دوم پادشاهان
۱ بعد از مرگ اَخاب، موآبیان + به ضدّ اسرائیل شورش کردند.
۲ در همان زمان بود که اَخَزیا در سامره از پنجرهٔ* اتاق روی پشتبام خانهاش افتاد و مجروح شد. پس او به چند پیامرسان مأموریت داد و گفت: «بروید و از بَعَلزِبوب، خدای عِقرون + بپرسید که آیا من از این جراحت جان سالم به در میبرم؟»+ ۳ اما فرشتهٔ یَهُوَه به ایلیای*+ تِشبی گفت: «بلند شو و به دیدار پیامرسانان پادشاه سامره برو و به آنها بگو، ‹مگر در اسرائیل خدایی نیست که میخواهید از بَعَلزِبوب، خدای عِقرون سؤال کنید؟+ ۴ برای همین یَهُوَه به پادشاه میگوید: «تو از بستر بیماری بلند نخواهی شد و حتماً میمیری.»›» پس ایلیا رفت.
۵ وقتی پیامرسانان برگشتند، پادشاه گفت: «چرا برگشتید؟» ۶ آنها جواب دادند: «مردی به دیدار ما آمد و گفت: ‹پیش پادشاهی که شما را فرستاد برگردید و به او بگویید، «یَهُوَه میگوید: ‹مگر خدایی در اسرائیل نیست که مردانت را فرستادهای تا از بَعَلزِبوب خدای عِقرون سؤال کنند؟ به همین دلیل تو از بستر بیماری بلند نخواهی شد و قطعاً خواهی مرد.›»›»+ ۷ پادشاه وقتی این را شنید پرسید: «مردی که به دیدار شما آمد و اینها را به شما گفت، چه ظاهری داشت؟» ۸ آنها گفتند: «مردی بود با ردایی از پشم + و کمربند چرمی به کمرش.»+ پادشاه فوراً گفت: «پس ایلیای تِشبی بود.»
۹ پادشاه یکی از رئیسان گروههای ۵۰ نفری را با ۵۰ سربازش پیش ایلیا فرستاد. وقتی آن رئیس پیش ایلیا رفت، او بالای کوهی نشسته بود. رئیس به ایلیا گفت: «ای مرد خدا،+ پادشاه میگوید که پایین بیایی.» ۱۰ اما ایلیا در جواب آن رئیس گفت: «اگر من مرد خدا هستم، پس آتش از آسمان بیاید + و تو و ۵۰ سربازت را نابود کند.» همان وقت آتش از آسمان آمد و او و ۵۰ سربازش را نابود کرد.
۱۱ پادشاه دوباره یکی دیگر از رئیسان گروههای ۵۰ نفری را با ۵۰ سربازش فرستاد. آن رئیس رفت و به ایلیا گفت: «ای مرد خدا، پادشاه میگوید که فوراً پایین بیایی.» ۱۲ اما ایلیا در جواب گفت: «اگر من مرد خدای حقیقی هستم، پس آتش از آسمان بیاید و تو و ۵۰ سربازت را نابود کند.» همان وقت آتش از طرف خدا در آسمان آمد و او و ۵۰ سربازش را نابود کرد.
۱۳ پادشاه برای بار سوم، یکی از رئیسان گروههای ۵۰ نفری را با ۵۰ سربازش فرستاد. اما رئیس سوم بالا رفت و در مقابل ایلیا زانو زد و از او چنین تمنا کرد: «ای مرد خدا، لطفاً جان من و جان این ۵۰ خدمتگزارت در نظرت عزیز باشد. ۱۴ دو رئیس قبلی که هر کدام همراه با ۵۰ سرباز پیش تو آمدند با آتشی از آسمان نابود شدند، اما جان من در نظرت عزیز باشد.»
۱۵ آن وقت فرشتهٔ یَهُوَه به ایلیا گفت: «با او پایین برو و از او نترس.» پس ایلیا بلند شد و با او پیش پادشاه رفت. ۱۶ ایلیا به پادشاه گفت: «یَهُوَه چنین میگوید: ‹تو پیامرسانانی فرستادی تا از بَعَلزِبوب خدای عِقرون + سؤال کنند. مگر در اسرائیل خدایی نیست؟+ چرا از او سؤال نکردی؟ برای همین تو از بستر بیماری بلند نخواهی شد و قطعاً خواهی مرد.›» ۱۷ پس همان طور که یَهُوَه از طریق ایلیا گفته بود، اَخَزیا مُرد و چون پسری نداشت، برادرش یِهورام + به جای او پادشاه اسرائیل شد و در دومین سال حکمرانی یِهورام + پسر یِهوشافاط پادشاه یهودا، بر تخت سلطنت نشست.
۱۸ بقیهٔ سرگذشت اَخَزیا + و کارهای او، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.
۲ قبل از این که یَهُوَه ایلیا + را در تندبادی به آسمان ببرد،+ ایلیا و اِلیشَع + از جِلجال بیرون رفتند.+ ۲ ایلیا به اِلیشَع گفت: «لطفاً اینجا بمان، چون یَهُوَه میخواهد که من به بِیتئیل بروم.» اما اِلیشَع گفت: «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که من تو را ترک نمیکنم.» پس با هم به بِیتئیل رفتند.+ ۳ بعد پسران انبیا* که در بِیتئیل بودند، پیش اِلیشَع آمدند و به او گفتند: «آیا میدانی که امروز یَهُوَه سَرور تو را میبرد و او دیگر سَرور تو نخواهد بود؟»+ اِلیشَع گفت: «بله، میدانم. در این مورد صحبت نکنید.»
۴ ایلیا به اِلیشَع گفت: «ای اِلیشَع، لطفاً تو اینجا بمان، چون یَهُوَه از من خواسته است که به اَریحا بروم.»+ اما اِلیشَع گفت: «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که تو را ترک نخواهم کرد.» پس با هم به اَریحا رفتند. ۵ بعد پسران انبیا که در اَریحا بودند، پیش اِلیشَع آمدند و به او گفتند: «آیا میدانی که امروز یَهُوَه سَرور تو را میبرد و او دیگر سَرور تو نخواهد بود؟» اِلیشَع گفت: «بله، میدانم. در این مورد صحبت نکنید.»
۶ بعد از آن، ایلیا به اِلیشَع گفت: «لطفاً اینجا بمان، چون یَهُوَه میخواهد که من به رود اردن بروم.» اما اِلیشَع گفت: «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که من تو را ترک نمیکنم.» پس با هم به راه افتادند. ۷ پنجاه نفر از پسران انبیا هم رفتند و از دور به تماشای آن دو که در کنار رود اردن بودند، ایستادند. ۸ آن وقت ایلیا ردای*+ خود را پیچید و آن را به آب زد. آب رودخانه شکافته شد و آنها بر زمین خشک عبور کردند.+
۹ به محض این که از آنجا عبور کردند، ایلیا به اِلیشَع گفت: «قبل از این که از پیش تو برده شوم، بگو میخواهی برایت چه کار کنم.» اِلیشَع گفت: «خواهش میکنم سهمی دو برابر*+ از روحی که خدا به تو داده به من برسد.»+ ۱۰ ایلیا جواب داد: «کار سختی خواستی. اگر موقعی که از پیش تو برده میشوم مرا ببینی، خواستهات انجام میشود؛ اما اگر مرا نبینی، خواستهات انجام نمیشود.»
۱۱ در حینی که با هم قدم میزدند و صحبت میکردند، ناگهان ارابهای آتشین با اسبهایی آتشین + آن دو را از هم جدا کرد و ایلیا در تندبادی به آسمان برده شد.+ ۱۲ اِلیشَع وقتی این را دید، فریاد زد: «ای پدر من، ای پدر من! ارابهٔ اسرائیل و سوارانش را میبینم!»+ وقتی اِلیشَع دیگر نتوانست ایلیا را ببیند، لباسهای خود را گرفت و آنها را دوپاره کرد.+ ۱۳ بعد ردای ایلیا را که از دوش او افتاده بود برداشت + و برگشت و در کنار رود اردن ایستاد. ۱۴ او ردای ایلیا را به آب زد و گفت: «کجاست یَهُوَه خدای ایلیا؟» وقتی ردا را به آب زد، آب شکافته شد و اِلیشَع از آن عبور کرد.+
۱۵ وقتی پسران انبیا که از اَریحا بودند، او را از دور دیدند، گفتند: «روحی که خدا به ایلیا داده بود بر اِلیشَع قرار گرفته است.»+ پس به دیدار او رفتند و در مقابل او به خاک افتادند. ۱۶ آنها به اِلیشَع گفتند: «ما خدمتگزارانت ۵۰ مرد توانا در اختیار داریم. لطفاً بگذار بروند و سَرورت را پیدا کنند. شاید روح* یَهُوَه او را بالا برده و بر کوه یا در درّهای انداخته باشد.»+ اما اِلیشَع گفت: «آنها را نفرستید.» ۱۷ با این حال، آن پسران انبیا آنقدر پافشاری کردند که اِلیشَع معذّب شد و گفت: «آنها را بفرستید.» پس آن ۵۰ نفر را فرستادند و آنها سه روز گشتند، ولی ایلیا را پیدا نکردند. ۱۸ وقتی پیش اِلیشَع برگشتند، او در اَریحا بود.+ او به آنها گفت: «مگر من به شما نگفتم که نروید؟»
۱۹ بعد از مدتی مردان شهر به اِلیشَع گفتند: «همان طور که سَرورم میبیند این شهر در جای خوبی قرار گرفته،+ اما آبش بد است و خاکش بیحاصل.»* ۲۰ اِلیشَع وقتی این را شنید گفت: «برای من کاسهای کوچک و نو بیاورید و در آن نمک بریزید.» پس آن را برایش آوردند. ۲۱ او به سرچشمهٔ آب رفت و نمک را در آب ریخت + و گفت: «یَهُوَه چنین میگوید: ‹من این آب را سالم کردهام. دیگر باعث مرگ و بیحاصلی* نخواهد شد.›» ۲۲ آن آب تا امروز سالم مانده است، درست همان طور که اِلیشَع گفته بود.
۲۳ اِلیشَع از آنجا به طرف بِیتئیل رفت. در راه، چند پسر جوان از شهر بیرون آمدند و شروع به مسخره کردن او کردند.+ آنها به او میگفتند: «ای کچل، از اینجا برو! ای کچل، از اینجا برو!» ۲۴ سرانجام او برگشت، نگاهی به آنها کرد و آنها را به نام یَهُوَه لعنت کرد. همان وقت دو خرس ماده + از جنگل بیرون آمدند و ۴۲ نفر از آن پسران را تکهپاره کردند.+ ۲۵ او از آنجا راه خود را به طرف کوه کَرمِل + ادامه داد و بعد به سامره برگشت.
۳ در هجدهمین سال حکمرانی یِهوشافاط، پادشاه یهودا، یِهورام + پسر اَخاب در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۱۲ سال حکمرانی کرد. ۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام میداد، اما نه به اندازهٔ پدر و مادرش، چون ستونی را که پدرش برای پرستش بَعَل ساخته بود، از بین برد.+ ۳ با این حال، یِهورام به همان گناهانی دست زد* که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیلیان مرتکب آنها شوند.+ او از آن گناهان دست برنداشت.
۴ میشا پادشاه موآب، گوسفند پرورش میداد. او هر سال ۱۰۰٬۰۰۰ برّه و ۱۰۰٬۰۰۰ قوچی را که پشمشان چیده نشده بود، به عنوان خراج* به پادشاه اسرائیل میپرداخت. ۵ پادشاه موآب بلافاصله بعد از مرگ اَخاب،+ بر ضدّ پادشاه اسرائیل شورش کرد.+ ۶ در آن وقت یِهورام که پادشاه اسرائیل بود از سامره بیرون رفت و تمام لشکر اسرائیل را بسیج کرد. ۷ او همچنین این پیام را به یِهوشافاط، پادشاه یهودا، فرستاد: «پادشاه موآب علیه من شورش کرده است. آیا با من میآیی تا به جنگ با موآب برویم؟» او جواب داد: «من با تو میآیم؛+ قوم من قوم توست و اسبهای من اسبهای تو.»+ ۸ بعد پرسید: «از کدام طرف حمله کنیم؟» او جواب داد: «از طرف بیابان اَدوم.»
۹ پس پادشاه اسرائیل همراه پادشاه یهودا و پادشاه اَدوم به راه افتاد.+ بعد از هفت روز سفر در بیابان، دیگر هیچ آبی برای لشکر و حیواناتشان باقی نمانده بود. ۱۰ پادشاه اسرائیل گفت: «عجب مصیبتی! یَهُوَه سه پادشاه را به اینجا آورده است تا به دست موآب تسلیم کند!» ۱۱ یِهوشافاط گفت: «آیا یکی از انبیای یَهُوَه اینجا نیست که بتوانیم از طریق او از یَهُوَه سؤال کنیم؟»+ یکی از خادمان پادشاه اسرائیل گفت: «اِلیشَع + پسر شافاط که بر دستهای ایلیا آب میریخت،* اینجاست.»+ ۱۲ یِهوشافاط گفت: «او میتواند خواست یَهُوَه را به ما بگوید.» پس پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط و پادشاه اَدوم پیش اِلیشَع رفتند.
۱۳ اِلیشَع به پادشاه اسرائیل گفت: «چرا پیش من آمدی؟+ پیش انبیای پدرت و انبیای مادرت برو.»+ اما پادشاه اسرائیل به او گفت: «این را نگو! یَهُوَه است که ما سه پادشاه را به اینجا آورده تا به دست پادشاه موآب تسلیم کند.» ۱۴ اِلیشَع به او گفت: «به حیات یَهُوَه خدای لشکرها که او را خدمت میکنم* قسم که اگر به خاطر یِهوشافاط،+ پادشاه یهودا نبود، حتی نگاهت هم نمیکردم.+ ۱۵ حالا یک چنگنواز*+ پیش من بیاورید.» به محض این که چنگنواز شروع به نواختن کرد، روح* یَهُوَه بر اِلیشَع قرار گرفت.+ ۱۶ اِلیشَع گفت: «یَهُوَه چنین میگوید: ‹در تمام این درّه* گودالهایی بکَنید، ۱۷ چون یَهُوَه میگوید: «شما نه باد خواهید دید و نه باران. با این حال، این درّه* پر از آب خواهد شد + و شما، دامهایتان و حیوانات دیگری که دارید از آن آب خواهید نوشید.»› ۱۸ این کار برای یَهُوَه خیلی آسان است.+ علاوه بر این، موآب را هم به دست شما تسلیم خواهد کرد.+ ۱۹ شما باید همهٔ شهرهای حصاردار + و همهٔ شهرهای مهم را نابود کنید، همهٔ درختان خوب را قطع کنید، همهٔ چشمههای آب را ببندید و در هر زمین حاصلخیز سنگ بریزید تا دیگر قابل کشت نباشد.»+
۲۰ صبح روز بعد، موقع تقدیم هدیهٔ غلّهای صبحگاهی،+ ناگهان آب از طرف اَدوم جاری شد و زمین را پوشاند.
۲۱ تمام موآبیان شنیدند که پادشاهانی برای جنگ با آنها آمدهاند. پس همهٔ مردانی را که میتوانستند سلاح به دست بگیرند،* جمع کردند و در مرز سرزمینشان قرار دادند. ۲۲ وقتی صبح زود بلند شدند، آفتاب روی آب میتابید و موآبیان که در طرف دیگر بودند، آب را مثل خون، قرمز میدیدند. ۲۳ پس گفتند: «این خون است! حتماً پادشاهان، همدیگر را با شمشیر به خاک و خون کشیدهاند. پس به پیش، ای موآبیان غارتشان کنید!»+ ۲۴ وقتی به اردوگاه اسرائیل وارد شدند، اسرائیلیان به موآبیان حمله کردند و موآبیان پا به فرار گذاشتند.+ اسرائیلیان در سرزمین موآب پیشروی کردند و در مسیرشان موآبیان را کشتند. ۲۵ آنها شهرها را خراب کردند و هر نفر یک سنگ در هر زمین حاصلخیز انداخت تا آن که تمام زمینها پر از سنگ شدند. همچنین همهٔ چشمهها را بستند + و هر درخت خوب را قطع کردند.+ سرانجام فقط دیوارهای سنگی قیرحارِسِت + باقی ماند. پس سربازانی که از قلابسنگ استفاده میکردند،* آن شهر را محاصره و به آن حمله کردند.
۲۶ وقتی پادشاه موآب دید که شکست خورده است، ۷۰۰ مرد مسلّح به شمشیر را با خود برد تا محاصره را بشکنند و به سمت پادشاه اَدوم + بروند؛ اما موفق نشدند. ۲۷ پس او اولین پسرش را که قرار بود به جایش پادشاه شود گرفت و روی دیوار شهر به عنوان قربانی سوختنی به خدای خودش تقدیم کرد.+ دیدن این صحنه باعث شد که همه،* از اسرائیلیان خشمگین شوند. بعد همهٔ سربازان از آنجا عقبنشینی کردند و به سرزمین خودشان برگشتند.
۴ روزی زن یکی از پسران انبیا + با التماس به اِلیشَع گفت: «شوهرم که خدمتگزارت بود، مرده است و همان طور که میدانی او همیشه برای یَهُوَه احترامی عمیق قائل بود.*+ حالا طلبکاری آمده تا هر دو بچهام را از من بگیرد و غلام خودش کند.» ۲ اِلیشَع از او پرسید: «چه کار میتوانم برایت بکنم؟ به من بگو در خانه چه داری؟» بیوهزن جواب داد: «کنیزت هیچ چیز در خانه ندارد، به جز یک کوزه روغن.»+ ۳ اِلیشَع گفت: «برو و از همهٔ همسایگانت ظرفهای خالی بگیر؛ تعداد ظرفها هر چه بیشتر باشد بهتر. ۴ بعد به خانه برگرد و در را پشت سر خودت و پسرانت ببند. همهٔ ظرفها را از روغن آن کوزه پر کن و هر ظرفی را که پر شد کنار بگذار.» ۵ پس بیوهزن رفت.
بعد از این که او و پسرانش به خانه رفتند و در را پشت سرشان بستند، پسرانش ظرفها را به او میدادند و او آنها را پر میکرد.+ ۶ وقتی ظرفها یکی بعد از دیگری پر شدند، به یکی از پسرانش گفت: «یک ظرف دیگر برایم بیاور.»+ پسرش جواب داد: «دیگر ظرفی باقی نمانده.» همان موقع روغن قطع شد.+ ۷ پس آن زن پیش مرد خدای حقیقی رفت و موضوع را تعریف کرد. او به بیوهزن گفت: «برو روغن را بفروش و بدهیات را بده. تو و پسرانت میتوانید با آنچه باقی میماند زندگیتان را بگذرانید.»
۸ یک روز اِلیشَع به شونَم رفت.+ در شونَم زنی سرشناس زندگی میکرد. او اِلیشَع را با اصرار برای صرف غذا دعوت کرد.+ از آن به بعد، هر بار که اِلیشَع از آنجا میگذشت، در آنجا غذا میخورد. ۹ آن زن به شوهرش گفت: «مطمئنم مردی که مرتب از اینجا میگذرد، مرد مقدّس خداست. ۱۰ لطفاً بگذار روی پشتبام، اتاقی کوچک برایش بسازیم + و در آن، تخت و میز و صندلی و چراغدان بگذاریم تا هر بار که پیش ما میآید، بتواند آنجا بماند.»+
۱۱ یک روز، اِلیشَع به آنجا آمد و به اتاقی که روی پشتبام بود رفت و دراز کشید. ۱۲ او به خادمش جِیحَزی + گفت: «زن شونَمی را صدا کن.»+ جِیحَزی او را صدا کرد و آن زن پیش او آمد. ۱۳ اِلیشَع به جِیحَزی گفت: «لطفاً به او بگو، ‹تو برای ما خیلی زحمت کشیدی.+ چه کار میتوانم برایت بکنم؟+ آیا میخواهی سفارشت را به پادشاه یا سردار لشکر بکنم؟›»+ اما آن زن در جواب گفت: «نه، من مشکلی ندارم و در میان قوم خودم در امنیت زندگی میکنم.» ۱۴ بعد اِلیشَع از خادمش پرسید: «برای این زن چه کار میشود کرد؟» جِیحَزی گفت: «این زن پسری ندارد + و شوهرش هم پیر است.» ۱۵ اِلیشَع فوراً گفت: «آن زن را صدا کن.» جِیحَزی او را صدا کرد، و آن زن در آستانهٔ در ایستاد. ۱۶ اِلیشَع گفت: «سال آینده همین موقع پسری در بغل خواهی داشت.»+ آن زن در جواب گفت: «نه ای سَرورم، تو مرد خدای حقیقی هستی! به کنیزت امید کاذب نده.»
۱۷ اما آن زن باردار شد و همان طور که اِلیشَع گفته بود، سال بعد در همان وقت پسری به دنیا آورد. ۱۸ آن پسر بزرگ شد و روزی پیش پدرش که با دروگران بود، رفت. ۱۹ او به پدرش گفت: «آخ سرم، آخ سرم!» پدرش به یکی از خادمان گفت: «پسر را پیش مادرش ببر.» ۲۰ او پسر را بلند کرد و پیش مادرش برد. پسر تا ظهر روی زانوی مادرش نشست ولی بعد مرد.+ ۲۱ مادرش او را به اتاق بالا برد و روی تخت مرد خدای حقیقی گذاشت.+ بعد در را بست و بیرون رفت. ۲۲ او شوهرش را صدا کرد و گفت: «لطفاً یکی از خدمتگزاران را با الاغی برایم بفرست تا سریع پیش مرد خدای حقیقی بروم و برگردم.» ۲۳ اما شوهرش گفت: «چرا امروز میخواهی پیش او بروی؟ نَه عید ماه نو است،+ نَه روز شَبّات.» زن گفت: «نگران نباش. چیزی نیست.» ۲۴ پس او الاغ را پالان کرد و به خدمتگزارش گفت: «تند برو و تا وقتی من نگفتم، سرعتت را به خاطر من کم نکن.»
۲۵ پس او به کوه کَرمِل، پیش مرد خدای حقیقی رفت. مرد خدای حقیقی به محض این که او را از دور دید، به جِیحَزی خادم خود گفت: «نگاه کن! این همان زن شونَمی است که میآید. ۲۶ لطفاً عجله کن و به استقبال او برو و حال خودش و شوهر و پسرش را بپرس.» زن گفت: «همه چیز خوب است.» ۲۷ وقتی آن زن به بالای کوه پیش مرد خدای حقیقی رسید، فوراً به پاهایش چسبید.+ جِیحَزی آمد که او را کنار بزند، اما مرد خدای حقیقی گفت: «با او کاری نداشته باش، چون واقعاً ناراحت است* و یَهُوَه هم دلیل ناراحتی او را به من نگفته است.» ۲۸ زن گفت: «ای سَرورم، آیا من از تو پسری خواسته بودم؟ مگر نگفته بودم امید کاذب به من نده؟»+
۲۹ اِلیشَع فوراً به جِیحَزی گفت: «ردایت را دور کمرت ببند،+ عصای مرا بردار و راه بیفت. اگر به کسی برخوردی، سلام نکن؛ و اگر کسی به تو سلام کرد، جوابش را نده. برو و عصای مرا روی صورت پسر بگذار.» ۳۰ مادر آن پسر گفت: «به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم، من بدون تو نمیروم.»+ پس اِلیشَع بلند شد و با او به راه افتاد. ۳۱ جِیحَزی جلوتر رفت و عصا را روی صورت پسر گذاشت، اما نه صدایی شنید و نه عکسالعملی دید.+ پس برگشت و به اِلیشَع گفت: «پسر بیدار نشد.»
۳۲ وقتی اِلیشَع وارد خانه شد، جنازهٔ پسر روی تخت او بود.+ ۳۳ اِلیشَع وارد اتاق شد و در حالی که فقط او و آن پسر در اتاق بودند، در را بست و به یَهُوَه دعا کرد.+ ۳۴ بعد بر تخت، روی بچه خم شد. دهانش را روی دهان پسر، چشمانش را روی چشمان او، کف دستهایش را روی کف دستهای او گذاشت و در همین حالت ماند تا آن که بدن بچه کمکم گرم شد.+ ۳۵ اِلیشَع از یک طرف اتاق به طرف دیگر اتاق رفت و دوباره بر تخت روی پسر خم شد. پسر هفت بار عطسه کرد و بعد چشمانش را باز کرد.+ ۳۶ اِلیشَع جِیحَزی را صدا کرد و به او گفت: «زن شونَمی را صدا کن.» پس جِیحَزی آن زن را صدا کرد و او وارد اتاق شد و پیش اِلیشَع رفت. اِلیشَع گفت: «پسرت را بردار.»+ ۳۷ او جلو رفت و خود را جلوی پاهای اِلیشَع به خاک انداخت. بعد پسرش را برداشت و بیرون رفت.
۳۸ وقتی اِلیشَع به جِلجال برگشت، در آن سرزمین قحطی بود.+ او در حالی که پسران انبیا + جلویش نشسته بودند به خادمش + گفت: «دیگ بزرگ را روی آتش بگذار و برای پسران انبیا آش بپز.» ۳۹ یکی از آنها به دشت رفت تا سبزی جمع کند و بوتهای صحرایی پیدا کرد. او میوههای آن را کند و دامن ردای خود را از آن میوهها پر کرد. بعد رفت و بدون این که بداند چه میوهای جمع کرده است، آنها را خرد کرد و در آش ریخت. ۴۰ بعد آش را برای آن مردان کشیدند تا بخورند، اما همین که از آن خوردند، فریاد زدند: «ای مرد خدای حقیقی، این آش سمی است!»* پس نتوانستند از آن آش بخورند. ۴۱ اِلیشَع گفت: «مقداری آرد برایم بیاورید.» بعد آن را در دیگ ریخت و گفت: «حالا برایشان بریزید تا بخورند.» دیگر هیچ چیز مضری در آش نبود.+
۴۲ مردی از بَعَلشَلیشه آمد + و برای مرد خدای حقیقی ۲۰ نان جو + از نوبر محصول و یک کیسه غلّهٔ تازه آورد.+ اِلیشَع گفت: «اینها را به مردم بدهید تا بخورند.» ۴۳ اما خادمش گفت: «چطور اینها را جلوی ۱۰۰ نفر بگذارم؟»+ اِلیشَع گفت: «اینها را به مردم بده تا بخورند، چون یَهُوَه چنین میگوید، ‹آنها خواهند خورد و مقداری هم باقی خواهد ماند.›»+ ۴۴ پس او نانها و غلّه را جلوی آن عده گذاشت. آنها خوردند و همان طور که یَهُوَه گفته بود، مقداری هم باقی ماند.+
۵ نَعَمان مردی سرشناس و یکی از سرداران لشکر پادشاه سوریه بود. سَرورش پادشاه برای او احترام بسیار قائل بود، چون یَهُوَه به دست نَعَمان سوریه را پیروز کرده بود.* او جنگجویی نیرومند بود، ولی جذام داشت.* ۲ سپاه سوریه در یکی از حملات خود به سرزمین اسرائیل، دختر کوچکی را از آنجا به اسارت گرفت و او کنیز زن نَعَمان شد. ۳ دخترک به بانوی خودش گفت: «کاش سَرورم به دیدن نبیای که در سامره است، میرفت! آن نبی،+ سَرورم را از جذامش شفا میداد.»+ ۴ پس نَعَمان پیش سَرورش پادشاه رفت و گفتههای آن دخترک اسرائیلی را به گوش او رساند.
۵ پادشاه به نَعَمان گفت: «فوراً برو! من نامهای برای پادشاه اسرائیل میفرستم.» پس نَعَمان رفت و با خود ۳۴۰ کیلو* نقره، ۶۰۰۰ تکه طلا و ۱۰ دست لباس برد. ۶ او نامه را پیش پادشاه اسرائیل برد. در آن نوشته شده بود: «من این نامه را همراه خادمم نَعَمان فرستادهام تا جذام او را شفا دهی.» ۷ به محض این که پادشاه نامه را خواند، لباس خود را چاک زد و گفت: «پادشاه سوریه این مرد جذامی را پیش من فرستاده و به من میگوید که شفایش دهم! مگر من خدا هستم که اختیار مرگ و زندگی دیگران را داشته باشم؟+ ببینید، معلوم است که دنبال بهانهای میگردد تا با من درگیر شود.»
۸ اما وقتی اِلیشَع، مرد خدای حقیقی، شنید که پادشاه اسرائیل لباس خود را چاک زده است، فوراً این پیغام را برای پادشاه فرستاد: «چرا لباست را چاک زدی؟ بگذار او پیش من بیاید تا بداند که در اسرائیل نبیای هست.»+ ۹ پس نَعَمان با اسبها و ارابههای جنگیاش آمد و جلوی ورودی خانهٔ اِلیشَع ایستاد. ۱۰ اما اِلیشَع پیامرسانی را پیش او فرستاد تا بگوید: «برو و هفت بار خود را در رود اردن بشوی؛+ آن وقت پوستت مثل قبل میشود و پاک میشوی.» ۱۱ وقتی نَعَمان این را شنید عصبانی شد و راه افتاد تا از آنجا برود و گفت: «فکر کردم او بیرون میآید و جلوی من میایستد و نام یَهُوَه خدایش را میخواند، دستش را روی محل جذامم جلو و عقب میبرد و آن را شفا میدهد. ۱۲ آیا رودهای اَبانه و فَرپَر در دمشق + از همهٔ آبهای اسرائیل بهتر نیستند؟ مگر نمیتوانم خودم را در آن آبها بشویم و پاک شوم؟» این را گفت و با عصبانیت آنجا را ترک کرد.
۱۳ خادمانش پیش او رفتند و گفتند: «ای پدر ما، اگر نبی از تو میخواست کار سختی بکنی، آیا نمیکردی؟ حالا فقط گفته است، ‹خودت را بشوی و پاک شو.›» ۱۴ پس او رفت و همان طور که نبی گفته بود،+ هفت بار در رود اردن فرو رفت. بعد از آن، بدنش پاک شد + و پوست تنش مثل پوست تن یک پسربچه شد.+
۱۵ بعد با تمام همراهانش پیش مرد خدای حقیقی برگشت،+ جلوی او ایستاد و گفت: «الآن فهمیدم که در سرتاسر زمین، در هیچ جا به غیر از اسرائیل، خدایی نیست.+ پس لطفاً هدیهای* از خدمتگزارت بپذیر.» ۱۶ اما اِلیشَع گفت: «به حیات یَهُوَه که او را خدمت میکنم* قسم میخورم که هیچ هدیهای از تو قبول نمیکنم.»+ او خیلی اصرار کرد، اما اِلیشَع قبول نکرد. ۱۷ سرانجام نَعَمان گفت: «حالا که قبول نمیکنی، لطفاً دو بارِ قاطر از خاک این سرزمین را به من بده، چون خدمتگزارت از این به بعد، به هیچ خدای دیگری به جز یَهُوَه قربانی سوختنی یا قربانی دیگری تقدیم نخواهد کرد. ۱۸ اما کاری هست که امیدوارم یَهُوَه من را که خدمتگزارت هستم به خاطر آن ببخشد. آن کار این است که وقتی سَرورم پادشاه به معبد* رِمّون میرود تا در مقابل خدای خود سجده کند، به بازوی من تکیه میکند، پس من هم مجبورم در معبد رِمّون سجده کنم. وقتی در معبد رِمّون سجده میکنم، امیدوارم یَهُوَه مرا به خاطر این کار ببخشد.» ۱۹ اِلیشَع گفت: «به سلامت برو.» وقتی نَعَمان از پیش او رفت و کمی از آنجا دور شد، ۲۰ جِیحَزی،+ خادم اِلیشَع مرد خدای حقیقی،+ پیش خود گفت: ‹سَرورم اجازه داد این نَعَمان سوری + برود، بدون این که چیزهایی را که او آورده بود قبول کند. به حیات یَهُوَه قسم، من دنبال او میدوم و چیزی از او میگیرم.› ۲۱ پس جِیحَزی دنبال نَعَمان دوید. وقتی نَعَمان دید که کسی دنبالش میدود، از ارابهاش پیاده شد. بعد به سمت او رفت و از او پرسید: «آیا اتفاقی افتاده؟» ۲۲ او جواب داد: «چیزی نشده. سَرورم مرا فرستاد تا بگویم، ‹همین الآن دو مرد جوان که از پسران انبیا و از منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم هستند، پیش من آمدند. لطفاً برای آنها ۳۴ کیلو* نقره و دو دست لباس بده.›»+ ۲۳ نَعَمان گفت: «با کمال میل! ۶۸ کیلو* نقره بردار.»+ پس در حالی که به جِیحَزی اصرار میکرد، ۶۸ کیلو نقره را در دو کیسه گذاشت و با دو دست لباس به دو نفر از خادمانش داد تا برایش حمل کنند.
۲۴ وقتی جِیحَزی به عوفِل* رسید، هدایا را از دستشان گرفت و در خانهاش گذاشت و آن مردان را روانه کرد. وقتی آنها رفتند، ۲۵ پیش سَرورش رفت و کنار او ایستاد. اِلیشَع به او گفت: «جِیحَزی، کجا رفته بودی؟» او جواب داد: «خدمتگزارت جایی نرفته بود.»+ ۲۶ اِلیشَع به او گفت: «آیا خیال میکنی وقتی آن مرد از ارابهاش پیاده شد و به استقبال تو آمد، دلم خبر نداشت؟ آیا حالا وقت گرفتن نقره، لباس، باغ زیتون، باغ انگور، گوسفند، گاو یا غلام و کنیز است؟+ ۲۷ الآن تو و نوادگانت برای همیشه به جذامی که نَعَمان داشت + مبتلا میشوید.» جِیحَزی بلافاصله در حالی که جذام تمام بدنش را مثل برف سفید کرده بود، از پیش او بیرون رفت.+
۶ پسران انبیا + به اِلیشَع گفتند: «جایی که ما با تو در آن زندگی میکنیم، برایمان خیلی کوچک است. ۲ اجازه بده به اردن برویم و الوار جمع کنیم و خانهای در آنجا بسازیم تا در آن زندگی کنیم.» او گفت: «بروید.» ۳ یکی از آنها گفت: «لطفاً تو هم با خدمتگزارانت بیا.» اِلیشَع گفت: «میآیم.» ۴ پس او با آنها رفت. وقتی به اردن رسیدند، مشغول قطع کردن درختان شدند. ۵ اما وقتی یکی از آن مردان درختی را قطع میکرد، تیغهٔ تبرش در آب افتاد. پس فریاد زد: «وای سَرورم، من این تبر را امانت گرفته بودم.» ۶ مرد خدای حقیقی گفت: «کجا افتاد؟» او جایی را که تیغه افتاده بود، نشان داد. اِلیشَع تکه چوبی برید و در آنجا انداخت و تیغهٔ تبر روی آب شناور شد. ۷ او گفت: «آن را بردار.» پس آن مرد دستش را دراز کرد و تیغه را برداشت.
۸ پادشاه سوریه به جنگ با اسرائیل رفت.+ او بعد از مشورت با مردانش* جایی را که میخواست با آنها اردو بزند، تعیین کرد. ۹ بعد مرد خدای حقیقی + پیغامی برای پادشاه اسرائیل فرستاد و گفت: «مواظب باش که از آنجا عبور نکنی، چون سوریها به آنجا میروند.» ۱۰ پس پادشاه اسرائیل برای مردانش که در آنجا بودند، پیغامی فرستاد و آنها را از هشدار مرد خدای حقیقی آگاه کرد. این اتفاق چند بار تکرار شد.+
۱۱ این موضوع پادشاه* سوریه را خشمگین کرد، پس خادمانش را احضار کرد و به آنها گفت: «به من بگویید! چه کسی از بین ما با پادشاه اسرائیل همدست است؟» ۱۲ یکی از خادمانش گفت: «ای سَرورم پادشاه، هیچ کسی از ما با او همدست نیست! این کار اِلیشَع است؛ نبیای در اسرائیل که حتی چیزهایی را که در اتاق خوابت میگویی، به پادشاه اسرائیل میگوید.»+ ۱۳ پادشاه دستور داد: «بروید و ببینید او کجاست تا مردانی بفرستم که دستگیرش کنند.» بعداً به پادشاه خبر دادند که اِلیشَع در دوتان است.+ ۱۴ پس او فوراً لشکر بزرگی را که به اسبها و ارابهها مجهز بود به آنجا فرستاد. آنها شب به آنجا رسیدند و شهر را محاصره کردند.
۱۵ وقتی خادم مرد خدای حقیقی صبح زود بلند شد و بیرون رفت، دید که لشکر بزرگی با اسبها و ارابههای جنگی شهر را محاصره کردهاند. پس فوراً به اِلیشَع گفت: «وای سَرورم! چه کار کنیم؟» ۱۶ او گفت: «نترس!+ چون کسانی که با ما هستند از کسانی که با آنها هستند، بیشترند.»+ ۱۷ بعد اِلیشَع دعا کرد و گفت: «ای یَهُوَه، لطفاً چشمان او را باز کن تا ببیند.»+ یَهُوَه بلافاصله چشمان خادم را باز کرد و او دید که کوههای اطراف اِلیشَع پر از اسبها و ارابههای آتشین است.+
۱۸ وقتی لشکر سوریه به طرف اِلیشَع آمد، اِلیشَع در دعایی به یَهُوَه گفت: «لطفاً اینها* را کور کن.»+ پس او همان طور که اِلیشَع درخواست کرده بود، آنها را کور کرد. ۱۹ اِلیشَع به آنها گفت: «این راه اشتباه است و شهری که میخواهید به آن بروید، این نیست. با من بیایید تا شما را پیش مردی ببرم که دنبالش میگردید.» اِلیشَع آنها را به سامره برد.+
۲۰ وقتی به سامره رسیدند، اِلیشَع گفت: «ای یَهُوَه، چشمانشان را باز کن تا ببینند.» پس یَهُوَه چشمانشان را باز کرد و دیدند که وسط سامره هستند. ۲۱ وقتی پادشاه اسرائیل آنها را دید، به اِلیشَع گفت: «پدرم، آنها را بکشم؟ آنها را بکشم؟» ۲۲ اما اِلیشَع گفت: «نباید آنها را بکشی. مگر تو کسانی را که با شمشیر و کمانت به اسارت میگیری، میکشی؟ به آنها آب و نان بده تا بخورند + و پیش سَرورشان برگردند.» ۲۳ بنابراین او ضیافتی بزرگ برایشان ترتیب داد و آنها خوردند و نوشیدند. بعد آنها را راهی کرد تا پیش سَرورشان برگردند. از آن به بعد، غارتگران سوری،+ دیگر به سرزمین اسرائیل حمله نکردند.
۲۴ مدتی بعد، بِنهَدَد، پادشاه سوریه تمام لشکر خود را جمع کرد و به سمت سامره رفت و آنجا را محاصره کرد.+ ۲۵ در نتیجه سامره دچار قحطی شدیدی شد.+ محاصره آنقدر طول کشید که قیمتِ سرِ یک الاغ + به ۸۰ سکهٔ نقره و قیمت دو مشت* فضلهٔ کبوتر به ۵ سکهٔ نقره رسید. ۲۶ هنگامی که پادشاه اسرائیل روی دیوار شهر راه میرفت، زنی با صدای بلند به او گفت: «ای سَرورم، ای پادشاه، به دادمان برس!» ۲۷ پادشاه در جواب گفت: «اگر یَهُوَه به داد تو نرسد، من چطور میتوانم به تو کمک کنم؟ از کدام خرمنگاه و حوض شرابگیری* چیزی به تو بدهم؟» ۲۸ بعد پادشاه از او پرسید: «چه شده؟» او جواب داد: «این زن به من گفت، ‹پسرت را بده تا امروز او را بخوریم و فردا هم پسر مرا میخوریم.›+ ۲۹ پس پسرم را پختیم و او را خوردیم. روز بعد به او گفتم،+ ‹پسرت را بده تا بخوریم.› ولی او پسرش را پنهان کرد.»
۳۰ پادشاه به محض این که سخنان آن زن را شنید، لباسش را چاک زد.+ وقتی او روی دیوار شهر راه میرفت، مردم دیدند که زیر لباسش پَلاس پوشیده است.* ۳۱ بعد پادشاه گفت: «خدا مرا سخت مجازات کند اگر همین امروز سر اِلیشَع پسر شافاط را از تنش جدا نکنم!»+
۳۲ اِلیشَع با ریشسفیدان در خانهٔ خود نشسته بود. پادشاه جلوتر از خودش پیامرسانی فرستاد، اما قبل از رسیدن آن پیامرسان، اِلیشَع به ریشسفیدان گفت: «این مرد که پسر یک قاتل + است کسی را فرستاده تا سرم را از تنم جدا کند. مراقب باشید وقتی این پیامرسان میآید، در را به روی او ببندید و نگذارید داخل شود. آیا صدای پای سَرورش را نمیشنوید که درست پشت سر او میآید؟» ۳۳ او در حال صحبت با آنها بود که آن پیامرسان رسید. بعد از پیامرسان، پادشاه رسید و گفت: «این بلا از طرف یَهُوَه است. چرا باید بیشتر از این منتظر کمک یَهُوَه بمانم؟»
۷ پس اِلیشَع گفت: «به کلام یَهُوَه گوش دهید. یَهُوَه میگوید: ‹فردا همین موقع، کنار دروازهٔ* سامره، با ۱۲ گرم* نقره میتوانید ۴ کیلو* آردِ مرغوب یا ۸ کیلو* جو بخرید.›»+ ۲ آن وقت سرداری که پادشاه به او اعتماد داشت به مرد خدای حقیقی گفت: «حتی اگر یَهُوَه دروازههای آسمان را باز کند، امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد!»+ اِلیشَع در جواب گفت: «تو آن را با چشم خودت خواهی دید،+ ولی از آن نخواهی خورد.»+
۳ کنار دروازهٔ شهر چهار جذامی بودند.+ آنها به همدیگر گفتند: «چرا اینجا بنشینیم تا بمیریم؟ ۴ چه وارد شهر بشویم که قحطی در آنجاست و چه اینجا بنشینیم،+ از گرسنگی میمیریم. پس چه بهتر که به اردوگاه سوریها برویم. اگر گذاشتند ما زنده بمانیم، چه بهتر و اگر ما را بکشند فرقی نمیکند، چون دیر یا زود از گرسنگی میمیریم.» ۵ همین که هوا تاریک شد، آنها به اردوگاه سوریها رفتند. وقتی به کنار اردوگاه رسیدند، هیچ کس آنجا نبود.
۶ یَهُوَه کاری کرده بود که سوریهایی که در اردوگاه بودند، صدای ارابههای جنگی، اسبها و صدای لشکری بزرگ را بشنوند.+ پس به همدیگر گفتند: «پادشاه اسرائیل، پادشاهان حیتّی و پادشاهان مصر را اجیر کرده است تا به ما حمله کنند!» ۷ به همین دلیل، فوراً در تاریکی پا به فرار گذاشتند. آنها چادرها، اسبها، الاغها و تمام اردوگاه را همان طور که بود رها کردند و از ترس جانشان پا به فرار گذاشتند.
۸ وقتی آن جذامیان به کنار اردوگاه رسیدند، وارد یکی از چادرها شدند. آنها از چیزهایی که آنجا بود خوردند و بعد نقره، طلا و چند دست لباس برداشتند و با خود بردند و پنهان کردند. بعد برگشتند و وارد چادری دیگر شدند و از آنجا هم چیزهایی برداشتند و با خود بردند و پنهان کردند.
۹ سرانجام به همدیگر گفتند: «کاری که ما میکنیم، درست نیست. امروز باید این خبر خوش را به بقیه برسانیم. اگر تا طلوع آفتاب صبر کنیم و ساکت بمانیم، سزاوار مجازاتیم. بیایید برویم و این خبر خوش را به اهالی خانهٔ پادشاه برسانیم.» ۱۰ پس رفتند و از دور با صدای بلند به نگهبانان دروازهٔ شهر گفتند: «ما به اردوگاه سوریها رفتیم، ولی کسی آنجا نبود و صدایی هم شنیده نمیشد. فقط اسبها و الاغهایی را دیدیم که بسته شده بودند و در چادرها هم کسی نبود.» ۱۱ نگهبانان بلافاصله این خبر را با صدای بلند به اهالی خانهٔ پادشاه رساندند.
۱۲ پادشاه همان موقع، در حالی که هنوز شب بود، بلند شد و به خادمانش گفت: «بگذارید برایتان بگویم که سوریها چه نقشهای برای ما کشیدهاند. آنها میدانند که ما گرسنهایم،+ برای همین از اردوگاه بیرون رفتهاند و در دشت پنهان شدهاند و به خودشان میگویند: ‹وقتی از شهر بیرون بیایند، آنها را زنده اسیر میکنیم و وارد شهر میشویم.›»+ ۱۳ یکی از خادمان او گفت: «خواهش میکنم اجازه بده مردانی با پنج اسب از اسبان باقیماندهٔ شهر بروند و ببینند که آنجا چه خبر است. در هر صورت، عاقبتشان مثل بقیهٔ اسرائیلیان این شهر است؛ چه کسانی که در شهر باقی ماندهاند و چه کسانی که هلاک شدهاند.» ۱۴ پس آنها اسبها را به دو ارابه بستند و پادشاه، آنها را به اردوگاه سوریها فرستاد و گفت: «بروید و ببینید چه خبر است.» ۱۵ آن مردان، رد پای سوریها را تا اردن دنبال کردند و تمام راه پر از لباسها و وسایلی بود که سوریها وقتی فرار میکردند در راه انداخته بودند. پیامرسانان برگشتند و این خبر را به پادشاه رساندند.
۱۶ پس قوم بیرون رفتند و اردوگاه سوریها را غارت کردند. به این ترتیب، همان طور که یَهُوَه گفته بود، قیمت چهار کیلو* آرد مرغوب به ۱۲ گرم* نقره رسید و ۸ کیلو* جو هم به همان قیمت فروش رفت.+ ۱۷ پادشاه مسئولیت نظارت بر دروازه را به سردار مورد اعتمادش داده بود. اما آن سردار زیر پای مردم لگدمال شد و مرد. این درست همان چیزی بود که مرد خدای حقیقی، وقتی پادشاه پیش او رفته بود، به پادشاه گفته بود. ۱۸ گفتهٔ مرد خدای حقیقی به پادشاه، دقیقاً اتفاق افتاد. او گفته بود: «فردا همین موقع، کنار دروازهٔ سامره، قیمت چهار کیلو آرد مرغوب به ۱۲ گرم نقره میرسد و ۸ کیلو جو هم به همان قیمت فروش میرود.»+ ۱۹ اما آن سردار به مرد خدای حقیقی گفته بود: «حتی اگر یَهُوَه دروازههای آسمان را باز کند، امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد!» اِلیشَع در جواب او گفته بود: «تو آن را با چشم خودت خواهی دید، ولی از آن نخواهی خورد.» ۲۰ دقیقاً این اتفاق برایش افتاد، چون مردم او را کنار دروازه لگدمال کردند و او مرد.
۸ اِلیشَع به مادر پسری که زنده کرده بود،+ گفت: «بلند شو و با خانوادهات به هر سرزمین غریبی که میتوانی برو و در آنجا زندگی کن، چون یَهُوَه اعلام کرده است که این سرزمین، هفت سال دچار قحطی میشود.»+ ۲ پس آن زن بلند شد و به گفتهٔ مرد خدای حقیقی عمل کرد. او همراه خانوادهاش رفت و هفت سال در سرزمین فِلیسطیها زندگی کرد.+
۳ بعد از پایان هفت سال، آن زن از سرزمین فِلیسطیها برگشت و پیش پادشاه رفت تا درخواست کند که خانه و زمینش به او برگردانده شود. ۴ پادشاه مشغول صحبت با جِیحَزی، خادم مرد خدای حقیقی بود. او به جِیحَزی گفت: «لطفاً همهٔ کارهای بزرگی را که اِلیشَع انجام داد، برایم تعریف کن.»+ ۵ وقتی جِیحَزی برای پادشاه تعریف میکرد که اِلیشَع چطور پسری را که مرده بود زنده کرد،+ مادر آن پسر پیش پادشاه آمد تا از او درخواست کند که خانه و زمینش را پس بدهند.+ جِیحَزی فوراً گفت: «ای سَرورم پادشاه، این همان زن است و این هم پسرش که اِلیشَع او را زنده کرد.» ۶ پس پادشاه ماجرا را از آن زن پرسید و او هم موضوع را برایش تعریف کرد. بعد پادشاه به یکی از صاحبمنصبان دربار مأموریت داد که به او کمک کند و گفت: «تمام داراییهای او و ارزش همهٔ محصولات زمینش را از روزی که این سرزمین را ترک کرد تا امروز، حساب کنید و به او برگردانید.»
۷ وقتی اِلیشَع به دمشق رفت،+ بِنهَدَد،+ پادشاه سوریه بیمار بود. پس به پادشاه خبر دادند و گفتند: «مرد خدای حقیقی + به اینجا آمده است.» ۸ پادشاه به حَزائیل + گفت: «هدیهای با خودت بردار و پیش مرد خدای حقیقی + برو. از او بخواه از یَهُوَه بپرسد که آیا بیماری من خوب میشود؟» ۹ حَزائیل از هر نوع کالای خوب دمشق ۴۰ شتر بار کرد و با آن هدایا به دیدار اِلیشَع رفت. وقتی به حضور اِلیشَع رسید، به او گفت: «پسرت بِنهَدَد، پادشاه سوریه مرا فرستاد تا از تو بپرسم آیا بیماریاش خوب میشود؟» ۱۰ اِلیشَع به او جواب داد: «برو و به او بگو، ‹بیماریات حتماً خوب میشود،› اما یَهُوَه به من نشان داده که او به طور حتم خواهد مرد.»+ ۱۱ اِلیشَع آنقدر به حَزائیل خیره شد تا این که او شرمنده شد. بعد مرد خدای حقیقی شروع به گریه کرد. ۱۲ حَزائیل پرسید: «ای سَرورم چرا گریه میکنی؟» او جواب داد: «چون میدانم چه بلایی بر سر قوم اسرائیل خواهی آورد.+ شهرهای حصاردارشان را به آتش میکشی، بهترین مردان جوانشان را با شمشیر میکشی، فرزندانشان را تکهتکه میکنی و شکم زنان حاملهٔ آنها را پاره میکنی.»+ ۱۳ حَزائیل گفت: «بندهات، سگ کی باشد که این کارها را بکند؟» اما اِلیشَع گفت: «یَهُوَه به من نشان داده است که تو پادشاه سوریه میشوی.»+
۱۴ حَزائیل از آنجا رفت و پیش سَرور خود برگشت. سَرورش پرسید: «اِلیشَع به تو چه گفت؟» حَزائیل جواب داد: «او گفت که بیماریات حتماً خوب میشود.»+ ۱۵ اما روز بعد، حَزائیل پتویی برداشت و آن را در آب فرو برد و روی صورت پادشاه نگه داشت* تا این که او مرد.+ آن وقت حَزائیل به جای او پادشاه شد.+
۱۶ در پنجمین سال حکمرانی یِهورام + پسر اَخاب پادشاه اسرائیل، یِهوشافاط هنوز پادشاه یهودا بود که پسرش یِهورام،+ پادشاه یهودا شد. ۱۷ او در ۳۲ سالگی پادشاه شد و هشت سال در اورشلیم حکومت کرد. ۱۸ او مثل خاندان اَخاب راه پادشاهان اسرائیل را پیش گرفت،+ چون دختر اَخاب زن او بود.+ یِهورام کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد.+ ۱۹ اما یَهُوَه به خاطر خادمش داوود نمیخواست یهودا را نابود کند،+ چون قول داده بود که به او و پسرانش چراغی دهد که هیچ وقت خاموش نشود.+
۲۰ در دوران حکومت یِهورام، اَدومیان بر ضدّ یهودا شورش کردند + و پادشاهی برای خودشان تعیین کردند.+ ۲۱ بعد یِهورام با همهٔ ارابههایش به صَعیر رفت. یِهورام در شب به اَدومیان که او و فرماندهان ارابهها را محاصره کرده بودند، حمله کرد و آنها را شکست داد. بعد سپاهیان فرار کردند و به چادرهایشان رفتند. ۲۲ اما اَدومیان تا امروز به شورش بر ضدّ یهودا ادامه دادهاند. در همان زمان، اهالی لِبنه هم شورش کردند.+
۲۳ بقیهٔ سرگذشت یِهورام و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۲۴ پس یِهورام درگذشت* و او را در شهر داوود،+ در کنار اجدادش به خاک سپردند و پسرش اَخَزیا + به جای او پادشاه شد.
۲۵ در دوازدهمین سال حکمرانی یِهورام پسر اَخاب، پادشاه اسرائیل، اَخَزیا پادشاه یهودا شد؛ او پسر یِهورام، پادشاه یهودا بود.+ ۲۶ اَخَزیا ۲۲ ساله بود که پادشاه شد و یک سال در اورشلیم سلطنت کرد. مادرش عَتَلیا + نام داشت که نوهٔ* عُمری،+ پادشاه اسرائیل بود. ۲۷ او راه خاندان اَخاب را در پیش گرفت + و مثل خاندان اَخاب کارهایی میکرد که در چشم یَهُوَه بد بود، چون پدرش با زنی از خاندان اَخاب ازدواج کرده بود.+ ۲۸ او همراه با یِهورام پسر اَخاب، برای جنگ با حَزائیل، پادشاه سوریه به راموتجِلعاد رفت.+ سوریها یِهورام را در جنگ زخمی کردند.+ ۲۹ پس یِهورامِ پادشاه برای بهبود زخمهایش به یِزرِعیل برگشت، چون وقتی با حَزائیل، پادشاه سوریه در رامه میجنگید، سوریها او را زخمی کرده بودند.+ اَخَزیا پسر یِهورام، پادشاه یهودا، وقتی دید که یِهورام پسر اَخاب زخمی* شده، برای عیادتش به یِزرِعیل رفت.
۹ اِلیشَع نبی یکی از پسران انبیا* را صدا کرد و به او گفت: «ردایت را دور کمرت ببند و زود این ظرف روغن را بردار و به راموتجِلعاد برو.+ ۲ وقتی به آنجا رسیدی، یِیهو + پسر یِهوشافاط پسر نِمشی را پیدا کن. او را از میان برادرانش صدا کن و به اتاق داخلی ببر. ۳ آن وقت ظرف روغن را بردار و روی سرش روغن بریز و بگو، ‹یَهُوَه چنین میگوید: «من تو را به عنوان پادشاه اسرائیل مسح میکنم.»›+ بعد در را باز کن و زود فرار کن.»
۴ پس آن پسر* نبی راه افتاد و به راموتجِلعاد رفت. ۵ وقتی به آنجا رسید، فرماندهان لشکر نشسته بودند. او گفت: «ای فرمانده، پیامی برایت دارم.» یِیهو از او پرسید: «برای کدام یک از ما؟» او گفت: «برای تو، ای فرمانده.» ۶ پس یِیهو بلند شد و به داخل خانه رفت. آن خادم، روغن را روی سر او ریخت و به او گفت: «یَهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید: ‹من تو را به عنوان پادشاه قوم یَهُوَه، یعنی قوم اسرائیل مسح میکنم.+ ۷ تو باید خاندان سَرورت اَخاب را نابود کنی تا به این طریق من انتقام خون خادمانم انبیا و تمام خادمان دیگر یَهُوَه را که به دست ایزابل کشته شدند، بگیرم.+ ۸ تمام خاندان اَخاب از بین خواهند رفت؛ من تمام مردان* خاندان اَخاب را نابود خواهم کرد، حتی آنهایی را که در اسرائیل درمانده و ضعیفند.+ ۹ من خاندان اَخاب را مثل خاندان یِرُبعام + پسر نِباط و مثل خاندان بَعَشا + پسر اَخیّا از بین میبرم. ۱۰ ایزابل را هم سگها در زمینی که در یِزرِعیل است،+ خواهند خورد و هیچ کس او را دفن نخواهد کرد.›» این را گفت، در را باز کرد و فرار کرد.+
۱۱ وقتی یِیهو پیش خادمان سَرورش برگشت، آنها از او پرسیدند: «آیا همه چیز خوب است؟ این مرد دیوانه با تو چه کار داشت؟» او جواب داد: «با این طور آدمها و حرفهایشان آشنایید.» ۱۲ اما آنها گفتند: «راستش را بگو! بگو چه گفت!» پس حرفهای او را برایشان تعریف کرد و ادامه داد: «آن مرد همچنین گفت: ‹یَهُوَه چنین میگوید: «من تو را مسح میکنم تا پادشاه اسرائیل شوی.»›»+ ۱۳ بعد همهٔ آنها فوراً رداهای خود را درآوردند و جلوی پای او روی پلهها پهن کردند + و شیپور را به صدا درآوردند و گفتند: «یِیهو پادشاه شده است!»+ ۱۴ پس یِیهو + پسر یِهوشافاط پسر نِمشی، بر ضدّ یِهورام توطئه کرد.
یِهورام با لشکر اسرائیل در راموتجِلعاد بود + و در مقابل حملات حَزائیل،+ پادشاه سوریه، از اسرائیل دفاع میکرد. ۱۵ اما یِهورامِ پادشاه در جنگ با حَزائیل،+ پادشاه سوریه، به دست سوریها زخمی شد و برای بهبود زخمهایش به یِزرِعیل برگشت.+
از این رو، یِیهو گفت: «اگر موافقید، نگذارید کسی از شهر به یِزرِعیل برود و این خبر را برساند.» ۱۶ یِیهو بر ارابهٔ خود سوار شد و به یِزرِعیل رفت، چون یِهورام در آنجا بستری بود و اَخَزیا، پادشاه یهودا برای عیادت یِهورام به آنجا رفته بود. ۱۷ دیدهبانی که بالای برج یِزرِعیل ایستاده بود، گروه بزرگی از مردان یِیهو را دید که نزدیک میشوند. پس فوراً گفت: «من گروه بزرگی را میبینم.» یِهورام گفت: «سواری را پیش آنها بفرست تا بپرسد: ‹آیا با نیّت صلح و دوستی میآیید؟›» ۱۸ آن سوار پیش یِیهو رفت و گفت: «آیا با نیّت صلح و دوستی میآیید؟» یِیهو جواب داد: «چرا حرف از ‹صلح و دوستی› میزنی؟ به دنبال من بیا!»
دیدهبان خبر داد: «پیامرسان پیش آنها رفت، ولی برنگشت.» ۱۹ پس پادشاه سوار دیگری فرستاد. او هم وقتی پیش آنها رسید، گفت: «پادشاه میگوید، ‹آیا با نیّت صلح و دوستی میآیید؟›» یِیهو جواب داد: «چرا حرف از ‹صلح و دوستی› میزنی؟ به دنبال من بیا!»
۲۰ دیدهبان خبر داد: «پیامرسان پیش آنها رفت، اما برنگشت و ارابهران مثل یِیهو نوهٔ* نِمشی میرانَد، چون دیوانهوار میرانَد.» ۲۱ یِهورام گفت: «ارابه را آماده کنید!» وقتی ارابهٔ جنگی او آماده شد، یِهورام، پادشاه اسرائیل و اَخَزیا پادشاه یهودا + هر کدام سوار بر ارابهٔ جنگی خود به ملاقات یِیهو رفتند و در زمین نابوتِ یِزرِعیلی به او رسیدند.+
۲۲ یِهورام به محض این که یِیهو را دید، گفت: «ای یِیهو، آیا با نیّت صلح و دوستی آمدهای؟» او گفت: «تا زمانی که فاحشگیها و جادوگریهای مادرت ایزابل وجود دارد،+ چه صلحی؟ چه دوستیای؟»+ ۲۳ یِهورام بلافاصله ارابهٔ خود را برگرداند تا فرار کند و به اَخَزیا گفت: «ای اَخَزیا، ما را فریب دادهاند!» ۲۴ یِیهو کمان خود را برداشت و تیری بین شانههای یِهورام زد. تیر قلبش را شکافت و او در ارابهاش مرد. ۲۵ یِیهو به دستیارش، بِدقَر گفت: «او را بردار و در زمین نابوت یِزرِعیلی بینداز.+ به یاد آور که وقتی من و تو سواره در عقب پدرش اَخاب میرفتیم، یَهُوَه بر ضدّ او گفت:+ ۲۶ ‹یَهُوَه میگوید: «من خون نابوت + و خون پسرانش را دیروز دیدم.» یَهُوَه همچنین میگوید: «بنابراین، در همین زمین تو را به جزای عملت میرسانم.»›+ پس همان طور که یَهُوَه گفت، او را بردار و در آن زمین بینداز.»+
۲۷ وقتی اَخَزیا،+ پادشاه یهودا دید که چه اتفاقی افتاده است، به سمت باغ بزرگ* فرار کرد. (مدتی بعد یِیهو او را تعقیب کرد و گفت: «او را هم بکشید!» پس او را در ارابه، در سربالایی راهی که به جور میرفت و نزدیک یِبلِعام بود،+ مجروح کردند. اما او تا مَگِدّو فرار کرد و در آنجا مرد. ۲۸ خادمانش او را در ارابهای به اورشلیم بردند و در کنار اجدادش در شهر داوود، در مقبرهاش دفن کردند.+ ۲۹ اَخَزیا در یازدهمین سال حکمرانی یِهورام پسر اَخاب، پادشاه یهودا شد.)+
۳۰ ایزابل + باخبر شد که یِیهو به یِزرِعیل آمده است.+ پس به چشمانش سُرمه کشید* و موهایش را آرایش کرد و از پنجره به پایین نگاه کرد. ۳۱ وقتی یِیهو از دروازه وارد شد، ایزابل به او گفت: «آیا یادت میآید زِمری که قاتل سَرورش بود، چه عاقبتی داشت؟»+ ۳۲ یِیهو سرش را به طرف پنجره بلند کرد و گفت: «چه کسی طرفدار من است؟ چه کسی؟»+ بلافاصله دو یا سه نفر از درباریان از پنجره به او نگاه کردند. ۳۳ یِیهو گفت: «او را پایین بیندازید!» پس آنها او را پایین انداختند و خونش به دیوار و اسبها پاشیده شد و اسبهای یِیهو او را لگدمال کردند. ۳۴ یِیهو به داخل خانه رفت و شروع به خوردن و نوشیدن کرد. بعد گفت: «بروید و این زن لعنتشده را دفن کنید، چون به هر حال او دختر پادشاه بود.»+ ۳۵ اما وقتی برای دفن او رفتند، چیزی جز جمجمه و دستها و پاهای او پیدا نکردند.+ ۳۶ پس برگشتند و این را برای یِیهو تعریف کردند. او گفت: «الآن کلامی که یَهُوَه از طریق خادمش ایلیای تِشبی گفته بود،+ به تحقق رسید. او گفته بود: ‹سگها در آن زمین در یِزرِعیل، بدن ایزابل را خواهند خورد،+ ۳۷ و جنازهٔ ایزابل مثل کود در آن مزرعه در یِزرِعیل پخش خواهد شد تا کسی نتواند بگوید: «این ایزابل است.»›»
۱۰ اَخاب + هفتاد پسر در سامره داشت. پس یِیهو برای امیران یِزرِعیل، ریشسفیدان + و قیّمهای فرزندان اَخاب* که در سامره بودند نامهای فرستاد. او در آن نامه نوشت: ۲ «پسران سَرورتان با شما هستند و شما ارابههای جنگی، اسبها، شهری حصاردار و سلاحها در اختیار دارید. پس وقتی این نامه به دستتان برسد، ۳ یکی از بهترین و شایستهترین پسران سَرورتان را انتخاب کنید و بر تخت پدرش بنشانید. بعد برای دفاع از خاندان سَرورتان بجنگید.»
۴ اما آنها بهشدّت ترسیدند و گفتند: «اگر دو پادشاه نتوانستند در مقابل او ایستادگی کنند،+ ما چطور بتوانیم؟» ۵ آن وقت ناظر کاخ،* فرماندار شهر، ریشسفیدان و قیّمها این پیغام را برای یِیهو فرستادند: «ما خدمتگزاران تو هستیم و هر کاری که بگویی انجام میدهیم. ما کسی را پادشاه نمیکنیم. هر کاری که به نظرت خوب است انجام بده.»
۶ پس یِیهو نامهای دیگر برایشان نوشت و گفت: «اگر با من هستید و میخواهید از من اطاعت کنید، سر پسران سَرورتان را با خودتان بیاورید و فردا همین موقع به یِزرِعیل پیش من بیایید.»
در آن موقع ۷۰ پسر پادشاه پیش بزرگان شهر که مسئولیت بزرگ کردن آنها را به عهده داشتند، بودند. ۷ آن بزرگان به محض این که نامه را دریافت کردند، هفتاد پسر پادشاه را گرفتند،+ آنها را کشتند و سرشان را در سبدهایی گذاشتند و برای یِیهو به یِزرِعیل فرستادند. ۸ پیامرسانی پیش یِیهو آمد و گفت: «سرهای پسران پادشاه را آوردهاند.» یِیهو گفت: «آنها را به صورت دو کُپه در کنار ورودی دروازهٔ شهر قرار دهید و بگذارید تا صبح در آنجا بمانند.» ۹ صبح روز بعد، وقتی او بیرون رفت، جلوی همهٔ قوم ایستاد و گفت: «شما بیگناهید. این من بودم که علیه سَروَرم توطئه کردم و او را کشتم،+ اما چه کسی همهٔ اینها را کشت؟ ۱۰ پس بدانید تکتک گفتههای یَهُوَه که یَهُوَه بر ضدّ خاندان اَخاب گفته است، به تحقق میرسد.*+ یَهُوَه چیزی را که از طریق خادمش ایلیا گفته بود، انجام داده است.»+ ۱۱ یِیهو همچنین تمام کسانی را که از خاندان اَخاب در یِزرِعیل باقی مانده بودند، همهٔ بزرگانی را که به اَخاب خدمت میکردند و دوستان و کاهنان او را کشت،+ طوری که دیگر کسی از آنها باقی نماند.+
۱۲ بعد او به سمت سامره به راه افتاد. در مسیری که میرفت، خانهای بود که شبانان پشم گوسفندان را در آنجا میچیدند.* ۱۳ یِیهو در آنجا به برادران اَخَزیا،+ پادشاه یهودا برخورد و از آنها پرسید: «شما کی هستید؟» گفتند: «ما برادران اَخَزیا هستیم و به دیدن پسران پادشاه و پسران ملکهٔ مادر میرویم تا حالشان را بپرسیم.» ۱۴ او بلافاصله گفت: «زنده دستگیرشان کنید!» پس آنها را دستگیر کردند و همگی را که تعدادشان ۴۲ نفر بود، در کنار آبانبار آن خانه کشتند. او نگذاشت که حتی یکی از آنها زنده بماند.+
۱۵ وقتی یِیهو آنجا را ترک کرد، یِهوناداب + پسر رِکاب را دید + که به استقبالش میآید. یِیهو به او سلام کرد* و از او پرسید: «آیا با تمام دل با من هستی،* همان طور که من با تمام دل با تو هستم؟»
یِهوناداب جواب داد: «بله.»
یِیهو به او گفت: «پس دستت را به من بده.»
او دستش را دراز کرد و یِیهو دست او را گرفت و سوار ارابهاش کرد. ۱۶ یِیهو گفت: «با من بیا و غیرت مرا برای یَهُوَه ببین.»*+ پس یِیهو یِهوناداب را در ارابهٔ جنگیاش با خودش برد. ۱۷ وقتی او به سامره رسید تمام کسانی را که از خاندان اَخاب در آنجا باقیمانده بودند، کشت.+ او همهٔ آنها را طبق کلامی که یَهُوَه به ایلیا گفته بود، از بین برد.+
۱۸ یِیهو همچنین تمام قوم را جمع کرد و به آنها گفت: «اَخاب بَعَل را کم پرستش کرد،+ اما یِیهو میخواهد او را خیلی بیشتر پرستش کند. ۱۹ پس به همهٔ انبیای بَعَل،+ همهٔ پرستندگان او و به همهٔ کاهنانش + بگویید که پیش من حاضر شوند. نگذارید حتی یک نفر هم غایب باشد، چون میخواهم قربانی بزرگی برای بَعَل بدهم. هر کس حاضر نشود، کشته میشود.» اما یِیهو قصد داشت با این حیله، پرستندگان بَعَل را نابود کند.
۲۰ یِیهو به سخن خود ادامه داد و گفت: «اعلام کنید که یک گردهمایی برای پرستش بَعَل برگزار میشود.»* پس آن را اعلام کردند. ۲۱ بعد یِیهو پیغامی به سرتاسر اسرائیل فرستاد و همهٔ پرستندگان بَعَل بدون استثنا آمدند. آنها وارد معبد* بَعَل شدند + و تمام معبد پر از جمعیت شد. ۲۲ یِیهو به مسئول انبار لباس گفت: «از انبار برای همهٔ پرستندگان بَعَل لباس بیاور.» پس او لباسها را برایشان بیرون آورد. ۲۳ بعد یِیهو و یِهوناداب + پسر رِکاب وارد معبد بَعَل شدند. یِیهو به پرستندگان بَعَل گفت: «خوب بگردید و ببینید که کسی از پرستندگان یَهُوَه اینجا نباشد. فقط پرستندگان بَعَل اینجا باشند.» ۲۴ سرانجام آنها به تقدیم قربانیهای سوختنی و قربانیهای دیگر مشغول شدند. یِیهو ۸۰ نفر از مردانش را بیرون قرار داد و گفت: «اگر کسی از شما بگذارد یکی از مردانی که به دست شما سپردهام فرار کند، خودش به جای او کشته خواهد شد.»*
۲۵ به محض این که تقدیم قربانی سوختنی به پایان رسید، یِیهو به نگهبانان* و افسران گفت: «داخل شوید و همه را بکشید! نگذارید حتی یک نفر هم فرار کند!»+ پس نگهبانان و افسران، آنها را با شمشیر کشتند و جسدهایشان را به بیرون معبد انداختند. آنها تا مکان مقدّسی* که در معبد بَعَل بود، پیش رفتند. ۲۶ بعد تیرکهایی* را که برای بتپرستی + از آنها استفاده میشد، از معبد بَعَل بیرون آوردند و همه را سوزاندند.+ ۲۷ همچنین تیرک بَعَل را خرد کردند + و معبد بَعَل را خراب + و به توالت عمومی تبدیل کردند. آن مکان تا به امروز به همان شکل باقی مانده است.
۲۸ به این ترتیب، یِیهو هیچ اثری از بَعَل در اسرائیل باقی نگذاشت. ۲۹ اما یِیهو اجازه داد که گوسالههای طلایی در بِیتئیل و دان باقی بمانند و با این کار مثل یِرُبعام پسر نِباط گناه کرد؛ گناهی که یِرُبعام باعث شده بود اسرائیلیان مرتکب آن شوند.+ ۳۰ یَهُوَه به یِیهو گفت: «تو هر کاری را که میخواستم با خاندان اَخاب بکنم، انجام دادی. به این شکل، کاری را که در نظر من خوب و درست است کردی.+ به همین دلیل، پسران تو تا چهار نسل بر تخت پادشاهی اسرائیل خواهند نشست.»+ ۳۱ اما یِیهو اهمیت چندانی به شریعت یَهُوَه خدای اسرائیل نداد و با تمام دل به آنها عمل نکرد.+ او اجازه داد که اسرائیلیان به گناهانشان ادامه دهند؛ همان گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیلیان مرتکب آنها شوند.+
۳۲ در آن روزها، یَهُوَه اجازه داد بخشهایی از سرزمین اسرائیل بهتدریج تسخیر شود.* حَزائیل دائم به مناطق مختلف اسرائیل حمله میکرد.+ ۳۳ او از رود اردن به طرف شرق حرکت کرد و تمام سرزمین جِلعاد یعنی جایی که طایفههای جاد، رِئوبین و مَنَسّی زندگی میکردند،+ از عَروعیر در درّهٔ اَرنون* تا جِلعاد و باشان را تسخیر کرد.+
۳۴ بقیهٔ سرگذشت یِیهو، همهٔ کارها و عظمتش در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۳۵ بعد یِیهو درگذشت* و او را در سامره دفن کردند و پسر او یِهوآحاز به جای او پادشاه شد.+ ۳۶ یِیهو در سامره ۲۸ سال بر اسرائیل حکمرانی کرد.
۱۱ وقتی عَتَلیا + مادر اَخَزیا فهمید که پسرش کشته شده،+ تصمیم گرفت که تمام اعضای خانوادهٔ سلطنتی* را نابود کند.+ ۲ اما یِهوشِبَع که دختر یِهورامِ پادشاه و خواهر اَخَزیا بود، یِهوآش + پسر اَخَزیا را از میان پسران پادشاه که قرار بود کشته شوند، ربود و یِهوآش و دایهاش را در اتاقخوابی پنهان کرد. آنها توانستند یِهوآش را از عَتَلیا پنهان کنند تا کشته نشود. ۳ او شش سال با دایهاش* در خانهٔ یَهُوَه مخفی ماند و در این مدت عَتَلیا بر آن سرزمین حکمرانی میکرد.
۴ در سال هفتم، یِهویاداع رئیسان گروههای صد نفری را از میان محافظان دربار* و نگهبانان کاخ*+ به حضور خود در خانهٔ یَهُوَه احضار کرد. او با آن مردان پیمانی بست و آنها را در خانهٔ یَهُوَه به آن پیمان قسم داد و بعد پسر پادشاه را به آنها نشان داد.+ ۵ یِهویاداع دستور داد: «شما باید این کار را بکنید: یکسوم از گروهتان که در روز شَبّات به خدمت مشغولند، بهدقت از کاخ* پادشاه مراقبت کنند،+ ۶ یکسوم دیگر در کنار دروازهٔ بنیاد و یکسوم دیگر هم در کنار دروازهای که پشت نگهبانان کاخ است، باشند. شما به نوبت از معبد* محافظت کنید. ۷ دو گروهی که در شَبّات وظیفهای ندارند، باید برای محافظت از پادشاه، بهدقت از خانهٔ یَهُوَه مراقبت کنند. ۸ شما باید پادشاه را از هر طرف احاطه کنید و هر یک از شما باید سلاحی در دست داشته باشد. هر کس به صف شما داخل شود، باید کشته شود. هر جا پادشاه رفت،* در کنار او بمانید.»
۹ رئیسان گروههای صد نفری + دقیقاً طبق دستورهایی که یِهویاداعِ کاهن داده بود، عمل کردند. پس هر کدام از آنها نگهبانان را، چه در روز شَبّات وظیفهای داشتند، چه نداشتند، با خود برداشتند و پیش یِهویاداعِ کاهن رفتند.+ ۱۰ بعد یِهویاداع نیزهها و سپرهای گردی را که به داوود پادشاه تعلّق داشت و در خانهٔ یَهُوَه بود، به رئیسان گروههای صد نفری داد. ۱۱ نگهبانان کاخ + هر کدام سلاح به دست، از طرف راست تا طرف چپ خانه، همچنین کنار مذبح و کنار خانه،+ دورتادور پادشاه قرار گرفتند. ۱۲ بعد یِهویاداع پسر پادشاه را بیرون آورد،+ تاج را بر سرش گذاشت و طومار شهادت را به او داد.*+ به این ترتیب، او را پادشاه کردند و بعد مسح کردند. بعد هم دست زدند و گفتند: «زنده باد پادشاه!»+
۱۳ وقتی عَتَلیا صدای مردم را شنید که میدوند، بلافاصله به طرف خانهٔ یَهُوَه که مردم در آنجا جمع شده بودند رفت.+ ۱۴ او پادشاه را دید که طبق رسم پادشاهان، کنار ستون ایستاده است.+ رئیسان و شیپورزنان + با پادشاه بودند و تمام مردم شادی میکردند و شیپورها را به صدا در میآوردند. وقتی عَتَلیا این را دید، لباس خود را چاک زد و با صدای بلند گفت: «توطئه! توطئه!» ۱۵ اما یِهویاداعِ کاهن، به رئیسان گروههای صد نفری + که به فرماندهی لشکر تعیین شده بودند، فرمان داد و گفت: «این زن را از بین صف سربازان بیرون ببرید و اگر کسی به دنبالش رفت، آن شخص را با شمشیر بکشید!» چون کاهنان گفته بودند: «آن زن را در خانهٔ یَهُوَه نکشید.» ۱۶ پس او را گرفتند و وقتی به جایی رسیدند که اسبها از آنجا وارد کاخ*+ پادشاه میشدند، او را کشتند.
۱۷ یِهویاداع بین یَهُوَه، پادشاه و قوم عهد بست + که همیشه قوم یَهُوَه باشند. او همچنین عهدی بین پادشاه و قوم بست.+ ۱۸ بعد تمام مردم آن سرزمین به معبد* بَعَل آمدند و مذبحهایش را خراب کردند + و مجسمههایش را کاملاً خرد کردند + و مَتان، کاهن بَعَل را جلوی مذبحها کشتند.+
بعد یِهویاداعِ کاهن، ناظرانی برای خانهٔ یَهُوَه تعیین کرد.+ ۱۹ او همچنین رئیسان گروههای صد نفری،+ محافظان دربار،* نگهبانان کاخ + و تمام مردم سرزمین را با خود برد و آنها پادشاه را از خانهٔ یَهُوَه همراهی کردند و از دروازهٔ نگهبانان کاخ، وارد کاخ* پادشاه شدند. بعد پادشاه بر تخت سلطنتی نشست.+ ۲۰ در نتیجه تمام مردم سرزمین شادی کردند. شهر هم در آرامش بود، چون عَتَلیا را در کاخ پادشاه با شمشیر کشته بودند.
۲۱ یِهوآش + هفت ساله بود که پادشاه شد.+
۱۲ یِهوآش + در هفتمین سال حکمرانی یِیهو + پادشاه شد و ۴۰ سال در اورشلیم سلطنت کرد. مادر او از اهالی بِئِرشِبَع و نامش ظِبیه بود.+ ۲ یِهوآش در تمام مدتی که از یِهویاداعِ کاهن تعلیم میگرفت، کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود، انجام میداد. ۳ با این حال، او مکانهای بلند*+ را از بین نبرد و مردم هنوز در آن مکانها قربانی میسوزاندند.*
۴ یِهوآش به کاهنان گفت: «تمام پولهایی را که برای هدایای مقدّس به خانهٔ یَهُوَه آورده میشود بردارید؛+ چه مالیاتی باشد که هر کس پرداخت میکند،+ چه پولی باشد که شخص به عنوان نذر میآورد و چه پولی باشد که کسی با میل و رغبت* به خانهٔ یَهُوَه میآورد.+ ۵ کاهنان این پولها را شخصاً از اهداکنندگان* بگیرند و برای تعمیرات* خانه استفاده کنند.»+
۶ اما تا بیستوسومین سال حکمرانی یِهوآش، کاهنان هنوز خرابیهای خانه را تعمیر نکرده بودند.+ ۷ پس یِهوآشِ پادشاه، یِهویاداعِ کاهن + و کاهنان دیگر را احضار کرد و به آنها گفت: «چرا خرابیهای خانه را تعمیر نمیکنید؟ پس دیگر هیچ پولی از اهداکنندگان نگیرید، مگر این که آن را خرج تعمیرات خانه کنید.»+ ۸ کاهنان موافقت کردند که دیگر از مردم پول نگیرند و مسئول تعمیر خانه نباشند.
۹ یِهویاداعِ کاهن صندوقی + برداشت و سرپوش آن را سوراخ کرد و آن را کنار مذبح گذاشت، طوری که وقتی شخصی وارد خانهٔ یَهُوَه میشد، صندوق در طرف راستش بود. کاهنانی که نگهبان دروازه بودند، همهٔ پولهایی را که به خانهٔ یَهُوَه آورده میشد، در آن صندوق میریختند.+ ۱۰ آنها وقتی میدیدند که مقدار زیادی پول در صندوق است، آن را گزارش میدادند و دفتردار پادشاه و کاهن اعظم میآمدند و پولی را که به خانهٔ یَهُوَه آورده شده بود، جمع میکردند* و میشمردند.+ ۱۱ آنها پولهای شمردهشده را به کسانی که بر کار خانهٔ یَهُوَه نظارت داشتند، میدادند و آن افراد هم مزد کارگرانی را که در خانهٔ یَهُوَه کار میکردند میپرداختند؛ یعنی مزد نجّاران، بنّایان،+ ۱۲ معماران و سنگتراشان. آنها با آن پول همچنین برای تعمیر خرابیهای خانهٔ یَهُوَه الوار و سنگهای تراشیده خریدند و هر هزینهٔ دیگری را هم که به تعمیرات خانه مربوط میشد پرداختند.
۱۳ اما پولی که به خانه یَهُوَه آورده میشد، برای ساختن لوازم خانهٔ یَهُوَه استفاده نمیشد؛ لوازمی از قبیل: تشتهای نقره، قیچی فتیلهخاموشکن، کاسهها، شیپورها یا لوازم دیگر طلا و نقره.+ ۱۴ آنها آن پول را فقط به کارگرانی میدادند که خانهٔ یَهُوَه را تعمیر میکردند. ۱۵ کسانی که پول را میگرفتند تا مزد کارگران را پرداخت کنند مردانی قابل اعتماد بودند، به همین دلیل از آنها صورتحساب درخواست نمیشد.+ ۱۶ اما پول قربانی تقصیر + و قربانی گناه به خانهٔ یَهُوَه آورده نمیشد. آن پول به کاهنان تعلّق داشت.+
۱۷ در آن زمان بود که حَزائیل،+ پادشاه سوریه به جَت + حمله و آن را تصرّف کرد. بعد تصمیم گرفت به اورشلیم حمله کند.+ ۱۸ یِهوآش، پادشاه یهودا، تمام هدایای مقدّسی را که اجدادش، یعنی یِهوشافاط، یِهورام و اَخَزیا (پادشاهان یهودا) به خدا وقف* کرده بودند، همراه با هدایای مقدّس خود و تمام طلایی که در خزانهٔ خانهٔ یَهُوَه و کاخ* پادشاه بود، گرفت و آنها را برای حَزائیل، پادشاه سوریه فرستاد.+ به این ترتیب، او از اورشلیم عقبنشینی کرد.
۱۹ بقیهٔ سرگذشت یِهوآش و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۲۰ سرانجام خادمان یِهوآش بر ضدّ او توطئه کردند + و او را در بیتمِلّو*+ در راه سِلّا کشتند. ۲۱ آن خادمان، یوزاکار پسر شیمعَت و یِهوزاباد پسر شومیر بودند که او را به قتل رساندند.+ یِهوآش در کنار اجدادش در شهر داوود دفن شد و پسرش اَمَصیا به جای او پادشاه شد.+
۱۳ در بیستوسومین سال حکمرانی یِهوآش،+ (پسر اَخَزیا)+ پادشاه یهودا، یِهوآحاز پسر یِیهو + در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۱۷ سال حکمرانی کرد. ۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد و همان گناهی را که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیل مرتکب آن شود، انجام میداد.+ بله، او از آن گناه دست نکشید. ۳ پس یَهُوَه بهشدّت از اسرائیل خشمگین شد + و چندین سال آنها را به دست حَزائیل پادشاه + سوریه و بِنهَدَد + پسر حَزائیل تسلیم کرد.
۴ سرانجام یِهوآحاز از یَهُوَه تمنای کمک کرد و یَهُوَه به دعایش گوش داد، چون میدید که پادشاه سوریه چه ظلمی به اسرائیل میکند.+ ۵ پس یَهُوَه نجاتدهندهای به اسرائیل داد + تا آنها را از دست سوریه آزاد کند و اسرائیلیان توانستند مثل گذشته* در خانههایشان زندگی کنند. ۶ (اما آنها از گناهی که خاندان یِرُبعام باعث شده بود اسرائیل مرتکب شود، دست نکشیدند.+ آنها به این گناه ادامه دادند و تیرکی* هم که برای بتپرستی استفاده میشد،+ در سامره در جای خود باقی ماند.) ۷ از لشکر یِهوآحاز به جز ۵۰ سوارهنظام، ۱۰ ارابه و ۱۰٬۰۰۰ پیادهنظام چیزی باقی نمانده بود، چون پادشاه سوریه بقیه را نابود و مثل گرد و غبار* لگدمال کرده بود.+
۸ بقیهٔ سرگذشت یِهوآحاز، همهٔ کارها و عظمتش در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۹ یِهوآحاز درگذشت* و او را در سامره + دفن کردند و پسرش یِهوآش به جای او پادشاه شد.
۱۰ در سیوهفتمین سال حکمرانی یِهوآش،+ پادشاه یهودا، یِهوآش پسر یِهوآحاز در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۱۶ سال حکمرانی کرد. ۱۱ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیل مرتکب شود، دست نکشید،+ بلکه به آنها ادامه داد.
۱۲ بقیهٔ سرگذشت یِهوآش، همهٔ کارها و عظمتش و این که چگونه با اَمَصیا پادشاه یهودا جنگید،+ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۱۳ یِهوآش درگذشت* و یِرُبعام*+ به جای او بر تخت نشست. پس یِهوآش را در سامره در کنار پادشاهان اسرائیل دفن کردند.+
۱۴ وقتی اِلیشَع + به بیماریای دچار شد که سرانجام باعث مرگش شد، یِهوآش، پادشاه اسرائیل، پیش او آمد و گریهکنان گفت: «ای پدر من، ای پدر من! ارابهٔ اسرائیل و سوارانش!»+ ۱۵ اِلیشَع به او گفت: «کمان و تیرهایی بردار.» او هم کمان و تیرهایی برداشت. ۱۶ اِلیشَع به پادشاه اسرائیل گفت: «کمان را به دست بگیر.» او کمان را به دست گرفت و اِلیشَع دستهایش را روی دستهای پادشاه گذاشت ۱۷ و گفت: «پنجره را به طرف شرق باز کن.» پادشاه پنجره را باز کرد. اِلیشَع گفت: «تیری بینداز!» او تیری انداخت. اِلیشَع گفت: «این تیرِ پیروزی* یَهُوَه است؛ پیروزی او بر* سوریه! تو در اَفیق + سوریه را شکست خواهی داد و آن را نیست و نابود خواهی کرد.»
۱۸ بعد اِلیشَع گفت: «تیرها را بردار.» پادشاه تیرها را برداشت. بعد به پادشاه اسرائیل گفت: «آنها را به زمین بزن.» او هم تیرها را سه بار به زمین زد و بعد ایستاد. ۱۹ مرد خدای حقیقی وقتی این را دید از دست او عصبانی شد و گفت: «تو باید پنج یا شش بار آنها را به زمین میزدی! به این ترتیب، سوریها را کاملاً شکست میدادی و نابود میکردی، اما حالا فقط سه بار سوریها را شکست میدهی.»+
۲۰ بعد از آن اِلیشَع درگذشت و او را به خاک سپردند. در آن زمان، غارتگران موآبی،+ در شروع هر سال* به اسرائیل حمله میکردند. ۲۱ یک روز عدهای در حالی که مردی را دفن میکردند ناگهان غارتگران موآبی را دیدند. پس جسد آن مرد را در مقبرهٔ اِلیشَع انداختند و فرار کردند. وقتی جسد به استخوانهای اِلیشَع خورد، آن مرد زنده شد + و روی پاهایش ایستاد.
۲۲ حَزائیل، پادشاه سوریه،+ در تمام دوران حکمرانی یِهوآحاز به اسرائیل ظلم میکرد. ۲۳ اما یَهُوَه به خاطر عهدی که با ابراهیم،+ اسحاق + و یعقوب + بسته بود، اسرائیلیان را مورد توجه خود قرار داد و به آنها لطف و رحمت نشان داد.+ او نمیخواست که آنها را نابود کند و تا امروز هم آنها را از حضور خود دور نکرده است. ۲۴ وقتی حَزائیل، پادشاه سوریه مرد، پسرش بِنهَدَد به جای او پادشاه شد. ۲۵ آن وقت یِهوآش پسر یِهوآحاز شهرهایی را که حَزائیل در جنگ از یِهوآحاز گرفته بود، از بِنهَدَد پسر حَزائیل پس گرفت. یِهوآش سه بار بِنهَدَد را شکست داد + و شهرهای اسرائیل را پس گرفت.
۱۴ در دومین سال حکمرانی یِهوآش + پسر یِهوآحاز که پادشاه اسرائیل بود، اَمَصیا پادشاه یهودا شد؛ او پسر یِهوآش، پادشاه یهودا بود. ۲ او ۲۵ ساله بود که پادشاه شد و ۲۹ سال در اورشلیم حکمرانی کرد. مادرش یِهوعَدّین نام داشت و از اهالی اورشلیم بود.+ ۳ اَمَصیا کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود انجام میداد، اما نه مثل جدّش داوود.+ همهٔ کارهای او مثل کارهای پدرش یِهوآش بود.+ ۴ با این حال، او مکانهای بلند* را از بین نبرد + و مردم هنوز در آن مکانها قربانی میسوزاندند.*+ ۵ به محض این که اَمَصیا قدرت را کاملاً در دست گرفت، آن عده از خدمتگزارانش را که پدرش یعنی پادشاه را کشته بودند، از بین برد.+ ۶ اما پسران آن قاتلان را نکشت، بلکه طبق این فرمان یَهُوَه که در شریعت موسی نوشته شده، عمل کرد: «پدران نباید به خاطر پسرانشان کشته شوند، و پسران نباید به خاطر پدرانشان کشته شوند، بلکه هر یک باید بابت گناه خودش کشته شود.»+ ۷ او با حمله به اَدومیان + ۱۰٬۰۰۰ نفر را در درّهٔ نمک کشت + و شهر سِلاع را در جنگ تسخیر کرد.+ نام آن شهر تغییر داده شد و تا به امروز یُقتِئیل خوانده میشود.
۸ بعد اَمَصیا پیامرسانانی پیش یِهوآش، پادشاه اسرائیل که پسر یِهوآحاز و نوهٔ یِیهو بود فرستاد و به او اعلام جنگ داد.*+ ۹ یِهوآش، پادشاه اسرائیل، این پیغام را برای اَمَصیا، پادشاه یهودا فرستاد: «بوتهٔ خاری در لبنان، پیغامی به درخت سِدر لبنان فرستاد و گفت، ‹دخترت را به پسر من بده تا با او ازدواج کند.› اما همان موقع جانوری وحشی از لبنان، از آنجا عبور کرد و بوتهٔ خار را لگدمال کرد. ۱۰ درست است که تو اَدومیان را شکست دادی،+ اما در دلت مغرور شدی. از تمجیدهای دیگران خوشحال باش، ولی در خانهات بمان. چرا دنبال بلا و مصیبت میگردی؟ چرا میخواهی یهودا را با خودت به نابودی بکشی؟» ۱۱ اما اَمَصیا گوش نکرد.+
پس یِهوآشِ پادشاه آمادهٔ جنگ شد. او در بِیتشَمس + که در یهوداست، با اَمَصیا، پادشاه یهودا برای نبرد روبرو شد.+ ۱۲ یهودا از اسرائیل شکست خورد و هر کس به خانهٔ خودش فرار کرد. ۱۳ یِهوآش، پادشاه اسرائیل، اَمَصیا پادشاه یهودا را که پسر یِهوآش و نوهٔ اَخَزیا بود در بِیتشَمس اسیر کرد. بعد او را به اورشلیم برد و ۱۷۸ متر* از دیوار اورشلیم را از دروازهٔ اِفرایِم + تا دروازهٔ زاویه + خراب کرد. ۱۴ یِهوآش عدهای را گروگان گرفت و تمام طلا، نقره و همهٔ وسایلی را که در خانهٔ یَهُوَه و خزانههای خانهٔ* پادشاه پیدا کرد، برداشت و به سامره برگشت.
۱۵ بقیهٔ سرگذشت یِهوآش، کارها و عظمتش و این که چگونه با اَمَصیا پادشاه یهودا جنگید، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۱۶ بعد یِهوآش درگذشت* و او را در کنار پادشاهان اسرائیل، در سامره + دفن کردند؛ و پسرش یِرُبعام*+ به جای او پادشاه شد.
۱۷ اَمَصیا + پسر یِهوآش،+ پادشاه یهودا، بعد از مرگ یِهوآش که پسر یِهوآحاز و پادشاه اسرائیل بود، ۱۵ سال زندگی کرد.+ ۱۸ بقیهٔ سرگذشت اَمَصیا در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۱۹ بعدها عدهای در اورشلیم علیه او توطئه کردند.+ پس او به لاکیش فرار کرد. اما آنها مردانی را به دنبال او به لاکیش فرستادند و او را در آنجا کشتند. ۲۰ بعد جسدش را از آنجا با اسب برگرداندند و او را در کنار اجدادش در اورشلیم، شهر داوود، دفن کردند.+ ۲۱ آن وقت تمام اهالی یهودا عَزَریا*+ را که ۱۶ سال داشت + به جای پدرش اَمَصیا پادشاه کردند.+ ۲۲ بعد از این که پادشاه* را در کنار اجدادش دفن کردند، عَزَریا ایلَت + را به قلمروی یهودا برگرداند و آن را بازسازی کرد.+
۲۳ در پانزدهمین سال حکمرانی اَمَصیا که پسر یِهوآش پادشاه یهودا بود، یِرُبعام + پسر یِهوآش پادشاه اسرائیل، در سامره پادشاه شد و ۴۱ سال حکمرانی کرد. ۲۴ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد و از همهٔ گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شده بود اسرائیل مرتکب شود، دست نکشید.+ ۲۵ او محدودهٔ اسرائیل را از لِبوحَمات*+ تا دریای عَرَبه*+ پس گرفت، همان طور که یَهُوَه خدای اسرائیل این را از طریق خادمش یونِس نبی،+ پسر اَمِتّای، اهل جَتخِفِر + گفته بود؛ ۲۶ چون یَهُوَه مصیبت تلخ قوم اسرائیل را دیده بود.+ هیچ کس نمانده بود که به قوم اسرائیل کمک کند؛ نه حتی یک آدم ناتوان و درمانده! ۲۷ اما یَهُوَه قول داده بود که نام اسرائیل را از روی زمین محو نکند.+ پس آنها را به وسیلهٔ یِرُبعام پسر یِهوآش نجات داد.+
۲۸ بقیهٔ سرگذشت یِرُبعام، همهٔ کارها و عظمتش و این که چگونه جنگید و دمشق + و حَمات + را به یهودا در اسرائیل برگرداند، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۲۹ یِرُبعام درگذشت* و کنار اجدادش، پادشاهان اسرائیل دفن شد. پسرش زَکَریا + به جای او پادشاه شد.
۱۵ در بیستوهفتمین سال حکمرانی یِرُبعام،* پادشاه اسرائیل، عَزَریا*+ (پسر اَمَصیا) پادشاه یهودا شد.+ ۲ او ۱۶ ساله بود که پادشاه شد و ۵۲ سال در اورشلیم سلطنت کرد. مادرش یِکُلیا نام داشت و از اهالی اورشلیم بود. ۳ عَزَریا مثل پدرش اَمَصیا، کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود، انجام میداد.+ ۴ با این حال، او مکانهای بلند* را از بین نبرد + و مردم هنوز در آن مکانها قربانی میسوزاندند.*+ ۵ یَهُوَه عَزَریای پادشاه را به جذام مبتلا کرد + و او تا پایان عمرش به این بیماری مبتلا بود. او در خانهای جدا زندگی میکرد + و در این مدت پسرش یوتام + نظارت بر خانهٔ* پادشاه و قضاوت بر مردم آن سرزمین را به عهده گرفت.+ ۶ بقیهٔ سرگذشت عَزَریا + و همهٔ کارهای او، در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۷ عَزَریا درگذشت*+ و او را در کنار اجدادش در شهر داوود به خاک سپردند و پسرش یوتام به جای او پادشاه شد.
۸ در سیوهشتمین سال حکمرانی عَزَریا،+ پادشاه یهودا، زَکَریا + (پسر یِرُبعام) در سامره پادشاه اسرائیل شد و شش ماه حکمرانی کرد. ۹ او مثل اجدادش کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام داد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آنها شود، دست نکشید.+ ۱۰ شَلّوم پسر یابیش به ضدّ او توطئه کرد و او را در یِبلِعام کشت + و به جای او پادشاه شد. ۱۱ بقیهٔ سرگذشت زَکَریا در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۱۲ به این ترتیب وعدهای که یَهُوَه به یِیهو داده بود، تحقق پیدا کرد. او گفته بود: «پسران تو تا چهار نسل + بر تخت پادشاهی اسرائیل خواهند نشست،»+ و همین طور هم شد.
۱۳ در سیونهمین سال حکمرانی عُزّیا + پادشاه یهودا، شَلّوم (پسر یابیش) پادشاه شد و یک ماه در سامره حکومت کرد. ۱۴ آن وقت مِنَحیم پسر جادی، از تِرصه + به سامره رفت و شَلّوم + پسر یابیش را در سامره کشت و به جای او پادشاه شد. ۱۵ بقیهٔ سرگذشت شَلّوم و توطئهای که کرد، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۱۶ در آن زمان، مِنَحیم از تِرصه به تِفسَح رفت و چون مردم آنجا حاضر نبودند دروازههای شهر را به روی او باز کنند، به آن شهر و حومهٔ آن حمله کرد و همه را کشت. او آنجا را به نابودی کشاند و شکم زنان حامله را پاره کرد.
۱۷ در سیونهمین سال حکمرانی عَزَریا پادشاه یهودا، مِنَحیم (پسر جادی) پادشاه اسرائیل شد و ۱۰ سال در سامره حکومت کرد. ۱۸ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد و در تمام طول زندگیاش از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آنها شود، دست نکشید.+ ۱۹ وقتی فول،+ پادشاه آشور به آن سرزمین رفت، مِنَحیم ۳۴ تُن* نقره به فول داد تا با حمایت او بتواند به حکمرانی خود ثبات بخشد.+ ۲۰ مِنَحیم این پول را از مردان سرشناس و ثروتمند اسرائیل جمع کرد.+ او از هر کدام از آنها ۵۰ تکه* نقره گرفت و به پادشاه آشور داد. پس پادشاه آشور عقبنشینی کرد و به سرزمین خودش برگشت. ۲۱ بقیهٔ سرگذشت مِنَحیم + و همهٔ کارهایش در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۲۲ مِنَحیم درگذشت* و پسرش فِقَحیا به جای او پادشاه شد.
۲۳ در پنجاهمین سال حکمرانی عَزَریا، پادشاه یهودا، فِقَحیا (پسر مِنَحیم) در سامره پادشاه اسرائیل شد و دو سال حکومت کرد. ۲۴ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آنها شود، دست نکشید.+ ۲۵ اما فِقَح + که پسر رِمَلیا و یکی از سرداران فِقَحیا بود، به ضدّ او توطئه کرد. او فِقَحیای پادشاه، اَرجوب و اَریه را در قسمتی از کاخ* پادشاه که مثل قلعه بود، کشت.* پنجاه نفر از مردان جِلعاد هم با او بودند. فِقَح بعد از به قتل رساندن فِقَحیا به جای او پادشاه شد. ۲۶ بقیهٔ سرگذشت فِقَحیا و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.
۲۷ در پنجاهودومین سال حکمرانی عَزَریا، پادشاه یهودا، فِقَح + (پسر رِمَلیا) در سامره پادشاه اسرائیل شد و ۲۰ سال حکمرانی کرد. ۲۸ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد و از گناهانی که یِرُبعام پسر نِباط باعث شد اسرائیل مرتکب آنها شود، دست نکشید.+ ۲۹ در دوران حکمرانی فِقَح،+ پادشاه اسرائیل، تِغلَتفِلاسِر، پادشاه آشور به عیون، آبِلبِیتمَعَکه،+ یانوح، قِدِش،+ حاصور، جِلعاد + و جلیل یعنی تمام سرزمین نَفتالی + حمله کرد و آنها را به تصرّف درآورد و ساکنانشان را برای تبعید به آشور برد.+ ۳۰ بعد هوشِع + پسر ایله به ضدّ فِقَح پسر رِمَلیا توطئه کرد و او را کشت و در بیستمین سال سلطنت یوتام،+ پسر عُزّیا، به جای او پادشاه شد. ۳۱ بقیهٔ سرگذشت فِقَح و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.
۳۲ در دومین سال حکمرانی فِقَح پسر رِمَلیا پادشاه اسرائیل، یوتام + (پسر عُزّیا)+ پادشاه یهودا شد. ۳۳ او در ۲۵ سالگی پادشاه شد و ۱۶ سال در اورشلیم حکمرانی کرد. مادرش یِروشا نام داشت و دختر صادوق بود.+ ۳۴ یوتام مثل پدرش عُزّیا کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود، انجام میداد.+ ۳۵ با این حال، مکانهای بلند را نابود نکرد و مردم هنوز در آن مکانها قربانی میسوزاندند.*+ یوتام همان کسی بود که دروازهٔ بالایی خانهٔ یَهُوَه را ساخت.+ ۳۶ بقیهٔ سرگذشت یوتام و کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۳۷ در آن دوران بود که یَهُوَه رِصین پادشاه سوریه و فِقَح + پسر رِمَلیا را برانگیخت تا به یهودا حمله کنند.+ ۳۸ یوتام درگذشت* و او را در شهر جدّش داوود، در کنار اجدادش دفن کردند و پسرش آحاز به جای او پادشاه شد.
۱۶ در هفدهمین سال حکمرانی فِقَح پسر رِمَلیا، آحاز + (پسر یوتام) پادشاه یهودا شد. ۲ آحاز ۲۰ ساله بود که پادشاه شد و ۱۶ سال در اورشلیم حکومت کرد. او مثل جدّش داوود عمل نکرد و کارهایی را که در نظر یَهُوَه خدایش درست بود، انجام نداد،+ ۳ بلکه راه و روش پادشاهان اسرائیل را در پیش گرفت + و حتی به پیروی از رسوم نفرتانگیز قومهایی که یَهُوَه از سر راه اسرائیلیان برداشته بود،+ پسر خود را در آتش قربانی کرد.*+ ۴ به علاوه، در مکانهای بلند،* روی تپهها و زیر هر درخت سبز، قربانی میسوزاند.*+
۵ در آن زمان بود که رِصین، پادشاه سوریه و فِقَح (پسر رِمَلیا) پادشاه اسرائیل، به جنگ آحاز رفتند و شهر اورشلیم را محاصره کردند،+ اما نتوانستند آن را تسخیر کنند. ۶ در همین وقت، رِصین، پادشاه سوریه، شهر ایلَت + را برای اَدوم پس گرفت و یهودیان* را از آنجا بیرون کرد. بعد اَدومیان وارد ایلَت شدند و تا به امروز در آن شهر زندگی میکنند. ۷ پس آحاز پیامرسانانی پیش تِغلَتفِلاسِر،+ پادشاه آشور، فرستاد و گفت: «من خدمتگزار و پسر تو هستم. بیا و مرا از دست پادشاه سوریه و پادشاه اسرائیل که به من حمله کردهاند، نجات بده.» ۸ بعد نقره و طلایی را که در خانهٔ یَهُوَه و در خزانههای کاخ* پادشاه بود، برداشت و به عنوان پیشکش* به پادشاه آشور داد.+ ۹ پادشاه آشور درخواست او را قبول کرد و با لشکرش به دمشق حمله کرد. او آن شهر را به تصرّف درآورد و اهالی آنجا را به شهر قیر تبعید کرد + و رِصین را کشت.+
۱۰ بعد آحازِ پادشاه برای ملاقات تِغلَتفِلاسِر، پادشاه آشور، به دمشق رفت. وقتی مذبحی را که در دمشق بود دید، طرح، شکل، اندازه و تمام جزئیات ساخت آن را برای اوریای کاهن فرستاد.+ ۱۱ اوریای کاهن + درست طبق دستورالعملی که آحازِ پادشاه از دمشق فرستاده بود، مذبحی ساخت.+ او ساختن مذبح را قبل از این که آحازِ پادشاه از دمشق برگردد، تمام کرد. ۱۲ وقتی آحازِ پادشاه از دمشق برگشت و آن مذبح را دید، به سمت آن رفت و روی آن هدایایی تقدیم کرد.+ ۱۳ او روی آن مذبح، قربانی و هدایای غلّهای خود را سوزاند؛* همچنین هدایای ریختنیاش را روی آن ریخت و خون قربانیهای شراکتش را روی آن پاشید. ۱۴ بعد مذبح مسی یَهُوَه را که در مقابل خانهٔ یَهُوَه و بین مذبح جدید و آن خانه قرار داشت، برداشت + و در سمت شمالی مذبح خود قرار داد. ۱۵ آحاز پادشاه به اوریای کاهن + فرمان داد: «روی مذبح بزرگ،+ قربانی سوختنیِ صبحگاهی، هدیهٔ غلّهای شامگاهی،+ قربانی سوختنی و هدیهٔ غلّهای پادشاه، همچنین قربانیهای سوختنی، هدایای غلّهای و هدایای ریختنی مردم را بسوزان.* خون قربانیهای سوختنی و خون همهٔ قربانیهای دیگر را هم روی آن بپاش. در مورد مذبح مسی، بعداً تصمیم میگیرم که با آن چه کار کنم.» ۱۶ اوریای کاهن دقیقاً طبق فرمان آحازِ پادشاه عمل کرد.+
۱۷ بعد آحازِ پادشاه دیوارههای گاریها را تکهتکه کرد،+ تشتها را از روی آنها برداشت و حوضی را که روی گاوهای مسی قرار داشت،+ پایین آورد و آن را روی سنگفرش گذاشت.+ ۱۸ او سایهبانی را که برای شَبّات در خانهٔ یَهُوَه ساخته شده بود برداشت و راه ورودی بیرونی معبد را که پادشاه از آن وارد معبد میشد، بست. او این کار را به خاطر پادشاه آشور انجام داد.
۱۹ بقیهٔ سرگذشت آحاز و کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.+ ۲۰ آحاز درگذشت* و او را در کنار اجدادش در شهر داوود دفن کردند و پسرش حِزِقیا*+ به جای او پادشاه شد.
۱۷ در دوازدهمین سال حکمرانی آحاز، پادشاه یهودا، هوشِع + پسر ایله در سامره پادشاه اسرائیل شد و نُه سال حکمرانی کرد. ۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد، اما نه به اندازهٔ پادشاهانی که قبل از او در اسرائیل حکمرانی میکردند. ۳ شَلمَناسِر، پادشاه آشور، به جنگ او آمد.+ هوشِع خدمتگزار شَلمَناسِر شد و از آن به بعد هر سال به او باج و خراج* میداد.+ ۴ اما یک سال، هوشِع پیامرسانانی را پیش سو، پادشاه مصر،+ فرستاد تا از او کمک بخواهد. او در آن سال مثل سالهای قبل به پادشاه آشور باج و خراج نپرداخت. وقتی شَلمَناسِر، پادشاه آشور از این توطئه باخبر شد، هوشِع را به زنجیر کشید و به زندان انداخت.
۵ شَلمَناسِر، پادشاه آشور سرتاسر سرزمین اسرائیل را اشغال کرد. بعد به سمت سامره رفت و آنجا را سه سال محاصره کرد. ۶ پادشاه آشور در نهمین سال حکمرانی هوشِع، سامره را به تصرّف خود درآورد.+ بعد قوم اسرائیل را به آشور تبعید کرد.+ او عدهای از آنها را در حَلَح و بعضی را در خابور کنار رودخانهٔ جوزان + و بقیه را در شهرهای مادها ساکن کرد.+
۷ این بلا به این دلیل بر سر قوم اسرائیل آمد که به ضدّ یَهُوَه خدای خود گناه کرده بودند؛ خدایی که آنها را از سرزمین مصر، از زیر دست فرعون، پادشاه مصر بیرون آورده بود.+ اسرائیلیان خدایان دیگر را پرستیدند*+ ۸ و رسوم ملتهایی را که یَهُوَه از سر راهشان برداشته بود دنبال میکردند و همین طور از رسومی که پادشاهان اسرائیل پایهگذاری کرده بودند، پیروی میکردند.
۹ اسرائیلیان در پی کارهایی بودند که از دید یَهُوَه خدایشان درست نبود. آنها در هر گوشه و کنار اسرائیل از کوچکترین دهکدهها گرفته تا شهرهای بزرگ* مکانهای بلند* برای خودشان ساختند.+ ۱۰ همچنین روی هر تپهٔ بلند و زیر هر درخت سبز، برای خودشان ستون و تیرکی برای بتپرستی گذاشتند؛+ ۱۱ و مثل ملتهایی که یَهُوَه از سر راهشان برداشته بود، در همهٔ مکانهای بلند، قربانی میکردند.*+ آنها با کارهای شریرانهٔ خود یَهُوَه را خشمگین کردند.
۱۲ اسرائیلیان به پرستش بتهای نفرتانگیز* ادامه دادند،+ کاری که یَهُوَه دربارهاش به آنها گفته بود: «نباید این کار را بکنید!»+ ۱۳ یَهُوَه از طریق همهٔ پیامبران و رؤیابینهای خود به اسرائیل و یهودا هشدار میداد + و میگفت: «از راههای شریرانهتان برگردید!+ طبق تمام قوانینی که به اجدادتان دادم و از طریق پیامبرانم به شما دادم، عمل کنید و از احکام و فرمانهای من اطاعت کنید.» ۱۴ اما آنها اطاعت نکردند و مثل اجدادشان که به یَهُوَه خدای خود توکّل نکردند،* سرسخت بودند.*+ ۱۵ آنها بارها از قوانین او سرپیچی کردند،+ عهدی را که با اجدادشان بسته بود، زیر پا گذاشتند، یادآوریهایی را که برای هشدار به آنها داده بود، نادیده گرفتند،+ بتهای بیارزش را پرستیدند + و خودشان هم بیارزش شدند.+ به این ترتیب، قومهای اطرافشان را الگوی خود قرار دادند، در حالی که یَهُوَه فرمان داده بود که مثل آنها رفتار نکنند.+
۱۶ اسرائیلیان بارها همهٔ احکام یَهُوَه خدایشان را زیر پا گذاشتند و دو مجسمهٔ فلزی* به شکل گوساله + و یک تیرک* برای بتپرستی ساختند + و در مقابل خورشید و ماه و ستارگان سجده کردند + و بت بَعَل را پرستیدند.+ ۱۷ آنها پسران و دخترانشان را هم در آتش قربانی کردند،*+ به غیبگویی + و فالگیری پرداختند و دائم کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام میدادند و او را خشمگین میکردند.*
۱۸ یَهُوَه آنقدر از دست اسرائیلیان خشمگین شد که آنها را از جلوی چشمش دور کرد.+ او نگذاشت که هیچ طایفهای به جز طایفهٔ یهودا باقی بماند.
۱۹ حتی مردم یهودا هم احکام یَهُوَه خدایشان را حفظ نکردند؛+ آنها هم از رسومی که اسرائیل در پیش گرفته بود، پیروی کردند.+ ۲۰ پس یَهُوَه همهٔ نوادگان اسرائیل را طرد کرد. او آنها را خوار و ذلیل کرد و به دست غارتگران سپرد تا سرانجام از حضورش دور شوند. ۲۱ وقتی خدا اسرائیل را از خاندان داوود جدا کرد، مردم اسرائیل یِرُبعام پسر نِباط را به پادشاهی خود انتخاب کردند.+ اما یِرُبعام باعث شد که مردم اسرائیل از یَهُوَه پیروی نکنند و مرتکب گناهی بزرگ شوند. ۲۲ اسرائیلیان به گناهانی دست میزدند که یِرُبعام مرتکب آنها شده بود.+ آنها از آن گناهان دست نکشیدند، ۲۳ تا این که یَهُوَه، همان طور که از طریق همهٔ خادمانش، یعنی پیامبران خود اعلام کرده بود، اسرائیلیان را از جلوی چشمش دور کرد.+ پس مردم اسرائیل از سرزمین خود به آشور + تبعید شدند و تا امروز در آنجا به سر میبرند.
۲۴ بعد پادشاه آشور عدهای را از بابِل، کوته، عَوّا، حَمات و سِفارْوایِم + آورد و آنها را به جای اسرائیلیان در شهرهای سامره ساکن کرد؛ آنها سامره را اشغال کردند و در شهرهای آن ساکن شدند. ۲۵ وقتی تازه در آنجا ساکن شده بودند یَهُوَه را نمیپرستیدند.* پس یَهُوَه شیرهایی به میانشان فرستاد + و آن شیرها بعضی از مردم را کشتند. ۲۶ به پادشاه آشور خبر دادند و گفتند: «قومهایی که تبعید کردی و در شهرهای سامره جا دادی، با شیوهٔ پرستش خدای آن سرزمین آشنا نیستند. برای همین، خدای آن سرزمین شیرهایی به میانشان فرستاده و آنها مردم را میکشند، چون هیچ کدام از آنها با شیوهٔ پرستش خدای آن سرزمین آشنا نیست.»
۲۷ آن وقت، پادشاه آشور دستور داد و گفت: «یکی از کاهنانی را که از سامره به تبعید بردید، به آنجا برگردانید تا برود و در آنجا ساکن شود و شیوهٔ پرستش خدای آن سرزمین را به آنها یاد دهد.» ۲۸ پس یکی از کاهنانی که آنها از سامره به تبعید برده بودند، به بِیتئیل + برگشت تا در آنجا زندگی کند. او به مردم آنجا یاد داد که چطور باید یَهُوَه را بپرستند.*+
۲۹ با این حال، هر یک از آن قومها که در شهرهای اسرائیل زندگی میکردند، برای پرستش خدای* خود بت ساختند. آنها بتهای خود را در بتخانههایی که سامریان در مکانهای بلند ساخته بودند، قرار دادند. ۳۰ مردمی* که از بابِل بودند، بت «سُکّوتبِنوت» را ساختند، مردم کوت بت «نِرجَل» را، مردم حَمات + بت «اَشیما» را، ۳۱ و مردم عَوّا بتهای «نِبحَز» و «تَرتاک» را ساختند. مردم سِفارْوایِم فرزندانشان را برای خدایانشان اَدرَمِلِک و عَنَمِلِک در آتش میسوزاندند.+ ۳۲ آنها با این که یَهُوَه را میپرستیدند،* کاهنانی را از میان مردم عادی برای خدمت در مکانهای بلند تعیین کردند و همین کاهنان بودند که در بتخانههایی که در مکانهای بلند قرار داشت، برایشان خدمت میکردند.+ ۳۳ با وجود این که آنها یَهُوَه را پرستش میکردند،* هنوز بتهای خود را طبق رسوم مذهبی سرزمینی* که از آنجا تبعید شده بودند، میپرستیدند.+
۳۴ آنها تا به امروز هم به جای این که طبق قوانین، داوریها، شریعت و فرمانهایی که یَهُوَه به نسل یعقوب داد، عمل کنند، یَهُوَه را نمیپرستند* و طبق آداب و رسوم مذهبی سابقشان رفتار میکنند. (یعقوب همان کسی است که خدا بعدها اسمش را اسرائیل گذاشت.)+ ۳۵ وقتی یَهُوَه با اسرائیلیان عهد بست،+ به آنها چنین فرمان داد: «نباید خدایان دیگر را بپرستید* و جلوی آنها سجده کنید. نباید به آنها خدمت کنید و برایشان قربانی تقدیم کنید،+ ۳۶ بلکه باید یَهُوَه را بپرستید* و جلوی او سجده کنید و برای او قربانی تقدیم کنید، چون او شما را با نیرویی عظیم و بازوی پرقدرتش از سرزمین مصر بیرون آورد.+ ۳۷ شما باید همیشه از مقرّرات، داوریها، قوانین و فرمانهایی که او برایتان نوشت،+ بهدقت پیروی کنید و نباید خدایان دیگر را بپرستید.* ۳۸ عهدی را که با شما بستم فراموش نکنید + و خدایان دیگر را نپرستید.* ۳۹ یَهُوَه خدای خود را بپرستید،* چون اوست که شما را از دست همهٔ دشمنانتان نجات خواهد داد.»
۴۰ اما آن قومها اطاعت نکردند و طبق همان رسوم مذهبی سابقشان رفتار کردند.+ ۴۱ آنها یَهُوَه را میپرستیدند،*+ ولی به مجسمههای تراشیدهشدهٔ خود هم خدمت میکردند. فرزندان و نوادگانشان تا امروز درست مثل اجدادشان رفتار میکنند.
۱۸ در سومین سال حکمرانی هوشِع + (پسر ایله) پادشاه اسرائیل، حِزِقیا + پسر آحاز،+ پادشاه یهودا شد. ۲ او ۲۵ ساله بود که پادشاه شد و ۲۹ سال در اورشلیم حکمرانی کرد. مادرش اَبی* نام داشت و دختر زَکَریا بود.+ ۳ حِزِقیا مثل جدّش داوود کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود، انجام میداد.+ ۴ او مکانهای بلند* را از بین برد + و ستونها و تیرکی را که برای بتپرستی استفاده میشد، در هم شکست.+ او همچنین مار مسیای را که موسی ساخته بود، خرد کرد؛+ چون اسرائیلیان تا آن زمان برای آن قربانی میسوزاندند* و اسم آن بت را نِحُشتان* گذاشته بودند. ۵ حِزِقیا به یَهُوَه خدای اسرائیل توکّل داشت.+ هیچ پادشاهی در یهودا، چه قبل و چه بعد از حِزِقیا، مثل او نبود. ۶ او به یَهُوَه وفادار ماند + و از پیروی او دست نکشید. حِزِقیا همیشه طبق فرمانهایی که یَهُوَه به موسی داده بود، عمل میکرد. ۷ یَهُوَه با او بود و او هر جا که میرفت خردمندانه عمل میکرد. حِزِقیا در مقابل پادشاه آشور سرکشی کرد و حاضر نبود به او خدمت کند.+ ۸ او همچنین فِلیسطیها را تا تمام غزه و مناطق اطراف آن،+ از کوچکترین دهکده گرفته تا شهرهای بزرگ،* شکست داد.
۹ در چهارمین سال حکمرانی حِزِقیای پادشاه، یعنی هفتمین سال حکمرانی هوشِع + (پسر ایله) پادشاه اسرائیل، شَلمَناسِر، پادشاه آشور، به سامره لشکر کشید و آن را محاصره کرد.+ ۱۰ آشوریان در پایان سال سوم آن را تصرّف کردند.+ به این ترتیب سامره در آخر ششمین سال حکمرانی حِزِقیا و نهمین سال حکمرانی هوشِع، پادشاه اسرائیل، سقوط کرد. ۱۱ پادشاه آشور اسرائیلیان را به آشور تبعید کرد + و عدهای از آنها را در حَلَح و بعضی را در خابور کنار رودخانهٔ جوزان و بقیه را در شهرهای مادها ساکن کرد.+ ۱۲ تمام این اتفاقات به خاطر این بود که آنها از یَهُوَه خدای خود اطاعت نکردند، بلکه عهد او و تمام فرمانهای موسی خادم یَهُوَه را زیر پا گذاشتند.+ آنها نه به فرمانهایش گوش دادند و نه از آنها اطاعت کردند.
۱۳ در چهاردهمین سال حکمرانی حِزِقیای پادشاه، سِنحاریب، پادشاه آشور + به همهٔ شهرهای حصاردار یهودا حمله کرد و آنها را تصرّف کرد.+ ۱۴ پس حِزِقیا، پادشاه یهودا این پیغام را برای پادشاه آشور که در لاکیش بود فرستاد: «من مقصرم. اگر از اینجا بروی، هر چه بخواهی به تو میدهم.» پادشاه آشور از حِزِقیا، پادشاه یهودا ۱۰ تُن* نقره و یک تُن* طلا خواست. ۱۵ پس حِزِقیای پادشاه تمام نقرهای را که در خانهٔ یَهُوَه و در خزانههای کاخ خود بود، به او داد.+ ۱۶ در همان زمان بود که حِزِقیا پادشاه یهودا درهای معبد یَهُوَه + و تیرکهای عمودی دو طرف درها را که خودش با طلا پوشانده بود، از جایشان برداشت*+ و آنها را به پادشاه آشور داد.
۱۷ آن وقت پادشاه آشور سرلشکر،* رئیس دربار،* و ساقی ارشد* خود را با لشکری بسیار بزرگ از لاکیش + به اورشلیم،+ پیش حِزِقیای پادشاه فرستاد. آنها به اورشلیم رفتند و کنار آبراه حوض بالایی، بر سر راهی* که به سمت «زمین رختشورها» میرفت، توقف کردند.+ ۱۸ آشوریان از حِزِقیای پادشاه خواستند که بیرون بیاید و با آنها صحبت کند، ولی به جای او، اِلیاقیم + (پسر حِلقیا) ناظر خانهٔ* پادشاه و شِبناهِ دفتردار + و یوآخِ وقایعنگار، پسر آساف بیرون آمدند تا آنها را ملاقات کنند.
۱۹ ساقی ارشد به آنها گفت: «لطفاً به حِزِقیا بگویید، ‹پادشاه بزرگِ آشور میگوید: «این اطمینان تو بر چه اساسی است؟+ ۲۰ تو میگویی: ‹من قدرت نظامی و نقشهای خوب برای جنگیدن دارم.› اما این حرفها پوچ و توخالی هستند! به چه کسی توکّل کردهای که به خودت جرأت میدهی در مقابل من سرکشی کنی؟+ ۲۱ نگاه کن! تو به حمایت مصر + که مثل یک نی شکسته است اعتماد میکنی، ولی بدان که اگر کسی به آن تکیه کند به دستش فرو میرود و دستش را زخم میکند! این عاقبت همهٔ کسانی است که به فرعون، پادشاه مصر توکّل کنند! ۲۲ شاید به من بگویی، ‹ما به یَهُوَه خدایمان توکّل میکنیم،›+ اما آیا این همان خدایی نیست که حِزِقیا مکانهای بلند و همین طور مذبحهای او را از بین برد + و به اهالی یهودا و اورشلیم گفت، ‹شما باید در مقابل این مذبح که در اورشلیم است، سجده کنید›؟»›+ ۲۳ بیا با سَرورم، پادشاه آشور یک شرط ببند. شرط این است که اگر بتوانی ۲۰۰۰ سوارکار پیدا کنی، من ۲۰۰۰ اسب به تو میدهم.+ ۲۴ تا وقتی که برای گرفتن ارابهها و سوارکاران به مصر توکّل میکنی، چطور میتوانی حتی یک فرماندار را که از کوچکترین خادمان سَرورم است، وادار به عقبنشینی کنی؟ ۲۵ آیا فکر میکنی بدون اجازهٔ یَهُوَه آمدهام تا اینجا را نابود کنم؟ یَهُوَه خودش به من گفت، ‹به این سرزمین برو و آن را نابود کن.›»
۲۶ بعد اِلیاقیم پسر حِلقیا، شِبناه + و یوآخ به ساقی ارشد + گفتند: «لطفاً با خادمانت به زبان آرامی* صحبت کن،+ چون این زبان را بلدیم؛ جلوی مردمی که بالای دیوار هستند، به زبان یهودیان با ما صحبت نکن.»+ ۲۷ اما ساقی ارشد به آنها گفت: «فکر میکنی سَرورم مرا فرستاده که این حرفها را فقط به سَرورت و به تو بگویم؟ نخیر! او مرا فرستاده تا این حرفها را به مردمی که روی دیوار نشستهاند هم بگویم. آنها هم مثل شما مدفوع و ادرارشان را خواهند خورد!»
۲۸ ساقی ارشد بلند شد و با صدای بلند به زبان یهودیان گفت: «بشنوید که پادشاه بزرگِ آشور چه میگوید!+ ۲۹ پادشاه میگوید، ‹نگذارید حِزِقیا شما را فریب بدهد، چون او نمیتواند شما را از دست من نجات بدهد.+ ۳۰ حِزِقیا میگوید، «یَهُوَه حتماً ما را نجات میدهد و این شهر به دست پادشاه آشور نخواهد افتاد.» نگذارید او با این حرفش شما را متقاعد کند که به یَهُوَه توکّل کنید.+ ۳۱ به حرفهای حِزِقیا گوش ندهید، چون پادشاه آشور میگوید: «با من صلح کنید و تسلیم شوید* تا هر یک از شما از درخت انگور و درخت انجیر خود بخورد و از آب چاه* خود بنوشد. ۳۲ بعداً میآیم و شما را به سرزمینی مثل سرزمین خودتان میبرم؛+ سرزمین غلّه و شراب تازه، سرزمین نان و باغهای انگور، سرزمین درختان زیتون و عسل. اگر گوش کنید، نجات پیدا میکنید و زنده میمانید. به حِزِقیا گوش ندهید، چون او میگوید، ‹یَهُوَه ما را نجات میدهد› و با این حرف گمراهتان میکند. ۳۳ مگر خدایان ملتهای دیگر توانستند سرزمینشان را از دست پادشاه آشور نجات بدهند؟ ۳۴ خدایان حَمات + و اَرفاد کجا هستند؟ خدایان سِفارْوایِم،+ هینَع و عِوّا کجا هستند؟ مگر آنها توانستند سامره را از دست من نجات بدهند؟+ ۳۵ کدام یک از خدایانِ سرزمینها توانست سرزمینش را از دست من نجات بدهد، که یَهُوَه بتواند اورشلیم را از دست من نجات بدهد؟»›»+
۳۶ اما مردم ساکت ماندند و در جوابش چیزی نگفتند، چون پادشاه دستور داده بود: «نباید به او جواب بدهید.»+ ۳۷ پس اِلیاقیم (پسر حِلقیا) ناظر خانهٔ* پادشاه، شِبناهِ دفتردار و یوآخِ وقایعنگار پسر آساف، در حالی که لباسهای خود را چاک زده بودند، پیش حِزِقیا آمدند و حرفهای ساقی ارشد را به او گفتند.
۱۹ به محض این که حِزِقیای پادشاه این خبر را شنید، لباس خود را چاک زد و پَلاس پوشید و به خانهٔ یَهُوَه رفت.+ ۲ بعد به اِلیاقیم که ناظر کاخ پادشاه بود و به شِبناهِ دفتردار و ریشسفیدانِ کاهنان گفت که پَلاس بپوشند و پیش اِشَعْیای نبی،+ پسر آموص بروند. ۳ آنها به او گفتند: «حِزِقیا میگوید، ‹امروز روز مصیبت و توهین* و ننگ است. وضعیت ما مثل وضعیت زنی است که زمان زاییدنش رسیده، ولی قدرت زاییدن ندارد.+ ۴ امیدوارم یَهُوَه خدایت حرفهای ساقی ارشد* را بشنود که سَرورش پادشاه آشور او را برای تمسخر خدای زنده فرستاد.+ امیدوارم یَهُوَه خدایت او را به خاطر چیزهایی که گفت، مجازات کند. پس برای کسانی که زنده ماندهاند، دعا کن.›»+
۵ بعد از این که خادمان حِزِقیای پادشاه این پیام را به اِشَعْیا رساندند،+ ۶ اِشَعْیا به آنها گفت: «به سَرورتان بگویید، ‹یَهُوَه چنین میگوید: «از حرفهای کفرآمیزی که خادمان پادشاه آشور دربارهٔ من گفتند نترس!+ ۷ من فکری در سر پادشاه آشور میگذارم* و او با شنیدن خبری به سرزمین خودش برمیگردد. بعد کاری میکنم که او در آنجا با شمشیر کشته شود.»›»+
۸ ساقی ارشد شنید که پادشاه آشور از لاکیش + عقبنشینی کرده و برای جنگ به لِبنه رفته است. پس او هم به لِبنه رفت.+ ۹ در این بین پادشاه آشور شنید که تیرهاقا پادشاه اتیوپی هم آمده تا با او بجنگد. برای همین دوباره پیامرسانانی + پیش حِزِقیا فرستاد و گفت: ۱۰ «به حِزِقیا، پادشاه یهودا بگویید، ‹نگذار خدایت که به او توکّل میکنی، تو را فریب دهد. وقتی او میگوید، «اورشلیم به دست پادشاه آشور نخواهد افتاد،» حرفش را باور نکن.+ ۱۱ مگر نشنیدهای که پادشاهان آشور چه بلایی بر سر همهٔ مملکتها آوردهاند و چطور آنها را نابود کردهاند؟+ حالا خیال میکنی که تو میتوانی از دست من نجات پیدا کنی؟ ۱۲ مگر خدایان ملتهایی که به دست اجداد من نابود شدند، توانستند نجاتشان دهند؟ جوزان، حَران،+ رِصِف، یا مردم عدن که در تِلاَسّار بودند، کجا هستند؟ ۱۳ پادشاه حَمات، پادشاه اَرفاد و پادشاهان شهرهای سِفارْوایِم، هینَع و عِوّا کجا هستند؟›»+
۱۴ حِزِقیا نامهها را از دست پیامرسانان گرفت و آنها را خواند. بعد به خانهٔ یَهُوَه رفت و آنها* را در حضور یَهُوَه روی زمین پهن کرد.+ ۱۵ حِزِقیا به یَهُوَه دعا کرد + و گفت: «ای یَهُوَه، خدای اسرائیل که بالای* کَرّوبیان* بر تخت نشستهای،+ تو تنها خدای حقیقی و خدای همهٔ مملکتهای زمین هستی.+ تو آسمان و زمین را آفریدهای. ۱۶ ای یَهُوَه لطفاً گوش بده و بشنو!+ ای یَهُوَه لطفاً چشمانت را باز کن و ببین!+ پیغامی را که سِنحاریب برای مسخره کردن خدای زنده فرستاده، بشنو. ۱۷ ای یَهُوَه، واقعیت این است که پادشاهان آشور ملتها و سرزمینهایشان را از بین بردهاند.+ ۱۸ آنها خدایان آن سرزمینها را در آتش انداختهاند، چون آنها خدا نبودند،+ بلکه ساختهٔ دست انسان + و از چوب و سنگ بودند. به خاطر همین توانستند آنها را از بین ببرند. ۱۹ حالا ای یَهُوَه خدای ما، لطفاً ما را از دست او نجات بده تا همهٔ مملکتهای زمین بدانند که فقط تو ای یَهُوَه، خدا هستی.»+
۲۰ بعد اِشَعْیا پسر آموص، این پیغام را برای حِزِقیا فرستاد: «یَهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید، ‹من دعای تو را در مورد سِنحاریب، پادشاه آشور شنیدهام.+ ۲۱ من که یَهُوَه هستم به ضدّ او چنین میگویم:
«دختر صَهیون* از تو بیزار است و به تو میخندد.
دختر اورشلیم با تمسخر سرش را تکان میدهد و به تو پوزخند میزند.
۲۲ آیا میدانی که چه کسی را مسخره کردهای و به چه کسی کفر گفتهای؟+
آیا میدانی که برای چه کسی صدایت را بلند کردهای،+
و به چه کسی با گستاخی نگاه کردهای؟
به خدای مقدّس اسرائیل!+
۲۳ تو از طریق پیامرسانانت + به یَهُوَه توهین کردهای + و گفتهای:
‹با ارابههای زیادی که دارم به بالاترین نقطهٔ کوهها،
و به دورترین نقاط لبنان میروم.
من درختان سر به فلک کشیدهٔ سِدر لبنان،
و بهترین سروهای کوهی آنجا را قطع میکنم.
من به دوردستترین نقاط آن و انبوهترین جنگلهای آن میروم.
۲۴ چاههایی میکنم و از آبهای بیگانه مینوشم؛
با کف پاهایم همهٔ نهرهای* مصر را خشک میکنم.›
۲۵ آیا از تصمیمی که سالها قبل گرفتم خبر داری؟+
من از قدیم برای انجام آن تدارک دیدهام،+
و حالا آن را عملی میکنم.+
تو شهرهای حصاردار را به تپههایی از سنگ و خاک* تبدیل خواهی کرد.+
۲۶ ساکنانشان درمانده میشوند؛
وحشت میکنند و سرافکنده میشوند؛
آنها مثل گیاهان زمین و سبزهها،+
و مثل سبزههای روی بامها خواهند شد که باد شرقی، آنها را میسوزاند.
۲۷ خوب میدانم که چه وقت مینشینی، چه وقت بیرون میروی،چه وقت داخل میشوی،+
و چه وقت از من خشمگین میشوی،+
پس قلابم را به بینیات میاندازم و افسارم را به دهانت،*+
و تو را از همان راهی که آمدهای برمیگردانم.»+
۲۹ «‹ای حِزِقیا، برای این که به گفتههایم اعتماد کنی، من این نشانه را به تو میدهم: امسال از غلّهای که خودش میرویَد،* خواهید خورد؛ در سال دوم، از غلّهای که در همان جا جوانه میزند، خواهید خورد؛+ اما در سال سوم، بذر خواهید کاشت و درو خواهید کرد، همچنین درختان انگور خواهید کاشت و میوهٔ آنها را خواهید خورد.+ ۳۰ بازماندگان خاندان یهودا یعنی کسانی که نجات پیدا میکنند،+ مثل درختانی خواهند بود که در اعماق زمین ریشه میدوانند و میوههای زیادی به بار میآورند. ۳۱ باقیماندگانی از اورشلیم و بازماندگانی از کوه صَهیون بیرون خواهند آمد. یَهُوَه، خدای لشکرها به خاطر غیرتش این کار را خواهد کرد.+
۳۲ «‹برای همین، یَهُوَه در مورد پادشاه آشور میگوید:+
«او به این شهر وارد نخواهد شد،+
و تیری به اینجا نخواهد انداخت،
و سپر به دست، در مقابل آن نخواهد ایستاد،
و برای حمله به آن پشتهای جلوی دیوارش نخواهد ساخت.+
۳۳ او از همان راهی که میآید برمیگردد،
و به این شهر داخل نخواهد شد.» این گفتهٔ یَهُوَه است.
۳۴ «من از این شهر دفاع خواهم کرد + و به خاطر خودم،+
و به خاطر بندهام داوود آن را نجات خواهم داد.»›»+
۳۵ در همان شب فرشتهٔ یَهُوَه به اردوگاه آشوریان رفت و ۱۸۵٬۰۰۰ سرباز آنها را کشت.+ صبح زود وقتی مردم بیدار شدند، دیدند که همه جا پر از جنازه است.+ ۳۶ پس سِنحاریب، پادشاه آشور آنجا را ترک کرد و به نِینَوا + برگشت و در آنجا ماند.+ ۳۷ وقتی او در خانهٔ* خدای خود، نِسروک در حال پرستش* بود، پسرانش اَدرَمِلِک و شَرعِصِر او را با شمشیر کشتند + و به سرزمین آرارات فرار کردند.+ به این ترتیب، یکی دیگر از پسرانش به نام اِسَرحَدّون + به جای او پادشاه شد.
۲۰ در آن روزها، حِزِقیا آنقدر مریض شد که نزدیک بود بمیرد.+ اِشَعْیای نبی پسر آموص پیش او آمد و گفت، «یَهُوَه چنین میگوید: ‹وصیتت را به خانوادهات بگو، چون حالت بهتر نمیشود و میمیری.›»+ ۲ حِزِقیا وقتی این را شنید، صورت خود را به سمت دیوار برگرداند و در دعا به یَهُوَه گفت: ۳ «خواهش میکنم، ای یَهُوَه، لطفاً به یاد بیاور که چطور با وفاداری و با تمام دل در راه تو قدم برداشتهام و هر کاری که در دید تو درست بود، انجام دادهام.»+ بعد حِزِقیا زارزار گریه کرد.
۴ اِشَعْیا هنوز به حیاط وسط کاخ نرسیده بود که این پیام از طرف یَهُوَه به او رسید:+ ۵ «پیش حِزِقیا، رهبر قوم من برگرد و به او بگو، ‹یَهُوَه خدای جدّت داوود چنین میگوید: «دعایت را شنیدم و اشکهایت را دیدم.+ من تو را شفا میدهم + و سه روز دیگر از بستر بیماری بلند میشوی و به خانهٔ یَهُوَه میروی.+ ۶ من ۱۵ سال به عمرت* اضافه میکنم و هم خودت و هم این شهر را از دست پادشاه آشور نجات میدهم.+ من به خاطر خودم و به خاطر خدمتگزارم داوود از این شهر دفاع خواهم کرد.»›»+
۷ اِشَعْیا به خادمان پادشاه گفت: «خمیری از انجیرهای خشک بیاورید.» آنها خمیر را آوردند و روی دُمَل حِزِقیا گذاشتند و حال او کمکم خوب شد.+
۸ حِزِقیا قبلاً از اِشَعْیا پرسیده بود: «یَهُوَه برای این که ثابت کند مرا شفا میدهد + و من سه روز دیگر به خانهٔ یَهُوَه میروم چه نشانهای به من میدهد؟» ۹ اِشَعْیا به او گفت: «این نشانهٔ یَهُوَه است و یَهُوَه با آن به تو ثابت میکند که به قولش عمل میکند: آیا میخواهی که سایهٔ روی پلهها* ده پله جلو برود یا ده پله به عقب برگردد؟»+ ۱۰ حِزِقیا گفت: «جلو رفتن سایه روی پلهها آسان است، پس آن را ده پله به عقب برگردان.» ۱۱ پس اِشَعْیای نبی با صدای بلند دعا کرد و یَهُوَه کاری کرد که سایهٔ روی پلههای آحاز که جلو رفته بود، ده پله به عقب برگردد.+
۱۲ در آن زمان پادشاه بابِل، بِرودَکبَلَدان پسر بَلَدان، وقتی شنید که حِزِقیا مریض بوده، چند نامه همراه با هدیهای برای حِزِقیا فرستاد.+ ۱۳ حِزِقیا از فرستادگان پادشاه بابِل استقبال کرد* و تمام گنجهای خود، یعنی نقره، طلا، روغن بَلَسان، روغنهای گرانقیمت، اسلحهخانه و هر چیزی را که در خزانههایش + بود به آنها نشان داد. به این ترتیب، فرستادگان بابِلی هر چه را که در کاخ حِزِقیا و قلمروی او بود دیدند و چیزی از نظرشان پوشیده نماند.
۱۴ بعد از آن، اِشَعْیای نبی، پیش حِزِقیای پادشاه آمد و از او پرسید: «این مردان از کجا آمده بودند و چه میگفتند؟» حِزِقیا گفت: «آنها از جایی دور آمده بودند؛ از بابِل!»+ ۱۵ اِشَعْیا پرسید: «در کاخ تو چه چیزهایی را دیدند؟» حِزِقیا جواب داد: «آنها همه چیز را که در کاخ من است دیدند و چیزی در خزانههایم نیست که به آنها نشان نداده باشم.»
۱۶ اِشَعْیا به حِزِقیا گفت: «پس به این پیام که از طرف یَهُوَه است گوش کن. او میگوید:+ ۱۷ ‹روزهایی میآید که تمام چیزهایی که در کاخ داری و تمام چیزهایی که اجدادت تا امروز جمع کردهاند، به بابِل برده میشوند + و هیچ چیز باقی نمیماند.› این گفتهٔ یَهُوَه است. ۱۸ ‹بعضی از نوادگانت* به اسارت برده میشوند + و در دربار کاخ پادشاه بابِل خدمت خواهند کرد.›»+
۱۹ آن وقت حِزِقیا به اِشَعْیا گفت: «کلامی که از قول یَهُوَه گفتی، خوب است.»+ بعد گفت: «خوب است که تا وقتی من زندهام، صلح و امنیت* برقرار میماند.»+
۲۰ بقیهٔ سرگذشت حِزِقیا و تمام عظمتش و این که چطور حوض و آبراهی ساخت + و آب را به داخل شهر هدایت کرد،+ در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۲۱ حِزِقیا درگذشت*+ و پسرش مَنَسّی + به جای او پادشاه شد.+
۲۱ مَنَسّی ۱۲ ساله بود + که پادشاه شد و ۵۵ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.+ اسم مادرش حِفصیبه بود. ۲ مَنَسّی کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام میداد و از رسوم نفرتانگیز ملتهایی + پیروی میکرد که یَهُوَه از سر راه اسرائیل برداشته بود.+ ۳ او مکانهای بلندی* را که پدرش حِزِقیا خراب کرده بود،+ بازسازی کرد و مثل اَخاب، پادشاه اسرائیل، مذبحهایی برای بَعَل برپا کرد و تیرکی* برای بتپرستی ساخت.+ مَنَسّی جلوی خورشید و ماه و ستارگان* سجده میکرد و آنها را میپرستید.*+ ۴ او مذبحهایی هم برای بتها در خانهٔ یَهُوَه ساخت،+ یعنی در همان جایی که یَهُوَه دربارهاش گفته بود: «نام خود را در اورشلیم میگذارم.»+ ۵ او در دو صحن خانهٔ یَهُوَه، مذبحهایی برای پرستش اجرام آسمانی ساخت.+ ۶ مَنَسّی پسرش را در آتش قربانی کرد. او جادوگری و فالگیری میکرد + و احضارکنندگان ارواح* و غیبگویانی به خدمت میگرفت.+ مَنَسّی کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود در مقیاس بزرگ انجام داد و او را خشمگین کرد.
۷ او حتی بت اَشیره* را که تراشیده بود،+ در خانهٔ یَهُوَه گذاشت، یعنی در همان جایی که خدا در موردش به داوود و پسرش سلیمان گفته بود: «نام خود را تا ابد روی این خانه و روی اورشلیم که از میان همهٔ شهرهای طایفههای اسرائیل انتخاب کردهام، میگذارم.+ ۸ من دیگر قوم اسرائیل را از سرزمینی که به اجدادشان دادم بیرون* نمیکنم، به شرط این که با دقت به همهٔ فرمانهای من و به تمام شریعتی که خادمم موسی به آنها داد عمل کنند.»+ ۹ اما اسرائیلیان از خدا اطاعت نکردند. مَنَسّی آنها را گمراه میکرد و باعث میشد مرتکب کارهایی شوند که از کارهای ملتهای دیگر شریرانهتر بود؛ ملتهایی که یَهُوَه جلوی چشمشان نابود کرده بود.+
۱۰ یَهُوَه بارها از طریق خادمانش، یعنی پیامبران + گفت: ۱۱ «مَنَسّی، پادشاه یهودا، همهٔ این کارهای زشت و نفرتانگیز را انجام داده و حتی از همهٔ اَموریانی + که در گذشته + در این سرزمین زندگی میکردند، بدتر و شریرانهتر رفتار کرده است. او با بتهای نفرتانگیزش* مردم یهودا را به گناه کشانده است. ۱۲ برای همین، من که یَهُوَه خدای اسرائیل هستم میگویم: ‹من بر سر اورشلیم + و یهودا چنان مصیبتی میآورم که هر کس آن را بشنود، تنش به لرزه درآید.*+ ۱۳ من اورشلیم را با همان ریسمانی + اندازه میگیرم که سامره + را با آن اندازه گرفتم و همان ترازی* را به کار میبرم که برای خاندان اَخاب + به کار بردم. من اورشلیم را از شرارت پاک خواهم کرد؛ درست همان طور که کسی کاسهای را تمیز میکند و آن را وارونه میگذارد.+ ۱۴ من بازماندگان قوم برگزیدهام*+ را طرد خواهم کرد و به دست دشمنانشان خواهم سپرد تا آنها را غارت کنند؛+ ۱۵ چون کارهایی را که در نظر من بد بود، انجام دادند و مرا از همان روزی که اجدادشان از مصر بیرون آمدند، تا امروز به خشم آوردهاند.›»+
۱۶ مَنَسّی نه تنها با گناهانش باعث شد مردم یهودا مرتکب گناه شوند و به کارهایی دست بزنند که در نظر یَهُوَه بد بود، بلکه خون عدهٔ زیادی را هم که بیگناه بودند ریخت و سرتاسر اورشلیم را با خونشان پر کرد.+ ۱۷ بقیهٔ سرگذشت مَنَسّی و تمام کارهای او و گناهانی که مرتکب شد، در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۱۸ بعد مَنَسّی درگذشت* و در باغ خانهاش، یعنی باغ عُزّا + دفن شد و پسرش آمون به جای او پادشاه شد.
۱۹ آمون ۲۲ ساله بود + که پادشاه شد و دو سال در اورشلیم حکمرانی کرد.+ مادرش مِشُلِمِت نام داشت و دختر حاروص از اهالی یُطبه بود. ۲۰ آمون مثل پدرش مَنَسّی کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد.+ ۲۱ آمون همهٔ راههای پدرش را در پیش گرفت. او در مقابل بتهای نفرتانگیزی که پدرش آنها را پرستش* میکرد، سجده میکرد و آنها را میپرستید.+ ۲۲ پس او یَهُوَه خدای اجدادش را ترک کرد و طبق خواست یَهُوَه رفتار نکرد.+ ۲۳ سرانجام خادمان آمونِ پادشاه علیه او توطئه کردند و او را در خانهاش کشتند. ۲۴ اما مردم آن سرزمین، تمام کسانی را که علیه آمونِ پادشاه توطئه کرده بودند، کشتند و پسرش یوشیا را به جای او پادشاه کردند.+ ۲۵ بقیهٔ سرگذشت آمون و کارهایی که انجام داد، در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۲۶ سرانجام آمون را در مقبرهاش در باغ عُزّا + دفن کردند و پسرش یوشیا + به جای او پادشاه شد.
۲۲ یوشیا + هشت ساله بود که پادشاه شد و ۳۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.+ مادرش یِدیده نام داشت و دختر عَدایا از اهالی بُصقَت بود.+ ۲ یوشیا کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود، انجام میداد و مثل جدّش داوود رفتار میکرد + و به راست یا چپ منحرف نمیشد.
۳ یوشیای پادشاه در هجدهمین سال حکمرانیاش، شافانِ دفتردار را که پسر اَصَلیا و نوهٔ مِشُلّام بود به خانهٔ یَهُوَه فرستاد + و گفت: ۴ «پیش حِلقیا + کاهن اعظم برو و به او بگو همهٔ پولهایی را که مردم به خانهٔ یَهُوَه میآورند جمع کند؛+ یعنی پولهایی که نگهبانان دروازهها از مردم جمعآوری کردهاند.+ ۵ این پولها به کسانی داده شود که برای نظارت بر کارهای خانهٔ یَهُوَه تعیین شدهاند و آنها هم آن را به کارگرانی بدهند که خرابیهای* خانهٔ یَهُوَه را تعمیر میکنند،+ ۶ یعنی به صنعتگران، بنّایان و معماران. کارگران باید با این پول، الوارها و سنگهای تراشیده بخرند و خانه را تعمیر کنند.+ ۷ اما بابت پولی که به آنها داده میشود، از آنها حساب نخواهید، چون افرادی قابل اعتمادند.»+
۸ روزی حِلقیا کاهن اعظم، به شافانِ دفتردار گفت:+ «من کتاب شریعت را در خانهٔ یَهُوَه پیدا کردهام.»+ پس کتاب را به شافان داد و او شروع به خواندن آن کرد.+ ۹ شافانِ دفتردار پیش پادشاه رفت و به او گفت: «خادمانت پولی را که در خانهٔ یَهُوَه بود، جمع کردند* و به کسانی دادند که برای کار در خانهٔ او تعیین شدهاند.»+ ۱۰ شافانِ دفتردار همچنین به پادشاه گفت: «حِلقیای کاهن کتابی به من داده.»+ بعد در حضور پادشاه شروع به خواندن آن کتاب کرد.
۱۱ به محض این که پادشاه کلامی را که در کتاب شریعت آمده بود شنید، لباس خود را چاک زد.+ ۱۲ پادشاه به حِلقیای کاهن، اَخیقام + پسر شافان، عَکبور پسر میکایا، شافانِ دفتردار و عَسایا خادم پادشاه این فرمان را داد: ۱۳ «بروید و از طرف من و قوم و از طرف همهٔ مردم یهودا، در مورد نوشتههای این کتاب که پیدا شده، از یَهُوَه سؤال کنید. یَهُوَه واقعاً از ما خشمگین است،+ چون اجداد ما از کلامی که در این کتاب نوشته شده، اطاعت نکردند و نوشتههایی را که باید به آنها عمل میکردند، نادیده گرفتند.»
۱۴ پس حِلقیای کاهن، اَخیقام، عَکبور، شافان و عَسایا پیش زنی به نام حُلده رفتند که نبیه بود + و در منطقهٔ دوم اورشلیم زندگی میکرد. شوهر او شَلّوم، پسر تِقوِه و نوهٔ حَرحَس، مسئول لباسها بود. وقتی ماجرا را برای حُلده تعریف کردند،+ ۱۵ حُلده به آنها گفت: «یَهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید: ‹به مردی که شما را پیش من فرستاد، بگویید: ۱۶ «یَهُوَه میگوید، ‹من بر سر این شهر و ساکنانش بلا خواهم آورد؛ یعنی تمام بلاهایی که پادشاه یهودا دربارهشان در آن کتاب خواند.+ ۱۷ مردم یهودا مرا ترک کردهاند و برای خدایان دیگر + قربانی میسوزانند* تا مرا با تمام کارهایشان خشمگین کنند.+ به همین دلیل آتش خشم من بر این مکان افروخته خواهد شد و خاموش نخواهد شد.›»+ ۱۸ اما به پادشاه یهودا که شما را فرستاد تا از یَهُوَه سؤال کنید بگویید: «یَهُوَه خدای اسرائیل در مورد کلامی که موقع خواندن کتاب شنیدی، چنین میگوید: ۱۹ ‹دل تو پذیرا* بود و وقتی شنیدی که من به ضدّ این شهر و ساکنانش گفتم که به لعنت گرفتار میشوند و دیگران از دیدن وضعیتشان وحشت میکنند، خودت را در حضور من که یَهُوَه هستم فروتن کردی.+ تو لباست را چاک زدی + و جلوی من گریه کردی. برای همین من هم دعایت را شنیدم.› این گفتهٔ یَهُوَه است. ۲۰ ‹به همین دلیل، تو به اجدادت خواهی پیوست* و در آرامش دفن خواهی شد و هیچ کدام از بلاهایی را که بر سر این مکان میآورم، نخواهی دید.›»›» بعد فرستادگان پادشاه این پیام را به او رساندند.
۲۳ پس پادشاه پیامی فرستاد تا تمام ریشسفیدان یهودا و اورشلیم به حضور او بیایند.+ ۲ بعد از آن، پادشاه با تمام مردم یهودا، همهٔ ساکنان اورشلیم، کاهنان و انبیا به خانهٔ یَهُوَه رفت؛ یعنی با همهٔ مردم، از کوچک تا بزرگ. در آنجا پادشاه تمام کتاب + عهد شریعت + را که در خانهٔ یَهُوَه پیدا شده بود، برایشان خواند.+ ۳ پادشاه در کنار ستون ایستاد و در حضور یَهُوَه عهد بست*+ که از یَهُوَه پیروی کند و طبق کلامی که در کتاب عهدِ شریعت نوشته شده بود، به فرمانها، یادآوریها و قوانینش، با تمام دل و جان خود عمل کند. همهٔ مردم هم قول دادند که این کار را بکنند.+
۴ آن وقت یوشیا به حِلقیا + کاهن اعظم، کاهنان ردهٔ دوم و نگهبانان دروازهها فرمان داد که همهٔ وسایلی را که برای بَعَل، برای تیرک بتپرستی*+ و برای پرستش اجرام آسمانی* ساخته شده بود، از معبد یَهُوَه بیرون بیاورند. بعد او آنها را بیرون از اورشلیم، روی شیبهای درّهٔ قِدرون سوزاند و خاکستر آنها را به بِیتئیل برد.+ ۵ یوشیا، کاهنان بتها* را که توسط پادشاهان یهودا تعیین شده بودند تا در مکانهای بلندِ* شهرهای یهودا و اطراف اورشلیم قربانی بسوزانند،* از کار برکنار کرد. همچنین کسانی را که برای بَعَل، خورشید، ماه، صورتهای فلکی و تمام اجرام آسمانی قربانی میسوزاندند،* برکنار کرد.+ ۶ یوشیا تیرکی* را که برای بتپرستی بود + از خانهٔ یَهُوَه بیرون آورد و آن را از اورشلیم به درّهٔ قِدرون برد. بعد آن را در درّهٔ قِدرون سوزاند + و به خاکستر تبدیل کرد و خاکسترش را در قبرستان عمومی پاشید.+ ۷ او همچنین خانههای مردان روسپی را که در خانهٔ یَهُوَه بود و جایی را که زنان، خیمههایی برای بت اَشیره* میبافتند، با خاک یکسان کرد.+
۸ بعد از آن، یوشیا همهٔ آن کاهنان را از شهرهای یهودا بیرون برد و از جِبَع + تا بِئِرشِبَع،+ مکانهای بلند را که کاهنان در آنجا قربانی میسوزاندند،* غیر قابل استفاده کرد. او همچنین مکانهای بلند را که نزدیک ورودی دروازهٔ یوشَع حاکم شهر قرار داشت، خراب کرد. این مکانها در سمت چپ ورودی دروازه شهر قرار داشتند. ۹ کاهنانِ مکانهای بلند اجازه نداشتند در مقابل مذبح یَهُوَه در اورشلیم + خدمت کنند، ولی میتوانستند با بقیهٔ کاهنان* از نان فطیر بخورند. ۱۰ یوشیا همچنین توفِت + را که در درّهٔ هِنّوم*+ است، برای پرستش غیر قابل استفاده کرد تا دیگر کسی نتواند پسر یا دخترش را برای مولِک در آتش قربانی کند.+ ۱۱ او دیگر اجازه نداد اسبهایی که پادشاهان یهودا به خدای خورشید وقف کرده بودند،* از ایوان ستوندار به خانهٔ یَهُوَه وارد شوند؛ یعنی از حجرهٔ* ناتانمِلِک که از مقامات دربار بود. او همچنین ارابههایی را که به خدای خورشید + وقف شده بودند، سوزاند. ۱۲ یوشیای پادشاه مذبحهایی را هم که پادشاهان یهودا روی سقف + حجرهٔ بالایی آحاز برپا کرده بودند و مذبحهایی را که مَنَسّی در دو صحن خانهٔ یَهُوَه + برپا کرده بود، خراب کرد. او آن مذبحها را خرد کرد و تمام ذرّههای آنها را در درّهٔ قِدرون پاشید. ۱۳ یوشیای پادشاه مکانهای بلند را که در مقابل اورشلیم و در جنوبِ* کوه زیتون* بود، غیر قابل استفاده کرد. سلیمان، پادشاه اسرائیل، آن مکانها را برای عَشتورِت، الٰههٔ زشت و زنندهٔ صِیدونیان و برای کِموش، خدای چِندشآور موآب و برای مِلکوم،+ خدای نفرتانگیز عَمّونیان بنا کرده بود.+ ۱۴ یوشیا ستونها و تیرکهایی را که برای بتپرستی بود در هم شکست + و زمینی را که آنها روی آن قرار داشتند با استخوان انسان پر کرد. ۱۵ او همچنین مذبحی را که در بِیتئیل بود و مکان بلندی* را که یِرُبعام پسر نِباط ساخت و باعث شد اسرائیل مرتکب گناه شود، خراب کرد.+ بعد آن مکان بلند را آتش زد و با خاک یکسان کرد و تیرکی* را هم که برای بتپرستی بود سوزاند.+
۱۶ وقتی یوشیا دید که در دامنهٔ کوه چند قبر هست، دستور داد تا استخوانها را از قبرها بیرون آورند و روی مذبح بِیتئیل بسوزانند. به این شکل، مذبح برای پرستش غیر قابل استفاده شد. یَهُوَه، از طریق پیامبرش یعنی همان مرد خدای حقیقی، تمام این وقایع را پیشگویی و از قبل اعلام کرده بود.+ ۱۷ یوشیا پرسید: «آن سنگِ قبری که در آنجا میبینم، مال کیست؟» مردان شهر در جواب او گفتند: «این قبر همان مرد خدای حقیقی است که از یهودا + آمد و کاری را که تو با مذبح بِیتئیل کردی، پیشگویی کرده بود.» ۱۸ یوشیا گفت: «کاری با او نداشته باشید. نگذارید کسی به استخوانهایش دست بزند.» پس استخوانهای او و استخوانهای پیامبری را که از سامره آمده بود، تکان ندادند.+
۱۹ یوشیا همچنین همهٔ بتخانههایی را که در مکانهای بلندِ شهرهای سامره + قرار داشت و پادشاهان اسرائیل آنها را ساخته بودند تا خدا را به خشم بیاورند، از بین برد. او همان کاری را که در بِیتئیل کرده بود، با آن بتخانهها کرد.+ ۲۰ او همهٔ کاهنان مکانهای بلند را روی مذبحهای خودشان قربانی کرد و روی آنها استخوانهای انسان سوزاند.+ بعد به اورشلیم برگشت.
۲۱ یوشیای پادشاه به همهٔ مردم دستور داد: «عید پِسَح + را همان طور که در این کتاب عهد نوشته شده، برای یَهُوَه خدایتان برگزار کنید.»+ ۲۲ از زمان داورانی که اسرائیل را رهبری* میکردند و در تمام دوران پادشاهان اسرائیل و پادشاهان یهودا، عید پِسَح با چنین شکوهی برگزار نشده بود.+ ۲۳ این عید پِسَح در هجدهمین سال حکمرانی یوشیای پادشاه، برای یَهُوَه در اورشلیم برگزار شد.
۲۴ در ضمن، یوشیا سرزمین یهودا و شهر اورشلیم را از احضارکنندگان ارواح،* غیبگویان،+ مجسمههای تِرافیم،*+ بتهای نفرتانگیز* و همهٔ چیزهای نفرتانگیزی که در آنجا بود، پاک کرد. به این ترتیب، او طبق شریعت + عمل کرد. این قوانین در کتابی آمده بود که حِلقیای کاهن در خانهٔ یَهُوَه پیدا کرده بود.+ ۲۵ هیچ پادشاهی قبل از یوشیا نبود که به سوی یَهُوَه برگشته باشد و با تمام دل، با تمام جان و با تمام نیروی خود،+ از تمام شریعت موسی اطاعت کرده باشد، و بعد از او هم پادشاهی مثل او نبود.
۲۶ با این حال، یَهُوَه به خاطر تمام کارهای زشت و زنندهٔ مَنَسّی هنوز از دست یهودا خشمگین بود.+ ۲۷ یَهُوَه گفت: «من یهودا را مثل اسرائیل + از جلوی چشمم دور میکنم + و این شهر، یعنی اورشلیم را که انتخاب کردم، به همراه خانهای که در مورد آن گفتم، ‹نامم در آنجا باقی میماند،› رد خواهم کرد.»+
۲۸ بقیهٔ سرگذشت یوشیا و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۲۹ در دوران پادشاهی یوشیا، نِکو که فرعون و پادشاه مصر بود، در کنار رودخانهٔ فُرات به دیدار پادشاه آشور رفت. یوشیای پادشاه به ضدّ فرعون لشکر کشید، اما وقتی نِکو یوشیا را دید، او را در مَگِدّو کشت.+ ۳۰ پس خادمانش جسد او را با ارابه از مَگِدّو به اورشلیم بردند و در مقبرهاش دفن کردند. بعد مردم آن سرزمین، یِهوآحاز پسر یوشیا را برای پادشاهی مسح کردند و او به جای پدرش پادشاه شد.+
۳۱ یِهوآحاز ۲۳ ساله بود + که پادشاه شد و سه ماه در اورشلیم حکمرانی کرد. مادرش حَموطَل + نام داشت و دختر اِرْمیا از اهالی لِبنه بود. ۳۲ یِهوآحاز دست به همان کارهایی زد که اجدادش انجام میدادند؛ کارهایی که در چشم یَهُوَه بد بود.+ ۳۳ نِکو، فرعون مصر،+ او را در رِبله + در سرزمین حَمات زندانی کرد تا او نتواند در اورشلیم حکمرانی کند. او آن سرزمین را به پرداخت ۳۴۰۰ کیلو* نقره و ۳۴ کیلو* طلا جریمه کرد.+ ۳۴ همچنین نِکو، فرعون مصر، اِلیاقیم پسر یوشیا را به جای یوشیا پادشاه کرد و اسمش را به یِهویاقیم تغییر داد. اما یِهوآحاز را به مصر برد + و او سرانجام در آنجا مرد.+ ۳۵ یِهویاقیم نقره و طلایی را که فرعون خواسته بود به او داد. ولی برای این که بتواند نقرهای را که فرعون خواسته بود به او بدهد، از مردم درخواست مالیات کرد. او از هر یک از مردم آن سرزمین مقدار مشخصی نقره و طلا به صورت مالیات گرفت تا به نِکو، فرعون مصر بدهد.
۳۶ یِهویاقیم ۲۵ ساله بود + که پادشاه شد و ۱۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.+ مادرش زِبیده نام داشت و دختر فِدایه از اهالی رومه بود. ۳۷ یِهویاقیم درست مثل اجدادش + کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد.+
۲۴ در دوران حکمرانی یِهویاقیم، نِبوکَدنَصَّر + پادشاه بابِل به اورشلیم حمله کرد. یِهویاقیم سه سال خدمتگزار او شد، اما بعد علیه او شورش کرد. ۲ پس یَهُوَه گروههایی از کلدانیان،+ سوریها، موآبیان و عَمّونیان را فرستاد تا با یِهویاقیم بجنگند. او آنها را فرستاد تا با حملات پیدرپی خود، یهودا را نابود کنند؛ درست همان طور که یَهُوَه از طریق خادمانش یعنی انبیا خبر داده بود.+ ۳ بدون شک به دستور یَهُوَه بود که این اتفاق برای یهودا افتاد. او میخواست آنها را از جلوی چشمان خود دور کند،+ چون مَنَسّی مرتکب گناهان زیادی شده بود،+ ۴ و خون افراد بیگناهی را ریخته بود.+ در واقع، مَنَسّی اورشلیم را با خون افراد بیگناه پر کرده بود و یَهُوَه نخواست این گناهان را ببخشد.+
۵ بقیهٔ سرگذشت یِهویاقیم و همهٔ کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.+ ۶ یِهویاقیم درگذشت*+ و پسرش یِهویاکین به جای او پادشاه شد.
۷ پادشاه مصر دیگر هرگز جرأت نکرد از سرزمین خود بیرون برود، چون پادشاه بابِل تمام قلمروی او را،+ از وادی* مصر گرفته + تا رود فُرات، از او گرفته بود.+
۸ یِهویاکین + ۱۸ ساله بود که پادشاه شد و سه ماه در اورشلیم حکمرانی کرد.+ مادرش نِحوشطا نام داشت و دختر اِلناتان از اهالی اورشلیم بود. ۹ یِهویاکین مثل پدرش کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد. ۱۰ در آن زمان، سپاهیان نِبوکَدنَصَّر، پادشاه بابِل، به اورشلیم حمله کردند و آن را به محاصره درآوردند.+ ۱۱ سپاهیان در حال محاصرهٔ اورشلیم بودند که نِبوکَدنَصَّر، پادشاه بابِل، به آنجا رسید.
۱۲ یِهویاکین، پادشاه یهودا، به همراه مادرش و خادمانش و امیران و درباریانش،+ همگی خود را تسلیم پادشاه بابِل کردند.+ پادشاه بابِل در هشتمین سال حکمرانی خود، یِهویاکین را به اسارت برد.+ ۱۳ پادشاه بابِل تمام گنجهای معبد یَهُوَه و گنجهای کاخ سلطنتی را بیرون آورد + و تمام ظروف و وسایل طلا را که سلیمان، پادشاه اسرائیل برای معبد یَهُوَه ساخته بود شکست،*+ درست همان طور که یَهُوَه از قبل گفته بود. ۱۴ نِبوکَدنَصَّر همهٔ اهالی اورشلیم، همهٔ امیران،+ جنگجویان قوی و دلاور و همهٔ صنعتگران و فلزکاران*+ را که تعدادشان به ۱۰٬۰۰۰ نفر میرسید، به تبعید برد و فقط فقیرترین افراد را در آن سرزمین باقی گذاشت.+ ۱۵ به این ترتیب، نِبوکَدنَصَّر یِهویاکینِ پادشاه را + به بابِل برد.+ به علاوه، او مادر و زنان یِهویاکین، درباریانش و بزرگان آن سرزمین را اسیر کرد و برای تبعید از اورشلیم به بابِل برد. ۱۶ همچنین پادشاه بابِل همهٔ جنگجویان را که ۷۰۰۰ نفر بودند به همراه ۱۰۰۰ صنعتگر و فلزکار* اسیر کرد و به بابِل برد. همگی آنها مردانی دلاور و جنگآزموده بودند. ۱۷ بعد پادشاه بابِل، مَتَّنیا عموی یِهویاکین را به جای او پادشاه کرد + و نامش را به صِدِقیا + تغییر داد.
۱۸ صِدِقیا ۲۱ ساله بود که پادشاه یهودا شد و ۱۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد. مادرش حَموطَل + نام داشت و دختر اِرْمیا از اهالی لِبنه بود. ۱۹ صِدِقیا مثل یِهویاقیم کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد.+ ۲۰ یَهُوَه از اتفاقاتی که در اورشلیم و یهودا میافتاد آنقدر خشمگین شد که ساکنان آنجا را از جلوی چشمانش دور کرد.+ صِدِقیا علیه پادشاه بابِل شورش کرد.+
۲۵ در نهمین سال حکمرانی صِدِقیا، در دهمین روز ماه دهم، نِبوکَدنَصَّر،+ پادشاه بابِل با تمام لشکرش به اورشلیم حمله کرد.+ او در مقابل شهر اردو زد و برای محاصرهٔ آن، دورتادور شهر حصار ساخت.+ ۲ شهر اورشلیم تا یازدهمین سال حکمرانی صِدِقیا تحت محاصره بود. ۳ در نهمین روز ماه چهارم آن سال، قحطی در شهر آنقدر شدید شد که مردم چیزی برای خوردن نداشتند.+ ۴ سرانجام، کلدانیان شکافی در دیوار اورشلیم ایجاد کردند.+ وقتی سربازانی که در اورشلیم بودند این را دیدند، همگی شبانه از دروازهای که بین دو دیوار و نزدیک باغ پادشاه بود، به بیرون شهر فرار کردند. آن سربازان با وجود این که کلدانیان شهر را محاصره کرده بودند، فرار کردند. صِدِقیای پادشاه هم به سمت عَرَبه فرار کرد.+ ۵ اما سربازان کلدانی به دنبال صِدِقیای پادشاه رفتند و او را در دشتهای اطراف اَریحا دستگیر کردند و تمام سپاهیانش پراکنده شدند. ۶ بعد از دستگیری صِدِقیای پادشاه،+ او را به حضور پادشاه بابِل به رِبله بردند و در آنجا حکم محکومیت صِدِقیا را صادر کردند. ۷ آنها جلوی چشمان صِدِقیا پسران او را کشتند. بعد نِبوکَدنَصَّر چشمان صِدِقیا را کور کرد، دست و پای او را با غُل و زنجیر مسی بست و او را به بابِل برد.+
۸ در روز هفتم از ماه پنجم در نوزدهمین سال حکمرانی نِبوکَدنَصَّر پادشاه بابِل، نِبوزَرَدان + که رئیس گارد سلطنتی و از خادمان پادشاه بابِل بود، به اورشلیم آمد.+ ۹ او معبد یَهُوَه،+ قصر پادشاه + و تمام خانههای اورشلیم + و همین طور خانهٔ همهٔ بزرگان قوم را به آتش کشید.+ ۱۰ همهٔ سربازان کلدانی که تحت فرمان رئیس گارد سلطنتی بودند، دیوارهای اطراف اورشلیم را خراب کردند.+ ۱۱ نِبوزَرَدان که رئیس گارد سلطنتی بود، بازماندگان شهر را با فراریانی که به پادشاه بابِل ملحق شده بودند و بقیهٔ جمعیت به تبعید برد.+ ۱۲ اما رئیس گارد سلطنتی، بعضی از فقیرترین مردم را در آنجا باقی گذاشت و به آنها دستور داد در باغهای انگور و مزرعهها کار کنند.+ ۱۳ کلدانیان ستونهای مسی معبد یَهُوَه،+ حوض مسی + و گاریهایی + را که در معبد یَهُوَه قرار داشت، خرد کردند و آن مسها را به بابِل بردند.+ ۱۴ آنها همچنین سطلها، خاکاندازها، قیچیهای فتیلهخاموشکن، پیالهها و همهٔ ظرفها و وسایلی را که برای خدمت در معبد استفاده میشد، با خود بردند. ۱۵ رئیس گارد سلطنتی، تمام آتشدانها و کاسههایی را که از طلا و نقرهٔ خالص بود، با خود برد.+ ۱۶ مقدار مس دو ستون، حوض و گاریهایی که سلیمان برای معبد یَهُوَه ساخته بود، آنقدر زیاد بود که نمیشد آن را وزن کرد.+ ۱۷ ارتفاع هر ستون ۸ متر*+ بود و سرستون آنها از مس بود. ارتفاع سرستونها یک متر و سی سانتیمتر* بود. شبکه و انارهای دورتادور آنها هم از مس بود.+ هر دو ستون و شبکهٔ آنها مثل هم بودند.
۱۸ در ضمن، رئیس گارد سلطنتی، این افراد را هم با خود برد: سِرایا + کاهن اعظم و معاونش صَفَنیا + و سه نگهبان دروازه.+ ۱۹ او یکی از درباریان را که مسئول سربازان بود، پنج نفر از مشاوران مخصوص پادشاه را که در شهر بودند، دفتردار فرماندهٔ لشکر را که مسئول فراخواندن افراد برای سربازی بود و همچنین ۶۰ نفر از مردمی را که در شهر باقی مانده بودند، از شهر برد. ۲۰ نِبوزَرَدان،+ رئیس گارد سلطنتی، آنها را به رِبله پیش پادشاه بابِل برد.+ ۲۱ پادشاه بابِل آنها را در رِبله در سرزمین حَمات کشت.+ به این ترتیب، اهالی یهودا از سرزمین خود تبعید شدند.+
۲۲ بعد نِبوکَدنَصَّر، پادشاه بابِل، مسئولیت نظارت بر کسانی را که در سرزمین یهودا + باقی مانده بودند، به جِدَلیا + که پسر اَخیقام + و نوهٔ شافان + بود سپرد. ۲۳ به محض این که فرماندهان لشکر و سربازانشان شنیدند که پادشاه بابِل این مسئولیت را به جِدَلیا سپرده، به مِصفه پیش جِدَلیا رفتند. آن فرماندهان عبارت بودند از: اسماعیل پسر نِتَنیا، یوحانان پسر قاریَح، سِرایا پسر تَنحومِتِ نِطوفاتی و یازَنیا پسر یکی از مَعَکیان. آنها همراه با سربازانشان رفتند.+ ۲۴ جِدَلیا برای آنها و سربازانشان قسم خورد و گفت: «از خدمت کردن به کلدانیان نترسید. در این سرزمین بمانید و به پادشاه بابِل خدمت کنید. آن وقت همه چیز برایتان خوب پیش میرود.»+
۲۵ در ماه هفتم، اسماعیل + (پسر نِتَنیا و نوهٔ اِلیشَمَع) که از خاندان سلطنتی بود، با ده نفر دیگر آمد و جِدَلیا را به همراه یهودیان و کلدانیانی که با او در مِصفه بودند، به قتل رساند.+ ۲۶ بعد از این واقعه، همهٔ مردم، از کوچک و بزرگ، به همراه فرماندهان لشکر، از ترس کلدانیان + به مصر فرار کردند.+
۲۷ در سیوهفتمین سال تبعید یِهویاکین،+ پادشاه یهودا، در بیستوهفتمین روز از ماه دوازدهم، اِویلمِرودَک، پادشاه بابِل، یِهویاکین، پادشاه یهودا را از زندان آزاد کرد.* این درست در همان سالی بود که اِویلمِرودَک پادشاه شد.+ ۲۸ او با مهربانی با یِهویاکین رفتار کرد و جایگاهی* بالاتر از جایگاه پادشاهان دیگری که با او در بابِل بودند، به او داد. ۲۹ پس یِهویاکین لباس زندان را درآورد. او باقی عمرش بر سر سفرهٔ پادشاه غذا میخورد. ۳۰ همچنین پادشاه تا زمانی که یِهویاکین زنده بود، روزانه سهمیهای از مواد غذایی به او میداد.
یا: «از میان شبکههای چوبی.»
یعنی: «خدای من یَهُوَه است.»
به گروهی از انبیا اشاره میکند که دورهٔ آموزشی میدیدند یا با هم خدمت میکردند.
یا: «ردای پیامبری.»
یا: «دو سهم.»
یا: «باد.»
یا احتمالاً: «خاک آن باعث سقط جنین میشود.»
یا احتمالاً: «سقط جنین.»
یا: «به همان گناهانی چسبید.»
واژهنامه: «خراج.»
یا: «خادم ایلیا بود.»
تحتاللفظی: «که در مقابل او میایستم.»
یا: «نوازنده.»
تحتاللفظی: «دست.»
یا: «وادی.»
یا: «وادی.»
یا: «همهٔ کسانی را که کمربند بسته بودند.»
یا: «سربازان فلاخُنانداز.»
احتمالاً به سربازانی اشاره میکند که همراه با اسرائیلیان به جنگ رفته بودند.
یا: «همیشه از یَهُوَه میترسید.»
یا: «جانش تلخ است.»
تحتاللفظی: «مرگ در دیگ است.»
یا: «نجات داده بود.»
یا: «به یک بیماری پوستی دچار شده بود.»
تحتاللفظی: «۱۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «برکتی.»
تحتاللفظی: «در حضورش میایستم.»
یا: «خانهٔ.»
تحتاللفظی: «یک قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «دو قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
مکانی در سامره، احتمالاً منطقهای حصاردار یا یک تپه.
یا: «خادمانش.»
تحتاللفظی: «دل پادشاه.»
تحتاللفظی: «این ملت.»
تحتاللفظی: «یکچهارم کَب.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «چَرخُشت.»
یا: «پَلاس با بدنش تماس داشت.»
یا: «در بازارهای.»
تحتاللفظی: «یک شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «یک سِئاه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «دو سِئاه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «یک سِئاه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «یک شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «دو سِئاه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «گذاشت.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «دختر.»
یا: «بیمار.»
به گروهی از انبیا اشاره میکند که دورهٔ آموزشی میدیدند یا با هم خدمت میکردند.
یا: «خادم.»
تحتاللفظی: «هر کس که به دیوار ادرار میکند.» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره میکند.
تحتاللفظی: «پسر.»
تحتاللفظی: «خانهٔ داخل باغ.»
یا: «سایه چشم مشکی زد.»
تحتاللفظی: «قیّمهای اَخاب.»
تحتاللفظی: «خانه.»
تحتاللفظی: «به زمین نخواهد افتاد.»
احتمالاً مکانی که گوسفندان را در آنجا میبستند تا پشم آنها را بچینند.
یا: «او را برکت داد.»
یا: «آیا با تمام دل به من وفاداری؟؛ آیا با تمام دل با من روراستی؟»
یا: «ببین که تحمّل رقیبی را برای یَهُوَه ندارم.»
تحتاللفظی: «تقدیس میشود.»
یا: «خانهٔ.»
یا: «جانش به عوض جان او خواهد بود.»
تحتاللفظی: «دوندگان.»
تحتاللفظی: «شهری.» احتمالاً منظور ساختمانی به شکل قلعه است.
یا: «ستونهایی.»
یا: «کم شود.»
یا: «وادی اَرنون.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «تمام وارثان سلطنت.»
شاید منظور «یِهوشِبَع» باشد.
به این محافظان، «کاریان» میگفتند.
تحتاللفظی: «دوندگان.»
یا: «خانهٔ.»
یا احتمالاً: «کاخ.»
تحتاللفظی: «وقتی بیرون میرود و وقتی وارد میشود.»
احتمالاً این طومار روی سر پادشاه گذاشته شد تا حفظ شریعت به او یادآوری شود.
یا: «خانهٔ.»
یا: «خانهٔ.»
به این محافظان، «کاریان» میگفتند.
یا: «خانهٔ.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «از دل.»
یا: «آشنایان.»
یا: «تعمیر تَرَکهای.»
یا: «در کیسهها میریختند.» تحتاللفظی: «میبستند.»
یا: «تقدیس.»
یا: «خانهٔ.»
یا: «خانهٔ تلّ» که احتمالاً به ساختمانی قلعهمانند اشاره دارد.
منظور در صلح و امنیت است.
یا: «ستونی.» واژهنامه: «تیرکهای بتپرستی.»
یا: «مثل غباری که موقع کوبیدن خرمن بلند میشود.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
منظور یِرُبعام دوم است.
یا: «نجات.»
یا: «نجات از دست.»
تحتاللفظی: «با آمدن سال.» احتمالاً در بهار.
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «به او گفت: بیا رو در رو شویم.»
تحتاللفظی: «۴۰۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «کاخ.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
منظور یِرُبعام دوم است.
یعنی: «یَهُوَه کمک کرده است.»
منظور پدرش اَمَصیا است.
یا: «گذرگاه حَمات.»
منظور دریای نمک، یا دریای مرده است.
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
منظور یِرُبعام دوم است.
یعنی: «یَهُوَه کمک کرده است.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «کاخ.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «۱۰۰۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
یا: «خانه.»
یا احتمالاً: «او همراه با اَرجوب و اَریه بر ضّد پادشاه توطئه کرد و او را در قلعهای که در کاخ پادشاه بود، کشت.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «از میان آتش گذراند.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی میسوزاند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «مردان یهودا.»
یا: «خانهٔ.»
یا: «رشوه.»
یا: «قربانی و هدایای غلّهای خود را سوزاند تا بوی خوش آنها بلند شود.»
یا: «بسوزان تا بوی خوش آنها بلند شود.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
یعنی: «یَهُوَه قدرت میدهد.»
واژهنامه: «خراج.»
تحتاللفظی: «از خدایان دیگر ترسیدند.»
تحتاللفظی: «از برج دیدهبانی گرفته تا شهر حصاردار.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.
یا: «ایمان نداشتند.»
تحتاللفظی: «گردن خود را سخت ساختند.»
یا: «مجسمهٔ ریختهشده.»
یا: «ستون.»
تحتاللفظی: «از میان آتش گذراندند.»
یا: «میرنجاندند.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه نمیترسیدند.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه بترسند.»
یا: «خدایان.»
یا: «مردانی.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه میترسیدند.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه میترسیدند.»
یا: «مذهب قومهایی.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه نمیترسند.»
تحتاللفظی: «از خدایان دیگر بترسید.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه بترسید.»
تحتاللفظی: «نباید از خدایان دیگر بترسید.»
تحتاللفظی: «از خدایان دیگر نترسید.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه خدای خود بترسید.»
تحتاللفظی: «از یَهُوَه میترسیدند.»
مخفف اَبیّا.
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «بوی خوش قربانیهایشان را برای آن بلند میکردند.»
یعنی: «بت مار مسی.»
تحتاللفظی: «از برج دیدهبانی گرفته تا شهر حصاردار.»
تحتاللفظی: «۳۰۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۳۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «قطع کرد.»
یا: «تارتان.»
یا: «رَبساریس.»
یا: «رَبشاقی.» عنوانی به معنی ساقی ارشد برای یکی از مأموران عالیرتبهٔ آشور.
یا: «شاهراهی.»
یا: «کاخ.»
یا: «سوری.»
تحتاللفظی: «با من برکت پیدا کنید و بیرون بیایید.»
یا: «آبانبار.»
یا: «کاخ.»
یا: «توبیخ.»
یا: «رَبشاقی.» عنوانی به معنی ساقی ارشد برای یکی از مأموران عالیرتبهٔ آشور.
تحتاللفظی: «من روحی در او میگذارم.»
تحتاللفظی: «آن.»
یا احتمالاً: «در میان.»
واژهنامه: «کَرّوبیان.»
تحتاللفظی: «دختر باکرهٔ صَهیون.» عبارتی شاعرانه برای توصیف شهر اورشلیم یا ساکنان آن.
یا: «آبراههای نیل.»
یا: «به ویرانه.»
تحتاللفظی: «بین لبهایت.»
یا: «از دانههایی که به زمین افتاده و رشد کرده است.»
یا: «معبد.»
یا: «سجده.»
تحتاللفظی: «روزهایت.»
شاید از این پلهها به عنوان ساعت آفتابی استفاده میشد.
یا: «به حرف فرستادگان پادشاه بابِل گوش کرد.»
یا: «پسرانت.»
یا: «ثبات.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «ستونی.»
تحتاللفظی: «در مقابل لشکر آسمانها.»
تحتاللفظی: «خدمت میکرد.»
یا: «واسطهٔ احضار ارواح.»
واژهنامه: «اَشیره.»
یا: «آواره.»
ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.
تحتاللفظی: «گوشهایش سوت بکشد.»
یا: «شاقولی.»
یا: «باقیماندگان میراثم.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
یا: «خدمت.»
یا: «تَرَکهای.»
تحتاللفظی: «خالی کردند.»
یا: «بوی خوش قربانیهایشان را برای خدایان دیگر بلند میکنند.»
تحتاللفظی: «نرم.»
اصطلاحی شاعرانه برای توصیف مرگ.
یا: «تجدید عهد کرد.»
واژهنامه: «تیرکهای بتپرستی.»
تحتاللفظی: «لشکر آسمانها.»
یا: «خدایان کاذب.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی بسوزانند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «ستونی.»
واژهنامه: «اَشیره.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
تحتاللفظی: «با برادرانشان.»
تحتاللفظی: «درّهٔ بِنهِنّوم.» واژهنامه: «درّهٔ هِنّوم.»
تحتاللفظی: «داده بودند.»
یا: «سالن غذاخوری.»
تحتاللفظی: «راست.» یعنی سمت جنوبی کسی که رو به شرق ایستاده است.
تحتاللفظی: «کوه نابودی.» منظور کوه زیتون است، به خصوص جنوبیترین قسمت آن که کوه خشم هم نامیده میشد.
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «ستونی.»
یا: «داوری.»
یا: «واسطههای احضار ارواح.»
یا: «خدایان خانگی؛ بتها.»
ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.
تحتاللفظی: «۱۰۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «یک قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
واژهنامه: «وادی.»
یا: «قطعه قطعه کرد.»
یا احتمالاً: «سازندگان حصار.»
یا احتمالاً: «سازندهٔ حصار.»
تحتاللفظی: «۱۸ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «سه ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «سر او را بلند کرد.»
تحتاللفظی: «تخت پادشاهی.»