که من با تمام دل با تو هستم؟‏»‏

یِهوناداب جواب داد:‏ «بله.‏»‏

یِیهو به او گفت:‏ «پس دستت را به من بده.‏»‏

او دستش را دراز کرد و یِیهو دست او را گرفت و سوار ارابه‌اش کرد.‏ ۱۶ یِیهو گفت:‏ «با من بیا و غیرت مرا برای یَهُوَه ببین.‏»‏*‏+ پس یِیهو یِهوناداب را در ارابهٔ جنگی‌اش با خودش برد.‏ ۱۷ وقتی او به سامره رسید تمام کسانی را که از خاندان اَخاب در آنجا باقی‌مانده بودند،‏ کشت.‏+ او همهٔ آن‌ها را طبق کلامی که یَهُوَه به ایلیا گفته بود،‏ از بین برد.‏+

۱۸ یِیهو همچنین تمام قوم را جمع کرد و به آن‌ها گفت:‏ «اَخاب بَعَل را کم پرستش کرد،‏+ اما یِیهو می‌خواهد او را خیلی بیشتر پرستش کند.‏ ۱۹ پس به همهٔ انبیای بَعَل،‏+ همهٔ پرستندگان او و به همهٔ کاهنانش + بگویید که پیش من حاضر شوند.‏ نگذارید حتی یک نفر هم غایب باشد،‏ چون می‌خواهم قربانی بزرگی برای بَعَل بدهم.‏ هر کس حاضر نشود،‏ کشته می‌شود.‏» اما یِیهو قصد داشت با این حیله،‏ پرستندگان بَعَل را نابود کند.‏

۲۰ یِیهو به سخن خود ادامه داد و گفت:‏ «اعلام کنید که یک گردهمایی برای پرستش بَعَل برگزار می‌شود.‏»‏* پس آن را اعلام کردند.‏ ۲۱ بعد یِیهو پیغامی به سرتاسر اسرائیل فرستاد و همهٔ پرستندگان بَعَل بدون استثنا آمدند.‏ آن‌ها وارد معبد* بَعَل شدند + و تمام معبد پر از جمعیت شد.‏ ۲۲ یِیهو به مسئول انبار لباس گفت:‏ «از انبار برای همهٔ پرستندگان بَعَل لباس بیاور.‏» پس او لباس‌ها را برایشان بیرون آورد.‏ ۲۳ بعد یِیهو و یِهوناداب + پسر رِکاب وارد معبد بَعَل شدند.‏ یِیهو به پرستندگان بَعَل گفت:‏ «خوب بگردید و ببینید که کسی از پرستندگان یَهُوَه اینجا نباشد.‏ فقط پرستندگان بَعَل اینجا باشند.‏» ۲۴ سرانجام آن‌ها به تقدیم قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های دیگر مشغول شدند.‏ یِیهو ۸۰ نفر از مردانش را بیرون قرار داد و گفت:‏ «اگر کسی از شما بگذارد یکی از مردانی که به دست شما سپرده‌ام فرار کند،‏ خودش به جای او کشته خواهد شد.‏»‏*

۲۵ به محض این که تقدیم قربانی سوختنی به پایان رسید،‏ یِیهو به نگهبانان* و افسران گفت:‏ «داخل شوید و همه را بکشید!‏ نگذارید حتی یک نفر هم فرار کند!‏»‏+ پس نگهبانان و افسران،‏ آن‌ها را با شمشیر کشتند و جسدهایشان را به بیرون معبد انداختند.‏ آن‌ها تا مکان مقدّسی* که در معبد بَعَل بود،‏ پیش رفتند.‏ ۲۶ بعد تیرک‌هایی* را که برای بت‌پرستی + از آن‌ها استفاده می‌شد،‏ از معبد بَعَل بیرون آوردند و همه را سوزاندند.‏+ ۲۷ همچنین تیرک بَعَل را خرد کردند + و معبد بَعَل را خراب + و به توالت عمومی تبدیل کردند.‏ آن مکان تا به امروز به همان شکل باقی مانده است.‏

۲۸ به این ترتیب،‏ یِیهو هیچ اثری از بَعَل در اسرائیل باقی نگذاشت.‏ ۲۹ اما یِیهو اجازه داد که گوساله‌های طلایی در بِیت‌ئیل و دان باقی بمانند و با این کار مثل یِرُبعام پسر نِباط گناه کرد؛‏ گناهی که یِرُبعام باعث شده بود اسرائیلیان مرتکب آن شوند.‏+ ۳۰ یَهُوَه به یِیهو گفت:‏ «تو هر کاری را که می‌خواستم با خاندان اَخاب بکنم،‏ انجام دادی.‏ به این شکل،‏ کاری را که در نظر من خوب و درست است کردی.‏+ به همین دلیل،‏ پسران تو تا چهار نسل بر تخت پادشاهی اسرائیل خواهند نشست.‏»‏+ ۳۱ اما یِیهو اهمیت چندانی به شریعت یَهُوَه خدای اسرائیل نداد و با تمام دل به آن‌ها عمل نکرد.‏+ او اجازه داد که اسرائیلیان به گناهانشان ادامه دهند؛‏ همان گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیلیان مرتکب آن‌ها شوند.‏+

۳۲ در آن روزها،‏ یَهُوَه اجازه داد بخش‌هایی از سرزمین اسرائیل به‌تدریج تسخیر شود.‏* حَزائیل دائم به مناطق مختلف اسرائیل حمله می‌کرد.‏+ ۳۳ او از رود اردن به طرف شرق حرکت کرد و تمام سرزمین جِلعاد یعنی جایی که طایفه‌های جاد،‏ رِئوبین و مَنَسّی زندگی می‌کردند،‏+ از عَروعیر در درّهٔ اَرنون* تا جِلعاد و باشان را تسخیر کرد.‏+

۳۴ بقیهٔ سرگذشت یِیهو،‏ همهٔ کارها و عظمتش در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۳۵ بعد یِیهو درگذشت* و او را در سامره دفن کردند و پسر او یِهوآحاز به جای او پادشاه شد.‏+ ۳۶ یِیهو در سامره ۲۸ سال بر اسرائیل حکمرانی کرد.‏

۱۱ وقتی عَتَلیا + مادر اَخَزیا فهمید که پسرش کشته شده،‏+ تصمیم گرفت که تمام اعضای خانوادهٔ سلطنتی* را نابود کند.‏+ ۲ اما یِهوشِبَع که دختر یِهورامِ پادشاه و خواهر اَخَزیا بود،‏ یِهوآش + پسر اَخَزیا را از میان پسران پادشاه که قرار بود کشته شوند،‏ ربود و یِهوآش و دایه‌اش را در اتاق‌خوابی پنهان کرد.‏ آن‌ها توانستند یِهوآش را از عَتَلیا پنهان کنند تا کشته نشود.‏ ۳ او شش سال با دایه‌اش* در خانهٔ یَهُوَه مخفی ماند و در این مدت عَتَلیا بر آن سرزمین حکمرانی می‌کرد.‏

۴ در سال هفتم،‏ یِهویاداع رئیسان گروه‌های صد نفری را از میان محافظان دربار* و نگهبانان کاخ*‏+ به حضور خود در خانهٔ یَهُوَه احضار کرد.‏ او با آن مردان پیمانی بست و آن‌ها را در خانهٔ یَهُوَه به آن پیمان قسم داد و بعد پسر پادشاه را به آن‌ها نشان داد.‏+ ۵ یِهویاداع دستور داد:‏ «شما باید این کار را بکنید:‏ یک‌سوم از گروهتان که در روز شَبّات به خدمت مشغولند،‏ به‌دقت از کاخ* پادشاه مراقبت کنند،‏+ ۶ یک‌سوم دیگر در کنار دروازهٔ بنیاد و یک‌سوم دیگر هم در کنار دروازه‌ای که پشت نگهبانان کاخ است،‏ باشند.‏ شما به نوبت از معبد* محافظت کنید.‏ ۷ دو گروهی که در شَبّات وظیفه‌ای ندارند،‏ باید برای محافظت از پادشاه،‏ به‌دقت از خانهٔ یَهُوَه مراقبت کنند.‏ ۸ شما باید پادشاه را از هر طرف احاطه کنید و هر یک از شما باید سلاحی در دست داشته باشد.‏ هر کس به صف شما داخل شود،‏ باید کشته شود.‏ هر جا پادشاه رفت،‏* در کنار او بمانید.‏»‏

۹ رئیسان گروه‌های صد نفری + دقیقاً طبق دستورهایی که یِهویاداعِ کاهن داده بود،‏ عمل کردند.‏ پس هر کدام از آن‌ها نگهبانان را،‏ چه در روز شَبّات وظیفه‌ای داشتند،‏ چه نداشتند،‏ با خود برداشتند و پیش یِهویاداعِ کاهن رفتند.‏+ ۱۰ بعد یِهویاداع نیزه‌ها و سپرهای گردی را که به داوود پادشاه تعلّق داشت و در خانهٔ یَهُوَه بود،‏ به رئیسان گروه‌های صد نفری داد.‏ ۱۱ نگهبانان کاخ + هر کدام سلاح به دست،‏ از طرف راست تا طرف چپ خانه،‏ همچنین کنار مذبح و کنار خانه،‏+ دورتادور پادشاه قرار گرفتند.‏ ۱۲ بعد یِهویاداع پسر پادشاه را بیرون آورد،‏+ تاج را بر سرش گذاشت و طومار شهادت را به او داد.‏*‏+ به این ترتیب،‏ او را پادشاه کردند و بعد مسح کردند.‏ بعد هم دست زدند و گفتند:‏ «زنده باد پادشاه!‏»‏+

۱۳ وقتی عَتَلیا صدای مردم را شنید که می‌دوند،‏ بلافاصله به طرف خانهٔ یَهُوَه که مردم در آنجا جمع شده بودند رفت.‏+ ۱۴ او پادشاه را دید که طبق رسم پادشاهان،‏ کنار ستون ایستاده است.‏+ رئیسان و شیپورزنان + با پادشاه بودند و تمام مردم شادی می‌کردند و شیپورها را به صدا در می‌آوردند.‏ وقتی عَتَلیا این را دید،‏ لباس خود را چاک زد و با صدای بلند گفت:‏ «توطئه!‏ توطئه!‏» ۱۵ اما یِهویاداعِ کاهن،‏ به رئیسان گروه‌های صد نفری + که به فرماندهی لشکر تعیین شده بودند،‏ فرمان داد و گفت:‏ «این زن را از بین صف سربازان بیرون ببرید و اگر کسی به دنبالش رفت،‏ آن شخص را با شمشیر بکشید!‏» چون کاهنان گفته بودند:‏ «آن زن را در خانهٔ یَهُوَه نکشید.‏» ۱۶ پس او را گرفتند و وقتی به جایی رسیدند که اسب‌ها از آنجا وارد کاخ*‏+ پادشاه می‌شدند،‏ او را کشتند.‏

۱۷ یِهویاداع بین یَهُوَه،‏ پادشاه و قوم عهد بست + که همیشه قوم یَهُوَه باشند.‏ او همچنین عهدی بین پادشاه و قوم بست.‏+ ۱۸ بعد تمام مردم آن سرزمین به معبد* بَعَل آمدند و مذبح‌هایش را خراب کردند + و مجسمه‌هایش را کاملاً خرد کردند + و مَتان،‏ کاهن بَعَل را جلوی مذبح‌ها کشتند.‏+

بعد یِهویاداعِ کاهن،‏ ناظرانی برای خانهٔ یَهُوَه تعیین کرد.‏+ ۱۹ او همچنین رئیسان گروه‌های صد نفری،‏+ محافظان دربار،‏* نگهبانان کاخ + و تمام مردم سرزمین را با خود برد و آن‌ها پادشاه را از خانهٔ یَهُوَه همراهی کردند و از دروازهٔ نگهبانان کاخ،‏ وارد کاخ* پادشاه شدند.‏ بعد پادشاه بر تخت سلطنتی نشست.‏+ ۲۰ در نتیجه تمام مردم سرزمین شادی کردند.‏ شهر هم در آرامش بود،‏ چون عَتَلیا را در کاخ پادشاه با شمشیر کشته بودند.‏

۲۱ یِهوآش + هفت ساله بود که پادشاه شد.‏+

۱۲ یِهوآش + در هفتمین سال حکمرانی یِیهو + پادشاه شد و ۴۰ سال در اورشلیم سلطنت کرد.‏ مادر او از اهالی بِئِرشِبَع و نامش ظِبیه بود.‏+ ۲ یِهوآش در تمام مدتی که از یِهویاداعِ کاهن تعلیم می‌گرفت،‏ کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏ انجام می‌داد.‏ ۳ با این حال،‏ او مکان‌های بلند*‏+ را از بین نبرد و مردم هنوز در آن مکان‌ها قربانی می‌سوزاندند.‏*

۴ یِهوآش به کاهنان گفت:‏ «تمام پول‌هایی را که برای هدایای مقدّس به خانهٔ یَهُوَه آورده می‌شود بردارید؛‏+ چه مالیاتی باشد که هر کس پرداخت می‌کند،‏+ چه پولی باشد که شخص به عنوان نذر می‌آورد و چه پولی باشد که کسی با میل و رغبت* به خانهٔ یَهُوَه می‌آورد.‏+ ۵ کاهنان این پول‌ها را شخصاً از اهداکنندگان* بگیرند و برای تعمیرات* خانه استفاده کنند.‏»‏+

۶ اما تا بیست‌وسومین سال حکمرانی یِهوآش،‏ کاهنان هنوز خرابی‌های خانه را تعمیر نکرده بودند.‏+ ۷ پس یِهوآشِ پادشاه،‏ یِهویاداعِ کاهن + و کاهنان دیگر را احضار کرد و به آن‌ها گفت:‏ «چرا خرابی‌های خانه را تعمیر نمی‌کنید؟‏ پس دیگر هیچ پولی از اهداکنندگان نگیرید،‏ مگر این که آن را خرج تعمیرات خانه کنید.‏»‏+ ۸ کاهنان موافقت کردند که دیگر از مردم پول نگیرند و مسئول تعمیر خانه نباشند.‏

۹ یِهویاداعِ کاهن صندوقی + برداشت و سرپوش آن را سوراخ کرد و آن را کنار مذبح گذاشت،‏ طوری که وقتی شخصی وارد خانهٔ یَهُوَه می‌شد،‏ صندوق در طرف راستش بود.‏ کاهنانی که نگهبان دروازه بودند،‏ همهٔ پول‌هایی را که به خانهٔ یَهُوَه آورده می‌شد،‏ در آن صندوق می‌ریختند.‏+ ۱۰ آن‌ها وقتی می‌دیدند که مقدار زیادی پول در صندوق است،‏ آن را گزارش می‌دادند و دفتردار پادشاه و کاهن اعظم می‌آمدند و پولی را که به خانهٔ یَهُوَه آورده شده بود،‏ جمع می‌کردند* و می‌شمردند.‏+ ۱۱ آن‌ها پول‌های شمرده‌شده را به کسانی که بر کار خانهٔ یَهُوَه نظارت داشتند،‏ می‌دادند و آن افراد هم مزد کارگرانی را که در خانهٔ یَهُوَه کار می‌کردند می‌پرداختند؛‏ یعنی مزد نجّاران،‏ بنّایان،‏+ ۱۲ معماران و سنگتراشان.‏ آن‌ها با آن پول همچنین برای تعمیر خرابی‌های خانهٔ یَهُوَه الوار و سنگ‌های تراشیده خریدند و هر هزینهٔ دیگری را هم که به تعمیرات خانه مربوط می‌شد پرداختند.‏

۱۳ اما پولی که به خانه یَهُوَه آورده می‌شد،‏ برای ساختن لوازم خانهٔ یَهُوَه استفاده نمی‌شد؛‏ لوازمی از قبیل:‏ تشت‌های نقره،‏ قیچی فتیله‌خاموش‌کن،‏ کاسه‌ها،‏ شیپورها یا لوازم دیگر طلا و نقره.‏+ ۱۴ آن‌ها آن پول را فقط به کارگرانی می‌دادند که خانهٔ یَهُوَه را تعمیر می‌کردند.‏ ۱۵ کسانی که پول را می‌گرفتند تا مزد کارگران را پرداخت کنند مردانی قابل اعتماد بودند،‏ به همین دلیل از آن‌ها صورتحساب درخواست نمی‌شد.‏+ ۱۶ اما پول قربانی تقصیر + و قربانی گناه به خانهٔ یَهُوَه آورده نمی‌شد.‏ آن پول به کاهنان تعلّق داشت.‏+

۱۷ در آن زمان بود که حَزائیل،‏+ پادشاه سوریه به جَت + حمله و آن را تصرّف کرد.‏ بعد تصمیم گرفت به اورشلیم حمله کند.‏+ ۱۸ یِهوآش،‏ پادشاه یهودا،‏ تمام هدایای مقدّسی را که اجدادش،‏ یعنی یِهوشافاط،‏ یِهورام و اَخَزیا (‏پادشاهان یهودا)‏ به خدا وقف* کرده بودند،‏ همراه با هدایای مقدّس خود و تمام طلایی که در خزانهٔ خانهٔ یَهُوَه و کاخ* پادشاه بود،‏ گرفت و آن‌ها را برای حَزائیل،‏ پادشاه سوریه فرستاد.‏+ به این ترتیب،‏ او از اورشلیم عقب‌نشینی کرد.‏

۱۹ بقیهٔ سرگذشت یِهوآش و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۲۰ سرانجام خادمان یِهوآش بر ضدّ او توطئه کردند + و او را در بیت‌مِلّو*‏+ در راه سِلّا کشتند.‏ ۲۱ آن خادمان،‏ یوزاکار پسر شیمعَت و یِهوزاباد پسر شومیر بودند که او را به قتل رساندند.‏+ یِهوآش در کنار اجدادش در شهر داوود دفن شد و پسرش اَمَصیا به جای او پادشاه شد.‏+

۱۳ در بیست‌وسومین سال حکمرانی یِهوآش،‏+ (‏پسر اَخَزیا)‏+ پادشاه یهودا،‏ یِهوآحاز پسر یِیهو + در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۱۷ سال حکمرانی کرد.‏ ۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد و همان گناهی را که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیل مرتکب آن شود،‏ انجام می‌داد.‏+ بله،‏ او از آن گناه دست نکشید.‏ ۳ پس یَهُوَه به‌شدّت از اسرائیل خشمگین شد + و چندین سال آن‌ها را به دست حَزائیل پادشاه + سوریه و بِن‌هَدَد + پسر حَزائیل تسلیم کرد.‏

۴ سرانجام یِهوآحاز از یَهُوَه تمنای کمک کرد و یَهُوَه به دعایش گوش داد،‏ چون می‌دید که پادشاه سوریه چه ظلمی به اسرائیل می‌کند.‏+ ۵ پس یَهُوَه نجات‌دهنده‌ای به اسرائیل داد + تا آن‌ها را از دست سوریه آزاد کند و اسرائیلیان توانستند مثل گذشته* در خانه‌هایشان زندگی کنند.‏ ۶ ‏(‏اما آن‌ها از گناهی که خاندان یِرُبعام باعث شده بود اسرائیل مرتکب شود،‏ دست نکشیدند.‏+ آن‌ها به این گناه ادامه دادند و تیرکی* هم که برای بت‌پرستی استفاده می‌شد،‏+ در سامره در جای خود باقی ماند.‏)‏ ۷ از لشکر یِهوآحاز به جز ۵۰ سواره‌نظام،‏ ۱۰ ارابه و ۱۰٬۰۰۰ پیاده‌نظام چیزی باقی نمانده بود،‏ چون پادشاه سوریه بقیه را نابود و مثل گرد و غبار* لگدمال کرده بود.‏+

۸ بقیهٔ سرگذشت یِهوآحاز،‏ همهٔ کارها و عظمتش در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۹ یِهوآحاز درگذشت* و او را در سامره + دفن کردند و پسرش یِهوآش به جای او پادشاه شد.‏

۱۰ در سی‌وهفتمین سال حکمرانی یِهوآش،‏+ پادشاه یهودا،‏ یِهوآش پسر یِهوآحاز در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۱۶ سال حکمرانی کرد.‏ ۱۱ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیل مرتکب شود،‏ دست نکشید،‏+ بلکه به آن‌ها ادامه داد.‏

۱۲ بقیهٔ سرگذشت یِهوآش،‏ همهٔ کارها و عظمتش و این که چگونه با اَمَصیا پادشاه یهودا جنگید،‏+ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۱۳ یِهوآش درگذشت* و یِرُبعام*‏+ به جای او بر تخت نشست.‏ پس یِهوآش را در سامره در کنار پادشاهان اسرائیل دفن کردند.‏+

۱۴ وقتی اِلیشَع + به بیماری‌ای دچار شد که سرانجام باعث مرگش شد،‏ یِهوآش،‏ پادشاه اسرائیل،‏ پیش او آمد و گریه‌کنان گفت:‏ «ای پدر من،‏ ای پدر من!‏ ارابهٔ اسرائیل و سوارانش!‏»‏+ ۱۵ اِلیشَع به او گفت:‏ «کمان و تیرهایی بردار.‏» او هم کمان و تیرهایی برداشت.‏ ۱۶ اِلیشَع به پادشاه اسرائیل گفت:‏ «کمان را به دست بگیر.‏» او کمان را به دست گرفت و اِلیشَع دست‌هایش را روی دست‌های پادشاه گذاشت ۱۷ و گفت:‏ «پنجره را به طرف شرق باز کن.‏» پادشاه پنجره را باز کرد.‏ اِلیشَع گفت:‏ «تیری بینداز!‏» او تیری انداخت.‏ اِلیشَع گفت:‏ «این تیرِ پیروزی* یَهُوَه است؛‏ پیروزی او بر* سوریه!‏ تو در اَفیق + سوریه را شکست خواهی داد و آن را نیست و نابود خواهی کرد.‏»‏

۱۸ بعد اِلیشَع گفت:‏ «تیرها را بردار.‏» پادشاه تیرها را برداشت.‏ بعد به پادشاه اسرائیل گفت:‏ «آن‌ها را به زمین بزن.‏» او هم تیرها را سه بار به زمین زد و بعد ایستاد.‏ ۱۹ مرد خدای حقیقی وقتی این را دید از دست او عصبانی شد و گفت:‏ «تو باید پنج یا شش بار آن‌ها را به زمین می‌زدی!‏ به این ترتیب،‏ سوری‌ها را کاملاً شکست می‌دادی و نابود می‌کردی،‏ اما حالا فقط سه بار سوری‌ها را شکست می‌دهی.‏»‏+

۲۰ بعد از آن اِلیشَع درگذشت و او را به خاک سپردند.‏ در آن زمان،‏ غارتگران موآبی،‏+ در شروع هر سال* به اسرائیل حمله می‌کردند.‏ ۲۱ یک روز عده‌ای در حالی که مردی را دفن می‌کردند ناگهان غارتگران موآبی را دیدند.‏ پس جسد آن مرد را در مقبرهٔ اِلیشَع انداختند و فرار کردند.‏ وقتی جسد به استخوان‌های اِلیشَع خورد،‏ آن مرد زنده شد + و روی پاهایش ایستاد.‏

۲۲ حَزائیل،‏ پادشاه سوریه،‏+ در تمام دوران حکمرانی یِهوآحاز به اسرائیل ظلم می‌کرد.‏ ۲۳ اما یَهُوَه به خاطر عهدی که با ابراهیم،‏+ اسحاق + و یعقوب + بسته بود،‏ اسرائیلیان را مورد توجه خود قرار داد و به آن‌ها لطف و رحمت نشان داد.‏+ او نمی‌خواست که آن‌ها را نابود کند و تا امروز هم آن‌ها را از حضور خود دور نکرده است.‏ ۲۴ وقتی حَزائیل،‏ پادشاه سوریه مرد،‏ پسرش بِن‌هَدَد به جای او پادشاه شد.‏ ۲۵ آن وقت یِهوآش پسر یِهوآحاز شهرهایی را که حَزائیل در جنگ از یِهوآحاز گرفته بود،‏ از بِن‌هَدَد پسر حَزائیل پس گرفت.‏ یِهوآش سه بار بِن‌هَدَد را شکست داد + و شهرهای اسرائیل را پس گرفت.‏

۱۴ در دومین سال حکمرانی یِهوآش + پسر یِهوآحاز که پادشاه اسرائیل بود،‏ اَمَصیا پادشاه یهودا شد؛‏ او پسر یِهوآش،‏ پادشاه یهودا بود.‏ ۲ او ۲۵ ساله بود که پادشاه شد و ۲۹ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادرش یِهوعَدّین نام داشت و از اهالی اورشلیم بود.‏+ ۳ اَمَصیا کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود انجام می‌داد،‏ اما نه مثل جدّش داوود.‏+ همهٔ کارهای او مثل کارهای پدرش یِهوآش بود.‏+ ۴ با این حال،‏ او مکان‌های بلند* را از بین نبرد + و مردم هنوز در آن مکان‌ها قربانی می‌سوزاندند.‏*‏+ ۵ به محض این که اَمَصیا قدرت را کاملاً در دست گرفت،‏ آن عده از خدمتگزارانش را که پدرش یعنی پادشاه را کشته بودند،‏ از بین برد.‏+ ۶ اما پسران آن قاتلان را نکشت،‏ بلکه طبق این فرمان یَهُوَه که در شریعت موسی نوشته شده،‏ عمل کرد:‏ «پدران نباید به خاطر پسرانشان کشته شوند،‏ و پسران نباید به خاطر پدرانشان کشته شوند،‏ بلکه هر یک باید بابت گناه خودش کشته شود.‏»‏+ ۷ او با حمله به اَدومیان + ۱۰٬۰۰۰ نفر را در درّهٔ نمک کشت + و شهر سِلاع را در جنگ تسخیر کرد.‏+ نام آن شهر تغییر داده شد و تا به امروز یُقتِئیل خوانده می‌شود.‏

۸ بعد اَمَصیا پیام‌رسانانی پیش یِهوآش،‏ پادشاه اسرائیل که پسر یِهوآحاز و نوهٔ یِیهو بود فرستاد و به او اعلام جنگ داد.‏*‏+ ۹ یِهوآش،‏ پادشاه اسرائیل،‏ این پیغام را برای اَمَصیا،‏ پادشاه یهودا فرستاد:‏ «بوتهٔ خاری در لبنان،‏ پیغامی به درخت سِدر لبنان فرستاد و گفت،‏ ‹دخترت را به پسر من بده تا با او ازدواج کند.‏› اما همان موقع جانوری وحشی از لبنان،‏ از آنجا عبور کرد و بوتهٔ خار را لگدمال کرد.‏ ۱۰ درست است که تو اَدومیان را شکست دادی،‏+ اما در دلت مغرور شدی.‏ از تمجیدهای دیگران خوشحال باش،‏ ولی در خانه‌ات بمان.‏ چرا دنبال بلا و مصیبت می‌گردی؟‏ چرا می‌خواهی یهودا را با خودت به نابودی بکشی؟‏» ۱۱ اما اَمَصیا گوش نکرد.‏+

پس یِهوآشِ پادشاه آمادهٔ جنگ شد.‏ او در بِیت‌شَمس + که در یهوداست،‏ با اَمَصیا،‏ پادشاه یهودا برای نبرد روبرو شد.‏+ ۱۲ یهودا از اسرائیل شکست خورد و هر کس به خانهٔ خودش فرار کرد.‏ ۱۳ یِهوآش،‏ پادشاه اسرائیل،‏ اَمَصیا پادشاه یهودا را که پسر یِهوآش و نوهٔ اَخَزیا بود در بِیت‌شَمس اسیر کرد.‏ بعد او را به اورشلیم برد و ۱۷۸ متر* از دیوار اورشلیم را از دروازهٔ اِفرایِم + تا دروازهٔ زاویه + خراب کرد.‏ ۱۴ یِهوآش عده‌ای را گروگان گرفت و تمام طلا،‏ نقره و همهٔ وسایلی را که در خانهٔ یَهُوَه و خزانه‌های خانهٔ* پادشاه پیدا کرد،‏ برداشت و به سامره برگشت.‏

۱۵ بقیهٔ سرگذشت یِهوآش،‏ کارها و عظمتش و این که چگونه با اَمَصیا پادشاه یهودا جنگید،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۱۶ بعد یِهوآش درگذشت* و او را در کنار پادشاهان اسرائیل،‏ در سامره + دفن کردند؛‏ و پسرش یِرُبعام*‏+ به جای او پادشاه شد.‏

۱۷ اَمَصیا + پسر یِهوآش،‏+ پادشاه یهودا،‏ بعد از مرگ یِهوآش که پسر یِهوآحاز و پادشاه اسرائیل بود،‏ ۱۵ سال زندگی کرد.‏+ ۱۸ بقیهٔ سرگذشت اَمَصیا در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۱۹ بعدها عده‌ای در اورشلیم علیه او توطئه کردند.‏+ پس او به لاکیش فرار کرد.‏ اما آن‌ها مردانی را به دنبال او به لاکیش فرستادند و او را در آنجا کشتند.‏ ۲۰ بعد جسدش را از آنجا با اسب برگرداندند و او را در کنار اجدادش در اورشلیم،‏ شهر داوود،‏ دفن کردند.‏+ ۲۱ آن وقت تمام اهالی یهودا عَزَریا*‏+ را که ۱۶ سال داشت + به جای پدرش اَمَصیا پادشاه کردند.‏+ ۲۲ بعد از این که پادشاه* را در کنار اجدادش دفن کردند،‏ عَزَریا ایلَت + را به قلمروی یهودا برگرداند و آن را بازسازی کرد.‏+

۲۳ در پانزدهمین سال حکمرانی اَمَصیا که پسر یِهوآش پادشاه یهودا بود،‏ یِرُبعام + پسر یِهوآش پادشاه اسرائیل،‏ در سامره پادشاه شد و ۴۱ سال حکمرانی کرد.‏ ۲۴ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد و از همهٔ گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیل مرتکب شود،‏ دست نکشید.‏+ ۲۵ او محدودهٔ اسرائیل را از لِبوحَمات*‏+ تا دریای عَرَبه*‏+ پس گرفت،‏ همان طور که یَهُوَه خدای اسرائیل این را از طریق خادمش یونِس نبی،‏+ پسر اَمِتّای،‏ اهل جَت‌خِفِر + گفته بود؛‏ ۲۶ چون یَهُوَه مصیبت تلخ قوم اسرائیل را دیده بود.‏+ هیچ کس نمانده بود که به قوم اسرائیل کمک کند؛‏ نه حتی یک آدم ناتوان و درمانده!‏ ۲۷ اما یَهُوَه قول داده بود که نام اسرائیل را از روی زمین محو نکند.‏+ پس آن‌ها را به وسیلهٔ یِرُبعام پسر یِهوآش نجات داد.‏+

۲۸ بقیهٔ سرگذشت یِرُبعام،‏ همهٔ کارها و عظمتش و این که چگونه جنگید و دمشق + و حَمات + را به یهودا در اسرائیل برگرداند،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۲۹ یِرُبعام درگذشت* و کنار اجدادش،‏ پادشاهان اسرائیل دفن شد.‏ پسرش زَکَریا + به جای او پادشاه شد.‏

۱۵ در بیست‌وهفتمین سال حکمرانی یِرُبعام،‏* پادشاه اسرائیل،‏ عَزَریا*‏+ (‏پسر اَمَصیا)‏ پادشاه یهودا شد.‏+ ۲ او ۱۶ ساله بود که پادشاه شد و ۵۲ سال در اورشلیم سلطنت کرد.‏ مادرش یِکُلیا نام داشت و از اهالی اورشلیم بود.‏ ۳ عَزَریا مثل پدرش اَمَصیا،‏ کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏ انجام می‌داد.‏+ ۴ با این حال،‏ او مکان‌های بلند* را از بین نبرد + و مردم هنوز در آن مکان‌ها قربانی می‌سوزاندند.‏*‏+ ۵ یَهُوَه عَزَریای پادشاه را به جذام مبتلا کرد + و او تا پایان عمرش به این بیماری مبتلا بود.‏ او در خانه‌ای جدا زندگی می‌کرد + و در این مدت پسرش یوتام + نظارت بر خانهٔ* پادشاه و قضاوت بر مردم آن سرزمین را به عهده گرفت.‏+ ۶ بقیهٔ سرگذشت عَزَریا + و همهٔ کارهای او،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۷ عَزَریا درگذشت*‏+ و او را در کنار اجدادش در شهر داوود به خاک سپردند و پسرش یوتام به جای او پادشاه شد.‏

۸ در سی‌وهشتمین سال حکمرانی عَزَریا،‏+ پادشاه یهودا،‏ زَکَریا + (‏پسر یِرُبعام)‏ در سامره پادشاه اسرائیل شد و شش ماه حکمرانی کرد.‏ ۹ او مثل اجدادش کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام داد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آن‌ها شود،‏ دست نکشید.‏+ ۱۰ شَلّوم پسر یابیش به ضدّ او توطئه کرد و او را در یِبلِعام کشت + و به جای او پادشاه شد.‏ ۱۱ بقیهٔ سرگذشت زَکَریا در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۱۲ به این ترتیب وعده‌ای که یَهُوَه به یِیهو داده بود،‏ تحقق پیدا کرد.‏ او گفته بود:‏ «پسران تو تا چهار نسل + بر تخت پادشاهی اسرائیل خواهند نشست،‏»‏+ و همین طور هم شد.‏

۱۳ در سی‌ونهمین سال حکمرانی عُزّیا + پادشاه یهودا،‏ شَلّوم (‏پسر یابیش)‏ پادشاه شد و یک ماه در سامره حکومت کرد.‏ ۱۴ آن وقت مِنَحیم پسر جادی،‏ از تِرصه + به سامره رفت و شَلّوم + پسر یابیش را در سامره کشت و به جای او پادشاه شد.‏ ۱۵ بقیهٔ سرگذشت شَلّوم و توطئه‌ای که کرد،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۱۶ در آن زمان،‏ مِنَحیم از تِرصه به تِفسَح رفت و چون مردم آنجا حاضر نبودند دروازه‌های شهر را به روی او باز کنند،‏ به آن شهر و حومهٔ آن حمله کرد و همه را کشت.‏ او آنجا را به نابودی کشاند و شکم زنان حامله را پاره کرد.‏

۱۷ در سی‌ونهمین سال حکمرانی عَزَریا پادشاه یهودا،‏ مِنَحیم (‏پسر جادی)‏ پادشاه اسرائیل شد و ۱۰ سال در سامره حکومت کرد.‏ ۱۸ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد و در تمام طول زندگی‌اش از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آن‌ها شود،‏ دست نکشید.‏+ ۱۹ وقتی فول،‏+ پادشاه آشور به آن سرزمین رفت،‏ مِنَحیم ۳۴ تُن* نقره به فول داد تا با حمایت او بتواند به حکمرانی خود ثبات بخشد.‏+ ۲۰ مِنَحیم این پول را از مردان سرشناس و ثروتمند اسرائیل جمع کرد.‏+ او از هر کدام از آن‌ها ۵۰ تکه* نقره گرفت و به پادشاه آشور داد.‏ پس پادشاه آشور عقب‌نشینی کرد و به سرزمین خودش برگشت.‏ ۲۱ بقیهٔ سرگذشت مِنَحیم + و همهٔ کارهایش در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۲۲ مِنَحیم درگذشت* و پسرش فِقَحیا به جای او پادشاه شد.‏

۲۳ در پنجاهمین سال حکمرانی عَزَریا،‏ پادشاه یهودا،‏ فِقَحیا (‏پسر مِنَحیم)‏ در سامره پادشاه اسرائیل شد و دو سال حکومت کرد.‏ ۲۴ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آن‌ها شود،‏ دست نکشید.‏+ ۲۵ اما فِقَح + که پسر رِمَلیا و یکی از سرداران فِقَحیا بود،‏ به ضدّ او توطئه کرد.‏ او فِقَحیای پادشاه،‏ اَرجوب و اَریه را در قسمتی از کاخ* پادشاه که مثل قلعه بود،‏ کشت.‏* پنجاه نفر از مردان جِلعاد هم با او بودند.‏ فِقَح بعد از به قتل رساندن فِقَحیا به جای او پادشاه شد.‏ ۲۶ بقیهٔ سرگذشت فِقَحیا و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏

۲۷ در پنجاه‌ودومین سال حکمرانی عَزَریا،‏ پادشاه یهودا،‏ فِقَح + (‏پسر رِمَلیا)‏ در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۲۰ سال حکمرانی کرد.‏ ۲۸ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آن‌ها شود،‏ دست نکشید.‏+ ۲۹ در دوران حکمرانی فِقَح،‏+ پادشاه اسرائیل،‏ تِغلَت‌فِلاسِر،‏ پادشاه آشور به عیون،‏ آبِل‌بِیت‌مَعَکه،‏+ یانوح،‏ قِدِش،‏+ حاصور،‏ جِلعاد + و جلیل یعنی تمام سرزمین نَفتالی + حمله کرد و آن‌ها را به تصرّف درآورد و ساکنانشان را برای تبعید به آشور برد.‏+ ۳۰ بعد هوشِع + پسر ایله به ضدّ فِقَح پسر رِمَلیا توطئه کرد و او را کشت و در بیستمین سال سلطنت یوتام،‏+ پسر عُزّیا،‏ به جای او پادشاه شد.‏ ۳۱ بقیهٔ سرگذشت فِقَح و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏

۳۲ در دومین سال حکمرانی فِقَح پسر رِمَلیا پادشاه اسرائیل،‏ یوتام + (‏پسر عُزّیا)‏+ پادشاه یهودا شد.‏ ۳۳ او در ۲۵ سالگی پادشاه شد و ۱۶ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادرش یِروشا نام داشت و دختر صادوق بود.‏+ ۳۴ یوتام مثل پدرش عُزّیا کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏ انجام می‌داد.‏+ ۳۵ با این حال،‏ مکان‌های بلند را نابود نکرد و مردم هنوز در آن مکان‌ها قربانی می‌سوزاندند.‏*‏+ یوتام همان کسی بود که دروازهٔ بالایی خانهٔ یَهُوَه را ساخت.‏+ ۳۶ بقیهٔ سرگذشت یوتام و کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۳۷ در آن دوران بود که یَهُوَه رِصین پادشاه سوریه و فِقَح + پسر رِمَلیا را برانگیخت تا به یهودا حمله کنند.‏+ ۳۸ یوتام درگذشت* و او را در شهر جدّش داوود،‏ در کنار اجدادش دفن کردند و پسرش آحاز به جای او پادشاه شد.‏

۱۶ در هفدهمین سال حکمرانی فِقَح پسر رِمَلیا،‏ آحاز + (‏پسر یوتام)‏ پادشاه یهودا شد.‏ ۲ آحاز ۲۰ ساله بود که پادشاه شد و ۱۶ سال در اورشلیم حکومت کرد.‏ او مثل جدّش داوود عمل نکرد و کارهایی را که در نظر یَهُوَه خدایش درست بود،‏ انجام نداد،‏+ ۳ بلکه راه و روش پادشاهان اسرائیل را در پیش گرفت + و حتی به پیروی از رسوم نفرت‌انگیز قوم‌هایی که یَهُوَه از سر راه اسرائیلیان برداشته بود،‏+ پسر خود را در آتش قربانی کرد.‏*‏+ ۴ به علاوه،‏ در مکان‌های بلند،‏* روی تپه‌ها و زیر هر درخت سبز،‏ قربانی می‌سوزاند.‏*‏+

۵ در آن زمان بود که رِصین،‏ پادشاه سوریه و فِقَح (‏پسر رِمَلیا)‏ پادشاه اسرائیل،‏ به جنگ آحاز رفتند و شهر اورشلیم را محاصره کردند،‏+ اما نتوانستند آن را تسخیر کنند.‏ ۶ در همین وقت،‏ رِصین،‏ پادشاه سوریه،‏ شهر ایلَت + را برای اَدوم پس گرفت و یهودیان* را از آنجا بیرون کرد.‏ بعد اَدومیان وارد ایلَت شدند و تا به امروز در آن شهر زندگی می‌کنند.‏ ۷ پس آحاز پیام‌رسانانی پیش تِغلَت‌فِلاسِر،‏+ پادشاه آشور،‏ فرستاد و گفت:‏ «من خدمتگزار و پسر تو هستم.‏ بیا و مرا از دست پادشاه سوریه و پادشاه اسرائیل که به من حمله کرده‌اند،‏ نجات بده.‏» ۸ بعد نقره و طلایی را که در خانهٔ یَهُوَه و در خزانه‌های کاخ* پادشاه بود،‏ برداشت و به عنوان پیشکش* به پادشاه آشور داد.‏+ ۹ پادشاه آشور درخواست او را قبول کرد و با لشکرش به دمشق حمله کرد.‏ او آن شهر را به تصرّف درآورد و اهالی آنجا را به شهر قیر تبعید کرد + و رِصین را کشت.‏+

۱۰ بعد آحازِ پادشاه برای ملاقات تِغلَت‌فِلاسِر،‏ پادشاه آشور،‏ به دمشق رفت.‏ وقتی مذبحی را که در دمشق بود دید،‏ طرح،‏ شکل،‏ اندازه و تمام جزئیات ساخت آن را برای اوریای کاهن فرستاد.‏+ ۱۱ اوریای کاهن + درست طبق دستورالعملی که آحازِ پادشاه از دمشق فرستاده بود،‏ مذبحی ساخت.‏+ او ساختن مذبح را قبل از این که آحازِ پادشاه از دمشق برگردد،‏ تمام کرد.‏ ۱۲ وقتی آحازِ پادشاه از دمشق برگشت و آن مذبح را دید،‏ به سمت آن رفت و روی آن هدایایی تقدیم کرد.‏+ ۱۳ او روی آن مذبح،‏ قربانی و هدایای غلّه‌ای خود را سوزاند؛‏* همچنین هدایای ریختنی‌اش را روی آن ریخت و خون قربانی‌های شراکتش را روی آن پاشید.‏ ۱۴ بعد مذبح مسی یَهُوَه را که در مقابل خانهٔ یَهُوَه و بین مذبح جدید و آن خانه قرار داشت،‏ برداشت + و در سمت شمالی مذبح خود قرار داد.‏ ۱۵ آحاز پادشاه به اوریای کاهن + فرمان داد:‏ «روی مذبح بزرگ،‏+ قربانی سوختنیِ صبحگاهی،‏ هدیهٔ غلّه‌ای شامگاهی،‏+ قربانی سوختنی و هدیهٔ غلّه‌ای پادشاه،‏ همچنین قربانی‌های سوختنی،‏ هدایای غلّه‌ای و هدایای ریختنی مردم را بسوزان.‏* خون قربانی‌های سوختنی و خون همهٔ قربانی‌های دیگر را هم روی آن بپاش.‏ در مورد مذبح مسی،‏ بعداً تصمیم می‌گیرم که با آن چه کار کنم.‏» ۱۶ اوریای کاهن دقیقاً طبق فرمان آحازِ پادشاه عمل کرد.‏+

۱۷ بعد آحازِ پادشاه دیواره‌های گاری‌ها را تکه‌تکه کرد،‏+ تشت‌ها را از روی آن‌ها برداشت و حوضی را که روی گاوهای مسی قرار داشت،‏+ پایین آورد و آن را روی سنگفرش گذاشت.‏+ ۱۸ او سایه‌بانی را که برای شَبّات در خانهٔ یَهُوَه ساخته شده بود برداشت و راه ورودی بیرونی معبد را که پادشاه از آن وارد معبد می‌شد،‏ بست.‏ او این کار را به خاطر پادشاه آشور انجام داد.‏

۱۹ بقیهٔ سرگذشت آحاز و کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏+ ۲۰ آحاز درگذشت* و او را در کنار اجدادش در شهر داوود دفن کردند و پسرش حِزِقیا*‏+ به جای او پادشاه شد.‏

۱۷ در دوازدهمین سال حکمرانی آحاز،‏ پادشاه یهودا،‏ هوشِع + پسر ایله در سامره پادشاه اسرائیل شد و نُه سال حکمرانی کرد.‏ ۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد،‏ اما نه به اندازهٔ پادشاهانی که قبل از او در اسرائیل حکمرانی می‌کردند.‏ ۳ شَلمَناسِر،‏ پادشاه آشور،‏ به جنگ او آمد.‏+ هوشِع خدمتگزار شَلمَناسِر شد و از آن به بعد هر سال به او باج و خراج* می‌داد.‏+ ۴ اما یک سال،‏ هوشِع پیام‌رسانانی را پیش سو،‏ پادشاه مصر،‏+ فرستاد تا از او کمک بخواهد.‏ او در آن سال مثل سال‌های قبل به پادشاه آشور باج و خراج نپرداخت.‏ وقتی شَلمَناسِر،‏ پادشاه آشور از این توطئه باخبر شد،‏ هوشِع را به زنجیر کشید و به زندان انداخت.‏

۵ شَلمَناسِر،‏ پادشاه آشور سرتاسر سرزمین اسرائیل را اشغال کرد.‏ بعد به سمت سامره رفت و آنجا را سه سال محاصره کرد.‏ ۶ پادشاه آشور در نهمین سال حکمرانی هوشِع،‏ سامره را به تصرّف خود درآورد.‏+ بعد قوم اسرائیل را به آشور تبعید کرد.‏+ او عده‌ای از آن‌ها را در حَلَح و بعضی را در خابور کنار رودخانهٔ جوزان + و بقیه را در شهرهای مادها ساکن کرد.‏+

۷ این بلا به این دلیل بر سر قوم اسرائیل آمد که به ضدّ یَهُوَه خدای خود گناه کرده بودند؛‏ خدایی که آن‌ها را از سرزمین مصر،‏ از زیر دست فرعون،‏ پادشاه مصر بیرون آورده بود.‏+ اسرائیلیان خدایان دیگر را پرستیدند*‏+ ۸ و رسوم ملت‌هایی را که یَهُوَه از سر راهشان برداشته بود دنبال می‌کردند و همین طور از رسومی که پادشاهان اسرائیل پایه‌گذاری کرده بودند،‏ پیروی می‌کردند.‏

۹ اسرائیلیان در پی کارهایی بودند که از دید یَهُوَه خدایشان درست نبود.‏ آن‌ها در هر گوشه و کنار اسرائیل از کوچک‌ترین دهکده‌ها گرفته تا شهرهای بزرگ* مکان‌های بلند* برای خودشان ساختند.‏+ ۱۰ همچنین روی هر تپهٔ بلند و زیر هر درخت سبز،‏ برای خودشان ستون و تیرکی برای بت‌پرستی گذاشتند؛‏+ ۱۱ و مثل ملت‌هایی که یَهُوَه از سر راهشان برداشته بود،‏ در همهٔ مکان‌های بلند،‏ قربانی می‌کردند.‏*‏+ آن‌ها با کارهای شریرانهٔ خود یَهُوَه را خشمگین کردند.‏

۱۲ اسرائیلیان به پرستش بت‌های نفرت‌انگیز* ادامه دادند،‏+ کاری که یَهُوَه درباره‌اش به آن‌ها گفته بود:‏ «نباید این کار را بکنید!‏»‏+ ۱۳ یَهُوَه از طریق همهٔ پیامبران و رؤیابین‌های خود به اسرائیل و یهودا هشدار می‌داد + و می‌گفت:‏ «از راه‌های شریرانه‌تان برگردید!‏+ طبق تمام قوانینی که به اجدادتان دادم و از طریق پیامبرانم به شما دادم،‏ عمل کنید و از احکام و فرمان‌های من اطاعت کنید.‏» ۱۴ اما آن‌ها اطاعت نکردند و مثل اجدادشان که به یَهُوَه خدای خود توکّل نکردند،‏* سرسخت بودند.‏*‏+ ۱۵ آن‌ها بارها از قوانین او سرپیچی کردند،‏+ عهدی را که با اجدادشان بسته بود،‏ زیر پا گذاشتند،‏ یادآوری‌هایی را که برای هشدار به آن‌ها داده بود،‏ نادیده گرفتند،‏+ بت‌های بی‌ارزش را پرستیدند + و خودشان هم بی‌ارزش شدند.‏+ به این ترتیب،‏ قوم‌های اطرافشان را الگوی خود قرار دادند،‏ در حالی که یَهُوَه فرمان داده بود که مثل آن‌ها رفتار نکنند.‏+

۱۶ اسرائیلیان بارها همهٔ احکام یَهُوَه خدایشان را زیر پا گذاشتند و دو مجسمهٔ فلزی* به شکل گوساله + و یک تیرک* برای بت‌پرستی ساختند + و در مقابل خورشید و ماه و ستارگان سجده کردند + و بت بَعَل را پرستیدند.‏+ ۱۷ آن‌ها پسران و دخترانشان را هم در آتش قربانی کردند،‏*‏+ به غیبگویی + و فالگیری پرداختند و دائم کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام می‌دادند و او را خشمگین می‌کردند.‏*

۱۸ یَهُوَه آنقدر از دست اسرائیلیان خشمگین شد که آن‌ها را از جلوی چشمش دور کرد.‏+ او نگذاشت که هیچ طایفه‌ای به جز طایفهٔ یهودا باقی بماند.‏

۱۹ حتی مردم یهودا هم احکام یَهُوَه خدایشان را حفظ نکردند؛‏+ آن‌ها هم از رسومی که اسرائیل در پیش گرفته بود،‏ پیروی کردند.‏+ ۲۰ پس یَهُوَه همهٔ نوادگان اسرائیل را طرد کرد.‏ او آن‌ها را خوار و ذلیل کرد و به دست غارتگران سپرد تا سرانجام از حضورش دور شوند.‏ ۲۱ وقتی خدا اسرائیل را از خاندان داوود جدا کرد،‏ مردم اسرائیل یِرُبعام پسر نِباط را به پادشاهی خود انتخاب کردند.‏+ اما یِرُبعام باعث شد که مردم اسرائیل از یَهُوَه پیروی نکنند و مرتکب گناهی بزرگ شوند.‏ ۲۲ اسرائیلیان به گناهانی دست می‌زدند که یِرُبعام مرتکب آن‌ها شده بود.‏+ آن‌ها از آن گناهان دست نکشیدند،‏ ۲۳ تا این که یَهُوَه،‏ همان طور که از طریق همهٔ خادمانش،‏ یعنی پیامبران خود اعلام کرده بود،‏ اسرائیلیان را از جلوی چشمش دور کرد.‏+ پس مردم اسرائیل از سرزمین خود به آشور + تبعید شدند و تا امروز در آنجا به سر می‌برند.‏

۲۴ بعد پادشاه آشور عده‌ای را از بابِل،‏ کوته،‏ عَوّا،‏ حَمات و سِفارْوایِم + آورد و آن‌ها را به جای اسرائیلیان در شهرهای سامره ساکن کرد؛‏ آن‌ها سامره را اشغال کردند و در شهرهای آن ساکن شدند.‏ ۲۵ وقتی تازه در آنجا ساکن شده بودند یَهُوَه را نمی‌پرستیدند.‏* پس یَهُوَه شیرهایی به میانشان فرستاد + و آن شیرها بعضی از مردم را کشتند.‏ ۲۶ به پادشاه آشور خبر دادند و گفتند:‏ «قوم‌هایی که تبعید کردی و در شهرهای سامره جا دادی،‏ با شیوهٔ پرستش خدای آن سرزمین آشنا نیستند.‏ برای همین،‏ خدای آن سرزمین شیرهایی به میانشان فرستاده و آن‌ها مردم را می‌کشند،‏ چون هیچ کدام از آن‌ها با شیوهٔ پرستش خدای آن سرزمین آشنا نیست.‏»‏

۲۷ آن وقت،‏ پادشاه آشور دستور داد و گفت:‏ «یکی از کاهنانی را که از سامره به تبعید بردید،‏ به آنجا برگردانید تا برود و در آنجا ساکن شود و شیوهٔ پرستش خدای آن سرزمین را به آن‌ها یاد دهد.‏» ۲۸ پس یکی از کاهنانی که آن‌ها از سامره به تبعید برده بودند،‏ به بِیت‌ئیل + برگشت تا در آنجا زندگی کند.‏ او به مردم آنجا یاد داد که چطور باید یَهُوَه را بپرستند.‏*‏+

۲۹ با این حال،‏ هر یک از آن قوم‌ها که در شهرهای اسرائیل زندگی می‌کردند،‏ برای پرستش خدای* خود بت ساختند.‏ آن‌ها بت‌های خود را در بتخانه‌هایی که سامریان در مکان‌های بلند ساخته بودند،‏ قرار دادند.‏ ۳۰ مردمی* که از بابِل بودند،‏ بت «سُکّوت‌بِنوت» را ساختند،‏ مردم کوت بت «نِرجَل» را،‏ مردم حَمات + بت «اَشیما» را،‏ ۳۱ و مردم عَوّا بت‌های «نِبحَز» و «تَرتاک» را ساختند.‏ مردم سِفارْوایِم فرزندانشان را برای خدایانشان اَدرَمِلِک و عَنَمِلِک در آتش می‌سوزاندند.‏+ ۳۲ آن‌ها با این که یَهُوَه را می‌پرستیدند،‏* کاهنانی را از میان مردم عادی برای خدمت در مکان‌های بلند تعیین کردند و همین کاهنان بودند که در بتخانه‌هایی که در مکان‌های بلند قرار داشت،‏ برایشان خدمت می‌کردند.‏+ ۳۳ با وجود این که آن‌ها یَهُوَه را پرستش می‌کردند،‏* هنوز بت‌های خود را طبق رسوم مذهبی سرزمینی* که از آنجا تبعید شده بودند،‏ می‌پرستیدند.‏+

۳۴ آن‌ها تا به امروز هم به جای این که طبق قوانین،‏ داوری‌ها،‏ شریعت و فرمان‌هایی که یَهُوَه به نسل یعقوب داد،‏ عمل کنند،‏ یَهُوَه را نمی‌پرستند* و طبق آداب و رسوم مذهبی سابقشان رفتار می‌کنند.‏ (‏یعقوب همان کسی است که خدا بعدها اسمش را اسرائیل گذاشت.‏)‏+ ۳۵ وقتی یَهُوَه با اسرائیلیان عهد بست،‏+ به آن‌ها چنین فرمان داد:‏ «نباید خدایان دیگر را بپرستید* و جلوی آن‌ها سجده کنید.‏ نباید به آن‌ها خدمت کنید و برایشان قربانی تقدیم کنید،‏+ ۳۶ بلکه باید یَهُوَه را بپرستید* و جلوی او سجده کنید و برای او قربانی تقدیم کنید،‏ چون او شما را با نیرویی عظیم و بازوی پرقدرتش از سرزمین مصر بیرون آورد.‏+ ۳۷ شما باید همیشه از مقرّرات،‏ داوری‌ها،‏ قوانین و فرمان‌هایی که او برایتان نوشت،‏+ به‌دقت پیروی کنید و نباید خدایان دیگر را بپرستید.‏*‏ ۳۸ عهدی را که با شما بستم فراموش نکنید + و خدایان دیگر را نپرستید.‏*‏ ۳۹ یَهُوَه خدای خود را بپرستید،‏* چون اوست که شما را از دست همهٔ دشمنانتان نجات خواهد داد.‏»‏

۴۰ اما آن قوم‌ها اطاعت نکردند و طبق همان رسوم مذهبی سابقشان رفتار کردند.‏+ ۴۱ آن‌ها یَهُوَه را می‌پرستیدند،‏*‏+ ولی به مجسمه‌های تراشیده‌شدهٔ خود هم خدمت می‌کردند.‏ فرزندان و نوادگانشان تا امروز درست مثل اجدادشان رفتار می‌کنند.‏

۱۸ در سومین سال حکمرانی هوشِع + (‏پسر ایله)‏ پادشاه اسرائیل،‏ حِزِقیا + پسر آحاز،‏+ پادشاه یهودا شد.‏ ۲ او ۲۵ ساله بود که پادشاه شد و ۲۹ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادرش اَبی* نام داشت و دختر زَکَریا بود.‏+ ۳ حِزِقیا مثل جدّش داوود کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏ انجام می‌داد.‏+ ۴ او مکان‌های بلند* را از بین برد + و ستون‌ها و تیرکی را که برای بت‌پرستی استفاده می‌شد،‏ در هم شکست.‏+ او همچنین مار مسی‌ای را که موسی ساخته بود،‏ خرد کرد؛‏+ چون اسرائیلیان تا آن زمان برای آن قربانی می‌سوزاندند* و اسم آن بت را نِحُشتان* گذاشته بودند.‏ ۵ حِزِقیا به یَهُوَه خدای اسرائیل توکّل داشت.‏+ هیچ پادشاهی در یهودا،‏ چه قبل و چه بعد از حِزِقیا،‏ مثل او نبود.‏ ۶ او به یَهُوَه وفادار ماند + و از پیروی او دست نکشید.‏ حِزِقیا همیشه طبق فرمان‌هایی که یَهُوَه به موسی داده بود،‏ عمل می‌کرد.‏ ۷ یَهُوَه با او بود و او هر جا که می‌رفت خردمندانه عمل می‌کرد.‏ حِزِقیا در مقابل پادشاه آشور سرکشی کرد و حاضر نبود به او خدمت کند.‏+ ۸ او همچنین فِلیسطی‌ها را تا تمام غزه و مناطق اطراف آن،‏+ از کوچک‌ترین دهکده گرفته تا شهرهای بزرگ،‏* شکست داد.‏

۹ در چهارمین سال حکمرانی حِزِقیای پادشاه،‏ یعنی هفتمین سال حکمرانی هوشِع + (‏پسر ایله)‏ پادشاه اسرائیل،‏ شَلمَناسِر،‏ پادشاه آشور،‏ به سامره لشکر کشید و آن را محاصره کرد.‏+ ۱۰ آشوریان در پایان سال سوم آن را تصرّف کردند.‏+ به این ترتیب سامره در آخر ششمین سال حکمرانی حِزِقیا و نهمین سال حکمرانی هوشِع،‏ پادشاه اسرائیل،‏ سقوط کرد.‏ ۱۱ پادشاه آشور اسرائیلیان را به آشور تبعید کرد + و عده‌ای از آن‌ها را در حَلَح و بعضی را در خابور کنار رودخانهٔ جوزان و بقیه را در شهرهای مادها ساکن کرد.‏+ ۱۲ تمام این اتفاقات به خاطر این بود که آن‌ها از یَهُوَه خدای خود اطاعت نکردند،‏ بلکه عهد او و تمام فرمان‌های موسی خادم یَهُوَه را زیر پا گذاشتند.‏+ آن‌ها نه به فرمان‌هایش گوش دادند و نه از آن‌ها اطاعت کردند.‏

۱۳ در چهاردهمین سال حکمرانی حِزِقیای پادشاه،‏ سِنحاریب،‏ پادشاه آشور + به همهٔ شهرهای حصاردار یهودا حمله کرد و آن‌ها را تصرّف کرد.‏+ ۱۴ پس حِزِقیا،‏ پادشاه یهودا این پیغام را برای پادشاه آشور که در لاکیش بود فرستاد:‏ «من مقصرم.‏ اگر از اینجا بروی،‏ هر چه بخواهی به تو می‌دهم.‏» پادشاه آشور از حِزِقیا،‏ پادشاه یهودا ۱۰ تُن* نقره و یک تُن* طلا خواست.‏ ۱۵ پس حِزِقیای پادشاه تمام نقره‌ای را که در خانهٔ یَهُوَه و در خزانه‌های کاخ خود بود،‏ به او داد.‏+ ۱۶ در همان زمان بود که حِزِقیا پادشاه یهودا درهای معبد یَهُوَه + و تیرک‌های عمودی دو طرف درها را که خودش با طلا پوشانده بود،‏ از جایشان برداشت*‏+ و آن‌ها را به پادشاه آشور داد.‏

۱۷ آن وقت پادشاه آشور سرلشکر،‏* رئیس دربار،‏* و ساقی ارشد* خود را با لشکری بسیار بزرگ از لاکیش + به اورشلیم،‏+ پیش حِزِقیای پادشاه فرستاد.‏ آن‌ها به اورشلیم رفتند و کنار آبراه حوض بالایی،‏ بر سر راهی* که به سمت «زمین رختشورها» می‌رفت،‏ توقف کردند.‏+ ۱۸ آشوریان از حِزِقیای پادشاه خواستند که بیرون بیاید و با آن‌ها صحبت کند،‏ ولی به جای او،‏ اِلیاقیم + (‏پسر حِلقیا)‏ ناظر خانهٔ* پادشاه و شِبناهِ دفتردار + و یوآخِ وقایع‌نگار،‏ پسر آساف بیرون آمدند تا آن‌ها را ملاقات کنند.‏

۱۹ ساقی ارشد به آن‌ها گفت:‏ «لطفاً به حِزِقیا بگویید،‏ ‹پادشاه بزرگِ آشور می‌گوید:‏ «این اطمینان تو بر چه اساسی است؟‏+ ۲۰ تو می‌گویی:‏ ‹من قدرت نظامی و نقشه‌ای خوب برای جنگیدن دارم.‏› اما این حرف‌ها پوچ و توخالی هستند!‏ به چه کسی توکّل کرده‌ای که به خودت جرأت می‌دهی در مقابل من سرکشی کنی؟‏+ ۲۱ نگاه کن!‏ تو به حمایت مصر + که مثل یک نی شکسته است اعتماد می‌کنی،‏ ولی بدان که اگر کسی به آن تکیه کند به دستش فرو می‌رود و دستش را زخم می‌کند!‏ این عاقبت همهٔ کسانی است که به فرعون،‏ پادشاه مصر توکّل کنند!‏ ۲۲ شاید به من بگویی،‏ ‹ما به یَهُوَه خدایمان توکّل می‌کنیم،‏›‏+ اما آیا این همان خدایی نیست که حِزِقیا مکان‌های بلند و همین طور مذبح‌های او را از بین برد + و به اهالی یهودا و اورشلیم گفت،‏ ‹شما باید در مقابل این مذبح که در اورشلیم است،‏ سجده کنید›؟‏»›‏+ ۲۳ بیا با سَرورم،‏ پادشاه آشور یک شرط ببند.‏ شرط این است که اگر بتوانی ۲۰۰۰ سوارکار پیدا کنی،‏ من ۲۰۰۰ اسب به تو می‌دهم.‏+ ۲۴ تا وقتی که برای گرفتن ارابه‌ها و سوارکاران به مصر توکّل می‌کنی،‏ چطور می‌توانی حتی یک فرماندار را که از کوچک‌ترین خادمان سَرورم است،‏ وادار به عقب‌نشینی کنی؟‏ ۲۵ آیا فکر می‌کنی بدون اجازهٔ یَهُوَه آمده‌ام تا اینجا را نابود کنم؟‏ یَهُوَه خودش به من گفت،‏ ‹به این سرزمین برو و آن را نابود کن.‏›»‏

۲۶ بعد اِلیاقیم پسر حِلقیا،‏ شِبناه + و یوآخ به ساقی ارشد + گفتند:‏ «لطفاً با خادمانت به زبان آرامی* صحبت کن،‏+ چون این زبان را بلدیم؛‏ جلوی مردمی که بالای دیوار هستند،‏ به زبان یهودیان با ما صحبت نکن.‏»‏+ ۲۷ اما ساقی ارشد به آن‌ها گفت:‏ «فکر می‌کنی سَرورم مرا فرستاده که این حرف‌ها را فقط به سَرورت و به تو بگویم؟‏ نخیر!‏ او مرا فرستاده تا این حرف‌ها را به مردمی که روی دیوار نشسته‌اند هم بگویم.‏ آن‌ها هم مثل شما مدفوع و ادرارشان را خواهند خورد!‏»‏

۲۸ ساقی ارشد بلند شد و با صدای بلند به زبان یهودیان گفت:‏ «بشنوید که پادشاه بزرگِ آشور چه می‌گوید!‏+ ۲۹ پادشاه می‌گوید،‏ ‹نگذارید حِزِقیا شما را فریب بدهد،‏ چون او نمی‌تواند شما را از دست من نجات بدهد.‏+ ۳۰ حِزِقیا می‌گوید،‏ «یَهُوَه حتماً ما را نجات می‌دهد و این شهر به دست پادشاه آشور نخواهد افتاد.‏» نگذارید او با این حرفش شما را متقاعد کند که به یَهُوَه توکّل کنید.‏+ ۳۱ به حرف‌های حِزِقیا گوش ندهید،‏ چون پادشاه آشور می‌گوید:‏ «با من صلح کنید و تسلیم شوید* تا هر یک از شما از درخت انگور و درخت انجیر خود بخورد و از آب چاه* خود بنوشد.‏ ۳۲ بعداً می‌آیم و شما را به سرزمینی مثل سرزمین خودتان می‌برم؛‏+ سرزمین غلّه و شراب تازه،‏ سرزمین نان و باغ‌های انگور،‏ سرزمین درختان زیتون و عسل.‏ اگر گوش کنید،‏ نجات پیدا می‌کنید و زنده می‌مانید.‏ به حِزِقیا گوش ندهید،‏ چون او می‌گوید،‏ ‹یَهُوَه ما را نجات می‌دهد› و با این حرف گمراهتان می‌کند.‏ ۳۳ مگر خدایان ملت‌های دیگر توانستند سرزمینشان را از دست پادشاه آشور نجات بدهند؟‏ ۳۴ خدایان حَمات + و اَرفاد کجا هستند؟‏ خدایان سِفارْوایِم،‏+ هینَع و عِوّا کجا هستند؟‏ مگر آن‌ها توانستند سامره را از دست من نجات بدهند؟‏+ ۳۵ کدام یک از خدایانِ سرزمین‌ها توانست سرزمینش را از دست من نجات بدهد،‏ که یَهُوَه بتواند اورشلیم را از دست من نجات بدهد؟‏»›»‏+

۳۶ اما مردم ساکت ماندند و در جوابش چیزی نگفتند،‏ چون پادشاه دستور داده بود:‏ «نباید به او جواب بدهید.‏»‏+ ۳۷ پس اِلیاقیم (‏پسر حِلقیا)‏ ناظر خانهٔ* پادشاه،‏ شِبناهِ دفتردار و یوآخِ وقایع‌نگار پسر آساف،‏ در حالی که لباس‌های خود را چاک زده بودند،‏ پیش حِزِقیا آمدند و حرف‌های ساقی ارشد را به او گفتند.‏

۱۹ به محض این که حِزِقیای پادشاه این خبر را شنید،‏ لباس خود را چاک زد و پَلاس پوشید و به خانهٔ یَهُوَه رفت.‏+ ۲ بعد به اِلیاقیم که ناظر کاخ پادشاه بود و به شِبناهِ دفتردار و ریش‌سفیدانِ کاهنان گفت که پَلاس بپوشند و پیش اِشَعْیای نبی،‏+ پسر آموص بروند.‏ ۳ آن‌ها به او گفتند:‏ «حِزِقیا می‌گوید،‏ ‹امروز روز مصیبت و توهین* و ننگ است.‏ وضعیت ما مثل وضعیت زنی است که زمان زاییدنش رسیده،‏ ولی قدرت زاییدن ندارد.‏+ ۴ امیدوارم یَهُوَه خدایت حرف‌های ساقی ارشد* را بشنود که سَرورش پادشاه آشور او را برای تمسخر خدای زنده فرستاد.‏+ امیدوارم یَهُوَه خدایت او را به خاطر چیزهایی که گفت،‏ مجازات کند.‏ پس برای کسانی که زنده مانده‌اند،‏ دعا کن.‏›»‏+

۵ بعد از این که خادمان حِزِقیای پادشاه این پیام را به اِشَعْیا رساندند،‏+ ۶ اِشَعْیا به آن‌ها گفت:‏ «به سَرورتان بگویید،‏ ‹یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ «از حرف‌های کفرآمیزی که خادمان پادشاه آشور دربارهٔ من گفتند نترس!‏+ ۷ من فکری در سر پادشاه آشور می‌گذارم* و او با شنیدن خبری به سرزمین خودش برمی‌گردد.‏ بعد کاری می‌کنم که او در آنجا با شمشیر کشته شود.‏»›»‏+

۸ ساقی ارشد شنید که پادشاه آشور از لاکیش + عقب‌نشینی کرده و برای جنگ به لِبنه رفته است.‏ پس او هم به لِبنه رفت.‏+ ۹ در این بین پادشاه آشور شنید که تیرهاقا پادشاه اتیوپی هم آمده تا با او بجنگد.‏ برای همین دوباره پیام‌رسانانی + پیش حِزِقیا فرستاد و گفت:‏ ۱۰ ‏«به حِزِقیا،‏ پادشاه یهودا بگویید،‏ ‹نگذار خدایت که به او توکّل می‌کنی،‏ تو را فریب دهد.‏ وقتی او می‌گوید،‏ «اورشلیم به دست پادشاه آشور نخواهد افتاد،‏» حرفش را باور نکن.‏+ ۱۱ مگر نشنیده‌ای که پادشاهان آشور چه بلایی بر سر همهٔ مملکت‌ها آورده‌اند و چطور آن‌ها را نابود کرده‌اند؟‏+ حالا خیال می‌کنی که تو می‌توانی از دست من نجات پیدا کنی؟‏ ۱۲ مگر خدایان ملت‌هایی که به دست اجداد من نابود شدند،‏ توانستند نجاتشان دهند؟‏ جوزان،‏ حَران،‏+ رِصِف،‏ یا مردم عدن که در تِل‌اَسّار بودند،‏ کجا هستند؟‏ ۱۳ پادشاه حَمات،‏ پادشاه اَرفاد و پادشاهان شهرهای سِفارْوایِم،‏ هینَع و عِوّا کجا هستند؟‏›»‏+

۱۴ حِزِقیا نامه‌ها را از دست پیام‌رسانان گرفت و آن‌ها را خواند.‏ بعد به خانهٔ یَهُوَه رفت و آن‌ها* را در حضور یَهُوَه روی زمین پهن کرد.‏+ ۱۵ حِزِقیا به یَهُوَه دعا کرد + و گفت:‏ «ای یَهُوَه،‏ خدای اسرائیل که بالای* کَرّوبیان* بر تخت نشسته‌ای،‏+ تو تنها خدای حقیقی و خدای همهٔ مملکت‌های زمین هستی.‏+ تو آسمان و زمین را آفریده‌ای.‏ ۱۶ ای یَهُوَه لطفاً گوش بده و بشنو!‏+ ای یَهُوَه لطفاً چشمانت را باز کن و ببین!‏+ پیغامی را که سِنحاریب برای مسخره کردن خدای زنده فرستاده،‏ بشنو.‏ ۱۷ ای یَهُوَه،‏ واقعیت این است که پادشاهان آشور ملت‌ها و سرزمین‌هایشان را از بین برده‌اند.‏+ ۱۸ آن‌ها خدایان آن سرزمین‌ها را در آتش انداخته‌اند،‏ چون آن‌ها خدا نبودند،‏+ بلکه ساختهٔ دست انسان + و از چوب و سنگ بودند.‏ به خاطر همین توانستند آن‌ها را از بین ببرند.‏ ۱۹ حالا ای یَهُوَه خدای ما،‏ لطفاً ما را از دست او نجات بده تا همهٔ مملکت‌های زمین بدانند که فقط تو ای یَهُوَه،‏ خدا هستی.‏»‏+

۲۰ بعد اِشَعْیا پسر آموص،‏ این پیغام را برای حِزِقیا فرستاد:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل چنین می‌گوید،‏ ‹من دعای تو را در مورد سِنحاریب،‏ پادشاه آشور شنیده‌ام.‏+ ۲۱ من که یَهُوَه هستم به ضدّ او چنین می‌گویم:‏

‏«دختر صَهیون* از تو بیزار است و به تو می‌خندد.‏

دختر اورشلیم با تمسخر سرش را تکان می‌دهد و به تو پوزخند می‌زند.‏

۲۲ آیا می‌دانی که چه کسی را مسخره کرده‌ای و به چه کسی کفر گفته‌ای؟‏+

آیا می‌دانی که برای چه کسی صدایت را بلند کرده‌ای،‏+

و به چه کسی با گستاخی نگاه کرده‌ای؟‏

به خدای مقدّس اسرائیل!‏+

۲۳ تو از طریق پیام‌رسانانت + به یَهُوَه توهین کرده‌ای + و گفته‌ای:‏

‏‹با ارابه‌های زیادی که دارم به بالاترین نقطهٔ کوه‌ها،‏

و به دورترین نقاط لبنان می‌روم.‏

من درختان سر به فلک کشیدهٔ سِدر لبنان،‏

و بهترین سروهای کوهی آنجا را قطع می‌کنم.‏

من به دوردست‌ترین نقاط آن و انبوه‌ترین جنگل‌های آن می‌روم.‏

۲۴ چاه‌هایی می‌کنم و از آب‌های بیگانه می‌نوشم؛‏

با کف پاهایم همهٔ نهرهای* مصر را خشک می‌کنم.‏›‏

۲۵ آیا از تصمیمی که سال‌ها قبل گرفتم خبر داری؟‏+

من از قدیم برای انجام آن تدارک دیده‌ام،‏+

و حالا آن را عملی می‌کنم.‏+

تو شهرهای حصاردار را به تپه‌هایی از سنگ و خاک* تبدیل خواهی کرد.‏+

۲۶ ساکنانشان درمانده می‌شوند؛‏

وحشت می‌کنند و سرافکنده می‌شوند؛‏

آن‌ها مثل گیاهان زمین و سبزه‌ها،‏+

و مثل سبزه‌های روی بام‌ها خواهند شد که باد شرقی،‏ آن‌ها را می‌سوزاند.‏

۲۷ خوب می‌دانم که چه وقت می‌نشینی،‏ چه وقت بیرون می‌روی،‏چه وقت داخل می‌شوی،‏+

و چه وقت از من خشمگین می‌شوی،‏+

۲۸ چون خشم تو + و غرّش تو به گوش من رسیده است.‏+

پس قلابم را به بینی‌ات می‌اندازم و افسارم را به دهانت،‏*‏+

و تو را از همان راهی که آمده‌ای برمی‌گردانم.‏»‏+

۲۹ ‏«‹ای حِزِقیا،‏ برای این که به گفته‌هایم اعتماد کنی،‏ من این نشانه را به تو می‌دهم:‏ امسال از غلّه‌ای که خودش می‌رویَد،‏* خواهید خورد؛‏ در سال دوم،‏ از غلّه‌ای که در همان جا جوانه می‌زند،‏ خواهید خورد؛‏+ اما در سال سوم،‏ بذر خواهید کاشت و درو خواهید کرد،‏ همچنین درختان انگور خواهید کاشت و میوهٔ آن‌ها را خواهید خورد.‏+ ۳۰ بازماندگان خاندان یهودا یعنی کسانی که نجات پیدا می‌کنند،‏+ مثل درختانی خواهند بود که در اعماق زمین ریشه می‌دوانند و میوه‌های زیادی به بار می‌آورند.‏ ۳۱ باقی‌ماندگانی از اورشلیم و بازماندگانی از کوه صَهیون بیرون خواهند آمد.‏ یَهُوَه،‏ خدای لشکرها به خاطر غیرتش این کار را خواهد کرد.‏+

۳۲ ‏«‹برای همین،‏ یَهُوَه در مورد پادشاه آشور می‌گوید:‏+

‏«او به این شهر وارد نخواهد شد،‏+

و تیری به اینجا نخواهد انداخت،‏

و سپر به دست،‏ در مقابل آن نخواهد ایستاد،‏

و برای حمله به آن پشته‌ای جلوی دیوارش نخواهد ساخت.‏+

۳۳ او از همان راهی که می‌آید برمی‌گردد،‏

و به این شهر داخل نخواهد شد.‏» این گفتهٔ یَهُوَه است.‏

۳۴ ‏«من از این شهر دفاع خواهم کرد + و به خاطر خودم،‏+

و به خاطر بنده‌ام داوود آن را نجات خواهم داد.‏»›»‏+

۳۵ در همان شب فرشتهٔ یَهُوَه به اردوگاه آشوریان رفت و ۱۸۵٬۰۰۰ سرباز آن‌ها را کشت.‏+ صبح زود وقتی مردم بیدار شدند،‏ دیدند که همه جا پر از جنازه است.‏+ ۳۶ پس سِنحاریب،‏ پادشاه آشور آنجا را ترک کرد و به نِینَوا + برگشت و در آنجا ماند.‏+ ۳۷ وقتی او در خانهٔ* خدای خود،‏ نِسروک در حال پرستش* بود،‏ پسرانش اَدرَمِلِک و شَرعِصِر او را با شمشیر کشتند + و به سرزمین آرارات فرار کردند.‏+ به این ترتیب،‏ یکی دیگر از پسرانش به نام اِسَرحَدّون + به جای او پادشاه شد.‏

۲۰ در آن روزها،‏ حِزِقیا آنقدر مریض شد که نزدیک بود بمیرد.‏+ اِشَعْیای نبی پسر آموص پیش او آمد و گفت،‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ ‹وصیتت را به خانواده‌ات بگو،‏ چون حالت بهتر نمی‌شود و می‌میری.‏›»‏+ ۲ حِزِقیا وقتی این را شنید،‏ صورت خود را به سمت دیوار برگرداند و در دعا به یَهُوَه گفت:‏ ۳ ‏«خواهش می‌کنم،‏ ای یَهُوَه،‏ لطفاً به یاد بیاور که چطور با وفاداری و با تمام دل در راه تو قدم برداشته‌ام و هر کاری که در دید تو درست بود،‏ انجام داده‌ام.‏»‏+ بعد حِزِقیا زارزار گریه کرد.‏

۴ اِشَعْیا هنوز به حیاط وسط کاخ نرسیده بود که این پیام از طرف یَهُوَه به او رسید:‏+ ۵ ‏«پیش حِزِقیا،‏ رهبر قوم من برگرد و به او بگو،‏ ‹یَهُوَه خدای جدّت داوود چنین می‌گوید:‏ «دعایت را شنیدم و اشک‌هایت را دیدم.‏+ من تو را شفا می‌دهم + و سه روز دیگر از بستر بیماری بلند می‌شوی و به خانهٔ یَهُوَه می‌روی.‏+ ۶ من ۱۵ سال به عمرت* اضافه می‌کنم و هم خودت و هم این شهر را از دست پادشاه آشور نجات می‌دهم.‏+ من به خاطر خودم و به خاطر خدمتگزارم داوود از این شهر دفاع خواهم کرد.‏»›»‏+

۷ اِشَعْیا به خادمان پادشاه گفت:‏ «خمیری از انجیرهای خشک بیاورید.‏» آن‌ها خمیر را آوردند و روی دُمَل حِزِقیا گذاشتند و حال او کم‌کم خوب شد.‏+

۸ حِزِقیا قبلاً از اِشَعْیا پرسیده بود:‏ «یَهُوَه برای این که ثابت کند مرا شفا می‌دهد + و من سه روز دیگر به خانهٔ یَهُوَه می‌روم چه نشانه‌ای به من می‌دهد؟‏» ۹ اِشَعْیا به او گفت:‏ «این نشانهٔ یَهُوَه است و یَهُوَه با آن به تو ثابت می‌کند که به قولش عمل می‌کند:‏ آیا می‌خواهی که سایهٔ روی پله‌ها* ده پله جلو برود یا ده پله به عقب برگردد؟‏»‏+ ۱۰ حِزِقیا گفت:‏ «جلو رفتن سایه روی پله‌ها آسان است،‏ پس آن را ده پله به عقب برگردان.‏» ۱۱ پس اِشَعْیای نبی با صدای بلند دعا کرد و یَهُوَه کاری کرد که سایهٔ روی پله‌های آحاز که جلو رفته بود،‏ ده پله به عقب برگردد.‏+

۱۲ در آن زمان پادشاه بابِل،‏ بِرودَک‌بَلَدان پسر بَلَدان،‏ وقتی شنید که حِزِقیا مریض بوده،‏ چند نامه همراه با هدیه‌ای برای حِزِقیا فرستاد.‏+ ۱۳ حِزِقیا از فرستادگان پادشاه بابِل استقبال کرد* و تمام گنج‌های خود،‏ یعنی نقره،‏ طلا،‏ روغن بَلَسان،‏ روغن‌های گرانقیمت،‏ اسلحه‌خانه و هر چیزی را که در خزانه‌هایش + بود به آن‌ها نشان داد.‏ به این ترتیب،‏ فرستادگان بابِلی هر چه را که در کاخ حِزِقیا و قلمروی او بود دیدند و چیزی از نظرشان پوشیده نماند.‏

۱۴ بعد از آن،‏ اِشَعْیای نبی،‏ پیش حِزِقیای پادشاه آمد و از او پرسید:‏ «این مردان از کجا آمده بودند و چه می‌گفتند؟‏» حِزِقیا گفت:‏ «آن‌ها از جایی دور آمده بودند؛‏ از بابِل!‏»‏+ ۱۵ اِشَعْیا پرسید:‏ «در کاخ تو چه چیزهایی را دیدند؟‏» حِزِقیا جواب داد:‏ «آن‌ها همه چیز را که در کاخ من است دیدند و چیزی در خزانه‌هایم نیست که به آن‌ها نشان نداده باشم.‏»‏

۱۶ اِشَعْیا به حِزِقیا گفت:‏ «پس به این پیام که از طرف یَهُوَه است گوش کن.‏ او می‌گوید:‏+ ۱۷ ‏‹روزهایی می‌آید که تمام چیزهایی که در کاخ داری و تمام چیزهایی که اجدادت تا امروز جمع کرده‌اند،‏ به بابِل برده می‌شوند + و هیچ چیز باقی نمی‌ماند.‏› این گفتهٔ یَهُوَه است.‏ ۱۸ ‏‹بعضی از نوادگانت* به اسارت برده می‌شوند + و در دربار کاخ پادشاه بابِل خدمت خواهند کرد.‏›»‏+

۱۹ آن وقت حِزِقیا به اِشَعْیا گفت:‏ «کلامی که از قول یَهُوَه گفتی،‏ خوب است.‏»‏+ بعد گفت:‏ «خوب است که تا وقتی من زنده‌ام،‏ صلح و امنیت* برقرار می‌ماند.‏»‏+

۲۰ بقیهٔ سرگذشت حِزِقیا و تمام عظمتش و این که چطور حوض و آبراهی ساخت + و آب را به داخل شهر هدایت کرد،‏+ در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۲۱ حِزِقیا درگذشت*‏+ و پسرش مَنَسّی + به جای او پادشاه شد.‏+

۲۱ مَنَسّی ۱۲ ساله بود + که پادشاه شد و ۵۵ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏+ اسم مادرش حِفصیبه بود.‏ ۲ مَنَسّی کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام می‌داد و از رسوم نفرت‌انگیز ملت‌هایی + پیروی می‌کرد که یَهُوَه از سر راه اسرائیل برداشته بود.‏+ ۳ او مکان‌های بلندی* را که پدرش حِزِقیا خراب کرده بود،‏+ بازسازی کرد و مثل اَخاب،‏ پادشاه اسرائیل،‏ مذبح‌هایی برای بَعَل برپا کرد و تیرکی* برای بت‌پرستی ساخت.‏+ مَنَسّی جلوی خورشید و ماه و ستارگان* سجده می‌کرد و آن‌ها را می‌پرستید.‏*‏+ ۴ او مذبح‌هایی هم برای بت‌ها در خانهٔ یَهُوَه ساخت،‏+ یعنی در همان جایی که یَهُوَه درباره‌اش گفته بود:‏ «نام خود را در اورشلیم می‌گذارم.‏»‏+ ۵ او در دو صحن خانهٔ یَهُوَه،‏ مذبح‌هایی برای پرستش اجرام آسمانی ساخت.‏+ ۶ مَنَسّی پسرش را در آتش قربانی کرد.‏ او جادوگری و فالگیری می‌کرد + و احضارکنندگان ارواح* و غیبگویانی به خدمت می‌گرفت.‏+ مَنَسّی کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود در مقیاس بزرگ انجام داد و او را خشمگین کرد.‏

۷ او حتی بت اَشیره* را که تراشیده بود،‏+ در خانهٔ یَهُوَه گذاشت،‏ یعنی در همان جایی که خدا در موردش به داوود و پسرش سلیمان گفته بود:‏ «نام خود را تا ابد روی این خانه و روی اورشلیم که از میان همهٔ شهرهای طایفه‌های اسرائیل انتخاب کرده‌ام،‏ می‌گذارم.‏+ ۸ من دیگر قوم اسرائیل را از سرزمینی که به اجدادشان دادم بیرون* نمی‌کنم،‏ به شرط این که با دقت به همهٔ فرمان‌های من و به تمام شریعتی که خادمم موسی به آن‌ها داد عمل کنند.‏»‏+ ۹ اما اسرائیلیان از خدا اطاعت نکردند.‏ مَنَسّی آن‌ها را گمراه می‌کرد و باعث می‌شد مرتکب کارهایی شوند که از کارهای ملت‌های دیگر شریرانه‌تر بود؛‏ ملت‌هایی که یَهُوَه جلوی چشمشان نابود کرده بود.‏+

۱۰ یَهُوَه بارها از طریق خادمانش،‏ یعنی پیامبران + گفت:‏ ۱۱ ‏«مَنَسّی،‏ پادشاه یهودا،‏ همهٔ این کارهای زشت و نفرت‌انگیز را انجام داده و حتی از همهٔ اَموریانی + که در گذشته + در این سرزمین زندگی می‌کردند،‏ بدتر و شریرانه‌تر رفتار کرده است.‏ او با بت‌های نفرت‌انگیزش* مردم یهودا را به گناه کشانده است.‏ ۱۲ برای همین،‏ من که یَهُوَه خدای اسرائیل هستم می‌گویم:‏ ‹من بر سر اورشلیم + و یهودا چنان مصیبتی می‌آورم که هر کس آن را بشنود،‏ تنش به لرزه درآید.‏*‏+ ۱۳ من اورشلیم را با همان ریسمانی + اندازه می‌گیرم که سامره + را با آن اندازه گرفتم و همان ترازی* را به کار می‌برم که برای خاندان اَخاب + به کار بردم.‏ من اورشلیم را از شرارت پاک خواهم کرد؛‏ درست همان طور که کسی کاسه‌ای را تمیز می‌کند و آن را وارونه می‌گذارد.‏+ ۱۴ من بازماندگان قوم برگزیده‌ام*‏+ را طرد خواهم کرد و به دست دشمنانشان خواهم سپرد تا آن‌ها را غارت کنند؛‏+ ۱۵ چون کارهایی را که در نظر من بد بود،‏ انجام دادند و مرا از همان روزی که اجدادشان از مصر بیرون آمدند،‏ تا امروز به خشم آورده‌اند.‏›»‏+

۱۶ مَنَسّی نه تنها با گناهانش باعث شد مردم یهودا مرتکب گناه شوند و به کارهایی دست بزنند که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ بلکه خون عدهٔ زیادی را هم که بی‌گناه بودند ریخت و سرتاسر اورشلیم را با خونشان پر کرد.‏+ ۱۷ بقیهٔ سرگذشت مَنَسّی و تمام کارهای او و گناهانی که مرتکب شد،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۱۸ بعد مَنَسّی درگذشت* و در باغ خانه‌اش،‏ یعنی باغ عُزّا + دفن شد و پسرش آمون به جای او پادشاه شد.‏

۱۹ آمون ۲۲ ساله بود + که پادشاه شد و دو سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏+ مادرش مِشُلِمِت نام داشت و دختر حاروص از اهالی یُطبه بود.‏ ۲۰ آمون مثل پدرش مَنَسّی کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏+ ۲۱ آمون همهٔ راه‌های پدرش را در پیش گرفت.‏ او در مقابل بت‌های نفرت‌انگیزی که پدرش آن‌ها را پرستش* می‌کرد،‏ سجده می‌کرد و آن‌ها را می‌پرستید.‏+ ۲۲ پس او یَهُوَه خدای اجدادش را ترک کرد و طبق خواست یَهُوَه رفتار نکرد.‏+ ۲۳ سرانجام خادمان آمونِ پادشاه علیه او توطئه کردند و او را در خانه‌اش کشتند.‏ ۲۴ اما مردم آن سرزمین،‏ تمام کسانی را که علیه آمونِ پادشاه توطئه کرده بودند،‏ کشتند و پسرش یوشیا را به جای او پادشاه کردند.‏+ ۲۵ بقیهٔ سرگذشت آمون و کارهایی که انجام داد،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۲۶ سرانجام آمون را در مقبره‌اش در باغ عُزّا + دفن کردند و پسرش یوشیا + به جای او پادشاه شد.‏

۲۲ یوشیا + هشت ساله بود که پادشاه شد و ۳۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏+ مادرش یِدیده نام داشت و دختر عَدایا از اهالی بُصقَت بود.‏+ ۲ یوشیا کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏ انجام می‌داد و مثل جدّش داوود رفتار می‌کرد + و به راست یا چپ منحرف نمی‌شد.‏

۳ یوشیای پادشاه در هجدهمین سال حکمرانی‌اش،‏ شافانِ دفتردار را که پسر اَصَلیا و نوهٔ مِشُلّام بود به خانهٔ یَهُوَه فرستاد + و گفت:‏ ۴ ‏«پیش حِلقیا + کاهن اعظم برو و به او بگو همهٔ پول‌هایی را که مردم به خانهٔ یَهُوَه می‌آورند جمع کند؛‏+ یعنی پول‌هایی که نگهبانان دروازه‌ها از مردم جمع‌آوری کرده‌اند.‏+ ۵ این پول‌ها به کسانی داده شود که برای نظارت بر کارهای خانهٔ یَهُوَه تعیین شده‌اند و آن‌ها هم آن را به کارگرانی بدهند که خرابی‌های* خانهٔ یَهُوَه را تعمیر می‌کنند،‏+ ۶ یعنی به صنعتگران،‏ بنّایان و معماران.‏ کارگران باید با این پول،‏ الوارها و سنگ‌های تراشیده بخرند و خانه را تعمیر کنند.‏+ ۷ اما بابت پولی که به آن‌ها داده می‌شود،‏ از آن‌ها حساب نخواهید،‏ چون افرادی قابل اعتمادند.‏»‏+

۸ روزی حِلقیا کاهن اعظم،‏ به شافانِ دفتردار گفت:‏+ «من کتاب شریعت را در خانهٔ یَهُوَه پیدا کرده‌ام.‏»‏+ پس کتاب را به شافان داد و او شروع به خواندن آن کرد.‏+ ۹ شافانِ دفتردار پیش پادشاه رفت و به او گفت:‏ «خادمانت پولی را که در خانهٔ یَهُوَه بود،‏ جمع کردند* و به کسانی دادند که برای کار در خانهٔ او تعیین شده‌اند.‏»‏+ ۱۰ شافانِ دفتردار همچنین به پادشاه گفت:‏ «حِلقیای کاهن کتابی به من داده.‏»‏+ بعد در حضور پادشاه شروع به خواندن آن کتاب کرد.‏

۱۱ به محض این که پادشاه کلامی را که در کتاب شریعت آمده بود شنید،‏ لباس خود را چاک زد.‏+ ۱۲ پادشاه به حِلقیای کاهن،‏ اَخیقام + پسر شافان،‏ عَکبور پسر میکایا،‏ شافانِ دفتردار و عَسایا خادم پادشاه این فرمان را داد:‏ ۱۳ ‏«بروید و از طرف من و قوم و از طرف همهٔ مردم یهودا،‏ در مورد نوشته‌های این کتاب که پیدا شده،‏ از یَهُوَه سؤال کنید.‏ یَهُوَه واقعاً از ما خشمگین است،‏+ چون اجداد ما از کلامی که در این کتاب نوشته شده،‏ اطاعت نکردند و نوشته‌هایی را که باید به آن‌ها عمل می‌کردند،‏ نادیده گرفتند.‏»‏

۱۴ پس حِلقیای کاهن،‏ اَخیقام،‏ عَکبور،‏ شافان و عَسایا پیش زنی به نام حُلده رفتند که نبیه بود + و در منطقهٔ دوم اورشلیم زندگی می‌کرد.‏ شوهر او شَلّوم،‏ پسر تِقوِه و نوهٔ حَرحَس،‏ مسئول لباس‌ها بود.‏ وقتی ماجرا را برای حُلده تعریف کردند،‏+ ۱۵ حُلده به آن‌ها گفت:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل چنین می‌گوید:‏ ‹به مردی که شما را پیش من فرستاد،‏ بگویید:‏ ۱۶ ‏«یَهُوَه می‌گوید،‏ ‹من بر سر این شهر و ساکنانش بلا خواهم آورد؛‏ یعنی تمام بلاهایی که پادشاه یهودا درباره‌شان در آن کتاب خواند.‏+ ۱۷ مردم یهودا مرا ترک کرده‌اند و برای خدایان دیگر + قربانی می‌سوزانند* تا مرا با تمام کارهایشان خشمگین کنند.‏+ به همین دلیل آتش خشم من بر این مکان افروخته خواهد شد و خاموش نخواهد شد.‏›»‏+ ۱۸ اما به پادشاه یهودا که شما را فرستاد تا از یَهُوَه سؤال کنید بگویید:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل در مورد کلامی که موقع خواندن کتاب شنیدی،‏ چنین می‌گوید:‏ ۱۹ ‏‹دل تو پذیرا* بود و وقتی شنیدی که من به ضدّ این شهر و ساکنانش گفتم که به لعنت گرفتار می‌شوند و دیگران از دیدن وضعیتشان وحشت می‌کنند،‏ خودت را در حضور من که یَهُوَه هستم فروتن کردی.‏+ تو لباست را چاک زدی + و جلوی من گریه کردی.‏ برای همین من هم دعایت را شنیدم.‏› این گفتهٔ یَهُوَه است.‏ ۲۰ ‏‹به همین دلیل،‏ تو به اجدادت خواهی پیوست* و در آرامش دفن خواهی شد و هیچ کدام از بلاهایی را که بر سر این مکان می‌آورم،‏ نخواهی دید.‏›»›» بعد فرستادگان پادشاه این پیام را به او رساندند.‏

۲۳ پس پادشاه پیامی فرستاد تا تمام ریش‌سفیدان یهودا و اورشلیم به حضور او بیایند.‏+ ۲ بعد از آن،‏ پادشاه با تمام مردم یهودا،‏ همهٔ ساکنان اورشلیم،‏ کاهنان و انبیا به خانهٔ یَهُوَه رفت؛‏ یعنی با همهٔ مردم،‏ از کوچک تا بزرگ.‏ در آنجا پادشاه تمام کتاب + عهد شریعت + را که در خانهٔ یَهُوَه پیدا شده بود،‏ برایشان خواند.‏+ ۳ پادشاه در کنار ستون ایستاد و در حضور یَهُوَه عهد بست*‏+ که از یَهُوَه پیروی کند و طبق کلامی که در کتاب عهدِ شریعت نوشته شده بود،‏ به فرمان‌ها،‏ یادآوری‌ها و قوانینش،‏ با تمام دل و جان خود عمل کند.‏ همهٔ مردم هم قول دادند که این کار را بکنند.‏+

۴ آن وقت یوشیا به حِلقیا + کاهن اعظم،‏ کاهنان ردهٔ دوم و نگهبانان دروازه‌ها فرمان داد که همهٔ وسایلی را که برای بَعَل،‏ برای تیرک بت‌پرستی*‏+ و برای پرستش اجرام آسمانی* ساخته شده بود،‏ از معبد یَهُوَه بیرون بیاورند.‏ بعد او آن‌ها را بیرون از اورشلیم،‏ روی شیب‌های درّهٔ قِدرون سوزاند و خاکستر آن‌ها را به بِیت‌ئیل برد.‏+ ۵ یوشیا،‏ کاهنان بت‌ها* را که توسط پادشاهان یهودا تعیین شده بودند تا در مکان‌های بلندِ* شهرهای یهودا و اطراف اورشلیم قربانی بسوزانند،‏* از کار برکنار کرد.‏ همچنین کسانی را که برای بَعَل،‏ خورشید،‏ ماه،‏ صورت‌های فلکی و تمام اجرام آسمانی قربانی می‌سوزاندند،‏* برکنار کرد.‏+ ۶ یوشیا تیرکی* را که برای بت‌پرستی بود + از خانهٔ یَهُوَه بیرون آورد و آن را از اورشلیم به درّهٔ قِدرون برد.‏ بعد آن را در درّهٔ قِدرون سوزاند + و به خاکستر تبدیل کرد و خاکسترش را در قبرستان عمومی پاشید.‏+ ۷ او همچنین خانه‌های مردان روسپی را که در خانهٔ یَهُوَه بود و جایی را که زنان،‏ خیمه‌هایی برای بت اَشیره* می‌بافتند،‏ با خاک یکسان کرد.‏+

۸ بعد از آن،‏ یوشیا همهٔ آن کاهنان را از شهرهای یهودا بیرون برد و از جِبَع + تا بِئِرشِبَع،‏+ مکان‌های بلند را که کاهنان در آنجا قربانی می‌سوزاندند،‏* غیر قابل استفاده کرد.‏ او همچنین مکان‌های بلند را که نزدیک ورودی دروازهٔ یوشَع حاکم شهر قرار داشت،‏ خراب کرد.‏ این مکان‌ها در سمت چپ ورودی دروازه شهر قرار داشتند.‏ ۹ کاهنانِ مکان‌های بلند اجازه نداشتند در مقابل مذبح یَهُوَه در اورشلیم + خدمت کنند،‏ ولی می‌توانستند با بقیهٔ کاهنان* از نان فطیر بخورند.‏ ۱۰ یوشیا همچنین توفِت + را که در درّهٔ هِنّوم*‏+ است،‏ برای پرستش غیر قابل استفاده کرد تا دیگر کسی نتواند پسر یا دخترش را برای مولِک در آتش قربانی کند.‏+ ۱۱ او دیگر اجازه نداد اسب‌هایی که پادشاهان یهودا به خدای خورشید وقف کرده بودند،‏* از ایوان ستون‌دار به خانهٔ یَهُوَه وارد شوند؛‏ یعنی از حجرهٔ* ناتان‌مِلِک که از مقامات دربار بود.‏ او همچنین ارابه‌هایی را که به خدای خورشید + وقف شده بودند،‏ سوزاند.‏ ۱۲ یوشیای پادشاه مذبح‌هایی را هم که پادشاهان یهودا روی سقف + حجرهٔ بالایی آحاز برپا کرده بودند و مذبح‌هایی را که مَنَسّی در دو صحن خانهٔ یَهُوَه + برپا کرده بود،‏ خراب کرد.‏ او آن مذبح‌ها را خرد کرد و تمام ذرّه‌های آن‌ها را در درّهٔ قِدرون پاشید.‏ ۱۳ یوشیای پادشاه مکان‌های بلند را که در مقابل اورشلیم و در جنوبِ* کوه زیتون* بود،‏ غیر قابل استفاده کرد.‏ سلیمان،‏ پادشاه اسرائیل،‏ آن مکان‌ها را برای عَشتورِت،‏ الٰههٔ زشت و زنندهٔ صِیدونیان و برای کِموش،‏ خدای چِندش‌آور موآب و برای مِلکوم،‏+ خدای نفرت‌انگیز عَمّونیان بنا کرده بود.‏+ ۱۴ یوشیا ستون‌ها و تیرک‌هایی را که برای بت‌پرستی بود در هم شکست + و زمینی را که آن‌ها روی آن قرار داشتند با استخوان انسان پر کرد.‏ ۱۵ او همچنین مذبحی را که در بِیت‌ئیل بود و مکان بلندی* را که یِرُبعام پسر نِباط ساخت و باعث شد اسرائیل مرتکب گناه شود،‏ خراب کرد.‏+ بعد آن مکان بلند را آتش زد و با خاک یکسان کرد و تیرکی* را هم که برای بت‌پرستی بود سوزاند.‏+

۱۶ وقتی یوشیا دید که در دامنهٔ کوه چند قبر هست،‏ دستور داد تا استخوان‌ها را از قبرها بیرون آورند و روی مذبح بِیت‌ئیل بسوزانند.‏ به این شکل،‏ مذبح برای پرستش غیر قابل استفاده شد.‏ یَهُوَه،‏ از طریق پیامبرش یعنی همان مرد خدای حقیقی،‏ تمام این وقایع را پیشگویی و از قبل اعلام کرده بود.‏+ ۱۷ یوشیا پرسید:‏ «آن سنگِ قبری که در آنجا می‌بینم،‏ مال کیست؟‏» مردان شهر در جواب او گفتند:‏ «این قبر همان مرد خدای حقیقی است که از یهودا + آمد و کاری را که تو با مذبح بِیت‌ئیل کردی،‏ پیشگویی کرده بود.‏» ۱۸ یوشیا گفت:‏ «کاری با او نداشته باشید.‏ نگذارید کسی به استخوان‌هایش دست بزند.‏» پس استخوان‌های او و استخوان‌های پیامبری را که از سامره آمده بود،‏ تکان ندادند.‏+

۱۹ یوشیا همچنین همهٔ بتخانه‌هایی را که در مکان‌های بلندِ شهرهای سامره + قرار داشت و پادشاهان اسرائیل آن‌ها را ساخته بودند تا خدا را به خشم بیاورند،‏ از بین برد.‏ او همان کاری را که در بِیت‌ئیل کرده بود،‏ با آن بت‌خانه‌ها کرد.‏+ ۲۰ او همهٔ کاهنان مکان‌های بلند را روی مذبح‌های خودشان قربانی کرد و روی آن‌ها استخوان‌های انسان سوزاند.‏+ بعد به اورشلیم برگشت.‏

۲۱ یوشیای پادشاه به همهٔ مردم دستور داد:‏ «عید پِسَح + را همان طور که در این کتاب عهد نوشته شده،‏ برای یَهُوَه خدایتان برگزار کنید.‏»‏+ ۲۲ از زمان داورانی که اسرائیل را رهبری* می‌کردند و در تمام دوران پادشاهان اسرائیل و پادشاهان یهودا،‏ عید پِسَح با چنین شکوهی برگزار نشده بود.‏+ ۲۳ این عید پِسَح در هجدهمین سال حکمرانی یوشیای پادشاه،‏ برای یَهُوَه در اورشلیم برگزار شد.‏

۲۴ در ضمن،‏ یوشیا سرزمین یهودا و شهر اورشلیم را از احضارکنندگان ارواح،‏* غیبگویان،‏+ مجسمه‌های تِرافیم،‏*‏+ بت‌های نفرت‌انگیز* و همهٔ چیزهای نفرت‌انگیزی که در آنجا بود،‏ پاک کرد.‏ به این ترتیب،‏ او طبق شریعت + عمل کرد.‏ این قوانین در کتابی آمده بود که حِلقیای کاهن در خانهٔ یَهُوَه پیدا کرده بود.‏+ ۲۵ هیچ پادشاهی قبل از یوشیا نبود که به سوی یَهُوَه برگشته باشد و با تمام دل،‏ با تمام جان و با تمام نیروی خود،‏+ از تمام شریعت موسی اطاعت کرده باشد،‏ و بعد از او هم پادشاهی مثل او نبود.‏

۲۶ با این حال،‏ یَهُوَه به خاطر تمام کارهای زشت و زنندهٔ مَنَسّی هنوز از دست یهودا خشمگین بود.‏+ ۲۷ یَهُوَه گفت:‏ «من یهودا را مثل اسرائیل + از جلوی چشمم دور می‌کنم + و این شهر،‏ یعنی اورشلیم را که انتخاب کردم،‏ به همراه خانه‌ای که در مورد آن گفتم،‏ ‹نامم در آنجا باقی می‌ماند،‏› رد خواهم کرد.‏»‏+

۲۸ بقیهٔ سرگذشت یوشیا و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۲۹ در دوران پادشاهی یوشیا،‏ نِکو که فرعون و پادشاه مصر بود،‏ در کنار رودخانهٔ فُرات به دیدار پادشاه آشور رفت.‏ یوشیای پادشاه به ضدّ فرعون لشکر کشید،‏ اما وقتی نِکو یوشیا را دید،‏ او را در مَگِدّو کشت.‏+ ۳۰ پس خادمانش جسد او را با ارابه از مَگِدّو به اورشلیم بردند و در مقبره‌اش دفن کردند.‏ بعد مردم آن سرزمین،‏ یِهوآحاز پسر یوشیا را برای پادشاهی مسح کردند و او به جای پدرش پادشاه شد.‏+

۳۱ یِهوآحاز ۲۳ ساله بود + که پادشاه شد و سه ماه در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادرش حَموطَل + نام داشت و دختر اِرْمیا از اهالی لِبنه بود.‏ ۳۲ یِهوآحاز دست به همان کارهایی زد که اجدادش انجام می‌دادند؛‏ کارهایی که در چشم یَهُوَه بد بود.‏+ ۳۳ نِکو،‏ فرعون مصر،‏+ او را در رِبله + در سرزمین حَمات زندانی کرد تا او نتواند در اورشلیم حکمرانی کند.‏ او آن سرزمین را به پرداخت ۳۴۰۰ کیلو* نقره و ۳۴ کیلو* طلا جریمه کرد.‏+ ۳۴ همچنین نِکو،‏ فرعون مصر،‏ اِلیاقیم پسر یوشیا را به جای یوشیا پادشاه کرد و اسمش را به یِهویاقیم تغییر داد.‏ اما یِهوآحاز را به مصر برد + و او سرانجام در آنجا مرد.‏+ ۳۵ یِهویاقیم نقره و طلایی را که فرعون خواسته بود به او داد.‏ ولی برای این که بتواند نقره‌ای را که فرعون خواسته بود به او بدهد،‏ از مردم درخواست مالیات کرد.‏ او از هر یک از مردم آن سرزمین مقدار مشخصی نقره و طلا به صورت مالیات گرفت تا به نِکو،‏ فرعون مصر بدهد.‏

۳۶ یِهویاقیم ۲۵ ساله بود + که پادشاه شد و ۱۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏+ مادرش زِبیده نام داشت و دختر فِدایه از اهالی رومه بود.‏ ۳۷ یِهویاقیم درست مثل اجدادش + کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏+

۲۴ در دوران حکمرانی یِهویاقیم،‏ نِبوکَدنَصَّر + پادشاه بابِل به اورشلیم حمله کرد.‏ یِهویاقیم سه سال خدمتگزار او شد،‏ اما بعد علیه او شورش کرد.‏ ۲ پس یَهُوَه گروه‌هایی از کلدانیان،‏+ سوری‌ها،‏ موآبیان و عَمّونیان را فرستاد تا با یِهویاقیم بجنگند.‏ او آن‌ها را فرستاد تا با حملات پی‌درپی خود،‏ یهودا را نابود کنند؛‏ درست همان طور که یَهُوَه از طریق خادمانش یعنی انبیا خبر داده بود.‏+ ۳ بدون شک به دستور یَهُوَه بود که این اتفاق برای یهودا افتاد.‏ او می‌خواست آن‌ها را از جلوی چشمان خود دور کند،‏+ چون مَنَسّی مرتکب گناهان زیادی شده بود،‏+ ۴ و خون افراد بی‌گناهی را ریخته بود.‏+ در واقع،‏ مَنَسّی اورشلیم را با خون افراد بی‌گناه پر کرده بود و یَهُوَه نخواست این گناهان را ببخشد.‏+

۵ بقیهٔ سرگذشت یِهویاقیم و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏+ ۶ یِهویاقیم درگذشت*‏+ و پسرش یِهویاکین به جای او پادشاه شد.‏

۷ پادشاه مصر دیگر هرگز جرأت نکرد از سرزمین خود بیرون برود،‏ چون پادشاه بابِل تمام قلمروی او را،‏+ از وادی* مصر گرفته + تا رود فُرات،‏ از او گرفته بود.‏+

۸ یِهویاکین + ۱۸ ساله بود که پادشاه شد و سه ماه در اورشلیم حکمرانی کرد.‏+ مادرش نِحوشطا نام داشت و دختر اِلناتان از اهالی اورشلیم بود.‏ ۹ یِهویاکین مثل پدرش کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏ ۱۰ در آن زمان،‏ سپاهیان نِبوکَدنَصَّر،‏ پادشاه بابِل،‏ به اورشلیم حمله کردند و آن را به محاصره درآوردند.‏+ ۱۱ سپاهیان در حال محاصرهٔ اورشلیم بودند که نِبوکَدنَصَّر،‏ پادشاه بابِل،‏ به آنجا رسید.‏

۱۲ یِهویاکین،‏ پادشاه یهودا،‏ به همراه مادرش و خادمانش و امیران و درباریانش،‏+ همگی خود را تسلیم پادشاه بابِل کردند.‏+ پادشاه بابِل در هشتمین سال حکمرانی خود،‏ یِهویاکین را به اسارت برد.‏+ ۱۳ پادشاه بابِل تمام گنج‌های معبد یَهُوَه و گنج‌های کاخ سلطنتی را بیرون آورد + و تمام ظروف و وسایل طلا را که سلیمان،‏ پادشاه اسرائیل برای معبد یَهُوَه ساخته بود شکست،‏*‏+ درست همان طور که یَهُوَه از قبل گفته بود.‏ ۱۴ نِبوکَدنَصَّر همهٔ اهالی اورشلیم،‏ همهٔ امیران،‏+ جنگجویان قوی و دلاور و همهٔ صنعتگران و فلزکاران*‏+ را که تعدادشان به ۱۰٬۰۰۰ نفر می‌رسید،‏ به تبعید برد و فقط فقیرترین افراد را در آن سرزمین باقی گذاشت.‏+ ۱۵ به این ترتیب،‏ نِبوکَدنَصَّر یِهویاکینِ پادشاه را + به بابِل برد.‏+ به علاوه،‏ او مادر و زنان یِهویاکین،‏ درباریانش و بزرگان آن سرزمین را اسیر کرد و برای تبعید از اورشلیم به بابِل برد.‏ ۱۶ همچنین پادشاه بابِل همهٔ جنگجویان را که ۷۰۰۰ نفر بودند به همراه ۱۰۰۰ صنعتگر و فلزکار* اسیر کرد و به بابِل برد.‏ همگی آن‌ها مردانی دلاور و جنگ‌آزموده بودند.‏ ۱۷ بعد پادشاه بابِل،‏ مَتَّنیا عموی یِهویاکین را به جای او پادشاه کرد + و نامش را به صِدِقیا + تغییر داد.‏

۱۸ صِدِقیا ۲۱ ساله بود که پادشاه یهودا شد و ۱۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادرش حَموطَل + نام داشت و دختر اِرْمیا از اهالی لِبنه بود.‏ ۱۹ صِدِقیا مثل یِهویاقیم کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏+ ۲۰ یَهُوَه از اتفاقاتی که در اورشلیم و یهودا می‌افتاد آنقدر خشمگین شد که ساکنان آنجا را از جلوی چشمانش دور کرد.‏+ صِدِقیا علیه پادشاه بابِل شورش کرد.‏+

۲۵ در نهمین سال حکمرانی صِدِقیا،‏ در دهمین روز ماه دهم،‏ نِبوکَدنَصَّر،‏+ پادشاه بابِل با تمام لشکرش به اورشلیم حمله کرد.‏+ او در مقابل شهر اردو زد و برای محاصرهٔ آن،‏ دورتادور شهر حصار ساخت.‏+ ۲ شهر اورشلیم تا یازدهمین سال حکمرانی صِدِقیا تحت محاصره بود.‏ ۳ در نهمین روز ماه چهارم آن سال،‏ قحطی در شهر آنقدر شدید شد که مردم چیزی برای خوردن نداشتند.‏+ ۴ سرانجام،‏ کلدانیان شکافی در دیوار اورشلیم ایجاد کردند.‏+ وقتی سربازانی که در اورشلیم بودند این را دیدند،‏ همگی شبانه از دروازه‌ای که بین دو دیوار و نزدیک باغ پادشاه بود،‏ به بیرون شهر فرار کردند.‏ آن سربازان با وجود این که کلدانیان شهر را محاصره کرده بودند،‏ فرار کردند.‏ صِدِقیای پادشاه هم به سمت عَرَبه فرار کرد.‏+ ۵ اما سربازان کلدانی به دنبال صِدِقیای پادشاه رفتند و او را در دشت‌های اطراف اَریحا دستگیر کردند و تمام سپاهیانش پراکنده شدند.‏ ۶ بعد از دستگیری صِدِقیای پادشاه،‏+ او را به حضور پادشاه بابِل به رِبله بردند و در آنجا حکم محکومیت صِدِقیا را صادر کردند.‏ ۷ آن‌ها جلوی چشمان صِدِقیا پسران او را کشتند.‏ بعد نِبوکَدنَصَّر چشمان صِدِقیا را کور کرد،‏ دست و پای او را با غُل و زنجیر مسی بست و او را به بابِل برد.‏+

۸ در روز هفتم از ماه پنجم در نوزدهمین سال حکمرانی نِبوکَدنَصَّر پادشاه بابِل،‏ نِبوزَرَدان + که رئیس گارد سلطنتی و از خادمان پادشاه بابِل بود،‏ به اورشلیم آمد.‏+ ۹ او معبد یَهُوَه،‏+ قصر پادشاه + و تمام خانه‌های اورشلیم + و همین طور خانهٔ همهٔ بزرگان قوم را به آتش کشید.‏+ ۱۰ همهٔ سربازان کلدانی که تحت فرمان رئیس گارد سلطنتی بودند،‏ دیوارهای اطراف اورشلیم را خراب کردند.‏+ ۱۱ نِبوزَرَدان که رئیس گارد سلطنتی بود،‏ بازماندگان شهر را با فراریانی که به پادشاه بابِل ملحق شده بودند و بقیهٔ جمعیت به تبعید برد.‏+ ۱۲ اما رئیس گارد سلطنتی،‏ بعضی از فقیرترین مردم را در آنجا باقی گذاشت و به آن‌ها دستور داد در باغ‌های انگور و مزرعه‌ها کار کنند.‏+ ۱۳ کلدانیان ستون‌های مسی معبد یَهُوَه،‏+ حوض مسی + و گاری‌هایی + را که در معبد یَهُوَه قرار داشت،‏ خرد کردند و آن مس‌ها را به بابِل بردند.‏+ ۱۴ آن‌ها همچنین سطل‌ها،‏ خاک‌اندازها،‏ قیچی‌های فتیله‌خاموش‌کن،‏ پیاله‌ها و همهٔ ظرف‌ها و وسایلی را که برای خدمت در معبد استفاده می‌شد،‏ با خود بردند.‏ ۱۵ رئیس گارد سلطنتی،‏ تمام آتشدان‌ها و کاسه‌هایی را که از طلا و نقرهٔ خالص بود،‏ با خود برد.‏+ ۱۶ مقدار مس دو ستون،‏ حوض و گاری‌هایی که سلیمان برای معبد یَهُوَه ساخته بود،‏ آنقدر زیاد بود که نمی‌شد آن را وزن کرد.‏+ ۱۷ ارتفاع هر ستون ۸ متر*‏+ بود و سرستون آن‌ها از مس بود.‏ ارتفاع سرستون‌ها یک متر و سی سانتی‌متر* بود.‏ شبکه و انارهای دورتادور آن‌ها هم از مس بود.‏+ هر دو ستون و شبکهٔ آن‌ها مثل هم بودند.‏

۱۸ در ضمن،‏ رئیس گارد سلطنتی،‏ این افراد را هم با خود برد:‏ سِرایا + کاهن اعظم و معاونش صَفَنیا + و سه نگهبان دروازه.‏+ ۱۹ او یکی از درباریان را که مسئول سربازان بود،‏ پنج نفر از مشاوران مخصوص پادشاه را که در شهر بودند،‏ دفتردار فرماندهٔ لشکر را که مسئول فراخواندن افراد برای سربازی بود و همچنین ۶۰ نفر از مردمی را که در شهر باقی مانده بودند،‏ از شهر برد.‏ ۲۰ نِبوزَرَدان،‏+ رئیس گارد سلطنتی،‏ آن‌ها را به رِبله پیش پادشاه بابِل برد.‏+ ۲۱ پادشاه بابِل آن‌ها را در رِبله در سرزمین حَمات کشت.‏+ به این ترتیب،‏ اهالی یهودا از سرزمین خود تبعید شدند.‏+

۲۲ بعد نِبوکَدنَصَّر،‏ پادشاه بابِل،‏ مسئولیت نظارت بر کسانی را که در سرزمین یهودا + باقی مانده بودند،‏ به جِدَلیا + که پسر اَخیقام + و نوهٔ شافان + بود سپرد.‏ ۲۳ به محض این که فرماندهان لشکر و سربازانشان شنیدند که پادشاه بابِل این مسئولیت را به جِدَلیا سپرده،‏ به مِصفه پیش جِدَلیا رفتند.‏ آن فرماندهان عبارت بودند از:‏ اسماعیل پسر نِتَنیا،‏ یوحانان پسر قاریَح،‏ سِرایا پسر تَنحومِتِ نِطوفاتی و یازَنیا پسر یکی از مَعَکیان.‏ آن‌ها همراه با سربازانشان رفتند.‏+ ۲۴ جِدَلیا برای آن‌ها و سربازانشان قسم خورد و گفت:‏ «از خدمت کردن به کلدانیان نترسید.‏ در این سرزمین بمانید و به پادشاه بابِل خدمت کنید.‏ آن وقت همه چیز برایتان خوب پیش می‌رود.‏»‏+

۲۵ در ماه هفتم،‏ اسماعیل + (‏پسر نِتَنیا و نوهٔ اِلیشَمَع)‏ که از خاندان سلطنتی بود،‏ با ده نفر دیگر آمد و جِدَلیا را به همراه یهودیان و کلدانیانی که با او در مِصفه بودند،‏ به قتل رساند.‏+ ۲۶ بعد از این واقعه،‏ همهٔ مردم،‏ از کوچک و بزرگ،‏ به همراه فرماندهان لشکر،‏ از ترس کلدانیان + به مصر فرار کردند.‏+

۲۷ در سی‌وهفتمین سال تبعید یِهویاکین،‏+ پادشاه یهودا،‏ در بیست‌وهفتمین روز از ماه دوازدهم،‏ اِویل‌مِرودَک،‏ پادشاه بابِل،‏ یِهویاکین،‏ پادشاه یهودا را از زندان آزاد کرد.‏* این درست در همان سالی بود که اِویل‌مِرودَک پادشاه شد.‏+ ۲۸ او با مهربانی با یِهویاکین رفتار کرد و جایگاهی* بالاتر از جایگاه پادشاهان دیگری که با او در بابِل بودند،‏ به او داد.‏ ۲۹ پس یِهویاکین لباس زندان را درآورد.‏ او باقی عمرش بر سر سفرهٔ پادشاه غذا می‌خورد.‏ ۳۰ همچنین پادشاه تا زمانی که یِهویاکین زنده بود،‏ روزانه سهمیه‌ای از مواد غذایی به او می‌داد.‏

یا:‏ «از میان شبکه‌های چوبی.‏»‏

یعنی:‏ «خدای من یَهُوَه است.‏»‏

به گروهی از انبیا اشاره می‌کند که دورهٔ آموزشی می‌دیدند یا با هم خدمت می‌کردند.‏

یا:‏ «ردای پیامبری.‏»‏

یا:‏ «دو سهم.‏»‏

یا:‏ «باد.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «خاک آن باعث سقط جنین می‌شود.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «سقط جنین.‏»‏

یا:‏ «به همان گناهانی چسبید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«خراج.‏»‏

یا:‏ «خادم ایلیا بود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «که در مقابل او می‌ایستم.‏»‏

یا:‏ «نوازنده.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دست.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

یا:‏ «همهٔ کسانی را که کمربند بسته بودند.‏»‏

یا:‏ «سربازان فلاخُن‌انداز.‏»‏

احتمالاً به سربازانی اشاره می‌کند که همراه با اسرائیلیان به جنگ رفته بودند.‏

یا:‏ «همیشه از یَهُوَه می‌ترسید.‏»‏

یا:‏ «جانش تلخ است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مرگ در دیگ است.‏»‏

یا:‏ «نجات داده بود.‏»‏

یا:‏ «به یک بیماری پوستی دچار شده بود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «برکتی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در حضورش می‌ایستم.‏»‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «دو قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

مکانی در سامره،‏ احتمالاً منطقه‌ای حصاردار یا یک تپه.‏

یا:‏ «خادمانش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دل پادشاه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «این ملت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک‌چهارم کَب.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «چَرخُشت.‏»‏

یا:‏ «پَلاس با بدنش تماس داشت.‏»‏

یا:‏ «در بازارهای.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک سِئاه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «دو سِئاه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک سِئاه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «دو سِئاه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «گذاشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دختر.‏»‏

یا:‏ «بیمار.‏»‏

به گروهی از انبیا اشاره می‌کند که دورهٔ آموزشی می‌دیدند یا با هم خدمت می‌کردند.‏

یا:‏ «خادم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر کس که به دیوار ادرار می‌کند.‏» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره می‌کند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پسر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانهٔ داخل باغ.‏»‏

یا:‏ «سایه چشم مشکی زد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «قیّم‌های اَخاب.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «به زمین نخواهد افتاد.‏»‏

احتمالاً مکانی که گوسفندان را در آنجا می‌بستند تا پشم آن‌ها را بچینند.‏

یا:‏ «او را برکت داد.‏»‏

یا:‏ «آیا با تمام دل به من وفاداری؟‏؛‏ آیا با تمام دل با من روراستی؟‏»‏

یا:‏ «ببین که تحمّل رقیبی را برای یَهُوَه ندارم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «تقدیس می‌شود.‏»‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

یا:‏ «جانش به عوض جان او خواهد بود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دوندگان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شهری.‏» احتمالاً منظور ساختمانی به شکل قلعه است.‏

یا:‏ «ستون‌هایی.‏»‏

یا:‏ «کم شود.‏»‏

یا:‏ «وادی اَرنون.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «تمام وارثان سلطنت.‏»‏

شاید منظور «یِهوشِبَع» باشد.‏

به این محافظان،‏ «کاریان» می‌گفتند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «دوندگان.‏»‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «وقتی بیرون می‌رود و وقتی وارد می‌شود.‏»‏

احتمالاً این طومار روی سر پادشاه گذاشته شد تا حفظ شریعت به او یادآوری شود.‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

به این محافظان،‏ «کاریان» می‌گفتند.‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «از دل.‏»‏

یا:‏ «آشنایان.‏»‏

یا:‏ «تعمیر تَرَک‌های.‏»‏

یا:‏ «در کیسه‌ها می‌ریختند.‏» تحت‌اللفظی:‏ «می‌بستند.‏»‏

یا:‏ «تقدیس.‏»‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

یا:‏ «خانهٔ تلّ» که احتمالاً به ساختمانی قلعه‌مانند اشاره دارد.‏

منظور در صلح و امنیت است.‏

یا:‏ «ستونی.‏» واژه‌نامه:‏ «تیرک‌های بت‌پرستی.‏»‏

یا:‏ «مثل غباری که موقع کوبیدن خرمن بلند می‌شود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

منظور یِرُبعام دوم است.‏

یا:‏ «نجات.‏»‏

یا:‏ «نجات از دست.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با آمدن سال.‏» احتمالاً در بهار.‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «به او گفت:‏ بیا رو در رو شویم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۴۰۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

منظور یِرُبعام دوم است.‏

یعنی:‏ «یَهُوَه کمک کرده است.‏»‏

منظور پدرش اَمَصیا است.‏

یا:‏ «گذرگاه حَمات.‏»‏

منظور دریای نمک،‏ یا دریای مرده است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

منظور یِرُبعام دوم است.‏

یعنی:‏ «یَهُوَه کمک کرده است.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰۰۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

یا:‏ «خانه.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «او همراه با اَرجوب و اَریه بر ضّد پادشاه توطئه کرد و او را در قلعه‌ای که در کاخ پادشاه بود،‏ کشت.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از میان آتش گذراند.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «مردان یهودا.‏»‏

یا:‏ «خانهٔ.‏»‏

یا:‏ «رشوه.‏»‏

یا:‏ «قربانی و هدایای غلّه‌ای خود را سوزاند تا بوی خوش آن‌ها بلند شود.‏»‏

یا:‏ «بسوزان تا بوی خوش آن‌ها بلند شود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

یعنی:‏ «یَهُوَه قدرت می‌دهد.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«خراج.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از خدایان دیگر ترسیدند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از برج دیده‌بانی گرفته تا شهر حصاردار.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛‏ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.‏

یا:‏ «ایمان نداشتند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «گردن خود را سخت ساختند.‏»‏

یا:‏ «مجسمهٔ ریخته‌شده.‏»‏

یا:‏ «ستون.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از میان آتش گذراندند.‏»‏

یا:‏ «می‌رنجاندند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه نمی‌ترسیدند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه بترسند.‏»‏

یا:‏ «خدایان.‏»‏

یا:‏ «مردانی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه می‌ترسیدند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه می‌ترسیدند.‏»‏

یا:‏ «مذهب قوم‌هایی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه نمی‌ترسند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از خدایان دیگر بترسید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه بترسید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نباید از خدایان دیگر بترسید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از خدایان دیگر نترسید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه خدای خود بترسید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از یَهُوَه می‌ترسیدند.‏»‏

مخفف اَبیّا.‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «بوی خوش قربانی‌هایشان را برای آن بلند می‌کردند.‏»‏

یعنی:‏ «بت مار مسی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از برج دیده‌بانی گرفته تا شهر حصاردار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «قطع کرد.‏»‏

یا:‏ «تارتان.‏»‏

یا:‏ «رَبساریس.‏»‏

یا:‏ «رَبشاقی.‏» عنوانی به معنی ساقی ارشد برای یکی از مأموران عالی‌رتبهٔ آشور.‏

یا:‏ «شاهراهی.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

یا:‏ «سوری.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با من برکت پیدا کنید و بیرون بیایید.‏»‏

یا:‏ «آب‌انبار.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

یا:‏ «توبیخ.‏»‏

یا:‏ «رَبشاقی.‏» عنوانی به معنی ساقی ارشد برای یکی از مأموران عالی‌رتبهٔ آشور.‏

تحت‌اللفظی:‏ «من روحی در او می‌گذارم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «در میان.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«کَرّوبیان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دختر باکرهٔ صَهیون.‏» عبارتی شاعرانه برای توصیف شهر اورشلیم یا ساکنان آن.‏

یا:‏ «آبراه‌های نیل.‏»‏

یا:‏ «به ویرانه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «بین لب‌هایت.‏»‏

یا:‏ «از دانه‌هایی که به زمین افتاده و رشد کرده است.‏»‏

یا:‏ «معبد.‏»‏

یا:‏ «سجده.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روزهایت.‏»‏

شاید از این پله‌ها به عنوان ساعت آفتابی استفاده می‌شد.‏

یا:‏ «به حرف فرستادگان پادشاه بابِل گوش کرد.‏»‏

یا:‏ «پسرانت.‏»‏

یا:‏ «ثبات.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «ستونی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در مقابل لشکر آسمان‌ها.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خدمت می‌کرد.‏»‏

یا:‏ «واسطهٔ احضار ارواح.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «اَشیره.‏»‏

یا:‏ «آواره.‏»‏

ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛‏ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «گوش‌هایش سوت بکشد.‏»‏

یا:‏ «شاقولی.‏»‏

یا:‏ «باقی‌ماندگان میراثم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

یا:‏ «خدمت.‏»‏

یا:‏ «تَرَک‌های.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خالی کردند.‏»‏

یا:‏ «بوی خوش قربانی‌هایشان را برای خدایان دیگر بلند می‌کنند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نرم.‏»‏

اصطلاحی شاعرانه برای توصیف مرگ.‏

یا:‏ «تجدید عهد کرد.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «تیرک‌های بت‌پرستی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «لشکر آسمان‌ها.‏»‏

یا:‏ «خدایان کاذب.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی بسوزانند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «ستونی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «اَشیره.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با برادرانشان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «درّهٔ بِن‌هِنّوم.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«درّهٔ هِنّوم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «داده بودند.‏»‏

یا:‏ «سالن غذاخوری.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «راست.‏» یعنی سمت جنوبی کسی که رو به شرق ایستاده است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «کوه نابودی.‏» منظور کوه زیتون است،‏ به خصوص جنوبی‌ترین قسمت آن که کوه خشم هم نامیده می‌شد.‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «ستونی.‏»‏

یا:‏ «داوری.‏»‏

یا:‏ «واسطه‌های احضار ارواح.‏»‏

یا:‏ «خدایان خانگی؛‏ بت‌ها.‏»‏

ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛‏ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«وادی.‏»‏

یا:‏ «قطعه قطعه کرد.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «سازندگان حصار.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «سازندهٔ حصار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۸ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «سه ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «سر او را بلند کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «تخت پادشاهی.‏»‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی