کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج ۱پادشاهان ۱:‏۱-‏۲۲:‏۵۳
  • اول پادشاهان

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • اول پادشاهان
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
اول پادشاهان

اول پادشاهان

۱ داوودِ پادشاه پیر و سالخورده شده بود + و هر چقدر او را با لحاف می‌پوشاندند،‏ گرم نمی‌شد.‏ ۲ پس خادمانش به او گفتند:‏ «اجازه بده برای سَرورمان پادشاه به دنبال دختری باکره بگردیم تا از پادشاه مراقبت و پرستاری کند.‏ او در کنارت می‌خوابد تا سَرورمان پادشاه گرم شود.‏» ۳ آن‌ها در سراسر سرزمین اسرائیل به دنبال دختری زیبا گشتند و اَبیشَکِ شونَمی + را پیدا کردند و او را پیش پادشاه آوردند.‏ ۴ آن دختر بی‌نهایت زیبا بود و پرستار پادشاه شد و از او مراقبت می‌کرد،‏ اما پادشاه با او رابطهٔ جنسی برقرار نکرد.‏

۵ در همان زمان،‏ اَدونیا،‏+ پسر حَجّیت که دنبال قدرت و مقام بود،‏ گفت:‏ «من پادشاه خواهم شد!‏» پس ارابه‌ای برای خود تهیه کرد،‏ همچنین اسب‌سوارانی که او را همراهی کنند و ۵۰ مرد که جلوی او بدوند.‏+ ۶ اما پدرش هیچ وقت از او بازخواست نمی‌کرد* و نمی‌گفت:‏ «چرا این کار را می‌کنی؟‏» اَدونیا مردی بسیار خوش‌قیافه بود و مادرش او را بعد از اَبشالوم به دنیا آورده بود.‏ ۷ او با یوآب پسر صِرویه و اَبیاتارِ کاهن + مشورت کرد و آن‌ها از اَدونیا حمایت کردند.‏+ ۸ اما صادوقِ کاهن،‏+ بِنایا پسر یِهویاداع،‏+ ناتان نبی،‏+ شِمعی،‏+ ریعی و جنگجویان دلاور داوود،‏+ از اَدونیا پشتیبانی نکردند.‏

۹ سرانجام،‏ اَدونیا در کنار سنگ زوحَلَت که نزدیک عِین‌روجِل است،‏ گوسفندان،‏ گاوان و حیواناتی چاق و پروار قربانی کرد + و تمام برادرانش،‏ یعنی پسران پادشاه را به اضافهٔ تمام خادمان پادشاه که از یهودا بودند،‏ دعوت کرد.‏ ۱۰ اما او ناتانِ نبی،‏ بِنایا،‏ جنگجویان دلاور و برادرش سلیمان را دعوت نکرد.‏ ۱۱ ناتان + به بَتشِبَع،‏+ مادر سلیمان + گفت:‏ «آیا نشنیده‌ای که اَدونیا پسر حَجّیت،‏+ پادشاه شده است و سَرورمان داوود هیچ چیز در این مورد نمی‌داند؟‏ ۱۲ پس لطفاً بیا تا پندی به تو بدهم که هم جان خودت را نجات دهی و هم جان پسرت سلیمان را.‏+ ۱۳ پیش داوودِ پادشاه برو و به او بگو:‏ ‹ای سَرورم،‏ پادشاه،‏ آیا برای کنیزت قسم نخوردی و این طور نگفتی:‏ «پسرت سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد،‏ و اوست که بر تخت من خواهد نشست»؟‏+ پس چرا اَدونیا پادشاه شده است؟‏› ۱۴ بعد در حین این که با پادشاه صحبت می‌کنی،‏ من هم می‌آیم و حرف‌های تو را تأیید می‌کنم.‏»‏

۱۵ پس بَتشِبَع پیش پادشاه،‏ به اتاق‌خواب او رفت.‏ پادشاه خیلی پیر بود و اَبیشَکِ شونَمی + از او مراقبت می‌کرد.‏ ۱۶ بَتشِبَع به پادشاه تعظیم کرد و در مقابل او به خاک افتاد.‏ پادشاه گفت:‏ «چه درخواستی داری؟‏» ۱۷ او جواب داد:‏ «سَرورم،‏ تو برای کنیزت به یَهُوَه خدایت قسم خوردی و گفتی:‏ ‹پسرت سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و اوست که بر تخت من خواهد نشست.‏›‏+ ۱۸ ولی ببین!‏ اَدونیا پادشاه شده است و سَرورم پادشاه از این موضوع هیچ خبری ندارد.‏+ ۱۹ او تعداد زیادی گاو و گوسفند و حیوانات چاق و پروار قربانی کرده و همهٔ پسران پادشاه،‏ اَبیاتارِ کاهن و یوآب سردار لشکر را دعوت کرده است؛‏+ اما خدمتگزارت سلیمان را دعوت نکرده است.‏+ ۲۰ حالا،‏ ای سَرورم پادشاه،‏ چشمان مردم به تو دوخته شده است تا بگویی که چه کسی بعد از سَرورم پادشاه بر تخت خواهد نشست.‏ ۲۱ ولی اگر نگویی،‏ به محض این که سَرورم پادشاه مثل اجدادش فوت کند،‏* با من و پسرم سلیمان مثل خیانتکاران رفتار خواهد شد.‏»‏

۲۲ وقتی بَتشِبَع مشغول صحبت با پادشاه بود،‏ ناتان نبی وارد شد.‏+ ۲۳ همان موقع به پادشاه خبر دادند:‏ «ناتان نبی اینجاست!‏» او به حضور پادشاه آمد و به او تعظیم کرد و پیشانی‌اش را بر زمین گذاشت.‏ ۲۴ ناتان گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ آیا گفته‌ای که اَدونیا بعد از تو پادشاه خواهد شد و اوست که بر تخت تو خواهد نشست؟‏+ ۲۵ چون او امروز رفته است تا تعداد زیادی گاو و گوسفند و حیوانات چاق و پروار قربانی کند + و همهٔ پسران پادشاه،‏ سرداران لشکر و اَبیاتارِ کاهن را دعوت کرده است.‏+ آن‌ها آنجا با او می‌خورند و می‌نوشند و مرتب می‌گویند،‏ ‹زنده باد اَدونیای پادشاه!‏› ۲۶ اما او مرا که خدمتگزارت هستم و صادوقِ کاهن و بِنایا پسر یِهویاداع + و خدمتگزارت سلیمان را دعوت نکرده است.‏ ۲۷ ای سَرورم پادشاه،‏ آیا تو این تصمیم را گرفته‌ای و به بنده‌ات نگفته‌ای که چه کسی باید بعد از تو بر تخت بنشیند؟‏»‏

۲۸ داوود پادشاه جواب داد:‏ «بگویید بَتشِبَع پیش من بیاید.‏» پس بَتشِبَع آمد و در حضور پادشاه ایستاد.‏ ۲۹ پادشاه به او گفت:‏ «به حیات یَهُوَه که مرا از تمام سختی‌هایم رهایی داد،‏+ قسم می‌خورم ۳۰ که امروز به قَسَمی که برای تو به یَهُوَه خدای اسرائیل خوردم عمل می‌کنم.‏ من قسم خوردم که پسرت سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و اوست که به جای من بر تختم خواهد نشست!‏» ۳۱ بَتشِبَع تعظیم کرد و در حضور پادشاه به خاک افتاد و گفت:‏ «سَرورم داوودِ پادشاه تا ابد زنده باد!‏»‏

۳۲ داوودِ پادشاه فوراً گفت:‏ «صادوق کاهن،‏ ناتان نبی و بِنایا + پسر یِهویاداع را احضار کنید.‏»‏+ پس آن‌ها به حضور پادشاه آمدند.‏ ۳۳ پادشاه به آن‌ها گفت:‏ «خدمتگزارانم را با خود ببرید و پسرم سلیمان را بر قاطر* من سوار کنید + و او را تا جِیحون + همراهی کنید.‏ ۳۴ در آنجا صادوق کاهن و ناتان نبی او را به عنوان پادشاه اسرائیل مسح کنند.‏+ بعد شیپورها را به صدا در بیاورید و بگویید:‏ ‹زنده باد سلیمان پادشاه!‏›‏+ ۳۵ بعد با او به اینجا برگردید،‏ چون باید بیاید و بر تخت من بنشیند.‏ او به جای من پادشاه می‌شود و من او را به رهبری اسرائیل و یهودا تعیین می‌کنم.‏» ۳۶ بِنایا پسر یِهویاداع فوراً به پادشاه گفت:‏ «آمین!‏ امیدوارم که یَهُوَه خدای سَرورم پادشاه،‏ این را قبول کند.‏ ۳۷ همان طور که یَهُوَه با سَرورم پادشاه بود،‏ با سلیمان هم باشد + و سلطنتش را پرقدرت‌تر از سلطنت سَرورم داوود پادشاه کند.‏»‏+

۳۸ صادوق کاهن،‏ ناتان نبی،‏ بِنایا پسر یِهویاداع،‏+ کِریتیان و فِلیتیان + از آنجا رفتند و سلیمان را بر قاطر داوودِ پادشاه سوار کردند + و به جِیحون بردند.‏+ ۳۹ صادوقِ کاهن،‏ ظرف روغن*‏+ را از خیمه بیرون آورد + و سلیمان را مسح کرد.‏+ بعد شیپورها را به صدا درآوردند و همهٔ مردم با صدای بلند گفتند:‏ «زنده باد سلیمان پادشاه!‏» ۴۰ بعد از آن،‏ همهٔ مردم او را همراهی کردند.‏ آن‌ها فلوت می‌نواختند و چنان غرق شادی بودند که زمین از سر و صدای شادی‌شان به لرزه درآمد.‏+

۴۱ اَدونیا و همهٔ کسانی که او دعوت کرده بود،‏ بعد از صرف غذا این صدا را شنیدند.‏+ وقتی یوآب صدای شیپور را شنید،‏ گفت:‏ «این سر و صداها چیست که از شهر می‌آید؟‏» ۴۲ او هنوز مشغول صحبت بود که یوناتان + پسر اَبیاتارِ کاهن از راه رسید.‏ اَدونیا گفت:‏ «داخل شو!‏ تو مرد خوبی* هستی و حتماً خبر خوبی آورده‌ای.‏» ۴۳ اما یوناتان در جواب اَدونیا گفت:‏ «خبر خوبی ندارم!‏ سَرورمان داوودِ پادشاه،‏ سلیمان را پادشاه کرده است.‏ ۴۴ پادشاه همچنین صادوقِ کاهن،‏ ناتان نبی،‏ بِنایا پسر یِهویاداع،‏ کِریتیان و فِلیتیان را به همراه سلیمان فرستاد و آن‌ها او را بر قاطر پادشاه سوار کردند.‏+ ۴۵ بعد صادوقِ کاهن و ناتان نبی او را در جِیحون به عنوان پادشاه مسح کردند.‏ بعد از آن،‏ او را با شادی همراهی کردند و غوغایی در شهر به راه انداختند.‏ این همان سر و صداهایی است که شنیدی.‏ ۴۶ از این گذشته،‏ سلیمان بر تخت سلطنت نشسته است.‏ ۴۷ خبر دیگر این که خدمتگزاران پادشاه برای تبریک به سَرورمان داوودِ پادشاه آمدند و به او گفتند:‏ ‹امیدواریم که خدایت نام سلیمان را بیشتر از نام تو جلال دهد و سلطنتش را باشکوه‌تر از سلطنت تو کند!‏› پادشاه با شنیدن این خبر،‏ روی تخت‌خوابش به خدا سجده کرد.‏ ۴۸ داوود گفت،‏ ‹یَهُوَه،‏ خدای اسرائیل را ستایش می‌کنم که امروز اجازه داد کسی بر تخت من بنشیند و چشمانم این را ببیند!‏›»‏

۴۹ همهٔ کسانی که اَدونیا دعوت کرده بود،‏ به وحشت افتادند.‏ پس بلند شدند و هر کدام به راه خود رفتند.‏ ۵۰ اَدونیا هم از ترس سلیمان رفت و با دست‌هایش شاخ‌های مذبح را گرفت.‏+ ۵۱ به سلیمان گفتند:‏ «اَدونیا از ترس سلیمانِ پادشاه به شاخ‌های مذبح چسبیده است و می‌گوید،‏ ‹سلیمانِ پادشاه اول برای من قسم بخورد که بنده‌اش را با شمشیر نکشد.‏›» ۵۲ سلیمان در جواب گفت:‏ «اگر رفتاری شایسته داشته باشد،‏ یک مو از سرش کم نخواهد شد؛‏ اما اگر خطایی از او سر بزند،‏+ باید کشته شود!‏» ۵۳ پس سلیمان پادشاه افرادی را فرستاد تا او را از کنار مذبح بیاورند.‏ وقتی اَدونیا به حضور سلیمانِ پادشاه آمد،‏ جلوی او تعظیم کرد.‏ سلیمان به او گفت:‏ «به خانه‌ات برو.‏»‏

۲ وقتی زمان مرگ داوود نزدیک شد،‏ به پسرش سلیمان دستوراتی داد و گفت:‏ ۲ ‏«من به‌زودی می‌میرم.‏ پس مردی شجاع و قوی باش.‏+ ۳ وظایفی را که در قبال یَهُوَه خدایت به عهده داری،‏ انجام بده.‏ در راه‌های او قدم بردار و به قانون‌ها،‏ فرمان‌ها،‏ داوری‌ها و یادآوری‌های او که در شریعت موسی نوشته شده است،‏ عمل کن + تا در هر کاری که می‌کنی و به هر جا که می‌روی،‏ موفق باشی.‏*‏ ۴ آن وقت یَهُوَه به این قولی که به من داده است،‏ عمل می‌کند:‏ ‹اگر پسرانت مراقب باشند که به چه راهی می‌روند و در حضور من با تمام دل و جان + و با وفاداری قدم بردارند،‏ همیشه مردی از نسل تو بر تخت اسرائیل خواهد نشست.‏›‏+

۵ ‏«در ضمن،‏ خوب می‌دانی که یوآب پسر صِرویه با من چه کار کرد و چه بر سر دو سردار لشکر اسرائیل،‏ یعنی اَبنیر + پسر نیر و عَماسا + پسر یِتِر آورد.‏ او آن‌ها را در زمان صلح کشت و وانمود کرد که در جنگ کشته شده‌اند + و کمربندی را که به کمرش بسته بود و کفش‌هایی را که به پا داشت،‏ به خون* آغشته کرد.‏ ۶ پس حکیمانه رفتار کن و اجازه نده که این مرد به مرگ طبیعی بمیرد.‏*‏+

۷ ‏«اما محبتت به پسران بَرزِلّاییِ جِلعادی + محبتی پایدار* باشد.‏ بگذار آن‌ها از کسانی باشند که سر سفرهٔ تو غذا می‌خورند،‏ چون وقتی از دست برادرت اَبشالوم فرار می‌کردم + به من کمک کردند.‏+

۸ ‏«شِمعی پسر جیرای بنیامینی از اهالی بَحوریم هم اینجا پیش توست.‏ او همان کسی است که وقتی به مَحَنایِم می‌رفتم،‏+ مرا به‌شدّت لعنت کرد؛‏+ اما وقتی در کنار اردن به استقبالم آمد،‏ برای او به یَهُوَه قسم خوردم و گفتم:‏ ‹تو را با شمشیر نخواهم کشت.‏›‏+ ۹ او را بدون مجازات نگذار،‏+ چون مردی حکیم هستی و می‌دانی که با او چه کار باید بکنی؛‏ نگذار که در پیری به مرگ طبیعی بمیرد.‏»‏*‏+

۱۰ پس داوود درگذشت* و در شهر داوود به خاک سپرده شد.‏+ ۱۱ داوود ۴۰ سال بر اسرائیل حکمرانی کرد.‏ او ۷ سال در حِبرون + و ۳۳ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏+

۱۲ بعد سلیمان بر تخت پادشاهی پدرش داوود نشست و سلطنتش با گذشت زمان،‏ پابرجا و استوار شد.‏+

۱۳ مدتی بعد،‏ اَدونیا پسر حَجّیت به حضور بَتشِبَع،‏ مادر سلیمان آمد.‏ بَتشِبَع از او پرسید:‏ «آیا با نیّت خوب آمده‌ای؟‏» اَدونیا جواب داد:‏ «بله.‏» ۱۴ او در ادامه گفت:‏ «می‌خواهم چیزی به تو بگویم.‏» بَتشِبَع گفت:‏ «بگو.‏» ۱۵ او گفت:‏ «همان طور که می‌دانی،‏ بنا بود من سلطنت را به دست بگیرم و تمام اسرائیل انتظار داشتند که من پادشاه شوم؛‏+ ولی سلطنت را از دست دادم و به برادرم رسید،‏ چون این خواست یَهُوَه بود.‏+ ۱۶ اما حالا فقط یک خواهش از تو دارم.‏ دست رد به سینه‌ام نزن.‏» بَتشِبَع به او گفت:‏ «چه خواهشی؟‏» ۱۷ او گفت:‏ «لطفاً از سلیمانِ پادشاه بخواه که اجازه دهد من با اَبیشَک شونَمی + ازدواج کنم.‏ او روی تو را زمین نمی‌اندازد.‏» ۱۸ بَتشِبَع در جواب او گفت:‏ «بسیار خوب!‏ خواهشت را با پادشاه در میان می‌گذارم.‏»‏

۱۹ پس بَتشِبَع به حضور سلیمانِ پادشاه رفت تا از طرف اَدونیا با او صحبت کند.‏ پادشاه با دیدن او بلافاصله بلند شد و به استقبالش رفت و در مقابل او تعظیم کرد.‏ سلیمان بر تختش نشست و ترتیبی داد تا تختی هم برای مادرش بیاورند تا در سمت راست او بنشیند.‏ ۲۰ بَتشِبَع به او گفت:‏ «خواهش کوچکی از تو دارم.‏ دست رد به سینه‌ام نزن.‏» پادشاه به او گفت:‏ «مادرم،‏ خواهشت را بگو؛‏ چون آن را رد نمی‌کنم.‏» ۲۱ او گفت:‏ «اجازه بده اَبیشَک شونَمی با برادرت اَدونیا ازدواج کند.‏» ۲۲ سلیمانِ پادشاه در جواب مادرش گفت:‏ «چرا فقط اَبیشَک شونَمی را برای اَدونیا درخواست می‌کنی؟‏ سلطنت را هم برای او درخواست می‌کردی!‏+ او برادر بزرگ‌ترم است + و اَبیاتار کاهن و یوآب پسر صِرویه هم از او پشتیبانی می‌کنند!‏»‏+

۲۳ سلیمانِ پادشاه به یَهُوَه قسم خورد و گفت:‏ «خدا مرا سخت مجازات کند اگر اجازه بدهم اَدونیا به خاطر این درخواستی که کرده،‏ زنده بماند.‏ ۲۴ به حیات یَهُوَه که طبق وعده‌اش مرا بر تخت پادشاهی پدرم داوود نشانده و حکومتم را استوار کرده + و آن را به من و خاندانم داده است،‏*‏+ قسم می‌خورم که اَدونیا امروز کشته می‌شود.‏»‏+ ۲۵ سلیمانِ پادشاه فوراً بِنایا پسر یِهویاداع + را فرستاد و او اَدونیا را کشت.‏

۲۶ پادشاه به اَبیاتار کاهن + گفت:‏ «به زمین* خود در عَناتوت + برو!‏ تو سزاوار مرگی،‏ ولی من امروز تو را نمی‌کشم،‏ چون صندوق عهد یَهُوَه حاکم متعال را در حضور پدرم داوود حمل کردی + و در تمام سختی‌هایی که پدرم کشید،‏ سهیم بودی.‏»‏+ ۲۷ پس سلیمان،‏ اَبیاتار را از وظیفه‌ای که به عنوان کاهن یَهُوَه داشت برکنار کرد و به این ترتیب،‏ کلامی که یَهُوَه در شیلوه دربارهٔ خاندان عیلی گفته بود،‏+ به تحقق رسید.‏

۲۸ وقتی این خبر به یوآب رسید،‏ به خیمهٔ یَهُوَه فرار کرد + و شاخ‌های مذبح را محکم در دست گرفت،‏ چون با این که از اَبشالوم طرفداری نکرده بود،‏+ از اَدونیا طرفداری کرده بود.‏+ ۲۹ به سلیمانِ پادشاه خبر رسید که یوآب به خیمهٔ یَهُوَه فرار کرده و در آنجا در کنار مذبح است.‏ سلیمان،‏ بِنایا پسر یِهویاداع را فرستاد و گفت:‏ «برو او را بکش!‏» ۳۰ بِنایا به خیمهٔ یَهُوَه رفت و به یوآب گفت:‏ «به دستور پادشاه بیرون بیا!‏» اما او گفت:‏ «نه!‏ من همین جا می‌میرم.‏» پس بِنایا پیش پادشاه برگشت و گفتهٔ یوآب را به گوش پادشاه رساند.‏ ۳۱ پادشاه به او گفت:‏ «به گفته‌اش عمل کن؛‏ او را بکش و دفن کن و خونی را که یوآب بدون هیچ دلیلی ریخت،‏ از گردن من و خاندان پدرم پاک کن.‏+ ۳۲ یَهُوَه خون او را بر گردن خودش خواهد گذاشت،‏ چون بدون اطلاع پدرم داوود،‏ دو مرد را که درستکارتر و بهتر از خودش بودند،‏ با شمشیر کشت؛‏ یعنی اَبنیر پسر نیر سردار لشکر اسرائیل + و عَماسا پسر یِتِر سردار لشکر یهودا.‏+ ۳۳ خون آن‌ها تا ابد بر گردن یوآب و بر گردن نوادگان* او خواهد بود،‏+ اما صلح و آرامش از طرف یَهُوَه تا ابد با داوود،‏ نوادگانش،‏* خاندانش و تخت پادشاهی‌اش باشد.‏» ۳۴ پس بِنایا پسر یِهویاداع به آنجا رفت و یوآب را کشت و او را در کنار خانه‌اش،‏ در بیابان دفن کردند.‏ ۳۵ پادشاه،‏ بِنایا پسر یِهویاداع + را به جای یوآب،‏ سردار لشکر کرد و صادوقِ کاهن + را به جای اَبیاتار تعیین کرد.‏

۳۶ بعد پادشاه،‏ شِمعی + را احضار کرد و به او گفت:‏ «برای خودت خانه‌ای در اورشلیم بساز و در آنجا زندگی کن؛‏ از اورشلیم به هیچ جای دیگر نرو.‏ ۳۷ مطمئن باش روزی که از آنجا بیرون بروی و از درّهٔ قِدرون + عبور کنی،‏ می‌میری و خونت بر گردن خودت خواهد بود.‏» ۳۸ شِمعی در جواب پادشاه گفت:‏ «چیزی که گفتی بجاست.‏ بنده‌ات طبق گفتهٔ سَرورم پادشاه عمل خواهد کرد.‏» پس شِمعی مدت زیادی در اورشلیم ماند.‏

۳۹ ولی بعد از پایان سه سال،‏ دو غلام شِمعی فرار کردند و پیش اَخیش + که پادشاه جَت و پسر مَعَکه بود،‏ رفتند.‏ وقتی به شِمعی خبر رسید که غلامانش در جَت هستند،‏ ۴۰ او فوراً الاغش را زین کرد و برای پیدا کردن غلامانش،‏ به دیدن اَخیش به جَت رفت.‏ وقتی شِمعی با غلامانش از جَت برگشت،‏ ۴۱ این خبر به سلیمان رسید:‏ «شِمعی از اورشلیم بیرون رفت.‏ او به جَت رفت،‏ ولی دوباره برگشته است.‏» ۴۲ پادشاه با شنیدن این خبر،‏ شِمعی را احضار کرد و به او گفت:‏ «مگر من تو را به یَهُوَه قسم ندادم و هشدار ندادم که مطمئن باش روزی که از اینجا به هر جای دیگر بروی،‏ کشته می‌شوی؟‏ آیا تو به من نگفتی،‏ ‹چیزی که گفتی بجاست؛‏ به آن عمل می‌کنم؟‏›‏+ ۴۳ پس چرا قسمی را که به یَهُوَه خوردی زیر پا گذاشتی و از فرمان من سرپیچی کردی؟‏» ۴۴ پادشاه در ادامهٔ صحبتش به شِمعی گفت:‏ «تو در دلت می‌دانی که چه بدی‌هایی در حق پدرم داوود کرده‌ای.‏+ یَهُوَه آن بدی‌ها را بر سر خودت خواهد آورد.‏+ ۴۵ اما یَهُوَه به من که سلیمانِ پادشاه هستم برکت خواهد داد + و تخت پادشاهی داوود را تا ابد محکم و استوار خواهد کرد.‏» ۴۶ بِنایا پسر یِهویاداع به فرمان پادشاه رفت و شِمعی را کشت.‏+

به این ترتیب،‏ حکمرانی سلیمان* استوار شد.‏+

۳ سلیمان با دختر فرعون،‏ پادشاه مصر ازدواج کرد و به این طریق با فرعون هم‌پیمان شد.‏+ سلیمان همسرش را به شهر داوود آورد + و تا موقعی که ساختن خانهٔ خودش،‏+ خانهٔ یَهُوَه + و دیوار اطراف اورشلیم را تمام کند،‏+ همسرش آنجا ماند.‏ ۲ اما مردم هنوز روی مکان‌های بلند* قربانی تقدیم می‌کردند،‏+ چون تا آن زمان هنوز معبدی ساخته نشده بود که اسم یَهُوَه بر آن باشد.‏+ ۳ سلیمان یَهُوَه را دوست داشت و طبق احکام پدرش داوود رفتار می‌کرد،‏ ولی هنوز روی مکان‌های بلند قربانی می‌سوزاند.‏+

۴ روزی سلیمان برای قربانی کردن به جِبعون رفت،‏ چون معروف‌ترین* مکان بلند در آنجا قرار داشت.‏+ سلیمان ۱۰۰۰ قربانی سوختنی بر آن مذبح تقدیم کرد.‏+ ۵ در جِبعون،‏ هنگام شب،‏ یَهُوَه به سلیمان در خواب ظاهر شد و گفت:‏ «بگو چه می‌خواهی که به تو بدهم؟‏»‏+ ۶ سلیمان گفت:‏ «تو به خدمتگزارت داوود،‏ پدر من،‏ محبتی عظیم و پایدار* نشان دادی،‏ چون او با وفاداری،‏ درستکاری و دلی بی‌ریا در حضور تو رفتار می‌کرد.‏ تو تا همین امروز هم محبت فراوان و پایدارت را از او دریغ نکرده‌ای و به او پسری دادی تا بر تختش بنشیند.‏+ ۷ و حالا،‏ ای یَهُوَه خدایم،‏ تو خدمتگزارت را به جای پدرم داوود،‏ پادشاه کردی،‏ هرچند جوان* و بی‌تجربه‌ام.‏*‏+ ۸ خدمتگزارت در میان قوم برگزیدهٔ توست،‏+ قومی آنقدر بزرگ که نمی‌شود آن‌ها را شمرد یا تعدادشان را حساب کرد.‏ ۹ پس به بنده‌ات دلی مطیع بده تا بتوانم قومت را داوری کنم + و خوب را از بد تشخیص دهم،‏+ چون چه کسی می‌تواند این قوم بزرگ* تو را داوری کند؟‏»‏

۱۰ یَهُوَه از این که سلیمان چنین درخواستی کرد،‏ خشنود شد.‏+ ۱۱ پس خدا به او گفت:‏ «چون این را درخواست کردی و عمر طولانی،‏* ثروت یا مرگ دشمنانت را نخواستی،‏ بلکه برای رسیدگی به امور قضایی،‏ درک و فهم درخواست کردی،‏+ ۱۲ به درخواستت عمل می‌کنم.‏+ من به تو دلی پر از حکمت و فهم می‌دهم؛‏+ طوری که نه در گذشته کسی مثل تو بوده و نه در آینده خواهد بود.‏+ ۱۳ علاوه بر آن،‏ چیزهایی را هم که درخواست نکردی به تو می‌دهم،‏+ یعنی هم ثروت و هم جلال،‏+ طوری که در طول زندگی‌ات* هیچ پادشاهی به پای تو نرسد.‏+ ۱۴ و اگر مانند پدرت داوود،‏ با پیروی از احکام و فرامین من در راه‌هایم قدم برداری،‏+ عمر طولانی هم به تو می‌دهم.‏»‏*‏+

۱۵ وقتی سلیمان بیدار شد،‏ فهمید که خواب دیده است.‏ پس به اورشلیم رفت و در مقابل صندوق عهد یَهُوَه ایستاد و قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت تقدیم کرد + و برای تمام خادمانش جشن گرفت.‏

۱۶ مدتی بعد،‏ دو فاحشه پیش پادشاه آمدند و در حضورش ایستادند.‏ ۱۷ زن اول گفت:‏ «ای سَرورم،‏ من و این زن با هم در یک خانه زندگی می‌کنیم و وقتی من بچه‌ام را به دنیا آوردم،‏ او هم در خانه بود.‏ ۱۸ سه روز بعد از زایمانم،‏ این زن هم بچه‌ای به دنیا آورد.‏ در خانه فقط من و او بودیم و جز ما کسی نبود.‏ ۱۹ یک شب که این زن خواب بود،‏ روی پسرش افتاد و پسرش مرد.‏ ۲۰ پس نصف شب بلند شد و وقتی کنیزت در خواب بود،‏ پسرم را از کنارم برداشت و در بغلش گرفت و پسر مرده‌اش را در بغل من گذاشت.‏ ۲۱ صبح وقتی بلند شدم تا به پسرم شیر بدهم،‏ متوجه شدم که مرده است.‏ اما وقتی درست نگاه کردم،‏ دیدم این پسری نیست که من به دنیا آوردم.‏» ۲۲ اما زن دیگر گفت:‏ «نه!‏ بچهٔ زنده پسر من است و بچهٔ مرده پسر توست.‏» اما زن اول می‌گفت:‏ «نه!‏ بچهٔ مرده پسر توست و بچهٔ زنده پسر من است.‏» آن‌ها این طور در حضور پادشاه با هم جرّوبحث می‌کردند.‏

۲۳ سرانجام پادشاه گفت:‏ «این یکی می‌گوید:‏ ‹این پسر زنده مال من است و پسر مرده مال توست!‏› و آن یکی می‌گوید:‏ ‹نه!‏ پسر مرده مال توست و پسر زنده مال من است!‏›» ۲۴ پادشاه گفت:‏ «یک شمشیر برایم بیاورید.‏» پس یک شمشیر برای پادشاه آوردند.‏ ۲۵ پادشاه گفت:‏ «بچهٔ زنده را به دو نصف تقسیم کنید،‏ نصفش را به این زن بدهید و نصفش را به زن دیگر.‏» ۲۶ فوراً زنی که پسرش زنده بود،‏ دلش به حال پسرش سوخت و با التماس به پادشاه گفت:‏ «سَرورم!‏ لطفاً بچهٔ زنده را به او بدهید!‏ خواهش می‌کنم او را نکشید!‏» اما زن دیگر گفت:‏ «بچه نه مال من باشد،‏ نه مال تو!‏ بگذار او را نصف کنند!‏» ۲۷ آن وقت پادشاه گفت:‏ «بچه را نکشید.‏ او را به زن اول بدهید!‏ چون این زن مادر اوست.‏»‏

۲۸ این داوری پادشاه به گوش همهٔ مردم اسرائیل رسید و آن‌ها را شگفت‌زده کرد،‏*‏+ چون دیدند که خدا برای داوری کردن به او حکمت داده است.‏+

۴ سلیمانِ پادشاه بر تمام اسرائیل حکمرانی می‌کرد.‏+ ۲ مقامات بلندپایهٔ* سلیمان این‌ها بودند:‏ عَزَریا پسر صادوق،‏+ کاهن بود؛‏ ۳ اِلیحورِف و اَخیّا پسران شیشَه،‏ دفتردار بودند؛‏+ یِهوشافاط پسر اَخیلود،‏ وقایع‌نگار بود؛‏+ ۴ بِنایا پسر یِهویاداع،‏ سردار لشکر بود؛‏+ صادوق و اَبیاتار،‏ کاهن بودند؛‏+ ۵ عَزَریا پسر ناتان،‏+ ناظر مأموران عالی‌رتبه بود؛‏ زابود پسر ناتان،‏ کاهن و دوست پادشاه بود.‏+ ۶ اَخیشار،‏ ناظر خانهٔ پادشاه بود؛‏ و اَدونیرام + پسر عَبدا،‏ ناظر کسانی بود که برای کار اجباری فراخوانده شده بودند.‏+

۷ سلیمان ۱۲ مأمور عالی‌رتبه را در سراسر اسرائیل قرار داده بود و آن‌ها برای پادشاه و کسانی که در کاخش بودند،‏ مواد غذایی تهیه می‌کردند.‏ هر کدام از آن‌ها در یکی از ماه‌های سال مسئول تدارک مواد غذایی بود.‏+ ۸ نام‌های آن مردان از این قرار بود:‏ پسر حور،‏ در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم؛‏ ۹ پسر دِقِر،‏ در ماقَص،‏ شَعَلبیم،‏+ بِیت‌شَمس و ایلون‌بِیت‌حانان؛‏ ۱۰ پسر حِسِد،‏ در اَرُبّوت (‏او سوکو و تمام سرزمین حافَر را در اختیار داشت)‏؛‏ ۱۱ پسر اَبیناداب،‏ در نواحی مرتفع دُر (‏همسر او تافَت دختر سلیمان بود)‏؛‏ ۱۲ بَعَنا پسر اَخیلود،‏ در تَعَناک،‏ مَگِدّو + و سراسر بِیت‌شِئَن + که در کنار صَرِتان،‏ پایین یِزرِعیل است،‏ از بِیت‌شِئَن تا آبِل‌مِحوله و تا ناحیهٔ یُقمِعام؛‏+ ۱۳ پسر جِبِر،‏ در راموت‌جِلعاد + (‏او روستاهای چادرنشین یائیر + پسر مَنَسّی را در اختیار داشت که در جِلعاد بودند؛‏+ منطقهٔ اَرجوب + که در باشان است هم به او تعلّق داشت:‏+ یعنی ۶۰ شهر بزرگ حصاردار که دروازه‌هایش پشت‌بندهای مسی داشت)‏؛‏ ۱۴ اَخیناداب پسر عِدّو،‏ در مَحَنایِم؛‏+ ۱۵ اَخیمَعَص،‏ در نَفتالی (‏او بَسِمات،‏ یکی دیگر از دختران سلیمان را به زنی گرفته بود)‏؛‏ ۱۶ بَعَنا پسر حوشای،‏ در اَشیر و بِعَلوت؛‏ ۱۷ یِهوشافاط پسر فاروح،‏ در یِساکار؛‏ ۱۸ شِمعی + پسر ایلا،‏ در بنیامین؛‏+ ۱۹ جِبِر پسر اوری،‏ در سرزمین جِلعاد + که به سیحون،‏+ پادشاه اَموریان و به عوج،‏+ پادشاه باشان تعلّق داشت.‏ یکی از مأموران عالی‌رتبه هم ناظر بر کارهای تمام این مأموران عالی‌رتبه بود.‏

۲۰ تعداد اهالی یهودا و اسرائیل به اندازهٔ شن‌های ساحل دریا بود؛‏+ آن‌ها می‌خوردند و می‌نوشیدند و شادی می‌کردند.‏+

۲۱ سلیمان از رود فُرات تا سرزمین فِلیسطی‌ها و تا مرز مصر،‏ بر همهٔ مملکت‌ها حکمرانی می‌کرد.‏+ آن‌ها در تمام روزهای عمر سلیمان به او خدمت می‌کردند و خراج* می‌دادند.‏+

۲۲ هر روز این مقدار غذا برای مصرف در کاخ سلیمان تهیه می‌شد:‏ ۳۳۰۰ کیلو* آرد مرغوب و ۶۶۰۰ کیلو* آرد،‏ ۲۳ همچنین ۱۰ گاو چاق و پروار،‏ ۲۰ گاو از چراگاه،‏ ۱۰۰ گوسفند به علاوهٔ آهوها،‏ غزال‌ها،‏ گوزن‌ها و فاخته‌های* چاق و پروار.‏ ۲۴ سلیمان بر تمام منطقهٔ غرب رود فُرات،‏+ از تِفسَح تا غزه + و بر تمام پادشاهان غرب رود فُرات حکمرانی می‌کرد و در همهٔ مناطق اطراف او صلح و آرامش بود.‏+ ۲۵ در تمام روزهای عمر سلیمان،‏ مردم یهودا و اسرائیل از دان تا بِئِرشِبَع،‏ همه زیر مُو و درخت انجیر خودشان،‏ در امنیت به سر می‌بردند.‏

۲۶ سلیمان ۱۲٬۰۰۰ اسب* برای ارابه‌هایش و ۴۰۰۰* اصطبل برای آن اسب‌ها داشت.‏+

۲۷ مأموران عالی‌رتبهٔ سلیمانِ پادشاه برای او و همهٔ کسانی که بر سر سفره‌اش غذا می‌خوردند،‏ مواد غذایی تهیه می‌کردند؛‏ هر یک در ماهی که برایش تعیین شده بود.‏ آن‌ها مراقب بودند که چیزی کم و کسر نباشد.‏+ ۲۸ همچنین هر کدام طبق وظیفهٔ خود هر وقت که لازم بود،‏ برای اسب‌های ارابه‌ها و اسب‌های دیگر کاه و جو می‌بُرد.‏

۲۹ خدا به سلیمان حکمت و قدرت تشخیص بسیار زیادی داد و به او دلی با بینشی* وسیع بخشید؛‏ بینشی به اندازهٔ شن‌های ساحل دریا.‏+ ۳۰ حکمت سلیمان از حکمت تمام مردم مشرق زمین و مردم مصر بیشتر بود.‏+ ۳۱ او از همهٔ انسان‌ها حکیم‌تر بود،‏ حتی از ایتانِ زِراحی + و هیمان + و از کَلکول + و دارَع پسران ماحول؛‏ شهرت او به تمام ملت‌های اطراف رسید.‏+ ۳۲ او ۳۰۰۰ مَثَل گفت + و ۱۰۰۵ سرود نوشت.‏+ ۳۳ او در مورد درختان،‏ از درخت سِدر لبنان گرفته تا زوفایی که روی دیوارها می‌روید + و همین طور در مورد حیوانات،‏+ پرندگان،‏*‏+ خزندگان*‏+ و ماهیان صحبت می‌کرد.‏ ۳۴ مردم از همهٔ ملت‌ها برای شنیدن سخنان حکیمانهٔ سلیمان می‌آمدند؛‏ از جمله پادشاهانی از سراسر زمین که دربارهٔ حکمت او شنیده بودند.‏+

۵ حیرام،‏ پادشاه صور + که همیشه دوست داوود بود،‏* وقتی شنید که سلیمان به جای پدرش برای پادشاهی مسح شده است،‏ خادمانش را پیش سلیمان فرستاد.‏+ ۲ سلیمان هم برای حیرام این پیغام را فرستاد:‏+ ۳ ‏«تو خودت خوب می‌دانی که پدرم داوود نتوانست خانه‌ای برای نام یَهُوَه خدایش بنا کند،‏ چون از هر طرف درگیر جنگ بود تا زمانی که یَهُوَه او را بر دشمنانش پیروز کرد.‏*‏+ ۴ اما الآن یَهُوَه خدایم از هر طرف به من صلح و آرامش داده است،‏+ طوری که نه کسی با من مخالفت می‌کند و نه خطری ما را تهدید می‌کند.‏+ ۵ برای همین،‏ تصمیم دارم خانه‌ای برای جلال نام یَهُوَه خدایم بسازم،‏ همان طور که یَهُوَه به پدرم داوود وعده داد و گفت:‏ ‹پسر تو که من به جایت بر تخت تو می‌نشانم،‏ اوست که خانه‌ای برای جلال نام من بنا می‌کند.‏›‏+ ۶ پس حالا به مردانت فرمان بده که برای من درختان سِدر لبنان + قطع کنند.‏ خادمان من هم با خادمان تو کار خواهند کرد و من دستمزد خادمانت را هر چقدر که تو تعیین کنی،‏ خواهم داد.‏ خودت خوب می‌دانی که هیچ کدام از ما نمی‌تواند به‌خوبی صیدونی‌ها درخت قطع کند.‏»‏+

۷ وقتی حیرام حرف‌های سلیمان را شنید،‏ خیلی خوشحال شد و گفت:‏ «یَهُوَه ستایش شود،‏ چون به داوود پسری حکیم داده تا بر این قوم بزرگ حکمرانی کند!‏»‏+ ۸ پس حیرام این پیغام را به سلیمان فرستاد:‏ «من پیغام تو را شنیدم.‏ درخواست تو را برای فراهم کردن الوارهای چوب درخت سِدر لبنان و سرو کوهی انجام می‌دهم.‏+ ۹ خادمان من آن‌ها را از لبنان تا دریا می‌آورند و من آن‌ها را به هم می‌بندم و به صورت شناور،‏ از طریق دریا به جایی که تعیین کنی،‏ می‌فرستم.‏ در آنجا آن‌ها را از هم باز می‌کنم و تو می‌توانی بِبَری.‏ در عوض،‏ آذوقه‌ای را که برای اهل خانه‌ام از تو درخواست می‌کنم،‏ فراهم کن.‏»‏+

۱۰ پس حیرام الوارهای چوب درخت سِدر لبنان و سرو کوهی را که سلیمان درخواست کرده بود،‏ فراهم کرد.‏ ۱۱ و سلیمان ۳۲۰۰ تن* گندم برای مصرف اهل خانهٔ حیرام و ۴۴۰۰ لیتر* روغن زیتون مرغوب به او داد.‏ سلیمان هر سال این مقدار آذوقه را به حیرام می‌داد.‏+ ۱۲ یَهُوَه همان طور که به سلیمان قول داده بود،‏ به او حکمت بخشید.‏+ بین سلیمان و حیرام صلح برقرار بود و آن دو با هم پیمان* بستند.‏

۱۳ سلیمان پادشاه از سراسر اسرائیل ۳۰٬۰۰۰ مرد را برای خدمت اجباری فراخواند.‏+ ۱۴ او هر ماه،‏ به نوبت ۱۰٬۰۰۰ نفر از آن‌ها را به لبنان می‌فرستاد.‏ آن مردان یک ماه در لبنان بودند و دو ماه در خانهٔ خود؛‏ اَدونیرام،‏+ سرپرستی آن‌ها را به عهده داشت.‏ ۱۵ سلیمان ۷۰٬۰۰۰ کارگر ساده* و ۸۰٬۰۰۰ سنگتراش + در مناطق کوهستانی داشت،‏+ ۱۶ و این علاوه بر ۳۳۰۰ ناظر عالی‌رتبه‌ای بود + که در حکم کارفرما،‏ نظارت بر کارگران را به عهده داشتند.‏ ۱۷ آن‌ها به فرمان پادشاه،‏ تخته‌سنگ‌هایی بزرگ و گرانقیمت می‌کندند + تا پی خانه را با سنگ‌های تراشیده بسازند.‏+ ۱۸ به این ترتیب،‏ کارگران سلیمان و کارگران حیرام به همراه مردان جِبال،‏+ سنگ‌ها را می‌تراشیدند و الوارها و سنگ‌ها را برای ساختن خانه آماده می‌کردند.‏

۶ سلیمان در چهارصد و هشتادمین سال خروج اسرائیلیان از سرزمین مصر + و در چهارمین سال سلطنت خود بر اسرائیل،‏ در ماه زیو*‏+ که دومین ماه سال است،‏ شروع به ساختن خانهٔ یَهُوَه کرد.‏*‏+ ۲ طول خانه‌ای که سلیمانِ پادشاه برای یَهُوَه ساخت،‏ ۲۷ متر،‏* عرض آن ۹ متر* و ارتفاع آن ۱۳ متر* بود.‏+ ۳ طول ایوان + جلوی اتاق ورودی خانه* به اندازهٔ عرض خانه،‏ یعنی ۹ متر* بود و از جلوی خانه چهار متر و نیم* پیش رفته بود.‏

۴ او برای خانه،‏ پنجره‌هایی با چهارچوب ذوزنقه‌ای‌شکل*‏+ ساخت.‏ ۵ به علاوه،‏ او بخش دیگری را به دورتادور دیوار خانه اضافه کرد،‏ یعنی دورتادور قدس و اتاق داخلی.‏ همچنین داخل آن بخش،‏+ دورتادور،‏ حجره‌هایی ساخت.‏+ ۶ پهنای طبقهٔ پایین این حجره‌ها دو متر و بیست سانتی‌متر،‏* پهنای طبقهٔ وسط دو متر و شصت و پنج سانتی‌متر* و پهنای طبقهٔ سوم سه متر و ده سانتی‌متر* بود.‏ او لبه‌هایی دورتادور خانه ساخته بود تا نیازی نباشد که تیرهای سقف حجره‌ها به دیوارهای خانه فرو رود.‏+

۷ خانه با سنگ‌هایی بنا شد که آن‌ها را از پیش در معدن سنگ آماده کرده بودند.‏+ پس هنگام بنای خانه هیچ صدایی از چکش،‏ تیشه یا ابزار آهنی در آن شنیده نمی‌شد.‏ ۸ ورودی طبقهٔ پایینِ حجره‌ها در طرف جنوبی خانه بود + و از آنجا پله‌هایی مارپیچ به طبقهٔ وسط و بعد به طبقهٔ سوم می‌رفت.‏ ۹ سلیمان به ساختن خانه ادامه داد و آن را به پایان رساند.‏+ او سقف آن را با تیرها و تخته‌هایی از چوب درخت سِدر پوشاند.‏+ ۱۰ او حجره‌ها را دورتادور خانه ساخت.‏+ ارتفاع هر طبقه دو متر و بیست سانتی‌متر* بود و سقف هر طبقه با تیرهایی از چوب درخت سِدر به خانه وصل شده بود.‏

۱۱ در آن زمان،‏ یَهُوَه به سلیمان پیام داد و گفت:‏ ۱۲ ‏«اگر قوانین مرا حفظ کنی،‏ داوری‌های مرا به اجرا بگذاری و به همهٔ احکام من توجه کنی و به آن‌ها عمل کنی،‏+ من هم هر چه را که به پدرت داوود قول داده بودم برای تو انجام خواهم داد + و در این خانه که برای من می‌سازی ۱۳ و در میان اسرائیلیان ساکن خواهم شد + و قوم خودم اسرائیل را ترک نخواهم کرد.‏»‏+

۱۴ سلیمان به بنای خانه ادامه داد تا آن را به پایان برساند.‏ ۱۵ او دیوارهای داخلی خانه را با تخته‌های چوب درخت سِدر ساخت و دیوارهای داخلی را از کف تا تیرهای سقف،‏ با چوب پوشاند و کف خانه را با چوب درخت سرو کوهی پوشاند.‏+ ۱۶ به علاوه،‏ او در داخل خانه،‏ از دیوار انتهای خانه ۹ متر* به طرف داخل اندازه گرفت و اتاقی با تخته‌هایی از چوب درخت سِدر،‏ از کف تا سقف،‏ جدا کرد و به این شکل اتاق داخلی،‏+ یعنی قدس‌الاقداس را ساخت.‏+ ۱۷ قدس،‏*‏+ یعنی بخش جلویی خانه،‏ ۱۸ متر* بود.‏ ۱۸ چوب‌های سِدر داخل خانه با نقش میوه‌های گرد + و گل‌های شکفته + کنده‌کاری شده بود.‏ تمام داخل خانه از چوب درخت سِدر بود،‏ طوری که هیچ سنگی دیده نمی‌شد.‏

۱۹ او اتاق داخلی + خانه را آماده کرد تا صندوق عهد یَهُوَه را در آن قرار دهد.‏+ ۲۰ طول اتاق داخلی ۹ متر،‏* عرض آن ۹ متر و ارتفاع آن ۹ متر بود.‏+ او داخل این اتاق را با طلای خالص پوشاند و برای روکش مذبح + از چوب درخت سِدر استفاده کرد.‏ ۲۱ سلیمان داخل خانه را با طلای خالص پوشاند + و مقابل اتاق داخلی + که با طلا پوشیده شده بود،‏ زنجیرهایی از طلا نصب کرد.‏ ۲۲ او تمام خانه را کاملاً با طلا پوشاند.‏ همچنین،‏ مذبح نزدیک اتاق داخلی را کاملاً با طلا پوشاند.‏+

۲۳ سلیمان در اتاق داخلی دو کَرّوبی + از چوب درخت کاج* ساخت که قد هر کدام چهار متر و نیم* بود.‏+ ۲۴ طول یک بال کَرّوبی دو متر و بیست سانتی‌متر* و بال دیگر آن هم دو متر و بیست سانتی‌متر بود.‏ از نوک یک بال تا نوک بال دیگر چهار متر و نیم* بود.‏ ۲۵ اندازهٔ کَرّوبیِ دوم هم چهار متر و نیم* بود.‏ هر دو کَرّوبی به یک شکل و اندازه بودند.‏ ۲۶ قد یک کَرّوبی مانند قد کَرّوبی دیگر چهار متر و نیم* بود.‏ ۲۷ او کَرّوبیان + را در اتاق داخلی قرار داد.‏ بال‌های کَرّوبیان،‏ به دو طرف باز بود،‏ طوری که بال یک کَرّوبی به دیوار یک طرف اتاق می‌رسید و بال کَرّوبی دیگر به دیوار طرف دیگر آن.‏ بال دیگر کَرّوبیان تا وسط اتاق آمده بود و به هم می‌رسید.‏ ۲۸ او کَرّوبیان را با طلا پوشاند.‏

۲۹ سلیمان تمام دیوارهای خانه را،‏ چه در اتاق داخلی و چه در اتاق بیرونی،‏ دورتادور با نقش‌های کَرّوبیان،‏+ درختان نخل + و گل‌های شکفته + کنده‌کاری کرد.‏ ۳۰ او کف خانه را،‏ چه در اتاق داخلی و چه در اتاق بیرونی،‏ با طلا پوشاند.‏ ۳۱ برای ورودی اتاق داخلی،‏ درهایی از چوب درخت کاج و همین طور دو ستون و تیرک‌های عمودیِ دو طرف درها را ساخت که پنجمین قسمت* بودند.‏ ۳۲ آن دو در،‏ از چوب درخت کاج بود و روی آن‌ها نقش کَرّوبیان،‏ درختان نخل و گل‌های شکفته کنده‌کاری شده بود.‏ او آن درها را با طلا پوشاند و روی کَرّوبیان و درختان نخل را طلاکوبی کرد.‏ ۳۳ برای ورودی قدس،‏* تیرک‌های عمودیِ دو طرف درها را به همان شکل از چوب درخت کاج ساخت و این به چهارمین قسمت* تعلّق داشت.‏ ۳۴ او دو در از چوب سرو کوهی ساخت.‏ هر کدام از درها دو لنگه داشت و هر لنگه روی یک محور می‌چرخید.‏+ ۳۵ همچنین روی درها نقش کَرّوبیان،‏ درختان نخل و گل‌های شکفته را کنده‌کاری کرد و آن نقش‌ها را با طلا پوشاند.‏

۳۶ او صحن داخلی + را با سه ردیف سنگ تراشیده شده و یک ردیف تیر چوبی که از درخت سِدر بود،‏ ساخت.‏+

۳۷ پی خانهٔ یَهُوَه در چهارمین سال،‏ در ماه زیو گذاشته شد + ۳۸ و در یازدهمین سال،‏ در ماه بول (‏یعنی در هشتمین ماه)‏،‏ این خانه با تمام جزئیاتش و طبق نقشه به پایان رسید.‏+ پس هفت سال طول کشید تا سلیمان خانه را بسازد.‏

۷ سلیمان خانه‌ای* برای خود بنا کرد.‏ بنای خانه و تکمیل آن ۱۳ سال طول کشید.‏+

۲ او همچنین «خانهٔ جنگل لبنان» را + ساخت.‏ سلیمان این خانه را به طول ۴۴ متر،‏* عرض ۲۲ متر* و ارتفاع ۱۳ متر،‏* بر چهار ردیف ستون که از چوب سِدر* بودند بنا کرد و روی آن ستون‌ها،‏ الوارهایی از چوب سِدر قرار داد.‏+ ۳ کفپوش خانه از تخته‌هایی از چوب سِدر ساخته شده بود که روی تیرهایی افقی قرار داشت و این تیرها روی ستون‌ها قرار گرفته بود؛‏ تعداد آن‌ها ۴۵ عدد بود،‏ ۱۵ عدد در هر ردیف.‏ ۴ خانه دارای سه ردیف پنجرهٔ قاب‌دار بود؛‏ هر پنجره روبروی پنجرهٔ مقابل،‏ در سه طبقه.‏ ۵ تمام ورودی‌ها و چهارچوب درها،‏ مانند قاب داخلی پنجره‌ها چهارضلعی* بودند؛‏ پنجره‌ها در سه طبقه در مقابل هم قرار داشتند.‏

۶ او تالار* ستون‌ها را به طول ۲۲ متر* و عرض ۱۳ متر* ساخت و در مقابل آن،‏ ایوانی سرپوشیده با ستون‌ها ساخت.‏

۷ سلیمان همچنین تالار* تخت پادشاهی،‏+ یعنی تالار داوری را ساخت که در آن داوری می‌کرد.‏+ این تالار از کف تا تیرهای سقف،‏ با چوب سِدر پوشانده شد.‏

۸ خانه‌ای* که او قرار بود در آن زندگی کند،‏ در صحن دیگر،‏+ جدا از تالار* بود و با همان سبک ساخته شده بود.‏ او همچنین خانه‌ای شبیه آن تالار،‏ برای زنش که دختر فرعون بود،‏ ساخت.‏+

۹ همهٔ این ساختمان‌ها با سنگ‌های گرانبها + که طبق اندازه تراشیده و از هر طرف* با ارّه بریده شده بود،‏ ساخته شدند؛‏ از پی تا بام،‏ و بیرون تا صحن بزرگ.‏+ ۱۰ پی این ساختمان‌ها با سنگ‌های بسیار بزرگ و گرانبها ساخته شد؛‏ اندازهٔ بعضی سنگ‌ها چهار متر و نیم* و بعضی دیگر سه متر و نیم* بود.‏ ۱۱ و روی آن‌ها سنگ‌های گرانبها قرار داشت که طبق اندازه تراشیده شده بود،‏ همچنین از چوب‌های سِدر استفاده شده بود.‏ ۱۲ دورتادور صحن بزرگ،‏ مانند صحن داخلیِ خانهٔ یَهُوَه + و ایوان خانه،‏+ سه ردیف سنگ تراشیده و یک ردیف تیر از چوب سِدر قرار داشت.‏

۱۳ سلیمانِ پادشاه به دنبال حیرام فرستاد + تا او را از صور بیاورند.‏ ۱۴ او پسر بیوه‌زنی از طایفهٔ نَفتالی بود و پدرش،‏ مسگری + از اهالی صور بود.‏ حیرام،‏ صنعتگری بسیار ماهر و دانا + بود و در هر نوع کار با مس* تجربه داشت.‏ او پیش سلیمان آمد و همهٔ کارهایی را که او درخواست کرد،‏ انجام داد.‏

۱۵ او دو ستون مسی ریخت؛‏+ بلندی هر ستون ۸ متر* بود و دورتادور هر کدام پنج متر و سی سانتی‌متر.‏*‏+ ۱۶ او برای ستون‌ها دو سرستون ساخت که از مس ریخته شده بود.‏ بلندی هر سرستون دو متر و بیست سانتی‌متر* بود.‏ ۱۷ دور هر یک از سرستون‌ها را شبکه‌ای از زنجیرهای به هم بافته شده،‏+ گرفته بود؛‏ هفت زنجیر برای هر سرستون.‏ ۱۸ او برای پوشاندن هر یک از سرستون‌ها،‏ برای هر شبکه،‏ در دو ردیف انارهایی دور آن نصب کرد؛‏ او این کار را برای هر دو سرستون انجام داد.‏ ۱۹ ستون‌های ایوان،‏ سرستون‌هایی به شکل گل سوسن به ارتفاع یک متر و هشتاد سانتی‌متر* داشت.‏ ۲۰ سرستون‌ها روی آن دو ستون قرار داشت و شبکه،‏ دورتادور قوس سرستون نصب شده بود و ۲۰۰ انار در ردیف‌هایی دورتادور هر سرستون بود.‏+

۲۱ او ستون‌های ایوان معبد* را برپا کرد؛‏+ یک ستون را در سمت راست* برپا کرد و آن را یاکین* نامید،‏ بعد یک ستون را در سمت چپ* برپا کرد و آن را بوعَز*‏+ نامید.‏ ۲۲ بالای ستون‌ها به شکل گل سوسن بود.‏ به این ترتیب،‏ کار ساختن ستون‌ها به پایان رسید.‏

۲۳ بعد از آن،‏ او حوضی* گرد از فلز ریخته‌شده ساخت.‏+ قطر آن از یک لبه تا لبهٔ دیگر چهار متر و نیم* و ارتفاع آن دو متر و بیست سانتی‌متر* بود.‏ دورتادور آن،‏ با ریسمانِ اندازه‌گیری ۱۳ متر* بود.‏*‏+ ۲۴ زیر لبه‌های آن،‏ دورتادور با میوه‌هایی گرد تزئین شده بود؛‏+ هر نیم متر* ده میوه.‏ این میوه‌ها در دو ردیف قرار داشتند و یکپارچه با بدنهٔ حوض،‏ قالبگیری شده بودند.‏ ۲۵ این حوض روی ۱۲ گاو قرار داشت:‏+ ۳ گاو رو به شمال،‏ ۳ گاو رو به غرب،‏ ۳ گاو رو به جنوب و ۳ گاو رو به شرق؛‏ حوض روی این گاوها قرار داشت و پشت گاوها به طرف مرکز حوض بود.‏ ۲۶ ضخامت بدنهٔ آن به اندازهٔ چهار انگشت* و لبهٔ آن مثل لبهٔ پیاله و به شکل گل سوسن بود.‏ در این حوض ۴۴٬۰۰۰ لیتر* آب ریخته می‌شد.‏

۲۷ بعد او ده گاری*‏+ از مس ساخت.‏ طول و عرض هر گاری یک متر و هشتاد سانتی‌متر* و بلندی آن یک متر و سی سانتی‌متر* بود.‏ ۲۸ طرح گاری‌ها چنین بود:‏ روی دیواره‌های هر کدام،‏ صفحه‌هایی بود و صفحه‌ها در میان قاب‌هایی قرار داشت.‏ ۲۹ روی صفحه‌های میان قاب‌ها تصویر شیر،‏+ گاو و کَرّوبی + بود،‏ و همین تصاویر روی قاب‌ها هم وجود داشت.‏ بالا و پایین شیرها و گاوها،‏ نقش‌هایی هلالی شکل بود.‏ ۳۰ هر گاری،‏ چهار چرخ مسی و محورهای مسی داشت که بر پایه‌های چهار گوشهٔ گاری سوار بود.‏ زیر تشت،‏ بازوهایی از فلز ریخته‌شده،‏ با نقش‌های هلالی شکل بود.‏ ۳۱ دهانهٔ تشت در تاجی قرار داشت که ۴۵ سانتی‌متر* از کف تشت بالاتر بود.‏ دهانهٔ تاج،‏ گرد بود و با بازوها تکیه‌گاهی را تشکیل می‌داد که بلندی آن ۶۷ سانتی‌متر* بود.‏ روی دهانهٔ تاج کنده‌کاری شده بود.‏ روی دیوارهٔ تاج صفحه‌های چهارضلعی بود،‏ نه گرد.‏ ۳۲ چهار چرخ گاری،‏ زیر صفحه‌های دیواره‌های آن قرار داشت و پایه‌های چرخ‌ها به گاری وصل بود و قطر هر چرخ ۶۷ سانتی‌متر* بود.‏ ۳۳ چرخ‌ها مثل چرخ‌های ارابه ساخته شده بود.‏ پایه‌ها،‏ طوقه‌ها،‏ پرّه‌ها و توپی‌ها همه از فلزِ ریخته‌شده درست شده بود.‏ ۳۴ پایه‌ها در چهار گوشهٔ گاری قرار داشت؛‏ این پایه‌ها با بدنهٔ گاری،‏ یکپارچه ریخته شده بود.‏ ۳۵ روی گاری،‏ تاجی به بلندی ۲۲ سانتی‌متر* بود.‏ قاب‌ها و صفحه‌ها با بدنه،‏ یکپارچه قالب‌گیری شده بود.‏ ۳۶ روی قاب‌ها و صفحه‌ها نقش کَرّوبیان،‏ شیران و درختان نخل،‏ بر حسب اندازهٔ سطح هر کدام،‏ کنده‌کاری شده بود.‏ همچنین دورتادور،‏ نقش‌هایی هلالی‌شکل کنده‌کاری شده بود.‏+ ۳۷ به این ترتیب،‏ او ده گاری ساخت؛‏+ همهٔ آن‌ها مثل هم قالب‌ریزی شدند + و به یک شکل و اندازه بودند.‏

۳۸ او ده تشت مسی ساخت؛‏+ یکی برای هر گاری.‏ گنجایش هر تشت ۸۸۰ لیتر* و قطر هر کدام،‏ یک متر و هشتاد سانتی‌متر* بود.‏ ۳۹ بعد پنج گاری را در طرف راست خانه و پنج گاری را در طرف چپ خانه گذاشت و حوض را در طرف راست خانه،‏ به سمت جنوب‌شرقی قرار داد.‏+

۴۰ حیرام + همچنین تشت‌ها،‏ خاک‌اندازها + و کاسه‌ها + را ساخت.‏

به این ترتیب،‏ او همهٔ کارهایی را که قرار بود در خانهٔ یَهُوَه برای سلیمانِ پادشاه انجام دهد،‏ تمام کرد؛‏+ ۴۱ یعنی ساختن دو ستون + و سرستون‌های پیاله‌شکل آن‌ها و دو شبکهٔ مسی + برای تزئین سرستون‌ها؛‏ ۴۲ چهارصد انار + برای آن دو شبکه،‏ برای تزئین دو سرستونِ پیاله‌شکل،‏ دو ردیف انار برای هر یک از آن شبکه‌ها؛‏ ۴۳ ده گاری + و ده تشت،‏+ یک تشت روی هر گاری؛‏ ۴۴ حوض + و ۱۲ گاو زیر آن حوض.‏ ۴۵ حیرام همچنین سطل‌ها،‏ خاک‌اندازها،‏ کاسه‌ها و تمام وسایل را به دستور سلیمانِ پادشاه با مس برّاق برای خانهٔ یَهُوَه ساخت.‏ ۴۶ پادشاه این‌ها را در ناحیهٔ اردن،‏ در منطقهٔ بین سُکّوت و صَرِتان،‏ در قالب‌هایی از گِل قالب‌گیری کرد.‏

۴۷ سلیمان هیچ کدام از این وسایل را وزن نکرد،‏ چون تعداد آن‌ها خیلی زیاد بود؛‏ وزن مسی که مورد استفاده قرار گرفت،‏ محاسبه نشد.‏+ ۴۸ سلیمان همهٔ این وسایل را برای خانهٔ یَهُوَه ساخت:‏ مذبح طلا؛‏+ میز طلا + برای قرار دادن نان‌های تقدیمی بر روی آن؛‏ ۴۹ چراغدان‌هایی از طلای خالص،‏+ پنج چراغدان در طرف راست و پنج چراغدان در طرف چپ در مقابل اتاق داخلی؛‏ گل‌ها،‏+ چراغ‌ها و انبرها* از طلا؛‏+ ۵۰ تشت‌ها،‏ قیچی‌های فتیله‌خاموش‌کن،‏+ کاسه‌ها،‏+ جام‌ها و آتشدان‌ها + از طلای خالص؛‏ پایهٔ محورهای درهای اتاق داخلی،‏+ یعنی قدس‌الاقداس و پایهٔ محورهای درهای قدس* از طلا.‏+

۵۱ پس سلیمانِ پادشاه تمام کارهایی را که قرار بود برای خانهٔ یَهُوَه انجام دهد،‏ به پایان رساند.‏ بعد هر چه را که پدرش داوود وقف*‏+ کرده بود،‏ آورد و نقره و طلا و وسایل را در خزانهٔ خانهٔ یَهُوَه گذاشت.‏+

۸ آن وقت،‏ سلیمان ریش‌سفیدان اسرائیل،‏ همهٔ سران طایفه‌ها و رئیسان خاندان‌های اسرائیل را به اورشلیم دعوت کرد.‏+ آن‌ها پیش سلیمان به اورشلیم آمدند تا صندوق عهد یَهُوَه را از شهر داوود،‏+ یعنی صَهیون،‏+ به معبد بیاورند.‏ ۲ همهٔ مردان اسرائیل،‏ در عیدی* که در ماه اِتانیم،‏* یعنی هفتمین ماه برگزار می‌شد،‏ در حضور سلیمانِ پادشاه جمع شدند.‏+ ۳ وقتی همهٔ ریش‌سفیدان اسرائیل آمدند،‏ کاهنان صندوق عهد را بلند کردند تا آن را حمل کنند.‏+ ۴ به این ترتیب کاهنان و لاویان صندوق عهد یَهُوَه،‏ خیمهٔ ملاقات + و همهٔ وسایل مقدّسی را که در خیمه بود،‏ به معبد آوردند.‏ ۵ سلیمان پادشاه و تمام اسرائیلیانی که پیش او آمده بودند،‏ در مقابل صندوق عهد جمع شدند و آنقدر گاو و گوسفند قربانی کردند + که نمی‌شد حساب کرد!‏

۶ بعد کاهنان،‏ صندوق عهد یَهُوَه را سر جایش،‏+ در اتاق داخلی خانه یعنی در قدس‌الاقداس،‏ زیر بال‌های کَرّوبیان گذاشتند.‏+

۷ بنابراین،‏ بال‌های کَرّوبیان بالای صندوق عهد باز شده بود،‏ طوری که کَرّوبیان صندوق و تیرک‌های حمل آن را پوشانده بودند.‏+ ۸ تیرک‌ها + آنقدر بلند بودند که نوک آن‌ها از قدس که جلوی اتاق داخلی بود دیده می‌شد،‏ اما از بیرون دیده نمی‌شد.‏ آن‌ها تا امروز در آنجا هستند.‏ ۹ در صندوق چیزی نبود جز دو لوح سنگی + که موسی آن‌ها را در حوریب داخل آن گذاشته بود؛‏+ یعنی همان جایی که یَهُوَه با قوم اسرائیل،‏ موقع خروجشان از سرزمین مصر عهد بسته بود.‏+

۱۰ وقتی کاهنان از مکان مقدّس بیرون آمدند،‏ ابری خانهٔ یَهُوَه را پر کرد.‏+ ۱۱ در نتیجه کاهنان نتوانستند به خاطر آن ابر خدمتشان را انجام دهند،‏ چون خانهٔ یَهُوَه از جلال یَهُوَه پر شده بود.‏+ ۱۲ آن وقت،‏ سلیمان گفت:‏ «ای یَهُوَه،‏ تو گفتی که در تاریکی غلیظ ساکن می‌شوی.‏+ ۱۳ حالا من با موفقیت،‏ خانه‌ای باشکوه برای تو ساخته‌ام،‏ مکانی پابرجا که تا ابد در آن ساکن شوی.‏»‏+

۱۴ بعد پادشاه روی خود را به طرف مردم برگرداند و در حالی که تمام جماعت اسرائیل ایستاده بودند،‏ آن‌ها را برکت داد.‏+ ۱۵ او گفت:‏ «حمد و ستایش بر یَهُوَه خدای اسرائیل!‏ او وعده‌ای را که به زبان خودش به پدرم داوود داده بود،‏ به دست خودش به تحقق رساند و گفت:‏ ۱۶ ‏‹از روزی که قوم خودم،‏ اسرائیل را از مصر بیرون آوردم،‏ شهری از میان هیچ کدام از طایفه‌های اسرائیل انتخاب نکرده‌ام تا در آن خانه‌ای بسازم که نام من در آن باشد.‏+ اما داوود را انتخاب کرده‌ام که رهبر قومم اسرائیل باشد.‏› ۱۷ آرزوی قلبی پدرم داوود بود که برای جلال نام یَهُوَه،‏ خدای اسرائیل،‏ خانه‌ای بسازد.‏+ ۱۸ اما یَهُوَه به پدرم داوود گفت،‏ ‹آرزوی قلبی‌ات که خانه‌ای برای جلال نام من بسازی،‏ آرزوی خوبی است،‏ ۱۹ ولی تو این خانه را نخواهی ساخت،‏ بلکه پسری که برای تو به دنیا خواهد آمد،‏* اوست که خانه‌ای برای جلال نام من خواهد ساخت.‏›‏+ ۲۰ یَهُوَه به قول خود وفا کرده،‏ چون من طبق قول یَهُوَه به جانشینی پدرم بر تخت پادشاهی اسرائیل نشسته‌ام.‏ همچنین این خانه را برای جلال نام یَهُوَه خدای اسرائیل ساخته‌ام،‏+ ۲۱ و صندوق را که لوح‌های عهد در آن است آنجا گذاشته‌ام؛‏+ عهدی که یَهُوَه وقتی اجدادمان را از سرزمین مصر بیرون آورد،‏ با آن‌ها بست.‏»‏

۲۲ بعد سلیمان در مقابل مذبح یَهُوَه،‏ در حضور تمام جماعت اسرائیل ایستاد و دست‌های خود را به طرف آسمان بلند کرد،‏+ ۲۳ و گفت:‏ «ای یَهُوَه خدای اسرائیل،‏ هیچ خدایی بالا در آسمان‌ها یا پایین بر زمین،‏ مثل تو نیست.‏+ تو به عهدت وفا می‌کنی و به خادمانت که با تمام دل،‏ تو را خدمت می‌کنند،‏+ محبت پایدار* نشان می‌دهی.‏+ ۲۴ تو به قولی که به بنده‌ات داوود،‏ پدر من دادی،‏ وفا کردی.‏ تو به زبان خودت این قول را دادی و امروز آن را به دست خودت به انجام رساندی.‏+ ۲۵ پس حالا،‏ ای یَهُوَه خدای اسرائیل،‏ به این قولی که به بنده‌ات داوود،‏ پدر من دادی وفا کن.‏ تو گفتی:‏ ‹اگر پسرانت مراقب باشند که به چه راهی می‌روند و طبق قوانین من زندگی کنند،‏ مردی از نسل تو همیشه در حضور من بر تخت اسرائیل خواهد نشست.‏›‏+ ۲۶ و الآن ای خدای اسرائیل،‏ لطفاً به قولی که به پدرم،‏ بنده‌ات داوود دادی،‏ وفا کن.‏

۲۷ ‏«اما ای خدا،‏ آیا تو واقعاً بر روی زمین ساکن می‌شوی؟‏+ حتی آسمان‌ها،‏ بله،‏ تمام آسمان‌ها* هم گنجایش تو را ندارد؛‏+ چه برسد به این خانه‌ای که من ساخته‌ام!‏+ ۲۸ ای یَهُوَه،‏ خدای من،‏ به دعا و التماس خدمتگزارت گوش بده.‏ فریاد بنده‌ات را برای درخواست کمک و دعایی را که امروز به حضورت می‌آورد،‏ بشنو.‏ ۲۹ چشمان تو شبانه‌روز به سوی این خانه باشد،‏ به سوی مکانی که در مورد آن گفتی،‏ ‹نامم در آنجا خواهد بود،‏›‏+ تا دعایی را که خدمتگزارت به طرف این مکان می‌کند،‏ بشنوی.‏+ ۳۰ به تمنای بنده‌ات و به درخواست قومت اسرائیل که به طرف این مکان دعا می‌کنند،‏ گوش بده.‏ از مکان سکونتت که در آسمان‌هاست + بشنو؛‏ لطفاً بشنو و ببخش.‏+

۳۱ ‏«اگر کسی نسبت به همنوع خود گناه کند و همنوعش از او بخواهد قسم بخورد* که بی‌گناه است و جوابگوی قسم* خود باشد،‏ و او بعد از قسمش* بیاید و در این خانه در مقابل مذبح تو بایستد،‏+ ۳۲ آن موقع،‏ از آسمان‌ها بشنو و عمل کن و خادمانت را داوری کن.‏ گناهکار* را مقصر اعلام کن و کاری را که کرده بر سر خودش بیاور و بی‌گناهیِ* درستکار را اعلام کن و طبق درستکاری‌اش به او پاداش بده.‏+

۳۳ ‏«وقتی قوم تو اسرائیل،‏ به خاطر گناهانی که به تو می‌کنند از دشمن شکست بخورند،‏+ اما به سوی تو برگردند و نام تو را جلال دهند + و در این خانه دعا و التماس کنند که مورد لطف تو قرار بگیرند،‏+ ۳۴ آن موقع،‏ از آسمان‌ها بشنو و گناه قومت اسرائیل را ببخش و این قوم را به سرزمینی که به اجدادشان دادی،‏ برگردان.‏+

۳۵ ‏«وقتی آسمان به دلیل گناهانی که قومت دائم مرتکب می‌شوند + بسته شود و دیگر باران نبارد،‏+ و آن‌ها به خاطر این که تنبیه‌شان کردی،‏* به طرف این مکان دعا کنند و نام تو را جلال دهند و از گناهانشان برگردند،‏+ ۳۶ آن موقع،‏ از آسمان‌ها بشنو و گناه خادمانت،‏ قوم خود اسرائیل را ببخش.‏ راه درست را به آن‌ها بیاموز + و بارانت را بر سرزمین خود که آن را به قومت به ارث داده‌ای،‏ بباران.‏+

۳۷ ‏«اگر این سرزمین دچار قحطی،‏+ بیماری همه‌گیر،‏ بادهای سوزان و آفت شود + و ملخ‌ها به آن هجوم آورند و این سرزمین طعمهٔ ملخ‌های بلعنده شود،‏ یا اگر دشمن،‏ آن‌ها را در هر شهری از این سرزمین محاصره کند،‏ یا اگر بلا یا بیماری دیگری بیاید،‏+ ۳۸ وقتی همهٔ قوم تو اسرائیل یا حتی یک نفر از آن‌ها دست‌های خود را برای دعا به طرف این خانه بلند کند،‏ هر دعا و تمنایی که باشد + (‏چون هر شخص از مصیبت دل خودش آگاه است)‏،‏+ ۳۹ آن موقع،‏ از آسمان‌ها،‏ مکان سکونت خود + بشنو،‏ ببخش + و وارد عمل شو.‏ به هر کس طبق اعمالش پاداش بده،‏+ چون تو از دل او آگاهی (‏فقط تو از دل هر انسان خبر داری)‏؛‏+ ۴۰ به این شکل،‏ آن‌ها در سرزمینی که به اجداد ما دادی،‏ در تمام روزهای زندگی‌شان عمیقاً به تو احترام خواهند گذاشت.‏*

۴۱ ‏«همچنین اگر غریبه‌ای که از قوم تو اسرائیل نباشد و به خاطر نام* تو از سرزمینی دور بیاید،‏+ ۴۲ ‏(‏چون غریبان در مورد نام عظیم تو + و دست پرقدرت و بازوی نیرومند تو خواهند شنید)‏ بله،‏ اگر چنین کسی بیاید و به طرف این خانه دعا کند،‏ ۴۳ آن موقع،‏ از آسمان‌ها،‏ مکان سکونت خود + بشنو و هر چه آن غریبه از تو بخواهد،‏ انجام بده تا همهٔ مردم زمین نام تو را بشناسند و مثل قومت اسرائیل،‏ تو را پرستش کنند*‏+ و بدانند نام تو بر خانه‌ای است که من ساخته‌ام.‏

۴۴ ‏«ای یَهُوَه،‏ اگر قوم تو برای جنگ با دشمنشان به راهی بروند که تو آن‌ها را می‌فرستی + و به طرف شهری که تو انتخاب کرده‌ای + و به طرف خانه‌ای که من برای جلال نام تو ساخته‌ام،‏+ به تو دعا کنند،‏+ ۴۵ آن موقع،‏ دعا و تمنایشان را از آسمان‌ها بشنو و به دادشان برس.‏

۴۶ ‏«اگر به تو گناه کنند (‏چون انسانی وجود ندارد که گناه نکند)‏+ و تو از آن‌ها خشمگین شوی و آن‌ها را به دست دشمن تسلیم کنی،‏ و اسیرکنندگانشان آن‌ها را به سرزمین دشمن،‏ چه دور و چه نزدیک،‏ به اسارت ببرند،‏+ ۴۷ و در سرزمینی که به اسارت برده شدند،‏ پشیمان شوند + و به سوی تو برگردند + و در سرزمین اسیرکنندگان خود،‏ به تو التماس کنند + و بگویند:‏ ‹ما گناه و خطا کرده‌ایم؛‏ ما شریرانه رفتار کرده‌ایم،‏›‏+ ۴۸ و در سرزمین دشمنانشان که آن‌ها را به اسارت برده‌اند،‏ با تمام دل و جان به سوی تو برگردند + و به طرف سرزمینشان که به اجدادشان داده‌ای و به طرف شهری که انتخاب کرده‌ای و خانه‌ای که من برای جلال نام تو ساخته‌ام به تو دعا کنند،‏+ ۴۹ آن موقع،‏ دعا و تمنایشان را از آسمان‌ها + بشنو و به دادشان برس ۵۰ و قومت را که به تو گناه کرده‌اند،‏ ببخش؛‏ تمام خطاهایی را که به تو کرده‌اند،‏ ببخش.‏ تو کاری خواهی کرد که دل اسیرکنندگانشان به حالشان بسوزد و به آن‌ها رحم کنند.‏+ ۵۱ ‏(‏چون آن‌ها قوم تو و میراث تو هستند + که از مصر،‏+ یعنی از داخل کورهٔ ذوب آهن بیرون آوردی.‏)‏+ ۵۲ نگاهت به تمنای خادمت + و به التماس قومت اسرائیل باشد و هر وقت تو را می‌خوانند،‏* به آن‌ها گوش بده.‏+ ۵۳ چون تو ای یَهُوَه،‏ حاکم متعال،‏ آن‌ها را از میان تمام قوم‌های روی زمین جدا کردی تا میراث تو باشند؛‏+ تو این را وقتی که اجداد ما را از مصر بیرون آوردی،‏ از طریق خادمت موسی اعلام کردی.‏»‏

۵۴ وقتی دعا و التماس سلیمان به یَهُوَه تمام شد،‏ در مقابل مذبح یَهُوَه،‏ جایی که زانو زده بود و دست‌هایش را به طرف آسمان بلند کرده بود،‏ ایستاد.‏+ ۵۵ او ایستاده با صدای بلند جماعت اسرائیل را برکت داد و گفت:‏ ۵۶ ‏«جلال و ستایش بر یَهُوَه که طبق وعدهٔ خود،‏ به قومش اسرائیل مکانی برای آسایش داده است.‏+ از وعده‌های خوبی که او از طریق خادم خود موسی داد،‏ حتی یک کلمه نیست که به انجام نرسیده باشد.‏+ ۵۷ دعای ما این است که یَهُوَه خدایمان،‏ همان طور که با اجداد ما بود با ما هم باشد + و نه ما را ترک کند و نه به حال خودمان رها کند.‏+ ۵۸ امیدمان این است که او دل‌های ما را به طرف خودش بکشد + تا در همهٔ راه‌های او قدم برداریم و به فرامین،‏ مقرّرات و احکامی که به اجدادمان داد عمل کنیم.‏ ۵۹ آروزیم این است که این تمناهای من از یَهُوَه برای نشان دادن لطفش،‏ شبانه‌روز در خاطر* یَهُوَه خدایمان باشد تا عدالت را در حق خدمتگزار خود و قومش اسرائیل،‏ طبق نیاز هر روز،‏ به جا آورد،‏ ۶۰ و تمام مردم زمین بدانند که یَهُوَه،‏ خدای حقیقی است.‏+ جز او خدای دیگری نیست!‏+ ۶۱ پس با تمام دل به یَهُوَه خدایمان وفادار باشید*‏+ و مثل امروز،‏ مقرّراتش را حفظ کنید و به فرمان‌هایش عمل کنید.‏»‏

۶۲ آن وقت پادشاه و تمام اسرائیل،‏ تعداد زیادی قربانی در حضور یَهُوَه تقدیم کردند.‏+ ۶۳ سلیمان این قربانی‌های شراکت + را به یَهُوَه تقدیم کرد:‏ او ۲۲٬۰۰۰ گاو و ۱۲۰٬۰۰۰ گوسفند تقدیم کرد.‏ به این ترتیب،‏ پادشاه و تمام اسرائیل،‏ مراسم افتتاح خانهٔ یَهُوَه را برگزار کردند.‏+ ۶۴ در آن روز،‏ پادشاه برای تقدیم قربانی‌های سوختنی،‏ هدایای غلّه‌ای و چربی قربانی‌های شراکت،‏ باید وسط صحنی را که جلوی خانهٔ یَهُوَه است وقف* می‌کرد،‏ چون مذبح مسی‌ای + که در حضور یَهُوَه است،‏ گنجایش قربانی‌های سوختنی،‏ هدایای غلّه‌ای و چربی + قربانی‌های شراکت را نداشت.‏ ۶۵ پس سلیمان همراه تمام اسرائیل،‏ یعنی جماعتی بزرگ از لِبوحَمات* تا وادی* مصر،‏+ عید را در حضور یَهُوَه خدایمان به مدت ۷ روز و بعد از آن،‏ ۷ روز دیگر،‏ یعنی ۱۴ روز جشن گرفت.‏+ ۶۶ او روز بعد،‏* قوم را به خانه‌هایشان فرستاد.‏ آن‌ها برای پادشاه برکت خواستند و به خاطر همهٔ خوبی‌هایی که یَهُوَه به خادمش داوود و قومش اسرائیل کرده بود،‏+ خوشحال و با دلی شاد به خانه‌هایشان برگشتند.‏

۹ بلافاصله بعد از آن که سلیمان ساختن خانهٔ یَهُوَه،‏ خانهٔ* پادشاه و هر چه که آرزوی ساختنش را داشت،‏ به پایان رساند،‏+ ۲ یَهُوَه همان طور که در جِبعون به سلیمان ظاهر شده بود،‏+ برای بار دوم به او ظاهر شد.‏ ۳ یَهُوَه به او گفت:‏ «من دعا و التماس تو را شنیدم.‏ من این خانه را که تو ساختی،‏ وقف* کرده‌ام و نام من برای همیشه بر آن خواهد بود + و نگاهم بر آن و دلم همیشه در آنجا خواهد بود.‏+ ۴ اگر تو مثل پدرت داوود + با دلی کامل + و بی‌ریا + از من پیروی کنی و هر کاری را که به تو فرمان داده‌ام انجام بدهی + و از مقرّرات و احکام من اطاعت کنی،‏+ ۵ آن موقع،‏ پادشاهی‌ات را تا ابد بر اسرائیل استوار خواهم کرد؛‏ درست همان طور که به پدرت داوود قول دادم و گفتم:‏ ‹همیشه مردی از نسل تو در حضور من بر تخت اسرائیل خواهد نشست.‏›‏+ ۶ اما اگر تو و پسرانت به من پشت کنید و احکام و قوانینی را که به شما داده‌ام نادیده بگیرید و به خدایان دیگر خدمت کنید و در مقابل آن‌ها سجده کنید،‏+ ۷ من اسرائیلیان را از سرزمینی که به آن‌ها داده‌ام،‏ ریشه‌کن می‌کنم + و خانه‌ای را که برای نامم پاک و مقدّس کرده‌ام،‏* از نظرم دور خواهم کرد.‏+ اسرائیل بین همهٔ قوم‌ها تحقیر* و مایهٔ تمسخر خواهد شد،‏+ ۸ و این خانه به خرابه تبدیل خواهد شد.‏+ هر کس که از جلوی آن رد شود،‏ با تعجب به آن خیره خواهد شد و سر تکان داده،‏* خواهد گفت:‏ ‹چرا یَهُوَه این کار را با این سرزمین و این خانه کرده است؟‏›‏+ ۹ در جواب به آن‌ها خواهند گفت:‏ ‹یَهُوَه این بلا را به سرشان آورد،‏ چون یَهُوَه خدایشان را که اجدادشان را از سرزمین مصر بیرون آورده بود،‏ ترک کردند و پیرو خدایان دیگر شدند و در مقابلشان سجده کردند و به آن‌ها خدمت کردند.‏›»‏+

۱۰ سلیمان در پایان ۲۰ سالی که این دو خانه،‏ یعنی خانهٔ یَهُوَه و خانهٔ* پادشاه را ساخت،‏+ ۱۱ بیست شهر از سرزمین جلیل را به حیرام،‏+ پادشاه صور داد،‏ چون حیرام برای سلیمانِ پادشاه الوارهایی از چوب سِدر لبنان و سرو کوهی،‏ همچنین هر چقدر طلا که سلیمان می‌خواست،‏ فراهم کرده بود.‏+ ۱۲ پس حیرام برای دیدن شهرهایی که سلیمان به او داده بود،‏ از صور بیرون رفت،‏ اما آن‌ها را نپسندید.‏*‏ ۱۳ او گفت:‏ «برادرم،‏ این چه شهرهایی است که به من داده‌ای؟‏» پس آن شهرها تا امروز،‏ سرزمین کابول* نامیده می‌شوند.‏ ۱۴ حیرام برای پادشاه چهار تُن* طلا فرستاد.‏+

۱۵ این شرح کارهای کسانی است که سلیمانِ پادشاه برای کار اجباری فراخواند + تا خانهٔ یَهُوَه،‏+ خانهٔ* خودش،‏ مِلّو،‏*‏+ دیوار اورشلیم،‏ حاصور،‏+ مَگِدّو + و جازِر + را بسازند.‏ ۱۶ ‏(‏فرعون،‏ پادشاه مصر،‏ جازِر را تسخیر کرده و به آتش کشیده بود.‏ او همچنین کنعانیانی را که در آن شهر زندگی می‌کردند + به قتل رسانده بود.‏ پس آن شهر را به عنوان جهیزیه* به دخترش،‏+ همسر سلیمان داد.‏)‏ ۱۷ سلیمان این شهرها را بازسازی کرد:‏* جازِر،‏ بِیت‌حورونِ پایین،‏+ ۱۸ بَعَلَت،‏+ و تامار که در بیابان در سرزمین اسرائیل بود.‏ ۱۹ همچنین سلیمان علاوه بر شهرهایی که برای انبار کالا بود و به او تعلّق داشت،‏ شهرهای مخصوص ارابه‌ها + و سواره‌نظامان را هم بازسازی کرد.‏ به این ترتیب،‏ سلیمان هر چه را که تصمیم داشت در اورشلیم و لبنان و همهٔ سرزمین‌های قلمرویش بسازد،‏ ساخت.‏ ۲۰ سلیمان کسانی را که اسرائیلی نبودند،‏+ یعنی همهٔ بازماندگان اَموریان،‏ حیتّیان،‏ فِرِزّیان،‏ حِویان و یِبوسیان + ۲۱ و نوادگان آن‌ها را که در آن سرزمین باقی مانده بودند و اسرائیلیان نتوانسته بودند نابودشان کنند،‏ به عنوان برده به کار اجباری واداشت و تا امروز هم چنین است.‏+ ۲۲ ولی سلیمان هیچ کدام از اسرائیلیان را به بردگی نگرفت،‏+ چون آن‌ها جنگجویان،‏ خدمتگزاران،‏ امیران،‏ افسران،‏ فرماندهانِ ارابه‌ران‌ها و سواره‌نظامان او بودند.‏ ۲۳ سلیمان ۵۵۰ ناظر عالی‌رتبه داشت؛‏ آن‌ها بر کارهایی که او تعیین کرده بود و همین طور بر کسانی که آن کارها را انجام می‌دادند،‏ نظارت داشتند.‏+

۲۴ دختر فرعون + از شهر داوود + به خانهٔ خودش که سلیمان برایش ساخته بود،‏ نقل مکان کرد.‏ پس از آن سلیمان مِلّو* را ساخت.‏+

۲۵ سلیمان سه بار در سال،‏+ قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت را بر مذبحی که برای یَهُوَه ساخته بود،‏+ تقدیم می‌کرد.‏ او همچنین بر آن مذبح که در حضور یَهُوَه بود،‏ بوی خوش قربانی‌ها را بلند می‌کرد.‏ به این ترتیب،‏ او ساختن خانه را به پایان رساند.‏+

۲۶ سلیمان پادشاه همچنین ناوگانی از کشتی‌ها در عِصیون‌جِبِر + نزدیک ایلوت،‏ واقع در ساحل دریای سرخ،‏ در سرزمین اَدوم ساخت.‏+ ۲۷ حیرام خدمتگزاران خود را که دریانوردانی باتجربه بودند،‏ با آن ناوگان فرستاد تا با خدمتگزاران سلیمان به خدمت مشغول شوند.‏+ ۲۸ آن‌ها به اوفیر رفتند + و از آنجا ۱۴ تُن* طلا برای سلیمانِ پادشاه آوردند.‏

۱۰ شهرت و آوازهٔ سلیمان که به دلیل نام یَهُوَه بود،‏+ به گوش ملکهٔ سَبا رسید.‏ پس او آمد تا سلیمان را با سؤال‌هایی* پیچیده امتحان کند.‏+ ۲ او با گروهی بزرگ و با شکوه و جلال فراوان + و کاروانی از شترها که بارشان روغن بَلَسان + و مقدار زیادی طلا و سنگ‌های پرارزش بود،‏ وارد اورشلیم شد.‏ ملکهٔ سَبا به حضور سلیمان رسید و هر چه را که دلش می‌خواست بداند،‏ از او پرسید.‏ ۳ سلیمان به تمام سؤال‌های او جواب داد.‏ هیچ چیز برای پادشاه آنقدر سخت نبود* که نتواند برایش توضیح دهد.‏

۴ ملکهٔ سَبا با دیدن تمام حکمت سلیمان + و خانه‌ای که او ساخته بود،‏+ ۵ و با دیدن غذاهایی که بر سر سفره‌اش بود،‏+ مکان نشستن درباریانش،‏ شیوهٔ پذیرایی پیشخدمتان و لباس‌های آن‌ها،‏ ساقیان و قربانی‌های سوختنی‌ای که او مرتب در خانهٔ یَهُوَه تقدیم می‌کرد،‏ کاملاً شگفت‌زده شد.‏*‏ ۶ پس به پادشاه گفت:‏ «اخباری که دربارهٔ موفقیت‌ها* و حکمت تو در سرزمین خودم شنیده بودم،‏ حقیقت داشت.‏ ۷ اما چیزهایی را که شنیدم باور نمی‌کردم،‏ تا این که به اینجا آمدم و با چشمان خودم دیدم.‏ حالا می‌بینم که حتی نصف آن‌ها هم به من گفته نشده بود.‏ حکمت و رفاه تو خیلی بیشتر از آن است که شنیده بودم.‏ ۸ خوش به حال مردان تو و خوش به حال خدمتگزارانت که همیشه با تو هستند و به حکمت تو گوش می‌دهند!‏+ ۹ آرزویم این است که یَهُوَه خدای تو ستایش شود.‏+ او از تو خشنود است و تو را بر تخت اسرائیل نشانده است.‏ یَهُوَه به خاطر عشق و محبت بی‌پایانی که به اسرائیل دارد،‏ تو را پادشاه کرده تا عدل و انصاف را به جا آوری.‏»‏

۱۰ بعد ملکهٔ سَبا ۴ تُن* طلا و مقدار زیادی روغن بَلَسان + و سنگ‌های پرارزش به پادشاه داد.‏+ دیگر هیچ وقت اینقدر روغن بَلَسان که ملکهٔ سَبا به سلیمانِ پادشاه داد،‏ به آن سرزمین وارد نشد.‏

۱۱ ناوگان کشتی‌های حیرام که از اوفیر طلا حمل می‌کرد،‏+ مقدار زیادی الوار از چوب صندل + و سنگ‌های پرارزش هم از اوفیر می‌آورد.‏+ ۱۲ پادشاه از الوارهای چوب صندل،‏ ستون‌هایی برای خانهٔ یَهُوَه و برای خانهٔ* پادشاه ساخت.‏ او همچنین از این الوارها،‏ چنگ‌ها و سازهای زِهی برای خوانندگان ساخت.‏+ هیچ وقت تا امروز الوارهایی مثل این الوارهای چوب صندل،‏ به آن سرزمین آورده یا در آن دیده نشده است.‏

۱۳ سلیمانِ پادشاه علاوه بر چیزهایی که از روی سخاوتمندی* به ملکهٔ سَبا داد،‏ هر چه را هم که او آرزو داشت و درخواست کرد،‏ به او داد.‏ بعد از آن،‏ ملکهٔ سَبا آنجا را ترک کرد و با خادمانش به سرزمین خود برگشت.‏+

۱۴ سلیمان هر سال ۲۳ تُن* طلا دریافت می‌کرد.‏+ ۱۵ این مقدار طلا غیر از سودی بود که تاجران،‏ بازرگانان و همهٔ پادشاهان اَعراب و فرمانداران سرزمین می‌آوردند.‏

۱۶ سلیمان پادشاه ۲۰۰ سپر بزرگ از طلای مخلوط ساخت + که روی هر سپر حدود ۷ کیلو* طلا به کار رفت.‏+ ۱۷ همین طور ۳۰۰ سپر کوچک* از طلای مخلوط ساخت که روی هر کدام بیشتر از یک کیلو و نیم* طلا به کار رفت.‏ پادشاه،‏ آن‌ها را در «خانهٔ جنگل لبنان» گذاشت.‏+

۱۸ پادشاه همچنین تخت سلطنتی بزرگی از عاج ساخت + و آن را با طلای تصفیه‌شده روکش کرد.‏+ ۱۹ این تخت شش پله داشت و سایه‌بانی دایره‌ای شکل بالای آن بود.‏ دو طرف تخت دسته داشت و کنار هر دسته مجسمه‌ای از یک شیر قرار داشت.‏+ ۲۰ روی آن شش پله،‏ ۱۲ شیر قرار داشت؛‏ شش شیر در هر طرف.‏ چنین تختی هرگز در هیچ پادشاهی دیگری ساخته نشده بود!‏

۲۱ همهٔ جام‌های سلیمانِ پادشاه از طلا بود،‏ و همهٔ ظرف‌های «خانهٔ جنگل لبنان»‏+ از طلای خالص بود.‏ هیچ چیز از نقره درست نشده بود،‏ چون نقره در روزگار سلیمان ارزشی نداشت.‏+ ۲۲ در واقع،‏ ناوگان کشتی‌های تَرشیشی پادشاه،‏+ با ناوگان حیرام در دریا حرکت می‌کرد و این کشتی‌ها هر سه سال یک‌بار با بار طلا،‏ نقره،‏ عاج،‏ میمون و طاووس برمی‌گشت.‏+

۲۳ به این ترتیب،‏ سلیمانِ پادشاه در ثروت + و حکمت + از همهٔ پادشاهان زمین بزرگ‌تر بود.‏ ۲۴ و مردم از سراسر زمین می‌خواستند به حضور او بروند* تا حکمتی را که خدا در دل او گذاشته بود،‏ بشنوند.‏+ ۲۵ هر کدام از آن‌ها هدیه‌ای می‌آورد،‏ از جمله وسایلی از نقره،‏ وسایلی از طلا،‏ لباس،‏ اسلحه،‏ روغن بَلَسان،‏ اسب و قاطر.‏ آن‌ها این کار را هر سال انجام می‌دادند.‏

۲۶ سلیمان ارابه‌ها و اسب‌های* زیادی جمع می‌کرد؛‏ او ۱۴۰۰ ارابه و ۱۲٬۰۰۰ اسب*‏+ داشت و آن‌ها را در شهرهای مخصوصِ نگهداری ارابه‌ها و در نزدیکی خود در اورشلیم نگه می‌داشت.‏+

۲۷ پادشاه،‏ نقره را در اورشلیم به فراوانی سنگ‌ها کرد،‏ و چوب سِدر لبنان را به فراوانی درخت انجیر وحشی که در شِفیله است.‏+

۲۸ اسب‌های سلیمان از مصر وارد شده بودند و تاجران پادشاه،‏ اسب‌ها را به صورت گله‌ای و به یک قیمت معین می‌خریدند.‏*‏+ ۲۹ قیمت خرید هر کدام از ارابه‌هایی که از مصر وارد می‌شد،‏ ۶۰۰ سکهٔ نقره و قیمت خرید هر اسب ۱۵۰ سکهٔ نقره بود.‏ تاجران،‏ آن‌ها را به تمام پادشاهان حیتّیان + و به پادشاهان سوریه می‌فروختند.‏*

۱۱ سلیمانِ پادشاه به غیر از دختر فرعون،‏+ خیلی از زنان بیگانهٔ دیگر را هم دوست داشت؛‏+ یعنی زنان موآبی،‏+ عَمّونی،‏+ اَدومی،‏ صیدونی + و حیتّی.‏+ ۲ آن‌ها از قوم‌هایی بودند که یَهُوَه در موردشان به اسرائیلیان گفته بود:‏ «با آن‌ها معاشرت نکنید* و آن‌ها هم نباید با شما معاشرت کنند،‏ چون مطمئناً دل‌های شما را به طرف خدایانشان منحرف می‌کنند.‏»‏+ با این حال،‏ سلیمان به آن زنان بسیار دل بسته بود و دوستشان داشت.‏ ۳ او ۷۰۰ زن داشت که شهبانو بودند و غیر از آن‌ها ۳۰۰ زن دیگر* هم داشت.‏ زنان سلیمان به‌تدریج دل او را به انحراف کشیدند.‏*‏ ۴ وقتی سلیمان پیر شد،‏+ زنانش دل او را به سوی پرستش خدایان دیگر + منحرف کردند.‏* پس او مثل پدرش داوود،‏ با تمام دل به یَهُوَه خدایش وفادار نبود.‏*‏ ۵ او از عَشتورِت + الٰههٔ صیدونیان و مِلکوم + خدای نفرت‌انگیز عَمّونیان پیروی کرد.‏ ۶ سلیمان کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام داد و مانند پدرش داوود با دلی کامل از یَهُوَه پیروی نکرد.‏+

۷ در آن زمان بود که سلیمان روی کوهی در مقابل اورشلیم،‏ برای کِموش خدای نفرت‌انگیز موآبیان و مولِک + خدای نفرت‌انگیز عَمّونیان + مکانی بلند*‏+ ساخت.‏ ۸ او این کار را برای همهٔ زنان بیگانه‌اش که به خدایانشان قربانی‌های سوختنی تقدیم می‌کردند،‏* انجام داد.‏

۹ یَهُوَه از دست سلیمان خیلی خشمگین شد،‏ چون دل سلیمان از یَهُوَه خدای اسرائیل دور شده بود؛‏+ خدایی که دو بار به او ظاهر شده بود،‏+ ۱۰ و در مورد همین موضوع به او هشدار داده بود و گفته بود که به دنبال خدایان دیگر نرود.‏+ اما او از فرمان یَهُوَه اطاعت نکرد.‏ ۱۱ پس یَهُوَه به سلیمان گفت:‏ «چون این کار را کردی و عهد من و احکامی را که به تو فرمان دادم نگه نداشتی،‏ سلطنت را از دست تو می‌گیرم* و به یکی از خادمانت می‌دهم.‏+ ۱۲ اما به خاطر پدرت داوود،‏ این کار را در طول زندگی تو نخواهم کرد.‏ من آن را از دست پسرت می‌گیرم.‏+ ۱۳ ولی تمام سلطنت را از او نخواهم گرفت،‏+ بلکه یک طایفه را به خاطر خدمتگزارم داوود و به خاطر اورشلیم که انتخاب کرده‌ام،‏+ به پسر تو می‌دهم.‏»‏+

۱۴ بعد از آن،‏ یَهُوَه حَدَدِ اَدومی را که از خاندان پادشاهان اَدوم بود،‏+ به دشمنی بر ضدّ سلیمان برانگیخت.‏+ ۱۵ وقتی داوود اَدوم را شکست داد،‏+ یوآب سردار لشکر رفت تا کشته‌شدگان را دفن کند.‏ او تلاش کرد تمام مردان* اَدوم را بکشد.‏ ۱۶ ‏(‏یوآب و تمام لشکر اسرائیل شش ماه در آنجا ماندند و تمام مردان* اَدوم را کشتند.‏)‏*‏ ۱۷ اما حَدَد که در آن زمان پسر کوچکی بود،‏ با چند نفر از خادمان پدرش که اَدومی بودند به مصر فرار کرد.‏ ۱۸ آن‌ها از سرزمین مِدیان به فاران رفتند.‏ در فاران مردانی را جمع کردند + و به مصر پیش فرعون که پادشاه آن سرزمین بود،‏ رفتند.‏ فرعون به حَدَد خانه و زمین داد و خوراک او را تأمین کرد.‏ ۱۹ حَدَد به قدری مورد لطف فرعون قرار گرفت که فرعون خواهر زن خود،‏ یعنی خواهرِ ملکه* تَحفِنیس را به همسری او درآورد.‏ ۲۰ بعد از مدتی،‏ خواهرِ تَحفِنیس پسری برای حَدَد به دنیا آورد که نامش را جِنوبَت گذاشتند.‏ تَحفِنیس آن پسر را در خانهٔ فرعون بزرگ کرد.‏* جِنوبَت در خانهٔ فرعون ماند و با پسران فرعون بزرگ شد.‏

۲۱ حَدَد در مصر شنید که داوود درگذشته*‏+ و یوآب سردار لشکر هم مرده است.‏+ حَدَد به فرعون گفت:‏ «اجازه بده که من به وطنم برگردم.‏» ۲۲ اما فرعون به او گفت:‏ «مگر پیش من چیزی کم داری که می‌خواهی به وطنت برگردی؟‏» حَدَد جواب داد:‏ «هیچ چیز کم ندارم،‏ فقط لطفاً اجازه بده بروم.‏»‏

۲۳ خدا دشمن دیگری را هم بر ضدّ سلیمان برانگیخت،‏+ یعنی رِزون پسر اِلیاداع که از پیش سَرور خود هَدَدعِزِر،‏+ پادشاه صوبه،‏ فرار کرده بود.‏ ۲۴ وقتی داوود مردان صوبه را شکست داد،‏* رِزون مردانی را دور خود جمع کرد و سردستهٔ گروهی غارتگر شد.‏+ آن‌ها به دمشق رفتند + و در آنجا ساکن شدند و در دمشق شروع به حکمرانی کردند.‏ ۲۵ او در تمام عمر سلیمان،‏ دشمن اسرائیل بود و بر مشکلاتی که حَدَد به وجود آورده بود،‏ اضافه می‌کرد.‏ رِزون حاکم سوریه بود و از اسرائیل نفرت داشت.‏

۲۶ یِرُبعام هم شخص دیگری بود + که بر ضدّ پادشاه شورش کرد.‏*‏+ او پسر نِباط،‏ از طایفهٔ اِفرایِم،‏ از اهالی صَرَده و یکی از خادمان سلیمان بود.‏+ مادر او بیوه‌زنی به نام صِروعه بود.‏ ۲۷ دلیل شورش او بر ضدّ پادشاه این بود:‏ سلیمان وقتی مِلّو* را می‌ساخت،‏+ شکافی را که در دیوار شهر پدرش داوود به وجود آمده بود،‏ بست.‏+ ۲۸ یِرُبعام مردی توانا بود.‏ وقتی سلیمان متوجه شد که او جوان و سخت‌کوش است،‏ او را ناظر کارگرانی + از خاندان یوسِف کرد که به کار اجباری گماشته شده بودند.‏ ۲۹ یک روز وقتی یِرُبعام از اورشلیم خارج شد،‏ اَخیّایِ + شیلونی که نبی بود او را در راه دید.‏ اَخیّا لباسی نو بر تن داشت و هر دو در دشت تنها بودند.‏ ۳۰ اَخیّا آن لباس نو را گرفت و ۱۲ تکه کرد.‏ ۳۱ بعد به یِرُبعام گفت:‏

‏«ده تکه برای خودت بردار،‏ چون یَهُوَه خدای اسرائیل چنین می‌گوید:‏ ‹من سلطنت را از دست سلیمان می‌گیرم و ده طایفه را به تو می‌دهم.‏+ ۳۲ اما به خاطر خدمتگزارم داوود + و به خاطر اورشلیم که آن را از میان تمام شهرهای طایفه‌های اسرائیل انتخاب کرده‌ام،‏+ یک طایفه را در دست سلیمان باقی می‌گذارم.‏+ ۳۳ من این کار را می‌کنم چون آن‌ها مرا ترک کردند + و در مقابل عَشتورِت الٰههٔ صیدونیان،‏ کِموش خدای موآبیان و مِلکوم خدای عَمّونیان سجده کردند.‏ آن‌ها طبق راهنمایی‌های من عمل نکردند و کارهایی را که در نظر من درست است،‏ انجام ندادند و به قوانین و مقرّرات من آن طور که داوود،‏ پدر سلیمان عمل می‌کرد،‏ عمل نکردند.‏ ۳۴ اما من تمام پادشاهی را از دست او نمی‌گیرم و او را در تمام روزهای عمرش رئیس باقی می‌گذارم و این را به خاطر خدمتگزارم داوود که برگزیدم انجام می‌دهم،‏+ چون او از احکام و قوانین من اطاعت کرد.‏ ۳۵ اما سلطنت را از دست پسرش می‌گیرم و ده طایفه را به تو می‌دهم.‏+ ۳۶ ولی یک طایفه را به پسر او می‌دهم تا برای خدمتگزارم داوود همیشه چراغی در حضور من در اورشلیم روشن باشد،‏+ شهری که برای خود انتخاب کردم تا نامم را روی آن بگذارم.‏ ۳۷ تو را انتخاب خواهم کرد تا پادشاه اسرائیل شوی و بر هر چه بخواهی،‏ حکمرانی کنی.‏ ۳۸ اگر مثل خدمتگزارم داوود،‏ از همهٔ چیزهایی که به تو فرمان می‌دهم اطاعت کنی و طبق راهنمایی‌های من عمل کنی و با پیروی از قوانین و احکام من،‏ کارهایی را که در نظر من درست است انجام دهی،‏+ من با تو هم خواهم بود.‏ من کاری می‌کنم که خاندان تو مثل خاندان داوود برای مدت طولانی حکمرانی کنند + و اسرائیل را به تو خواهم داد.‏ ۳۹ من نوادگان داوود را به خاطر کارهای بدشان حقیر می‌کنم،‏+ ولی نه برای همیشه.‏›»‏+

۴۰ پس سلیمان تلاش کرد یِرُبعام را بکشد،‏ اما یِرُبعام پیش شیشَق،‏+ پادشاه مصر فرار کرد + و تا مرگ سلیمان در مصر ماند.‏

۴۱ بقیهٔ سرگذشت سلیمان،‏ همهٔ کارها و حکمتش،‏ در کتاب تاریخ سلیمان نوشته شده است.‏+ ۴۲ سلیمان مدت ۴۰ سال در اورشلیم بر تمام اسرائیل حکمرانی کرد.‏ ۴۳ پس سلیمان درگذشت* و در شهر پدرش داوود به خاک سپرده شد؛‏ و پسرش رِحُبعام به جای او پادشاه شد.‏+

۱۲ رِحُبعام به شِکیم رفت،‏ چون تمام اهالی اسرائیل به شِکیم رفته بودند + تا او را پادشاه کنند.‏+ ۲ یِرُبعام پسر نِباط که از دست سلیمانِ پادشاه فرار کرده بود و هنوز در مصر بود،‏+ این خبر را شنید.‏ ۳ پس به دنبال یِرُبعام فرستادند تا از او بخواهند که برگردد.‏ بعد یِرُبعام و تمام جماعت اسرائیل پیش رِحُبعام رفتند و گفتند:‏ ۴ ‏«پدرت یوغ ما را سنگین کرد.‏+ اما اگر تو کارهای سختی را که پدرت به ما داد راحت‌تر کنی و یوغ سنگینی* را که بر ما گذاشت سبک‌تر کنی،‏ به تو خدمت خواهیم کرد.‏»‏

۵ او به آن‌ها گفت:‏ «بروید و سه روز دیگر پیش من برگردید.‏» پس مردم از آنجا رفتند.‏+ ۶ بعد رِحُبعامِ پادشاه با ریش‌سفیدانی مشورت کرد که وقتی سلیمان زنده بود،‏ به او خدمت می‌کردند و به آن‌ها گفت:‏ «به نظر شما چه جوابی به این مردم بدهم؟‏» ۷ آن‌ها گفتند:‏ «اگر امروز به این مردم خدمت کنی،‏ به حرفشان گوش دهی و درخواستشان را قبول کنی،‏ همیشه به تو خدمت خواهند کرد.‏»‏

۸ اما او پند ریش‌سفیدان را نادیده گرفت و با مردان جوانی مشورت کرد که با او بزرگ شده بودند و حالا به او خدمت می‌کردند.‏+ ۹ رِحُبعام از آن‌ها پرسید:‏ «به نظر شما چه جوابی به این مردم بدهیم که به من گفته‌اند:‏ ‹یوغی را که پدرت بر ما گذاشت،‏ سبک‌تر کن›؟‏» ۱۰ آن مردان جوان که با او بزرگ شده بودند،‏ به او گفتند:‏ «به این مردم که به تو گفتند ‹پدرت یوغ ما را سنگین کرد،‏ ولی ما می‌خواهیم آن را برایمان سبک‌تر کنی› این طور بگو،‏ ‹انگشت کوچک من از کمر پدرم پهن‌تر است.‏ ۱۱ پدرم یوغی سنگین بر شما گذاشت،‏ ولی من آن را سنگین‌تر می‌کنم.‏ پدرم شما را با شلاق تنبیه کرد،‏ ولی من شما را با شلاق خاردار تنبیه خواهم کرد.‏›»‏

۱۲ یِرُبعام و تمام قوم در روز سوم به حضور رِحُبعام آمدند،‏ چون پادشاه گفته بود:‏ «در روز سوم پیش من برگردید.‏»‏+ ۱۳ اما پادشاه با لحنی تند به مردم جواب داد و پندی را که ریش‌سفیدان به او داده بودند،‏ نادیده گرفت.‏ ۱۴ او طبق پند آن مردان جوان به آن‌ها گفت:‏ «پدر من یوغ شما را سنگین کرد،‏ اما من آن را سنگین‌تر می‌کنم.‏ پدر من شما را با شلاق تنبیه کرد،‏ ولی من شما را با شلاق خاردار تنبیه خواهم کرد.‏» ۱۵ پس پادشاه به مردم گوش نکرد،‏ چون خواست یَهُوَه بود که این اتفاقات بیفتد.‏+ به این ترتیب،‏ کلامی که یَهُوَه به وسیلهٔ اَخیّای شیلونی به یِرُبعام پسر نِباط گفته بود،‏+ به انجام رسید.‏

۱۶ وقتی همهٔ اسرائیلیان دیدند که پادشاه نمی‌خواهد به آن‌ها گوش دهد،‏ در جواب پادشاه گفتند:‏ «ما نه از خاندان داوود هستیم و نه ارثی از پسر یَسا داریم.‏ پس ای اسرائیل،‏ برگرد و خدایان خودت را پرستش کن!‏ حالا ای داوود،‏ از خانهٔ خودت مراقبت کن!‏»‏* بعد اسرائیلیان به خانه‌های* خودشان برگشتند.‏+ ۱۷ اما رِحُبعام به حکمرانی بر اسرائیلیانی که در شهرهای یهودا زندگی می‌کردند،‏ ادامه داد.‏+

۱۸ بعد رِحُبعامِ پادشاه،‏ اَدورام را پیش اسرائیلیان فرستاد.‏+ اَدورام مسئول کسانی بود که برای کار اجباری احضار می‌شدند،‏ ولی تمام اسرائیلیان او را سنگسار کردند و او مرد.‏ رِحُبعامِ پادشاه موفق شد بر ارابه‌اش سوار شود و به اورشلیم فرار کند.‏+ ۱۹ پس اسرائیلیان بر ضدّ خاندان داوود شورش کردند + و این کار تا امروز ادامه دارد.‏

۲۰ وقتی تمام اسرائیل شنیدند که یِرُبعام برگشته است،‏ او را به جلسه‌ای که تشکیل داده بودند،‏ دعوت کردند،‏ و او را پادشاه تمام اسرائیل کردند.‏+ به غیر از طایفهٔ یهودا هیچ کس به دنبال خاندان داوود نرفت.‏+

۲۱ وقتی رِحُبعام به اورشلیم رسید،‏ فوراً ۱۸۰٬۰۰۰ جنگجوی آزموده* را از خاندان یهودا و طایفهٔ بنیامین جمع کرد تا علیه خاندان اسرائیل بجنگند و سلطنت به خود او که پسر سلیمان است،‏ برگردانده شود.‏+ ۲۲ بعد خدای حقیقی به شِمَعیا + که مرد خدای حقیقی بود گفت:‏ ۲۳ ‏«به رِحُبعام پسر سلیمان،‏ پادشاه یهودا،‏ و به همهٔ خاندان یهودا و بنیامین و بقیهٔ قوم بگو،‏ ۲۴ ‏‹یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ «شما نباید بروید و با برادران اسرائیلی‌تان بجنگید.‏ به خانه‌هایتان برگردید،‏ چون من خواسته‌ام که این اتفاق بیفتد.‏»›»‏+ پس آن‌ها از فرمان یَهُوَه اطاعت کردند و همان طور که یَهُوَه گفته بود،‏ به خانه‌هایشان برگشتند.‏

۲۵ بعد یِرُبعام شِکیم + را که در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم بود،‏ بازسازی کرد* و در آنجا ساکن شد.‏ بعد به فِنوئیل رفت و آنجا را هم بازسازی کرد.‏*‏+ ۲۶ یِرُبعام در دلش گفت:‏ «حالا ممکن است دوباره سلطنت به خاندان داوود برگردد.‏+ ۲۷ اگر این مردم مرتب به اورشلیم بروند و آنجا در خانهٔ یَهُوَه قربانی تقدیم کنند،‏+ ممکن است دوباره مطیع رِحُبعام،‏ پادشاه یهودا شوند.‏* بعد مرا می‌کشند و پیش رِحُبعام،‏ پادشاه یهودا برمی‌گردند.‏» ۲۸ پادشاه بعد از مشورت با مشاورانش،‏ دو گوسالهٔ طلایی ساخت + و به مردم گفت:‏ «لازم نیست اینقدر به خودتان زحمت بدهید و به اورشلیم بروید.‏ ای اسرائیل،‏ این خدای شماست که شما را از سرزمین مصر بیرون آورد.‏»‏+ ۲۹ بعد یکی را در بِیت‌ئیل گذاشت + و دیگری را در دان.‏+ ۳۰ این باعث شد که آن‌ها گناه کنند.‏+ مردم تا دان می‌رفتند تا بتی را که در آنجا بود،‏ پرستش کنند.‏

۳۱ او پرستشگاه‌هایی در مکان‌های بلند* ساخت و از بین مردم عادی،‏ یعنی کسانی که لاوی نبودند،‏ کاهنانی تعیین کرد.‏+ ۳۲ یِرُبعام همچنین در روز پانزدهم ماه هشتم،‏ عیدی مانند عیدی که در یهودا برگزار می‌شد،‏+ ترتیب داد.‏ او برای گوساله‌هایی که ساخته بود،‏ روی مذبحی که در بِیت‌ئیل + برپا کرده بود،‏ قربانی‌هایی تقدیم کرد.‏ به علاوه،‏ در بِیت‌ئیل برای مکان‌های بلندی که بنا کرده بود،‏ کاهنانی تعیین کرد.‏ ۳۳ او در پانزدهمین روز ماه هشتم،‏ ماهی که خود انتخاب کرده بود،‏ بر مذبحی که در بِیت‌ئیل ساخته بود،‏ شروع به تقدیم قربانی کرد.‏ یِرُبعام عیدی برای قوم اسرائیل ترتیب داد و به مذبح رفت تا قربانی بسوزاند.‏*

۱۳ وقتی یِرُبعام در کنار مذبح ایستاده بود تا قربانی* بسوزاند،‏+ یک مرد خدا + به فرمان یَهُوَه از یهودا به بِیت‌ئیل آمد.‏ ۲ او به فرمان یَهُوَه با صدای بلند به مذبح گفت:‏ «ای مذبح،‏ ای مذبح!‏ یَهُوَه می‌گوید:‏ ‹از خاندان داوود،‏ پسری به نام یوشیا به دنیا خواهد آمد!‏+ او کاهنان مکان‌های بلند* را که روی تو قربانی می‌سوزانند،‏* بر تو قربانی خواهد کرد و استخوان‌های انسان را روی آتش تو خواهد سوزاند!‏›»‏+ ۳ در آن روز،‏ او نشانه‌ای داد و گفت:‏ «نشانه‌ای که یَهُوَه داده این است:‏ این مذبح شکافته خواهد شد و خاکستری* که روی آن است،‏ ریخته خواهد شد.‏»‏

۴ به محض این که یِرُبعامِ پادشاه شنید که مرد خدای حقیقی با صدای بلند بر ضدّ مذبحِ بِیت‌ئیل چه می‌گوید،‏ دست خود را از مذبح به طرف او دراز کرد و گفت:‏ «دستگیرش کنید!‏»‏+ بلافاصله دستی که او به سمت مرد خدا دراز کرده بود،‏ خشک شد* و دیگر نمی‌توانست آن را عقب بکشد.‏+ ۵ بعد طبق نشانه‌ای که مرد خدای حقیقی به فرمان یَهُوَه داده بود،‏ مذبح شکافته شد و خاکستر از روی مذبح ریخت.‏

۶ پادشاه به مرد خدای حقیقی گفت:‏ «از تو خواهش می‌کنم که از یَهُوَه خدایت تمنا کنی* و برایم دعا کنی که دستم به حالت اولش برگردد.‏»‏+ پس مرد خدای حقیقی از یَهُوَه تمنا کرد و دست پادشاه به حالت اولش برگشت.‏ ۷ پادشاه به مرد خدای حقیقی گفت:‏ «با من به خانه‌ام بیا و غذایی بخور.‏ می‌خواهم به تو هدیه‌ای بدهم.‏» ۸ اما مرد خدای حقیقی به پادشاه گفت:‏ «حتی اگر نصف خانه‌ات را به من بدهی،‏ با تو نمی‌آیم و اینجا نه نان می‌خورم و نه آب می‌نوشم،‏ ۹ چون یَهُوَه به من فرمان داد:‏ ‹در آنجا نباید نان بخوری یا آب بنوشی و نباید از راهی که می‌روی برگردی.‏›» ۱۰ پس او از راهی دیگر رفت و از راهی که به بِیت‌ئیل رفته بود،‏ برنگشت.‏

۱۱ در بِیت‌ئیل،‏ یک پیامبر سالمند زندگی می‌کرد.‏ وقتی پسرانش به خانه آمدند،‏ همهٔ کارهایی را که مرد خدای حقیقی در آن روز در بِیت‌ئیل انجام داده بود و سخنانی را که به پادشاه گفته بود،‏ برای او تعریف کردند.‏ وقتی این ماجرا را برای پدرشان تعریف کردند،‏ ۱۲ پدرشان پرسید:‏ «او از چه راهی رفت؟‏» پسرانش به او نشان دادند که مرد خدای حقیقی که از یهودا بود،‏ از چه راهی رفت.‏ ۱۳ او به پسرانش گفت:‏ «الاغ را برایم آماده کنید.‏»‏* پسرانش الاغ را برایش آماده کردند و او سوار آن شد.‏

۱۴ او به دنبال مرد خدای حقیقی رفت و او را دید که زیر درخت بزرگی نشسته است.‏ به او گفت:‏ «آیا تو آن مرد خدای حقیقی هستی که از یهودا آمده است؟‏»‏+ او جواب داد:‏ «خودم هستم.‏» ۱۵ به او گفت:‏ «همراه من به خانه‌ام بیا و نان بخور.‏» ۱۶ او جواب داد:‏ «من نمی‌توانم با تو برگردم یا دعوتت را قبول کنم و در اینجا با تو نه می‌توانم نان بخورم و نه آب بنوشم،‏ ۱۷ چون یَهُوَه به من فرمان داد،‏ ‹در آنجا نباید نان بخوری یا آب بنوشی و نباید از راهی که می‌روی برگردی.‏›» ۱۸ آن مرد به او گفت:‏ «من هم مثل تو نبی هستم و فرشته‌ای به فرمان یَهُوَه به من گفت،‏ ‹کاری کن که او با تو به خانه‌ات برگردد تا نان بخورد و آب بنوشد.‏›» (‏او مرد خدا را فریب داد.‏)‏ ۱۹ پس مرد خدا با او رفت و در خانه‌اش نان خورد و آب نوشید.‏

۲۰ وقتی آن‌ها هنوز بر سر سفره نشسته بودند،‏ یَهُوَه پیامی به پیامبری که او را برگردانده بود داد ۲۱ و او با صدایی بلند به آن مرد خدای حقیقی که از یهودا آمده بود گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ ‹چون تو از دستور یَهُوَه سرپیچی کردی و به فرمانی که یَهُوَه خدایت به تو داد عمل نکردی،‏ ۲۲ بلکه برگشتی و در مکانی که به تو گفته شده بود «نان نخور و آب ننوش،‏» نان خوردی و آب نوشیدی،‏ پس جنازه‌ات در مقبرهٔ اجدادت گذاشته نخواهد شد.‏›»‏+

۲۳ وقتی مرد خدای حقیقی نان خورد و آب نوشید،‏ آن پیامبر سالمند که او را برگردانده بود،‏ الاغ را برای او آماده کرد*‏ ۲۴ و او راه افتاد.‏ اما در راه،‏ شیری به او برخورد و او را کشت.‏+ جنازه‌اش در راه افتاده بود و الاغ و شیر در کنار جنازه ایستاده بودند.‏ ۲۵ مردانی که از آنجا می‌گذشتند،‏ دیدند که آن جنازه در راه افتاده و شیری در کنارش ایستاده است.‏ آن‌ها این ماجرا را در شهری که پیامبر سالمند در آن زندگی می‌کرد،‏ تعریف کردند.‏

۲۶ وقتی آن پیامبر که او را از راه برگردانده بود این خبر را شنید،‏ فوراً گفت:‏ «این همان مرد خدای حقیقی است که از دستور یَهُوَه سرپیچی کرد.‏+ پس یَهُوَه گذاشت شیری به او حمله کند،‏ او را بدرد و بکشد،‏ درست همان طور که یَهُوَه به او گفته بود.‏»‏+ ۲۷ او به پسرانش گفت:‏ «الاغ را برایم آماده کنید.‏» پس آن‌ها الاغ را آماده کردند.‏ ۲۸ او به راه افتاد و در راه،‏ جنازه را دید که الاغ و شیر در کنارش ایستاده‌اند.‏ شیر نه جنازه را خورده بود و نه الاغ را دریده بود.‏ ۲۹ آن پیامبر،‏ جنازهٔ مرد خدای حقیقی را بلند کرد و روی الاغ گذاشت و به شهر خودش برگرداند تا برایش سوگواری کند و او را دفن کند.‏ ۳۰ پس جنازه را در مقبره‌ای که مال خودش بود،‏ گذاشت.‏ آن‌ها برایش گریه می‌کردند و می‌گفتند:‏ «وای برادرم،‏ این چه بود که به سرت آمد!‏» ۳۱ آن پیامبر بعد از دفن کردن او،‏ به پسران خودش گفت:‏ «بعد از مرگم،‏ مرا همان جایی دفن کنید که مرد خدای حقیقی دفن شده است.‏ استخوان‌هایم را کنار استخوان‌هایش بگذارید.‏+ ۳۲ هر چه او به فرمان یَهُوَه،‏ با صدای بلند بر ضدّ مذبح بِیت‌ئیل و بر ضدّ همهٔ بتکده‌های مکان‌های بلند + در شهرهای سامره گفت،‏ حتماً به تحقق خواهد رسید.‏»‏+

۳۳ یِرُبعام،‏ حتی بعد از این ماجرا از راه بد خود برنگشت و همچنان از بین مردم عادی،‏ کاهنانی برای مکان‌های بلند تعیین می‌کرد.‏+ او هر کسی را که می‌خواست کاهن شود،‏ کاهن می‌کرد* و می‌گفت:‏ «بگذارید یکی از کاهنان مکان‌های بلند بشود.‏»‏+ ۳۴ این گناه باعث شد تا خاندان یِرُبعام + از روی زمین محو و نابود شود.‏+

۱۴ در آن زمان،‏ اَبیّا پسر یِرُبعام بیمار شد.‏ ۲ پس یِرُبعام به زن خودش گفت:‏ «لطفاً بلند شو و ظاهرت را تغییر بده تا کسی متوجه نشود که همسر من هستی و به شیلوه برو.‏ اَخیّای نبی آنجاست.‏ او بود که دربارهٔ من گفت که پادشاهِ این قوم می‌شوم.‏+ ۳ با خودت ده نان،‏ چند کلوچه و یک کوزه عسل بردار و پیش او برو.‏ او به تو خواهد گفت که برای پسرمان چه اتفاقی می‌افتد.‏»‏

۴ زن یِرُبعام کاری را که او گفت،‏ انجام داد.‏ او بلند شد و به شیلوه رفت + و به خانهٔ اَخیّا وارد شد.‏ چشمان اَخیّا به جلو خیره شده بود؛‏ او به علّت پیری نمی‌توانست ببیند.‏

۵ اما یَهُوَه به اَخیّا گفته بود:‏ «زن یِرُبعام می‌آید تا دربارهٔ پسرش از تو سؤال کند،‏ چون پسرش بیمار است.‏ من به تو می‌گویم که به او چه بگویی.‏* وقتی او بیاید،‏ وانمود می‌کند که کسی دیگر است.‏»‏

۶ اَخیّا به محض این که صدای پای او را شنید که از در وارد می‌شود،‏ گفت:‏ «ای همسر یِرُبعام داخل شو.‏ چرا نمی‌خواهی کسی تو را بشناسد؟‏ من مأموریت دارم که خبر بدی به تو بدهم.‏ ۷ برو و به یِرُبعام بگو،‏ ‹یَهُوَه خدای اسرائیل می‌گوید:‏ «من تو را از میان قومت انتخاب کردم تا رهبر قوم من اسرائیل باشی.‏+ ۸ بعد،‏ سلطنت را از خاندان داوود گرفتم* و به تو دادم.‏+ اما تو مثل خدمتگزارم داوود نشدی.‏ او احکام مرا حفظ کرد،‏ با تمام دل از من پیروی کرد و فقط کاری را که از دید من درست بود،‏ انجام داد.‏+ ۹ کارهای تو بدتر از همهٔ کسانی بود که پیش از تو بودند.‏ تو برای خودت خدایی دیگر و مجسمه‌های فلزی* ساختی تا به من توهین کنی.‏+ تو به من پشت کردی.‏+ ۱۰ به این دلیل،‏ من بر سر خاندان تو ای یِرُبعام بلا خواهم آورد و همهٔ مردان* خاندانت را،‏ حتی آن‌هایی را که در اسرائیل درمانده و ضعیفند،‏ نابود خواهم کرد.‏ ای یِرُبعام،‏ من خاندانت را از روی زمین پاک می‌کنم،‏+ همان طور که پِهِن را از روی زمین پاک می‌کنند تا دیگر اثری از آن باقی نماند.‏ ۱۱ هر کسی که به خاندان تو تعلّق داشته باشد و در شهر بمیرد،‏ سگ‌ها او را می‌خورند؛‏ و هر کسی که در بیابان بمیرد،‏ پرندگان او را می‌خورند،‏ چون یَهُوَه این را گفته است.‏»›‏

۱۲ ‏«حالا بلند شو و به خانه‌ات برو.‏ به محض این که پایت به شهر برسد،‏ بچه خواهد مرد.‏ ۱۳ تمام اسرائیل برایش سوگواری خواهند کرد و او را دفن خواهند کرد.‏ او تنها کسی است که از خانوادهٔ یِرُبعام در قبر دفن خواهد شد،‏ چون یَهُوَه خدای اسرائیل از خاندان یِرُبعام،‏ فقط در او چیز خوبی پیدا کرده است.‏ ۱۴ روزی می‌آید که یَهُوَه پادشاه دیگری برای اسرائیل تعیین می‌کند که خاندان یِرُبعام را از بین می‌برد؛‏+ و اگر بخواهد می‌تواند همین امروز این کار را بکند.‏ ۱۵ یَهُوَه اسرائیل را خواهد زد و اسرائیل مثل نی،‏ روی آب پس و پیش خواهد رفت.‏ یَهُوَه اسرائیل را از این سرزمین خوبی که به اجدادشان داد،‏+ ریشه‌کن می‌کند و آن‌ها را تا آن طرف رود فُرات پراکنده خواهد کرد،‏+ چون با ساختن تیرک‌هایی برای بت‌پرستی،‏+ او را رنجاندند.‏ ۱۶ او به خاطر گناهانی که یِرُبعام مرتکب شد و باعث شد اسرائیلیان هم مرتکب آن گناهان شوند،‏ اسرائیل را ترک خواهد کرد.‏»‏+

۱۷ همسر یِرُبعام به تِرصه برگشت و به محض این که به آستانهٔ خانه رسید،‏ پسر مرد.‏ ۱۸ پس او را دفن کردند و همهٔ اسرائیلیان برایش سوگواری کردند،‏ درست طبق کلامی که یَهُوَه از طریق خدمتگزار خود اَخیّای نبی گفته بود.‏

۱۹ بقیهٔ سرگذشت یِرُبعام،‏ این که چطور به جنگ می‌رفت + و حکمرانی می‌کرد،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۲۰ دوران* حکمرانی یِرُبعام ۲۲ سال بود و بعد درگذشت*‏+ و پسرش ناداب به جای او پادشاه شد.‏+

۲۱ رِحُبعام پسر سلیمان،‏ در یهودا پادشاه شده بود.‏ رِحُبعام ۴۱ ساله بود که پادشاه شد و ۱۷ سال در اورشلیم حکومت کرد؛‏ شهری که یَهُوَه از میان تمام شهرهای طایفه‌های اسرائیل انتخاب کرده بود + تا نامش را بر آن بگذارد.‏+ مادر رِحُبعام نَعَمه نام داشت و از عَمّونیان بود.‏+ ۲۲ مردم یهودا کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌دادند.‏+ آن‌ها به خاطر گناهانی که مرتکب شدند،‏ حتی بیشتر از اجداد خود،‏ خدا را خشمگین کردند.‏+ ۲۳ آن‌ها هم دائم برای خود روی هر تپه + و زیر هر درخت سبز،‏+ مکان‌های بلند* می‌ساختند و ستون‌ها و تیرک‌هایی برای بت‌پرستی برپا می‌کردند.‏+ ۲۴ در آن سرزمین حتی مردانی بودند که در بتکده‌ها* روسپی‌گری می‌کردند.‏+ آن‌ها همان کارهای نفرت‌انگیز قوم‌هایی را انجام می‌دادند که یَهُوَه آن‌ها را از سر راه اسرائیلیان برداشته و بیرون کرده بود.‏

۲۵ شیشَق،‏ پادشاه مصر،‏+ در پنجمین سال حکمرانی رِحُبعام،‏ به اورشلیم حمله کرد.‏+ ۲۶ او گنج‌های خانهٔ یَهُوَه و گنج‌های خانهٔ* پادشاه را با خود برد.‏+ او همه چیز،‏ از جمله تمام سپرهایی را که سلیمان از طلا ساخته بود،‏ با خود برد.‏+ ۲۷ رِحُبعامِ پادشاه به جای آن سپرها،‏ سپرهایی از مس ساخت و آن‌ها را به دست رئیسان نگهبانانی* سپرد که از ورودی خانهٔ پادشاه نگهبانی می‌کردند.‏ ۲۸ هر وقت که پادشاه به خانهٔ یَهُوَه می‌آمد،‏ نگهبانان،‏ سپرها را برمی‌داشتند و با آن‌ها وارد می‌شدند.‏ بعد از آن،‏ سپرها را به اتاق نگهبانی برمی‌گرداندند.‏

۲۹ بقیهٔ سرگذشت رِحُبعام و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏+ ۳۰ میان رِحُبعام و یِرُبعام دائماً جنگ بود.‏+ ۳۱ سرانجام رِحُبعام درگذشت* و او را با پدرانش در شهر داوود دفن کردند؛‏+ مادر او نَعَمه نام داشت و از عَمّونیان بود.‏+ پسر رِحُبعام،‏ اَبیّام،‏*‏+ به جای او پادشاه شد.‏

۱۵ اَبیّام در هجدهمین سال حکمرانی یِرُبعامِ پادشاه،‏+ پسر نِباط،‏ پادشاه یهودا شد.‏+ ۲ او سه سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادر او نوهٔ اَبیشالوم بود و مَعَکه نام داشت.‏+ ۳ او تمام گناهانی را که پدرش قبل از او مرتکب شده بود،‏ انجام داد و مثل جدّش داوود،‏ با تمام دل به یَهُوَه خدایش وفادار نبود.‏*‏ ۴ اما یَهُوَه خدایش به خاطر داوود،‏+ چراغی در اورشلیم به او داد،‏+ به این طریق که پسر او را جانشینش کرد و اورشلیم را حفظ کرد،‏ ۵ چون داوود کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏ انجام داد و غیر از موضوع اوریای حیتّی،‏+ در تمام دوران زندگی‌اش از هیچ کدام از فرمان‌های خدا سرپیچی نکرد.‏ ۶ رِحُبعام تا وقتی زنده بود با یِرُبعام در جنگ بود.‏+

۷ بقیهٔ سرگذشت اَبیّام و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهانِ یهودا آمده است.‏+ بین اَبیّام و یِرُبعام هم جنگ بود.‏+ ۸ بعد اَبیّام درگذشت* و در شهر داوود دفن شد و پسرش آسا + به جای او پادشاه شد.‏+

۹ در بیستمین سال حکمرانی یِرُبعام پادشاه اسرائیل،‏ آسا پادشاه یهودا شد.‏ ۱۰ او ۴۱ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادربزرگ او نوهٔ اَبیشالوم بود و مَعَکه نام داشت.‏+ ۱۱ آسا مثل جدّش داوود،‏ کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏ انجام می‌داد.‏+ ۱۲ او مردانی را که در بتکده‌ها* روسپی‌گری می‌کردند از آن سرزمین بیرون کرد + و تمام بت‌های نفرت‌انگیزی* را که اجدادش ساخته بودند،‏ از میان برداشت.‏+ ۱۳ آسای پادشاه حتی مادربزرگش مَعَکه را از مقامی که به عنوان ملکهٔ مادر* داشت برکنار کرد،‏+ چون او برای پرستش اَشیره،‏* بت زننده‌ای ساخته بود.‏ آسا بت زنندهٔ او را قطع کرد + و در درّهٔ قِدرون سوزاند.‏+ ۱۴ اما همهٔ مکان‌های بلند* برداشته نشد.‏+ با وجود این،‏ آسا تا پایان زندگی‌اش با تمام دل به یَهُوَه وفادار بود.‏*‏ ۱۵ او چیزهایی را که خودش و پدرش وقف* کرده بودند،‏ یعنی نقره،‏ طلا و وسایل مختلف را به خانهٔ یَهُوَه آورد.‏+

۱۶ بین آسا و بَعَشا،‏+ پادشاه اسرائیل،‏ دائماً جنگ بود.‏ ۱۷ پس بَعَشا،‏ پادشاه اسرائیل،‏ به ضدّ یهودا لشکر کشید و شروع به ساختن* شهر رامه کرد + تا از رفت و آمد* به قلمروی آسا،‏ پادشاه یهودا جلوگیری کند.‏+ ۱۸ در همان وقت،‏ آسا تمام نقره‌ها و طلاهایی را که در خزانهٔ خانهٔ یَهُوَه و خزانهٔ خانهٔ* پادشاه باقی مانده بود،‏ برداشت و به دست خادمانش سپرد.‏ بعد آسای پادشاه آن‌ها را پیش بِن‌هَدَد،‏ پادشاه سوریه + که پسر طَبریمّون،‏ نوهٔ حِزیون و در دمشق ساکن بود،‏ فرستاد تا این پیام را برسانند:‏ ۱۹ ‏«یادت باشد که ما مثل پدرانمان پیمانی* با هم بسته‌ایم.‏ این نقره و طلا را که به عنوان هدیه برایت می‌فرستم از من قبول کن.‏ پس پیمانی را که با بَعَشا پادشاه اسرائیل بستی بشکن تا او و سپاهش عقب‌نشینی کنند و از اینجا بروند.‏» ۲۰ بِن‌هَدَد درخواست آسای پادشاه را قبول کرد و سرداران لشکرهای خود را فرستاد تا به شهرهای اسرائیل حمله کنند.‏ آن‌ها عیون،‏+ دان،‏+ آبِل‌بِیت‌مَعَکه،‏ تمام کِنِرِت و کل سرزمین نَفتالی را تسخیر کردند.‏ ۲۱ وقتی بَعَشا این را شنید،‏ فوراً از ساختن* رامه دست کشید و به تِرصه برگشت و در آنجا ماند.‏+ ۲۲ بعد آسای پادشاه بدون استثنا همهٔ مردم یهودا را احضار کرد.‏ آن‌ها سنگ‌ها و الوارهایی را که بَعَشا با آن‌ها رامه را می‌ساخت،‏* با خود بردند و آسای پادشاه با آن‌ها جِبَع را + در بنیامین و همچنین مِصفه را + بنا کرد.‏

۲۳ بقیهٔ سرگذشت آسا،‏ تمام عظمت و همهٔ کارهایش و شهرهایی که بنا کرد،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ او در زمان پیری به بیماری‌ای در پاهایش مبتلا شد.‏+ ۲۴ بعد آسا درگذشت* و او را در شهر داوود،‏ یعنی شهر جدّش دفن کردند و پسرش یِهوشافاط به جای او پادشاه شد.‏+

۲۵ در دومین سال حکمرانی آسا بر یهودا،‏ ناداب پسر یِرُبعام،‏ پادشاه اسرائیل شد + و دو سال بر اسرائیل حکمرانی کرد.‏ ۲۶ ناداب کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏ او در راه پدرش قدم برداشت + و همان گناهان پدرش را تکرار کرد؛‏ گناهانی که پدرش باعث شده بود اسرائیلیان مرتکب آن‌ها شوند.‏+ ۲۷ بَعَشا پسر اَخیّا از خاندان یِساکار،‏ علیه ناداب توطئه کرد و او را در جِبِتون که به فِلیسطی‌ها تعلّق داشت،‏+ کشت.‏ این زمانی بود که ناداب و تمام اسرائیل،‏ جِبِتون را محاصره کرده بودند.‏ ۲۸ پس بَعَشا در سومین سال حکمرانی آسا پادشاه یهودا،‏ ناداب را کشت و به جای او پادشاه شد.‏ ۲۹ او به محض این که پادشاه شد،‏ تمام خاندان یِرُبعام را کشت.‏ بَعَشا از خاندان یِرُبعام هیچ کس* را زنده نگذاشت،‏ بلکه همه را طبق کلام یَهُوَه که از طریق خادم خود اَخیّای شیلونی گفته بود،‏ از بین برد.‏+ ۳۰ این به خاطر گناهانی بود که یِرُبعام مرتکب شده بود و باعث شده بود اسرائیلیان هم مرتکب آن‌ها شوند،‏ همین طور به خاطر این بود که یَهُوَه خدای اسرائیل را به‌شدّت رنجانده بود.‏ ۳۱ بقیهٔ سرگذشت ناداب و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۳۲ بین آسا و بَعَشا پادشاه اسرائیل،‏ دائماً جنگ بود.‏+

۳۳ در سومین سال حکمرانی آسا،‏ پادشاه یهودا،‏ بَعَشا پسر اَخیّا در تِرصه پادشاه تمام اسرائیل شد و ۲۴ سال حکمرانی کرد.‏+ ۳۴ اما او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏+ او در راه یِرُبعام قدم برداشت و به همان گناهانی دست زد که یِرُبعام باعث شد اسرائیلیان مرتکب آن‌ها شوند.‏+

۱۶ بعد یَهُوَه پیامی بر ضدّ بَعَشا،‏ به یِیهو پسر حَنانی رساند + و دربارهٔ بَعَشا گفت:‏ ۲ ‏«من تو را از خاک بلند کردم و رهبر قومم اسرائیل کردم،‏+ اما تو مثل یِرُبعام رفتار کردی و باعث شدی که قوم من،‏ اسرائیل،‏ گناه کنند و مرا با گناهانشان خشمگین کنند.‏+ ۳ پس من،‏ بَعَشا و تمام خاندان او را کاملاً از بین می‌برم و همان کاری را که با خاندان یِرُبعام پسر نِباط کردم،‏+ با خاندان او می‌کنم.‏ ۴ هر کسی که از خاندان بَعَشا باشد و در شهر بمیرد،‏ سگ‌ها او را می‌خورند و هر کسی که از خاندان او باشد و در دشت بمیرد،‏ پرندگان او را می‌خورند.‏»‏

۵ بقیهٔ سرگذشت بَعَشا،‏ همهٔ کارهایی که انجام داد و همچنین عظمتش،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۶ بعد بَعَشا درگذشت* و او را در تِرصه دفن کردند + و پسرش ایله به جای او پادشاه شد.‏ ۷ همچنین داوری یَهُوَه از طریق یِیهوی نبی پسر حَنانی،‏ به ضدّ بَعَشا و خاندانش اعلام شد.‏ این به خاطر تمام کارهای بدی بود که بَعَشا در نظر یَهُوَه انجام داده بود و مثل خاندان یِرُبعام،‏ خدا را با کارهایش به خشم آورده بود،‏ و همین طور به خاطر این بود که ناداب را کشته بود.‏+

۸ در بیست‌وششمین سال حکمرانی آسا،‏ پادشاه یهودا،‏ ایله پسر بَعَشا،‏ در تِرصه پادشاه اسرائیل شد و دو سال حکمرانی کرد.‏ ۹ وقتی ایله در تِرصه در خانهٔ اَرصا مست کرده بود،‏ (‏اَرصا ناظر خانهٔ پادشاه در تِرصه بود)‏ زِمری خدمتگزار او که فرماندهی نیمی از ارابه‌های جنگی را به عهده داشت،‏ علیه او توطئه کرد.‏ ۱۰ زِمری وارد خانه شد و ایله را کشت + و به جای او پادشاه شد.‏ این واقعه در بیست‌وهفتمین سال حکمرانی آسا،‏ پادشاه یهودا،‏ اتفاق افتاد.‏ ۱۱ وقتی زِمری پادشاه شد،‏ به محض این که بر تخت پادشاهی نشست،‏ تمام خاندان بَعَشا را کشت.‏ او از خانواده* و دوستان بَعَشا هیچ مردی* را زنده نگذاشت.‏ ۱۲ به این ترتیب،‏ طبق کلامی که یَهُوَه از طریق یِیهوی نبی بر ضدّ بَعَشا گفته بود،‏ زِمری تمام خاندان بَعَشا را نابود کرد.‏+ ۱۳ این به خاطر تمام گناهانی بود که بَعَشا و پسرش ایله مرتکب شده بودند،‏ همین طور به خاطر گناهانی بود که آن‌ها باعث شده بودند اسرائیلیان مرتکب شوند.‏ آن‌ها یَهُوَه خدای اسرائیل را با بت‌های بی‌ارزش خود خشمگین کردند.‏+ ۱۴ بقیهٔ سرگذشت ایله و تمام کارهای او در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏

۱۵ در بیست‌وهفتمین سال حکمرانی آسا،‏ پادشاه یهودا،‏ زِمری هفت روز در تِرصه پادشاه بود.‏ در آن زمان،‏ اسرائیلیان برای حمله به شهر جِبِتون که به فِلیسطی‌ها تعلّق داشت،‏+ اردو زده بودند.‏ ۱۶ بعد از مدتی،‏ سربازانی که اردو زده بودند،‏ شنیدند که زِمری علیه پادشاه توطئه کرده و او را کشته است.‏ پس تمام اسرائیل در همان روز در اردوگاه،‏ عُمری سردار لشکر را پادشاه اسرائیل کردند.‏+ ۱۷ عُمری و تمام اسرائیل از جِبِتون به تِرصه رفتند و آنجا را محاصره کردند.‏ ۱۸ وقتی زِمری دید که شهر تسخیر شده است،‏ به قلعه‌ای که در خانهٔ* پادشاه بود رفت و خانه را به آتش کشید و در میان آتش مرد.‏+ ۱۹ این به خاطر گناهانی بود که زِمری مرتکب شد،‏ چون کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام داد و مثل یِرُبعام رفتار کرد؛‏ همین طور به دلیل گناهانی بود که او باعث شد اسرائیلیان مرتکب شوند.‏+ ۲۰ بقیهٔ سرگذشت زِمری و توطئهٔ او،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏

۲۱ در آن زمان بود که قوم اسرائیل دو دسته شد،‏ یک دسته طرفدار تِبنی پسر جینَت بودند و می‌خواستند او را پادشاه کنند و دستهٔ دیگر طرفدار عُمری بودند.‏ ۲۲ اما طرفداران عُمری بر طرفداران تِبنی پسر جینَت پیروز شدند.‏ تِبنی مرد و عُمری پادشاه شد.‏

۲۳ در سی‌ویکمین سال حکمرانی آسا پادشاه یهودا،‏ عُمری پادشاه اسرائیل شد و ۱۲ سال حکمرانی کرد.‏ او شش سال در تِرصه حکمرانی کرد.‏ ۲۴ او کوه سامره را به قیمت ۶۸ کیلو* نقره از شِمِر خرید و شهری روی آن کوه بنا کرد و آن را به خاطر شِمِر که مالک* آن بود،‏ سامره*‏+ نامید.‏ ۲۵ عُمری کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد.‏ او بدتر از همهٔ کسانی بود که قبل از او بودند.‏+ ۲۶ عُمری در تمام راه‌های یِرُبعام،‏ پسر نِباط قدم برداشت و به گناهانی دست زد که یِرُبعام باعث شد اسرائیلیان مرتکب آن‌ها شوند.‏ آن‌ها یَهُوَه خدای اسرائیل را با بت‌های بی‌ارزش خود رنجاندند.‏+ ۲۷ بقیهٔ سرگذشت عُمری،‏ همهٔ کارهایی که انجام داد و همچنین کارهای بزرگ او،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۲۸ بعد عُمری مرد* و در سامره دفن شد و پسر او اَخاب + به جای او پادشاه شد.‏

۲۹ در سی‌وهشتمین سال حکمرانی آسا پادشاه یهودا،‏ اَخاب پسر عُمری پادشاه اسرائیل شد.‏ او ۲۲ سال در سامره + بر اسرائیل حکمرانی کرد.‏ ۳۰ اَخاب پسر عُمری،‏ در چشم یَهُوَه بدتر از همهٔ کسانی بود که قبل از او بودند.‏+ ۳۱ او نه تنها دست به گناهانی زد که یِرُبعام پسر نِباط مرتکب آن‌ها شده بود،‏+ بلکه ایزابل دختر اِتبَعَل،‏ پادشاه صیدونیان را هم به همسری گرفت + و شروع به پرستش بَعَل کرد.‏+ ۳۲ همچنین در معبد* بَعَل که در سامره ساخته بود،‏ مذبحی برای بَعَل ساخت.‏+ ۳۳ اَخاب بت اَشیره* را هم برپا کرد.‏+ او بیشتر از همهٔ پادشاهان اسرائیل که قبل از او بودند،‏ خشم یَهُوَه خدای اسرائیل را برانگیخت.‏

۳۴ در روزگار او،‏ حی‌ئیلِ بِیت‌ئیلی اَریحا را بازسازی کرد.‏ او طبق کلامی که یَهُوَه از طریق یوشَع پسر نون گفته بود،‏+ پیِ آن شهر را به قیمت جان اَبیرام که نخست‌زاده‌اش بود گذاشت و دروازه‌های آن را به قیمت جان سِجوب که کوچک‌ترین پسرش بود،‏ نصب کرد.‏

۱۷ ایلیای*‏+ تِشبی که از اهالی جِلعاد بود + به اَخاب گفت:‏ «به حیات یَهُوَه خدای اسرائیل،‏ خدایی که به او خدمت می‌کنم* قسم می‌خورم که برای چند سال نه شبنمی خواهد بود و نه بارانی،‏ مگر به گفتهٔ من!‏»‏+

۲ آن وقت یَهُوَه به او گفت:‏ ۳ ‏«از اینجا به طرف شرق برو و در درّهٔ* کِریت،‏ در شرق رود اردن مخفی شو.‏ ۴ در آنجا از آب نهر بنوش و من به کلاغ‌ها فرمان می‌دهم که برایت غذا بیاورند.‏»‏+ ۵ او فوراً راه افتاد و طبق کلام یَهُوَه عمل کرد؛‏ او رفت و در درّهٔ* کِریت،‏ در شرق رود اردن ماند.‏ ۶ کلاغ‌ها هر روز،‏ هم صبح و هم عصر برایش نان و گوشت می‌آوردند و او از آب نهر می‌نوشید.‏+ ۷ اما چون در آن سرزمین باران نمی‌بارید،‏+ بعد از مدتی آب نهر خشک شد.‏

۸ یَهُوَه به او گفت:‏ ۹ ‏«بلند شو و به صَرَفه که در صیدون* است برو و در آنجا بمان.‏ من در آنجا به بیوه‌زنی فرمان می‌دهم که به تو غذا بدهد.‏»‏+ ۱۰ پس او بلند شد و به صَرَفه رفت.‏ وقتی به ورودی شهر رسید،‏ بیوه‌زنی را دید که هیزم جمع می‌کرد.‏ ایلیا او را صدا زد و گفت:‏ «لطفاً کمی آب در پیاله‌ای برایم بیاور تا بنوشم.‏»‏+ ۱۱ وقتی بیوه‌زن می‌رفت که آب بیاورد،‏ ایلیا او را صدا زد و گفت:‏ «لطفاً یک تکه نان هم برایم بیاور.‏» ۱۲ بیوه‌زن گفت:‏ «به حیات یَهُوَه خدایت قسم که نان ندارم.‏ فقط در ظرفی بزرگ یک مشت آرد دارم و در کوزه‌ای کوچک کمی روغن.‏+ الآن هم هیزم جمع می‌کنم تا بروم و چیزی برای خودم و پسرم درست کنم.‏ این غذای آخر ماست و بعد می‌میریم.‏»‏

۱۳ ایلیا به او گفت:‏ «نترس.‏ به خانه برو و کاری را که گفتی انجام بده.‏ اما با چیزی که برایت باقی مانده،‏ اول برای من یک نان گرد کوچک بپز و پیش من بیاور.‏ بعد چیزی برای خودت و پسرت درست کن،‏ ۱۴ چون یَهُوَه خدای اسرائیل می‌گوید:‏ ‹تا زمانی که یَهُوَه روی این زمین باران نباراند،‏ نه ظرف بزرگ آرد خالی می‌شود و نه کوزهٔ کوچک روغن.‏›»‏+ ۱۵ پس او رفت و کاری را که ایلیا گفته بود،‏ انجام داد.‏ به این ترتیب،‏ ایلیا،‏ آن زن و اهل خانه‌اش روزهای زیادی غذا داشتند.‏+ ۱۶ همان طور که یَهُوَه به ایلیا گفته بود،‏ نه ظرف بزرگ آرد خالی شد و نه کوزهٔ کوچک روغن.‏

۱۷ بعد از مدتی،‏ پسر زنی که در خانه‌اش به ایلیا جا داده بود،‏ مریض شد و مریضی‌اش به قدری شدید شد که مرد.‏*‏+ ۱۸ پس آن زن به ایلیا گفت:‏ «ای مرد خدا،‏ چه دشمنی‌ای با من داری؟‏ آیا آمده‌ای که گناهان مرا به یادم بیاوری و پسرم را بکشی؟‏»‏+ ۱۹ اما ایلیا به او گفت:‏ «پسرت را به من بده.‏» ایلیا او را از آغوش مادرش گرفت و به اتاق روی پشت‌بام که در آن زندگی می‌کرد،‏ برد و او را روی تخت خود خواباند.‏+ ۲۰ ایلیا با صدای بلند به یَهُوَه گفت:‏ «ای یَهُوَه خدا،‏+ آیا تو به این بیوه‌زن هم که من در خانه‌اش زندگی می‌کنم ضرر می‌رسانی و می‌گذاری پسرش بمیرد؟‏» ۲۱ بعد سه بار روی جسد بچه خم شد و با صدای بلند به یَهُوَه گفت:‏ «ای یَهُوَه خدای من،‏ لطفاً بگذار زندگی این بچه به او برگردد.‏» ۲۲ یَهُوَه به درخواست ایلیا عمل کرد + و زندگی بچه به او برگشت و دوباره زنده شد.‏+ ۲۳ ایلیا بچه را برداشت و از اتاقِ روی پشت‌بام به داخل خانه آورد و او را به مادرش داد و گفت:‏ «ببین پسرت زنده است.‏»‏+ ۲۴ زن به ایلیا گفت:‏ «الآن فهمیدم که تو واقعاً مرد خدایی + و کلام یَهُوَه که از دهان تو بیرون می‌آید،‏ حقیقت است.‏»‏

۱۸ بعد از مدتی،‏ یَهُوَه در سومین سال + به ایلیا گفت:‏ «برو و خودت را به اَخاب نشان بده و من بر زمین باران می‌بارانم.‏»‏+ ۲ پس ایلیا رفت تا خود را به اَخاب نشان دهد.‏ در آن زمان،‏ در سامره قحطی شدیدی بود.‏+

۳ در این بین،‏ اَخاب،‏ عوبَدیا را که مسئول خانهٔ او بود،‏ فراخواند.‏ (‏عوبَدیا برای یَهُوَه احترامی عمیق قائل بود*‏ ۴ و زمانی که ایزابل،‏+ انبیای یَهُوَه را می‌کشت،‏ عوبَدیا ۱۰۰ نبی را در دو گروه ۵۰ نفری در غار پنهان کرد و برایشان نان و آب فراهم کرد.‏)‏ ۵ بعد اَخاب به عوبَدیا گفت:‏ «به تمام چشمه‌های آب و درّه‌های* این سرزمین برو.‏ شاید بتوانیم علفی پیدا کنیم و اسب‌ها و قاطرها را زنده نگه داریم و همهٔ حیوانات خود را از دست ندهیم.‏» ۶ پس سرزمینی را که قرار بود در آن بگردند،‏ بین خود تقسیم کردند.‏ اَخاب به‌تنهایی از یک طرف رفت و عوبَدیا هم تنها از طرف دیگر رفت.‏

۷ عوبَدیا در راه بود که ایلیا با او روبرو شد.‏ او فوراً ایلیا را شناخت و در مقابلش تعظیم کرد و گفت:‏ «ای سَرورم ایلیا،‏ آیا خودت هستی؟‏»‏+ ۸ او جواب داد:‏ «بله،‏ خودم هستم.‏ برو و به سَرورت بگو:‏ ‹ایلیا اینجاست.‏›» ۹ اما عوبَدیا گفت:‏ «من چه گناهی کرده‌ام که می‌خواهی بنده‌ات را به دست اَخاب به کشتن بدهی؟‏ ۱۰ به حیات یَهُوَه خدایت قسم،‏ هیچ قوم و ملتی نیست که سَرورم سراغ تو را از آن‌ها نگرفته باشد.‏ وقتی آن‌ها می‌گفتند،‏ ‹او اینجا نیست،‏› او آن قوم و ملت را مجبور می‌کرد قسم بخورند که نتوانسته‌اند تو را پیدا کنند.‏+ ۱۱ حالا تو می‌گویی،‏ ‹پیش سَرورت برو و بگو:‏ «ایلیا اینجاست؟‏»› ۱۲ وقتی از پیش تو بروم،‏ روح یَهُوَه تو را به جایی که من نمی‌دانم می‌برد،‏+ و وقتی به اَخاب بگویم که تو اینجایی و بیاید و تو را پیدا نکند،‏ حتماً مرا می‌کشد.‏ خدمتگزارت از جوانی برای یَهُوَه احترامی عمیق قائل بود.‏*‏ ۱۳ آیا به سَرورم نگفتند که وقتی ایزابل انبیای یَهُوَه را می‌کشت،‏ من چطور ۱۰۰ نفر از انبیای یَهُوَه را در دو گروه ۵۰ نفری در غار پنهان کردم و مرتب به آن‌ها نان و آب رساندم؟‏+ ۱۴ اما حالا می‌گویی،‏ ‹برو و به سَرورت بگو،‏ «ایلیا اینجاست.‏»› او حتماً مرا خواهد کشت.‏» ۱۵ اما ایلیا گفت:‏ «به حیات یَهُوَه خدای لشکرها که او را خدمت می‌کنم،‏* قسم می‌خورم که امروز خودم را به اَخاب نشان می‌دهم.‏»‏

۱۶ پس عوبَدیا رفت و به اَخاب خبر داد.‏ اَخاب هم به دیدار ایلیا آمد.‏

۱۷ به محض این که اَخاب ایلیا را دید،‏ به او گفت:‏ «آیا خودت هستی،‏ همان کسی که باعث بدبختی اسرائیل شده است؟‏»‏*

۱۸ ایلیا در جواب گفت:‏ «من باعث بدبختی اسرائیل نشده‌ام،‏ تو و خاندان پدرت باعث بدبختی اسرائیل شده‌اید،‏ چون فرمان‌های یَهُوَه را زیر پا گذاشتید و از بَعَل‌ها پیروی کردید.‏+ ۱۹ الآن تمام اسرائیل و ۴۵۰ نبی بَعَل و ۴۰۰ نبیِ بت اَشیره*‏+ را که بر سر سفرهٔ ایزابل غذا می‌خورند،‏ پیش من روی کوه کَرمِل + جمع کن.‏» ۲۰ پس اَخاب پیامی به سرتاسر اسرائیل فرستاد و انبیا را در کوه کَرمِل جمع کرد.‏

۲۱ بعد ایلیا پیش قوم آمد و گفت:‏ «تا کی می‌خواهید دودل باشید و این پا و آن پا کنید؟‏*‏+ اگر یَهُوَه خدای حقیقی است،‏ از او پیروی کنید؛‏+ اما اگر بَعَل* خدای حقیقی است،‏ از او پیروی کنید!‏» اما مردم هیچ جوابی به او ندادند.‏ ۲۲ بعد ایلیا به مردم گفت:‏ «من تنها نبی یَهُوَه هستم که باقی مانده،‏+ در حالی که انبیای بَعَل ۴۵۰ نفرند.‏ ۲۳ دو گاو نر* به ما بدهید.‏ بگذارید انبیای بَعَل یکی را انتخاب کنند و قطعه قطعه کنند و روی هیزم‌ها بگذارند،‏ اما آن را آتش نزنند.‏ من هم گاو دیگر را آماده می‌کنم و روی هیزم‌ها می‌گذارم،‏ اما آتش نمی‌زنم.‏ ۲۴ بعد شما نام خدای خود را بخوانید + و من نام یَهُوَه را می‌خوانم.‏ خدایی که با آتش جواب دهد،‏ نشان می‌دهد که خدای حقیقی است.‏»‏+ با شنیدن این حرف،‏ همهٔ مردم گفتند:‏ «پیشنهاد خوبی است.‏»‏

۲۵ بعد ایلیا به انبیای بَعَل گفت:‏ «چون شما در اکثریت هستید،‏ اول شما یک گاو نر و جوان را انتخاب کنید و آن را آماده کنید.‏ بعد نام خدایتان را بخوانید،‏ اما قربانی خود را آتش نزنید.‏» ۲۶ پس گاوی* را که انتخاب کرده بودند،‏ آماده کردند و از صبح تا ظهر نام بَعَل را خواندند و گفتند:‏ «ای بَعَل به ما جواب بده!‏» اما نه صدایی آمد و نه جوابی.‏+ آن‌ها دور مذبحی که ساخته بودند،‏ بالا و پایین می‌پریدند.‏ ۲۷ حدود ظهر،‏ ایلیا با تمسخر به آن‌ها گفت:‏ «بلندتر فریاد بزنید!‏ مگر نمی‌گویید که او خداست؟‏+ شاید در افکارش غرق شده،‏ یا شاید هم به دستشویی رفته است.‏* شاید هم در خواب است و کسی باید بیدارش کند!‏» ۲۸ آن‌ها با فریاد بلند او را صدا می‌زدند و طبق رسمشان خود را با قمه و نیزه زخمی می‌کردند،‏ به حدّی که خون بر تمام بدنشان جاری می‌شد.‏ ۲۹ ظهر گذشت و آن‌ها تا زمان تقدیم هدیهٔ غلّه‌ای شامگاهی هنوز به حرکات دیوانه‌وارشان* مشغول بودند،‏ اما نه صدایی از طرف بَعَل آمد و نه جوابی؛‏ کسی نبود که به آن‌ها توجهی کند.‏+

۳۰ در آخر،‏ ایلیا به همهٔ مردم گفت:‏ «نزدیک بیایید.‏» پس مردم پیش او رفتند.‏ بعد او مذبح یَهُوَه را که خراب شده بود،‏ تعمیر کرد.‏+ ۳۱ او ۱۲ سنگ برداشت؛‏ یعنی به تعداد طایفه‌های پسران یعقوب،‏ همان کسی که یَهُوَه به او گفته بود:‏ «نام تو اسرائیل خواهد بود.‏»‏+ ۳۲ ایلیا با آن سنگ‌ها مذبحی به نام یَهُوَه ساخت + و دورتادور آن به مساحت زمینی که بتوان تقریباً ۸ کیلو* بذر در آن کاشت،‏ گودالی کند.‏ ۳۳ بعد هیزم‌ها را روی مذبح چید،‏ گاو* را قطعه قطعه کرد و روی هیزم‌ها گذاشت.‏+ بعد گفت:‏ «چهار کوزهٔ بزرگ را پر از آب کنید و آب آن‌ها را روی قربانی سوختنی و هیزم‌ها بریزید.‏» ۳۴ بعد گفت:‏ «دوباره این کار را بکنید.‏» آن‌ها هم این کار را کردند.‏ باز گفت:‏ «همین کار را برای بار سوم بکنید.‏» آن‌ها برای بار سوم هم این کار را کردند.‏ ۳۵ پس آب از دورتادور مذبح ریخت.‏ او گودال را هم با آب پر کرد.‏

۳۶ ایلیای نبی موقع تقدیم هدیهٔ غلّه‌ای شامگاهی + به سمت مذبح رفت و گفت:‏ «ای یَهُوَه خدای ابراهیم،‏+ اسحاق + و اسرائیل،‏ بگذار امروز همه بدانند که تو در اسرائیل خدایی و من خدمتگزار تو هستم و همهٔ این کارها را به فرمان تو انجام داده‌ام.‏+ ۳۷ ای یَهُوَه به دعای من جواب بده!‏ جواب بده تا این مردم بدانند که تو ای یَهُوَه،‏ خدای حقیقی هستی و می‌خواهی دل‌هایشان را به طرف خودت برگردانی.‏»‏+

۳۸ همان موقع آتش یَهُوَه از آسمان پایین آمد + و قربانی سوختنی،‏ هیزم‌ها،‏ سنگ‌ها و خاک آنجا را سوزاند و آب داخل گودال را خشک کرد.‏*‏+ ۳۹ وقتی تمام مردم این را دیدند،‏ فوراً به خاک افتادند و گفتند:‏ «یَهُوَه خدای حقیقی است!‏ یَهُوَه خدای حقیقی است!‏» ۴۰ بعد ایلیا به آن‌ها گفت:‏ «انبیای بَعَل را بگیرید!‏ نگذارید حتی یکی از آن‌ها فرار کند!‏» مردم فوراً آن‌ها را گرفتند و ایلیا آن‌ها را به نهر* قیشون برد + و در آنجا کشت.‏+

۴۱ بعد ایلیا به اَخاب گفت:‏ «حالا برو و چیزی بخور،‏ چون من صدای باران شدید می‌شنوم.‏»‏+ ۴۲ پس اَخاب رفت تا چیزی بخورد.‏ در این بین،‏ ایلیا به بالای کوه کَرمِل رفت و در آنجا خم شد و سرش را بین زانوهایش گرفت.‏+ ۴۳ بعد به خادم خود گفت:‏ «بالا برو و به طرف دریا نگاه کن.‏» پس او بالا رفت و به طرف دریا نگاه کرد و گفت:‏ «چیزی نمی‌بینم.‏» ایلیا هفت بار به او گفت:‏ «دوباره برو.‏» ۴۴ هفتمین بار خادمش گفت:‏ «نگاه کن!‏ ابری کوچک به اندازهٔ کف دست،‏ از دریا بالا می‌آید.‏» آن وقت ایلیا گفت:‏ «برو و به اَخاب بگو،‏ ‹ارابه‌ات را آماده کن!‏ و تا باران شدید مانع نشده،‏ پایین برو.‏›» ۴۵ در این بین،‏ ابرها آسمان را تاریک کرد،‏ باد شروع به وزیدن کرد و بارانی شدید شروع شد.‏+ اَخاب با ارابهٔ خود به طرف یِزرِعیل می‌رفت،‏+ ۴۶ اما یَهُوَه به ایلیا قدرتی خاص داد* و او ردایش را دور کمرش بست و جلوتر از اَخاب،‏ تمام راه را تا یِزرِعیل دوید.‏

۱۹ اَخاب + تمام کارهای ایلیا را برای ایزابل + تعریف کرد و گفت که چطور ایلیا همهٔ انبیای بَعَل را با شمشیر کشت.‏+ ۲ پس ایزابل پیام‌رسانی پیش ایلیا فرستاد و گفت:‏ «خدایان،‏ مرا به‌شدّت مجازات کنند اگر تا فردا همین موقع،‏ همان بلایی را که به سر تک‌تک آن‌ها آوردی،‏ به سر خودت نیاورم!‏» ۳ ایلیا وقتی این را شنید،‏ ترسید.‏ پس بلند شد و از ترس جانش پا به فرار گذاشت.‏+ او به بِئِرشِبَع که در یهوداست + رسید و خادمش را آنجا گذاشت.‏ ۴ بعد به اندازهٔ یک روز راه،‏ در بیابان پیش رفت و آنجا زیر بوته‌ای* نشست و آرزوی مرگ کرد.‏ ایلیا گفت:‏ «ای یَهُوَه دیگر بس است!‏ جان مرا بگیر،‏+ چون من از اجدادم بهتر نیستم.‏»‏

۵ او زیر آن بوته دراز کشید و خوابش برد.‏ اما ناگهان فرشته‌ای او را لمس کرد + و به او گفت:‏ «بلند شو و یک لقمه نان بخور.‏»‏+ ۶ وقتی نگاه کرد،‏ کنار سرش نان گردی روی سنگ‌های داغ و یک کوزهٔ آب دید.‏ پس خورد و نوشید و دوباره دراز کشید.‏ ۷ مدتی بعد فرشتهٔ یَهُوَه برای بار دوم برگشت و او را لمس کرد و گفت:‏ «بلند شو و یک لقمه نان بخور،‏ چون سفری طولانی در پیش داری.‏» ۸ پس بلند شد و خورد و نوشید و با نیرویی که از آن خوراک گرفت ۴۰ روز و ۴۰ شب راه رفت تا به حوریب،‏ کوه خدای حقیقی رسید.‏+

۹ در آنجا وارد غاری شد + و شب را در آن غار گذراند.‏ آن وقت یَهُوَه پیامی به او رساند و گفت:‏ «ایلیا،‏ اینجا چه کار می‌کنی؟‏» ۱۰ ایلیا جواب داد:‏ «ای یَهُوَه خدای لشکرها،‏+ من با غیرت تمام به تو خدمت کرده‌ام.‏ مردم اسرائیل عهد تو را زیر پا گذاشته‌اند،‏+ مذبح‌های تو را خراب کرده‌اند و انبیای تو را با شمشیر کشته‌اند + و فقط من مانده‌ام.‏ حالا می‌خواهند مرا هم بکشند.‏»‏+ ۱۱ اما یَهُوَه گفت:‏ «بیرون برو و روی کوه در حضور من بایست.‏» آن وقت،‏ یَهُوَه از جلوی ایلیا گذشت + و بادی بسیار شدید کوه‌ها را شکافت و صخره‌ها را در حضور یَهُوَه شکست،‏+ اما یَهُوَه در آن باد نبود.‏ بعد از باد زمین‌لرزه‌ای شد،‏+ اما یَهُوَه در آن زمین‌لرزه نبود.‏ ۱۲ بعد از زمین‌لرزه آتشی آمد،‏+ اما یَهُوَه در آن آتش نبود.‏ بعد از آتش صدایی آرام و ملایم شنیده شد.‏+ ۱۳ وقتی ایلیا آن صدا را شنید،‏ فوراً صورت خود را با ردایش* پوشاند + و بیرون رفت و در دهانهٔ غار ایستاد.‏ صدایی به او گفت:‏ «ایلیا،‏ اینجا چه کار می‌کنی؟‏» ۱۴ ایلیا گفت:‏ «ای یَهُوَه خدای لشکرها،‏ من با غیرت تمام به تو خدمت کرده‌ام.‏ مردم اسرائیل عهد تو را زیر پا گذاشته‌اند،‏+ مذبح‌های تو را خراب کرده‌اند و انبیای تو را با شمشیر کشته‌اند و فقط من مانده‌ام.‏ حالا می‌خواهند مرا هم بکشند.‏»‏+

۱۵ یَهُوَه به او گفت:‏ «برگرد و به بیابان دمشق برو.‏ وقتی به آنجا رسیدی،‏ حَزائیل را به عنوان پادشاه سوریه مسح کن.‏+ ۱۶ یِیهو + نوهٔ نِمشی را به عنوان پادشاه اسرائیل مسح کن و اِلیشَع* پسر شافاط را که اهل آبِل‌مِحوله است مسح کن تا به جای تو نبی شود.‏+ ۱۷ هر کس که از شمشیر حَزائیل فرار کند،‏+ به دست یِیهو کشته خواهد شد + و هر کس که از شمشیر یِیهو فرار کند،‏ به دست اِلیشَع کشته خواهد شد.‏+ ۱۸ در اسرائیل هنوز ۷۰۰۰ نفر برایم باقی مانده‌اند + که جلوی بَعَل زانو نزده‌اند + و او را نبوسیده‌اند.‏»‏+

۱۹ پس ایلیا از آنجا رفت و اِلیشَع پسر شافاط را پیدا کرد.‏ اِلیشَع با ۱۲ جفت گاو نر مشغول شخم زدن بود و خودش پشت سر آخرین جفت بود.‏ ایلیا پیش او رفت و ردای*‏+ خود را روی دوش او انداخت.‏ ۲۰ اِلیشَع گاوها را رها کرد و به دنبال ایلیا رفت و گفت:‏ «لطفاً بگذار بروم و برای خداحافظی از پدر و مادرم،‏ آن‌ها را ببوسم.‏ بعد به دنبال تو می‌آیم.‏» ایلیا جواب داد:‏ «برو،‏ من جلوی تو را نمی‌گیرم.‏» ۲۱ پس او رفت و یک جفت گاو نر برداشت و آن‌ها را قربانی کرد.‏ بعد با چوب گاوآهن،‏ گوشت آن‌ها را پخت و به مردم داد و آن‌ها خوردند.‏ بعد بلند شد و به دنبال ایلیا رفت و به خدمت او مشغول شد.‏+

۲۰ بِن‌هَدَد،‏ پادشاه سوریه،‏+ تمام لشکر خود را جمع کرد و به همراه ۳۲ پادشاه دیگر و اسب‌ها و ارابه‌هایشان،‏ شهر سامره را + محاصره و به آن حمله کرد.‏+ ۲ بعد پیام‌رسانانی پیش اَخاب،‏+ پادشاه اسرائیل،‏ به شهر فرستاد و به او گفت:‏ «بِن‌هَدَد چنین می‌گوید،‏ ۳ ‏‹نقره و طلای تو مال من است،‏ همچنین بهترین زنان و پسران تو.‏›» ۴ پادشاه اسرائیل در جواب گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ طبق گفتهٔ تو،‏ من با هر چه دارم در اختیار تو هستم.‏»‏+

۵ بعد پیام‌رسانان دوباره آمدند و گفتند:‏ «بِن‌هَدَد چنین می‌گوید،‏ ‹پیام من برای تو این بود:‏ «نقره‌ات،‏ طلایت،‏ زن‌هایت و پسرانت را باید به من بدهی.‏» ۶ فردا همین موقع خادمانم را پیش تو می‌فرستم تا خانهٔ تو و خانهٔ خادمانت را به‌دقت بگردند و تمام دارایی‌های پرارزشت را با خودشان ببرند.‏›»‏

۷ پادشاه اسرائیل با شنیدن این پیام،‏ تمام ریش‌سفیدان قوم را احضار کرد و گفت:‏ «ببینید که این مرد چطور می‌خواهد بلا به سرمان بیاورد.‏ بِن‌هَدَد از من خواست که زنان و پسران و نقره و طلای خود را به او بدهم.‏ من هم قبول کردم!‏» ۸ تمام ریش‌سفیدان و تمام مردم به اَخاب گفتند:‏ «به حرفش گوش نده.‏ قبول نکن.‏» ۹ پس او به پیام‌رسانان بِن‌هَدَد گفت:‏ «به سَرورم پادشاه سوریه بگویید،‏ ‹من هر چه را که دفعهٔ اول از خدمتگزارت خواستی برایت انجام می‌دهم،‏ اما این یک کار را نمی‌توانم قبول کنم.‏›» پیام‌رسانان بِن‌هَدَد برگشتند و این خبر را به او رساندند.‏

۱۰ بِن‌هَدَد در جواب او این پیام را فرستاد:‏ «اگر بگذارم در سامره آنقدر خاک باقی بماند که سربازانم بتوانند مشتشان را با آن پر کنند،‏ خدایان به‌شدّت مرا مجازات کنند!‏» ۱۱ پادشاه اسرائیل گفت:‏ «به بِن‌هَدَد بگویید،‏ ‹قبل از شروع جنگ به خودت فخر نکن،‏ طوری که انگار در جنگ پیروز شده‌ای!‏›»‏+ ۱۲ این خبر زمانی به گوش بِن‌هَدَد رسید که او و پادشاهان دیگر در خیمه‌های* خود مشغول میگساری بودند.‏ او فوراً به خدمتگزارانش گفت:‏ «آمادهٔ حمله شوید!‏» پس آن‌ها آمادهٔ حمله به شهر شدند.‏

۱۳ اما نبی‌ای پیش اَخاب،‏+ پادشاه اسرائیل،‏ رفت و گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید،‏ ‹آیا این لشکر بزرگ را دیدی؟‏ من آن را امروز به دست تو تسلیم می‌کنم تا بفهمی که من یَهُوَه هستم.‏›»‏+ ۱۴ اَخاب پرسید:‏ «برای این کار از چه کسانی استفاده می‌کنی؟‏» آن نبی گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ ‹از افسرانی که زیر دست امیران استان‌ها هستند.‏›» اَخاب پرسید:‏ «چه کسی جنگ را شروع می‌کند؟‏» او جواب داد:‏ «خودت!‏»‏

۱۵ پس اَخاب افسرانی را که زیر دست امیران استان‌ها بودند شمرد؛‏ تعداد آن‌ها ۲۳۲ نفر بود.‏ بعد مردان لشکر اسرائیل را شمرد؛‏ تعداد آن‌ها ۷۰۰۰ نفر بود.‏ ۱۶ آن‌ها در وقت ظهر از شهر بیرون رفتند،‏ یعنی زمانی که بِن‌هَدَد با آن ۳۲ پادشاه که برای کمک به او آمده بودند،‏ در خیمه‌ها* به میگساری مشغول بود.‏ ۱۷ افسرانی که زیر دست امیران استان‌ها بودند قبل از دیگران بیرون آمدند.‏ آن وقت،‏ بِن‌هَدَد فوراً افرادی را فرستاد تا برای او خبر بیاورند.‏ آن‌ها این خبر را به او دادند:‏ «مردانی از سامره بیرون آمده‌اند.‏» ۱۸ بِن‌هَدَد گفت:‏ «اگر برای صلح بیرون آمده‌اند،‏ آن‌ها را زنده دستگیر کنید و اگر برای جنگ بیرون آمده‌اند،‏ باز هم آن‌ها را زنده دستگیر کنید.‏» ۱۹ اما وقتی افسرانی که زیر دست امیران استان‌ها بودند با سربازانشان از شهر بیرون آمدند،‏ ۲۰ همگی حریف خودشان را از پا درآوردند.‏ بعد سربازان سوریه پا به فرار گذاشتند + و سربازان اسرائیل آن‌ها را تعقیب کردند.‏ اما بِن‌هَدَد،‏ پادشاه سوریه،‏ به همراه عده‌ای از سواران با اسب فرار کرد.‏ ۲۱ پادشاه اسرائیل بیرون آمد و به سواران و ارابه‌ها حمله کرد و لشکر سوریه را به‌شدّت شکست داد.‏*

۲۲ مدتی بعد،‏ آن نبی + پیش پادشاه اسرائیل رفت و به او گفت:‏ «برو و نیروهای نظامی‌ات را قوی کن و فکر کن که چه کار باید بکنی،‏+ چون در شروع سال آینده* پادشاه سوریه دوباره به تو حمله می‌کند.‏»‏+

۲۳ مشاوران پادشاه سوریه به او گفتند:‏ «خدای اسرائیلیان،‏ خدای کوهستان‌هاست.‏ به خاطر همین،‏ آن‌ها ما را شکست دادند.‏ اما اگر در دشت با آن‌ها بجنگیم،‏ پیروز می‌شویم.‏ ۲۴ این کار را هم بکن:‏ فرماندهی لشکر را از آن ۳۲ پادشاه بگیر + و به فرمانداران بسپار.‏ ۲۵ بعد لشکری به بزرگی لشکری که از دست دادی آماده کن و اسب‌ها و ارابه‌ها را به همان تعدادی که بود جمع کن.‏* آن وقت می‌رویم و در دشت‌های هموار با آن‌ها می‌جنگیم و حتماً پیروز می‌شویم.‏» او پیشنهاد مشاوران را پذیرفت و طبق آن عمل کرد.‏

۲۶ بِن‌هَدَد در شروع سال،‏* لشکر سوریه را بسیج کرد و برای جنگ با اسرائیل به اَفیق رفت.‏+ ۲۷ اسرائیلیان هم بسیج شدند و با تدارکات لازم به جنگ با لشکر سوریه رفتند و در مقابل آن‌ها اردو زدند.‏ اسرائیلیان در مقایسه با سوری‌ها که تمام دشت را پر کرده بودند،‏+ مثل دو گلهٔ کوچک بز بودند.‏ ۲۸ آن وقت مرد خدای حقیقی پیش پادشاه اسرائیل رفت و گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید،‏ ‹چون سوری‌ها گفته‌اند:‏ «یَهُوَه خدای کوهستان‌هاست و او خدای دشت‌ها نیست،‏» من تمام این لشکر بزرگ را به دست تو می‌دهم + و بدون شک می‌فهمی که من یَهُوَه هستم.‏›»‏+

۲۹ آن‌ها هفت روز در مقابل هم اردو زده بودند.‏ در روز هفتم،‏ جنگ شروع شد.‏ اسرائیلیان در یک روز ۱۰۰٬۰۰۰ سرباز پیادهٔ سوری را کشتند.‏ ۳۰ بقیهٔ آن‌ها به اَفیق فرار کردند + و داخل شهر پناه گرفتند.‏ اما دیوار شهر روی ۲۷٬۰۰۰ نفر از مردانی که باقی مانده بودند،‏ ریخت.‏ بِن‌هَدَد هم به آن شهر فرار کرد و در اتاق خانه‌ای مخفی شد.‏

۳۱ خادمان بِن‌هَدَد به او گفتند:‏ «ما شنیده‌ایم که پادشاهان خاندان اسرائیل،‏ پادشاهانی رحیم و دلسوز* هستند.‏ بیا پَلاس به دور کمر بپیچیم و بندهایی دور سرمان ببندیم و پیش پادشاه اسرائیل برویم.‏ شاید رحم کند و تو را زنده نگه دارد.‏»‏+ ۳۲ پس پَلاس به دور کمر پیچیدند و بندهایی دور سرشان بستند و پیش پادشاه اسرائیل رفتند و گفتند:‏ «خدمتگزارت بِن‌هَدَد می‌گوید،‏ ‹لطفاً بگذار زنده بمانم.‏›» او گفت:‏ «مگر بِن‌هَدَد هنوز زنده است؟‏ او برادر من است.‏» ۳۳ آن مردان این گفته را به فال نیک گرفتند و متوجه شدند که پادشاه این را صادقانه می‌گوید،‏ پس فوراً گفتند:‏ «بله،‏ بِن‌هَدَد برادر توست.‏» پادشاه گفت:‏ «بروید و او را بیاورید.‏» بِن‌هَدَد پیش او آمد و او بِن‌هَدَد را بر ارابهٔ خود سوار کرد.‏

۳۴ بِن‌هَدَد به او گفت:‏ «شهرهایی را که پدرم از پدرت گرفت به تو برمی‌گردانم و می‌توانی در دمشق بازارهایی برای خودت درست کنی،‏* همان طور که پدرم در سامره این کار را کرد.‏»‏

اَخاب جواب داد:‏ «اگر طبق این شرایط با من پیمان* ببندی،‏ تو را آزاد می‌کنم.‏»‏

آن وقت اَخاب با او پیمان بست و او را آزاد کرد.‏

۳۵ یکی از پسران انبیا،‏*‏+ به فرمان یَهُوَه به کسی که همراهش بود،‏ گفت:‏ «لطفاً مرا بزن.‏» اما آن مرد نخواست این کار را بکند.‏ ۳۶ پس به آن مرد گفت:‏ «چون به فرمان یَهُوَه عمل نکردی،‏ به محض این که از پیش من بروی شیری تو را می‌کشد.‏» بعد از این که آن مرد رفت،‏ شیری به او حمله کرد و او را کشت.‏

۳۷ او مرد دیگری را پیدا کرد و به او گفت:‏ «لطفاً مرا بزن.‏» آن مرد او را زد و زخمی کرد.‏

۳۸ بعد آن نبی صورتش را با پارچه‌ای پوشاند تا شناخته نشود و کنار جاده منتظر پادشاه شد.‏ ۳۹ وقتی پادشاه از آنجا رد می‌شد،‏ او با صدای بلند به پادشاه گفت:‏ «خدمتگزارت در میدان جنگ بود که سربازی آمد و مردی را به من سپرد و گفت:‏ ‹مواظب این مرد باش که فرار نکند.‏ اگر او فرار کند،‏ یا تو به جای او کشته خواهی شد + یا باید ۳۴ کیلو* نقره بدهی.‏› ۴۰ اما وقتی سرگرم کارهایم شدم،‏ ناگهان آن مرد فرار کرد.‏» پادشاه اسرائیل به او گفت:‏ «مجازاتت همین است که گفتی،‏ خودت این تصمیم را گرفتی.‏» ۴۱ همان موقع او پارچه را از روی صورتش برداشت و پادشاه اسرائیل تشخیص داد که او یکی از انبیاست.‏+ ۴۲ آن نبی به پادشاه گفت:‏ «یَهُوَه چنین می‌گوید،‏ ‹چون مردی که گفتم باید کشته شود از دستت فرار کرد،‏+ تو باید به جای او کشته شوی + و قوم تو باید به جای قوم او کشته شوند.‏›»‏+ ۴۳ وقتی پادشاه اسرائیل این را شنید،‏ ناراحت و مأیوس به سامره برگشت.‏+

۲۱ بعد از این وقایع،‏ اتفاقی افتاد که به باغ انگور نابوتِ یِزرِعیلی مربوط می‌شد.‏ این باغ در یِزرِعیل + کنار کاخ اَخاب،‏ پادشاه سامره قرار داشت.‏ ۲ اَخاب به نابوت گفت:‏ «باغ انگورت را به من بده تا به باغ سبزیجات تبدیل کنم،‏ چون نزدیک کاخ من است.‏ من به جای آن،‏ باغ انگور بهتری به تو می‌دهم؛‏ یا اگر بخواهی،‏ هر چقدر که قیمتش باشد،‏ پولش را به تو می‌دهم.‏» ۳ اما نابوت به اَخاب گفت:‏ «غیرممکن است که میراث اجدادم را به تو بدهم،‏+ چون یَهُوَه این کار را منع کرده است.‏» ۴ پس اَخاب به خانه‌اش برگشت،‏ و از این که نابوتِ یِزرِعیلی به او گفته بود:‏ «من میراث اجدادم را به تو نمی‌دهم،‏» ناراحت و اخمو بود.‏ پس روی تختش دراز کشید،‏ رویش را برگرداند و غذا نخورد.‏

۵ ایزابل،‏+ زن اَخاب پیش او آمد و پرسید:‏ «چرا اینقدر ناراحتی* و غذا نمی‌خوری؟‏» ۶ اَخاب گفت:‏ «چون به نابوتِ یِزرِعیلی گفتم،‏ ‹باغ انگورت را به من بفروش،‏ یا اگر ترجیح می‌دهی به جایش باغ دیگری به تو می‌دهم.‏› اما او گفت:‏ ‹من باغ انگورم را به تو نمی‌دهم.‏›» ۷ ایزابل،‏ زن اَخاب گفت:‏ «مگر تو پادشاه اسرائیل نیستی؟‏ بلند شو،‏ چیزی بخور و غم به دلت راه نده.‏ من باغ انگور نابوتِ یِزرِعیلی را به تو می‌دهم.‏»‏+ ۸ ایزابل چند نامه به اسم اَخاب نوشت و آن‌ها را با مُهرِ اَخاب مهر و موم کرد.‏+ بعد نامه‌ها را برای ریش‌سفیدان + و اشراف‌زادگانی که در شهر نابوت زندگی می‌کردند،‏ فرستاد.‏ ۹ او در آن نامه‌ها نوشت:‏ «اعلام کنید که همه روزه بگیرند و نابوت را در مقابل قوم بنشانید.‏ ۱۰ بعد دو نفر از اوباش را جلوی نابوت بنشانید تا او را متهم کنند + و بگویند،‏ ‹تو خدا و پادشاه را لعنت کرده‌ای!‏›‏+ بعد او را بیرون ببرید و سنگسار کنید تا بمیرد.‏»‏+

۱۱ پس مردان شهر،‏ یعنی ریش‌سفیدان و اشراف‌زادگانی که در شهر او زندگی می‌کردند،‏ طبق نامه‌هایی که ایزابل فرستاده بود،‏ عمل کردند.‏ ۱۲ آن‌ها اعلام کردند که همه روزه بگیرند و نابوت را در مقابل قوم نشاندند.‏ ۱۳ بعد دو نفر از اوباش آمدند،‏ جلوی نابوت نشستند و او را در مقابل مردم متهم کردند و گفتند:‏ «نابوت،‏ خدا و پادشاه را لعنت کرده است!‏»‏+ وقتی مردم این را شنیدند او را از شهر بیرون بردند،‏ سنگسارش کردند و کشتند.‏+ ۱۴ بعد،‏ این پیغام را برای ایزابل فرستادند:‏ «نابوت سنگسار شد و مرد.‏»‏+

۱۵ به محض این که ایزابل خبر سنگسار شدن و مرگ نابوت را شنید به اَخاب گفت:‏ «بلند شو و باغ انگوری را که نابوتِ یِزرِعیلی + نمی‌خواست به تو بفروشد صاحب شو،‏ چون نابوت دیگر زنده نیست.‏ او مرد.‏» ۱۶ به محض این که اَخاب خبر مرگ نابوت را شنید،‏ بلند شد تا به باغ انگور نابوتِ یِزرِعیلی برود و آن را تصرّف کند.‏

۱۷ اما یَهُوَه به ایلیای تِشبی گفت:‏+ ۱۸ ‏«بلند شو و پیش اَخاب،‏ پادشاه اسرائیل که در سامره است برو.‏+ او به باغ انگور نابوت رفته است تا آن را تصرّف کند.‏ ۱۹ به او بگو،‏ ‹یَهُوَه می‌گوید:‏ «آیا کسی را به قتل رسانده‌ای + و مِلکش را هم گرفته‌ای؟‏»›‏+ بعد به او بگو،‏ ‹یَهُوَه می‌گوید:‏ «سگ‌ها همان جا که خون نابوت را لیسیدند،‏ خون تو را هم خواهند لیسید.‏»›»‏+

۲۰ اَخاب به ایلیا گفت:‏ «ای دشمن من!‏+ باز تو به سراغم آمدی؟‏» ایلیا گفت:‏ «بله،‏ من به سراغت آمدم.‏ یَهُوَه می‌گوید:‏ ‹چون تو از کارهایی که در نظر من بد است،‏ دست نکشیده‌ای،‏*‏+ ۲۱ به خاطر همین تو را به بلا دچار می‌کنم.‏ من هر کسی را که بعد از تو بیاید از زمین پاک می‌کنم،‏ تمام مردان*‏+ تو را،‏ حتی آن‌هایی را که درمانده و ضعیفند،‏ در اسرائیل نابود می‌کنم،‏+ ۲۲ و همان کاری را که با خاندان یِرُبعام + پسر نِباط و خاندان بَعَشا + پسر اَخیّا کردم با خاندان تو می‌کنم،‏ چون تو مرا به خشم آوردی و باعث شدی اسرائیلیان گناه کنند.‏› ۲۳ یَهُوَه همچنین در مورد ایزابل گفته است:‏ ‹سگ‌ها او را در یِزرِعیل خواهند خورد.‏+ ۲۴ از خاندان اَخاب هر کسی که در شهر بمیرد،‏ سگ‌ها او را می‌خورند و هر کسی که در دشت بمیرد،‏ پرندگان او را می‌خورند.‏+ ۲۵ حقیقتاً هیچ وقت در اسرائیل کسی مانند اَخاب نبوده + که اینقدر مصمم باشد* اعمالی را که در نظر یَهُوَه بد است،‏ انجام دهد.‏ او این اعمال بد را به تحریک زنش ایزابل انجام داد.‏+ ۲۶ او با پیروی از بت‌های نفرت‌انگیز* به زشت‌ترین کارها دست زد،‏ درست همان طور که اَموریان،‏ قبل از آن که یَهُوَه آن‌ها را از پیش روی اسرائیلیان بیرون کند،‏ به این کارها دست می‌زدند.‏›»‏+

۲۷ وقتی اَخاب این سخنان را شنید،‏ فوراً لباس خود را چاک زد،‏ پَلاس پوشید و روزه گرفت.‏ او با پَلاس می‌خوابید و غمگین و افسرده راه می‌رفت.‏ ۲۸ بعد یَهُوَه به ایلیای تِشبی گفت:‏ ۲۹ ‏«دیدی که اَخاب چطور خودش را در مقابل من فروتن کرده است؟‏+ چون خودش را فروتن کرده،‏ این بلا را تا زمانی که زنده است به سرش نمی‌آورم،‏ بلکه در روزگار پسرش این بلا را به سر خاندانش می‌آورم.‏»‏+

۲۲ سه سال بین سوریه و اسرائیل جنگ نبود.‏ ۲ در سومین سال،‏ یِهوشافاط،‏+ پادشاه یهودا پیش اَخاب،‏ پادشاه اسرائیل رفت.‏+ ۳ پادشاه اسرائیل به خادمانش گفت:‏ «شما می‌دانید که راموت‌جِلعاد به ما تعلّق دارد.‏+ اما ما در گرفتن آن از دست پادشاه سوریه غفلت کرده‌ایم.‏»‏*‏ ۴ بعد به یِهوشافاط گفت:‏ «آیا با من می‌آیی تا برای جنگ به راموت‌جِلعاد برویم؟‏» یِهوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت:‏ «من با تو می‌آیم؛‏ قوم من قوم توست و اسب‌های من اسب‌های تو.‏»‏+

۵ اما یِهوشافاط این را هم به پادشاه اسرائیل گفت:‏ «لطفاً اول نظر یَهُوَه را در این مورد بپرس.‏»‏+ ۶ پس پادشاه اسرائیل حدود ۴۰۰ نبی را جمع کرد و از آن‌ها پرسید:‏ «آیا برای جنگ به راموت‌جِلعاد بروم یا از این کار صرف‌نظر کنم؟‏» آن‌ها گفتند:‏ «برو،‏ یَهُوَه آن شهر را به دست تو خواهد داد.‏»‏

۷ یِهوشافاط گفت:‏ «آیا اینجا نبی‌ای از طرف یَهُوَه نیست که با او هم مشورت کنیم تا او نظر خداوند را به ما بگوید؟‏»‏+ ۸ پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت:‏ «چرا،‏ هنوز یک نفر دیگر هست که از طریق او می‌توانیم از یَهُوَه سؤال کنیم؛‏+ اما من از او متنفرم،‏+ چون همیشه چیزهای بد در مورد من پیشگویی می‌کند،‏+ نه چیزهای خوب.‏ او میکایا پسر ایمله است.‏» یِهوشافاط گفت:‏ «پادشاه نباید چنین چیزی بگوید.‏»‏

۹ پس پادشاه اسرائیل یکی از مقامات دربار را صدا کرد و گفت:‏ «میکایا پسر ایمله را سریع به اینجا بیاور.‏»‏+ ۱۰ پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط،‏ پادشاه یهودا،‏ هر کدام بر تخت پادشاهی خود نشسته بودند و لباس پادشاهی به تن داشتند؛‏ آن‌ها در خرمنگاه،‏ کنار ورودی دروازهٔ سامره نشسته بودند و همهٔ انبیا در حضورشان نبوّت می‌کردند.‏+ ۱۱ بعد صِدِقیا پسر کِنَعنه،‏ شاخ‌هایی از آهن برای خود ساخت و گفت:‏ «یَهُوَه می‌گوید:‏ ‹با این شاخ‌ها سوری‌ها را خواهی زد و آن‌ها را نابود خواهی کرد!‏›» ۱۲ بقیهٔ انبیا هم همین طور نبوّت کردند و گفتند:‏ «به راموت‌جِلعاد برو و موفق خواهی شد؛‏ یَهُوَه آن شهر را به دست پادشاه خواهد داد.‏»‏

۱۳ پیام‌رسانی که به دنبال میکایا رفته بود،‏ به او گفت:‏ «ببین!‏ همهٔ انبیا گفته‌اند که پادشاه پیروز می‌شود.‏ لطفاً تو هم مثل آن‌ها به نفع پادشاه صحبت کن.‏»‏+ ۱۴ اما میکایا گفت:‏ «به حیات یَهُوَه قسم که هر چه یَهُوَه به من بگوید،‏ همان را می‌گویم.‏» ۱۵ بعد او به حضور پادشاه آمد و پادشاه از او پرسید:‏ «میکایا،‏ آیا برای جنگ با راموت‌جِلعاد برویم،‏ یا از این کار صرف‌نظر کنیم؟‏» او بلافاصله جواب داد:‏ «برو و موفق خواهی شد؛‏ یَهُوَه آن را به دست پادشاه خواهد داد.‏» ۱۶ پادشاه به او گفت:‏ «چند بار تو را قسم بدهم که فقط حقیقت را به نام یَهُوَه به من بگویی؟‏» ۱۷ میکایا گفت:‏ «من می‌بینم که همهٔ اسرائیلیان مثل گوسفندان بدون شبان،‏ روی کوه‌ها پراکنده هستند.‏+ یَهُوَه گفت:‏ ‹این‌ها صاحب ندارند.‏ بگذار هر کس به سلامت به خانه‌اش برگردد.‏›»‏

۱۸ پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت:‏ «دیدی گفتم که او همیشه چیزهای بد در مورد من پیشگویی می‌کند،‏ نه چیزهای خوب!‏»‏+

۱۹ میکایا گفت:‏ «حالا کلام یَهُوَه را به شما می‌گویم:‏ من یَهُوَه را دیدم که بر تخت خود نشسته + و تمام لشکر آسمان‌ها در کنار او،‏ در سمت راست و چپش ایستاده‌اند.‏+ ۲۰ یَهُوَه از آن‌ها پرسید:‏ ‹چه کسی می‌تواند اَخاب را فریب دهد تا او به راموت‌جِلعاد حمله کند و آنجا شکست بخورد؟‏› یکی از فرشتگان نظرش را داد و فرشته‌ای دیگر چیز دیگری گفت.‏ ۲۱ در آن موقع،‏ فرشته‌ای*‏+ جلو آمد و در مقابل یَهُوَه ایستاد و گفت:‏ ‹من او را فریب می‌دهم.‏› یَهُوَه از او پرسید:‏ ‹چطور این کار را می‌کنی؟‏› ۲۲ او جواب داد:‏ ‹می‌روم و کاری می‌کنم که تمام انبیایش دروغ بگویند.‏›‏*‏+ خدا گفت:‏ ‹تو می‌توانی او را فریب بدهی و حتماً موفق می‌شوی.‏ برو و این کار را بکن.‏› ۲۳ بنابراین،‏ یَهُوَه اجازه داده که مخلوقی روحی کاری کند که همهٔ این انبیا به تو دروغ بگویند.‏+ اما در واقع،‏ یَهُوَه اعلام کرده که تو به مصیبت دچار می‌شوی.‏»‏+

۲۴ صِدِقیا پسر کِنَعنه به میکایا نزدیک شد و به صورت او سیلی زد و گفت:‏ «آیا می‌خواهی بگویی که روح یَهُوَه مرا ترک کرد تا به سراغ تو بیاید و با تو صحبت کند؟‏»‏+ ۲۵ میکایا در جواب گفت:‏ «روزی که بروی و خودت را در اتاقت پنهان کنی،‏ این موضوع را می‌فهمی.‏» ۲۶ پادشاه اسرائیل گفت:‏ «میکایا را بگیرید و او را به آمون،‏ رئیس شهر و به یوآش پسر پادشاه تحویل دهید.‏ ۲۷ به آن‌ها بگویید،‏ ‹پادشاه این طور می‌گوید:‏ «این مرد را به زندان بیندازید + و فقط کمی نان و آب به او بدهید تا وقتی که من به سلامت برگردم.‏»›» ۲۸ اما میکایا گفت:‏ «اگر به سلامت برگشتی،‏ معلوم می‌شود که یَهُوَه با من صحبت نکرده است.‏»‏+ بعد گفت:‏ «ای مردم،‏ همگی این را به خاطر بسپارید.‏»‏

۲۹ اَخاب،‏ پادشاه اسرائیل و یِهوشافاط،‏ پادشاه یهودا به سمت راموت‌جِلعاد حرکت کردند.‏+ ۳۰ پادشاه اسرائیل به یِهوشافاط گفت:‏ «من با لباس دیگری به میدان جنگ می‌روم تا کسی مرا نشناسد،‏ ولی تو لباس شاهانه‌ات را بپوش.‏» پس پادشاه اسرائیل لباس مبدّل پوشید + و به میدان جنگ رفت.‏ ۳۱ پادشاه سوریه به ۳۲ فرماندهٔ ارابه‌هایش این دستور را داده بود:‏+ «با هیچ کس چه کوچک چه بزرگ نجنگید،‏ به جز پادشاه اسرائیل.‏» ۳۲ به محض این که فرماندهانِ ارابه‌ها یِهوشافاط را دیدند،‏ به خودشان گفتند:‏ «حتماً این پادشاه اسرائیل است!‏» پس به او حمله کردند و یِهوشافاط برای کمک فریاد زد.‏ ۳۳ وقتی فرماندهانِ ارابه‌ها فهمیدند که او پادشاه اسرائیل نیست،‏ بلافاصله از تعقیب او برگشتند.‏

۳۴ اما سربازی کمان خود را کشید و بی‌هدف تیری رها کرد و به طور تصادفی پادشاه اسرائیل را از میان درز زرهش زد.‏ پس پادشاه به ارابه‌ران خود گفت:‏ «برگرد و مرا از میدان جنگ* بیرون ببر،‏ چون بدجور زخمی شده‌ام.‏»‏+ ۳۵ جنگ در تمام آن روز شدّت داشت و پادشاه اسرائیل را در ارابه‌اش،‏ در مقابل سوری‌ها ایستاده نگه داشتند.‏ خون از زخمش در ارابهٔ جنگی‌اش می‌ریخت تا این که موقع عصر مرد.‏+ ۳۶ نزدیک غروب آفتاب بود که در تمام اردوگاه فریاد زدند:‏ «هر کس به شهر خودش برگردد!‏ هر کس به سرزمین خودش برگردد!‏»‏+ ۳۷ به این ترتیب،‏ پادشاه مرد و او را به سامره بردند و در آنجا دفن کردند.‏ ۳۸ وقتی ارابهٔ جنگی او را در کنار حوض سامره می‌شستند،‏ همان طور که یَهُوَه گفته بود،‏ سگ‌ها خون او را لیسیدند و فاحشه‌ها خود را در آنجا شستند.‏*‏+

۳۹ بقیهٔ سرگذشت اَخاب،‏ تمام کارهای او و همین طور شرح بنای خانهٔ* عاج + و تمام شهرهایی که ساخت،‏ در کتاب تاریخ پادشاهان اسرائیل نوشته شده است.‏ ۴۰ بعد اَخاب درگذشت*‏+ و پسرش اَخَزیا به جای او پادشاه شد.‏+

۴۱ در چهارمین سال حکمرانی اَخاب،‏ پادشاه اسرائیل،‏ یِهوشافاط + پسر آسا پادشاه یهودا شد.‏ ۴۲ یِهوشافاط ۳۵ ساله بود که پادشاه شد و ۲۵ سال در اورشلیم حکمرانی کرد.‏ مادر او عَزوبه نام داشت و دختر شِلحی بود.‏ ۴۳ یِهوشافاط همان کارهایی را می‌کرد که پدرش آسا انجام می‌داد + و از آن‌ها دست نمی‌کشید.‏ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه درست بود،‏+ انجام می‌داد.‏ با این حال،‏ همهٔ مکان‌های بلند* برداشته نشد و مردم هنوز در آن مکان‌ها قربانی می‌سوزاندند.‏*‏+ ۴۴ یِهوشافاط رابطهٔ صلح‌آمیزی با پادشاه اسرائیل داشت.‏+ ۴۵ بقیهٔ سرگذشت یِهوشافاط،‏ کارهای بزرگ او و جنگ‌هایش در کتاب تاریخ پادشاهان یهودا نوشته شده است.‏ ۴۶ او همچنین بقیهٔ مردانی را که در بتکده‌ها* روسپی‌گری می‌کردند و از زمان پدرش آسا باقی مانده بودند،‏ از آن سرزمین بیرون کرد.‏+

۴۷ در آن زمان،‏ پادشاهی در اَدوم نبود،‏+ بلکه فرمانروایی دست‌نشانده در آنجا حکمرانی می‌کرد.‏+

۴۸ یِهوشافاط کشتی‌های تَرشیشی* ساخت تا برای آوردن طلا به اوفیر بروند،‏+ اما کشتی‌ها به اوفیر نرسیدند،‏ چون در عِصیون‌جِبِر در هم شکستند.‏+ ۴۹ در آن زمان بود که اَخَزیا پسر اَخاب به یِهوشافاط گفت:‏ «بگذار خادمان من با خادمان تو با کشتی بروند،‏» اما یِهوشافاط اجازه نداد.‏

۵۰ به این ترتیب،‏ یِهوشافاط درگذشت*‏+ و او را در شهر جدّش داوود در کنار اجدادش دفن کردند و پسرش یِهورام به جای او پادشاه شد.‏+

۵۱ اَخَزیا + پسر اَخاب در هفدهمین سال حکمرانی یِهوشافاط،‏ پادشاه یهودا،‏ در سامره پادشاه اسرائیل شد و دو سال در اسرائیل حکمرانی کرد.‏ ۵۲ او کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام می‌داد و مثل پدر + و مادرش + و مثل یِرُبعام پسر نِباط که باعث شد اسرائیلیان گناه کنند،‏ رفتار می‌کرد.‏+ ۵۳ او مثل پدرش،‏ بَعَل را می‌پرستید + و در مقابل آن سجده می‌کرد و یَهُوَه خدای اسرائیل را به خشم می‌آورد.‏+

یا:‏ «او را نرنجانده بود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجدادش بیارامد.‏»‏

یا:‏ «قاطر ماده.‏»‏

یا:‏ «شاخی که در آن روغن می‌ریختند.‏»‏

یا:‏ «محترمی.‏»‏

یا:‏ «حکیمانه عمل کنی.‏»‏

یا:‏ «خون جنگ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «موی سفیدش در آرامش به شیول فرو برود.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شیول.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «موی سفید او را با خون به شیول بفرست.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شیول.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانه‌ای برایم ساخته است.‏» منظور از «خانه» دودمان یا سلسله‌ای از پادشاهان است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «مزارع.‏»‏

یا:‏ «نسل.‏»‏

یا:‏ «نسلش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «حکمرانی در دست سلیمان.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «مهم‌ترین.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «پسری کوچک.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نمی‌دانم چگونه بیرون بروم و داخل شوم.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «سرسخت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روزهای بسیار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «تمام روزهایت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روزهایت را طولانی می‌کنم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن‌ها ترسیدند.‏»‏

یا:‏ «امیران.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«خراج.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰ کُر.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۶۰ کُر.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «کوکوهای.‏»‏

یا:‏ «اسب‌سوار.‏»‏

این رقم طبق بعضی از دست‌نوشته‌ها و آیات دیگری است که به همین گزارش مربوط می‌شود.‏ در دست‌نوشته‌های دیگر ۴۰٬۰۰۰ آمده است.‏

یا:‏ «درک و فهمی.‏»‏

یا:‏ «جانوران بالدار.‏»‏

احتمالاً حشرات را هم در بر می‌گیرد.‏

یا:‏ «همیشه داوود را دوست داشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یَهُوَه دشمنانش را زیر کف پاهای او انداخت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰٬۰۰۰ کُر.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰ کُر.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «عهد.‏»‏

یا:‏ «باربر.‏»‏

ضمیمهٔ ب۱۵‏.‏

ضمیمهٔ ب۸‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۶۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «معبدِ خانه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

منظور پنجره‌هایی است که دهانهٔ داخلی‌شان پهن‌تر از دهانهٔ بیرونی‌شان است،‏ یا برعکس.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پنج ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «شش ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «هفت ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پنج ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

منظور اتاقی است که جلوی قدس‌الاقداس بود.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۴۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «چوب روغنی.‏» احتمالاً کاج حلب یا مدیترانه‌ای.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پنج ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

ممکن است به فرم چهارچوب یا اندازهٔ درها اشاره داشته باشد.‏

تحت‌اللفظی:‏ «معبد.‏»‏

ممکن است به فرم چهارچوب یا اندازهٔ درها اشاره داشته باشد.‏

یا:‏ «کاخی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۵۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «چوب درخت سِدر لبنان.‏»‏

یا:‏ «مربع؛‏ مستطیل.‏»‏

یا:‏ «ایوان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۵۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «ایوان.‏»‏

یا:‏ «کاخی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانهٔ تالار.‏»‏

یا:‏ «از داخل و خارج.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «هشت ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «برنز.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۸ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «برای اندازه‌گیری دور آن،‏ ریسمانی به طول ۱۲ ذراع لازم بود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پنج ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «چهار ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

در اینجا به قدس اشاره می‌کند.‏

یا:‏ «جنوب.‏»‏

یعنی:‏ «او [یَهُوَه] محکم و استوار سازد.‏»‏

یا:‏ «شمال.‏»‏

احتمالاً یعنی:‏ «با قدرت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دریایی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پنج ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰ ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «برای اندازه‌گیری دور آن،‏ ریسمانی به طول ۳۰ ذراع لازم بود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

حدود ٫۴‏۷ سانتی‌متر.‏ ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰۰۰ بَت.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «گاری حمل آب.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «چهار ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «سه ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک و نیم ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک و نیم ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «نیم ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۴۰ بَت.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «چهار ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «چراغ‌خاموش‌کن‌ها.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانهٔ معبد.‏»‏

یا:‏ «تقدیس.‏»‏

منظور عید سایه‌بان‌هاست.‏

ضمیمهٔ ب۱۵‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پسرت،‏ آن که از صُلب تو بیرون می‌آید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آسمانِ آسمان‌ها.‏»‏

یا:‏ «همنوعش او را لعنت کند.‏» به این مفهوم که اگر قسم دروغ بخورد یا قسم خود را زیر پا بگذارد،‏ لعنت بر سرش بیاید.‏

تحت‌اللفظی:‏ «لعنت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «لعنتش.‏»‏

یا:‏ «شریر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «درستکاریِ.‏»‏

یا:‏ «تأدیبشان کردی؛‏ فروتنشان کردی.‏»‏

یا:‏ «از تو خواهند ترسید.‏»‏

یا:‏ «شهرت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از تو بترسند.‏»‏

یا:‏ «هر چه از تو می‌خواهند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نزدیک.‏»‏

یا:‏ «دلتان کاملاً وقف یَهُوَه خدایمان باشد.‏»‏

یا:‏ «تقدیس.‏»‏

یا:‏ «گذرگاه حَمات.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«وادی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روز هشتم؛‏» یعنی روز بعد از دومین دورهٔ هفت‌روزه.‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

یا:‏ «تقدیس.‏»‏

یا:‏ «تقدیس کرده‌ام.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ضرب‌المثل؛‏ تکیه‌کلام.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «سوت زده.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مورد نظر او نبودند.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «سرزمین بی‌ارزش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۲۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

یا:‏ «تلّ؛‏ تپه.‏»‏

یا:‏ «هدیهٔ عروسی؛‏ هدیهٔ خداحافظی.‏»‏

یا:‏ «مستحکم ساخت.‏»‏

یا:‏ «تلّ؛‏ تپه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۴۲۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «معماهایی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هیچ چیز از او مخفی نبود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روح [نَفَسی] در او باقی نماند.‏»‏

یا:‏ «سخنان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۲۰ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «طبق دست سلیمانِ پادشاه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۶۶۶ قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۶۰۰ شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

معمولاً این نوع سپر در دست کمانداران بود.‏

تحت‌اللفظی:‏ «سه مِنا.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «صورت او را بطلبند.‏»‏

یا:‏ «اسب‌سواران.‏»‏

یا:‏ «اسب‌سوار.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «اسب‌های سلیمان از مصر و قوئه وارد می‌شدند؛‏ بازرگانان پادشاه،‏ آن‌ها را از قوئه می‌خریدند.‏» شاید منظور از قوئه همان کیلیکیه است.‏

یا:‏ «صادر می‌کردند.‏»‏

یا:‏ «ازدواج نکنید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

یا:‏ «زنانش شدیداً روی او تأثیر داشتند.‏»‏

یا:‏ «برگرداندند.‏»‏

یا:‏ «دلش کاملاً وقف یَهُوَه نبود.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «برای خدایانشان بوی خوش قربانی‌های سوختنی را بلند می‌کردند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پاره می‌کنم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «تمام افراد مذکر.‏» این ظاهراً شامل پسران هم می‌شد.‏

تحت‌اللفظی:‏ «تمام افراد مذکر.‏» این ظاهراً شامل پسران هم می‌شد.‏

تحت‌اللفظی:‏ «قطع کردند.‏»‏

این ملکه در مقام حکمران نبود.‏

یا احتمالاً:‏ «از شیر گرفت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمیده.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «کشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دست بلند کرد.‏»‏

یا:‏ «تلّ؛‏ تپه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

یا:‏ «طاقت‌فرسایی.‏»‏

یا:‏ «ای خاندان داوود،‏ بر خودتان حکمرانی کنید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خیمه‌های.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «برگزیده.‏»‏

یا:‏ «مستحکم ساخت.‏»‏

یا:‏ «مستحکم ساخت.‏»‏

یا:‏ «دوباره دلشان به سوی رِحُبعام پادشاه یهودا برگردد.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی بسوزاند و بوی خوش آن‌ها را بلند کند.‏»‏

واژهٔ عبری می‌تواند به سوزاندن بخور هم اشاره کند.‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزانند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «خاکستر چرب.‏» منظور خاکستری است که با چربی قربانی‌ها مخلوط شده است.‏

یا:‏ «فلج شد.‏»‏

یا:‏ «صورت یَهُوَه خدایت را نرم کنی.‏»‏

یا:‏ «پشت الاغ پالان بگذارید.‏»‏

یا:‏ «پشت الاغ پالان گذاشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دستش را پر می‌کرد.‏»‏

یا:‏ «به او چنین و چنان بگو.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پاره کردم.‏»‏

یا:‏ «ریخته‌شده.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر کس که به دیوار ادرار می‌کند.‏» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره می‌کند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «روزهای.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «معبدها.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دوندگانی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

اَبیّا هم خوانده شده است.‏

یا:‏ «دلش کاملاً وقف یَهُوَه نبود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

یا:‏ «معبدها.‏»‏

ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛‏ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.‏

یا:‏ «بانو.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «اَشیره.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «دلش کاملاً وقف یَهُوَه بود.‏»‏

یا:‏ «تقدیس.‏»‏

یا:‏ «مستحکم کردن؛‏ بازسازی کردن.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از بیرون رفتن و وارد شدن.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

یا:‏ «عهدی.‏»‏

یا:‏ «مستحکم کردن؛‏ بازسازی کردن.‏»‏

یا:‏ «استحکام می‌بخشید؛‏ بازسازی می‌کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هیچ نَفَسی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

یا:‏ «انتقام‌گیرنده‌های خون.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر کس که به دیوار ادرار می‌کند.‏» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره می‌کند.‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دو قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «ارباب.‏»‏

یعنی:‏ «متعلّق به قبیلهٔ شِمِر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانهٔ.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «اَشیره.‏»‏

یعنی:‏ «خدای من یَهُوَه است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در حضورش می‌ایستم.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

همان صِیدا.‏

تحت‌اللفظی:‏ «نَفَس در او باقی نماند.‏»‏

یا:‏ «از یَهُوَه بسیار می‌ترسید.‏»‏

یا:‏ «وادی‌های.‏»‏

یا:‏ «از یَهُوَه می‌ترسید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در حضور او می‌ایستم.‏»‏

یا:‏ «باعث انزوای اسرائیل شده است.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «اَشیره.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «بلنگید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«بَعَل.‏»‏

یا:‏ «گاو نر جوان.‏»‏

یا:‏ «گاو نر جوانی.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «به سفر رفته است.‏»‏

یا:‏ «رفتاری مانند انبیا.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دو سِئاه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «گاو نر جوان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «لیسید.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

یا:‏ «دست یَهُوَه بر ایلیا آمد.‏»‏

یا:‏ «درختچهٔ جارو.‏» نوعی بوتهٔ صحرایی.‏

یا:‏ «ردای پیامبری‌اش.‏»‏

یعنی:‏ «خدا نجات است.‏»‏

یا:‏ «ردای پیامبری.‏»‏

یا:‏ «سایه‌بان‌های.‏»‏

یا:‏ «سایه‌بان‌ها.‏»‏

یا:‏ «به لشکر سوریه تلفات سنگین وارد کرد.‏»‏

منظور بهار آینده است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «بشمار.‏»‏

منظور فصل بهار است.‏

یا:‏ «پادشاهانی با محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «خیابان‌هایی تعیین کنی.‏»‏

یا:‏ «عهد.‏»‏

به گروهی از انبیا اشاره می‌کند که دورهٔ آموزشی می‌دیدند یا با هم خدمت می‌کردند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «روحت ناراحت است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خودت را به کارهایی که در نظر من بد است فروخته‌ای.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر کس که به دیوار ادرار می‌کند.‏» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره می‌کند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «خود را فروخته باشد.‏»‏

ظاهراً در عبری این کلمه با کلمهٔ «مدفوع» ارتباط دارد؛‏ در اینجا به نشانهٔ انزجار و تنفر به کار رفته است.‏

یا:‏ «تردید داشته‌ایم.‏»‏

یا:‏ «روحی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در دهان تمام انبیایش روح فریبنده می‌شوم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «اردوگاه.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «جایی که فاحشه‌ها خود را می‌شستند،‏ سگ‌ها خون او را لیسیدند.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «قربانی می‌سوزاندند تا بوی خوش آن بلند شود.‏»‏

یا:‏ «معبدها.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «کشتی‌های تَرشیشی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با اجداد خود آرمید.‏»‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی