اول پادشاهان
۱ داوودِ پادشاه پیر و سالخورده شده بود + و هر چقدر او را با لحاف میپوشاندند، گرم نمیشد. ۲ پس خادمانش به او گفتند: «اجازه بده برای سَرورمان پادشاه به دنبال دختری باکره بگردیم تا از پادشاه مراقبت و پرستاری کند. او در کنارت میخوابد تا سَرورمان پادشاه گرم شود.» ۳ آنها در سراسر سرزمین اسرائیل به دنبال دختری زیبا گشتند و اَبیشَکِ شونَمی + را پیدا کردند و او را پیش پادشاه آوردند. ۴ آن دختر بینهایت زیبا بود و پرستار پادشاه شد و از او مراقبت میکرد، اما پادشاه با او رابطهٔ جنسی برقرار نکرد.
۵ در همان زمان، اَدونیا،+ پسر حَجّیت که دنبال قدرت و مقام بود، گفت: «من پادشاه خواهم شد!» پس ارابهای برای خود تهیه کرد، همچنین اسبسوارانی که او را همراهی کنند و ۵۰ مرد که جلوی او بدوند.+ ۶ اما پدرش هیچ وقت از او بازخواست نمیکرد* و نمیگفت: «چرا این کار را میکنی؟» اَدونیا مردی بسیار خوشقیافه بود و مادرش او را بعد از اَبشالوم به دنیا آورده بود. ۷ او با یوآب پسر صِرویه و اَبیاتارِ کاهن + مشورت کرد و آنها از اَدونیا حمایت کردند.+ ۸ اما صادوقِ کاهن،+ بِنایا پسر یِهویاداع،+ ناتان نبی،+ شِمعی،+ ریعی و جنگجویان دلاور داوود،+ از اَدونیا پشتیبانی نکردند.
۹ سرانجام، اَدونیا در کنار سنگ زوحَلَت که نزدیک عِینروجِل است، گوسفندان، گاوان و حیواناتی چاق و پروار قربانی کرد + و تمام برادرانش، یعنی پسران پادشاه را به اضافهٔ تمام خادمان پادشاه که از یهودا بودند، دعوت کرد. ۱۰ اما او ناتانِ نبی، بِنایا، جنگجویان دلاور و برادرش سلیمان را دعوت نکرد. ۱۱ ناتان + به بَتشِبَع،+ مادر سلیمان + گفت: «آیا نشنیدهای که اَدونیا پسر حَجّیت،+ پادشاه شده است و سَرورمان داوود هیچ چیز در این مورد نمیداند؟ ۱۲ پس لطفاً بیا تا پندی به تو بدهم که هم جان خودت را نجات دهی و هم جان پسرت سلیمان را.+ ۱۳ پیش داوودِ پادشاه برو و به او بگو: ‹ای سَرورم، پادشاه، آیا برای کنیزت قسم نخوردی و این طور نگفتی: «پسرت سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد، و اوست که بر تخت من خواهد نشست»؟+ پس چرا اَدونیا پادشاه شده است؟› ۱۴ بعد در حین این که با پادشاه صحبت میکنی، من هم میآیم و حرفهای تو را تأیید میکنم.»
۱۵ پس بَتشِبَع پیش پادشاه، به اتاقخواب او رفت. پادشاه خیلی پیر بود و اَبیشَکِ شونَمی + از او مراقبت میکرد. ۱۶ بَتشِبَع به پادشاه تعظیم کرد و در مقابل او به خاک افتاد. پادشاه گفت: «چه درخواستی داری؟» ۱۷ او جواب داد: «سَرورم، تو برای کنیزت به یَهُوَه خدایت قسم خوردی و گفتی: ‹پسرت سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و اوست که بر تخت من خواهد نشست.›+ ۱۸ ولی ببین! اَدونیا پادشاه شده است و سَرورم پادشاه از این موضوع هیچ خبری ندارد.+ ۱۹ او تعداد زیادی گاو و گوسفند و حیوانات چاق و پروار قربانی کرده و همهٔ پسران پادشاه، اَبیاتارِ کاهن و یوآب سردار لشکر را دعوت کرده است؛+ اما خدمتگزارت سلیمان را دعوت نکرده است.+ ۲۰ حالا، ای سَرورم پادشاه، چشمان مردم به تو دوخته شده است تا بگویی که چه کسی بعد از سَرورم پادشاه بر تخت خواهد نشست. ۲۱ ولی اگر نگویی، به محض این که سَرورم پادشاه مثل اجدادش فوت کند،* با من و پسرم سلیمان مثل خیانتکاران رفتار خواهد شد.»
۲۲ وقتی بَتشِبَع مشغول صحبت با پادشاه بود، ناتان نبی وارد شد.+ ۲۳ همان موقع به پادشاه خبر دادند: «ناتان نبی اینجاست!» او به حضور پادشاه آمد و به او تعظیم کرد و پیشانیاش را بر زمین گذاشت. ۲۴ ناتان گفت: «ای سَرورم پادشاه، آیا گفتهای که اَدونیا بعد از تو پادشاه خواهد شد و اوست که بر تخت تو خواهد نشست؟+ ۲۵ چون او امروز رفته است تا تعداد زیادی گاو و گوسفند و حیوانات چاق و پروار قربانی کند + و همهٔ پسران پادشاه، سرداران لشکر و اَبیاتارِ کاهن را دعوت کرده است.+ آنها آنجا با او میخورند و مینوشند و مرتب میگویند، ‹زنده باد اَدونیای پادشاه!› ۲۶ اما او مرا که خدمتگزارت هستم و صادوقِ کاهن و بِنایا پسر یِهویاداع + و خدمتگزارت سلیمان را دعوت نکرده است. ۲۷ ای سَرورم پادشاه، آیا تو این تصمیم را گرفتهای و به بندهات نگفتهای که چه کسی باید بعد از تو بر تخت بنشیند؟»
۲۸ داوود پادشاه جواب داد: «بگویید بَتشِبَع پیش من بیاید.» پس بَتشِبَع آمد و در حضور پادشاه ایستاد. ۲۹ پادشاه به او گفت: «به حیات یَهُوَه که مرا از تمام سختیهایم رهایی داد،+ قسم میخورم ۳۰ که امروز به قَسَمی که برای تو به یَهُوَه خدای اسرائیل خوردم عمل میکنم. من قسم خوردم که پسرت سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و اوست که به جای من بر تختم خواهد نشست!» ۳۱ بَتشِبَع تعظیم کرد و در حضور پادشاه به خاک افتاد و گفت: «سَرورم داوودِ پادشاه تا ابد زنده باد!»
۳۲ داوودِ پادشاه فوراً گفت: «صادوق کاهن، ناتان نبی و بِنایا + پسر یِهویاداع را احضار کنید.»+ پس آنها به حضور پادشاه آمدند. ۳۳ پادشاه به آنها گفت: «خدمتگزارانم را با خود ببرید و پسرم سلیمان را بر قاطر* من سوار کنید + و او را تا جِیحون + همراهی کنید. ۳۴ در آنجا صادوق کاهن و ناتان نبی او را به عنوان پادشاه اسرائیل مسح کنند.+ بعد شیپورها را به صدا در بیاورید و بگویید: ‹زنده باد سلیمان پادشاه!›+ ۳۵ بعد با او به اینجا برگردید، چون باید بیاید و بر تخت من بنشیند. او به جای من پادشاه میشود و من او را به رهبری اسرائیل و یهودا تعیین میکنم.» ۳۶ بِنایا پسر یِهویاداع فوراً به پادشاه گفت: «آمین! امیدوارم که یَهُوَه خدای سَرورم پادشاه، این را قبول کند. ۳۷ همان طور که یَهُوَه با سَرورم پادشاه بود، با سلیمان هم باشد + و سلطنتش را پرقدرتتر از سلطنت سَرورم داوود پادشاه کند.»+
۳۸ صادوق کاهن، ناتان نبی، بِنایا پسر یِهویاداع،+ کِریتیان و فِلیتیان + از آنجا رفتند و سلیمان را بر قاطر داوودِ پادشاه سوار کردند + و به جِیحون بردند.+ ۳۹ صادوقِ کاهن، ظرف روغن*+ را از خیمه بیرون آورد + و سلیمان را مسح کرد.+ بعد شیپورها را به صدا درآوردند و همهٔ مردم با صدای بلند گفتند: «زنده باد سلیمان پادشاه!» ۴۰ بعد از آن، همهٔ مردم او را همراهی کردند. آنها فلوت مینواختند و چنان غرق شادی بودند که زمین از سر و صدای شادیشان به لرزه درآمد.+
۴۱ اَدونیا و همهٔ کسانی که او دعوت کرده بود، بعد از صرف غذا این صدا را شنیدند.+ وقتی یوآب صدای شیپور را شنید، گفت: «این سر و صداها چیست که از شهر میآید؟» ۴۲ او هنوز مشغول صحبت بود که یوناتان + پسر اَبیاتارِ کاهن از راه رسید. اَدونیا گفت: «داخل شو! تو مرد خوبی* هستی و حتماً خبر خوبی آوردهای.» ۴۳ اما یوناتان در جواب اَدونیا گفت: «خبر خوبی ندارم! سَرورمان داوودِ پادشاه، سلیمان را پادشاه کرده است. ۴۴ پادشاه همچنین صادوقِ کاهن، ناتان نبی، بِنایا پسر یِهویاداع، کِریتیان و فِلیتیان را به همراه سلیمان فرستاد و آنها او را بر قاطر پادشاه سوار کردند.+ ۴۵ بعد صادوقِ کاهن و ناتان نبی او را در جِیحون به عنوان پادشاه مسح کردند. بعد از آن، او را با شادی همراهی کردند و غوغایی در شهر به راه انداختند. این همان سر و صداهایی است که شنیدی. ۴۶ از این گذشته، سلیمان بر تخت سلطنت نشسته است. ۴۷ خبر دیگر این که خدمتگزاران پادشاه برای تبریک به سَرورمان داوودِ پادشاه آمدند و به او گفتند: ‹امیدواریم که خدایت نام سلیمان را بیشتر از نام تو جلال دهد و سلطنتش را باشکوهتر از سلطنت تو کند!› پادشاه با شنیدن این خبر، روی تختخوابش به خدا سجده کرد. ۴۸ داوود گفت، ‹یَهُوَه، خدای اسرائیل را ستایش میکنم که امروز اجازه داد کسی بر تخت من بنشیند و چشمانم این را ببیند!›»
۴۹ همهٔ کسانی که اَدونیا دعوت کرده بود، به وحشت افتادند. پس بلند شدند و هر کدام به راه خود رفتند. ۵۰ اَدونیا هم از ترس سلیمان رفت و با دستهایش شاخهای مذبح را گرفت.+ ۵۱ به سلیمان گفتند: «اَدونیا از ترس سلیمانِ پادشاه به شاخهای مذبح چسبیده است و میگوید، ‹سلیمانِ پادشاه اول برای من قسم بخورد که بندهاش را با شمشیر نکشد.›» ۵۲ سلیمان در جواب گفت: «اگر رفتاری شایسته داشته باشد، یک مو از سرش کم نخواهد شد؛ اما اگر خطایی از او سر بزند،+ باید کشته شود!» ۵۳ پس سلیمان پادشاه افرادی را فرستاد تا او را از کنار مذبح بیاورند. وقتی اَدونیا به حضور سلیمانِ پادشاه آمد، جلوی او تعظیم کرد. سلیمان به او گفت: «به خانهات برو.»
۲ وقتی زمان مرگ داوود نزدیک شد، به پسرش سلیمان دستوراتی داد و گفت: ۲ «من بهزودی میمیرم. پس مردی شجاع و قوی باش.+ ۳ وظایفی را که در قبال یَهُوَه خدایت به عهده داری، انجام بده. در راههای او قدم بردار و به قانونها، فرمانها، داوریها و یادآوریهای او که در شریعت موسی نوشته شده است، عمل کن + تا در هر کاری که میکنی و به هر جا که میروی، موفق باشی.* ۴ آن وقت یَهُوَه به این قولی که به من داده است، عمل میکند: ‹اگر پسرانت مراقب باشند که به چه راهی میروند و در حضور من با تمام دل و جان + و با وفاداری قدم بردارند، همیشه مردی از نسل تو بر تخت اسرائیل خواهد نشست.›+
۵ «در ضمن، خوب میدانی که یوآب پسر صِرویه با من چه کار کرد و چه بر سر دو سردار لشکر اسرائیل، یعنی اَبنیر + پسر نیر و عَماسا + پسر یِتِر آورد. او آنها را در زمان صلح کشت و وانمود کرد که در جنگ کشته شدهاند + و کمربندی را که به کمرش بسته بود و کفشهایی را که به پا داشت، به خون* آغشته کرد. ۶ پس حکیمانه رفتار کن و اجازه نده که این مرد به مرگ طبیعی بمیرد.*+
۷ «اما محبتت به پسران بَرزِلّاییِ جِلعادی + محبتی پایدار* باشد. بگذار آنها از کسانی باشند که سر سفرهٔ تو غذا میخورند، چون وقتی از دست برادرت اَبشالوم فرار میکردم + به من کمک کردند.+
۸ «شِمعی پسر جیرای بنیامینی از اهالی بَحوریم هم اینجا پیش توست. او همان کسی است که وقتی به مَحَنایِم میرفتم،+ مرا بهشدّت لعنت کرد؛+ اما وقتی در کنار اردن به استقبالم آمد، برای او به یَهُوَه قسم خوردم و گفتم: ‹تو را با شمشیر نخواهم کشت.›+ ۹ او را بدون مجازات نگذار،+ چون مردی حکیم هستی و میدانی که با او چه کار باید بکنی؛ نگذار که در پیری به مرگ طبیعی بمیرد.»*+
۱۰ پس داوود درگذشت* و در شهر داوود به خاک سپرده شد.+ ۱۱ داوود ۴۰ سال بر اسرائیل حکمرانی کرد. او ۷ سال در حِبرون + و ۳۳ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.+
۱۲ بعد سلیمان بر تخت پادشاهی پدرش داوود نشست و سلطنتش با گذشت زمان، پابرجا و استوار شد.+
۱۳ مدتی بعد، اَدونیا پسر حَجّیت به حضور بَتشِبَع، مادر سلیمان آمد. بَتشِبَع از او پرسید: «آیا با نیّت خوب آمدهای؟» اَدونیا جواب داد: «بله.» ۱۴ او در ادامه گفت: «میخواهم چیزی به تو بگویم.» بَتشِبَع گفت: «بگو.» ۱۵ او گفت: «همان طور که میدانی، بنا بود من سلطنت را به دست بگیرم و تمام اسرائیل انتظار داشتند که من پادشاه شوم؛+ ولی سلطنت را از دست دادم و به برادرم رسید، چون این خواست یَهُوَه بود.+ ۱۶ اما حالا فقط یک خواهش از تو دارم. دست رد به سینهام نزن.» بَتشِبَع به او گفت: «چه خواهشی؟» ۱۷ او گفت: «لطفاً از سلیمانِ پادشاه بخواه که اجازه دهد من با اَبیشَک شونَمی + ازدواج کنم. او روی تو را زمین نمیاندازد.» ۱۸ بَتشِبَع در جواب او گفت: «بسیار خوب! خواهشت را با پادشاه در میان میگذارم.»
۱۹ پس بَتشِبَع به حضور سلیمانِ پادشاه رفت تا از طرف اَدونیا با او صحبت کند. پادشاه با دیدن او بلافاصله بلند شد و به استقبالش رفت و در مقابل او تعظیم کرد. سلیمان بر تختش نشست و ترتیبی داد تا تختی هم برای مادرش بیاورند تا در سمت راست او بنشیند. ۲۰ بَتشِبَع به او گفت: «خواهش کوچکی از تو دارم. دست رد به سینهام نزن.» پادشاه به او گفت: «مادرم، خواهشت را بگو؛ چون آن را رد نمیکنم.» ۲۱ او گفت: «اجازه بده اَبیشَک شونَمی با برادرت اَدونیا ازدواج کند.» ۲۲ سلیمانِ پادشاه در جواب مادرش گفت: «چرا فقط اَبیشَک شونَمی را برای اَدونیا درخواست میکنی؟ سلطنت را هم برای او درخواست میکردی!+ او برادر بزرگترم است + و اَبیاتار کاهن و یوآب پسر صِرویه هم از او پشتیبانی میکنند!»+
۲۳ سلیمانِ پادشاه به یَهُوَه قسم خورد و گفت: «خدا مرا سخت مجازات کند اگر اجازه بدهم اَدونیا به خاطر این درخواستی که کرده، زنده بماند. ۲۴ به حیات یَهُوَه که طبق وعدهاش مرا بر تخت پادشاهی پدرم داوود نشانده و حکومتم را استوار کرده + و آن را به من و خاندانم داده است،*+ قسم میخورم که اَدونیا امروز کشته میشود.»+ ۲۵ سلیمانِ پادشاه فوراً بِنایا پسر یِهویاداع + را فرستاد و او اَدونیا را کشت.
۲۶ پادشاه به اَبیاتار کاهن + گفت: «به زمین* خود در عَناتوت + برو! تو سزاوار مرگی، ولی من امروز تو را نمیکشم، چون صندوق عهد یَهُوَه حاکم متعال را در حضور پدرم داوود حمل کردی + و در تمام سختیهایی که پدرم کشید، سهیم بودی.»+ ۲۷ پس سلیمان، اَبیاتار را از وظیفهای که به عنوان کاهن یَهُوَه داشت برکنار کرد و به این ترتیب، کلامی که یَهُوَه در شیلوه دربارهٔ خاندان عیلی گفته بود،+ به تحقق رسید.
۲۸ وقتی این خبر به یوآب رسید، به خیمهٔ یَهُوَه فرار کرد + و شاخهای مذبح را محکم در دست گرفت، چون با این که از اَبشالوم طرفداری نکرده بود،+ از اَدونیا طرفداری کرده بود.+ ۲۹ به سلیمانِ پادشاه خبر رسید که یوآب به خیمهٔ یَهُوَه فرار کرده و در آنجا در کنار مذبح است. سلیمان، بِنایا پسر یِهویاداع را فرستاد و گفت: «برو او را بکش!» ۳۰ بِنایا به خیمهٔ یَهُوَه رفت و به یوآب گفت: «به دستور پادشاه بیرون بیا!» اما او گفت: «نه! من همین جا میمیرم.» پس بِنایا پیش پادشاه برگشت و گفتهٔ یوآب را به گوش پادشاه رساند. ۳۱ پادشاه به او گفت: «به گفتهاش عمل کن؛ او را بکش و دفن کن و خونی را که یوآب بدون هیچ دلیلی ریخت، از گردن من و خاندان پدرم پاک کن.+ ۳۲ یَهُوَه خون او را بر گردن خودش خواهد گذاشت، چون بدون اطلاع پدرم داوود، دو مرد را که درستکارتر و بهتر از خودش بودند، با شمشیر کشت؛ یعنی اَبنیر پسر نیر سردار لشکر اسرائیل + و عَماسا پسر یِتِر سردار لشکر یهودا.+ ۳۳ خون آنها تا ابد بر گردن یوآب و بر گردن نوادگان* او خواهد بود،+ اما صلح و آرامش از طرف یَهُوَه تا ابد با داوود، نوادگانش،* خاندانش و تخت پادشاهیاش باشد.» ۳۴ پس بِنایا پسر یِهویاداع به آنجا رفت و یوآب را کشت و او را در کنار خانهاش، در بیابان دفن کردند. ۳۵ پادشاه، بِنایا پسر یِهویاداع + را به جای یوآب، سردار لشکر کرد و صادوقِ کاهن + را به جای اَبیاتار تعیین کرد.
۳۶ بعد پادشاه، شِمعی + را احضار کرد و به او گفت: «برای خودت خانهای در اورشلیم بساز و در آنجا زندگی کن؛ از اورشلیم به هیچ جای دیگر نرو. ۳۷ مطمئن باش روزی که از آنجا بیرون بروی و از درّهٔ قِدرون + عبور کنی، میمیری و خونت بر گردن خودت خواهد بود.» ۳۸ شِمعی در جواب پادشاه گفت: «چیزی که گفتی بجاست. بندهات طبق گفتهٔ سَرورم پادشاه عمل خواهد کرد.» پس شِمعی مدت زیادی در اورشلیم ماند.
۳۹ ولی بعد از پایان سه سال، دو غلام شِمعی فرار کردند و پیش اَخیش + که پادشاه جَت و پسر مَعَکه بود، رفتند. وقتی به شِمعی خبر رسید که غلامانش در جَت هستند، ۴۰ او فوراً الاغش را زین کرد و برای پیدا کردن غلامانش، به دیدن اَخیش به جَت رفت. وقتی شِمعی با غلامانش از جَت برگشت، ۴۱ این خبر به سلیمان رسید: «شِمعی از اورشلیم بیرون رفت. او به جَت رفت، ولی دوباره برگشته است.» ۴۲ پادشاه با شنیدن این خبر، شِمعی را احضار کرد و به او گفت: «مگر من تو را به یَهُوَه قسم ندادم و هشدار ندادم که مطمئن باش روزی که از اینجا به هر جای دیگر بروی، کشته میشوی؟ آیا تو به من نگفتی، ‹چیزی که گفتی بجاست؛ به آن عمل میکنم؟›+ ۴۳ پس چرا قسمی را که به یَهُوَه خوردی زیر پا گذاشتی و از فرمان من سرپیچی کردی؟» ۴۴ پادشاه در ادامهٔ صحبتش به شِمعی گفت: «تو در دلت میدانی که چه بدیهایی در حق پدرم داوود کردهای.+ یَهُوَه آن بدیها را بر سر خودت خواهد آورد.+ ۴۵ اما یَهُوَه به من که سلیمانِ پادشاه هستم برکت خواهد داد + و تخت پادشاهی داوود را تا ابد محکم و استوار خواهد کرد.» ۴۶ بِنایا پسر یِهویاداع به فرمان پادشاه رفت و شِمعی را کشت.+
به این ترتیب، حکمرانی سلیمان* استوار شد.+
۳ سلیمان با دختر فرعون، پادشاه مصر ازدواج کرد و به این طریق با فرعون همپیمان شد.+ سلیمان همسرش را به شهر داوود آورد + و تا موقعی که ساختن خانهٔ خودش،+ خانهٔ یَهُوَه + و دیوار اطراف اورشلیم را تمام کند،+ همسرش آنجا ماند. ۲ اما مردم هنوز روی مکانهای بلند* قربانی تقدیم میکردند،+ چون تا آن زمان هنوز معبدی ساخته نشده بود که اسم یَهُوَه بر آن باشد.+ ۳ سلیمان یَهُوَه را دوست داشت و طبق احکام پدرش داوود رفتار میکرد، ولی هنوز روی مکانهای بلند قربانی میسوزاند.+
۴ روزی سلیمان برای قربانی کردن به جِبعون رفت، چون معروفترین* مکان بلند در آنجا قرار داشت.+ سلیمان ۱۰۰۰ قربانی سوختنی بر آن مذبح تقدیم کرد.+ ۵ در جِبعون، هنگام شب، یَهُوَه به سلیمان در خواب ظاهر شد و گفت: «بگو چه میخواهی که به تو بدهم؟»+ ۶ سلیمان گفت: «تو به خدمتگزارت داوود، پدر من، محبتی عظیم و پایدار* نشان دادی، چون او با وفاداری، درستکاری و دلی بیریا در حضور تو رفتار میکرد. تو تا همین امروز هم محبت فراوان و پایدارت را از او دریغ نکردهای و به او پسری دادی تا بر تختش بنشیند.+ ۷ و حالا، ای یَهُوَه خدایم، تو خدمتگزارت را به جای پدرم داوود، پادشاه کردی، هرچند جوان* و بیتجربهام.*+ ۸ خدمتگزارت در میان قوم برگزیدهٔ توست،+ قومی آنقدر بزرگ که نمیشود آنها را شمرد یا تعدادشان را حساب کرد. ۹ پس به بندهات دلی مطیع بده تا بتوانم قومت را داوری کنم + و خوب را از بد تشخیص دهم،+ چون چه کسی میتواند این قوم بزرگ* تو را داوری کند؟»
۱۰ یَهُوَه از این که سلیمان چنین درخواستی کرد، خشنود شد.+ ۱۱ پس خدا به او گفت: «چون این را درخواست کردی و عمر طولانی،* ثروت یا مرگ دشمنانت را نخواستی، بلکه برای رسیدگی به امور قضایی، درک و فهم درخواست کردی،+ ۱۲ به درخواستت عمل میکنم.+ من به تو دلی پر از حکمت و فهم میدهم؛+ طوری که نه در گذشته کسی مثل تو بوده و نه در آینده خواهد بود.+ ۱۳ علاوه بر آن، چیزهایی را هم که درخواست نکردی به تو میدهم،+ یعنی هم ثروت و هم جلال،+ طوری که در طول زندگیات* هیچ پادشاهی به پای تو نرسد.+ ۱۴ و اگر مانند پدرت داوود، با پیروی از احکام و فرامین من در راههایم قدم برداری،+ عمر طولانی هم به تو میدهم.»*+
۱۵ وقتی سلیمان بیدار شد، فهمید که خواب دیده است. پس به اورشلیم رفت و در مقابل صندوق عهد یَهُوَه ایستاد و قربانیهای سوختنی و قربانیهای شراکت تقدیم کرد + و برای تمام خادمانش جشن گرفت.
۱۶ مدتی بعد، دو فاحشه پیش پادشاه آمدند و در حضورش ایستادند. ۱۷ زن اول گفت: «ای سَرورم، من و این زن با هم در یک خانه زندگی میکنیم و وقتی من بچهام را به دنیا آوردم، او هم در خانه بود. ۱۸ سه روز بعد از زایمانم، این زن هم بچهای به دنیا آورد. در خانه فقط من و او بودیم و جز ما کسی نبود. ۱۹ یک شب که این زن خواب بود، روی پسرش افتاد و پسرش مرد. ۲۰ پس نصف شب بلند شد و وقتی کنیزت در خواب بود، پسرم را از کنارم برداشت و در بغلش گرفت و پسر مردهاش را در بغل من گذاشت. ۲۱ صبح وقتی بلند شدم تا به پسرم شیر بدهم، متوجه شدم که مرده است. اما وقتی درست نگاه کردم، دیدم این پسری نیست که من به دنیا آوردم.» ۲۲ اما زن دیگر گفت: «نه! بچهٔ زنده پسر من است و بچهٔ مرده پسر توست.» اما زن اول میگفت: «نه! بچهٔ مرده پسر توست و بچهٔ زنده پسر من است.» آنها این طور در حضور پادشاه با هم جرّوبحث میکردند.
۲۳ سرانجام پادشاه گفت: «این یکی میگوید: ‹این پسر زنده مال من است و پسر مرده مال توست!› و آن یکی میگوید: ‹نه! پسر مرده مال توست و پسر زنده مال من است!›» ۲۴ پادشاه گفت: «یک شمشیر برایم بیاورید.» پس یک شمشیر برای پادشاه آوردند. ۲۵ پادشاه گفت: «بچهٔ زنده را به دو نصف تقسیم کنید، نصفش را به این زن بدهید و نصفش را به زن دیگر.» ۲۶ فوراً زنی که پسرش زنده بود، دلش به حال پسرش سوخت و با التماس به پادشاه گفت: «سَرورم! لطفاً بچهٔ زنده را به او بدهید! خواهش میکنم او را نکشید!» اما زن دیگر گفت: «بچه نه مال من باشد، نه مال تو! بگذار او را نصف کنند!» ۲۷ آن وقت پادشاه گفت: «بچه را نکشید. او را به زن اول بدهید! چون این زن مادر اوست.»
۲۸ این داوری پادشاه به گوش همهٔ مردم اسرائیل رسید و آنها را شگفتزده کرد،*+ چون دیدند که خدا برای داوری کردن به او حکمت داده است.+
۴ سلیمانِ پادشاه بر تمام اسرائیل حکمرانی میکرد.+ ۲ مقامات بلندپایهٔ* سلیمان اینها بودند: عَزَریا پسر صادوق،+ کاهن بود؛ ۳ اِلیحورِف و اَخیّا پسران شیشَه، دفتردار بودند؛+ یِهوشافاط پسر اَخیلود، وقایعنگار بود؛+ ۴ بِنایا پسر یِهویاداع، سردار لشکر بود؛+ صادوق و اَبیاتار، کاهن بودند؛+ ۵ عَزَریا پسر ناتان،+ ناظر مأموران عالیرتبه بود؛ زابود پسر ناتان، کاهن و دوست پادشاه بود.+ ۶ اَخیشار، ناظر خانهٔ پادشاه بود؛ و اَدونیرام + پسر عَبدا، ناظر کسانی بود که برای کار اجباری فراخوانده شده بودند.+
۷ سلیمان ۱۲ مأمور عالیرتبه را در سراسر اسرائیل قرار داده بود و آنها برای پادشاه و کسانی که در کاخش بودند، مواد غذایی تهیه میکردند. هر کدام از آنها در یکی از ماههای سال مسئول تدارک مواد غذایی بود.+ ۸ نامهای آن مردان از این قرار بود: پسر حور، در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم؛ ۹ پسر دِقِر، در ماقَص، شَعَلبیم،+ بِیتشَمس و ایلونبِیتحانان؛ ۱۰ پسر حِسِد، در اَرُبّوت (او سوکو و تمام سرزمین حافَر را در اختیار داشت)؛ ۱۱ پسر اَبیناداب، در نواحی مرتفع دُر (همسر او تافَت دختر سلیمان بود)؛ ۱۲ بَعَنا پسر اَخیلود، در تَعَناک، مَگِدّو + و سراسر بِیتشِئَن + که در کنار صَرِتان، پایین یِزرِعیل است، از بِیتشِئَن تا آبِلمِحوله و تا ناحیهٔ یُقمِعام؛+ ۱۳ پسر جِبِر، در راموتجِلعاد + (او روستاهای چادرنشین یائیر + پسر مَنَسّی را در اختیار داشت که در جِلعاد بودند؛+ منطقهٔ اَرجوب + که در باشان است هم به او تعلّق داشت:+ یعنی ۶۰ شهر بزرگ حصاردار که دروازههایش پشتبندهای مسی داشت)؛ ۱۴ اَخیناداب پسر عِدّو، در مَحَنایِم؛+ ۱۵ اَخیمَعَص، در نَفتالی (او بَسِمات، یکی دیگر از دختران سلیمان را به زنی گرفته بود)؛ ۱۶ بَعَنا پسر حوشای، در اَشیر و بِعَلوت؛ ۱۷ یِهوشافاط پسر فاروح، در یِساکار؛ ۱۸ شِمعی + پسر ایلا، در بنیامین؛+ ۱۹ جِبِر پسر اوری، در سرزمین جِلعاد + که به سیحون،+ پادشاه اَموریان و به عوج،+ پادشاه باشان تعلّق داشت. یکی از مأموران عالیرتبه هم ناظر بر کارهای تمام این مأموران عالیرتبه بود.
۲۰ تعداد اهالی یهودا و اسرائیل به اندازهٔ شنهای ساحل دریا بود؛+ آنها میخوردند و مینوشیدند و شادی میکردند.+
۲۱ سلیمان از رود فُرات تا سرزمین فِلیسطیها و تا مرز مصر، بر همهٔ مملکتها حکمرانی میکرد.+ آنها در تمام روزهای عمر سلیمان به او خدمت میکردند و خراج* میدادند.+
۲۲ هر روز این مقدار غذا برای مصرف در کاخ سلیمان تهیه میشد: ۳۳۰۰ کیلو* آرد مرغوب و ۶۶۰۰ کیلو* آرد، ۲۳ همچنین ۱۰ گاو چاق و پروار، ۲۰ گاو از چراگاه، ۱۰۰ گوسفند به علاوهٔ آهوها، غزالها، گوزنها و فاختههای* چاق و پروار. ۲۴ سلیمان بر تمام منطقهٔ غرب رود فُرات،+ از تِفسَح تا غزه + و بر تمام پادشاهان غرب رود فُرات حکمرانی میکرد و در همهٔ مناطق اطراف او صلح و آرامش بود.+ ۲۵ در تمام روزهای عمر سلیمان، مردم یهودا و اسرائیل از دان تا بِئِرشِبَع، همه زیر مُو و درخت انجیر خودشان، در امنیت به سر میبردند.
۲۶ سلیمان ۱۲٬۰۰۰ اسب* برای ارابههایش و ۴۰۰۰* اصطبل برای آن اسبها داشت.+
۲۷ مأموران عالیرتبهٔ سلیمانِ پادشاه برای او و همهٔ کسانی که بر سر سفرهاش غذا میخوردند، مواد غذایی تهیه میکردند؛ هر یک در ماهی که برایش تعیین شده بود. آنها مراقب بودند که چیزی کم و کسر نباشد.+ ۲۸ همچنین هر کدام طبق وظیفهٔ خود هر وقت که لازم بود، برای اسبهای ارابهها و اسبهای دیگر کاه و جو میبُرد.
۲۹ خدا به سلیمان حکمت و قدرت تشخیص بسیار زیادی داد و به او دلی با بینشی* وسیع بخشید؛ بینشی به اندازهٔ شنهای ساحل دریا.+ ۳۰ حکمت سلیمان از حکمت تمام مردم مشرق زمین و مردم مصر بیشتر بود.+ ۳۱ او از همهٔ انسانها حکیمتر بود، حتی از ایتانِ زِراحی + و هیمان + و از کَلکول + و دارَع پسران ماحول؛ شهرت او به تمام ملتهای اطراف رسید.+ ۳۲ او ۳۰۰۰ مَثَل گفت + و ۱۰۰۵ سرود نوشت.+ ۳۳ او در مورد درختان، از درخت سِدر لبنان گرفته تا زوفایی که روی دیوارها میروید + و همین طور در مورد حیوانات،+ پرندگان،*+ خزندگان*+ و ماهیان صحبت میکرد. ۳۴ مردم از همهٔ ملتها برای شنیدن سخنان حکیمانهٔ سلیمان میآمدند؛ از جمله پادشاهانی از سراسر زمین که دربارهٔ حکمت او شنیده بودند.+
۵ حیرام، پادشاه صور + که همیشه دوست داوود بود،* وقتی شنید که سلیمان به جای پدرش برای پادشاهی مسح شده است، خادمانش را پیش سلیمان فرستاد.+ ۲ سلیمان هم برای حیرام این پیغام را فرستاد:+ ۳ «تو خودت خوب میدانی که پدرم داوود نتوانست خانهای برای نام یَهُوَه خدایش بنا کند، چون از هر طرف درگیر جنگ بود تا زمانی که یَهُوَه او را بر دشمنانش پیروز کرد.*+ ۴ اما الآن یَهُوَه خدایم از هر طرف به من صلح و آرامش داده است،+ طوری که نه کسی با من مخالفت میکند و نه خطری ما را تهدید میکند.+ ۵ برای همین، تصمیم دارم خانهای برای جلال نام یَهُوَه خدایم بسازم، همان طور که یَهُوَه به پدرم داوود وعده داد و گفت: ‹پسر تو که من به جایت بر تخت تو مینشانم، اوست که خانهای برای جلال نام من بنا میکند.›+ ۶ پس حالا به مردانت فرمان بده که برای من درختان سِدر لبنان + قطع کنند. خادمان من هم با خادمان تو کار خواهند کرد و من دستمزد خادمانت را هر چقدر که تو تعیین کنی، خواهم داد. خودت خوب میدانی که هیچ کدام از ما نمیتواند بهخوبی صیدونیها درخت قطع کند.»+
۷ وقتی حیرام حرفهای سلیمان را شنید، خیلی خوشحال شد و گفت: «یَهُوَه ستایش شود، چون به داوود پسری حکیم داده تا بر این قوم بزرگ حکمرانی کند!»+ ۸ پس حیرام این پیغام را به سلیمان فرستاد: «من پیغام تو را شنیدم. درخواست تو را برای فراهم کردن الوارهای چوب درخت سِدر لبنان و سرو کوهی انجام میدهم.+ ۹ خادمان من آنها را از لبنان تا دریا میآورند و من آنها را به هم میبندم و به صورت شناور، از طریق دریا به جایی که تعیین کنی، میفرستم. در آنجا آنها را از هم باز میکنم و تو میتوانی بِبَری. در عوض، آذوقهای را که برای اهل خانهام از تو درخواست میکنم، فراهم کن.»+
۱۰ پس حیرام الوارهای چوب درخت سِدر لبنان و سرو کوهی را که سلیمان درخواست کرده بود، فراهم کرد. ۱۱ و سلیمان ۳۲۰۰ تن* گندم برای مصرف اهل خانهٔ حیرام و ۴۴۰۰ لیتر* روغن زیتون مرغوب به او داد. سلیمان هر سال این مقدار آذوقه را به حیرام میداد.+ ۱۲ یَهُوَه همان طور که به سلیمان قول داده بود، به او حکمت بخشید.+ بین سلیمان و حیرام صلح برقرار بود و آن دو با هم پیمان* بستند.
۱۳ سلیمان پادشاه از سراسر اسرائیل ۳۰٬۰۰۰ مرد را برای خدمت اجباری فراخواند.+ ۱۴ او هر ماه، به نوبت ۱۰٬۰۰۰ نفر از آنها را به لبنان میفرستاد. آن مردان یک ماه در لبنان بودند و دو ماه در خانهٔ خود؛ اَدونیرام،+ سرپرستی آنها را به عهده داشت. ۱۵ سلیمان ۷۰٬۰۰۰ کارگر ساده* و ۸۰٬۰۰۰ سنگتراش + در مناطق کوهستانی داشت،+ ۱۶ و این علاوه بر ۳۳۰۰ ناظر عالیرتبهای بود + که در حکم کارفرما، نظارت بر کارگران را به عهده داشتند. ۱۷ آنها به فرمان پادشاه، تختهسنگهایی بزرگ و گرانقیمت میکندند + تا پی خانه را با سنگهای تراشیده بسازند.+ ۱۸ به این ترتیب، کارگران سلیمان و کارگران حیرام به همراه مردان جِبال،+ سنگها را میتراشیدند و الوارها و سنگها را برای ساختن خانه آماده میکردند.
۶ سلیمان در چهارصد و هشتادمین سال خروج اسرائیلیان از سرزمین مصر + و در چهارمین سال سلطنت خود بر اسرائیل، در ماه زیو*+ که دومین ماه سال است، شروع به ساختن خانهٔ یَهُوَه کرد.*+ ۲ طول خانهای که سلیمانِ پادشاه برای یَهُوَه ساخت، ۲۷ متر،* عرض آن ۹ متر* و ارتفاع آن ۱۳ متر* بود.+ ۳ طول ایوان + جلوی اتاق ورودی خانه* به اندازهٔ عرض خانه، یعنی ۹ متر* بود و از جلوی خانه چهار متر و نیم* پیش رفته بود.
۴ او برای خانه، پنجرههایی با چهارچوب ذوزنقهایشکل*+ ساخت. ۵ به علاوه، او بخش دیگری را به دورتادور دیوار خانه اضافه کرد، یعنی دورتادور قدس و اتاق داخلی. همچنین داخل آن بخش،+ دورتادور، حجرههایی ساخت.+ ۶ پهنای طبقهٔ پایین این حجرهها دو متر و بیست سانتیمتر،* پهنای طبقهٔ وسط دو متر و شصت و پنج سانتیمتر* و پهنای طبقهٔ سوم سه متر و ده سانتیمتر* بود. او لبههایی دورتادور خانه ساخته بود تا نیازی نباشد که تیرهای سقف حجرهها به دیوارهای خانه فرو رود.+
۷ خانه با سنگهایی بنا شد که آنها را از پیش در معدن سنگ آماده کرده بودند.+ پس هنگام بنای خانه هیچ صدایی از چکش، تیشه یا ابزار آهنی در آن شنیده نمیشد. ۸ ورودی طبقهٔ پایینِ حجرهها در طرف جنوبی خانه بود + و از آنجا پلههایی مارپیچ به طبقهٔ وسط و بعد به طبقهٔ سوم میرفت. ۹ سلیمان به ساختن خانه ادامه داد و آن را به پایان رساند.+ او سقف آن را با تیرها و تختههایی از چوب درخت سِدر پوشاند.+ ۱۰ او حجرهها را دورتادور خانه ساخت.+ ارتفاع هر طبقه دو متر و بیست سانتیمتر* بود و سقف هر طبقه با تیرهایی از چوب درخت سِدر به خانه وصل شده بود.
۱۱ در آن زمان، یَهُوَه به سلیمان پیام داد و گفت: ۱۲ «اگر قوانین مرا حفظ کنی، داوریهای مرا به اجرا بگذاری و به همهٔ احکام من توجه کنی و به آنها عمل کنی،+ من هم هر چه را که به پدرت داوود قول داده بودم برای تو انجام خواهم داد + و در این خانه که برای من میسازی ۱۳ و در میان اسرائیلیان ساکن خواهم شد + و قوم خودم اسرائیل را ترک نخواهم کرد.»+
۱۴ سلیمان به بنای خانه ادامه داد تا آن را به پایان برساند. ۱۵ او دیوارهای داخلی خانه را با تختههای چوب درخت سِدر ساخت و دیوارهای داخلی را از کف تا تیرهای سقف، با چوب پوشاند و کف خانه را با چوب درخت سرو کوهی پوشاند.+ ۱۶ به علاوه، او در داخل خانه، از دیوار انتهای خانه ۹ متر* به طرف داخل اندازه گرفت و اتاقی با تختههایی از چوب درخت سِدر، از کف تا سقف، جدا کرد و به این شکل اتاق داخلی،+ یعنی قدسالاقداس را ساخت.+ ۱۷ قدس،*+ یعنی بخش جلویی خانه، ۱۸ متر* بود. ۱۸ چوبهای سِدر داخل خانه با نقش میوههای گرد + و گلهای شکفته + کندهکاری شده بود. تمام داخل خانه از چوب درخت سِدر بود، طوری که هیچ سنگی دیده نمیشد.
۱۹ او اتاق داخلی + خانه را آماده کرد تا صندوق عهد یَهُوَه را در آن قرار دهد.+ ۲۰ طول اتاق داخلی ۹ متر،* عرض آن ۹ متر و ارتفاع آن ۹ متر بود.+ او داخل این اتاق را با طلای خالص پوشاند و برای روکش مذبح + از چوب درخت سِدر استفاده کرد. ۲۱ سلیمان داخل خانه را با طلای خالص پوشاند + و مقابل اتاق داخلی + که با طلا پوشیده شده بود، زنجیرهایی از طلا نصب کرد. ۲۲ او تمام خانه را کاملاً با طلا پوشاند. همچنین، مذبح نزدیک اتاق داخلی را کاملاً با طلا پوشاند.+
۲۳ سلیمان در اتاق داخلی دو کَرّوبی + از چوب درخت کاج* ساخت که قد هر کدام چهار متر و نیم* بود.+ ۲۴ طول یک بال کَرّوبی دو متر و بیست سانتیمتر* و بال دیگر آن هم دو متر و بیست سانتیمتر بود. از نوک یک بال تا نوک بال دیگر چهار متر و نیم* بود. ۲۵ اندازهٔ کَرّوبیِ دوم هم چهار متر و نیم* بود. هر دو کَرّوبی به یک شکل و اندازه بودند. ۲۶ قد یک کَرّوبی مانند قد کَرّوبی دیگر چهار متر و نیم* بود. ۲۷ او کَرّوبیان + را در اتاق داخلی قرار داد. بالهای کَرّوبیان، به دو طرف باز بود، طوری که بال یک کَرّوبی به دیوار یک طرف اتاق میرسید و بال کَرّوبی دیگر به دیوار طرف دیگر آن. بال دیگر کَرّوبیان تا وسط اتاق آمده بود و به هم میرسید. ۲۸ او کَرّوبیان را با طلا پوشاند.
۲۹ سلیمان تمام دیوارهای خانه را، چه در اتاق داخلی و چه در اتاق بیرونی، دورتادور با نقشهای کَرّوبیان،+ درختان نخل + و گلهای شکفته + کندهکاری کرد. ۳۰ او کف خانه را، چه در اتاق داخلی و چه در اتاق بیرونی، با طلا پوشاند. ۳۱ برای ورودی اتاق داخلی، درهایی از چوب درخت کاج و همین طور دو ستون و تیرکهای عمودیِ دو طرف درها را ساخت که پنجمین قسمت* بودند. ۳۲ آن دو در، از چوب درخت کاج بود و روی آنها نقش کَرّوبیان، درختان نخل و گلهای شکفته کندهکاری شده بود. او آن درها را با طلا پوشاند و روی کَرّوبیان و درختان نخل را طلاکوبی کرد. ۳۳ برای ورودی قدس،* تیرکهای عمودیِ دو طرف درها را به همان شکل از چوب درخت کاج ساخت و این به چهارمین قسمت* تعلّق داشت. ۳۴ او دو در از چوب سرو کوهی ساخت. هر کدام از درها دو لنگه داشت و هر لنگه روی یک محور میچرخید.+ ۳۵ همچنین روی درها نقش کَرّوبیان، درختان نخل و گلهای شکفته را کندهکاری کرد و آن نقشها را با طلا پوشاند.
۳۶ او صحن داخلی + را با سه ردیف سنگ تراشیده شده و یک ردیف تیر چوبی که از درخت سِدر بود، ساخت.+
۳۷ پی خانهٔ یَهُوَه در چهارمین سال، در ماه زیو گذاشته شد + ۳۸ و در یازدهمین سال، در ماه بول (یعنی در هشتمین ماه)، این خانه با تمام جزئیاتش و طبق نقشه به پایان رسید.+ پس هفت سال طول کشید تا سلیمان خانه را بسازد.
۷ سلیمان خانهای* برای خود بنا کرد. بنای خانه و تکمیل آن ۱۳ سال طول کشید.+
۲ او همچنین «خانهٔ جنگل لبنان» را + ساخت. سلیمان این خانه را به طول ۴۴ متر،* عرض ۲۲ متر* و ارتفاع ۱۳ متر،* بر چهار ردیف ستون که از چوب سِدر* بودند بنا کرد و روی آن ستونها، الوارهایی از چوب سِدر قرار داد.+ ۳ کفپوش خانه از تختههایی از چوب سِدر ساخته شده بود که روی تیرهایی افقی قرار داشت و این تیرها روی ستونها قرار گرفته بود؛ تعداد آنها ۴۵ عدد بود، ۱۵ عدد در هر ردیف. ۴ خانه دارای سه ردیف پنجرهٔ قابدار بود؛ هر پنجره روبروی پنجرهٔ مقابل، در سه طبقه. ۵ تمام ورودیها و چهارچوب درها، مانند قاب داخلی پنجرهها چهارضلعی* بودند؛ پنجرهها در سه طبقه در مقابل هم قرار داشتند.
۶ او تالار* ستونها را به طول ۲۲ متر* و عرض ۱۳ متر* ساخت و در مقابل آن، ایوانی سرپوشیده با ستونها ساخت.
۷ سلیمان همچنین تالار* تخت پادشاهی،+ یعنی تالار داوری را ساخت که در آن داوری میکرد.+ این تالار از کف تا تیرهای سقف، با چوب سِدر پوشانده شد.
۸ خانهای* که او قرار بود در آن زندگی کند، در صحن دیگر،+ جدا از تالار* بود و با همان سبک ساخته شده بود. او همچنین خانهای شبیه آن تالار، برای زنش که دختر فرعون بود، ساخت.+
۹ همهٔ این ساختمانها با سنگهای گرانبها + که طبق اندازه تراشیده و از هر طرف* با ارّه بریده شده بود، ساخته شدند؛ از پی تا بام، و بیرون تا صحن بزرگ.+ ۱۰ پی این ساختمانها با سنگهای بسیار بزرگ و گرانبها ساخته شد؛ اندازهٔ بعضی سنگها چهار متر و نیم* و بعضی دیگر سه متر و نیم* بود. ۱۱ و روی آنها سنگهای گرانبها قرار داشت که طبق اندازه تراشیده شده بود، همچنین از چوبهای سِدر استفاده شده بود. ۱۲ دورتادور صحن بزرگ، مانند صحن داخلیِ خانهٔ یَهُوَه + و ایوان خانه،+ سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف تیر از چوب سِدر قرار داشت.
۱۳ سلیمانِ پادشاه به دنبال حیرام فرستاد + تا او را از صور بیاورند. ۱۴ او پسر بیوهزنی از طایفهٔ نَفتالی بود و پدرش، مسگری + از اهالی صور بود. حیرام، صنعتگری بسیار ماهر و دانا + بود و در هر نوع کار با مس* تجربه داشت. او پیش سلیمان آمد و همهٔ کارهایی را که او درخواست کرد، انجام داد.
۱۵ او دو ستون مسی ریخت؛+ بلندی هر ستون ۸ متر* بود و دورتادور هر کدام پنج متر و سی سانتیمتر.*+ ۱۶ او برای ستونها دو سرستون ساخت که از مس ریخته شده بود. بلندی هر سرستون دو متر و بیست سانتیمتر* بود. ۱۷ دور هر یک از سرستونها را شبکهای از زنجیرهای به هم بافته شده،+ گرفته بود؛ هفت زنجیر برای هر سرستون. ۱۸ او برای پوشاندن هر یک از سرستونها، برای هر شبکه، در دو ردیف انارهایی دور آن نصب کرد؛ او این کار را برای هر دو سرستون انجام داد. ۱۹ ستونهای ایوان، سرستونهایی به شکل گل سوسن به ارتفاع یک متر و هشتاد سانتیمتر* داشت. ۲۰ سرستونها روی آن دو ستون قرار داشت و شبکه، دورتادور قوس سرستون نصب شده بود و ۲۰۰ انار در ردیفهایی دورتادور هر سرستون بود.+
۲۱ او ستونهای ایوان معبد* را برپا کرد؛+ یک ستون را در سمت راست* برپا کرد و آن را یاکین* نامید، بعد یک ستون را در سمت چپ* برپا کرد و آن را بوعَز*+ نامید. ۲۲ بالای ستونها به شکل گل سوسن بود. به این ترتیب، کار ساختن ستونها به پایان رسید.
۲۳ بعد از آن، او حوضی* گرد از فلز ریختهشده ساخت.+ قطر آن از یک لبه تا لبهٔ دیگر چهار متر و نیم* و ارتفاع آن دو متر و بیست سانتیمتر* بود. دورتادور آن، با ریسمانِ اندازهگیری ۱۳ متر* بود.*+ ۲۴ زیر لبههای آن، دورتادور با میوههایی گرد تزئین شده بود؛+ هر نیم متر* ده میوه. این میوهها در دو ردیف قرار داشتند و یکپارچه با بدنهٔ حوض، قالبگیری شده بودند. ۲۵ این حوض روی ۱۲ گاو قرار داشت:+ ۳ گاو رو به شمال، ۳ گاو رو به غرب، ۳ گاو رو به جنوب و ۳ گاو رو به شرق؛ حوض روی این گاوها قرار داشت و پشت گاوها به طرف مرکز حوض بود. ۲۶ ضخامت بدنهٔ آن به اندازهٔ چهار انگشت* و لبهٔ آن مثل لبهٔ پیاله و به شکل گل سوسن بود. در این حوض ۴۴٬۰۰۰ لیتر* آب ریخته میشد.
۲۷ بعد او ده گاری*+ از مس ساخت. طول و عرض هر گاری یک متر و هشتاد سانتیمتر* و بلندی آن یک متر و سی سانتیمتر* بود. ۲۸ طرح گاریها چنین بود: روی دیوارههای هر کدام، صفحههایی بود و صفحهها در میان قابهایی قرار داشت. ۲۹ روی صفحههای میان قابها تصویر شیر،+ گاو و کَرّوبی + بود، و همین تصاویر روی قابها هم وجود داشت. بالا و پایین شیرها و گاوها، نقشهایی هلالی شکل بود. ۳۰ هر گاری، چهار چرخ مسی و محورهای مسی داشت که بر پایههای چهار گوشهٔ گاری سوار بود. زیر تشت، بازوهایی از فلز ریختهشده، با نقشهای هلالی شکل بود. ۳۱ دهانهٔ تشت در تاجی قرار داشت که ۴۵ سانتیمتر* از کف تشت بالاتر بود. دهانهٔ تاج، گرد بود و با بازوها تکیهگاهی را تشکیل میداد که بلندی آن ۶۷ سانتیمتر* بود. روی دهانهٔ تاج کندهکاری شده بود. روی دیوارهٔ تاج صفحههای چهارضلعی بود، نه گرد. ۳۲ چهار چرخ گاری، زیر صفحههای دیوارههای آن قرار داشت و پایههای چرخها به گاری وصل بود و قطر هر چرخ ۶۷ سانتیمتر* بود. ۳۳ چرخها مثل چرخهای ارابه ساخته شده بود. پایهها، طوقهها، پرّهها و توپیها همه از فلزِ ریختهشده درست شده بود. ۳۴ پایهها در چهار گوشهٔ گاری قرار داشت؛ این پایهها با بدنهٔ گاری، یکپارچه ریخته شده بود. ۳۵ روی گاری، تاجی به بلندی ۲۲ سانتیمتر* بود. قابها و صفحهها با بدنه، یکپارچه قالبگیری شده بود. ۳۶ روی قابها و صفحهها نقش کَرّوبیان، شیران و درختان نخل، بر حسب اندازهٔ سطح هر کدام، کندهکاری شده بود. همچنین دورتادور، نقشهایی هلالیشکل کندهکاری شده بود.+ ۳۷ به این ترتیب، او ده گاری ساخت؛+ همهٔ آنها مثل هم قالبریزی شدند + و به یک شکل و اندازه بودند.
۳۸ او ده تشت مسی ساخت؛+ یکی برای هر گاری. گنجایش هر تشت ۸۸۰ لیتر* و قطر هر کدام، یک متر و هشتاد سانتیمتر* بود. ۳۹ بعد پنج گاری را در طرف راست خانه و پنج گاری را در طرف چپ خانه گذاشت و حوض را در طرف راست خانه، به سمت جنوبشرقی قرار داد.+
۴۰ حیرام + همچنین تشتها، خاکاندازها + و کاسهها + را ساخت.
به این ترتیب، او همهٔ کارهایی را که قرار بود در خانهٔ یَهُوَه برای سلیمانِ پادشاه انجام دهد، تمام کرد؛+ ۴۱ یعنی ساختن دو ستون + و سرستونهای پیالهشکل آنها و دو شبکهٔ مسی + برای تزئین سرستونها؛ ۴۲ چهارصد انار + برای آن دو شبکه، برای تزئین دو سرستونِ پیالهشکل، دو ردیف انار برای هر یک از آن شبکهها؛ ۴۳ ده گاری + و ده تشت،+ یک تشت روی هر گاری؛ ۴۴ حوض + و ۱۲ گاو زیر آن حوض. ۴۵ حیرام همچنین سطلها، خاکاندازها، کاسهها و تمام وسایل را به دستور سلیمانِ پادشاه با مس برّاق برای خانهٔ یَهُوَه ساخت. ۴۶ پادشاه اینها را در ناحیهٔ اردن، در منطقهٔ بین سُکّوت و صَرِتان، در قالبهایی از گِل قالبگیری کرد.
۴۷ سلیمان هیچ کدام از این وسایل را وزن نکرد، چون تعداد آنها خیلی زیاد بود؛ وزن مسی که مورد استفاده قرار گرفت، محاسبه نشد.+ ۴۸ سلیمان همهٔ این وسایل را برای خانهٔ یَهُوَه ساخت: مذبح طلا؛+ میز طلا + برای قرار دادن نانهای تقدیمی بر روی آن؛ ۴۹ چراغدانهایی از طلای خالص،+ پنج چراغدان در طرف راست و پنج چراغدان در طرف چپ در مقابل اتاق داخلی؛ گلها،+ چراغها و انبرها* از طلا؛+ ۵۰ تشتها، قیچیهای فتیلهخاموشکن،+ کاسهها،+ جامها و آتشدانها + از طلای خالص؛ پایهٔ محورهای درهای اتاق داخلی،+ یعنی قدسالاقداس و پایهٔ محورهای درهای قدس* از طلا.+
۵۱ پس سلیمانِ پادشاه تمام کارهایی را که قرار بود برای خانهٔ یَهُوَه انجام دهد، به پایان رساند. بعد هر چه را که پدرش داوود وقف*+ کرده بود، آورد و نقره و طلا و وسایل را در خزانهٔ خانهٔ یَهُوَه گذاشت.+
۸ آن وقت، سلیمان ریشسفیدان اسرائیل، همهٔ سران طایفهها و رئیسان خاندانهای اسرائیل را به اورشلیم دعوت کرد.+ آنها پیش سلیمان به اورشلیم آمدند تا صندوق عهد یَهُوَه را از شهر داوود،+ یعنی صَهیون،+ به معبد بیاورند. ۲ همهٔ مردان اسرائیل، در عیدی* که در ماه اِتانیم،* یعنی هفتمین ماه برگزار میشد، در حضور سلیمانِ پادشاه جمع شدند.+ ۳ وقتی همهٔ ریشسفیدان اسرائیل آمدند، کاهنان صندوق عهد را بلند کردند تا آن را حمل کنند.+ ۴ به این ترتیب کاهنان و لاویان صندوق عهد یَهُوَه، خیمهٔ ملاقات + و همهٔ وسایل مقدّسی را که در خیمه بود، به معبد آوردند. ۵ سلیمان پادشاه و تمام اسرائیلیانی که پیش او آمده بودند، در مقابل صندوق عهد جمع شدند و آنقدر گاو و گوسفند قربانی کردند + که نمیشد حساب کرد!
۶ بعد کاهنان، صندوق عهد یَهُوَه را سر جایش،+ در اتاق داخلی خانه یعنی در قدسالاقداس، زیر بالهای کَرّوبیان گذاشتند.+
۷ بنابراین، بالهای کَرّوبیان بالای صندوق عهد باز شده بود، طوری که کَرّوبیان صندوق و تیرکهای حمل آن را پوشانده بودند.+ ۸ تیرکها + آنقدر بلند بودند که نوک آنها از قدس که جلوی اتاق داخلی بود دیده میشد، اما از بیرون دیده نمیشد. آنها تا امروز در آنجا هستند. ۹ در صندوق چیزی نبود جز دو لوح سنگی + که موسی آنها را در حوریب داخل آن گذاشته بود؛+ یعنی همان جایی که یَهُوَه با قوم اسرائیل، موقع خروجشان از سرزمین مصر عهد بسته بود.+
۱۰ وقتی کاهنان از مکان مقدّس بیرون آمدند، ابری خانهٔ یَهُوَه را پر کرد.+ ۱۱ در نتیجه کاهنان نتوانستند به خاطر آن ابر خدمتشان را انجام دهند، چون خانهٔ یَهُوَه از جلال یَهُوَه پر شده بود.+ ۱۲ آن وقت، سلیمان گفت: «ای یَهُوَه، تو گفتی که در تاریکی غلیظ ساکن میشوی.+ ۱۳ حالا من با موفقیت، خانهای باشکوه برای تو ساختهام، مکانی پابرجا که تا ابد در آن ساکن شوی.»+
۱۴ بعد پادشاه روی خود را به طرف مردم برگرداند و در حالی که تمام جماعت اسرائیل ایستاده بودند، آنها را برکت داد.+ ۱۵ او گفت: «حمد و ستایش بر یَهُوَه خدای اسرائیل! او وعدهای را که به زبان خودش به پدرم داوود داده بود، به دست خودش به تحقق رساند و گفت: ۱۶ ‹از روزی که قوم خودم، اسرائیل را از مصر بیرون آوردم، شهری از میان هیچ کدام از طایفههای اسرائیل انتخاب نکردهام تا در آن خانهای بسازم که نام من در آن باشد.+ اما داوود را انتخاب کردهام که رهبر قومم اسرائیل باشد.› ۱۷ آرزوی قلبی پدرم داوود بود که برای جلال نام یَهُوَه، خدای اسرائیل، خانهای بسازد.+ ۱۸ اما یَهُوَه به پدرم داوود گفت، ‹آرزوی قلبیات که خانهای برای جلال نام من بسازی، آرزوی خوبی است، ۱۹ ولی تو این خانه را نخواهی ساخت، بلکه پسری که برای تو به دنیا خواهد آمد،* اوست که خانهای برای جلال نام من خواهد ساخت.›+ ۲۰ یَهُوَه به قول خود وفا کرده، چون من طبق قول یَهُوَه به جانشینی پدرم بر تخت پادشاهی اسرائیل نشستهام. همچنین این خانه را برای جلال نام یَهُوَه خدای اسرائیل ساختهام،+ ۲۱ و صندوق را که لوحهای عهد در آن است آنجا گذاشتهام؛+ عهدی که یَهُوَه وقتی اجدادمان را از سرزمین مصر بیرون آورد، با آنها بست.»
۲۲ بعد سلیمان در مقابل مذبح یَهُوَه، در حضور تمام جماعت اسرائیل ایستاد و دستهای خود را به طرف آسمان بلند کرد،+ ۲۳ و گفت: «ای یَهُوَه خدای اسرائیل، هیچ خدایی بالا در آسمانها یا پایین بر زمین، مثل تو نیست.+ تو به عهدت وفا میکنی و به خادمانت که با تمام دل، تو را خدمت میکنند،+ محبت پایدار* نشان میدهی.+ ۲۴ تو به قولی که به بندهات داوود، پدر من دادی، وفا کردی. تو به زبان خودت این قول را دادی و امروز آن را به دست خودت به انجام رساندی.+ ۲۵ پس حالا، ای یَهُوَه خدای اسرائیل، به این قولی که به بندهات داوود، پدر من دادی وفا کن. تو گفتی: ‹اگر پسرانت مراقب باشند که به چه راهی میروند و طبق قوانین من زندگی کنند، مردی از نسل تو همیشه در حضور من بر تخت اسرائیل خواهد نشست.›+ ۲۶ و الآن ای خدای اسرائیل، لطفاً به قولی که به پدرم، بندهات داوود دادی، وفا کن.
۲۷ «اما ای خدا، آیا تو واقعاً بر روی زمین ساکن میشوی؟+ حتی آسمانها، بله، تمام آسمانها* هم گنجایش تو را ندارد؛+ چه برسد به این خانهای که من ساختهام!+ ۲۸ ای یَهُوَه، خدای من، به دعا و التماس خدمتگزارت گوش بده. فریاد بندهات را برای درخواست کمک و دعایی را که امروز به حضورت میآورد، بشنو. ۲۹ چشمان تو شبانهروز به سوی این خانه باشد، به سوی مکانی که در مورد آن گفتی، ‹نامم در آنجا خواهد بود،›+ تا دعایی را که خدمتگزارت به طرف این مکان میکند، بشنوی.+ ۳۰ به تمنای بندهات و به درخواست قومت اسرائیل که به طرف این مکان دعا میکنند، گوش بده. از مکان سکونتت که در آسمانهاست + بشنو؛ لطفاً بشنو و ببخش.+
۳۱ «اگر کسی نسبت به همنوع خود گناه کند و همنوعش از او بخواهد قسم بخورد* که بیگناه است و جوابگوی قسم* خود باشد، و او بعد از قسمش* بیاید و در این خانه در مقابل مذبح تو بایستد،+ ۳۲ آن موقع، از آسمانها بشنو و عمل کن و خادمانت را داوری کن. گناهکار* را مقصر اعلام کن و کاری را که کرده بر سر خودش بیاور و بیگناهیِ* درستکار را اعلام کن و طبق درستکاریاش به او پاداش بده.+
۳۳ «وقتی قوم تو اسرائیل، به خاطر گناهانی که به تو میکنند از دشمن شکست بخورند،+ اما به سوی تو برگردند و نام تو را جلال دهند + و در این خانه دعا و التماس کنند که مورد لطف تو قرار بگیرند،+ ۳۴ آن موقع، از آسمانها بشنو و گناه قومت اسرائیل را ببخش و این قوم را به سرزمینی که به اجدادشان دادی، برگردان.+
۳۵ «وقتی آسمان به دلیل گناهانی که قومت دائم مرتکب میشوند + بسته شود و دیگر باران نبارد،+ و آنها به خاطر این که تنبیهشان کردی،* به طرف این مکان دعا کنند و نام تو را جلال دهند و از گناهانشان برگردند،+ ۳۶ آن موقع، از آسمانها بشنو و گناه خادمانت، قوم خود اسرائیل را ببخش. راه درست را به آنها بیاموز + و بارانت را بر سرزمین خود که آن را به قومت به ارث دادهای، بباران.+
۳۷ «اگر این سرزمین دچار قحطی،+ بیماری همهگیر، بادهای سوزان و آفت شود + و ملخها به آن هجوم آورند و این سرزمین طعمهٔ ملخهای بلعنده شود، یا اگر دشمن، آنها را در هر شهری از این سرزمین محاصره کند، یا اگر بلا یا بیماری دیگری بیاید،+ ۳۸ وقتی همهٔ قوم تو اسرائیل یا حتی یک نفر از آنها دستهای خود را برای دعا به طرف این خانه بلند کند، هر دعا و تمنایی که باشد + (چون هر شخص از مصیبت دل خودش آگاه است)،+ ۳۹ آن موقع، از آسمانها، مکان سکونت خود + بشنو، ببخش + و وارد عمل شو. به هر کس طبق اعمالش پاداش بده،+ چون تو از دل او آگاهی (فقط تو از دل هر انسان خبر داری)؛+ ۴۰ به این شکل، آنها در سرزمینی که به اجداد ما دادی، در تمام روزهای زندگیشان عمیقاً به تو احترام خواهند گذاشت.*
۴۱ «همچنین اگر غریبهای که از قوم تو اسرائیل نباشد و به خاطر نام* تو از سرزمینی دور بیاید،+ ۴۲ (چون غریبان در مورد نام عظیم تو + و دست پرقدرت و بازوی نیرومند تو خواهند شنید) بله، اگر چنین کسی بیاید و به طرف این خانه دعا کند، ۴۳ آن موقع، از آسمانها، مکان سکونت خود + بشنو و هر چه آن غریبه از تو بخواهد، انجام بده تا همهٔ مردم زمین نام تو را بشناسند و مثل قومت اسرائیل، تو را پرستش کنند*+ و بدانند نام تو بر خانهای است که من ساختهام.
۴۴ «ای یَهُوَه، اگر قوم تو برای جنگ با دشمنشان به راهی بروند که تو آنها را میفرستی + و به طرف شهری که تو انتخاب کردهای + و به طرف خانهای که من برای جلال نام تو ساختهام،+ به تو دعا کنند،+ ۴۵ آن موقع، دعا و تمنایشان را از آسمانها بشنو و به دادشان برس.
۴۶ «اگر به تو گناه کنند (چون انسانی وجود ندارد که گناه نکند)+ و تو از آنها خشمگین شوی و آنها را به دست دشمن تسلیم کنی، و اسیرکنندگانشان آنها را به سرزمین دشمن، چه دور و چه نزدیک، به اسارت ببرند،+ ۴۷ و در سرزمینی که به اسارت برده شدند، پشیمان شوند + و به سوی تو برگردند + و در سرزمین اسیرکنندگان خود، به تو التماس کنند + و بگویند: ‹ما گناه و خطا کردهایم؛ ما شریرانه رفتار کردهایم،›+ ۴۸ و در سرزمین دشمنانشان که آنها را به اسارت بردهاند، با تمام دل و جان به سوی تو برگردند + و به طرف سرزمینشان که به اجدادشان دادهای و به طرف شهری که انتخاب کردهای و خانهای که من برای جلال نام تو ساختهام به تو دعا کنند،+ ۴۹ آن موقع، دعا و تمنایشان را از آسمانها + بشنو و به دادشان برس ۵۰ و قومت را که به تو گناه کردهاند، ببخش؛ تمام خطاهایی را که به تو کردهاند، ببخش. تو کاری خواهی کرد که دل اسیرکنندگانشان به حالشان بسوزد و به آنها رحم کنند.+ ۵۱ (چون آنها قوم تو و میراث تو هستند + که از مصر،+ یعنی از داخل کورهٔ ذوب آهن بیرون آوردی.)+ ۵۲ نگاهت به تمنای خادمت + و به التماس قومت اسرائیل باشد و هر وقت تو را میخوانند،* به آنها گوش بده.+ ۵۳ چون تو ای یَهُوَه، حاکم متعال، آنها را از میان تمام قومهای روی زمین جدا کردی تا میراث تو باشند؛+ تو این را وقتی که اجداد ما را از مصر بیرون آوردی، از طریق خادمت موسی اعلام کردی.»
۵۴ وقتی دعا و التماس سلیمان به یَهُوَه تمام شد، در مقابل مذبح یَهُوَه، جایی که زانو زده بود و دستهایش را به طرف آسمان بلند کرده بود، ایستاد.+ ۵۵ او ایستاده با صدای بلند جماعت اسرائیل را برکت داد و گفت: ۵۶ «جلال و ستایش بر یَهُوَه که طبق وعدهٔ خود، به قومش اسرائیل مکانی برای آسایش داده است.+ از وعدههای خوبی که او از طریق خادم خود موسی داد، حتی یک کلمه نیست که به انجام نرسیده باشد.+ ۵۷ دعای ما این است که یَهُوَه خدایمان، همان طور که با اجداد ما بود با ما هم باشد + و نه ما را ترک کند و نه به حال خودمان رها کند.+ ۵۸ امیدمان این است که او دلهای ما را به طرف خودش بکشد + تا در همهٔ راههای او قدم برداریم و به فرامین، مقرّرات و احکامی که به اجدادمان داد عمل کنیم. ۵۹ آروزیم این است که این تمناهای من از یَهُوَه برای نشان دادن لطفش، شبانهروز در خاطر* یَهُوَه خدایمان باشد تا عدالت را در حق خدمتگزار خود و قومش اسرائیل، طبق نیاز هر روز، به جا آورد، ۶۰ و تمام مردم زمین بدانند که یَهُوَه، خدای حقیقی است.+ جز او خدای دیگری نیست!+ ۶۱ پس با تمام دل به یَهُوَه خدایمان وفادار باشید*+ و مثل امروز، مقرّراتش را حفظ کنید و به فرمانهایش عمل کنید.»
۶۲ آن وقت پادشاه و تمام اسرائیل، تعداد زیادی قربانی در حضور یَهُوَه تقدیم کردند.+ ۶۳ سلیمان این قربانیهای شراکت + را به یَهُوَه تقدیم کرد: او ۲۲٬۰۰۰ گاو و ۱۲۰٬۰۰۰ گوسفند تقدیم کرد. به این ترتیب، پادشاه و تمام اسرائیل، مراسم افتتاح خانهٔ یَهُوَه را برگزار کردند.+ ۶۴ در آن روز، پادشاه برای تقدیم قربانیهای سوختنی، هدایای غلّهای و چربی قربانیهای شراکت، باید وسط صحنی را که جلوی خانهٔ یَهُوَه است وقف* میکرد، چون مذبح مسیای + که در حضور یَهُوَه است، گنجایش قربانیهای سوختنی، هدایای غلّهای و چربی + قربانیهای شراکت را نداشت. ۶۵ پس سلیمان همراه تمام اسرائیل، یعنی جماعتی بزرگ از لِبوحَمات* تا وادی* مصر،+ عید را در حضور یَهُوَه خدایمان به مدت ۷ روز و بعد از آن، ۷ روز دیگر، یعنی ۱۴ روز جشن گرفت.+ ۶۶ او روز بعد،* قوم را به خانههایشان فرستاد. آنها برای پادشاه برکت خواستند و به خاطر همهٔ خوبیهایی که یَهُوَه به خادمش داوود و قومش اسرائیل کرده بود،+ خوشحال و با دلی شاد به خانههایشان برگشتند.
۹ بلافاصله بعد از آن که سلیمان ساختن خانهٔ یَهُوَه، خانهٔ* پادشاه و هر چه که آرزوی ساختنش را داشت، به پایان رساند،+ ۲ یَهُوَه همان طور که در جِبعون به سلیمان ظاهر شده بود،+ برای بار دوم به او ظاهر شد. ۳ یَهُوَه به او گفت: «من دعا و التماس تو را شنیدم. من این خانه را که تو ساختی، وقف* کردهام و نام من برای همیشه بر آن خواهد بود + و نگاهم بر آن و دلم همیشه در آنجا خواهد بود.+ ۴ اگر تو مثل پدرت داوود + با دلی کامل + و بیریا + از من پیروی کنی و هر کاری را که به تو فرمان دادهام انجام بدهی + و از مقرّرات و احکام من اطاعت کنی،+ ۵ آن موقع، پادشاهیات را تا ابد بر اسرائیل استوار خواهم کرد؛ درست همان طور که به پدرت داوود قول دادم و گفتم: ‹همیشه مردی از نسل تو در حضور من بر تخت اسرائیل خواهد نشست.›+ ۶ اما اگر تو و پسرانت به من پشت کنید و احکام و قوانینی را که به شما دادهام نادیده بگیرید و به خدایان دیگر خدمت کنید و در مقابل آنها سجده کنید،+ ۷ من اسرائیلیان را از سرزمینی که به آنها دادهام، ریشهکن میکنم + و خانهای را که برای نامم پاک و مقدّس کردهام،* از نظرم دور خواهم کرد.+ اسرائیل بین همهٔ قومها تحقیر* و مایهٔ تمسخر خواهد شد،+ ۸ و این خانه به خرابه تبدیل خواهد شد.+ هر کس که از جلوی آن رد شود، با تعجب به آن خیره خواهد شد و سر تکان داده،* خواهد گفت: ‹چرا یَهُوَه این کار را با این سرزمین و این خانه کرده است؟›+ ۹ در جواب به آنها خواهند گفت: ‹یَهُوَه این بلا را به سرشان آورد، چون یَهُوَه خدایشان را که اجدادشان را از سرزمین مصر بیرون آورده بود، ترک کردند و پیرو خدایان دیگر شدند و در مقابلشان سجده کردند و به آنها خدمت کردند.›»+
۱۰ سلیمان در پایان ۲۰ سالی که این دو خانه، یعنی خانهٔ یَهُوَه و خانهٔ* پادشاه را ساخت،+ ۱۱ بیست شهر از سرزمین جلیل را به حیرام،+ پادشاه صور داد، چون حیرام برای سلیمانِ پادشاه الوارهایی از چوب سِدر لبنان و سرو کوهی، همچنین هر چقدر طلا که سلیمان میخواست، فراهم کرده بود.+ ۱۲ پس حیرام برای دیدن شهرهایی که سلیمان به او داده بود، از صور بیرون رفت، اما آنها را نپسندید.* ۱۳ او گفت: «برادرم، این چه شهرهایی است که به من دادهای؟» پس آن شهرها تا امروز، سرزمین کابول* نامیده میشوند. ۱۴ حیرام برای پادشاه چهار تُن* طلا فرستاد.+
۱۵ این شرح کارهای کسانی است که سلیمانِ پادشاه برای کار اجباری فراخواند + تا خانهٔ یَهُوَه،+ خانهٔ* خودش، مِلّو،*+ دیوار اورشلیم، حاصور،+ مَگِدّو + و جازِر + را بسازند. ۱۶ (فرعون، پادشاه مصر، جازِر را تسخیر کرده و به آتش کشیده بود. او همچنین کنعانیانی را که در آن شهر زندگی میکردند + به قتل رسانده بود. پس آن شهر را به عنوان جهیزیه* به دخترش،+ همسر سلیمان داد.) ۱۷ سلیمان این شهرها را بازسازی کرد:* جازِر، بِیتحورونِ پایین،+ ۱۸ بَعَلَت،+ و تامار که در بیابان در سرزمین اسرائیل بود. ۱۹ همچنین سلیمان علاوه بر شهرهایی که برای انبار کالا بود و به او تعلّق داشت، شهرهای مخصوص ارابهها + و سوارهنظامان را هم بازسازی کرد. به این ترتیب، سلیمان هر چه را که تصمیم داشت در اورشلیم و لبنان و همهٔ سرزمینهای قلمرویش بسازد، ساخت. ۲۰ سلیمان کسانی را که اسرائیلی نبودند،+ یعنی همهٔ بازماندگان اَموریان، حیتّیان، فِرِزّیان، حِویان و یِبوسیان + ۲۱ و نوادگان آنها را که در آن سرزمین باقی مانده بودند و اسرائیلیان نتوانسته بودند نابودشان کنند، به عنوان برده به کار اجباری واداشت و تا امروز هم چنین است.+ ۲۲ ولی سلیمان هیچ کدام از اسرائیلیان را به بردگی نگرفت،+ چون آنها جنگجویان، خدمتگزاران، امیران، افسران، فرماندهانِ ارابهرانها و سوارهنظامان او بودند. ۲۳ سلیمان ۵۵۰ ناظر عالیرتبه داشت؛ آنها بر کارهایی که او تعیین کرده بود و همین طور بر کسانی که آن کارها را انجام میدادند، نظارت داشتند.+
۲۴ دختر فرعون + از شهر داوود + به خانهٔ خودش که سلیمان برایش ساخته بود، نقل مکان کرد. پس از آن سلیمان مِلّو* را ساخت.+
۲۵ سلیمان سه بار در سال،+ قربانیهای سوختنی و قربانیهای شراکت را بر مذبحی که برای یَهُوَه ساخته بود،+ تقدیم میکرد. او همچنین بر آن مذبح که در حضور یَهُوَه بود، بوی خوش قربانیها را بلند میکرد. به این ترتیب، او ساختن خانه را به پایان رساند.+
۲۶ سلیمان پادشاه همچنین ناوگانی از کشتیها در عِصیونجِبِر + نزدیک ایلوت، واقع در ساحل دریای سرخ، در سرزمین اَدوم ساخت.+ ۲۷ حیرام خدمتگزاران خود را که دریانوردانی باتجربه بودند، با آن ناوگان فرستاد تا با خدمتگزاران سلیمان به خدمت مشغول شوند.+ ۲۸ آنها به اوفیر رفتند + و از آنجا ۱۴ تُن* طلا برای سلیمانِ پادشاه آوردند.
۱۰ شهرت و آوازهٔ سلیمان که به دلیل نام یَهُوَه بود،+ به گوش ملکهٔ سَبا رسید. پس او آمد تا سلیمان را با سؤالهایی* پیچیده امتحان کند.+ ۲ او با گروهی بزرگ و با شکوه و جلال فراوان + و کاروانی از شترها که بارشان روغن بَلَسان + و مقدار زیادی طلا و سنگهای پرارزش بود، وارد اورشلیم شد. ملکهٔ سَبا به حضور سلیمان رسید و هر چه را که دلش میخواست بداند، از او پرسید. ۳ سلیمان به تمام سؤالهای او جواب داد. هیچ چیز برای پادشاه آنقدر سخت نبود* که نتواند برایش توضیح دهد.
۴ ملکهٔ سَبا با دیدن تمام حکمت سلیمان + و خانهای که او ساخته بود،+ ۵ و با دیدن غذاهایی که بر سر سفرهاش بود،+ مکان نشستن درباریانش، شیوهٔ پذیرایی پیشخدمتان و لباسهای آنها، ساقیان و قربانیهای سوختنیای که او مرتب در خانهٔ یَهُوَه تقدیم میکرد، کاملاً شگفتزده شد.* ۶ پس به پادشاه گفت: «اخباری که دربارهٔ موفقیتها* و حکمت تو در سرزمین خودم شنیده بودم، حقیقت داشت. ۷ اما چیزهایی را که شنیدم باور نمیکردم، تا این که به اینجا آمدم و با چشمان خودم دیدم. حالا میبینم که حتی نصف آنها هم به من گفته نشده بود. حکمت و رفاه تو خیلی بیشتر از آن است که شنیده بودم. ۸ خوش به حال مردان تو و خوش به حال خدمتگزارانت که همیشه با تو هستند و به حکمت تو گوش میدهند!+ ۹ آرزویم این است که یَهُوَه خدای تو ستایش شود.+ او از تو خشنود است و تو را بر تخت اسرائیل نشانده است. یَهُوَه به خاطر عشق و محبت بیپایانی که به اسرائیل دارد، تو را پادشاه کرده تا عدل و انصاف را به جا آوری.»
۱۰ بعد ملکهٔ سَبا ۴ تُن* طلا و مقدار زیادی روغن بَلَسان + و سنگهای پرارزش به پادشاه داد.+ دیگر هیچ وقت اینقدر روغن بَلَسان که ملکهٔ سَبا به سلیمانِ پادشاه داد، به آن سرزمین وارد نشد.
۱۱ ناوگان کشتیهای حیرام که از اوفیر طلا حمل میکرد،+ مقدار زیادی الوار از چوب صندل + و سنگهای پرارزش هم از اوفیر میآورد.+ ۱۲ پادشاه از الوارهای چوب صندل، ستونهایی برای خانهٔ یَهُوَه و برای خانهٔ* پادشاه ساخت. او همچنین از این الوارها، چنگها و سازهای زِهی برای خوانندگان ساخت.+ هیچ وقت تا امروز الوارهایی مثل این الوارهای چوب صندل، به آن سرزمین آورده یا در آن دیده نشده است.
۱۳ سلیمانِ پادشاه علاوه بر چیزهایی که از روی سخاوتمندی* به ملکهٔ سَبا داد، هر چه را هم که او آرزو داشت و درخواست کرد، به او داد. بعد از آن، ملکهٔ سَبا آنجا را ترک کرد و با خادمانش به سرزمین خود برگشت.+
۱۴ سلیمان هر سال ۲۳ تُن* طلا دریافت میکرد.+ ۱۵ این مقدار طلا غیر از سودی بود که تاجران، بازرگانان و همهٔ پادشاهان اَعراب و فرمانداران سرزمین میآوردند.
۱۶ سلیمان پادشاه ۲۰۰ سپر بزرگ از طلای مخلوط ساخت + که روی هر سپر حدود ۷ کیلو* طلا به کار رفت.+ ۱۷ همین طور ۳۰۰ سپر کوچک* از طلای مخلوط ساخت که روی هر کدام بیشتر از یک کیلو و نیم* طلا به کار رفت. پادشاه، آنها را در «خانهٔ جنگل لبنان» گذاشت.+
۱۸ پادشاه همچنین تخت سلطنتی بزرگی از عاج ساخت + و آن را با طلای تصفیهشده روکش کرد.+ ۱۹ این تخت شش پله داشت و سایهبانی دایرهای شکل بالای آن بود. دو طرف تخت دسته داشت و کنار هر دسته مجسمهای از یک شیر قرار داشت.+ ۲۰ روی آن شش پله، ۱۲ شیر قرار داشت؛ شش شیر در هر طرف. چنین تختی هرگز در هیچ پادشاهی دیگری ساخته نشده بود!
۲۱ همهٔ جامهای سلیمانِ پادشاه از طلا بود، و همهٔ ظرفهای «خانهٔ جنگل لبنان»+ از طلای خالص بود. هیچ چیز از نقره درست نشده بود، چون نقره در روزگار سلیمان ارزشی نداشت.+ ۲۲ در واقع، ناوگان کشتیهای تَرشیشی پادشاه،+ با ناوگان حیرام در دریا حرکت میکرد و این کشتیها هر سه سال یکبار با بار طلا، نقره، عاج، میمون و طاووس برمیگشت.+
۲۳ به این ترتیب، سلیمانِ پادشاه در ثروت + و حکمت + از همهٔ پادشاهان زمین بزرگتر بود. ۲۴ و مردم از سراسر زمین میخواستند به حضور او بروند* تا حکمتی را که خدا در دل او گذاشته بود، بشنوند.+ ۲۵ هر کدام از آنها هدیهای میآورد، از جمله وسایلی از نقره، وسایلی از طلا، لباس، اسلحه، روغن بَلَسان، اسب و قاطر. آنها این کار را هر سال انجام میدادند.
۲۶ سلیمان ارابهها و اسبهای* زیادی جمع میکرد؛ او ۱۴۰۰ ارابه و ۱۲٬۰۰۰ اسب*+ داشت و آنها را در شهرهای مخصوصِ نگهداری ارابهها و در نزدیکی خود در اورشلیم نگه میداشت.+
۲۷ پادشاه، نقره را در اورشلیم به فراوانی سنگها کرد، و چوب سِدر لبنان را به فراوانی درخت انجیر وحشی که در شِفیله است.+
۲۸ اسبهای سلیمان از مصر وارد شده بودند و تاجران پادشاه، اسبها را به صورت گلهای و به یک قیمت معین میخریدند.*+ ۲۹ قیمت خرید هر کدام از ارابههایی که از مصر وارد میشد، ۶۰۰ سکهٔ نقره و قیمت خرید هر اسب ۱۵۰ سکهٔ نقره بود. تاجران، آنها را به تمام پادشاهان حیتّیان + و به پادشاهان سوریه میفروختند.*
۱۱ سلیمانِ پادشاه به غیر از دختر فرعون،+ خیلی از زنان بیگانهٔ دیگر را هم دوست داشت؛+ یعنی زنان موآبی،+ عَمّونی،+ اَدومی، صیدونی + و حیتّی.+ ۲ آنها از قومهایی بودند که یَهُوَه در موردشان به اسرائیلیان گفته بود: «با آنها معاشرت نکنید* و آنها هم نباید با شما معاشرت کنند، چون مطمئناً دلهای شما را به طرف خدایانشان منحرف میکنند.»+ با این حال، سلیمان به آن زنان بسیار دل بسته بود و دوستشان داشت. ۳ او ۷۰۰ زن داشت که شهبانو بودند و غیر از آنها ۳۰۰ زن دیگر* هم داشت. زنان سلیمان بهتدریج دل او را به انحراف کشیدند.* ۴ وقتی سلیمان پیر شد،+ زنانش دل او را به سوی پرستش خدایان دیگر + منحرف کردند.* پس او مثل پدرش داوود، با تمام دل به یَهُوَه خدایش وفادار نبود.* ۵ او از عَشتورِت + الٰههٔ صیدونیان و مِلکوم + خدای نفرتانگیز عَمّونیان پیروی کرد. ۶ سلیمان کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام داد و مانند پدرش داوود با دلی کامل از یَهُوَه پیروی نکرد.+
۷ در آن زمان بود که سلیمان روی کوهی در مقابل اورشلیم، برای کِموش خدای نفرتانگیز موآبیان و مولِک + خدای نفرتانگیز عَمّونیان + مکانی بلند*+ ساخت. ۸ او این کار را برای همهٔ زنان بیگانهاش که به خدایانشان قربانیهای سوختنی تقدیم میکردند،* انجام داد.
۹ یَهُوَه از دست سلیمان خیلی خشمگین شد، چون دل سلیمان از یَهُوَه خدای اسرائیل دور شده بود؛+ خدایی که دو بار به او ظاهر شده بود،+ ۱۰ و در مورد همین موضوع به او هشدار داده بود و گفته بود که به دنبال خدایان دیگر نرود.+ اما او از فرمان یَهُوَه اطاعت نکرد. ۱۱ پس یَهُوَه به سلیمان گفت: «چون این کار را کردی و عهد من و احکامی را که به تو فرمان دادم نگه نداشتی، سلطنت را از دست تو میگیرم* و به یکی از خادمانت میدهم.+ ۱۲ اما به خاطر پدرت داوود، این کار را در طول زندگی تو نخواهم کرد. من آن را از دست پسرت میگیرم.+ ۱۳ ولی تمام سلطنت را از او نخواهم گرفت،+ بلکه یک طایفه را به خاطر خدمتگزارم داوود و به خاطر اورشلیم که انتخاب کردهام،+ به پسر تو میدهم.»+
۱۴ بعد از آن، یَهُوَه حَدَدِ اَدومی را که از خاندان پادشاهان اَدوم بود،+ به دشمنی بر ضدّ سلیمان برانگیخت.+ ۱۵ وقتی داوود اَدوم را شکست داد،+ یوآب سردار لشکر رفت تا کشتهشدگان را دفن کند. او تلاش کرد تمام مردان* اَدوم را بکشد. ۱۶ (یوآب و تمام لشکر اسرائیل شش ماه در آنجا ماندند و تمام مردان* اَدوم را کشتند.)* ۱۷ اما حَدَد که در آن زمان پسر کوچکی بود، با چند نفر از خادمان پدرش که اَدومی بودند به مصر فرار کرد. ۱۸ آنها از سرزمین مِدیان به فاران رفتند. در فاران مردانی را جمع کردند + و به مصر پیش فرعون که پادشاه آن سرزمین بود، رفتند. فرعون به حَدَد خانه و زمین داد و خوراک او را تأمین کرد. ۱۹ حَدَد به قدری مورد لطف فرعون قرار گرفت که فرعون خواهر زن خود، یعنی خواهرِ ملکه* تَحفِنیس را به همسری او درآورد. ۲۰ بعد از مدتی، خواهرِ تَحفِنیس پسری برای حَدَد به دنیا آورد که نامش را جِنوبَت گذاشتند. تَحفِنیس آن پسر را در خانهٔ فرعون بزرگ کرد.* جِنوبَت در خانهٔ فرعون ماند و با پسران فرعون بزرگ شد.
۲۱ حَدَد در مصر شنید که داوود درگذشته*+ و یوآب سردار لشکر هم مرده است.+ حَدَد به فرعون گفت: «اجازه بده که من به وطنم برگردم.» ۲۲ اما فرعون به او گفت: «مگر پیش من چیزی کم داری که میخواهی به وطنت برگردی؟» حَدَد جواب داد: «هیچ چیز کم ندارم، فقط لطفاً اجازه بده بروم.»
۲۳ خدا دشمن دیگری را هم بر ضدّ سلیمان برانگیخت،+ یعنی رِزون پسر اِلیاداع که از پیش سَرور خود هَدَدعِزِر،+ پادشاه صوبه، فرار کرده بود. ۲۴ وقتی داوود مردان صوبه را شکست داد،* رِزون مردانی را دور خود جمع کرد و سردستهٔ گروهی غارتگر شد.+ آنها به دمشق رفتند + و در آنجا ساکن شدند و در دمشق شروع به حکمرانی کردند. ۲۵ او در تمام عمر سلیمان، دشمن اسرائیل بود و بر مشکلاتی که حَدَد به وجود آورده بود، اضافه میکرد. رِزون حاکم سوریه بود و از اسرائیل نفرت داشت.
۲۶ یِرُبعام هم شخص دیگری بود + که بر ضدّ پادشاه شورش کرد.*+ او پسر نِباط، از طایفهٔ اِفرایِم، از اهالی صَرَده و یکی از خادمان سلیمان بود.+ مادر او بیوهزنی به نام صِروعه بود. ۲۷ دلیل شورش او بر ضدّ پادشاه این بود: سلیمان وقتی مِلّو* را میساخت،+ شکافی را که در دیوار شهر پدرش داوود به وجود آمده بود، بست.+ ۲۸ یِرُبعام مردی توانا بود. وقتی سلیمان متوجه شد که او جوان و سختکوش است، او را ناظر کارگرانی + از خاندان یوسِف کرد که به کار اجباری گماشته شده بودند. ۲۹ یک روز وقتی یِرُبعام از اورشلیم خارج شد، اَخیّایِ + شیلونی که نبی بود او را در راه دید. اَخیّا لباسی نو بر تن داشت و هر دو در دشت تنها بودند. ۳۰ اَخیّا آن لباس نو را گرفت و ۱۲ تکه کرد. ۳۱ بعد به یِرُبعام گفت:
«ده تکه برای خودت بردار، چون یَهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید: ‹من سلطنت را از دست سلیمان میگیرم و ده طایفه را به تو میدهم.+ ۳۲ اما به خاطر خدمتگزارم داوود + و به خاطر اورشلیم که آن را از میان تمام شهرهای طایفههای اسرائیل انتخاب کردهام،+ یک طایفه را در دست سلیمان باقی میگذارم.+ ۳۳ من این کار را میکنم چون آنها مرا ترک کردند + و در مقابل عَشتورِت الٰههٔ صیدونیان، کِموش خدای موآبیان و مِلکوم خدای عَمّونیان سجده کردند. آنها طبق راهنماییهای من عمل نکردند و کارهایی را که در نظر من درست است، انجام ندادند و به قوانین و مقرّرات من آن طور که داوود، پدر سلیمان عمل میکرد، عمل نکردند. ۳۴ اما من تمام پادشاهی را از دست او نمیگیرم و او را در تمام روزهای عمرش رئیس باقی میگذارم و این را به خاطر خدمتگزارم داوود که برگزیدم انجام میدهم،+ چون او از احکام و قوانین من اطاعت کرد. ۳۵ اما سلطنت را از دست پسرش میگیرم و ده طایفه را به تو میدهم.+ ۳۶ ولی یک طایفه را به پسر او میدهم تا برای خدمتگزارم داوود همیشه چراغی در حضور من در اورشلیم روشن باشد،+ شهری که برای خود انتخاب کردم تا نامم را روی آن بگذارم. ۳۷ تو را انتخاب خواهم کرد تا پادشاه اسرائیل شوی و بر هر چه بخواهی، حکمرانی کنی. ۳۸ اگر مثل خدمتگزارم داوود، از همهٔ چیزهایی که به تو فرمان میدهم اطاعت کنی و طبق راهنماییهای من عمل کنی و با پیروی از قوانین و احکام من، کارهایی را که در نظر من درست است انجام دهی،+ من با تو هم خواهم بود. من کاری میکنم که خاندان تو مثل خاندان داوود برای مدت طولانی حکمرانی کنند + و اسرائیل را به تو خواهم داد. ۳۹ من نوادگان داوود را به خاطر کارهای بدشان حقیر میکنم،+ ولی نه برای همیشه.›»+
۴۰ پس سلیمان تلاش کرد یِرُبعام را بکشد، اما یِرُبعام پیش شیشَق،+ پادشاه مصر فرار کرد + و تا مرگ سلیمان در مصر ماند.
۴۱ بقیهٔ سرگذشت سلیمان، همهٔ کارها و حکمتش، در کتاب تاریخ سلیمان نوشته شده است.+ ۴۲ سلیمان مدت ۴۰ سال در اورشلیم بر تمام اسرائیل حکمرانی کرد. ۴۳ پس سلیمان درگذشت* و در شهر پدرش داوود به خاک سپرده شد؛ و پسرش رِحُبعام به جای او پادشاه شد.+
۱۲ رِحُبعام به شِکیم رفت، چون تمام اهالی اسرائیل به شِکیم رفته بودند + تا او را پادشاه کنند.+ ۲ یِرُبعام پسر نِباط که از دست سلیمانِ پادشاه فرار کرده بود و هنوز در مصر بود،+ این خبر را شنید. ۳ پس به دنبال یِرُبعام فرستادند تا از او بخواهند که برگردد. بعد یِرُبعام و تمام جماعت اسرائیل پیش رِحُبعام رفتند و گفتند: ۴ «پدرت یوغ ما را سنگین کرد.+ اما اگر تو کارهای سختی را که پدرت به ما داد راحتتر کنی و یوغ سنگینی* را که بر ما گذاشت سبکتر کنی، به تو خدمت خواهیم کرد.»
۵ او به آنها گفت: «بروید و سه روز دیگر پیش من برگردید.» پس مردم از آنجا رفتند.+ ۶ بعد رِحُبعامِ پادشاه با ریشسفیدانی مشورت کرد که وقتی سلیمان زنده بود، به او خدمت میکردند و به آنها گفت: «به نظر شما چه جوابی به این مردم بدهم؟» ۷ آنها گفتند: «اگر امروز به این مردم خدمت کنی، به حرفشان گوش دهی و درخواستشان را قبول کنی، همیشه به تو خدمت خواهند کرد.»
۸ اما او پند ریشسفیدان را نادیده گرفت و با مردان جوانی مشورت کرد که با او بزرگ شده بودند و حالا به او خدمت میکردند.+ ۹ رِحُبعام از آنها پرسید: «به نظر شما چه جوابی به این مردم بدهیم که به من گفتهاند: ‹یوغی را که پدرت بر ما گذاشت، سبکتر کن›؟» ۱۰ آن مردان جوان که با او بزرگ شده بودند، به او گفتند: «به این مردم که به تو گفتند ‹پدرت یوغ ما را سنگین کرد، ولی ما میخواهیم آن را برایمان سبکتر کنی› این طور بگو، ‹انگشت کوچک من از کمر پدرم پهنتر است. ۱۱ پدرم یوغی سنگین بر شما گذاشت، ولی من آن را سنگینتر میکنم. پدرم شما را با شلاق تنبیه کرد، ولی من شما را با شلاق خاردار تنبیه خواهم کرد.›»
۱۲ یِرُبعام و تمام قوم در روز سوم به حضور رِحُبعام آمدند، چون پادشاه گفته بود: «در روز سوم پیش من برگردید.»+ ۱۳ اما پادشاه با لحنی تند به مردم جواب داد و پندی را که ریشسفیدان به او داده بودند، نادیده گرفت. ۱۴ او طبق پند آن مردان جوان به آنها گفت: «پدر من یوغ شما را سنگین کرد، اما من آن را سنگینتر میکنم. پدر من شما را با شلاق تنبیه کرد، ولی من شما را با شلاق خاردار تنبیه خواهم کرد.» ۱۵ پس پادشاه به مردم گوش نکرد، چون خواست یَهُوَه بود که این اتفاقات بیفتد.+ به این ترتیب، کلامی که یَهُوَه به وسیلهٔ اَخیّای شیلونی به یِرُبعام پسر نِباط گفته بود،+ به انجام رسید.
۱۶ وقتی همهٔ اسرائیلیان دیدند که پادشاه نمیخواهد به آنها گوش دهد، در جواب پادشاه گفتند: «ما نه از خاندان داوود هستیم و نه ارثی از پسر یَسا داریم. پس ای اسرائیل، برگرد و خدایان خودت را پرستش کن! حالا ای داوود، از خانهٔ خودت مراقبت کن!»* بعد اسرائیلیان به خانههای* خودشان برگشتند.+ ۱۷ اما رِحُبعام به حکمرانی بر اسرائیلیانی که در شهرهای یهودا زندگی میکردند، ادامه داد.+
۱۸ بعد رِحُبعامِ پادشاه، اَدورام را پیش اسرائیلیان فرستاد.+ اَدورام مسئول کسانی بود که برای کار اجباری احضار میشدند، ولی تمام اسرائیلیان او را سنگسار کردند و او مرد. رِحُبعامِ پادشاه موفق شد بر ارابهاش سوار شود و به اورشلیم فرار کند.+ ۱۹ پس اسرائیلیان بر ضدّ خاندان داوود شورش کردند + و این کار تا امروز ادامه دارد.
۲۰ وقتی تمام اسرائیل شنیدند که یِرُبعام برگشته است، او را به جلسهای که تشکیل داده بودند، دعوت کردند، و او را پادشاه تمام اسرائیل کردند.+ به غیر از طایفهٔ یهودا هیچ کس به دنبال خاندان داوود نرفت.+
۲۱ وقتی رِحُبعام به اورشلیم رسید، فوراً ۱۸۰٬۰۰۰ جنگجوی آزموده* را از خاندان یهودا و طایفهٔ بنیامین جمع کرد تا علیه خاندان اسرائیل بجنگند و سلطنت به خود او که پسر سلیمان است، برگردانده شود.+ ۲۲ بعد خدای حقیقی به شِمَعیا + که مرد خدای حقیقی بود گفت: ۲۳ «به رِحُبعام پسر سلیمان، پادشاه یهودا، و به همهٔ خاندان یهودا و بنیامین و بقیهٔ قوم بگو، ۲۴ ‹یَهُوَه چنین میگوید: «شما نباید بروید و با برادران اسرائیلیتان بجنگید. به خانههایتان برگردید، چون من خواستهام که این اتفاق بیفتد.»›»+ پس آنها از فرمان یَهُوَه اطاعت کردند و همان طور که یَهُوَه گفته بود، به خانههایشان برگشتند.
۲۵ بعد یِرُبعام شِکیم + را که در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم بود، بازسازی کرد* و در آنجا ساکن شد. بعد به فِنوئیل رفت و آنجا را هم بازسازی کرد.*+ ۲۶ یِرُبعام در دلش گفت: «حالا ممکن است دوباره سلطنت به خاندان داوود برگردد.+ ۲۷ اگر این مردم مرتب به اورشلیم بروند و آنجا در خانهٔ یَهُوَه قربانی تقدیم کنند،+ ممکن است دوباره مطیع رِحُبعام، پادشاه یهودا شوند.* بعد مرا میکشند و پیش رِحُبعام، پادشاه یهودا برمیگردند.» ۲۸ پادشاه بعد از مشورت با مشاورانش، دو گوسالهٔ طلایی ساخت + و به مردم گفت: «لازم نیست اینقدر به خودتان زحمت بدهید و به اورشلیم بروید. ای اسرائیل، این خدای شماست که شما را از سرزمین مصر بیرون آورد.»+ ۲۹ بعد یکی را در بِیتئیل گذاشت + و دیگری را در دان.+ ۳۰ این باعث شد که آنها گناه کنند.+ مردم تا دان میرفتند تا بتی را که در آنجا بود، پرستش کنند.
۳۱ او پرستشگاههایی در مکانهای بلند* ساخت و از بین مردم عادی، یعنی کسانی که لاوی نبودند، کاهنانی تعیین کرد.+ ۳۲ یِرُبعام همچنین در روز پانزدهم ماه هشتم، عیدی مانند عیدی که در یهودا برگزار میشد،+ ترتیب داد. او برای گوسالههایی که ساخته بود، روی مذبحی که در بِیتئیل + برپا کرده بود، قربانیهایی تقدیم کرد. به علاوه، در بِیتئیل برای مکانهای بلندی که بنا کرده بود، کاهنانی تعیین کرد. ۳۳ او در پانزدهمین روز ماه هشتم، ماهی که خود انتخاب کرده بود، بر مذبحی که در بِیتئیل ساخته بود، شروع به تقدیم قربانی کرد. یِرُبعام عیدی برای قوم اسرائیل ترتیب داد و به مذبح رفت تا قربانی بسوزاند.*
۱۳ وقتی یِرُبعام در کنار مذبح ایستاده بود تا قربانی* بسوزاند،+ یک مرد خدا + به فرمان یَهُوَه از یهودا به بِیتئیل آمد. ۲ او به فرمان یَهُوَه با صدای بلند به مذبح گفت: «ای مذبح، ای مذبح! یَهُوَه میگوید: ‹از خاندان داوود، پسری به نام یوشیا به دنیا خواهد آمد!+ او کاهنان مکانهای بلند* را که روی تو قربانی میسوزانند،* بر تو قربانی خواهد کرد و استخوانهای انسان را روی آتش تو خواهد سوزاند!›»+ ۳ در آن روز، او نشانهای داد و گفت: «نشانهای که یَهُوَه داده این است: این مذبح شکافته خواهد شد و خاکستری* که روی آن است، ریخته خواهد شد.»
۴ به محض این که یِرُبعامِ پادشاه شنید که مرد خدای حقیقی با صدای بلند بر ضدّ مذبحِ بِیتئیل چه میگوید، دست خود را از مذبح به طرف او دراز کرد و گفت: «دستگیرش کنید!»+ بلافاصله دستی که او به سمت مرد خدا دراز کرده بود، خشک شد* و دیگر نمیتوانست آن را عقب بکشد.+ ۵ بعد طبق نشانهای که مرد خدای حقیقی به فرمان یَهُوَه داده بود، مذبح شکافته شد و خاکستر از روی مذبح ریخت.
۶ پادشاه به مرد خدای حقیقی گفت: «از تو خواهش میکنم که از یَهُوَه خدایت تمنا کنی* و برایم دعا کنی که دستم به حالت اولش برگردد.»+ پس مرد خدای حقیقی از یَهُوَه تمنا کرد و دست پادشاه به حالت اولش برگشت. ۷ پادشاه به مرد خدای حقیقی گفت: «با من به خانهام بیا و غذایی بخور. میخواهم به تو هدیهای بدهم.» ۸ اما مرد خدای حقیقی به پادشاه گفت: «حتی اگر نصف خانهات را به من بدهی، با تو نمیآیم و اینجا نه نان میخورم و نه آب مینوشم، ۹ چون یَهُوَه به من فرمان داد: ‹در آنجا نباید نان بخوری یا آب بنوشی و نباید از راهی که میروی برگردی.›» ۱۰ پس او از راهی دیگر رفت و از راهی که به بِیتئیل رفته بود، برنگشت.
۱۱ در بِیتئیل، یک پیامبر سالمند زندگی میکرد. وقتی پسرانش به خانه آمدند، همهٔ کارهایی را که مرد خدای حقیقی در آن روز در بِیتئیل انجام داده بود و سخنانی را که به پادشاه گفته بود، برای او تعریف کردند. وقتی این ماجرا را برای پدرشان تعریف کردند، ۱۲ پدرشان پرسید: «او از چه راهی رفت؟» پسرانش به او نشان دادند که مرد خدای حقیقی که از یهودا بود، از چه راهی رفت. ۱۳ او به پسرانش گفت: «الاغ را برایم آماده کنید.»* پسرانش الاغ را برایش آماده کردند و او سوار آن شد.
۱۴ او به دنبال مرد خدای حقیقی رفت و او را دید که زیر درخت بزرگی نشسته است. به او گفت: «آیا تو آن مرد خدای حقیقی هستی که از یهودا آمده است؟»+ او جواب داد: «خودم هستم.» ۱۵ به او گفت: «همراه من به خانهام بیا و نان بخور.» ۱۶ او جواب داد: «من نمیتوانم با تو برگردم یا دعوتت را قبول کنم و در اینجا با تو نه میتوانم نان بخورم و نه آب بنوشم، ۱۷ چون یَهُوَه به من فرمان داد، ‹در آنجا نباید نان بخوری یا آب بنوشی و نباید از راهی که میروی برگردی.›» ۱۸ آن مرد به او گفت: «من هم مثل تو نبی هستم و فرشتهای به فرمان یَهُوَه به من گفت، ‹کاری کن که او با تو به خانهات برگردد تا نان بخورد و آب بنوشد.›» (او مرد خدا را فریب داد.) ۱۹ پس مرد خدا با او رفت و در خانهاش نان خورد و آب نوشید.
۲۰ وقتی آنها هنوز بر سر سفره نشسته بودند، یَهُوَه پیامی به پیامبری که او را برگردانده بود داد ۲۱ و او با صدایی بلند به آن مرد خدای حقیقی که از یهودا آمده بود گفت: «یَهُوَه چنین میگوید: ‹چون تو از دستور یَهُوَه سرپیچی کردی و به فرمانی که یَهُوَه خدایت به تو داد عمل نکردی، ۲۲ بلکه برگشتی و در مکانی که به تو گفته شده بود «نان نخور و آب ننوش،» نان خوردی و آب نوشیدی، پس جنازهات در مقبرهٔ اجدادت گذاشته نخواهد شد.›»+
۲۳ وقتی مرد خدای حقیقی نان خورد و آب نوشید، آن پیامبر سالمند که او را برگردانده بود، الاغ را برای او آماده کرد* ۲۴ و او راه افتاد. اما در راه، شیری به او برخورد و او را کشت.+ جنازهاش در راه افتاده بود و الاغ و شیر در کنار جنازه ایستاده بودند. ۲۵ مردانی که از آنجا میگذشتند، دیدند که آن جنازه در راه افتاده و شیری در کنارش ایستاده است. آنها این ماجرا را در شهری که پیامبر سالمند در آن زندگی میکرد، تعریف کردند.
۲۶ وقتی آن پیامبر که او را از راه برگردانده بود این خبر را شنید، فوراً گفت: «این همان مرد خدای حقیقی است که از دستور یَهُوَه سرپیچی کرد.+ پس یَهُوَه گذاشت شیری به او حمله کند، او را بدرد و بکشد، درست همان طور که یَهُوَه به او گفته بود.»+ ۲۷ او به پسرانش گفت: «الاغ را برایم آماده کنید.» پس آنها الاغ را آماده کردند. ۲۸ او به راه افتاد و در راه، جنازه را دید که الاغ و شیر در کنارش ایستادهاند. شیر نه جنازه را خورده بود و نه الاغ را دریده بود. ۲۹ آن پیامبر، جنازهٔ مرد خدای حقیقی را بلند کرد و روی الاغ گذاشت و به شهر خودش برگرداند تا برایش سوگواری کند و او را دفن کند. ۳۰ پس جنازه را در مقبرهای که مال خودش بود، گذاشت. آنها برایش گریه میکردند و میگفتند: «وای برادرم، این چه بود که به سرت آمد!» ۳۱ آن پیامبر بعد از دفن کردن او، به پسران خودش گفت: «بعد از مرگم، مرا همان جایی دفن کنید که مرد خدای حقیقی دفن شده است. استخوانهایم را کنار استخوانهایش بگذارید.+ ۳۲ هر چه او به فرمان یَهُوَه، با صدای بلند بر ضدّ مذبح بِیتئیل و بر ضدّ همهٔ بتکدههای مکانهای بلند + در شهرهای سامره گفت، حتماً به تحقق خواهد رسید.»+
۳۳ یِرُبعام، حتی بعد از این ماجرا از راه بد خود برنگشت و همچنان از بین مردم عادی، کاهنانی برای مکانهای بلند تعیین میکرد.+ او هر کسی را که میخواست کاهن شود، کاهن میکرد* و میگفت: «بگذارید یکی از کاهنان مکانهای بلند بشود.»+ ۳۴ این گناه باعث شد تا خاندان یِرُبعام + از روی زمین محو و نابود شود.+
۱۴ در آن زمان، اَبیّا پسر یِرُبعام بیمار شد. ۲ پس یِرُبعام به زن خودش گفت: «لطفاً بلند شو و ظاهرت را تغییر بده تا کسی متوجه نشود که همسر من هستی و به شیلوه برو. اَخیّای نبی آنجاست. او بود که دربارهٔ من گفت که پادشاهِ این قوم میشوم.+ ۳ با خودت ده نان، چند کلوچه و یک کوزه عسل بردار و پیش او برو. او به تو خواهد گفت که برای پسرمان چه اتفاقی میافتد.»
۴ زن یِرُبعام کاری را که او گفت، انجام داد. او بلند شد و به شیلوه رفت + و به خانهٔ اَخیّا وارد شد. چشمان اَخیّا به جلو خیره شده بود؛ او به علّت پیری نمیتوانست ببیند.
۵ اما یَهُوَه به اَخیّا گفته بود: «زن یِرُبعام میآید تا دربارهٔ پسرش از تو سؤال کند، چون پسرش بیمار است. من به تو میگویم که به او چه بگویی.* وقتی او بیاید، وانمود میکند که کسی دیگر است.»
۶ اَخیّا به محض این که صدای پای او را شنید که از در وارد میشود، گفت: «ای همسر یِرُبعام داخل شو. چرا نمیخواهی کسی تو را بشناسد؟ من مأموریت دارم که خبر بدی به تو بدهم. ۷ برو و به یِرُبعام بگو، ‹یَهُوَه خدای اسرائیل میگوید: «من تو را از میان قومت انتخاب کردم تا رهبر قوم من اسرائیل باشی.+ ۸ بعد، سلطنت را از خاندان داوود گرفتم* و به تو دادم.+ اما تو مثل خدمتگزارم داوود نشدی. او احکام مرا حفظ کرد، با تمام دل از من پیروی کرد و فقط کاری را که از دید من درست بود، انجام داد.+ ۹ کارهای تو بدتر از همهٔ کسانی بود که پیش از تو بودند. تو برای خودت خدایی دیگر و مجسمههای فلزی* ساختی تا به من توهین کنی.+ تو به من پشت کردی.+ ۱۰ به این دلیل، من بر سر خاندان تو ای یِرُبعام بلا خواهم آورد و همهٔ مردان* خاندانت را، حتی آنهایی را که در اسرائیل درمانده و ضعیفند، نابود خواهم کرد. ای یِرُبعام، من خاندانت را از روی زمین پاک میکنم،+ همان طور که پِهِن را از روی زمین پاک میکنند تا دیگر اثری از آن باقی نماند. ۱۱ هر کسی که به خاندان تو تعلّق داشته باشد و در شهر بمیرد، سگها او را میخورند؛ و هر کسی که در بیابان بمیرد، پرندگان او را میخورند، چون یَهُوَه این را گفته است.»›
۱۲ «حالا بلند شو و به خانهات برو. به محض این که پایت به شهر برسد، بچه خواهد مرد. ۱۳ تمام اسرائیل برایش سوگواری خواهند کرد و او را دفن خواهند کرد. او تنها کسی است که از خانوادهٔ یِرُبعام در قبر دفن خواهد شد، چون یَهُوَه خدای اسرائیل از خاندان یِرُبعام، فقط در او چیز خوبی پیدا کرده است. ۱۴ روزی میآید که یَهُوَه پادشاه دیگری برای اسرائیل تعیین میکند که خاندان یِرُبعام را از بین میبرد؛+ و اگر بخواهد میتواند همین امروز این کار را بکند. ۱۵ یَهُوَه اسرائیل را خواهد زد و اسرائیل مثل نی، روی آب پس و پیش خواهد رفت. یَهُوَه اسرائیل را از این سرزمین خوبی که به اجدادشان داد،+ ریشهکن میکند و آنها را تا آن طرف رود فُرات پراکنده خواهد کرد،+ چون با ساختن تیرکهایی برای بتپرستی،+ او را رنجاندند. ۱۶ او به خاطر گناهانی که یِرُبعام مرتکب شد و باعث شد اسرائیلیان هم مرتکب آن گناهان شوند، اسرائیل را ترک خواهد کرد.»+
۱۷ همسر یِرُبعام به تِرصه برگشت و به محض این که به آستانهٔ خانه رسید، پسر مرد. ۱۸ پس او را دفن کردند و همهٔ اسرائیلیان برایش سوگواری کردند، درست طبق کلامی که یَهُوَه از طریق خدمتگزار خود اَخیّای نبی گفته بود.
۱۹ بقیهٔ سرگذشت یِرُبعام، این که چطور به جنگ میرفت + و حکمرانی میکرد، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۲۰ دوران* حکمرانی یِرُبعام ۲۲ سال بود و بعد درگذشت*+ و پسرش ناداب به جای او پادشاه شد.+
۲۱ رِحُبعام پسر سلیمان، در یهودا پادشاه شده بود. رِحُبعام ۴۱ ساله بود که پادشاه شد و ۱۷ سال در اورشلیم حکومت کرد؛ شهری که یَهُوَه از میان تمام شهرهای طایفههای اسرائیل انتخاب کرده بود + تا نامش را بر آن بگذارد.+ مادر رِحُبعام نَعَمه نام داشت و از عَمّونیان بود.+ ۲۲ مردم یهودا کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میدادند.+ آنها به خاطر گناهانی که مرتکب شدند، حتی بیشتر از اجداد خود، خدا را خشمگین کردند.+ ۲۳ آنها هم دائم برای خود روی هر تپه + و زیر هر درخت سبز،+ مکانهای بلند* میساختند و ستونها و تیرکهایی برای بتپرستی برپا میکردند.+ ۲۴ در آن سرزمین حتی مردانی بودند که در بتکدهها* روسپیگری میکردند.+ آنها همان کارهای نفرتانگیز قومهایی را انجام میدادند که یَهُوَه آنها را از سر راه اسرائیلیان برداشته و بیرون کرده بود.
۲۵ شیشَق، پادشاه مصر،+ در پنجمین سال حکمرانی رِحُبعام، به اورشلیم حمله کرد.+ ۲۶ او گنجهای خانهٔ یَهُوَه و گنجهای خانهٔ* پادشاه را با خود برد.+ او همه چیز، از جمله تمام سپرهایی را که سلیمان از طلا ساخته بود، با خود برد.+ ۲۷ رِحُبعامِ پادشاه به جای آن سپرها، سپرهایی از مس ساخت و آنها را به دست رئیسان نگهبانانی* سپرد که از ورودی خانهٔ پادشاه نگهبانی میکردند. ۲۸ هر وقت که پادشاه به خانهٔ یَهُوَه میآمد، نگهبانان، سپرها را برمیداشتند و با آنها وارد میشدند. بعد از آن، سپرها را به اتاق نگهبانی برمیگرداندند.
۲۹ بقیهٔ سرگذشت رِحُبعام و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.+ ۳۰ میان رِحُبعام و یِرُبعام دائماً جنگ بود.+ ۳۱ سرانجام رِحُبعام درگذشت* و او را با پدرانش در شهر داوود دفن کردند؛+ مادر او نَعَمه نام داشت و از عَمّونیان بود.+ پسر رِحُبعام، اَبیّام،*+ به جای او پادشاه شد.
۱۵ اَبیّام در هجدهمین سال حکمرانی یِرُبعامِ پادشاه،+ پسر نِباط، پادشاه یهودا شد.+ ۲ او سه سال در اورشلیم حکمرانی کرد. مادر او نوهٔ اَبیشالوم بود و مَعَکه نام داشت.+ ۳ او تمام گناهانی را که پدرش قبل از او مرتکب شده بود، انجام داد و مثل جدّش داوود، با تمام دل به یَهُوَه خدایش وفادار نبود.* ۴ اما یَهُوَه خدایش به خاطر داوود،+ چراغی در اورشلیم به او داد،+ به این طریق که پسر او را جانشینش کرد و اورشلیم را حفظ کرد، ۵ چون داوود کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود، انجام داد و غیر از موضوع اوریای حیتّی،+ در تمام دوران زندگیاش از هیچ کدام از فرمانهای خدا سرپیچی نکرد. ۶ رِحُبعام تا وقتی زنده بود با یِرُبعام در جنگ بود.+
۷ بقیهٔ سرگذشت اَبیّام و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهانِ یهودا آمده است.+ بین اَبیّام و یِرُبعام هم جنگ بود.+ ۸ بعد اَبیّام درگذشت* و در شهر داوود دفن شد و پسرش آسا + به جای او پادشاه شد.+
۹ در بیستمین سال حکمرانی یِرُبعام پادشاه اسرائیل، آسا پادشاه یهودا شد. ۱۰ او ۴۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد. مادربزرگ او نوهٔ اَبیشالوم بود و مَعَکه نام داشت.+ ۱۱ آسا مثل جدّش داوود، کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود، انجام میداد.+ ۱۲ او مردانی را که در بتکدهها* روسپیگری میکردند از آن سرزمین بیرون کرد + و تمام بتهای نفرتانگیزی* را که اجدادش ساخته بودند، از میان برداشت.+ ۱۳ آسای پادشاه حتی مادربزرگش مَعَکه را از مقامی که به عنوان ملکهٔ مادر* داشت برکنار کرد،+ چون او برای پرستش اَشیره،* بت زنندهای ساخته بود. آسا بت زنندهٔ او را قطع کرد + و در درّهٔ قِدرون سوزاند.+ ۱۴ اما همهٔ مکانهای بلند* برداشته نشد.+ با وجود این، آسا تا پایان زندگیاش با تمام دل به یَهُوَه وفادار بود.* ۱۵ او چیزهایی را که خودش و پدرش وقف* کرده بودند، یعنی نقره، طلا و وسایل مختلف را به خانهٔ یَهُوَه آورد.+
۱۶ بین آسا و بَعَشا،+ پادشاه اسرائیل، دائماً جنگ بود. ۱۷ پس بَعَشا، پادشاه اسرائیل، به ضدّ یهودا لشکر کشید و شروع به ساختن* شهر رامه کرد + تا از رفت و آمد* به قلمروی آسا، پادشاه یهودا جلوگیری کند.+ ۱۸ در همان وقت، آسا تمام نقرهها و طلاهایی را که در خزانهٔ خانهٔ یَهُوَه و خزانهٔ خانهٔ* پادشاه باقی مانده بود، برداشت و به دست خادمانش سپرد. بعد آسای پادشاه آنها را پیش بِنهَدَد، پادشاه سوریه + که پسر طَبریمّون، نوهٔ حِزیون و در دمشق ساکن بود، فرستاد تا این پیام را برسانند: ۱۹ «یادت باشد که ما مثل پدرانمان پیمانی* با هم بستهایم. این نقره و طلا را که به عنوان هدیه برایت میفرستم از من قبول کن. پس پیمانی را که با بَعَشا پادشاه اسرائیل بستی بشکن تا او و سپاهش عقبنشینی کنند و از اینجا بروند.» ۲۰ بِنهَدَد درخواست آسای پادشاه را قبول کرد و سرداران لشکرهای خود را فرستاد تا به شهرهای اسرائیل حمله کنند. آنها عیون،+ دان،+ آبِلبِیتمَعَکه، تمام کِنِرِت و کل سرزمین نَفتالی را تسخیر کردند. ۲۱ وقتی بَعَشا این را شنید، فوراً از ساختن* رامه دست کشید و به تِرصه برگشت و در آنجا ماند.+ ۲۲ بعد آسای پادشاه بدون استثنا همهٔ مردم یهودا را احضار کرد. آنها سنگها و الوارهایی را که بَعَشا با آنها رامه را میساخت،* با خود بردند و آسای پادشاه با آنها جِبَع را + در بنیامین و همچنین مِصفه را + بنا کرد.
۲۳ بقیهٔ سرگذشت آسا، تمام عظمت و همهٔ کارهایش و شهرهایی که بنا کرد، در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. او در زمان پیری به بیماریای در پاهایش مبتلا شد.+ ۲۴ بعد آسا درگذشت* و او را در شهر داوود، یعنی شهر جدّش دفن کردند و پسرش یِهوشافاط به جای او پادشاه شد.+
۲۵ در دومین سال حکمرانی آسا بر یهودا، ناداب پسر یِرُبعام، پادشاه اسرائیل شد + و دو سال بر اسرائیل حکمرانی کرد. ۲۶ ناداب کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد. او در راه پدرش قدم برداشت + و همان گناهان پدرش را تکرار کرد؛ گناهانی که پدرش باعث شده بود اسرائیلیان مرتکب آنها شوند.+ ۲۷ بَعَشا پسر اَخیّا از خاندان یِساکار، علیه ناداب توطئه کرد و او را در جِبِتون که به فِلیسطیها تعلّق داشت،+ کشت. این زمانی بود که ناداب و تمام اسرائیل، جِبِتون را محاصره کرده بودند. ۲۸ پس بَعَشا در سومین سال حکمرانی آسا پادشاه یهودا، ناداب را کشت و به جای او پادشاه شد. ۲۹ او به محض این که پادشاه شد، تمام خاندان یِرُبعام را کشت. بَعَشا از خاندان یِرُبعام هیچ کس* را زنده نگذاشت، بلکه همه را طبق کلام یَهُوَه که از طریق خادم خود اَخیّای شیلونی گفته بود، از بین برد.+ ۳۰ این به خاطر گناهانی بود که یِرُبعام مرتکب شده بود و باعث شده بود اسرائیلیان هم مرتکب آنها شوند، همین طور به خاطر این بود که یَهُوَه خدای اسرائیل را بهشدّت رنجانده بود. ۳۱ بقیهٔ سرگذشت ناداب و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۳۲ بین آسا و بَعَشا پادشاه اسرائیل، دائماً جنگ بود.+
۳۳ در سومین سال حکمرانی آسا، پادشاه یهودا، بَعَشا پسر اَخیّا در تِرصه پادشاه تمام اسرائیل شد و ۲۴ سال حکمرانی کرد.+ ۳۴ اما او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد.+ او در راه یِرُبعام قدم برداشت و به همان گناهانی دست زد که یِرُبعام باعث شد اسرائیلیان مرتکب آنها شوند.+
۱۶ بعد یَهُوَه پیامی بر ضدّ بَعَشا، به یِیهو پسر حَنانی رساند + و دربارهٔ بَعَشا گفت: ۲ «من تو را از خاک بلند کردم و رهبر قومم اسرائیل کردم،+ اما تو مثل یِرُبعام رفتار کردی و باعث شدی که قوم من، اسرائیل، گناه کنند و مرا با گناهانشان خشمگین کنند.+ ۳ پس من، بَعَشا و تمام خاندان او را کاملاً از بین میبرم و همان کاری را که با خاندان یِرُبعام پسر نِباط کردم،+ با خاندان او میکنم. ۴ هر کسی که از خاندان بَعَشا باشد و در شهر بمیرد، سگها او را میخورند و هر کسی که از خاندان او باشد و در دشت بمیرد، پرندگان او را میخورند.»
۵ بقیهٔ سرگذشت بَعَشا، همهٔ کارهایی که انجام داد و همچنین عظمتش، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۶ بعد بَعَشا درگذشت* و او را در تِرصه دفن کردند + و پسرش ایله به جای او پادشاه شد. ۷ همچنین داوری یَهُوَه از طریق یِیهوی نبی پسر حَنانی، به ضدّ بَعَشا و خاندانش اعلام شد. این به خاطر تمام کارهای بدی بود که بَعَشا در نظر یَهُوَه انجام داده بود و مثل خاندان یِرُبعام، خدا را با کارهایش به خشم آورده بود، و همین طور به خاطر این بود که ناداب را کشته بود.+
۸ در بیستوششمین سال حکمرانی آسا، پادشاه یهودا، ایله پسر بَعَشا، در تِرصه پادشاه اسرائیل شد و دو سال حکمرانی کرد. ۹ وقتی ایله در تِرصه در خانهٔ اَرصا مست کرده بود، (اَرصا ناظر خانهٔ پادشاه در تِرصه بود) زِمری خدمتگزار او که فرماندهی نیمی از ارابههای جنگی را به عهده داشت، علیه او توطئه کرد. ۱۰ زِمری وارد خانه شد و ایله را کشت + و به جای او پادشاه شد. این واقعه در بیستوهفتمین سال حکمرانی آسا، پادشاه یهودا، اتفاق افتاد. ۱۱ وقتی زِمری پادشاه شد، به محض این که بر تخت پادشاهی نشست، تمام خاندان بَعَشا را کشت. او از خانواده* و دوستان بَعَشا هیچ مردی* را زنده نگذاشت. ۱۲ به این ترتیب، طبق کلامی که یَهُوَه از طریق یِیهوی نبی بر ضدّ بَعَشا گفته بود، زِمری تمام خاندان بَعَشا را نابود کرد.+ ۱۳ این به خاطر تمام گناهانی بود که بَعَشا و پسرش ایله مرتکب شده بودند، همین طور به خاطر گناهانی بود که آنها باعث شده بودند اسرائیلیان مرتکب شوند. آنها یَهُوَه خدای اسرائیل را با بتهای بیارزش خود خشمگین کردند.+ ۱۴ بقیهٔ سرگذشت ایله و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.
۱۵ در بیستوهفتمین سال حکمرانی آسا، پادشاه یهودا، زِمری هفت روز در تِرصه پادشاه بود. در آن زمان، اسرائیلیان برای حمله به شهر جِبِتون که به فِلیسطیها تعلّق داشت،+ اردو زده بودند. ۱۶ بعد از مدتی، سربازانی که اردو زده بودند، شنیدند که زِمری علیه پادشاه توطئه کرده و او را کشته است. پس تمام اسرائیل در همان روز در اردوگاه، عُمری سردار لشکر را پادشاه اسرائیل کردند.+ ۱۷ عُمری و تمام اسرائیل از جِبِتون به تِرصه رفتند و آنجا را محاصره کردند. ۱۸ وقتی زِمری دید که شهر تسخیر شده است، به قلعهای که در خانهٔ* پادشاه بود رفت و خانه را به آتش کشید و در میان آتش مرد.+ ۱۹ این به خاطر گناهانی بود که زِمری مرتکب شد، چون کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام داد و مثل یِرُبعام رفتار کرد؛ همین طور به دلیل گناهانی بود که او باعث شد اسرائیلیان مرتکب شوند.+ ۲۰ بقیهٔ سرگذشت زِمری و توطئهٔ او، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.
۲۱ در آن زمان بود که قوم اسرائیل دو دسته شد، یک دسته طرفدار تِبنی پسر جینَت بودند و میخواستند او را پادشاه کنند و دستهٔ دیگر طرفدار عُمری بودند. ۲۲ اما طرفداران عُمری بر طرفداران تِبنی پسر جینَت پیروز شدند. تِبنی مرد و عُمری پادشاه شد.
۲۳ در سیویکمین سال حکمرانی آسا پادشاه یهودا، عُمری پادشاه اسرائیل شد و ۱۲ سال حکمرانی کرد. او شش سال در تِرصه حکمرانی کرد. ۲۴ او کوه سامره را به قیمت ۶۸ کیلو* نقره از شِمِر خرید و شهری روی آن کوه بنا کرد و آن را به خاطر شِمِر که مالک* آن بود، سامره*+ نامید. ۲۵ عُمری کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد. او بدتر از همهٔ کسانی بود که قبل از او بودند.+ ۲۶ عُمری در تمام راههای یِرُبعام، پسر نِباط قدم برداشت و به گناهانی دست زد که یِرُبعام باعث شد اسرائیلیان مرتکب آنها شوند. آنها یَهُوَه خدای اسرائیل را با بتهای بیارزش خود رنجاندند.+ ۲۷ بقیهٔ سرگذشت عُمری، همهٔ کارهایی که انجام داد و همچنین کارهای بزرگ او، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۲۸ بعد عُمری مرد* و در سامره دفن شد و پسر او اَخاب + به جای او پادشاه شد.
۲۹ در سیوهشتمین سال حکمرانی آسا پادشاه یهودا، اَخاب پسر عُمری پادشاه اسرائیل شد. او ۲۲ سال در سامره + بر اسرائیل حکمرانی کرد. ۳۰ اَخاب پسر عُمری، در چشم یَهُوَه بدتر از همهٔ کسانی بود که قبل از او بودند.+ ۳۱ او نه تنها دست به گناهانی زد که یِرُبعام پسر نِباط مرتکب آنها شده بود،+ بلکه ایزابل دختر اِتبَعَل، پادشاه صیدونیان را هم به همسری گرفت + و شروع به پرستش بَعَل کرد.+ ۳۲ همچنین در معبد* بَعَل که در سامره ساخته بود، مذبحی برای بَعَل ساخت.+ ۳۳ اَخاب بت اَشیره* را هم برپا کرد.+ او بیشتر از همهٔ پادشاهان اسرائیل که قبل از او بودند، خشم یَهُوَه خدای اسرائیل را برانگیخت.
۳۴ در روزگار او، حیئیلِ بِیتئیلی اَریحا را بازسازی کرد. او طبق کلامی که یَهُوَه از طریق یوشَع پسر نون گفته بود،+ پیِ آن شهر را به قیمت جان اَبیرام که نخستزادهاش بود گذاشت و دروازههای آن را به قیمت جان سِجوب که کوچکترین پسرش بود، نصب کرد.
۱۷ ایلیای*+ تِشبی که از اهالی جِلعاد بود + به اَخاب گفت: «به حیات یَهُوَه خدای اسرائیل، خدایی که به او خدمت میکنم* قسم میخورم که برای چند سال نه شبنمی خواهد بود و نه بارانی، مگر به گفتهٔ من!»+
۲ آن وقت یَهُوَه به او گفت: ۳ «از اینجا به طرف شرق برو و در درّهٔ* کِریت، در شرق رود اردن مخفی شو. ۴ در آنجا از آب نهر بنوش و من به کلاغها فرمان میدهم که برایت غذا بیاورند.»+ ۵ او فوراً راه افتاد و طبق کلام یَهُوَه عمل کرد؛ او رفت و در درّهٔ* کِریت، در شرق رود اردن ماند. ۶ کلاغها هر روز، هم صبح و هم عصر برایش نان و گوشت میآوردند و او از آب نهر مینوشید.+ ۷ اما چون در آن سرزمین باران نمیبارید،+ بعد از مدتی آب نهر خشک شد.
۸ یَهُوَه به او گفت: ۹ «بلند شو و به صَرَفه که در صیدون* است برو و در آنجا بمان. من در آنجا به بیوهزنی فرمان میدهم که به تو غذا بدهد.»+ ۱۰ پس او بلند شد و به صَرَفه رفت. وقتی به ورودی شهر رسید، بیوهزنی را دید که هیزم جمع میکرد. ایلیا او را صدا زد و گفت: «لطفاً کمی آب در پیالهای برایم بیاور تا بنوشم.»+ ۱۱ وقتی بیوهزن میرفت که آب بیاورد، ایلیا او را صدا زد و گفت: «لطفاً یک تکه نان هم برایم بیاور.» ۱۲ بیوهزن گفت: «به حیات یَهُوَه خدایت قسم که نان ندارم. فقط در ظرفی بزرگ یک مشت آرد دارم و در کوزهای کوچک کمی روغن.+ الآن هم هیزم جمع میکنم تا بروم و چیزی برای خودم و پسرم درست کنم. این غذای آخر ماست و بعد میمیریم.»
۱۳ ایلیا به او گفت: «نترس. به خانه برو و کاری را که گفتی انجام بده. اما با چیزی که برایت باقی مانده، اول برای من یک نان گرد کوچک بپز و پیش من بیاور. بعد چیزی برای خودت و پسرت درست کن، ۱۴ چون یَهُوَه خدای اسرائیل میگوید: ‹تا زمانی که یَهُوَه روی این زمین باران نباراند، نه ظرف بزرگ آرد خالی میشود و نه کوزهٔ کوچک روغن.›»+ ۱۵ پس او رفت و کاری را که ایلیا گفته بود، انجام داد. به این ترتیب، ایلیا، آن زن و اهل خانهاش روزهای زیادی غذا داشتند.+ ۱۶ همان طور که یَهُوَه به ایلیا گفته بود، نه ظرف بزرگ آرد خالی شد و نه کوزهٔ کوچک روغن.
۱۷ بعد از مدتی، پسر زنی که در خانهاش به ایلیا جا داده بود، مریض شد و مریضیاش به قدری شدید شد که مرد.*+ ۱۸ پس آن زن به ایلیا گفت: «ای مرد خدا، چه دشمنیای با من داری؟ آیا آمدهای که گناهان مرا به یادم بیاوری و پسرم را بکشی؟»+ ۱۹ اما ایلیا به او گفت: «پسرت را به من بده.» ایلیا او را از آغوش مادرش گرفت و به اتاق روی پشتبام که در آن زندگی میکرد، برد و او را روی تخت خود خواباند.+ ۲۰ ایلیا با صدای بلند به یَهُوَه گفت: «ای یَهُوَه خدا،+ آیا تو به این بیوهزن هم که من در خانهاش زندگی میکنم ضرر میرسانی و میگذاری پسرش بمیرد؟» ۲۱ بعد سه بار روی جسد بچه خم شد و با صدای بلند به یَهُوَه گفت: «ای یَهُوَه خدای من، لطفاً بگذار زندگی این بچه به او برگردد.» ۲۲ یَهُوَه به درخواست ایلیا عمل کرد + و زندگی بچه به او برگشت و دوباره زنده شد.+ ۲۳ ایلیا بچه را برداشت و از اتاقِ روی پشتبام به داخل خانه آورد و او را به مادرش داد و گفت: «ببین پسرت زنده است.»+ ۲۴ زن به ایلیا گفت: «الآن فهمیدم که تو واقعاً مرد خدایی + و کلام یَهُوَه که از دهان تو بیرون میآید، حقیقت است.»
۱۸ بعد از مدتی، یَهُوَه در سومین سال + به ایلیا گفت: «برو و خودت را به اَخاب نشان بده و من بر زمین باران میبارانم.»+ ۲ پس ایلیا رفت تا خود را به اَخاب نشان دهد. در آن زمان، در سامره قحطی شدیدی بود.+
۳ در این بین، اَخاب، عوبَدیا را که مسئول خانهٔ او بود، فراخواند. (عوبَدیا برای یَهُوَه احترامی عمیق قائل بود* ۴ و زمانی که ایزابل،+ انبیای یَهُوَه را میکشت، عوبَدیا ۱۰۰ نبی را در دو گروه ۵۰ نفری در غار پنهان کرد و برایشان نان و آب فراهم کرد.) ۵ بعد اَخاب به عوبَدیا گفت: «به تمام چشمههای آب و درّههای* این سرزمین برو. شاید بتوانیم علفی پیدا کنیم و اسبها و قاطرها را زنده نگه داریم و همهٔ حیوانات خود را از دست ندهیم.» ۶ پس سرزمینی را که قرار بود در آن بگردند، بین خود تقسیم کردند. اَخاب بهتنهایی از یک طرف رفت و عوبَدیا هم تنها از طرف دیگر رفت.
۷ عوبَدیا در راه بود که ایلیا با او روبرو شد. او فوراً ایلیا را شناخت و در مقابلش تعظیم کرد و گفت: «ای سَرورم ایلیا، آیا خودت هستی؟»+ ۸ او جواب داد: «بله، خودم هستم. برو و به سَرورت بگو: ‹ایلیا اینجاست.›» ۹ اما عوبَدیا گفت: «من چه گناهی کردهام که میخواهی بندهات را به دست اَخاب به کشتن بدهی؟ ۱۰ به حیات یَهُوَه خدایت قسم، هیچ قوم و ملتی نیست که سَرورم سراغ تو را از آنها نگرفته باشد. وقتی آنها میگفتند، ‹او اینجا نیست،› او آن قوم و ملت را مجبور میکرد قسم بخورند که نتوانستهاند تو را پیدا کنند.+ ۱۱ حالا تو میگویی، ‹پیش سَرورت برو و بگو: «ایلیا اینجاست؟»› ۱۲ وقتی از پیش تو بروم، روح یَهُوَه تو را به جایی که من نمیدانم میبرد،+ و وقتی به اَخاب بگویم که تو اینجایی و بیاید و تو را پیدا نکند، حتماً مرا میکشد. خدمتگزارت از جوانی برای یَهُوَه احترامی عمیق قائل بود.* ۱۳ آیا به سَرورم نگفتند که وقتی ایزابل انبیای یَهُوَه را میکشت، من چطور ۱۰۰ نفر از انبیای یَهُوَه را در دو گروه ۵۰ نفری در غار پنهان کردم و مرتب به آنها نان و آب رساندم؟+ ۱۴ اما حالا میگویی، ‹برو و به سَرورت بگو، «ایلیا اینجاست.»› او حتماً مرا خواهد کشت.» ۱۵ اما ایلیا گفت: «به حیات یَهُوَه خدای لشکرها که او را خدمت میکنم،* قسم میخورم که امروز خودم را به اَخاب نشان میدهم.»
۱۶ پس عوبَدیا رفت و به اَخاب خبر داد. اَخاب هم به دیدار ایلیا آمد.
۱۷ به محض این که اَخاب ایلیا را دید، به او گفت: «آیا خودت هستی، همان کسی که باعث بدبختی اسرائیل شده است؟»*
۱۸ ایلیا در جواب گفت: «من باعث بدبختی اسرائیل نشدهام، تو و خاندان پدرت باعث بدبختی اسرائیل شدهاید، چون فرمانهای یَهُوَه را زیر پا گذاشتید و از بَعَلها پیروی کردید.+ ۱۹ الآن تمام اسرائیل و ۴۵۰ نبی بَعَل و ۴۰۰ نبیِ بت اَشیره*+ را که بر سر سفرهٔ ایزابل غذا میخورند، پیش من روی کوه کَرمِل + جمع کن.» ۲۰ پس اَخاب پیامی به سرتاسر اسرائیل فرستاد و انبیا را در کوه کَرمِل جمع کرد.
۲۱ بعد ایلیا پیش قوم آمد و گفت: «تا کی میخواهید دودل باشید و این پا و آن پا کنید؟*+ اگر یَهُوَه خدای حقیقی است، از او پیروی کنید؛+ اما اگر بَعَل* خدای حقیقی است، از او پیروی کنید!» اما مردم هیچ جوابی به او ندادند. ۲۲ بعد ایلیا به مردم گفت: «من تنها نبی یَهُوَه هستم که باقی مانده،+ در حالی که انبیای بَعَل ۴۵۰ نفرند. ۲۳ دو گاو نر* به ما بدهید. بگذارید انبیای بَعَل یکی را انتخاب کنند و قطعه قطعه کنند و روی هیزمها بگذارند، اما آن را آتش نزنند. من هم گاو دیگر را آماده میکنم و روی هیزمها میگذارم، اما آتش نمیزنم. ۲۴ بعد شما نام خدای خود را بخوانید + و من نام یَهُوَه را میخوانم. خدایی که با آتش جواب دهد، نشان میدهد که خدای حقیقی است.»+ با شنیدن این حرف، همهٔ مردم گفتند: «پیشنهاد خوبی است.»
۲۵ بعد ایلیا به انبیای بَعَل گفت: «چون شما در اکثریت هستید، اول شما یک گاو نر و جوان را انتخاب کنید و آن را آماده کنید. بعد نام خدایتان را بخوانید، اما قربانی خود را آتش نزنید.» ۲۶ پس گاوی* را که انتخاب کرده بودند، آماده کردند و از صبح تا ظهر نام بَعَل را خواندند و گفتند: «ای بَعَل به ما جواب بده!» اما نه صدایی آمد و نه جوابی.+ آنها دور مذبحی که ساخته بودند، بالا و پایین میپریدند. ۲۷ حدود ظهر، ایلیا با تمسخر به آنها گفت: «بلندتر فریاد بزنید! مگر نمیگویید که او خداست؟+ شاید در افکارش غرق شده، یا شاید هم به دستشویی رفته است.* شاید هم در خواب است و کسی باید بیدارش کند!» ۲۸ آنها با فریاد بلند او را صدا میزدند و طبق رسمشان خود را با قمه و نیزه زخمی میکردند، به حدّی که خون بر تمام بدنشان جاری میشد. ۲۹ ظهر گذشت و آنها تا زمان تقدیم هدیهٔ غلّهای شامگاهی هنوز به حرکات دیوانهوارشان* مشغول بودند، اما نه صدایی از طرف بَعَل آمد و نه جوابی؛ کسی نبود که به آنها توجهی کند.+
۳۰ در آخر، ایلیا به همهٔ مردم گفت: «نزدیک بیایید.» پس مردم پیش او رفتند. بعد او مذبح یَهُوَه را که خراب شده بود، تعمیر کرد.+ ۳۱ او ۱۲ سنگ برداشت؛ یعنی به تعداد طایفههای پسران یعقوب، همان کسی که یَهُوَه به او گفته بود: «نام تو اسرائیل خواهد بود.»+ ۳۲ ایلیا با آن سنگها مذبحی به نام یَهُوَه ساخت + و دورتادور آن به مساحت زمینی که بتوان تقریباً ۸ کیلو* بذر در آن کاشت، گودالی کند. ۳۳ بعد هیزمها را روی مذبح چید، گاو* را قطعه قطعه کرد و روی هیزمها گذاشت.+ بعد گفت: «چهار کوزهٔ بزرگ را پر از آب کنید و آب آنها را روی قربانی سوختنی و هیزمها بریزید.» ۳۴ بعد گفت: «دوباره این کار را بکنید.» آنها هم این کار را کردند. باز گفت: «همین کار را برای بار سوم بکنید.» آنها برای بار سوم هم این کار را کردند. ۳۵ پس آب از دورتادور مذبح ریخت. او گودال را هم با آب پر کرد.
۳۶ ایلیای نبی موقع تقدیم هدیهٔ غلّهای شامگاهی + به سمت مذبح رفت و گفت: «ای یَهُوَه خدای ابراهیم،+ اسحاق + و اسرائیل، بگذار امروز همه بدانند که تو در اسرائیل خدایی و من خدمتگزار تو هستم و همهٔ این کارها را به فرمان تو انجام دادهام.+ ۳۷ ای یَهُوَه به دعای من جواب بده! جواب بده تا این مردم بدانند که تو ای یَهُوَه، خدای حقیقی هستی و میخواهی دلهایشان را به طرف خودت برگردانی.»+
۳۸ همان موقع آتش یَهُوَه از آسمان پایین آمد + و قربانی سوختنی، هیزمها، سنگها و خاک آنجا را سوزاند و آب داخل گودال را خشک کرد.*+ ۳۹ وقتی تمام مردم این را دیدند، فوراً به خاک افتادند و گفتند: «یَهُوَه خدای حقیقی است! یَهُوَه خدای حقیقی است!» ۴۰ بعد ایلیا به آنها گفت: «انبیای بَعَل را بگیرید! نگذارید حتی یکی از آنها فرار کند!» مردم فوراً آنها را گرفتند و ایلیا آنها را به نهر* قیشون برد + و در آنجا کشت.+
۴۱ بعد ایلیا به اَخاب گفت: «حالا برو و چیزی بخور، چون من صدای باران شدید میشنوم.»+ ۴۲ پس اَخاب رفت تا چیزی بخورد. در این بین، ایلیا به بالای کوه کَرمِل رفت و در آنجا خم شد و سرش را بین زانوهایش گرفت.+ ۴۳ بعد به خادم خود گفت: «بالا برو و به طرف دریا نگاه کن.» پس او بالا رفت و به طرف دریا نگاه کرد و گفت: «چیزی نمیبینم.» ایلیا هفت بار به او گفت: «دوباره برو.» ۴۴ هفتمین بار خادمش گفت: «نگاه کن! ابری کوچک به اندازهٔ کف دست، از دریا بالا میآید.» آن وقت ایلیا گفت: «برو و به اَخاب بگو، ‹ارابهات را آماده کن! و تا باران شدید مانع نشده، پایین برو.›» ۴۵ در این بین، ابرها آسمان را تاریک کرد، باد شروع به وزیدن کرد و بارانی شدید شروع شد.+ اَخاب با ارابهٔ خود به طرف یِزرِعیل میرفت،+ ۴۶ اما یَهُوَه به ایلیا قدرتی خاص داد* و او ردایش را دور کمرش بست و جلوتر از اَخاب، تمام راه را تا یِزرِعیل دوید.
۱۹ اَخاب + تمام کارهای ایلیا را برای ایزابل + تعریف کرد و گفت که چطور ایلیا همهٔ انبیای بَعَل را با شمشیر کشت.+ ۲ پس ایزابل پیامرسانی پیش ایلیا فرستاد و گفت: «خدایان، مرا بهشدّت مجازات کنند اگر تا فردا همین موقع، همان بلایی را که به سر تکتک آنها آوردی، به سر خودت نیاورم!» ۳ ایلیا وقتی این را شنید، ترسید. پس بلند شد و از ترس جانش پا به فرار گذاشت.+ او به بِئِرشِبَع که در یهوداست + رسید و خادمش را آنجا گذاشت. ۴ بعد به اندازهٔ یک روز راه، در بیابان پیش رفت و آنجا زیر بوتهای* نشست و آرزوی مرگ کرد. ایلیا گفت: «ای یَهُوَه دیگر بس است! جان مرا بگیر،+ چون من از اجدادم بهتر نیستم.»
۵ او زیر آن بوته دراز کشید و خوابش برد. اما ناگهان فرشتهای او را لمس کرد + و به او گفت: «بلند شو و یک لقمه نان بخور.»+ ۶ وقتی نگاه کرد، کنار سرش نان گردی روی سنگهای داغ و یک کوزهٔ آب دید. پس خورد و نوشید و دوباره دراز کشید. ۷ مدتی بعد فرشتهٔ یَهُوَه برای بار دوم برگشت و او را لمس کرد و گفت: «بلند شو و یک لقمه نان بخور، چون سفری طولانی در پیش داری.» ۸ پس بلند شد و خورد و نوشید و با نیرویی که از آن خوراک گرفت ۴۰ روز و ۴۰ شب راه رفت تا به حوریب، کوه خدای حقیقی رسید.+
۹ در آنجا وارد غاری شد + و شب را در آن غار گذراند. آن وقت یَهُوَه پیامی به او رساند و گفت: «ایلیا، اینجا چه کار میکنی؟» ۱۰ ایلیا جواب داد: «ای یَهُوَه خدای لشکرها،+ من با غیرت تمام به تو خدمت کردهام. مردم اسرائیل عهد تو را زیر پا گذاشتهاند،+ مذبحهای تو را خراب کردهاند و انبیای تو را با شمشیر کشتهاند + و فقط من ماندهام. حالا میخواهند مرا هم بکشند.»+ ۱۱ اما یَهُوَه گفت: «بیرون برو و روی کوه در حضور من بایست.» آن وقت، یَهُوَه از جلوی ایلیا گذشت + و بادی بسیار شدید کوهها را شکافت و صخرهها را در حضور یَهُوَه شکست،+ اما یَهُوَه در آن باد نبود. بعد از باد زمینلرزهای شد،+ اما یَهُوَه در آن زمینلرزه نبود. ۱۲ بعد از زمینلرزه آتشی آمد،+ اما یَهُوَه در آن آتش نبود. بعد از آتش صدایی آرام و ملایم شنیده شد.+ ۱۳ وقتی ایلیا آن صدا را شنید، فوراً صورت خود را با ردایش* پوشاند + و بیرون رفت و در دهانهٔ غار ایستاد. صدایی به او گفت: «ایلیا، اینجا چه کار میکنی؟» ۱۴ ایلیا گفت: «ای یَهُوَه خدای لشکرها، من با غیرت تمام به تو خدمت کردهام. مردم اسرائیل عهد تو را زیر پا گذاشتهاند،+ مذبحهای تو را خراب کردهاند و انبیای تو را با شمشیر کشتهاند و فقط من ماندهام. حالا میخواهند مرا هم بکشند.»+
۱۵ یَهُوَه به او گفت: «برگرد و به بیابان دمشق برو. وقتی به آنجا رسیدی، حَزائیل را به عنوان پادشاه سوریه مسح کن.+ ۱۶ یِیهو + نوهٔ نِمشی را به عنوان پادشاه اسرائیل مسح کن و اِلیشَع* پسر شافاط را که اهل آبِلمِحوله است مسح کن تا به جای تو نبی شود.+ ۱۷ هر کس که از شمشیر حَزائیل فرار کند،+ به دست یِیهو کشته خواهد شد + و هر کس که از شمشیر یِیهو فرار کند، به دست اِلیشَع کشته خواهد شد.+ ۱۸ در اسرائیل هنوز ۷۰۰۰ نفر برایم باقی ماندهاند + که جلوی بَعَل زانو نزدهاند + و او را نبوسیدهاند.»+
۱۹ پس ایلیا از آنجا رفت و اِلیشَع پسر شافاط را پیدا کرد. اِلیشَع با ۱۲ جفت گاو نر مشغول شخم زدن بود و خودش پشت سر آخرین جفت بود. ایلیا پیش او رفت و ردای*+ خود را روی دوش او انداخت. ۲۰ اِلیشَع گاوها را رها کرد و به دنبال ایلیا رفت و گفت: «لطفاً بگذار بروم و برای خداحافظی از پدر و مادرم، آنها را ببوسم. بعد به دنبال تو میآیم.» ایلیا جواب داد: «برو، من جلوی تو را نمیگیرم.» ۲۱ پس او رفت و یک جفت گاو نر برداشت و آنها را قربانی کرد. بعد با چوب گاوآهن، گوشت آنها را پخت و به مردم داد و آنها خوردند. بعد بلند شد و به دنبال ایلیا رفت و به خدمت او مشغول شد.+
۲۰ بِنهَدَد، پادشاه سوریه،+ تمام لشکر خود را جمع کرد و به همراه ۳۲ پادشاه دیگر و اسبها و ارابههایشان، شهر سامره را + محاصره و به آن حمله کرد.+ ۲ بعد پیامرسانانی پیش اَخاب،+ پادشاه اسرائیل، به شهر فرستاد و به او گفت: «بِنهَدَد چنین میگوید، ۳ ‹نقره و طلای تو مال من است، همچنین بهترین زنان و پسران تو.›» ۴ پادشاه اسرائیل در جواب گفت: «ای سَرورم پادشاه، طبق گفتهٔ تو، من با هر چه دارم در اختیار تو هستم.»+
۵ بعد پیامرسانان دوباره آمدند و گفتند: «بِنهَدَد چنین میگوید، ‹پیام من برای تو این بود: «نقرهات، طلایت، زنهایت و پسرانت را باید به من بدهی.» ۶ فردا همین موقع خادمانم را پیش تو میفرستم تا خانهٔ تو و خانهٔ خادمانت را بهدقت بگردند و تمام داراییهای پرارزشت را با خودشان ببرند.›»
۷ پادشاه اسرائیل با شنیدن این پیام، تمام ریشسفیدان قوم را احضار کرد و گفت: «ببینید که این مرد چطور میخواهد بلا به سرمان بیاورد. بِنهَدَد از من خواست که زنان و پسران و نقره و طلای خود را به او بدهم. من هم قبول کردم!» ۸ تمام ریشسفیدان و تمام مردم به اَخاب گفتند: «به حرفش گوش نده. قبول نکن.» ۹ پس او به پیامرسانان بِنهَدَد گفت: «به سَرورم پادشاه سوریه بگویید، ‹من هر چه را که دفعهٔ اول از خدمتگزارت خواستی برایت انجام میدهم، اما این یک کار را نمیتوانم قبول کنم.›» پیامرسانان بِنهَدَد برگشتند و این خبر را به او رساندند.
۱۰ بِنهَدَد در جواب او این پیام را فرستاد: «اگر بگذارم در سامره آنقدر خاک باقی بماند که سربازانم بتوانند مشتشان را با آن پر کنند، خدایان بهشدّت مرا مجازات کنند!» ۱۱ پادشاه اسرائیل گفت: «به بِنهَدَد بگویید، ‹قبل از شروع جنگ به خودت فخر نکن، طوری که انگار در جنگ پیروز شدهای!›»+ ۱۲ این خبر زمانی به گوش بِنهَدَد رسید که او و پادشاهان دیگر در خیمههای* خود مشغول میگساری بودند. او فوراً به خدمتگزارانش گفت: «آمادهٔ حمله شوید!» پس آنها آمادهٔ حمله به شهر شدند.
۱۳ اما نبیای پیش اَخاب،+ پادشاه اسرائیل، رفت و گفت: «یَهُوَه چنین میگوید، ‹آیا این لشکر بزرگ را دیدی؟ من آن را امروز به دست تو تسلیم میکنم تا بفهمی که من یَهُوَه هستم.›»+ ۱۴ اَخاب پرسید: «برای این کار از چه کسانی استفاده میکنی؟» آن نبی گفت: «یَهُوَه چنین میگوید: ‹از افسرانی که زیر دست امیران استانها هستند.›» اَخاب پرسید: «چه کسی جنگ را شروع میکند؟» او جواب داد: «خودت!»
۱۵ پس اَخاب افسرانی را که زیر دست امیران استانها بودند شمرد؛ تعداد آنها ۲۳۲ نفر بود. بعد مردان لشکر اسرائیل را شمرد؛ تعداد آنها ۷۰۰۰ نفر بود. ۱۶ آنها در وقت ظهر از شهر بیرون رفتند، یعنی زمانی که بِنهَدَد با آن ۳۲ پادشاه که برای کمک به او آمده بودند، در خیمهها* به میگساری مشغول بود. ۱۷ افسرانی که زیر دست امیران استانها بودند قبل از دیگران بیرون آمدند. آن وقت، بِنهَدَد فوراً افرادی را فرستاد تا برای او خبر بیاورند. آنها این خبر را به او دادند: «مردانی از سامره بیرون آمدهاند.» ۱۸ بِنهَدَد گفت: «اگر برای صلح بیرون آمدهاند، آنها را زنده دستگیر کنید و اگر برای جنگ بیرون آمدهاند، باز هم آنها را زنده دستگیر کنید.» ۱۹ اما وقتی افسرانی که زیر دست امیران استانها بودند با سربازانشان از شهر بیرون آمدند، ۲۰ همگی حریف خودشان را از پا درآوردند. بعد سربازان سوریه پا به فرار گذاشتند + و سربازان اسرائیل آنها را تعقیب کردند. اما بِنهَدَد، پادشاه سوریه، به همراه عدهای از سواران با اسب فرار کرد. ۲۱ پادشاه اسرائیل بیرون آمد و به سواران و ارابهها حمله کرد و لشکر سوریه را بهشدّت شکست داد.*
۲۲ مدتی بعد، آن نبی + پیش پادشاه اسرائیل رفت و به او گفت: «برو و نیروهای نظامیات را قوی کن و فکر کن که چه کار باید بکنی،+ چون در شروع سال آینده* پادشاه سوریه دوباره به تو حمله میکند.»+
۲۳ مشاوران پادشاه سوریه به او گفتند: «خدای اسرائیلیان، خدای کوهستانهاست. به خاطر همین، آنها ما را شکست دادند. اما اگر در دشت با آنها بجنگیم، پیروز میشویم. ۲۴ این کار را هم بکن: فرماندهی لشکر را از آن ۳۲ پادشاه بگیر + و به فرمانداران بسپار. ۲۵ بعد لشکری به بزرگی لشکری که از دست دادی آماده کن و اسبها و ارابهها را به همان تعدادی که بود جمع کن.* آن وقت میرویم و در دشتهای هموار با آنها میجنگیم و حتماً پیروز میشویم.» او پیشنهاد مشاوران را پذیرفت و طبق آن عمل کرد.
۲۶ بِنهَدَد در شروع سال،* لشکر سوریه را بسیج کرد و برای جنگ با اسرائیل به اَفیق رفت.+ ۲۷ اسرائیلیان هم بسیج شدند و با تدارکات لازم به جنگ با لشکر سوریه رفتند و در مقابل آنها اردو زدند. اسرائیلیان در مقایسه با سوریها که تمام دشت را پر کرده بودند،+ مثل دو گلهٔ کوچک بز بودند. ۲۸ آن وقت مرد خدای حقیقی پیش پادشاه اسرائیل رفت و گفت: «یَهُوَه چنین میگوید، ‹چون سوریها گفتهاند: «یَهُوَه خدای کوهستانهاست و او خدای دشتها نیست،» من تمام این لشکر بزرگ را به دست تو میدهم + و بدون شک میفهمی که من یَهُوَه هستم.›»+
۲۹ آنها هفت روز در مقابل هم اردو زده بودند. در روز هفتم، جنگ شروع شد. اسرائیلیان در یک روز ۱۰۰٬۰۰۰ سرباز پیادهٔ سوری را کشتند. ۳۰ بقیهٔ آنها به اَفیق فرار کردند + و داخل شهر پناه گرفتند. اما دیوار شهر روی ۲۷٬۰۰۰ نفر از مردانی که باقی مانده بودند، ریخت. بِنهَدَد هم به آن شهر فرار کرد و در اتاق خانهای مخفی شد.
۳۱ خادمان بِنهَدَد به او گفتند: «ما شنیدهایم که پادشاهان خاندان اسرائیل، پادشاهانی رحیم و دلسوز* هستند. بیا پَلاس به دور کمر بپیچیم و بندهایی دور سرمان ببندیم و پیش پادشاه اسرائیل برویم. شاید رحم کند و تو را زنده نگه دارد.»+ ۳۲ پس پَلاس به دور کمر پیچیدند و بندهایی دور سرشان بستند و پیش پادشاه اسرائیل رفتند و گفتند: «خدمتگزارت بِنهَدَد میگوید، ‹لطفاً بگذار زنده بمانم.›» او گفت: «مگر بِنهَدَد هنوز زنده است؟ او برادر من است.» ۳۳ آن مردان این گفته را به فال نیک گرفتند و متوجه شدند که پادشاه این را صادقانه میگوید، پس فوراً گفتند: «بله، بِنهَدَد برادر توست.» پادشاه گفت: «بروید و او را بیاورید.» بِنهَدَد پیش او آمد و او بِنهَدَد را بر ارابهٔ خود سوار کرد.
۳۴ بِنهَدَد به او گفت: «شهرهایی را که پدرم از پدرت گرفت به تو برمیگردانم و میتوانی در دمشق بازارهایی برای خودت درست کنی،* همان طور که پدرم در سامره این کار را کرد.»
اَخاب جواب داد: «اگر طبق این شرایط با من پیمان* ببندی، تو را آزاد میکنم.»
آن وقت اَخاب با او پیمان بست و او را آزاد کرد.
۳۵ یکی از پسران انبیا،*+ به فرمان یَهُوَه به کسی که همراهش بود، گفت: «لطفاً مرا بزن.» اما آن مرد نخواست این کار را بکند. ۳۶ پس به آن مرد گفت: «چون به فرمان یَهُوَه عمل نکردی، به محض این که از پیش من بروی شیری تو را میکشد.» بعد از این که آن مرد رفت، شیری به او حمله کرد و او را کشت.
۳۷ او مرد دیگری را پیدا کرد و به او گفت: «لطفاً مرا بزن.» آن مرد او را زد و زخمی کرد.
۳۸ بعد آن نبی صورتش را با پارچهای پوشاند تا شناخته نشود و کنار جاده منتظر پادشاه شد. ۳۹ وقتی پادشاه از آنجا رد میشد، او با صدای بلند به پادشاه گفت: «خدمتگزارت در میدان جنگ بود که سربازی آمد و مردی را به من سپرد و گفت: ‹مواظب این مرد باش که فرار نکند. اگر او فرار کند، یا تو به جای او کشته خواهی شد + یا باید ۳۴ کیلو* نقره بدهی.› ۴۰ اما وقتی سرگرم کارهایم شدم، ناگهان آن مرد فرار کرد.» پادشاه اسرائیل به او گفت: «مجازاتت همین است که گفتی، خودت این تصمیم را گرفتی.» ۴۱ همان موقع او پارچه را از روی صورتش برداشت و پادشاه اسرائیل تشخیص داد که او یکی از انبیاست.+ ۴۲ آن نبی به پادشاه گفت: «یَهُوَه چنین میگوید، ‹چون مردی که گفتم باید کشته شود از دستت فرار کرد،+ تو باید به جای او کشته شوی + و قوم تو باید به جای قوم او کشته شوند.›»+ ۴۳ وقتی پادشاه اسرائیل این را شنید، ناراحت و مأیوس به سامره برگشت.+
۲۱ بعد از این وقایع، اتفاقی افتاد که به باغ انگور نابوتِ یِزرِعیلی مربوط میشد. این باغ در یِزرِعیل + کنار کاخ اَخاب، پادشاه سامره قرار داشت. ۲ اَخاب به نابوت گفت: «باغ انگورت را به من بده تا به باغ سبزیجات تبدیل کنم، چون نزدیک کاخ من است. من به جای آن، باغ انگور بهتری به تو میدهم؛ یا اگر بخواهی، هر چقدر که قیمتش باشد، پولش را به تو میدهم.» ۳ اما نابوت به اَخاب گفت: «غیرممکن است که میراث اجدادم را به تو بدهم،+ چون یَهُوَه این کار را منع کرده است.» ۴ پس اَخاب به خانهاش برگشت، و از این که نابوتِ یِزرِعیلی به او گفته بود: «من میراث اجدادم را به تو نمیدهم،» ناراحت و اخمو بود. پس روی تختش دراز کشید، رویش را برگرداند و غذا نخورد.
۵ ایزابل،+ زن اَخاب پیش او آمد و پرسید: «چرا اینقدر ناراحتی* و غذا نمیخوری؟» ۶ اَخاب گفت: «چون به نابوتِ یِزرِعیلی گفتم، ‹باغ انگورت را به من بفروش، یا اگر ترجیح میدهی به جایش باغ دیگری به تو میدهم.› اما او گفت: ‹من باغ انگورم را به تو نمیدهم.›» ۷ ایزابل، زن اَخاب گفت: «مگر تو پادشاه اسرائیل نیستی؟ بلند شو، چیزی بخور و غم به دلت راه نده. من باغ انگور نابوتِ یِزرِعیلی را به تو میدهم.»+ ۸ ایزابل چند نامه به اسم اَخاب نوشت و آنها را با مُهرِ اَخاب مهر و موم کرد.+ بعد نامهها را برای ریشسفیدان + و اشرافزادگانی که در شهر نابوت زندگی میکردند، فرستاد. ۹ او در آن نامهها نوشت: «اعلام کنید که همه روزه بگیرند و نابوت را در مقابل قوم بنشانید. ۱۰ بعد دو نفر از اوباش را جلوی نابوت بنشانید تا او را متهم کنند + و بگویند، ‹تو خدا و پادشاه را لعنت کردهای!›+ بعد او را بیرون ببرید و سنگسار کنید تا بمیرد.»+
۱۱ پس مردان شهر، یعنی ریشسفیدان و اشرافزادگانی که در شهر او زندگی میکردند، طبق نامههایی که ایزابل فرستاده بود، عمل کردند. ۱۲ آنها اعلام کردند که همه روزه بگیرند و نابوت را در مقابل قوم نشاندند. ۱۳ بعد دو نفر از اوباش آمدند، جلوی نابوت نشستند و او را در مقابل مردم متهم کردند و گفتند: «نابوت، خدا و پادشاه را لعنت کرده است!»+ وقتی مردم این را شنیدند او را از شهر بیرون بردند، سنگسارش کردند و کشتند.+ ۱۴ بعد، این پیغام را برای ایزابل فرستادند: «نابوت سنگسار شد و مرد.»+
۱۵ به محض این که ایزابل خبر سنگسار شدن و مرگ نابوت را شنید به اَخاب گفت: «بلند شو و باغ انگوری را که نابوتِ یِزرِعیلی + نمیخواست به تو بفروشد صاحب شو، چون نابوت دیگر زنده نیست. او مرد.» ۱۶ به محض این که اَخاب خبر مرگ نابوت را شنید، بلند شد تا به باغ انگور نابوتِ یِزرِعیلی برود و آن را تصرّف کند.
۱۷ اما یَهُوَه به ایلیای تِشبی گفت:+ ۱۸ «بلند شو و پیش اَخاب، پادشاه اسرائیل که در سامره است برو.+ او به باغ انگور نابوت رفته است تا آن را تصرّف کند. ۱۹ به او بگو، ‹یَهُوَه میگوید: «آیا کسی را به قتل رساندهای + و مِلکش را هم گرفتهای؟»›+ بعد به او بگو، ‹یَهُوَه میگوید: «سگها همان جا که خون نابوت را لیسیدند، خون تو را هم خواهند لیسید.»›»+
۲۰ اَخاب به ایلیا گفت: «ای دشمن من!+ باز تو به سراغم آمدی؟» ایلیا گفت: «بله، من به سراغت آمدم. یَهُوَه میگوید: ‹چون تو از کارهایی که در نظر من بد است، دست نکشیدهای،*+ ۲۱ به خاطر همین تو را به بلا دچار میکنم. من هر کسی را که بعد از تو بیاید از زمین پاک میکنم، تمام مردان*+ تو را، حتی آنهایی را که درمانده و ضعیفند، در اسرائیل نابود میکنم،+ ۲۲ و همان کاری را که با خاندان یِرُبعام + پسر نِباط و خاندان بَعَشا + پسر اَخیّا کردم با خاندان تو میکنم، چون تو مرا به خشم آوردی و باعث شدی اسرائیلیان گناه کنند.› ۲۳ یَهُوَه همچنین در مورد ایزابل گفته است: ‹سگها او را در یِزرِعیل خواهند خورد.+ ۲۴ از خاندان اَخاب هر کسی که در شهر بمیرد، سگها او را میخورند و هر کسی که در دشت بمیرد، پرندگان او را میخورند.+ ۲۵ حقیقتاً هیچ وقت در اسرائیل کسی مانند اَخاب نبوده + که اینقدر مصمم باشد* اعمالی را که در نظر یَهُوَه بد است، انجام دهد. او این اعمال بد را به تحریک زنش ایزابل انجام داد.+ ۲۶ او با پیروی از بتهای نفرتانگیز* به زشتترین کارها دست زد، درست همان طور که اَموریان، قبل از آن که یَهُوَه آنها را از پیش روی اسرائیلیان بیرون کند، به این کارها دست میزدند.›»+
۲۷ وقتی اَخاب این سخنان را شنید، فوراً لباس خود را چاک زد، پَلاس پوشید و روزه گرفت. او با پَلاس میخوابید و غمگین و افسرده راه میرفت. ۲۸ بعد یَهُوَه به ایلیای تِشبی گفت: ۲۹ «دیدی که اَخاب چطور خودش را در مقابل من فروتن کرده است؟+ چون خودش را فروتن کرده، این بلا را تا زمانی که زنده است به سرش نمیآورم، بلکه در روزگار پسرش این بلا را به سر خاندانش میآورم.»+
۲۲ سه سال بین سوریه و اسرائیل جنگ نبود. ۲ در سومین سال، یِهوشافاط،+ پادشاه یهودا پیش اَخاب، پادشاه اسرائیل رفت.+ ۳ پادشاه اسرائیل به خادمانش گفت: «شما میدانید که راموتجِلعاد به ما تعلّق دارد.+ اما ما در گرفتن آن از دست پادشاه سوریه غفلت کردهایم.»* ۴ بعد به یِهوشافاط گفت: «آیا با من میآیی تا برای جنگ به راموتجِلعاد برویم؟» یِهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت: «من با تو میآیم؛ قوم من قوم توست و اسبهای من اسبهای تو.»+
۵ اما یِهوشافاط این را هم به پادشاه اسرائیل گفت: «لطفاً اول نظر یَهُوَه را در این مورد بپرس.»+ ۶ پس پادشاه اسرائیل حدود ۴۰۰ نبی را جمع کرد و از آنها پرسید: «آیا برای جنگ به راموتجِلعاد بروم یا از این کار صرفنظر کنم؟» آنها گفتند: «برو، یَهُوَه آن شهر را به دست تو خواهد داد.»
۷ یِهوشافاط گفت: «آیا اینجا نبیای از طرف یَهُوَه نیست که با او هم مشورت کنیم تا او نظر خداوند را به ما بگوید؟»+ ۸ پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «چرا، هنوز یک نفر دیگر هست که از طریق او میتوانیم از یَهُوَه سؤال کنیم؛+ اما من از او متنفرم،+ چون همیشه چیزهای بد در مورد من پیشگویی میکند،+ نه چیزهای خوب. او میکایا پسر ایمله است.» یِهوشافاط گفت: «پادشاه نباید چنین چیزی بگوید.»
۹ پس پادشاه اسرائیل یکی از مقامات دربار را صدا کرد و گفت: «میکایا پسر ایمله را سریع به اینجا بیاور.»+ ۱۰ پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط، پادشاه یهودا، هر کدام بر تخت پادشاهی خود نشسته بودند و لباس پادشاهی به تن داشتند؛ آنها در خرمنگاه، کنار ورودی دروازهٔ سامره نشسته بودند و همهٔ انبیا در حضورشان نبوّت میکردند.+ ۱۱ بعد صِدِقیا پسر کِنَعنه، شاخهایی از آهن برای خود ساخت و گفت: «یَهُوَه میگوید: ‹با این شاخها سوریها را خواهی زد و آنها را نابود خواهی کرد!›» ۱۲ بقیهٔ انبیا هم همین طور نبوّت کردند و گفتند: «به راموتجِلعاد برو و موفق خواهی شد؛ یَهُوَه آن شهر را به دست پادشاه خواهد داد.»
۱۳ پیامرسانی که به دنبال میکایا رفته بود، به او گفت: «ببین! همهٔ انبیا گفتهاند که پادشاه پیروز میشود. لطفاً تو هم مثل آنها به نفع پادشاه صحبت کن.»+ ۱۴ اما میکایا گفت: «به حیات یَهُوَه قسم که هر چه یَهُوَه به من بگوید، همان را میگویم.» ۱۵ بعد او به حضور پادشاه آمد و پادشاه از او پرسید: «میکایا، آیا برای جنگ با راموتجِلعاد برویم، یا از این کار صرفنظر کنیم؟» او بلافاصله جواب داد: «برو و موفق خواهی شد؛ یَهُوَه آن را به دست پادشاه خواهد داد.» ۱۶ پادشاه به او گفت: «چند بار تو را قسم بدهم که فقط حقیقت را به نام یَهُوَه به من بگویی؟» ۱۷ میکایا گفت: «من میبینم که همهٔ اسرائیلیان مثل گوسفندان بدون شبان، روی کوهها پراکنده هستند.+ یَهُوَه گفت: ‹اینها صاحب ندارند. بگذار هر کس به سلامت به خانهاش برگردد.›»
۱۸ پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «دیدی گفتم که او همیشه چیزهای بد در مورد من پیشگویی میکند، نه چیزهای خوب!»+
۱۹ میکایا گفت: «حالا کلام یَهُوَه را به شما میگویم: من یَهُوَه را دیدم که بر تخت خود نشسته + و تمام لشکر آسمانها در کنار او، در سمت راست و چپش ایستادهاند.+ ۲۰ یَهُوَه از آنها پرسید: ‹چه کسی میتواند اَخاب را فریب دهد تا او به راموتجِلعاد حمله کند و آنجا شکست بخورد؟› یکی از فرشتگان نظرش را داد و فرشتهای دیگر چیز دیگری گفت. ۲۱ در آن موقع، فرشتهای*+ جلو آمد و در مقابل یَهُوَه ایستاد و گفت: ‹من او را فریب میدهم.› یَهُوَه از او پرسید: ‹چطور این کار را میکنی؟› ۲۲ او جواب داد: ‹میروم و کاری میکنم که تمام انبیایش دروغ بگویند.›*+ خدا گفت: ‹تو میتوانی او را فریب بدهی و حتماً موفق میشوی. برو و این کار را بکن.› ۲۳ بنابراین، یَهُوَه اجازه داده که مخلوقی روحی کاری کند که همهٔ این انبیا به تو دروغ بگویند.+ اما در واقع، یَهُوَه اعلام کرده که تو به مصیبت دچار میشوی.»+
۲۴ صِدِقیا پسر کِنَعنه به میکایا نزدیک شد و به صورت او سیلی زد و گفت: «آیا میخواهی بگویی که روح یَهُوَه مرا ترک کرد تا به سراغ تو بیاید و با تو صحبت کند؟»+ ۲۵ میکایا در جواب گفت: «روزی که بروی و خودت را در اتاقت پنهان کنی، این موضوع را میفهمی.» ۲۶ پادشاه اسرائیل گفت: «میکایا را بگیرید و او را به آمون، رئیس شهر و به یوآش پسر پادشاه تحویل دهید. ۲۷ به آنها بگویید، ‹پادشاه این طور میگوید: «این مرد را به زندان بیندازید + و فقط کمی نان و آب به او بدهید تا وقتی که من به سلامت برگردم.»›» ۲۸ اما میکایا گفت: «اگر به سلامت برگشتی، معلوم میشود که یَهُوَه با من صحبت نکرده است.»+ بعد گفت: «ای مردم، همگی این را به خاطر بسپارید.»
۲۹ اَخاب، پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط، پادشاه یهودا به سمت راموتجِلعاد حرکت کردند.+ ۳۰ پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت: «من با لباس دیگری به میدان جنگ میروم تا کسی مرا نشناسد، ولی تو لباس شاهانهات را بپوش.» پس پادشاه اسرائیل لباس مبدّل پوشید + و به میدان جنگ رفت. ۳۱ پادشاه سوریه به ۳۲ فرماندهٔ ارابههایش این دستور را داده بود:+ «با هیچ کس چه کوچک چه بزرگ نجنگید، به جز پادشاه اسرائیل.» ۳۲ به محض این که فرماندهانِ ارابهها یِهوشافاط را دیدند، به خودشان گفتند: «حتماً این پادشاه اسرائیل است!» پس به او حمله کردند و یِهوشافاط برای کمک فریاد زد. ۳۳ وقتی فرماندهانِ ارابهها فهمیدند که او پادشاه اسرائیل نیست، بلافاصله از تعقیب او برگشتند.
۳۴ اما سربازی کمان خود را کشید و بیهدف تیری رها کرد و به طور تصادفی پادشاه اسرائیل را از میان درز زرهش زد. پس پادشاه به ارابهران خود گفت: «برگرد و مرا از میدان جنگ* بیرون ببر، چون بدجور زخمی شدهام.»+ ۳۵ جنگ در تمام آن روز شدّت داشت و پادشاه اسرائیل را در ارابهاش، در مقابل سوریها ایستاده نگه داشتند. خون از زخمش در ارابهٔ جنگیاش میریخت تا این که موقع عصر مرد.+ ۳۶ نزدیک غروب آفتاب بود که در تمام اردوگاه فریاد زدند: «هر کس به شهر خودش برگردد! هر کس به سرزمین خودش برگردد!»+ ۳۷ به این ترتیب، پادشاه مرد و او را به سامره بردند و در آنجا دفن کردند. ۳۸ وقتی ارابهٔ جنگی او را در کنار حوض سامره میشستند، همان طور که یَهُوَه گفته بود، سگها خون او را لیسیدند و فاحشهها خود را در آنجا شستند.*+
۳۹ بقیهٔ سرگذشت اَخاب، تمام کارهای او و همین طور شرح بنای خانهٔ* عاج + و تمام شهرهایی که ساخت، در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است. ۴۰ بعد اَخاب درگذشت*+ و پسرش اَخَزیا به جای او پادشاه شد.+
۴۱ در چهارمین سال حکمرانی اَخاب، پادشاه اسرائیل، یِهوشافاط + پسر آسا پادشاه یهودا شد. ۴۲ یِهوشافاط ۳۵ ساله بود که پادشاه شد و ۲۵ سال در اورشلیم حکمرانی کرد. مادر او عَزوبه نام داشت و دختر شِلحی بود. ۴۳ یِهوشافاط همان کارهایی را میکرد که پدرش آسا انجام میداد + و از آنها دست نمیکشید. او کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،+ انجام میداد. با این حال، همهٔ مکانهای بلند* برداشته نشد و مردم هنوز در آن مکانها قربانی میسوزاندند.*+ ۴۴ یِهوشافاط رابطهٔ صلحآمیزی با پادشاه اسرائیل داشت.+ ۴۵ بقیهٔ سرگذشت یِهوشافاط، کارهای بزرگ او و جنگهایش در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است. ۴۶ او همچنین بقیهٔ مردانی را که در بتکدهها* روسپیگری میکردند و از زمان پدرش آسا باقی مانده بودند، از آن سرزمین بیرون کرد.+
۴۷ در آن زمان، پادشاهی در اَدوم نبود،+ بلکه فرمانروایی دستنشانده در آنجا حکمرانی میکرد.+
۴۸ یِهوشافاط کشتیهای تَرشیشی* ساخت تا برای آوردن طلا به اوفیر بروند،+ اما کشتیها به اوفیر نرسیدند، چون در عِصیونجِبِر در هم شکستند.+ ۴۹ در آن زمان بود که اَخَزیا پسر اَخاب به یِهوشافاط گفت: «بگذار خادمان من با خادمان تو با کشتی بروند،» اما یِهوشافاط اجازه نداد.
۵۰ به این ترتیب، یِهوشافاط درگذشت*+ و او را در شهر جدّش داوود در کنار اجدادش دفن کردند و پسرش یِهورام به جای او پادشاه شد.+
۵۱ اَخَزیا + پسر اَخاب در هفدهمین سال حکمرانی یِهوشافاط، پادشاه یهودا، در سامره پادشاه اسرائیل شد و دو سال در اسرائیل حکمرانی کرد. ۵۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام میداد و مثل پدر + و مادرش + و مثل یِرُبعام پسر نِباط که باعث شد اسرائیلیان گناه کنند، رفتار میکرد.+ ۵۳ او مثل پدرش، بَعَل را میپرستید + و در مقابل آن سجده میکرد و یَهُوَه خدای اسرائیل را به خشم میآورد.+
یا: «او را نرنجانده بود.»
تحتاللفظی: «با اجدادش بیارامد.»
یا: «قاطر ماده.»
یا: «شاخی که در آن روغن میریختند.»
یا: «محترمی.»
یا: «حکیمانه عمل کنی.»
یا: «خون جنگ.»
تحتاللفظی: «موی سفیدش در آرامش به شیول فرو برود.» واژهنامه: «شیول.»
واژهنامه: «محبت پایدار.»
تحتاللفظی: «موی سفید او را با خون به شیول بفرست.» واژهنامه: «شیول.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «خانهای برایم ساخته است.» منظور از «خانه» دودمان یا سلسلهای از پادشاهان است.
تحتاللفظی: «مزارع.»
یا: «نسل.»
یا: «نسلش.»
تحتاللفظی: «حکمرانی در دست سلیمان.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «مهمترین.»
واژهنامه: «محبت پایدار.»
یا: «پسری کوچک.»
تحتاللفظی: «نمیدانم چگونه بیرون بروم و داخل شوم.»
یا احتمالاً: «سرسخت.»
تحتاللفظی: «روزهای بسیار.»
تحتاللفظی: «تمام روزهایت.»
تحتاللفظی: «روزهایت را طولانی میکنم.»
تحتاللفظی: «آنها ترسیدند.»
یا: «امیران.»
واژهنامه: «خراج.»
تحتاللفظی: «۳۰ کُر.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۶۰ کُر.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «کوکوهای.»
یا: «اسبسوار.»
این رقم طبق بعضی از دستنوشتهها و آیات دیگری است که به همین گزارش مربوط میشود. در دستنوشتههای دیگر ۴۰٬۰۰۰ آمده است.
یا: «درک و فهمی.»
یا: «جانوران بالدار.»
احتمالاً حشرات را هم در بر میگیرد.
یا: «همیشه داوود را دوست داشت.»
تحتاللفظی: «یَهُوَه دشمنانش را زیر کف پاهای او انداخت.»
تحتاللفظی: «۲۰٬۰۰۰ کُر.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۲۰ کُر.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «عهد.»
یا: «باربر.»
ضمیمهٔ ب۱۵.
ضمیمهٔ ب۸.
تحتاللفظی: «۶۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۲۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۳۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «معبدِ خانه.»
تحتاللفظی: «۲۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۱۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
منظور پنجرههایی است که دهانهٔ داخلیشان پهنتر از دهانهٔ بیرونیشان است، یا برعکس.
تحتاللفظی: «پنج ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «شش ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «هفت ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «پنج ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۲۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
منظور اتاقی است که جلوی قدسالاقداس بود.
تحتاللفظی: «۴۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۲۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «چوب روغنی.» احتمالاً کاج حلب یا مدیترانهای.
تحتاللفظی: «۱۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «پنج ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۱۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۱۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۱۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
ممکن است به فرم چهارچوب یا اندازهٔ درها اشاره داشته باشد.
تحتاللفظی: «معبد.»
ممکن است به فرم چهارچوب یا اندازهٔ درها اشاره داشته باشد.
یا: «کاخی.»
تحتاللفظی: «۱۰۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۵۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۳۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «چوب درخت سِدر لبنان.»
یا: «مربع؛ مستطیل.»
یا: «ایوان.»
تحتاللفظی: «۵۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۳۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «ایوان.»
یا: «کاخی.»
تحتاللفظی: «خانهٔ تالار.»
یا: «از داخل و خارج.»
تحتاللفظی: «۱۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «هشت ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «برنز.»
تحتاللفظی: «۱۸ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «برای اندازهگیری دور آن، ریسمانی به طول ۱۲ ذراع لازم بود.»
تحتاللفظی: «پنج ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «چهار ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
در اینجا به قدس اشاره میکند.
یا: «جنوب.»
یعنی: «او [یَهُوَه] محکم و استوار سازد.»
یا: «شمال.»
احتمالاً یعنی: «با قدرت.»
تحتاللفظی: «دریایی.»
تحتاللفظی: «۱۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «پنج ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۳۰ ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «برای اندازهگیری دور آن، ریسمانی به طول ۳۰ ذراع لازم بود.»
تحتاللفظی: «هر ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
حدود ٫۴۷ سانتیمتر. ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۲۰۰۰ بَت.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «گاری حمل آب.»
تحتاللفظی: «چهار ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «سه ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «یک ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «یک و نیم ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «یک و نیم ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «نیم ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۴۰ بَت.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «چهار ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «چراغخاموشکنها.»
تحتاللفظی: «خانهٔ معبد.»
یا: «تقدیس.»
منظور عید سایهبانهاست.
ضمیمهٔ ب۱۵.
تحتاللفظی: «پسرت، آن که از صُلب تو بیرون میآید.»
واژهنامه: «محبت پایدار.»
تحتاللفظی: «آسمانِ آسمانها.»
یا: «همنوعش او را لعنت کند.» به این مفهوم که اگر قسم دروغ بخورد یا قسم خود را زیر پا بگذارد، لعنت بر سرش بیاید.
تحتاللفظی: «لعنت.»
تحتاللفظی: «لعنتش.»
یا: «شریر.»
تحتاللفظی: «درستکاریِ.»
یا: «تأدیبشان کردی؛ فروتنشان کردی.»
یا: «از تو خواهند ترسید.»
یا: «شهرت.»
تحتاللفظی: «از تو بترسند.»
یا: «هر چه از تو میخواهند.»
تحتاللفظی: «نزدیک.»
یا: «دلتان کاملاً وقف یَهُوَه خدایمان باشد.»
یا: «تقدیس.»
یا: «گذرگاه حَمات.»
واژهنامه: «وادی.»
تحتاللفظی: «روز هشتم؛» یعنی روز بعد از دومین دورهٔ هفتروزه.
یا: «کاخ.»
یا: «تقدیس.»
یا: «تقدیس کردهام.»
تحتاللفظی: «ضربالمثل؛ تکیهکلام.»
تحتاللفظی: «سوت زده.»
یا: «کاخ.»
تحتاللفظی: «مورد نظر او نبودند.»
یا احتمالاً: «سرزمین بیارزش.»
تحتاللفظی: «۱۲۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «کاخ.»
یا: «تلّ؛ تپه.»
یا: «هدیهٔ عروسی؛ هدیهٔ خداحافظی.»
یا: «مستحکم ساخت.»
یا: «تلّ؛ تپه.»
تحتاللفظی: «۴۲۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «معماهایی.»
تحتاللفظی: «هیچ چیز از او مخفی نبود.»
تحتاللفظی: «روح [نَفَسی] در او باقی نماند.»
یا: «سخنان.»
تحتاللفظی: «۱۲۰ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «کاخ.»
تحتاللفظی: «طبق دست سلیمانِ پادشاه.»
تحتاللفظی: «۶۶۶ قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۶۰۰ شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
معمولاً این نوع سپر در دست کمانداران بود.
تحتاللفظی: «سه مِنا.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «صورت او را بطلبند.»
یا: «اسبسواران.»
یا: «اسبسوار.»
یا احتمالاً: «اسبهای سلیمان از مصر و قوئه وارد میشدند؛ بازرگانان پادشاه، آنها را از قوئه میخریدند.» شاید منظور از قوئه همان کیلیکیه است.
یا: «صادر میکردند.»
یا: «ازدواج نکنید.»
واژهنامه: «زنان ثانوی.»
یا: «زنانش شدیداً روی او تأثیر داشتند.»
یا: «برگرداندند.»
یا: «دلش کاملاً وقف یَهُوَه نبود.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «برای خدایانشان بوی خوش قربانیهای سوختنی را بلند میکردند.»
تحتاللفظی: «پاره میکنم.»
تحتاللفظی: «تمام افراد مذکر.» این ظاهراً شامل پسران هم میشد.
تحتاللفظی: «تمام افراد مذکر.» این ظاهراً شامل پسران هم میشد.
تحتاللفظی: «قطع کردند.»
این ملکه در مقام حکمران نبود.
یا احتمالاً: «از شیر گرفت.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمیده.»
تحتاللفظی: «کشت.»
تحتاللفظی: «دست بلند کرد.»
یا: «تلّ؛ تپه.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
یا: «طاقتفرسایی.»
یا: «ای خاندان داوود، بر خودتان حکمرانی کنید.»
تحتاللفظی: «خیمههای.»
تحتاللفظی: «برگزیده.»
یا: «مستحکم ساخت.»
یا: «مستحکم ساخت.»
یا: «دوباره دلشان به سوی رِحُبعام پادشاه یهودا برگردد.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی بسوزاند و بوی خوش آنها را بلند کند.»
واژهٔ عبری میتواند به سوزاندن بخور هم اشاره کند.
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی میسوزانند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «خاکستر چرب.» منظور خاکستری است که با چربی قربانیها مخلوط شده است.
یا: «فلج شد.»
یا: «صورت یَهُوَه خدایت را نرم کنی.»
یا: «پشت الاغ پالان بگذارید.»
یا: «پشت الاغ پالان گذاشت.»
تحتاللفظی: «دستش را پر میکرد.»
یا: «به او چنین و چنان بگو.»
تحتاللفظی: «پاره کردم.»
یا: «ریختهشده.»
تحتاللفظی: «هر کس که به دیوار ادرار میکند.» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره میکند.
تحتاللفظی: «روزهای.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «معبدها.»
یا: «کاخ.»
تحتاللفظی: «دوندگانی.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
اَبیّا هم خوانده شده است.
یا: «دلش کاملاً وقف یَهُوَه نبود.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
یا: «معبدها.»
ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.
یا: «بانو.»
واژهنامه: «اَشیره.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «دلش کاملاً وقف یَهُوَه بود.»
یا: «تقدیس.»
یا: «مستحکم کردن؛ بازسازی کردن.»
تحتاللفظی: «از بیرون رفتن و وارد شدن.»
یا: «کاخ.»
یا: «عهدی.»
یا: «مستحکم کردن؛ بازسازی کردن.»
یا: «استحکام میبخشید؛ بازسازی میکرد.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «هیچ نَفَسی.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
یا: «انتقامگیرندههای خون.»
تحتاللفظی: «هر کس که به دیوار ادرار میکند.» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره میکند.
یا: «کاخ.»
تحتاللفظی: «دو قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «ارباب.»
یعنی: «متعلّق به قبیلهٔ شِمِر.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
تحتاللفظی: «خانهٔ.»
واژهنامه: «اَشیره.»
یعنی: «خدای من یَهُوَه است.»
تحتاللفظی: «در حضورش میایستم.»
یا: «وادی.»
یا: «وادی.»
همان صِیدا.
تحتاللفظی: «نَفَس در او باقی نماند.»
یا: «از یَهُوَه بسیار میترسید.»
یا: «وادیهای.»
یا: «از یَهُوَه میترسید.»
تحتاللفظی: «در حضور او میایستم.»
یا: «باعث انزوای اسرائیل شده است.»
واژهنامه: «اَشیره.»
تحتاللفظی: «بلنگید.»
واژهنامه: «بَعَل.»
یا: «گاو نر جوان.»
یا: «گاو نر جوانی.»
یا احتمالاً: «به سفر رفته است.»
یا: «رفتاری مانند انبیا.»
تحتاللفظی: «دو سِئاه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «گاو نر جوان.»
تحتاللفظی: «لیسید.»
یا: «وادی.»
یا: «دست یَهُوَه بر ایلیا آمد.»
یا: «درختچهٔ جارو.» نوعی بوتهٔ صحرایی.
یا: «ردای پیامبریاش.»
یعنی: «خدا نجات است.»
یا: «ردای پیامبری.»
یا: «سایهبانهای.»
یا: «سایهبانها.»
یا: «به لشکر سوریه تلفات سنگین وارد کرد.»
منظور بهار آینده است.
تحتاللفظی: «بشمار.»
منظور فصل بهار است.
یا: «پادشاهانی با محبت پایدار.»
یا: «خیابانهایی تعیین کنی.»
یا: «عهد.»
به گروهی از انبیا اشاره میکند که دورهٔ آموزشی میدیدند یا با هم خدمت میکردند.
تحتاللفظی: «یک قِنطار.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «روحت ناراحت است.»
تحتاللفظی: «خودت را به کارهایی که در نظر من بد است فروختهای.»
تحتاللفظی: «هر کس که به دیوار ادرار میکند.» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره میکند.
تحتاللفظی: «خود را فروخته باشد.»
ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.
یا: «تردید داشتهایم.»
یا: «روحی.»
تحتاللفظی: «در دهان تمام انبیایش روح فریبنده میشوم.»
تحتاللفظی: «اردوگاه.»
یا احتمالاً: «جایی که فاحشهها خود را میشستند، سگها خون او را لیسیدند.»
یا: «کاخ.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «قربانی میسوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.»
یا: «معبدها.»
واژهنامه: «کشتیهای تَرشیشی.»
تحتاللفظی: «با اجداد خود آرمید.»