کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج ۲سموئیل ۱:‏۱-‏۲۴:‏۲۵
  • دوم سموئیل

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • دوم سموئیل
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
دوم سموئیل

دوم سموئیل

۱ بعد از مرگ شائول،‏ داوود که از شکست دادن* عَمالیقیان برگشته بود،‏ دو روز در صِقلَغ ماند.‏+ ۲ روز سوم مردی از اردوگاه شائول آمد.‏ او در حالی که لباسش را چاک زده بود و روی سرش خاک ریخته بود پیش داوود رفت و جلوی او به خاک افتاد.‏

۳ داوود از او پرسید:‏ «از کجا می‌آیی؟‏» او جواب داد:‏ «از اردوگاه اسرائیل فرار کردم.‏» ۴ داوود از او پرسید:‏ «بگو آنجا چه اتفاقی افتاده؟‏ برایم تعریف کن.‏» آن مرد گفت:‏ «سربازان اسرائیلی از میدان جنگ فرار کردند و خیلی از آن‌ها کشته شدند.‏ حتی شائول و پسرش یوناتان هم کشته شدند.‏»‏+ ۵ داوود از مرد جوانی که این خبر را برایش آورده بود پرسید:‏ «از کجا می‌دانی که شائول و پسرش یوناتان مرده‌اند؟‏» ۶ او جواب داد:‏ «من تصادفاً روی کوه جِلبوعا بودم.‏+ آنجا دیدم که شائول به نیزه‌اش تکیه داده و ارابه‌ها و اسب‌سواران هم به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند.‏+ ۷ وقتی شائول چشمش به من افتاد،‏ مرا صدا کرد.‏ من گفتم:‏ ‹بله آقا!‏› ۸ او از من پرسید:‏ ‹تو کی هستی؟‏› گفتم:‏ ‹من یک عَمالیقی هستم.‏›‏+ ۹ بعد گفت:‏ ‹بیا مرا بکش و راحتم کن،‏ چون خیلی زجر می‌کشم.‏› ۱۰ پس رفتم و او را کشتم،‏+ چون دیدم طوری زخمی شده که زنده نمی‌ماند.‏ بعد تاجی را که روی سرش بود و بازوبندش را برداشتم و برای سَرورم آوردم.‏»‏

۱۱ وقتی داوود این را شنید،‏ لباسش را چاک زد و همهٔ مردانی هم که با او بودند این کار را کردند.‏ ۱۲ آن‌ها برای شائول،‏ یوناتان،‏ قوم یَهُوَه و برای خاندان اسرائیل که در جنگ کشته شده بودند + تا شب گریه و زاری کردند و روزه گرفتند.‏+

۱۳ داوود از جوانی که این خبر را برایش آورده بود پرسید:‏ «تو کی هستی و اهل کجایی؟‏» او گفت:‏ «من پسر یک عَمالیقی‌ام و پدرم از مهاجرانی است که در اسرائیل زندگی می‌کند.‏» ۱۴ داوود به او گفت:‏ «چطور جرأت کردی دستت را روی مسح‌شدهٔ یَهُوَه بلند کنی و او را بکشی؟‏»‏+ ۱۵ بعد داوود یکی از مردان جوانش را صدا کرد و به او گفت:‏ «بیا او را بکش.‏» پس آن مرد او را کشت.‏+ ۱۶ داوود به آن عَمالیقی گفت:‏ «خونت به گردن خودت است،‏ چون به زبان خودت اعتراف کردی و گفتی:‏ ‹من مسح‌شدهٔ یَهُوَه را کشتم.‏›»‏+

۱۷ بعد داوود برای شائول و پسر او یوناتان مرثیه‌ای* خواند + ۱۸ و گفت که قوم یهودا این مرثیه را یاد بگیرند.‏ او اسم این مرثیه را «کمان» گذاشت؛‏ مرثیه‌ای که در کتاب یاشَر نوشته شده است و می‌گوید:‏+

۱۹ ‏«ای اسرائیل،‏ جلال و زیبایی‌ات روی کوه‌هایت نقش بر زمین شده است.‏+

ببین دلاورانت چطور کشته شده‌اند!‏

۲۰ این خبر را در جَت نگویید؛‏+

آن را در کوچه‌های اَشقِلون پخش نکنید،‏

مبادا دختران فِلیسطی شادی کنند،‏

و دختران این ختنه‌نشده‌ها ذوق کنند.‏

۲۱ ای کوه‌های جِلبوعا،‏+

دیگر بر شما شبنم ننشیند و باران نبارد،‏

زمین‌هایتان محصولی برای هدایای مقدّس ندهد،‏+

چون در آنجا به سپر دلاوران توهین شد،‏

و سپر شائول دیگر با روغن،‏ جلا داده نمی‌شود.‏

۲۲ کمان یوناتان همیشه با خون کشته‌شدگان،‏

و چربی جنگجویان قدرتمند دشمن از جنگ برمی‌گشت،‏+

و شمشیر شائول همیشه پیروز بود.‏+

۲۳ شائول و یوناتان + چقدر عزیز و نازنین بودند.‏

تا لحظهٔ مرگ هم با هم بودند.‏+

از عقاب‌ها سریع‌تر،‏+

و از شیرها قوی‌تر بودند!‏+

۲۴ ای دختران اسرائیل،‏ برای شائول گریه کنید،‏

او شما را با لباس‌های زیبای ارغوانی پوشاند؛‏

لباس‌هایی با زیورآلات طلا.‏

۲۵ ای اسرائیل ببین که دلاورانت چطور در میدان جنگ افتاده‌اند!‏

یوناتان روی کوه‌هایت کشته شده!‏+

۲۶ ای برادرم یوناتان،‏ دلم از عزای تو پر از غم است؛‏

چقدر برایم عزیز بودی.‏+

محبت تو به من از محبت زنان،‏ باارزش‌تر بود.‏+

۲۷ دلاوران به خاک و خون کشیده شدند،‏

و سلاح‌هایشان از بین رفت!‏»‏

۲ بعد از آن،‏ داوود از یَهُوَه سؤال کرد:‏+ «آیا به یکی از شهرهای یهودا بروم؟‏» یَهُوَه به او گفت:‏ «برو.‏» بعد داوود پرسید:‏ «به کدام شهر بروم؟‏» او گفت:‏ «به حِبرون.‏»‏+ ۲ پس داوود با دو همسرش،‏ اَخینوعَم یِزرِعیلی و اَبیجایِل بیوهٔ نابال کَرمِلی به آنجا رفت.‏+ ۳ داوود مردانی را که با او بودند و خانواده‌هایشان را هم با خود برد.‏+ آن‌ها در شهرهای اطراف حِبرون ساکن شدند.‏ ۴ بعد مردان یهودا آمدند و داوود را در آنجا برای پادشاهی بر خاندان یهودا مسح کردند.‏+

آن‌ها به داوود گفتند:‏ «مردان یابیش‌جِلعاد بودند که شائول را دفن کردند.‏» ۵ پس داوود پیام‌رسانانی پیش مردان یابیش‌جِلعاد فرستاد و به آن‌ها گفت:‏ «یَهُوَه به شما برکت بدهد،‏ چون سَرورتان شائول را دفن کردید + و با این کار نشان دادید که چقدر به او محبت* داشتید.‏ ۶ آرزو می‌کنم که یَهُوَه همیشه با شما باشد و محبت پایدارش را نصیب شما کند.‏ من هم این کار خوبتان را جبران می‌کنم.‏+ ۷ قوی و شجاع باشید.‏ درست است که سَرورتان شائول مرده،‏ ولی خاندان یهودا مرا به عنوان پادشاه خود مسح کرده است.‏»‏

۸ اَبنیر پسر نیر فرماندهٔ لشکر شائول،‏+ ایش‌بوشِت پسر شائول را با خود به آن طرف رود اردن،‏ به مَحَنایِم برد،‏+ ۹ و او را بر جِلعاد،‏+ اَشوریان،‏ یِزرِعیل،‏+ اِفرایِم،‏+ بنیامین و بر تمام اسرائیل پادشاه کرد.‏ ۱۰ ایش‌بوشِت پسر شائول ۴۰ ساله بود که پادشاه اسرائیل شد و دو سال حکومت کرد،‏ ولی خاندان یهودا از داوود طرفداری می‌کرد.‏+ ۱۱ داوود هفت سال و نیم در حِبرون بر خاندان یهودا پادشاهی کرد.‏+

۱۲ بعد از مدتی،‏ اَبنیر پسر نیر و خادمان ایش‌بوشِت پسر شائول از مَحَنایِم به جِبعون رفتند.‏+ ۱۳ یوآب پسر صِرویه + و خادمان داوود هم کنار آبگیر جِبعون در مقابل آن‌ها قرار گرفتند؛‏ یک گروه در یک طرف آبگیر و گروه دیگر در طرف دیگر آن.‏ ۱۴ آن وقت اَبنیر به یوآب گفت:‏ «بگذار جوانانمان جلوی ما با هم مبارزه کنند.‏»‏* یوآب گفت:‏ «موافقم.‏» ۱۵ پس،‏ از طرف بنیامین و ایش‌بوشِت پسر شائول ۱۲ نفر و از طرف خادمان داوود ۱۲ نفر جلو رفتند.‏ ۱۶ آن‌ها با یک دست سر حریفشان را گرفتند و با دست دیگر با شمشیر به پهلوی حریفشان زدند و همه همدیگر را کشتند.‏ به این دلیل اسم آن مکان را که در جِبعون بود،‏ حِلقَت‌هَصوریم گذاشتند.‏

۱۷ به دنبال آن کشتار،‏ جنگ سختی در آن روز درگرفت و سرانجام اَبنیر و مردان اسرائیل از خادمان داوود شکست خوردند.‏ ۱۸ سه پسر صِرویه + یعنی یوآب،‏+ اَبیشای + و عَسائیل + در آنجا بودند.‏ عَسائیل مثل غزالی که در دشت می‌دود،‏ سریع می‌دوید.‏ ۱۹ او اَبنیر را تعقیب کرد و لحظه‌ای از او چشم برنمی‌داشت.‏ ۲۰ وقتی اَبنیر پشت سرش را نگاه کرد،‏ پرسید:‏ «عَسائیل تویی؟‏» عَسائیل گفت:‏ «خودمم.‏» ۲۱ اَبنیر به او گفت:‏ «دنبال من نیا!‏ دنبال یکی از جوانانی که این طرف یا آن طرف تو هستند برو و هر چه دارد از او غنیمت بگیر.‏» اما عَسائیل نخواست از تعقیب او دست بکشد.‏ ۲۲ پس اَبنیر دوباره به عَسائیل گفت:‏ «مرا تعقیب نکن.‏ چرا کاری می‌کنی که بکشمت؟‏ اگر تو را بکشم با چه رویی به برادرت نگاه کنم؟‏» ۲۳ اما عَسائیل دست‌بردار نبود.‏ پس اَبنیر با ته نیزه‌اش طوری به شکم عَسائیل زد که نیزه از پشت او بیرون آمد.‏+ عَسائیل همان جا افتاد و مرد.‏ هر کس به جایی که جسد عَسائیل افتاده بود می‌رسید،‏ آنجا می‌ایستاد.‏

۲۴ بعد یوآب و اَبیشای به تعقیب اَبنیر رفتند.‏ موقع غروب آفتاب،‏ آن‌ها به تپهٔ اَمّه رسیدند که مقابل جیَح و در راه بیابان جِبعون است.‏ ۲۵ لشکر بنیامینی‌ها روی تپه‌ای دیگر پشت اَبنیر جمع شدند.‏ ۲۶ بعد اَبنیر یوآب را صدا کرد و به او گفت:‏ «تا کی می‌خواهی با شمشیر به کشت‌وکشتار ادامه بدهی؟‏ نمی‌دانی که این کار عاقبت تلخی دارد؟‏ کی می‌خواهی به مردانت بگویی که از تعقیب برادرانشان دست بکشند؟‏» ۲۷ وقتی یوآب این را شنید،‏ گفت:‏ «به حیات خدا قسم اگر این را نمی‌گفتی،‏ این مردان تا صبح برادرانشان را تعقیب می‌کردند.‏» ۲۸ پس یوآب شیپور را به صدا درآورد و مردانش از تعقیب اسرائیلیان دست کشیدند و دیگر با آن‌ها جنگ نکردند.‏

۲۹ بعد اَبنیر و مردانش تمام شب،‏ پیاده از میان عَرَبه گذشتند.‏+ آن‌ها از اردن عبور کردند،‏ تمام درّه* را طی کردند و به مَحَنایِم رسیدند.‏+ ۳۰ بعد از این که یوآب از تعقیب اَبنیر برگشت،‏ همهٔ مردان را جمع کرد.‏ از خادمان داوود،‏ عَسائیل و ۱۹ نفر دیگر کشته شده بودند.‏ ۳۱ اما خادمان داوود با از بین بردن ۳۶۰ نفر از بنیامینی‌ها و مردان اَبنیر،‏ آن‌ها را شکست داده بودند.‏ ۳۲ آن‌ها جسد عَسائیل را برداشتند + و در آرامگاه پدرش در بِیت‌لِحِم دفن کردند.‏+ بعد یوآب و مردانش تمام شب راه رفتند و موقع سپیده‌دم به حِبرون رسیدند.‏+

۳ جنگ بین خاندان شائول و خاندان داوود ادامه پیدا کرد.‏ داوود روزبه‌روز قوی‌تر می‌شد + و خاندان شائول روزبه‌روز ضعیف‌تر.‏+

۲ در این بین،‏ داوود در حِبرون صاحب چند پسر شد.‏+ اولین پسرش اَمنون بود + که اَخینوعَمِ یِزرِعیلی به دنیا آورد.‏+ ۳ دومین پسرش کیلاب بود که اَبیجایِل بیوهٔ نابالِ کَرمِلی به دنیا آورد.‏+ سومین اَبشالوم بود؛‏+ پسر مَعَکه دختر تَلمای،‏ پادشاه جِشور.‏+ ۴ چهارمین،‏ اَدونیا پسر حَجّیت + و پنجمین،‏ شِفَطیا پسر اَبیطال بود.‏ ۵ ششمین،‏ یِترِعام بود که همسر داوود عِجله او را به دنیا آورد.‏ این‌ها پسران داوود بودند که در حِبرون به دنیا آمدند.‏

۶ زمانی که جنگ بین خاندان داوود و خاندان شائول ادامه داشت،‏ اَبنیر + در خاندان شائول به مرور زمان قدرت بیشتری پیدا کرد.‏ ۷ شائول زنی دیگر* به نام رِصفه داشت + که دختر اَیه بود.‏ یک روز ایش‌بوشِت + به اَبنیر گفت:‏ «چرا با زن دیگر* پدرم همخواب شدی؟‏»‏+ ۸ اَبنیر از حرف ایش‌بوشِت خیلی عصبانی شد و گفت:‏ «مگر من سگی* از یهودا هستم؟‏ من تا امروز به خاندان پدرت شائول و برادران و دوستانش محبت پایدار نشان داده‌ام و به تو خیانت نکرده‌ام و تو را به دست داوود نداده‌ام.‏ حالا به خاطر یک زن مرا گناهکار می‌دانی؟‏ ۹ یَهُوَه مرا سخت مجازات کند اگر کاری را که برای داوود قسم خورد نکنم.‏+ ۱۰ او قسم خورد که سلطنت را از خاندان شائول می‌گیرد و تخت پادشاهی داوود را بر اسرائیل و یهودا از دان تا بِئِرشِبَع برقرار می‌کند.‏»‏+ ۱۱ ایش‌بوشِت نتوانست حتی یک کلمه هم به اَبنیر جواب بدهد،‏ چون از او می‌ترسید.‏+

۱۲ اَبنیر فوراً پیام‌رسانانی پیش داوود فرستاد و گفت:‏ «این سرزمین مال کیست؟‏» بعد گفت:‏ «بیا با هم عهد ببندیم.‏ من هم تمام تلاشم را می‌کنم* که همهٔ اسرائیلیان را طرفدار تو بکنم.‏»‏+ ۱۳ داوود به او جواب داد:‏ «خیلی خوب.‏ من با تو عهد می‌بندم،‏ ولی به یک شرط.‏ وقتی به دیدنم می‌آیی،‏ حتماً میکال دختر شائول را با خودت بیاور،‏+ وگرنه اجازه نداری مرا ببینی.‏» ۱۴ بعد داوود پیام‌رسانانی پیش ایش‌بوشِت فرستاد + و گفت:‏ «زنم میکال را که به قیمت ۱۰۰ قُلفهٔ فِلیسطی‌ها نامزد کردم به من بده.‏»‏+ ۱۵ پس ایش‌بوشِت کسانی را فرستاد تا میکال را از شوهرش فَلطی‌ئیل پسر لایِش بگیرند.‏+ ۱۶ اما شوهر میکال گریه‌کنان تا بَحوریم با او رفت.‏+ بالاخره اَبنیر به فَلطی‌ئیل گفت:‏ «حالا دیگر برگرد!‏» آن وقت او به خانه‌اش برگشت.‏

۱۷ در این میان،‏ اَبنیر پیامی به همهٔ ریش‌سفیدان اسرائیل فرستاد و گفت:‏ «خیلی وقت است که شما می‌خواهید داوود،‏ پادشاه شما باشد.‏ ۱۸ پس حالا باید وارد عمل بشوید،‏ چون یَهُوَه به داوود گفت که به دست خادمم داوود + قومم اسرائیل را از چنگ فِلیسطی‌ها و از چنگ همهٔ دشمنانشان نجات می‌دهم.‏» ۱۹ اَبنیر با بنیامینی‌ها هم صحبت کرد.‏+ بعد به حِبرون رفت تا در خلوت با داوود صحبت کند و او را از تصمیم خاندان اسرائیل و بنیامین باخبر کند.‏

۲۰ اَبنیر با ۲۰ مرد به حِبرون پیش داوود رفت و داوود برای اَبنیر و مردانش مهمانی داد.‏ ۲۱ اَبنیر به داوود گفت:‏ «بگذار بروم و همهٔ اسرائیلیان را در حضور سَرورم پادشاه جمع کنم تا با تو عهد ببندند،‏ آن وقت تو به آرزویت می‌رسی و پادشاهِ کل قوم اسرائیل می‌شوی.‏» پس داوود اجازه داد که اَبنیر به سلامت برود.‏

۲۲ همان موقع،‏ یوآب و خادمان داوود از غارت برگشتند و غنیمت‌های زیادی با خودشان آوردند.‏ اَبنیر دیگر پیش داوود در حِبرون نبود،‏ چون داوود اجازه داده بود که به سلامت برود.‏ ۲۳ وقتی یوآب + و تمام لشکری که با او بودند از راه رسیدند،‏ یوآب این خبر را شنید که اَبنیر پسر نیر + پیش پادشاه آمده بود و پادشاه اجازه داد که او به سلامت برود.‏ ۲۴ پس یوآب پیش پادشاه رفت و گفت:‏ «این چه کاری بود که کردی؟‏ اَبنیر پیش تو آمد و تو به همین راحتی گذاشتی که او برود؟‏ ۲۵ تو اَبنیر پسر نیر را خوب می‌شناسی.‏ او اینجا آمده بود که تو را فریب بدهد و از همهٔ کارهایت باخبر شود.‏»‏

۲۶ پس یوآب از پیش داوود رفت و کسانی را دنبال اَبنیر فرستاد و آن‌ها اَبنیر را از آب‌انبار سیره برگرداندند.‏ اما داوود هیچ خبری از این ماجرا نداشت.‏ ۲۷ وقتی اَبنیر به حِبرون برگشت،‏+ یوآب او را به بهانهٔ این که می‌خواهد محرمانه با او صحبت کند،‏ به دروازهٔ شهر برد.‏ او در آنجا به انتقام خون برادرش عَسائیل خنجرش را در شکم اَبنیر فرو برد و اَبنیر مرد.‏+ ۲۸ وقتی داوود از این ماجرا باخبر شد گفت:‏ «یَهُوَه شاهد است که من و پادشاهی‌ام هیچ نقشی در ریختن خون اَبنیر پسر نیر نداشتیم و تا ابد هیچ تقصیری به گردن نداریم.‏+ ۲۹ خون او به گردن یوآب و تمام خاندان پدرش باشد.‏+ امیدوارم در خاندان یوآب همیشه مردی باشد که به عفونت*‏+ یا جذام مبتلا شود،‏+ زمین‌گیر* شود،‏ با شمشیر کشته شود یا محتاج غذا شود!‏»‏+ ۳۰ به این ترتیب،‏ یوآب و برادرش اَبیشای،‏+ اَبنیر را کشتند،‏+ چون او برادرشان عَسائیل را در جنگ جِبعون کشته بود.‏+

۳۱ داوود به یوآب و همهٔ مردانی که با او بودند گفت:‏ «لباس‌هایتان را چاک بزنید و پَلاس بپوشید و برای اَبنیر عزاداری کنید.‏» داوود پادشاه خودش هم پشت تختی که جسد اَبنیر را روی آن می‌بردند،‏ رفت.‏ ۳۲ آن‌ها اَبنیر را در حِبرون دفن کردند و پادشاه با صدای بلند سر قبر اَبنیر گریه کرد و همهٔ مردم شروع به گریه و زاری کردند.‏ ۳۳ پادشاه با آه و ناله دربارهٔ اَبنیر این را خواند:‏

‏« اَبنیر،‏ چرا باید مثل آدمی بی‌ارزش کشته می‌شدی؟‏

۳۴ نه دست‌هایت بسته بود،‏

نه پاهایت در زنجیر* بود،‏

ولی قربانی جنایتکاران* شدی.‏»‏+

آن وقت همهٔ مردم دوباره برای اَبنیر گریه کردند.‏

۳۵ آن‌ها پیش داوود آمدند تا از او خواهش کنند که تا شب نشده،‏ چیزی* بخورد.‏ اما داوود قسم خورد و گفت:‏ «خدا مرا سخت مجازات کند اگر تا غروب آفتاب لب به غذا یا چیزی بزنم!‏»‏+ ۳۶ وقتی مردم این کار پادشاه را دیدند،‏ خوششان آمد.‏ این کار هم مثل همهٔ کارهای دیگر پادشاه در نظرشان خوب بود.‏ ۳۷ پس همهٔ مردان داوود و همهٔ اسرائیلیان در آن روز فهمیدند که پادشاه مسئول قتل اَبنیر پسر نیر نیست.‏+ ۳۸ بعد پادشاه به خادمانش گفت:‏ «امروز یک مرد بزرگ،‏ یک امیر در اسرائیل کشته شده است.‏+ ۳۹ من با این که به عنوان پادشاه مسح شده‌ام،‏+ امروز ضعیفم و این مردان،‏ پسران صِرویه + به حدّی بی‌رحمند که من از پس آن‌ها برنمی‌آیم.‏+ امیدوارم یَهُوَه شریران را به سزای کارهای شریرانه‌شان برساند!‏»‏+

۴ وقتی ایش‌بوشِت پسر شائول + شنید که اَبنیر در حِبرون مرده است،‏+ روحیه‌اش را باخت و همهٔ اسرائیلیان هم نگران و آشفته شدند.‏ ۲ پسر شائول چند گروه غارتگر داشت که سردستهٔ آن‌ها دو نفر به اسم بَعَنه و رِکاب بودند.‏ آن‌ها پسران رِمّون بِئیروتی از طایفهٔ بنیامین بودند.‏ (‏چون بِئیروت هم بخشی از منطقهٔ بنیامین به حساب می‌آمد.‏+ ۳ بِئیروتیان به جِتّایِم فرار کردند + و تا امروز به عنوان مهاجر در آنجا ساکن هستند.‏)‏

۴ یوناتان پسر شائول،‏+ پسر لنگی* داشت که اسمش مِفیبوشِت بود.‏+ وقتی خبر مرگ یوناتان و شائول از یِزرِعیل رسید،‏+ او پنج ساله بود.‏ دایه‌اش او را از ترس بغل کرد که فرار کند،‏ ولی بچه از بغل او افتاد و لنگ شد.‏

۵ رِکاب و بَعَنه پسران رِمّون بِئیروتی در گرم‌ترین موقع روز،‏ وقتی ایش‌بوشِت در حال استراحت بود،‏ به خانهٔ او رفتند.‏ ۶ رِکاب و برادرش بَعَنه + به بهانهٔ گرفتن گندم وارد خانه شدند و شمشیری در شکم ایش‌بوشِت فرو بردند و فرار کردند.‏ ۷ وقتی آن‌ها وارد خانه شده بودند،‏ ایش‌بوشِت در اتاق‌خوابش روی تختش خوابیده بود.‏ آن‌ها او را کشتند و سرش را از تنش جدا کردند.‏ بعد سر او را برداشتند و تمام شب راه رفتند تا به عَرَبه رسیدند.‏ ۸ آن‌ها سر ایش‌بوشِت را + به حِبرون پیش داوود بردند و به پادشاه گفتند:‏ «این سر ایش‌بوشِت،‏ پسر دشمن تو شائول است + که می‌خواست تو را بکشد.‏+ امروز یَهُوَه انتقام سَرورمان پادشاه را از شائول و فرزندانش گرفت.‏»‏

۹ ولی داوود به رِکاب و برادرش بَعَنه،‏ پسران رِمّون بِئیروتی گفت:‏ «به حیات یَهُوَه که مرا از همهٔ سختی‌هایم نجات داد،‏+ قسم می‌خورم که ۱۰ وقتی کسی برایم خبر آورد که شائول مرده + و فکر کرد خبر خوبی برایم آورده،‏ من او را در صِقلَغ کشتم.‏+ این پاداشی بود که به آن پیام‌رسان دادم!‏ ۱۱ پس ببینید چه پاداشی به شریرانی می‌دهم که شخصی درستکار را در خانه‌اش،‏ روی تختش کشتند!‏ آیا فکر می‌کنید که انتقام خون او را از شما نمی‌گیرم + و شما را از روی زمین محو نمی‌کنم؟‏» ۱۲ بعد داوود به مردانش دستور داد تا آن‌ها را بکشند.‏+ آن‌ها دست‌ها و پاهای آن مردان را قطع کردند و جسدشان را کنار آبگیری که در حِبرون بود،‏ آویزان کردند.‏+ اما سر ایش‌بوشِت را در آرامگاه اَبنیر در حِبرون دفن کردند.‏

۵ با گذشت زمان،‏ همهٔ طایفه‌های اسرائیل در حِبرون پیش داوود رفتند + و گفتند:‏ «ما از گوشت و خون* تو هستیم.‏+ ۲ حتی زمانی که شائول پادشاه ما بود،‏ تو قوم اسرائیل را در جنگ‌هایش رهبری می‌کردی + و یَهُوَه به تو گفت:‏ ‹تو قوم من اسرائیل را شبانی خواهی کرد و رهبر اسرائیل خواهی شد.‏›»‏+ ۳ پس تمام ریش‌سفیدان قوم اسرائیل در حِبرون پیش پادشاه آمدند و داوودِ پادشاه در حِبرون،‏ در حضور یَهُوَه با آن‌ها عهد بست.‏+ پس آن‌ها داوود را به عنوان پادشاه اسرائیل مسح کردند.‏+

۴ داوود ۳۰ ساله بود که پادشاه شد و ۴۰ سال حکمرانی کرد.‏+ ۵ او ۷ سال و ۶ ماه در حِبرون بر یهودا حکمرانی کرد و ۳۳ سال در اورشلیم + بر تمام اسرائیل و یهودا.‏ ۶ روزی پادشاه و مردانش به طرف اورشلیم راه افتادند تا به یِبوسیانی که در آنجا زندگی می‌کردند،‏ حمله کنند.‏+ ساکنان یِبوس با تمسخر به داوود گفتند:‏ «تو هیچ وقت نمی‌توانی به اینجا بیایی!‏ چون اگر بیایی حتی کوران و لنگان تو را بیرون می‌کنند.‏» آن‌ها پیش خودشان فکر می‌کردند که داوود هیچ وقت نمی‌تواند آن شهر را تسخیر کند.‏+ ۷ اما داوود قلعهٔ صَهیون را که حالا اسمش «شهر داوود» است،‏+ تسخیر کرد.‏ ۸ داوود در آن روز گفت:‏ «کسانی که به یِبوسیان حمله می‌کنند،‏ باید از آبراه زیرزمینی رد شوند و این یِبوسیان کور و لنگ را که از آن‌ها متنفرم،‏ بکشند.‏» برای همین،‏ معروف است که می‌گویند:‏ «کور و لنگ هیچ وقت وارد خانه نمی‌شوند.‏» ۹ بعد داوود در آن قلعه ساکن شد.‏ به این دلیل اسم آن قلعه را «شهر داوود» گذاشتند.‏* او از مِلّو* به سمت داخل شهر،‏ دیوارها و ساختمان‌هایی ساخت.‏+ ۱۰ به این ترتیب،‏ داوود روزبه‌روز قدرتمندتر می‌شد + و یَهُوَه خدای لشکرها با او بود.‏+

۱۱ حیرام،‏ پادشاه صور پیام‌رسانانی پیش داوود فرستاد.‏+ او الوارهایی از چوب سِدر لبنان،‏+ تعدادی نجّار و همین طور بنّاهایی برای ساختن دیوارها فرستاد و آن‌ها شروع به ساختن خانه‌ای* برای داوود کردند.‏+ ۱۲ داوود فهمید که یَهُوَه سلطنت او را بر اسرائیل استوار کرده + و به خاطر قوم خود اسرائیل،‏ به سلطنت او شکوه و عظمت داده است.‏+

۱۳ داوود بعد از آن که از حِبرون به اورشلیم رفت،‏ با زنان و کنیزان*‏+ بیشتری ازدواج کرد و صاحب پسران و دختران بیشتری شد.‏+ ۱۴ این فرزندان برای او در اورشلیم به دنیا آمدند:‏ شَمّوعا،‏ شوباب،‏ ناتان،‏+ سلیمان،‏+ ۱۵ یِبحار،‏ اِلیشوعا،‏ نِفِج،‏ یافیَع،‏ ۱۶ اِلیشَمَع،‏ اِلیاداع و اِلیفِلِط.‏

۱۷ وقتی فِلیسطی‌ها شنیدند که داوود به عنوان پادشاه اسرائیل مسح شده،‏+ همگی آمدند تا با او بجنگند.‏+ داوود با شنیدن این خبر،‏ به قلعه رفت.‏+ ۱۸ فِلیسطی‌ها آمدند و برای حمله،‏ در درّهٔ* رِفائیم مستقر شدند.‏+ ۱۹ داوود از یَهُوَه پرسید:‏+ «آیا به جنگ فِلیسطی‌ها بروم؟‏ اگر بروم،‏ آیا آن‌ها را به دست من تسلیم می‌کنی؟‏» یَهُوَه به داوود گفت:‏ «برو حمله کن و من حتماً فِلیسطی‌ها را به دست تو تسلیم می‌کنم.‏»‏+ ۲۰ پس داوود در بَعَل‌فِراصیم به فِلیسطی‌ها حمله کرد و آن‌ها را شکست داد.‏ بعد داوود گفت:‏ «یَهُوَه مثل سیلابی که دیواری را خراب می‌کند،‏ جلوی من رفت و دشمنانم را شکست داد!‏»‏+ به همین دلیل،‏ او نام آن مکان را بَعَل‌فِراصیم* گذاشت.‏+ ۲۱ فِلیسطی‌ها بت‌هایشان را در آنجا رها کردند و داوود و مردانش آن‌ها را با خود بردند و نابود کردند.‏

۲۲ مدتی بعد،‏ فِلیسطی‌ها دوباره برای حمله،‏ در درّهٔ* رِفائیم مستقر شدند.‏+ ۲۳ داوود باز هم از یَهُوَه سؤال کرد که چه کار کند.‏ اما این بار خدا به او گفت:‏ «مستقیم به آن‌ها حمله نکن،‏ بلکه دور بزن و در عقبشان پشت بوته‌های بَکا مخفی شو،‏ بعد بیرون بیا و از آنجا به آن‌ها حمله کن!‏ ۲۴ وقتی از بوته‌های* بَکا صدایی مثل صدای قدم‌های لشکر شنیدی فوراً حمله کن،‏* چون یَهُوَه پیشاپیش تو رفته تا لشکر فِلیسطی‌ها را شکست دهد.‏» ۲۵ پس داوود دقیقاً طبق فرمان یَهُوَه عمل کرد و فِلیسطی‌ها را از جِبَع تا جازِر شکست داد.‏+

۶ داوود دوباره بهترین سربازان اسرائیل،‏ یعنی ۳۰٬۰۰۰ نفر را جمع کرد.‏ ۲ بعد داوود و همهٔ مردانی که با او بودند به طرف بَعَله راه افتادند تا صندوق عهد خدای حقیقی را از آنجا بیاورند؛‏+ خدایی که بالای سر* کَرّوبیان بر تخت نشسته است.‏+ این صندوقی بود که قوم در مقابل آن،‏ نام یَهُوَه خدای لشکرها را می‌خواندند.‏+ ۳ آن‌ها برای حمل صندوق عهد خدای حقیقی از خانهٔ اَبیناداب که روی تپه بود،‏ آن را روی ارابه‌ای نو گذاشتند + و عُزّه و اَخیئو که پسران اَبیناداب بودند،‏+ ارابه را هدایت می‌کردند.‏

۴ آن‌ها صندوق عهد خدای حقیقی را از خانهٔ اَبیناداب که روی تپه بود،‏ آوردند و اَخیئو جلوی صندوق راه می‌رفت.‏ ۵ داوود و همهٔ خاندان اسرائیل با همه نوع سازهای چوبی،‏* چنگ،‏ سازهای زهی دیگر،‏+ دف،‏+ سِنج + و سازهای کوبه‌ای،‏ در حضور یَهُوَه شادی و پایکوبی می‌کردند.‏ ۶ اما وقتی به خرمنگاه ناکُن رسیدند،‏ عُزّه دستش را دراز کرد و صندوق عهد خدای حقیقی را گرفت،‏+ چون نزدیک بود که گاوها آن را بیندازند.‏ ۷ همان موقع یَهُوَه خدای حقیقی به‌شدّت از دست عُزّه خشمگین شد و او را به خاطر بی‌حرمتی‌اش کشت + و او همان جا کنار صندوق عهد خدای حقیقی مرد.‏ ۸ اما داوود عصبانی شد،‏* چون دید که یَهُوَه عُزّه را مجازات کرد.‏ برای همین اسم آنجا تا امروز فِرِص‌عُزّه* است.‏ ۹ کار یَهُوَه در آن روز ترس* به دل داوود انداخت.‏+ برای همین،‏ داوود گفت:‏ «چطور می‌توانم صندوق عهد یَهُوَه را پیش خودم بیاورم؟‏»‏+ ۱۰ پس داوود نخواست صندوق عهد یَهُوَه را به «شهر داوود» یعنی جایی که خودش بود بیاورد.‏+ در عوض دستور داد که آن صندوق را به خانهٔ عوبِیداَدومِ جَتّی ببرند.‏+

۱۱ به این ترتیب،‏ صندوق عهد یَهُوَه سه ماه در خانه عوبِیداَدومِ جَتّی ماند و یَهُوَه عوبِیداَدوم و همهٔ اهل خانه‌اش را برکت می‌داد.‏+ ۱۲ به داوود پادشاه خبر رسید که یَهُوَه خانهٔ عوبِیداَدوم و همهٔ اموال او را برکت داده،‏ چون صندوق عهد خدای حقیقی آنجاست.‏ پس داوود رفت تا صندوق عهد خدای حقیقی را با شادی فراوان از خانهٔ عوبِیداَدوم به شهر داوود بیاورد.‏+ ۱۳ وقتی کسانی که صندوق عهد یَهُوَه را حمل می‌کردند + شش قدم جلو رفتند،‏ داوود یک گاو نر و یک گوسالهٔ چاق قربانی کرد.‏

۱۴ داوود که ایفودی از کتان بر تن داشت + با تمام وجود در حضور یَهُوَه می‌رقصید.‏ ۱۵ داوود و همهٔ خاندان اسرائیل با فریاد شادی + و با صدای شیپور،‏*‏+ صندوق عهد یَهُوَه را آوردند.‏+ ۱۶ اما وقتی صندوق عهد یَهُوَه به «شهر داوود» رسید،‏ میکال دختر شائول از پنجره به پایین نگاه کرد.‏+ وقتی او داوود پادشاه را دید که از شادی جست و خیزکنان در حضور یَهُوَه می‌رقصد،‏ در دلش او را تحقیر کرد.‏+ ۱۷ پس آن‌ها صندوق عهد یَهُوَه را آوردند و آن را در جایش،‏ در خیمه‌ای که داوود برای آن برپا کرده بود،‏ قرار دادند.‏+ بعد داوود در حضور یَهُوَه قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت تقدیم کرد.‏+ ۱۸ وقتی داوود همهٔ قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت را تقدیم کرد،‏ به نام یَهُوَه خدای لشکرها به مردم برکت داد.‏ ۱۹ به علاوه،‏ او به همهٔ مردم،‏ یعنی همهٔ اسرائیلیان،‏ به هر مرد و زن یک نان گرد،‏ یک نان خرما و یک نان کشمش داد.‏ بعد همهٔ مردم به خانه‌هایشان برگشتند.‏

۲۰ وقتی داوود به خانه‌اش برگشت تا به ساکنان خانه‌اش برکت بدهد،‏ میکال دختر شائول به طرف او رفت + و گفت:‏ «امروز پادشاه اسرائیل چقدر عظمتش را خوب نشان داد!‏ مثل آدمی بی‌عقل جلوی چشم کنیزان و خادمانش لباسش را درآورد و آبروی خودش را برد!‏»‏+ ۲۱ داوود وقتی این را شنید به میکال گفت:‏ «من احساس شادی‌ام را در حضور یَهُوَه نشان دادم.‏ یَهُوَه مرا به پدرت و تمام خانواده‌اش ترجیح داد و مرا رهبر قومش اسرائیل کرد؛‏+ پس چرا در حضور یَهُوَه شادی نکنم؟‏ ۲۲ من حتی خودم را کوچک‌تر و حقیرتر از این می‌کنم.‏ اما مطمئن باش این کنیزانی که گفتی،‏ هنوز هم برای من عزّت و احترام قائلند!‏» ۲۳ میکال دختر شائول + تا آخر عمرش بی‌فرزند ماند.‏

۷ وقتی داوودِ پادشاه در خانه‌اش* ساکن شد + و یَهُوَه کاری کرد که او از دست تمام دشمنانش در امان باشد،‏ ۲ به ناتان نبی گفت:‏+ «من در این خانهٔ زیبا که با چوب سِدر لبنان ساخته شده زندگی می‌کنم،‏+ اما صندوق عهد خدای حقیقی در یک خیمهٔ پارچه‌ای است.‏»‏+ ۳ ناتان در جواب داوود گفت:‏ «هر چه در دلت هست،‏ همان را انجام بده،‏ چون یَهُوَه با توست.‏»‏+

۴ همان شب،‏ این پیام از طرف یَهُوَه به ناتان رسید:‏ ۵ ‏«برو و به خادم من داوود بگو:‏ ‹یَهُوَه این طور می‌گوید:‏ «تو آن کسی نیستی که باید برایم خانه‌ای بسازد تا در آن ساکن شوم،‏+ ۶ چون من از زمانی که قومم اسرائیل را از مصر بیرون آوردم تا به امروز در خانه‌ای ساکن نبوده‌ام،‏+ بلکه در چادر و خیمه از جایی به جای دیگر رفته‌ام.‏+ ۷ در تمام مدتی که با اسرائیلیان می‌رفتم،‏ آیا هیچ وقت به یکی از رئیسان طایفه‌های اسرائیل که برای شبانی قومم تعیین کردم گفتم،‏ ‹چرا خانه‌ای از چوب سِدر برایم نساختید؟‏›»› ۸ به خادم من داوود بگو،‏ ‹یَهُوَه خدای لشکرها چنین می‌گوید:‏ «وقتی چوپان ساده‌ای بودی و از گله مراقبت می‌کردی،‏+ تو را انتخاب کردم تا رهبر قوم من اسرائیل شوی.‏+ ۹ هر جا بروی با تو هستم + و همهٔ دشمنانت را از سر راهت برمی‌دارم + و نام تو را مثل نام مردان بزرگِ روی زمین،‏ معروف و بزرگ می‌کنم.‏+ ۱۰ من سرزمینی برای قوم خود اسرائیل تعیین می‌کنم تا بدون آن که کسی مزاحمشان شود در آنجا زندگی کنند.‏ مردم شریر دیگر مثل سابق به آن‌ها ظلم نخواهند کرد.‏+ ۱۱ آن‌ها از زمانی که داوران را برای قوم خود اسرائیل تعیین کردم،‏+ به قوم من ظلم کرده‌اند.‏ من کاری می‌کنم که از تمام دشمنانت در امان باشی.‏+

‏«‹«یَهُوَه این را هم به تو گفته است:‏ ‹من که یَهُوَه هستم خانه‌ای* برایت می‌سازم.‏+ ۱۲ وقتی روزهای عمرت به پایان برسد و به اجدادت بپیوندی،‏+ من کسی را که از نسل* توست،‏ یعنی پسرت را جانشین تو می‌کنم و سلطنت او را استوار و پابرجا می‌سازم.‏+ ۱۳ او همان کسی است که برای جلال نام من خانه‌ای خواهد ساخت + و من تخت پادشاهی‌اش را تا ابد استوار خواهم کرد.‏+ ۱۴ من پدر او خواهم شد و او پسر من خواهد شد.‏+ اگر او خطایی کند،‏ من همان طور که انسان‌ها با چوب تنبیه می‌کنند،‏ او را تأدیب خواهم کرد.‏+ ۱۵ من همیشه به او محبت پایدار* نشان خواهم داد و او را مثل شائول که از سر راهت برداشتم،‏+ ترک نخواهم کرد.‏ ۱۶ خاندان تو و سلطنت تو تا ابد پایدار خواهد ماند و تخت پادشاهی‌ات تا ابد برقرار خواهد بود.‏›»›»‏+

۱۷ ناتان تمام این سخنان را که خدا در رؤیا به او گفته بود برای داوود گفت.‏+

۱۸ آن وقت داوود پادشاه در حضور یَهُوَه نشست و گفت:‏ «یَهُوَه،‏ ای حاکم متعال،‏ من کی هستم و خانوادهٔ من کیست که مرا به اینجا رساندی؟‏+ ۱۹ ای یَهُوَه حاکم متعال،‏ به این هم اکتفا نکردی،‏ بلکه در مورد آیندهٔ خاندان خادمت هم صحبت کردی.‏ ای یَهُوَه حاکم متعال،‏ هیچ انسانی نمی‌تواند این گفتهٔ تو را تغییر دهد.‏*‏ ۲۰ ای یَهُوَه حاکم متعال،‏ وقتی تو مرا* اینقدر خوب می‌شناسی،‏+ دیگر چه می‌توانم بگویم؟‏ ۲۱ تو طبق خواست دلت و قولی که دادی،‏ همهٔ این کارهای بزرگ را انجام دادی و آن‌ها را برای خادمت آشکار کردی.‏+ ۲۲ به همین دلیل،‏ ای یَهُوَه حاکم متعال،‏ تو خیلی باعظمتی!‏+ تو بی‌همتایی + و هیچ خدایی جز تو نیست + و تمام چیزهایی که با گوش‌هایمان شنیدیم،‏ این را ثابت می‌کند.‏ ۲۳ در سرتاسر دنیا کدام ملت است که مثل قوم تو اسرائیل باشد؟‏+ خدایا تو آن‌ها را نجات دادی* تا قومت باشند.‏+ تو با کارهای بزرگ و شگفت‌انگیزی که برایشان انجام دادی،‏+ نامت را مشهور کردی + و به خاطر قومی که از مصر رهایی دادی تا قوم تو باشند،‏ ملت‌های دیگر و خدایانشان را از سر راه آن‌ها برداشتی.‏ ۲۴ تو قوم اسرائیل را برای همیشه قوم خودت کردی + و تو ای یَهُوَه،‏ خدای آن‌ها شدی.‏+

۲۵ پس حالا ای یَهُوَه خدا،‏ همیشه به وعده‌ای که در مورد خادمت و خاندان او دادی،‏ عمل کن و درست همان طور که قول دادی،‏ انجام بده.‏+ ۲۶ نام تو تا ابد پرجلال بماند + تا مردم بگویند،‏ ‹یَهُوَه خدای لشکرها،‏ خدای اسرائیل است› و خاندان خادمت داوود در حضورت پایدار و استوار بماند.‏+ ۲۷ ای یَهُوَه خدای لشکرها،‏ خدای اسرائیل،‏ تو مقصودت را برای خادمت آشکار کردی و گفتی ‹من خانه‌ای* برایت می‌سازم.‏›‏+ برای همین،‏ خادمت جرأت کرده که چنین دعایی بکند.‏ ۲۸ ای یَهُوَه خدای متعال،‏ تو خدای حقیقی هستی و گفته‌های تو حقیقت است + و تو این چیزهای خوب را به خادمت قول داده‌ای.‏ ۲۹ پس لطفاً به خاندان خادمت برکت بده و بگذار این خاندان تا ابد در حضور تو بماند،‏+ چون تو ای یَهُوَه،‏ خدای متعال،‏ قول داده‌ای و من دعا می‌کنم که برکت تو تا ابد بر خانهٔ خادمت باشد.‏»‏+

۸ مدتی بعد،‏ داوود فِلیسطی‌ها را شکست داد + و آن‌ها را زیر سلطهٔ خود درآورد + و مِتِگ‌اَمّه را از دست فِلیسطی‌ها گرفت.‏

۲ او موآبیان را هم شکست داد + و مجبورشان کرد که روی زمین کنار هم دراز بکشند و بعد صف آن‌ها را با ریسمان اندازه گرفت تا دو سومشان را بکشد و یک سوم را زنده نگه دارد.‏+ به این ترتیب،‏ موآبیان خادم داوود شدند و به او خراج* می‌دادند.‏+

۳ وقتی هَدَدعِزِر (‏پسر رِحوب و پادشاه صوبه)‏+ می‌خواست دوباره منطقهٔ رود فُرات را تحت کنترل خودش درآورد،‏+ داوود او را شکست داد.‏ ۴ داوود ۱۷۰۰ سواره‌نظام و ۲۰٬۰۰۰ سرباز پیادهٔ او را اسیر کرد.‏ بعد به غیر از ۱۰۰ اسب،‏ همهٔ اسب‌های ارابه‌ها را لنگ کرد.‏+

۵ وقتی سوری‌های دمشق به کمک هَدَدعِزِر پادشاه صوبه آمدند،‏+ داوود ۲۲٬۰۰۰ نفر از آن‌ها را کشت.‏+ ۶ بعد داوود چند پایگاه نظامی در دمشق در منطقهٔ سوریه برپا کرد و اهالی سوریه خادم داوود شدند و به او خراج می‌دادند.‏ به این ترتیب،‏ هر جا که داوود می‌رفت،‏ یَهُوَه او را پیروز می‌کرد.‏*‏+ ۷ به علاوه،‏ داوود سپرهای گِردی را که از طلا بود از خادمان هَدَدعِزِر گرفت و آن‌ها را به اورشلیم برد.‏+ ۸ داوودِ پادشاه از باته و بیروتای که شهرهای هَدَدعِزِر بودند،‏ مقدار زیادی مس گرفت.‏

۹ توعی،‏ پادشاه حَمات شنید + که داوود تمام لشکر هَدَدعِزِر،‏ پادشاه صوبه را شکست داده است.‏+ ۱۰ پس پسرش یورام را پیش داوودِ پادشاه فرستاد تا حال او را بپرسد و به خاطر این که هَدَدعِزِر را در جنگ شکست داده به او تبریک بگوید (‏چون هَدَدعِزِر بارها با توعی جنگیده بود)‏.‏ یورام با خود اشیای مختلفی آورد؛‏ اشیایی از نقره،‏ طلا و مس.‏ ۱۱ داوود پادشاه این اشیا را با طلا و نقره‌ای که از ملت‌های زیر سلطه‌اش به غنیمت گرفته بود به یَهُوَه وقف کرد؛‏*‏+ ۱۲ یعنی طلا و نقره‌ای که از سوری‌ها،‏ موآبیان،‏+ عَمّونیان،‏ فِلیسطی‌ها + و عَمالیقیان + گرفته بود.‏ به علاوه داوود چیزهایی را که از هَدَدعِزِر + (‏پسر رِحوب و پادشاه صوبه)‏ به غنیمت گرفته بود به خدا وقف کرد.‏ ۱۳ داوود ۱۸٬۰۰۰ اَدومی را در درّهٔ نمک کشت + و این کار او هم باعث شهرت بیشترش شد.‏ ۱۴ او پایگاه‌هایی در اَدوم برپا کرد.‏ داوود در تمام اَدوم پایگاه‌هایی مستقر کرد و همهٔ اَدومیان خدمتگزارش شدند.‏+ یَهُوَه داوود را هر جا که می‌رفت،‏ پیروز می‌کرد.‏+

۱۵ به این ترتیب،‏ داوود بر تمام اسرائیل حکمرانی می‌کرد + و عدالت و انصاف را برای همهٔ قومش به اجرا درمی‌آورد.‏+ ۱۶ فرماندهٔ لشکر او یوآب پسر صِرویه + و وقایع‌نگار او یِهوشافاط پسر اَخیلود بود.‏+ ۱۷ صادوق پسر اَخیطوب + و اَخیمِلِک پسر اَبیاتار،‏ هر دو کاهن بودند و سِرایا منشی دربار بود.‏ ۱۸ بِنایا پسر یِهویاداع،‏+ سردار کِریتیان و فِلیتیان بود.‏+ پسران داوود هم دستیاران داوود بودند و مقام بالایی داشتند.‏

۹ روزی داوود گفت:‏ «آیا از خانوادهٔ شائول کسی مانده که من بتوانم به خاطر یوناتان به او محبت پایدار* نشان بدهم؟‏»‏+ ۲ یکی از خادمان خانوادهٔ شائول را که اسمش صیبا بود،‏+ پیش داوود احضار کردند.‏ وقتی او پیش داوود رفت،‏ پادشاه از او پرسید:‏ «تو صیبا هستی؟‏» او جواب داد:‏ «بله،‏ من غلامت صیبا هستم.‏» ۳ پادشاه گفت:‏ «آیا از خانوادهٔ شائول کسی باقی مانده که من بتوانم محبت پایدار خدا را به او نشان بدهم؟‏» صیبا در جواب پادشاه گفت:‏ «یکی از پسران یوناتان هنوز زنده است و هر دو پایش لنگ است.‏»‏+ ۴ پادشاه از او پرسید:‏ «او کجاست؟‏» صیبا گفت:‏ «او در لودِبار،‏ در خانهٔ ماخیر پسر عَمّی‌ئیل است.‏»‏+

۵ داوودِ پادشاه فوراً کسی را دنبال او فرستاد تا او را از خانهٔ ماخیر پسر عَمّی‌ئیل که در لودِبار بود،‏ بیاورد.‏ ۶ وقتی مِفیبوشِت پسر یوناتان،‏ پسر شائول پیش داوود آمد،‏ بلافاصله به خاک افتاد و پیشانی‌اش را روی زمین گذاشت.‏ داوود گفت:‏ «مِفیبوشِت!‏» مِفیبوشِت جواب داد:‏ «بله،‏ غلامت در خدمتت است.‏» ۷ داوود به او گفت:‏ «نترس!‏ من به خاطر پدرت یوناتان به تو محبت پایدار نشان می‌دهم + و زمین پدربزرگت شائول را به تو برمی‌گردانم.‏ تو از این به بعد همیشه سر سفرهٔ من غذا* می‌خوری.‏»‏+

۸ مِفیبوشِت وقتی این را شنید،‏ پیشانی‌اش را روی زمین گذاشت و گفت:‏ «مگر من کی هستم؟‏ چرا به من که یک سگ مرده هستم + توجه می‌کنی؟‏» ۹ پادشاه کسی را به دنبال صیبا خادم شائول فرستاد و به او گفت:‏ «من همهٔ اموال شائول و خانواده‌اش را به نوهٔ آقایت شائول می‌دهم.‏+ ۱۰ تو و پسرانت و خدمتگزارانت روی زمین او کشت‌وکار کنید و محصول آن را جمع کنید تا خوراک خانوادهٔ نوهٔ سَرورت شائول تأمین شود.‏ اما مِفیبوشِت نوهٔ آقایت شائول همیشه سر سفرهٔ من غذا می‌خورد.‏»‏+

صیبا ۱۵ پسر و ۲۰ خدمتگزار داشت.‏+ ۱۱ صیبا به پادشاه گفت:‏ «خادمت همهٔ کارهایی را که سَرورم پادشاه فرمان داده،‏ انجام می‌دهد.‏» به این ترتیب،‏ مِفیبوشِت مثل یکی از پسران پادشاه سر سفرهٔ داوود غذا می‌خورد.‏ ۱۲ مِفیبوشِت پسر جوانی به نام میکا داشت + و همهٔ کسانی که در خانهٔ صیبا زندگی می‌کردند،‏ خادم مِفیبوشِت شدند.‏ ۱۳ مِفیبوشِت در اورشلیم زندگی کرد و همیشه سر سفرهٔ پادشاه غذا می‌خورد.‏+ هر دو پای او لنگ بود.‏+

۱۰ بعد از مدتی،‏ پادشاه عَمّونیان مرد + و پسرش حانون به جای او پادشاه شد.‏+ ۲ آن وقت داوود گفت:‏ «حالا نوبت من است که به حانون پسر ناحاش محبت پایدار* نشان دهم،‏ چون پدرش به من محبت پایدار نشان داد.‏» پس داوود خادمانش را فرستاد تا به حانون به خاطر فوت پدرش تسلیت بگویند.‏ اما وقتی خادمان داوود وارد سرزمین عَمّونیان شدند،‏ ۳ امیران عَمّونیان به سَرورشان حانون گفتند:‏ «آیا فکر می‌کنی که داوود برای احترام به پدرت این تسلّی‌دهندگان را پیش تو فرستاده؟‏ فکر نمی‌کنی که او خادمانش را پیش تو فرستاده تا در شهر جستجو و جاسوسی کنند و باعث سقوط آن شوند؟‏» ۴ پس حانون خادمان داوود را گرفت و نصف ریش آن‌ها را تراشید + و لباسشان را از قسمت کمر* برید و آن‌ها را نیمه برهنه روانه کرد.‏ ۵ وقتی به داوود خبر رسید که با نمایندگانش چه کرده‌اند و چقدر تحقیر شده‌اند،‏ بلافاصله افرادی را برای ملاقاتشان فرستاد و پادشاه به آن‌ها گفت:‏ «در اَریحا بمانید + تا ریشتان دوباره درآید و بعد برگردید.‏»‏

۶ بعد از مدتی،‏ عَمّونیان متوجه شدند که داوود به‌شدّت از آن‌ها متنفر شده،‏ پس ۲۰٬۰۰۰ سرباز پیاده از سوری‌های بِیت‌رِحوب + و سوری‌های صوبه اجیر کردند.‏+ همچنین ۱۲٬۰۰۰ نفر از ایشطوب* و پادشاه مَعَکه را هم با ۱۰۰۰ نفر اجیر کردند.‏+ ۷ وقتی داوود از این موضوع باخبر شد،‏ یوآب و تمام لشکر،‏ از جمله پرقدرت‌ترین جنگجویانش را فرستاد.‏+ ۸ عَمّونیان از شهر بیرون آمدند و جلوی ورودی دروازهٔ شهر برای جنگ صف‌آرایی کردند.‏ در همین حین هم سوری‌های صوبه و رِحوب همراه با سربازان ایشطوب و سربازان مَعَکه جداگانه در دشت مستقر شدند.‏

۹ وقتی یوآب دید که سربازان از روبرو و پشت سر به آن‌ها حمله می‌کنند،‏ تعدادی از بهترین جنگجویان اسرائیل را انتخاب کرد و آن‌ها را برای مقابله با لشکر سوریه صف‌آرایی کرد.‏+ ۱۰ او فرماندهی بقیهٔ سربازانش را به عهدهٔ برادرش اَبیشای گذاشت + و آن‌ها در مقابل عَمّونیان صف‌آرایی کردند.‏+ ۱۱ بعد یوآب به برادرش گفت:‏ «اگر لشکر سوریه از من قوی‌تر بود،‏ تو باید برای نجات من بیایی؛‏ ولی اگر عَمّونیان از تو قوی‌تر بودند،‏ من برای نجات تو می‌آیم.‏ ۱۲ ما باید به خاطر قوممان و شهرهای خدایمان قوی و شجاع باشیم + و یَهُوَه هر چه صلاح بداند،‏ خواهد کرد.‏»‏+

۱۳ پس یوآب و سربازانش برای حمله به لشکر سوریه به پیش رفتند و سوری‌ها پا به فرار گذاشتند.‏+ ۱۴ وقتی عَمّونیان دیدند که لشکر سوریه پا به فرار گذاشته،‏ از اَبیشای فرار کردند و وارد شهر شدند.‏ بعد از آن،‏ یوآب از جنگ با عَمّونیان برگشت و به اورشلیم آمد.‏

۱۵ وقتی سوری‌ها دیدند که از اسرائیل شکست خورده‌اند،‏ دوباره در یک جا جمع شدند.‏+ ۱۶ هَدَدعِزِر سوری‌هایی را که در ناحیهٔ رود فُرات بودند احضار کرد.‏+ پس آن‌ها به حیلام رفتند و شوبَک،‏ سردار لشکرِ هَدَدعِزِر آن‌ها را رهبری می‌کرد.‏

۱۷ وقتی این خبر به داوود رسید،‏ او فوراً تمام لشکر اسرائیل را جمع کرد و از رود اردن عبور کرد و به حیلام رفت.‏ بعد سوری‌ها در مقابل داوود صف‌آرایی کردند و با او جنگیدند.‏+ ۱۸ اما لشکر سوریه از لشکر اسرائیل فرار کرد.‏ داوود ۷۰۰ ارابه‌ران و ۴۰٬۰۰۰ سواره‌نظام سوری و شوبَک را که سردار لشکرشان بود،‏ کشت.‏+ ۱۹ وقتی همهٔ پادشاهانی که تابع هَدَدعِزِر بودند،‏ دیدند که از اسرائیل شکست خورده‌اند،‏ بلافاصله با اسرائیلیان صلح کردند و تابع آن‌ها شدند.‏+ از آن به بعد،‏ سوری‌ها دیگر جرأت نکردند به عَمّونیان کمک کنند.‏

۱۱ در شروع سال،‏* زمانی که پادشاهان معمولاً درگیر جنگ هستند،‏ داوود یوآب و خادمانش و تمام لشکر اسرائیل را فرستاد تا عَمّونیان را نابود کنند.‏ آن‌ها رَبّه را محاصره کردند،‏+ ولی داوود در اورشلیم ماند.‏+

۲ یک روز عصر داوود از تختش بلند شد و به پشت بام خانه‌اش* رفت تا در آنجا قدم بزند.‏ داوود از آنجا زن خیلی زیبایی را دید که مشغول حمام کردن بود.‏ ۳ پس داوود کسی را فرستاد تا در مورد آن زن پرس‌وجو کند.‏ آن شخص به داوود گفت:‏ «او بَتشِبَع + دختر اِلیعام + زن اوریای حیتّی است.‏»‏+ ۴ داوود افرادی را فرستاد تا او را بیاورند.‏+ بَتشِبَع پیش داوود آمد و داوود با او همخواب شد.‏+ (‏این زمانی اتفاق افتاد که بَتشِبَع خود را از ناپاکی‌اش* پاک می‌کرد.‏)‏+ بعد بَتشِبَع به خانه‌اش برگشت.‏

۵ بَتشِبَع حامله شد و به داوود پیغام داد که من حامله‌ام.‏ ۶ داوود با شنیدن این خبر،‏ این پیام را برای یوآب فرستاد:‏ «اوریای حیتّی را پیش من بفرست.‏» پس یوآب اوریا را پیش داوود فرستاد.‏ ۷ وقتی اوریا پیش داوود آمد،‏ داوود از او حال یوآب را پرسید و در مورد حال سربازان و وضعیت جنگ از او سؤال کرد.‏ ۸ بعد داوود به اوریا گفت:‏ «به خانه‌ات برو و استراحت کن.‏»‏* وقتی اوریا از خانهٔ پادشاه رفت،‏ هدیه‌ای از طرف پادشاه* برای او فرستادند.‏ ۹ اما اوریا به خانه‌اش نرفت و با بقیهٔ خادمان پادشاه،‏ کنار ورودی خانهٔ پادشاه خوابید.‏ ۱۰ به داوود خبر دادند:‏ «اوریا به خانه‌اش نرفته.‏» داوود وقتی این را شنید به اوریا گفت:‏ «مگر تو تازه نیامده‌ای؟‏ چرا به خانه‌ات نرفتی؟‏» ۱۱ اوریا به داوود گفت:‏ «صندوق عهد + و سپاه اسرائیل و یهودا در چادرهای موقتی هستند و سَرورم یوآب و خادمان سَرورم در دشت اردو زده‌اند،‏ پس من چطور می‌توانم به خانه‌ام بروم و بخورم و بنوشم و با زنم همخواب شوم؟‏+ به حیات تو و به جان تو قسم که این کار را نمی‌کنم!‏»‏

۱۲ آن وقت داوود به اوریا گفت:‏ «امروز هم اینجا بمان.‏ فردا تو را می‌فرستم که بروی.‏» پس اوریا آن روز و روز بعد در اورشلیم ماند.‏ ۱۳ داوود کسی را فرستاد که اوریا را پیش او بیاورد و با اوریا خورد و نوشید و او را مست کرد.‏ اما شب،‏ او سر جایش پیش خادمان سَرورش خوابید و به خانه‌اش نرفت.‏ ۱۴ صبح روز بعد،‏ داوود نامه‌ای برای یوآب نوشت و آن را به دست اوریا برای او فرستاد.‏ ۱۵ او در نامه‌اش نوشت:‏ «اوریا را به خط مقدّم جبهه که جنگ شدید است،‏ بفرست.‏ بعد او را تنها بگذارید تا کشته شود.‏»‏+

۱۶ یوآب شهر را به‌دقت زیر نظر گرفته بود و می‌دانست که جنگجویان قدرتمند دشمن کجا هستند.‏ پس اوریا را همان جا گذاشت.‏ ۱۷ مردان شهر برای جنگ با یوآب بیرون آمدند و عده‌ای از مردان داوود را کشتند.‏ اوریای حیتّی هم بین کشته‌شدگان بود.‏+ ۱۸ یوآب تمام اخبار جنگ را به اطلاع داوود رساند.‏ ۱۹ او به پیام‌رسان گفت:‏ «وقتی همهٔ اخبار جنگ را به پادشاه گفتی،‏ ۲۰ احتمالاً پادشاه عصبانی می‌شود و می‌گوید،‏ ‹چرا برای جنگ اینقدر به شهر نزدیک شدید؟‏ مگر نمی‌دانستید که آن‌ها از بالای دیوار به طرف شما تیر پرتاب می‌کنند؟‏ ۲۱ مگر یادتان نیست که یک زن از بالای دیوار تِبِص یک سنگ آسیاب پایین انداخت و اَبیمِلِک پسر یِروب‌بِشِت را کشت؟‏+ چرا اینقدر به دیوار نزدیک شدید؟‏› بعد بگو،‏ ‹خادمت اوریای حیتّی هم کشته شد.‏›»‏

۲۲ پس پیام‌رسان پیش داوود رفت و تمام چیزهایی را که یوآب به او گفته بود،‏ به داوود گفت.‏ ۲۳ پیام‌رسان این طور به صحبتش ادامه داد:‏ «آن‌ها از ما قوی‌تر بودند و از شهر بیرون آمدند و در دشت به ما حمله کردند؛‏ اما ما آن‌ها را تا ورودی دروازهٔ شهر عقب راندیم.‏ ۲۴ کمان‌داران از بالای دیوار به طرف مردانت تیر پرتاب می‌کردند و بعضی از خادمان پادشاه کشته شدند؛‏ خادم تو اوریای حیتّی هم کشته شد.‏»‏+ ۲۵ داوود با شنیدن این خبر به پیام‌رسان گفت:‏ «به یوآب بگو:‏ ‹از این موضوع نگران نباش،‏ چون شمشیر فرقی بین این و آن نمی‌گذارد.‏ این دفعه سخت‌تر بجنگید و شهر را تسخیر کنید.‏›‏+ در ضمن،‏ به یوآب قوّت‌قلب بده.‏»‏

۲۶ وقتی همسر اوریا شنید که شوهرش مرده،‏ برایش عزاداری کرد.‏ ۲۷ به محض این که دوران عزاداری تمام شد،‏ داوود کسی را فرستاد و بَتشِبَع را به خانهٔ خود آورد.‏ بَتشِبَع همسر داوود شد + و پسری برایش به دنیا آورد.‏ ولی کاری که داوود کرده بود،‏ از دید یَهُوَه خیلی بد بود.‏*‏+

۱۲ پس یَهُوَه ناتان را پیش داوود فرستاد.‏+ ناتان پیش او رفت + و گفت:‏ «در یک شهر دو مرد زندگی می‌کردند که یکی از آن‌ها ثروتمند و یکی از آن‌ها فقیر بود.‏ ۲ مرد ثروتمند گاو و گوسفند زیادی داشت.‏+ ۳ اما مرد فقیر فقط یک برّهٔ مادهٔ کوچک داشت.‏+ او آن برّه را خریده بود و از آن نگهداری می‌کرد و آن را در کنار پسرانش بزرگ می‌کرد.‏ از همان غذای کمی که داشت به برّه می‌داد و از کاسه‌اش به او آب می‌داد و برّه در بغلش می‌خوابید.‏ مرد فقیر آن برّه را مثل دخترش می‌دانست.‏ ۴ روزی مسافری به خانهٔ آن مرد ثروتمند آمد.‏ اما او نمی‌خواست با هیچ کدام از گاوها و گوسفندان خودش غذایی برای او تهیه کند.‏ پس برّهٔ آن مرد فقیر را گرفت و با آن غذایی برای مهمانی که آمده بود،‏ درست کرد.‏»‏+

۵ وقتی داوود این را شنید خیلی عصبانی شد و به ناتان گفت:‏ «به حیات یَهُوَه قسم + این مرد سزاوار مرگ است!‏ ۶ او باید به خاطر این کارش و این که دلش برای آن مرد فقیر نسوخت،‏ چهار برابر قیمت برّه را پرداخت کند.‏»‏+

۷ آن وقت ناتان به داوود گفت:‏ «آن مرد تو هستی.‏ یَهُوَه خدای اسرائیل می‌گوید:‏ ‹من تو را مسح کردم تا پادشاه اسرائیل شوی + و تو را از دست شائول نجات دادم.‏+ ۸ من خانهٔ آقایت را به تو دادم + و زنان آقایت را در آغوش تو گذاشتم + و دارایی‌های اسرائیل و یهودا را هم به تو دادم.‏+ حتی اگر این‌ها هم کافی نبود،‏ حاضر بودم خیلی بیشتر از این‌ها به تو بدهم.‏+ ۹ چرا کاری را که در نظر یَهُوَه بد است،‏ انجام دادی و قوانین* او را بی‌ارزش شمردی؟‏ تو اوریای حیتّی را با شمشیر کشتی!‏+ او را با شمشیر عَمّونیان کشتی + و بعد با زنش ازدواج کردی.‏+ ۱۰ پس هیچ وقت شمشیر از خانه‌ات دور نمی‌شود،‏+ چون با گرفتن زن اوریای حیتّی به من بی‌احترامی کردی.‏› ۱۱ یَهُوَه می‌گوید:‏ ‹من از خانهٔ خودت مصیبت بر تو می‌آورم + و جلوی چشمانت زنانت را به مردی دیگر می‌دهم + و او در روز روشن با زنانت همخواب می‌شود.‏+ ۱۲ تو این کار را مخفیانه کردی،‏+ ولی من در روز روشن و جلوی چشم همهٔ اسرائیلیان این کار را می‌کنم.‏›»‏

۱۳ داوود به ناتان گفت:‏ «به یَهُوَه گناه کرده‌ام.‏»‏+ ناتان در جواب داوود گفت:‏ «یَهُوَه هم گناه تو را می‌بخشد*‏+ و به خاطر گناهی که کردی،‏ نمی‌میری.‏+ ۱۴ ولی چون کاری که کردی نهایت بی‌احترامی به یَهُوَه بود،‏ مطمئن باش پسری که تازه برایت به دنیا آمده،‏ می‌میرد.‏»‏

۱۵ بعد ناتان به خانهٔ خودش رفت.‏

یَهُوَه کاری کرد که بچه‌ای که زن اوریا برای داوود به دنیا آورده بود،‏ بیمار شود.‏ ۱۶ داوود به خاطر آن پسر به خدای حقیقی التماس کرد.‏ او روزه گرفت و به اتاق خودش رفت و تمام شب روی زمین دراز کشید.‏+ ۱۷ بزرگان دربار بالای سرش آمدند و سعی کردند او را قانع کنند که از روی زمین بلند شود،‏ اما او حاضر نشد بلند شود و با آن‌ها غذا بخورد.‏ ۱۸ آن بچه در روز هفتم مرد.‏ اما خادمان داوود می‌ترسیدند این خبر را به او بدهند.‏ آن‌ها به همدیگر گفتند:‏ «وقتی بچه زنده بود،‏ او به ما گوش نمی‌کرد.‏ حالا چطور به او بگوییم که بچه مرده؟‏ چون ممکن است بلایی سر خودش بیاورد.‏»‏

۱۹ وقتی داوود دید که خادمانش با هم پچ‌پچ می‌کنند،‏ فهمید که بچه مرده است.‏ داوود به خادمانش گفت:‏ «آیا بچه مرده؟‏» آن‌ها گفتند:‏ «بله،‏ مرده.‏» ۲۰ داوود از روی زمین بلند شد،‏ خودش را شست،‏ روغن خوشبو به خودش مالید،‏+ لباسش را عوض کرد و به خانهٔ یَهُوَه رفت + و در آنجا مشغول عبادت شد.‏ بعد به خانهٔ* خودش رفت و خواست که برایش غذا بیاورند و مشغول خوردن شد.‏ ۲۱ خادمانش به او گفتند:‏ «ما از کار تو سر در نمی‌آوریم!‏ وقتی بچه هنوز زنده بود،‏ روزه گرفتی و گریه و زاری کردی.‏ اما به محض این که مرد،‏ بلند شدی و غذا خوردی.‏» ۲۲ داوود گفت:‏ «وقتی بچه زنده بود،‏ من روزه گرفتم + و گریه و زاری کردم چون به خودم گفتم:‏ ‹از کجا معلوم،‏ شاید یَهُوَه به من لطف کند و بچه را زنده نگه دارد.‏›‏+ ۲۳ حالا که او مرده،‏ چرا روزه بگیرم؟‏ مگر من می‌توانم او را برگردانم؟‏+ من پیش او می‌روم + ولی او پیش من برنمی‌گردد.‏»‏+

۲۴ بعد داوود همسرش بَتشِبَع را تسلّی داد.‏+ داوود با او همخواب شد و مدتی بعد،‏ بَتشِبَع پسری به دنیا آورد و اسم او را سلیمان* گذاشتند.‏+ یَهُوَه او را دوست داشت،‏+ ۲۵ و به وسیلهٔ ناتان نبی،‏+ پیغامی فرستاد که نام او را یِدیدیا* بگذارند،‏ چون یَهُوَه او را دوست داشت.‏

۲۶ یوآب به حملات خود به رَبّه که متعلّق به عَمّونیان بود،‏+ ادامه داد و شهر سلطنتی را تسخیر کرد.‏+ ۲۷ او پیام‌رسانانی پیش داوود فرستاد و گفت:‏ «من به رَبّه حمله کرده‌ام + و منبع‌های آب شهر* را تصرّف کرده‌ام.‏ ۲۸ حالا بقیهٔ لشکر را جمع کن و در مقابل شهر اردو بزن و آن را تسخیر کن،‏ وگرنه من شهر را تسخیر می‌کنم و پیروزی به نام من تمام می‌شود.‏»‏*

۲۹ پس داوود تمام لشکرش را جمع کرد و به رَبّه رفت و بعد از حمله به آن شهر،‏ آنجا را تسخیر کرد.‏ ۳۰ بعد داوود تاج مَلکام را که وزن طلای آن ۳۴ کیلو* بود از سر او برداشت.‏ آن تاج را که سنگ‌های قیمتی در آن به کار رفته بود،‏ روی سر داوود گذاشتند.‏ داوود غنیمت‌های زیادی هم از شهر رَبّه با خود برد.‏+ ۳۱ او مردمی را که در آن شهر بودند بیرون آورد و آن‌ها را مجبور کرد تا با ابزار تیز آهنی و تبرهای آهنی مشغول به کار شوند،‏ سنگ ارّه کنند و آجر بسازند.‏ داوود با ساکنان شهرهای دیگر عَمّون هم همین کار را کرد.‏ سرانجام،‏ داوود و تمام لشکرش به اورشلیم برگشتند.‏

۱۳ اَبشالوم پسر داوود خواهر زیبایی داشت که اسمش تامار بود.‏+ پسر دیگر داوود،‏ اَمنون عاشق او شد.‏+ ۲ عشق تامار آنقدر اَمنون را رنج می‌داد که مریض شد.‏ ولی چون تامار باکره بود،‏ اَمنون می‌دانست که نمی‌تواند با او کاری کند.‏ ۳ اَمنون رفیقی به نام یِهوناداب داشت + که پسر شِمِعه،‏+ برادر داوود بود.‏ یِهوناداب خیلی زیرک بود.‏ ۴ او به اَمنون گفت:‏ «چرا تو که پسر پادشاه هستی،‏ هر روز صبح اینقدر افسرده‌ای؟‏ به من بگو چه شده؟‏» اَمنون به او گفت:‏ «من عاشق تامار،‏ خواهر برادرم اَبشالوم هستم.‏»‏+ ۵ یِهوناداب به او گفت:‏ «برو روی تختت دراز بکش و خودت را به مریضی بزن.‏ وقتی پدرت به دیدن تو آمد به او بگو،‏ ‹لطفاً بگذار خواهرم تامار بیاید و برای من غذا آماده کند.‏ اگر خودش جلوی من غذا* را آماده کند،‏ من از دستش می‌خورم.‏›»‏

۶ پس اَمنون روی تختش دراز کشید و خودش را به مریضی زد و پادشاه به عیادتش رفت.‏ اَمنون به پادشاه گفت:‏ «خواهش می‌کنم بگذار خواهرم تامار بیاید و دو کلوچه به شکل قلب جلوی من درست کند و با دست‌های خودش به من بدهد که بخورم.‏» ۷ پس داوود برای تامار که در خانه بود،‏ پیغامی فرستاد و گفت:‏ «لطفاً به خانهٔ برادرت اَمنون برو و غذایی* برای او آماده کن.‏» ۸ تامار به خانهٔ برادرش اَمنون رفت و اَمنون سر جایش دراز کشیده بود.‏ تامار خمیر را برداشت،‏ ورز داد و جلوی اَمنون کلوچه درست کرد.‏ ۹ بعد ظرف کلوچه‌ها را برداشت و جلوی اَمنون گذاشت.‏ ولی اَمنون نخواست بخورد و گفت:‏ «همه از اینجا بیرون بروید!‏» پس همه از آنجا بیرون رفتند.‏

۱۰ اَمنون به تامار گفت:‏ «غذا* را به اتاق‌خواب بیاور تا از دست خودت بخورم.‏» تامار کلوچه‌هایی را که به شکل قلب درست کرده بود برداشت و به اتاق‌خواب برادرش اَمنون برد.‏ ۱۱ وقتی او کلوچه‌ها را جلوی اَمنون گذاشت،‏ اَمنون ناگهان تامار را گرفت و گفت:‏ «خواهرم با من همخواب شو.‏» ۱۲ ولی تامار به او گفت:‏ «نه،‏ برادرم!‏ مرا بدنام نکن.‏ این کار در اسرائیل کار زشتی است.‏+ رسوایی به بار نیاور.‏+ ۱۳ چطور این رسوایی را تحمّل کنم؟‏ تو هم در اسرائیل بی‌آبرو می‌شوی.‏ لطفاً با پادشاه صحبت کن،‏ چون مطمئنم که مرا به تو می‌دهد.‏» ۱۴ اما او نخواست به تامار گوش بدهد و چون از او قوی‌تر بود،‏ به او تجاوز کرد.‏ ۱۵ اَمنون بعد از این کار به‌شدّت از او متنفر شد.‏ نفرت او شدیدتر از عشقی بود که به تامار داشت.‏ پس به او گفت:‏ «بلند شو برو!‏» ۱۶ تامار به او گفت:‏ «نه،‏ برادرم!‏ مرا نفرست،‏ چون این کار تو بدتر از کاری است که با من کردی!‏» اما اَمنون نخواست به او گوش بدهد.‏

۱۷ اَمنون خدمتکار جوانش را صدا کرد و گفت:‏ «این را از پیش من ببر و در را پشت سرش قفل کن.‏» ۱۸ پس خدمتکار اَمنون،‏ تامار را بیرون برد و در را پشت سرش قفل کرد.‏ (‏تامار لباس مخصوصی* به تن داشت که دختران باکرهٔ پادشاه می‌پوشیدند.‏)‏ ۱۹ بعد تامار خاکستر بر سرش ریخت + و لباس زیبایی را که به تن داشت چاک زد و دست‌هایش را روی سرش گذاشت و گریه‌کنان از آنجا دور شد.‏

۲۰ وقتی برادرش اَبشالوم او را دید،‏+ از او پرسید:‏ «آیا برادرت اَمنون این بلا را به سرت آورده؟‏ به کسی چیزی نگو خواهرم.‏ او برادرت است.‏+ نگذار این موضوع در دلت بماند.‏» بعد تامار در خانهٔ برادرش اَبشالوم ماند و با کسی رفت و آمد نمی‌کرد.‏ ۲۱ وقتی داوودِ پادشاه از همهٔ ماجرا باخبر شد،‏ خیلی عصبانی شد.‏+ اما او نمی‌خواست پسرش اَمنون را ناراحت کند،‏ چون او اولین فرزندش بود و داوود او را خیلی دوست داشت.‏ ۲۲ اَبشالوم چیزی،‏ چه خوب چه بد،‏ به اَمنون نگفت،‏ چون از اَمنون به خاطر رسوا کردن خواهرش تامار متنفر بود.‏+

۲۳ دو سال بعد،‏ وقتی پشم‌چینان اَبشالوم در بَعَل‌حاصور نزدیک اِفرایِم بودند،‏+ اَبشالوم همهٔ پسران پادشاه را به مهمانی دعوت کرد.‏+ ۲۴ اَبشالوم پیش پادشاه رفت و گفت:‏ «الآن موقع پشم‌چینی گوسفندان غلامت است.‏ تقاضا می‌کنم پادشاه و افسرانش* برای این مناسبت با من بیایند.‏» ۲۵ اما پادشاه به اَبشالوم گفت:‏ «نه پسرم!‏ اگر همهٔ ما بیاییم برای تو زحمت می‌شود.‏» اَبشالوم خیلی به داوود اصرار کرد،‏ ولی داوود قبول نکرد؛‏ اما به او برکت داد.‏ ۲۶ بعد اَبشالوم گفت:‏ «اگر نمی‌آیی،‏ بگذار برادرم اَمنون با ما بیاید.‏»‏+ پادشاه به او گفت:‏ «چرا می‌خواهی او با تو بیاید؟‏» ۲۷ اَبشالوم آنقدر اصرار کرد که داوود اَمنون و همهٔ پسران پادشاه را با او فرستاد.‏

۲۸ بعد اَبشالوم به خادمانش دستور داد و گفت:‏ «آماده باشید و وقتی اَمنون از شراب شاد و سرمست شد،‏* به شما می‌گویم،‏ ‹اَمنون را بکشید!‏› پس همان موقع او را بکشید.‏ نترسید،‏ قوی و شجاع باشید؛‏ منم که به شما فرمان می‌دهم.‏» ۲۹ خادمان اَبشالوم دقیقاً همان طور که او به آن‌ها دستور داده بود،‏ اَمنون را کشتند.‏ آن وقت بقیهٔ پسران پادشاه با عجله سوار قاطرهایشان شدند و فرار کردند.‏ ۳۰ وقتی آن‌ها هنوز در راه بودند،‏ به داوود خبر رسید که اَبشالوم همهٔ پسران پادشاه را کشته و حتی یک نفرشان هم زنده نمانده است.‏ ۳۱ وقتی پادشاه این را شنید،‏ لباسش را چاک زد و روی زمین دراز کشید.‏ همهٔ خادمانش هم که کنارش ایستاده بودند،‏ لباس‌هایشان را چاک زدند.‏

۳۲ یِهوناداب پسر شِمِعه،‏+ برادر داوود به داوود گفت:‏ «سَرورم،‏ فکر نکن که همهٔ پسران پادشاه کشته شده‌اند.‏ فقط اَمنون کشته شده.‏+ از همان روزی که اَمنون،‏ تامار خواهر اَبشالوم را بی‌آبرو کرد،‏+ اَبشالوم تصمیم گرفت او را بکشد.‏+ اَبشالوم بود که دستور داد این کار را بکنند.‏ ۳۳ حالا ای سَرورم پادشاه،‏ به این شایعه توجه نکن که همهٔ پسران پادشاه مرده‌اند.‏ فقط اَمنون مرده است.‏»‏

۳۴ در این میان اَبشالوم فرار کرد.‏+ کمی بعد،‏ دیده‌بان شهر از دور دید که عدهٔ زیادی از جادهٔ کنار کوه که پشت سرش بود،‏ می‌آیند.‏ ۳۵ آن وقت یِهوناداب + به پادشاه گفت:‏ «ببین،‏ پسران پادشاه برگشته‌اند،‏ درست همان طور که خادمت گفت.‏» ۳۶ همین که حرف‌های او تمام شد،‏ پسران پادشاه در حالی که گریه می‌کردند،‏ رسیدند.‏ پادشاه و همهٔ خادمانش هم زارزار گریه می‌کردند.‏ ۳۷ اما اَبشالوم فرار کرد و پیش تَلمای پسر عَمّیهود،‏ پادشاه جِشور رفت.‏+ داوود روزهای زیادی برای پسرش عزاداری کرد.‏ ۳۸ اَبشالوم بعد از این که به جِشور فرار کرد،‏+ سه سال آنجا ماند.‏

۳۹ داوود کم‌کم از مرگ اَمنون تسلّی پیدا کرد و مشتاق دیدن پسرش اَبشالوم شد.‏

۱۴ یوآب پسر صِرویه + فهمید که دل پادشاه برای اَبشالوم تنگ شده است.‏+ ۲ یوآب کسی را به تِقوعا فرستاد + تا زن دانایی را پیش او بیاورد.‏ یوآب به آن زن گفت:‏ «خودت را عزادار نشان بده،‏ لباس‌های عزاداری بپوش و به بدنت روغن خوشبو نزن.‏+ مثل زنی رفتار کن که مدتی طولانی عزادار بوده است.‏ ۳ بعد پیش پادشاه برو و حرف‌هایی را که به تو می‌گویم بگو.‏» آن وقت یوآب به آن زن گفت که چه بگوید.‏*

۴ آن زن تِقوعی پیش پادشاه رفت،‏ به خاک افتاد و پیشانی‌اش را روی زمین گذاشت و به پادشاه گفت:‏ «ای پادشاه کمکم کن!‏» ۵ پادشاه به او گفت:‏ «چه شده؟‏» آن زن گفت:‏ «من زنی بیوه هستم و شوهرم فوت کرده.‏ ۶ کنیزت دو پسر داشت.‏ آن‌ها در مزرعه با هم دعوا کردند و کسی نبود که آن‌ها را از هم جدا کند،‏ پس یکی از آن‌ها دیگری را زد و کشت.‏ ۷ حالا کل خانواده بر ضدّ کنیزت بلند شده‌اند و به من می‌گویند،‏ ‹پسرت را که برادرش را کشت به ما بده تا او را به جرم قتل برادرش بکشیم،‏+ با این که او تنها پسری است که برایت باقی مانده!‏›‏* آن‌ها می‌خواهند تنها پسرم را که زنده است،‏ بکشند.‏ ای سَرورم او تنها امید من است و اگر این کار را بکنند،‏ اسم شوهرم و نسل او از روی زمین محو می‌شود.‏»‏

۸ پادشاه به آن زن گفت:‏ «به خانه‌ات برو و من به این موضوع رسیدگی می‌کنم.‏» ۹ آن وقت زن تِقوعی به پادشاه گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ تقصیر به گردن من و خانوادهٔ پدرم باشد.‏ پادشاه و تخت سلطنتی‌اش تقصیری ندارند.‏» ۱۰ پادشاه گفت:‏ «اگر کسی چیزی به تو گفت،‏ او را پیش من بیاور.‏ من کاری می‌کنم که دیگر مزاحمت نشود.‏» ۱۱ آن زن گفت:‏ «ای پادشاه،‏ تو را به یَهُوَه خدایت قسم می‌دهم که نگذاری مدعی خون بلایی سر پسرم بیاورد + و او را بکشد.‏» پادشاه به او گفت:‏ «به حیات یَهُوَه قسم + که حتی یک مو از سر پسرت کم نمی‌شود.‏» ۱۲ آن زن گفت:‏ «خواهش می‌کنم بگذار کنیزت چیز دیگری به سَرورم پادشاه بگوید.‏» پادشاه گفت:‏ «بگو!‏»‏

۱۳ زن گفت:‏ «پس چرا چنین کاری با قوم خدا کردی؟‏+ پادشاه با حرف‌هایی که زد،‏ خودش را محکوم کرد،‏ چون پسرش را از خودش دور کرد و او را برنگرداند.‏+ ۱۴ سرانجام همهٔ ما می‌میریم و مثل آبی هستیم که روی زمین ریخته می‌شود و دیگر نمی‌شود آن را جمع کرد.‏ با این حال،‏ خدا نمی‌خواهد جان کسی را بگیرد،‏ بلکه دلایلی را در نظر می‌گیرد که شخص دورشده نباید همچنان از او دور بماند.‏ ۱۵ من از ترسِ مردم آمده‌ام و این سخنان را به سَرورم پادشاه می‌گویم.‏ من با خودم گفتم،‏ ‹بروم و با پادشاه صحبت کنم.‏ شاید پادشاه به درخواست کنیزش عمل کند.‏ ۱۶ شاید پادشاه گوش دهد و کنیزش را از دست کسی که می‌خواهد او و تنها پسرش را نابود کند و آن‌ها را از زمینی* که خدا به آن‌ها داده جدا کند،‏ نجات دهد.‏›‏+ ۱۷ بعد کنیزت به خودش گفت،‏ ‹امیدوارم حرف‌های سَرورم پادشاه خیالم را راحت کند.‏› چون سَرورم پادشاه مثل فرشتهٔ خدای حقیقی است که خوب را از بد تشخیص می‌دهد.‏ یَهُوَه خدایت پشت و پناهت باشد.‏»‏

۱۸ پادشاه در جواب آن زن گفت:‏ «لطفاً هر سؤالی که از تو می‌کنم صادقانه جواب بده و چیزی را پنهان نکن.‏» زن گفت:‏ «بفرما،‏ سَرورم پادشاه.‏» ۱۹ پادشاه از او پرسید:‏ «آیا یوآب از تو خواسته که بیایی و این چیزها را بگویی؟‏»‏+ زن در جواب گفت:‏ «به حیات سَرورم پادشاه قسم،‏ دقیقاً همین طور است که سَرورم پادشاه می‌گوید.‏ یوآب به من دستور داد که بیایم و او بود که همهٔ این حرف‌ها را در دهان من گذاشت.‏ ۲۰ خادمت یوآب این کار را کرد تا سَرورم موضوع را از دید دیگری ببیند.‏ تو مثل فرشتهٔ خدای حقیقی دانا هستی و از همهٔ اتفاقاتی که در این سرزمین می‌افتد،‏ آگاهی.‏»‏

۲۱ پس پادشاه به یوآب گفت:‏ «بسیار خوب،‏ من این کار را می‌کنم.‏+ برو و اَبشالوم جوان را برگردان.‏»‏+ ۲۲ وقتی یوآب این را شنید،‏ به خاک افتاد و پیشانی‌اش را بر زمین گذاشت و برای پادشاه آرزوی برکت کرد.‏ یوآب گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ امروز فهمیدم که به من لطف داری،‏ چون خواست مرا برآورده کردی.‏» ۲۳ بعد یوآب بلند شد و به جِشور رفت + و اَبشالوم را به اورشلیم آورد.‏ ۲۴ اما پادشاه گفت:‏ «او می‌تواند به خانهٔ خودش برگردد،‏ ولی اجازه ندارد روی مرا ببیند.‏» پس اَبشالوم به خانهٔ خودش برگشت و روی پادشاه را ندید.‏

۲۵ در تمام اسرائیل از زیبایی هیچ کس به اندازهٔ زیبایی اَبشالوم تعریف نمی‌شد.‏ از سر تا پا هیچ عیبی در او وجود نداشت.‏ ۲۶ موهایش آنقدر روی سرش سنگینی می‌کرد که او مجبور بود آخر هر سال،‏ آن را بزند.‏ وقتی او موهایش را می‌زد،‏ وزن آن دو کیلو و ۳۰۰ گرم* طبق وزنهٔ سلطنتی* بود.‏ ۲۷ اَبشالوم صاحب سه پسر + و یک دختر شد.‏ نام دختر او تامار بود.‏ او زنی بسیار زیبا بود.‏

۲۸ اَبشالوم دو سال تمام در اورشلیم زندگی کرد،‏ اما روی پادشاه را ندید.‏+ ۲۹ بنابراین،‏ اَبشالوم کسی را دنبال یوآب فرستاد که بیاید،‏ چون می‌خواست او را پیش پادشاه بفرستد.‏ اما یوآب پیش اَبشالوم نرفت.‏ بعد اَبشالوم برای بار دوم کسی را دنبال او فرستاد.‏ اما او باز هم نخواست پیش او برود.‏ ۳۰ سرانجام اَبشالوم به خادمانش گفت:‏ «مزرعهٔ یوآب کنار مزرعهٔ من است و او در آنجا جو کاشته است.‏ بروید و مزرعه را آتش بزنید.‏» پس خادمان اَبشالوم،‏ آن مزرعه را به آتش کشیدند.‏ ۳۱ وقتی این اتفاق افتاد،‏ یوآب به خانهٔ اَبشالوم رفت و به او گفت:‏ «چرا خادمانت مزرعهٔ مرا به آتش کشیدند؟‏» ۳۲ اَبشالوم به یوآب گفت:‏ «مگر من برای تو پیغام نفرستادم؟‏ من خواستم که بیایی و از طرف من پیش پادشاه بروی و از او بپرسی،‏ ‹چرا مرا از جِشور به اینجا آوردی؟‏+ بهتر بود که همان جا می‌ماندم.‏ ای پادشاه بگذار تو را ببینم و اگر گناهی کرده‌ام،‏ مرا بکش.‏›»‏

۳۳ پس یوآب پیش پادشاه رفت و موضوع را به او گفت.‏ بعد پادشاه،‏ اَبشالوم را به حضورش پذیرفت.‏ اَبشالوم پیش پادشاه رفت،‏ جلوی او به خاک افتاد و پیشانی‌اش را بر زمین گذاشت.‏ بعد پادشاه اَبشالوم را بوسید.‏+

۱۵ مدتی بعد،‏ اَبشالوم ارابه و اسب‌هایی برای خودش تهیه کرد و ۵۰ نفر را تعیین کرد که گارد محافظ او باشند.‏+ ۲ اَبشالوم هر روز،‏ صبح زود بیدار می‌شد و کنار راهی که به دروازهٔ شهر می‌رفت،‏ می‌ایستاد.‏+ هر وقت کسی می‌خواست برای رسیدگی به مورد قضایی‌اش پیش پادشاه برود،‏+ اَبشالوم او را صدا می‌زد و می‌گفت:‏ «اهل کدام شهر هستی؟‏» اگر او می‌گفت:‏ «از یکی از طایفه‌های اسرائیل هستم،‏» ۳ اَبشالوم به او می‌گفت:‏ «شکایت تو درست و بجاست،‏ ولی کسی از طرف پادشاه اینجا نیست که به شکایت تو گوش بدهد.‏» ۴ بعد اَبشالوم می‌گفت:‏ «کاش در این سرزمین،‏ من داور بودم!‏ آن وقت هر کسی که به خاطر مورد قضایی یا شکایتی پیش من می‌آمد،‏ من برایش با عدالت داوری می‌کردم.‏»‏

۵ هر وقت کسی می‌آمد که پیش او تعظیم کند،‏ اَبشالوم او را بلند می‌کرد و می‌بوسید.‏+ ۶ اَبشالوم با همهٔ کسانی که برای داوری پیش پادشاه می‌رفتند،‏ همین کار را می‌کرد.‏ به این ترتیب،‏ اَبشالوم دل مردم اسرائیل را به دست می‌آورد.‏+

۷ بعد از چهار سال،‏* اَبشالوم به پادشاه گفت:‏ «لطفاً بگذار به حِبرون بروم + تا نذری را که برای یَهُوَه کرده‌ام،‏ ادا کنم.‏ ۸ چون وقتی غلامت در جِشور در سوریه بود،‏+ نذر کرد که اگر یَهُوَه مرا به اورشلیم برگرداند،‏ هدیه‌ای به یَهُوَه تقدیم کنم.‏»‏*‏+ ۹ پس پادشاه به او گفت:‏ «به سلامت برو.‏» بعد اَبشالوم بلند شد و به حِبرون رفت.‏

۱۰ اَبشالوم افرادی را فرستاد تا در تمام طایفه‌های اسرائیل جاسوسی کنند و به آن‌ها گفت:‏ «به محض این که صدای شیپور را شنیدید،‏ اعلام کنید که اَبشالوم در حِبرون پادشاه شده است!‏»‏+ ۱۱ اَبشالوم ۲۰۰ نفر را از اورشلیم دعوت کرد و آن‌ها با او به حِبرون رفتند،‏ ولی خبر نداشتند که اَبشالوم چه قصدی دارد.‏ ۱۲ به علاوه،‏ وقتی اَبشالوم قربانی‌هایش را تقدیم می‌کرد،‏ کسی را دنبال اَخیتوفِلِ جیلونی،‏+ مشاور داوود + که در شهر جیلو بود،‏+ فرستاد.‏ توطئهٔ اَبشالوم عملی شد و تعداد مردمی که از اَبشالوم حمایت می‌کردند،‏ روزبه‌روز بیشتر می‌شد.‏+

۱۳ بعد از مدتی،‏ یک خبرچین پیش داوود رفت و به او گفت:‏ «مردان اسرائیل دنباله‌رو اَبشالوم شده‌اند.‏»‏*‏ ۱۴ داوود بلافاصله به همهٔ خادمانش که با او در اورشلیم بودند،‏ گفت:‏ «بلند شوید،‏ باید فرار کنیم،‏+ وگرنه هیچ کدام از ما از دست اَبشالوم نجات پیدا نمی‌کند!‏ عجله کنید،‏ چون اگر او به ما برسد،‏ همهٔ ما را نابود می‌کند و مردم شهر را با شمشیر می‌کشد!‏»‏+ ۱۵ خادمان پادشاه به او گفتند:‏ «هر چه که سَرورمان پادشاه امر کند،‏ ما حاضریم انجام بدهیم.‏»‏+ ۱۶ پس پادشاه و همهٔ اهل خانه‌اش به راه افتادند،‏ ولی پادشاه ده زن دیگرش*‏+ را در کاخ گذاشت تا از آن مراقبت کنند.‏ ۱۷ پادشاه و همهٔ کسانی که همراهش بودند به راهشان ادامه دادند تا این که به بِیت‌مِرحاق رسیدند و آنجا توقف کردند.‏

۱۸ همهٔ خادمانی که همراه پادشاه بودند و همهٔ کِریتیان و فِلیتیان،‏+ همچنین جَتّیان یعنی ۶۰۰ مرد که از جَت به پادشاه پیوسته بودند،‏+ از جلوی او رد می‌شدند تا او آن‌ها را ببیند.‏ ۱۹ آن وقت پادشاه به اِتّای جَتّی گفت:‏+ «لازم نیست تو با ما بیایی.‏ برگرد و پیش پادشاه جدید بمان،‏ چون تو خارجی هستی و از وطنت تبعید شده‌ای.‏ ۲۰ تو همین دیروز آمدی،‏ پس آیا درست است که تو را با خودمان سرگردان کنم؟‏ من خودم هم نمی‌دانم به کجا می‌رویم!‏ برگرد و برادرانت را هم با خودت ببر.‏ یَهُوَه همیشه با تو باشد و به تو محبت پایدار نشان دهد.‏»‏+ ۲۱ اما اِتّای به پادشاه گفت:‏ «به حیات یَهُوَه و به جان سَرورم پادشاه قسم،‏ هر جا که سَرورم پادشاه برود من هم با او می‌روم.‏ خادمت در هر شرایطی با توست؛‏+ حتی حاضرم با تو بمیرم!‏» ۲۲ وقتی داوود این را شنید،‏ به اِتّای گفت:‏+ «تو هم با ما از درّه رد شو.‏» پس اِتّای جَتّی با همهٔ مردان و خانواده‌های آن‌ها که همراهش بودند،‏ از درّه رد شد.‏

۲۳ وقتی همهٔ این افراد از درّهٔ قِدرون عبور می‌کردند،‏+ اهالی آن منطقه با صدای بلند گریه می‌کردند و پادشاه کنار درّه ایستاده بود.‏ همهٔ این افراد از درّه عبور کردند و به راهی رفتند که به سمت بیابان می‌رفت.‏ ۲۴ صادوق کاهن هم آنجا بود + و همهٔ لاویانی که صندوق عهد خدای حقیقی را حمل می‌کردند،‏+ با او بودند.‏ آن‌ها صندوق عهد خدای حقیقی را پایین گذاشتند.‏ وقتی همهٔ مردمی که از شهر بیرون آمده بودند،‏ از درّه عبور کردند،‏ اَبیاتار هم آنجا بود.‏+ ۲۵ اما پادشاه به صادوق گفت:‏ «صندوق عهد خدای حقیقی را به شهر برگردان.‏+ اگر مورد لطف یَهُوَه قرار بگیرم،‏ او مرا برمی‌گرداند و اجازه می‌دهد که صندوق و مکانش را دوباره ببینم.‏+ ۲۶ ولی اگر از من راضی نباشد،‏ هر چه که خودش صلاح می‌داند،‏ با من بکند.‏» ۲۷ پادشاه به صادوق کاهن گفت:‏ «مگر تو بصیر* نیستی؟‏+ پس تو و اَبیاتار به سلامت به شهر برگردید و پسرت اَخیمَعَص و یوناتان پسر اَبیاتار را با خودتان ببرید.‏+ ۲۸ من کنار گذرگاه‌های رود اردن در بیابان صبر می‌کنم تا تو به من خبر بدهی.‏»‏+ ۲۹ پس صادوق و اَبیاتار صندوق عهد خدای حقیقی را برداشتند و به اورشلیم برگرداندند و در آنجا ماندند.‏

۳۰ داوود گریه‌کنان از کوه زیتون بالا می‌رفت؛‏+ او پابرهنه بود و سرش را پوشانده بود.‏ همهٔ کسانی هم که با او بودند وقتی از کوه بالا می‌رفتند،‏ سرشان را پوشانده بودند و گریه می‌کردند.‏ ۳۱ به داوود خبر رسید که اَخیتوفِل در توطئهٔ اَبشالوم با او همدست شده است.‏+ وقتی داوود این را شنید گفت:‏ «ای یَهُوَه + لطفاً کاری کن که توصیهٔ اَخیتوفِل،‏ احمقانه به نظر بیاید!‏»‏+

۳۲ وقتی داوود به بالای کوه،‏ جایی که مردم خدا را عبادت می‌کردند رسید،‏ به حوشای اَرکی برخورد + که منتظرش بود.‏ حوشای لباسش را چاک زده بود و روی سرش خاک ریخته بود.‏ ۳۳ داوود به او گفت:‏ «اگر با من بیایی،‏ نمی‌توانی به من کمک بکنی.‏ ۳۴ ولی اگر به شهر برگردی و به اَبشالوم بگویی،‏ ‹ای پادشاه من خادمت هستم.‏ من قبلاً خادم پدر تو بودم ولی الآن خادم تو هستم،‏›‏+ آن موقع می‌توانی به من کمک کنی و نقشهٔ اَخیتوفِل را باطل کنی.‏+ ۳۵ صادوق و اَبیاتار کاهن هم با تو هستند.‏ هر چه که در خانهٔ پادشاه می‌شنوی،‏ به صادوق و اَبیاتار کاهن بگو.‏+ ۳۶ اَخیمَعَص پسر صادوق + و یوناتان پسر اَبیاتار + هم آنجا با پدرانشان هستند،‏ و از طریق آن‌ها هر چه که می‌شنوی به من بگو.‏» ۳۷ پس وقتی اَبشالوم وارد اورشلیم می‌شد،‏ حوشای دوست داوود هم وارد شهر شد.‏+

۱۶ وقتی داوود از بالای کوه کمی پایین آمد،‏+ دید که صیبا خادم مِفیبوشِت به استقبالش آمده است.‏+ او با خودش دو الاغ پالان‌شده داشت که ۲۰۰ نان،‏ ۱۰۰ نان کشمش،‏ ۱۰۰ نان از میوه‌های تابستانی* و خمرهٔ بزرگی از شراب بارشان کرده بود.‏+ ۲ پادشاه به صیبا گفت:‏ «چرا این چیزها را آورده‌ای؟‏» صیبا گفت:‏ «الاغ‌ها را آورده‌ام تا اهل خانهٔ پادشاه سوارشان شوند،‏ نان‌ها و میوه‌های تابستانی برای مردان جوان است که بخورند و شراب برای کسانی که در بیابان خسته می‌شوند.‏»‏+ ۳ پادشاه پرسید:‏ «مِفیبوشِت نوهٔ* سَرورت کجاست؟‏»‏+ صیبا در جواب پادشاه گفت:‏ «او در اورشلیم مانده،‏ چون گفت امروز اسرائیلیان سلطنت پدرم را به من برمی‌گردانند.‏»‏+ ۴ پادشاه به صیبا گفت:‏ «هر چه که به مِفیبوشِت تعلّق دارد،‏ الآن مال توست.‏»‏+ صیبا گفت:‏ «من غلام تو هستم.‏ ای سَرورم پادشاه،‏ لطفت همیشه شامل حال من باشد.‏»‏+

۵ وقتی داوودِ پادشاه به بَحوریم رسید،‏ مردی از خانوادهٔ شائول به نام شِمعی،‏ پسر جیرا لعنت‌کنان از شهر بیرون آمد + و به آن‌ها نزدیک شد.‏+ ۶ او به طرف داوودِ پادشاه و همهٔ خادمانش،‏ همین طور به طرف همهٔ مردم و جنگجویان دلاوری که در طرف راست و چپ داوود بودند،‏ سنگ می‌انداخت.‏ ۷ شِمعی لعنت‌کنان می‌گفت:‏ «از اینجا دور شو ای مرد خون‌ریز،‏ دور شو ای مرد پست!‏ ۸ یَهُوَه انتقام خون خاندان شائول را از تو که سلطنت را از او گرفتی،‏ گرفته است؛‏ یَهُوَه سلطنت را به پسرت اَبشالوم می‌دهد.‏ تو خون به گردن داری،‏ برای همین به بلا گرفتار شدی!‏»‏+

۹ بعد اَبیشای پسر صِرویه + به پادشاه گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ چرا می‌گذاری که این سگ مرده تو را لعنت کند؟‏+ لطفاً بگذار بروم و سرش را از تنش جدا کنم.‏»‏+ ۱۰ ولی پادشاه گفت:‏ «ای پسران صِرویه،‏+ این به شما ربطی ندارد.‏ بگذارید مرا لعنت کند،‏+ چون یَهُوَه به او گفته،‏+ ‹داوود را لعنت کن!‏› پس من کی هستم که بگویم،‏ ‹چرا این کار را می‌کنی؟‏›» ۱۱ بعد داوود به اَبیشای و تمام خادمانش گفت:‏ «پسرم که پارهٔ تنم است،‏ می‌خواهد مرا بکشد،‏+ چه برسد به یک بنیامینی!‏+ با او کاری نداشته باشید،‏ بگذارید مرا لعنت کند،‏ چون یَهُوَه خواسته که او این کار را بکند.‏ ۱۲ شاید یَهُوَه سختی مرا ببیند + و به جای لعنت‌هایی که امروز به من گفته شد،‏ یَهُوَه به من برکت دهد.‏»‏+ ۱۳ داوود و مردانش به راهشان ادامه دادند و شِمعی کنار کوه،‏ نزدیک راهی که آن‌ها می‌رفتند،‏ داوود را لعنت می‌کرد + و به طرف او سنگ می‌انداخت و خاک می‌پاشید.‏

۱۴ سرانجام،‏ پادشاه و همهٔ افرادی که همراهش بودند،‏ خسته و درمانده به مقصدشان رسیدند و در آنجا استراحت کردند.‏

۱۵ در این حین،‏ اَبشالوم و تمام مردان اسرائیل به اورشلیم رسیدند و اَخیتوفِل با اَبشالوم بود.‏+ ۱۶ وقتی حوشای اَرکی،‏+ دوست داوود پیش اَبشالوم رفت،‏ به او گفت:‏ «زنده باد پادشاه!‏ زنده باد پادشاه!‏»‏+ ۱۷ آن وقت اَبشالوم به حوشای گفت:‏ «محبت پایدارت را این طور به دوستت نشان می‌دهی؟‏ چرا همراه دوستت نرفتی؟‏» ۱۸ حوشای به اَبشالوم گفت:‏ «من طرف کسی هستم که یَهُوَه و این قوم و تمام مردم اسرائیل انتخابش کرده‌اند.‏ من کنار او می‌مانم.‏ ۱۹ واقعاً چه کسی بهتر از پسر دوستم!‏ همان طور که به پدرت خدمت کردم،‏ الآن به تو خدمت می‌کنم.‏»‏+

۲۰ بعد اَبشالوم به اَخیتوفِل گفت:‏ «چه توصیه‌ای می‌کنی؟‏+ به نظرت چه کار کنیم؟‏» ۲۱ اَخیتوفِل در جواب به اَبشالوم گفت:‏ «برو با زنان دیگر* پدرت که از کاخش نگهداری می‌کنند،‏ همخواب شو.‏+ آن وقت تمام اسرائیل می‌شنوند که تو به پدرت بی‌حرمتی کرده‌ای و این کار تو روحیهٔ طرفدارانت را تقویت می‌کند.‏» ۲۲ پس روی پشت بام،‏ برای اَبشالوم چادری برپا کردند + و به این ترتیب اَبشالوم جلوی چشم همهٔ اسرائیلیان با زنان دیگر* پدرش همخواب شد.‏+

۲۳ در آن زمان،‏ توصیهٔ اَخیتوفِل کلامی از طرف خدای حقیقی به حساب می‌آمد + و داوود و اَبشالوم هم با این دید به توصیهٔ او نگاه می‌کردند.‏

۱۷ اَخیتوفِل به اَبشالوم گفت:‏ «لطفاً به من اجازه بده ۱۲٬۰۰۰ مرد انتخاب کنم و همین امشب به تعقیب داوود بروم.‏ ۲ وقتی او خسته و ناتوان است،‏+ به او حمله می‌کنم و او را به وحشت می‌اندازم.‏ آن وقت همهٔ کسانی که با او هستند فرار می‌کنند و فقط پادشاه می‌ماند و من او را می‌کشم.‏+ ۳ بعد همهٔ قوم را به سمت تو برمی‌گردانم.‏ اگر می‌خواهی که همهٔ قوم به سمت تو برگردند،‏ مردی که دنبالش هستی باید نابود شود.‏ بعد بین همهٔ قوم صلح و آرامش برقرار می‌شود.‏» ۴ این پیشنهاد به نظر اَبشالوم و همهٔ ریش‌سفیدان اسرائیل خوب بود.‏

۵ اما اَبشالوم گفت:‏ «لطفاً حوشای اَرکی را بیاورید + تا از او هم بپرسیم.‏» ۶ پس حوشای پیش اَبشالوم آمد.‏ اَبشالوم به او گفت:‏ «این توصیهٔ اَخیتوفِل است.‏ توصیه‌اش را به کار ببریم یا نه؟‏ اگر نظر دیگری داری به ما بگو.‏» ۷ حوشای به اَبشالوم گفت:‏ «این دفعه توصیهٔ اَخیتوفِل خوب نیست!‏»‏+

۸ حوشای در ادامه گفت:‏ «تو می‌دانی که پدرت و مردانش جنگجویانی پرقدرتند + و مثل خرسی که بچه‌هایش را گم کرده عصبانی هستند.‏+ در ضمن،‏ پدر تو یک جنگجوست + و به هیچ وجه شب را با قوم به سر نمی‌برد.‏ ۹ الآن او در یکی از غارها یا جایی دیگر پنهان شده.‏+ اگر او اول حمله کند،‏ مردم می‌گویند،‏ ‹پیروان اَبشالوم شکست خورده‌اند.‏› ۱۰ آن وقت حتی شیردلان از ترس به کلّی خودشان را می‌بازند،‏+ چون همهٔ اسرائیلیان می‌دانند که پدر تو مرد پرقدرتی است + و مردانی که همراهش هستند،‏ مردانی شجاعند.‏ ۱۱ پیشنهاد من این است:‏ کل اسرائیلیان را از دان تا بِئِرشِبَع که تعدادشان مثل شن‌های دریاست،‏ جمع کن + و خودت رهبری آن‌ها را در نبرد به عهده بگیر.‏ ۱۲ او را هر جا که باشد پیدا می‌کنیم و به او حمله می‌کنیم.‏ با لشکری بزرگ مانند شبنمی که صحرا را می‌پوشاند،‏ به او حمله می‌کنیم.‏ هیچ‌کدامشان زنده نمی‌مانند،‏ نه او و نه مردانش.‏ ۱۳ اگر او به شهری فرار کند،‏ ما با همهٔ اسرائیلیان به آن شهر می‌رویم و دیوارهای آن شهر را با طناب به درّه می‌کشیم و شهر را نابود می‌کنیم،‏ طوری که حتی ریگی در آن باقی نماند.‏»‏

۱۴ اَبشالوم و همهٔ مردان اسرائیل گفتند:‏ «توصیهٔ حوشای اَرکی از توصیهٔ اَخیتوفِل بهتر است!‏»‏+ در اصل،‏ یَهُوَه کاری کرده بود* که توصیهٔ خوب اَخیتوفِل عملی نشود + تا یَهُوَه اَبشالوم را گرفتار مصیبت کند.‏+

۱۵ بعد حوشای به صادوق و اَبیاتار کاهن گزارش داد + که اَخیتوفِل چه توصیه‌ای به اَبشالوم و ریش‌سفیدان اسرائیل کرده و خودش چه توصیه‌ای کرده است.‏ ۱۶ او به آن‌ها گفت:‏ «فوراً به داوود بگویید،‏ ‹امشب کنار گذرگاه‌های رود اردن در بیابان نمان* و هر چه سریع‌تر از آنجا رد شو،‏ وگرنه پادشاه و همهٔ کسانی که با او هستند،‏ از بین می‌روند.‏›»‏+

۱۷ یوناتان + و اَخیمَعَص + برای این که دیده نشوند،‏ بیرون از شهر کنار چشمهٔ عِین‌روجِل مانده بودند.‏+ کنیزی پیش آن‌ها رفت و آن پیام را به آن‌ها رساند.‏ آن‌ها هم رفتند که پیام را به داوود برسانند.‏ ۱۸ ولی مرد جوانی آن‌ها را دید و به اَبشالوم خبر داد.‏ پس آن دو نفر سریع به خانهٔ مردی در بَحوریم رفتند + که چاهی در حیاطش داشت و خودشان را در چاه مخفی کردند.‏ ۱۹ زن آن مرد،‏ سر چاه را با پارچه‌ای پوشاند و روی آن غلّه ریخت؛‏ هیچ کس از این موضوع خبر نداشت.‏ ۲۰ خادمان اَبشالوم به آن خانه پیش آن زن رفتند و از او پرسیدند:‏ «اَخیمَعَص و یوناتان کجا هستند؟‏» آن زن در جوابشان گفت:‏ «آن‌ها به طرف رودخانه رفتند.‏»‏+ بعد آن مردان دنبال آن‌ها گشتند،‏ ولی چون نتوانستند آن‌ها را پیدا کنند به اورشلیم برگشتند.‏

۲۱ وقتی آن مردان رفتند،‏ اَخیمَعَص و یوناتان از چاه بیرون آمدند و پیش داوودِ پادشاه رفتند و پیام را به او رساندند.‏ آن‌ها به پادشاه گفتند:‏ «بلند شو و هر چه زودتر از رودخانه عبور کن،‏ چون اَخیتوفِل علیه تو نقشه کشیده.‏»‏+ ۲۲ داوود و همهٔ کسانی که با او بودند،‏ فوراً بلند شدند و از رود اردن عبور کردند.‏ موقع سپیده‌دم،‏ دیگر کسی در آنجا باقی نمانده بود و همه از رود اردن عبور کرده بودند.‏

۲۳ وقتی اَخیتوفِل متوجه شد که توصیه‌اش عملی نشده است،‏ الاغش را پالان کرد و به شهر و خانه‌اش رفت.‏+ او بعد از آن که صحبت‌های لازم را با خانواده‌اش کرد،‏+ خودش را دار زد و مرد.‏+ او را در آرامگاه اجدادش دفن کردند.‏

۲۴ در این میان داوود به مَحَنایِم رفت + و اَبشالوم و همهٔ مردان اسرائیل که همراهش بودند،‏ از رود اردن عبور کردند.‏ ۲۵ اَبشالوم عَماسا را به جای یوآب فرماندهٔ لشکر کرد.‏+ عَماسا پسر یِترای اسرائیلی و اَبیجایِل بود.‏+ اَبیجایِل دختر ناحاش و خواهر صِرویه مادر یوآب بود.‏ ۲۶ مردان اسرائیلی و اَبشالوم در سرزمین جِلعاد اردو زدند.‏+

۲۷ به محض این که داوود به مَحَنایِم رسید،‏ شوبی پسر ناحاش اهل رَبّهٔ عَمّونیان،‏+ ماخیر پسر عَمّی‌ئیل اهل لودِبار،‏+ و بَرزِلّایی جِلعادی اهل روجِلیم پیش او آمدند.‏+ ۲۸ آن‌ها با خودشان رختخواب،‏ دیگ،‏ ظرف‌های گلی،‏ گندم،‏ جو،‏ آرد،‏ غلّه‌های بوداده،‏ باقالی،‏ عدس،‏ غلّهٔ خشک‌شده،‏ ۲۹ عسل،‏ کره،‏ پنیر و گوسفند آوردند.‏ آن‌ها همهٔ این چیزها را برای داوود و کسانی که همراهش بودند آوردند تا بخورند،‏+ چون گفتند:‏ «این افرادی که در بیابان هستند،‏ خسته و تشنه و گرسنه‌اند.‏»‏+

۱۸ بعد داوود همهٔ مردانی را که همراهش بودند،‏ سرشماری کرد و تعدادی از آن‌ها را رئیس گروه‌های هزار نفری و رئیس گروه‌های صد نفری کرد.‏+ ۲ داوود مردانی را که همراهش بودند به سه گروه تقسیم کرد؛‏ یک گروه را تحت فرماندهی یوآب،‏+ یک گروه را تحت فرماندهی اَبیشای برادر یوآب پسر صِرویه + و یک گروه را تحت فرماندهی اِتّای جَتّی فرستاد.‏+ بعد پادشاه به مردانش گفت:‏ «من هم با شما می‌آیم.‏» ۳ اما آن‌ها گفتند:‏ «تو نیا.‏+ اگر ما فرار کنیم و حتی نصف افراد ما هم کشته شوند،‏ برای آن‌ها اهمیتی ندارد؛‏ چون آن‌ها دنبال تو هستند و ارزش تو به اندازهٔ ۱۰٬۰۰۰ نفر از ماست.‏+ بهتر است از شهر کسانی را بفرستی تا به ما کمک کنند.‏» ۴ پادشاه به آن‌ها گفت:‏ «هر چه شما صلاح بدانید انجام می‌دهم.‏» پس پادشاه کنار دروازهٔ شهر ایستاد و همهٔ مردانش در گروه‌های صد نفری و هزار نفری برای جنگ رفتند.‏ ۵ بعد پادشاه به یوآب،‏ اَبیشای و اِتّای این فرمان را داد:‏ «به خاطر من،‏ به اَبشالومِ جوان صدمه‌ای نزنید.‏»‏+ وقتی پادشاه به همهٔ رئیسان این دستور را دربارهٔ اَبشالوم داد،‏ همهٔ سربازانش شنیدند.‏

۶ مردان داوود برای مقابله با اسرائیلیان به میدان جنگ رفتند و آن‌ها در جنگل اِفرایِم با هم جنگیدند.‏+ ۷ سربازان داوود در آنجا اسرائیلیان را شکست دادند.‏+ در آن روز،‏ کشت‌وکشتار عظیمی شد و ۲۰٬۰۰۰ نفر مردند.‏ ۸ جنگ به تمام آن منطقه کشیده شد و تعداد کسانی که در آن روز در جنگل از بین رفتند،‏ از کسانی که با شمشیر کشته شدند،‏ بیشتر بود.‏

۹ در حین جنگ،‏ اَبشالوم با سربازان داوود روبرو شد.‏ اَبشالوم بر قاطر سوار بود و وقتی از زیر شاخ و برگ‌های درختی بزرگ رد می‌شد،‏ موهایش به آن‌ها گیر کرد.‏ اَبشالوم در هوا* آویزان ماند و قاطر به راهش ادامه داد.‏ ۱۰ بعد شخصی او را دید و به یوآب گفت:‏+ «من اَبشالوم را دیدم که از یک درخت بزرگ آویزان بود.‏» ۱۱ یوآب به او گفت:‏ «اگر او را دیدی،‏ چرا همان موقع او را نکشتی؟‏ آن وقت با کمال میل ده سکه نقره و یک کمربند به تو می‌دادم.‏» ۱۲ اما آن مرد به یوآب گفت:‏ «حتی اگر ۱۰۰۰ سکۀ نقره به من می‌دادی،‏ من دستم را روی پسر پادشاه بلند نمی‌کردم،‏ چون ما شنیدیم که پادشاه به تو،‏ اَبیشای و اِتّای فرمان داد که هیچ کس به اَبشالومِ جوان صدمه‌ای نرساند.‏+ ۱۳ اگر نافرمانی می‌کردم و او را می‌کشتم،‏ پادشاه این را می‌فهمید و تو هم از من دفاع نمی‌کردی.‏» ۱۴ یوآب گفت:‏ «دیگر نمی‌خواهم وقتم را بیشتر از این با تو تلف کنم!‏ او سه تیر* برداشت و به جایی که اَبشالوم بود رفت و در حالی که اَبشالوم هنوز زنده از آن درخت بزرگ آویزان بود،‏ آن تیرها را در قلب او فرو کرد.‏ ۱۵ بعد ده سلاح‌دار یوآب آمدند و اَبشالوم را کشتند.‏+ ۱۶ یوآب شیپور را به صدا درآورد و سربازانی که در تعقیب اسرائیلیان بودند،‏ برگشتند.‏ به این ترتیب یوآب جنگ را متوقف کرد.‏ ۱۷ آن‌ها جسد اَبشالوم را در گودال بزرگی که در جنگل بود،‏ انداختند و روی آن را با توده‌ای بزرگ از سنگ‌ها پوشاندند.‏+ بعد همهٔ مردان اسرائیلی به خانهٔ خود فرار کردند.‏

۱۸ اَبشالوم وقتی هنوز زنده بود،‏ ستونی در درّهٔ* پادشاه برای خودش برپا کرده بود،‏+ چون می‌گفت:‏ «پسری ندارم که اسم مرا زنده نگه دارد.‏»‏+ پس اسم خودش را روی آن ستون گذاشت و این بنا تا امروز به «یادبود اَبشالوم» معروف است.‏

۱۹ اَخیمَعَص پسر صادوق گفت:‏+ «لطفاً بگذار سریع بروم و این خبر را به پادشاه برسانم که یَهُوَه او را از دست دشمنانش نجات داده و عدالت را در حق او به جا آورده.‏»‏+ ۲۰ اما یوآب به او گفت:‏ «تو امروز نباید خبر ببری.‏ روزهای دیگر می‌توانی خبررسان باشی،‏ ولی امروز نباید خبر ببری،‏ چون امروز پسر پادشاه کشته شده.‏»‏+ ۲۱ آن وقت یوآب به یک مرد کوشی گفت:‏+ «برو و چیزهایی را که دیدی به پادشاه بگو.‏» آن مرد کوشی در مقابل یوآب تعظیم کرد و سریع به راه افتاد.‏ ۲۲ اَخیمَعَص پسر صادوق دوباره به یوآب گفت:‏ «لطفاً اجازه بده من هم پشت آن مرد کوشی بدوم؛‏ بگذار هر چه که می‌خواهد بشود،‏ بشود.‏» اما یوآب به او گفت:‏ «پسرم لازم نیست تو بروی،‏ چون خبر دیگری نیست که بدهی.‏» ۲۳ اما اَخیمَعَص پافشاری کرد و گفت:‏ «خواهش می‌کنم بگذار بروم،‏ هر چه که می‌خواهد بشود،‏ بشود.‏» پس یوآب به او گفت:‏ «برو!‏» اَخیمَعَص از مسیر ناحیهٔ اردن دوید،‏ و بالاخره از مرد کوشی جلو زد.‏

۲۴ داوود بین دو دروازهٔ شهر نشسته بود.‏+ دیده‌بان روی سقف دروازه که کنار دیوار بود رفت + و مردی را دید که به‌تنهایی می‌دود.‏ ۲۵ دیده‌بان این خبر را با صدای بلند به پادشاه داد.‏ پادشاه گفت:‏ «اگر تنها است،‏ خبری آورده.‏» وقتی آن مرد کم‌کم نزدیک می‌شد،‏ ۲۶ دیده‌بان مرد دیگری را دید که می‌دود.‏ او نگهبان را صدا زد و گفت:‏ «مرد دیگری را هم می‌بینم که تنها می‌دود!‏» پادشاه گفت:‏ «این یکی هم خبر می‌آورد.‏» ۲۷ دیده‌بان گفت:‏ «اولی مثل اَخیمَعَص پسر صادوق می‌دود.‏»‏+ پادشاه گفت:‏ «او مرد خوبی است،‏ پس حتماً خبر خوبی می‌آورد.‏» ۲۸ اَخیمَعَص در حالی که به پادشاه نزدیک می‌شد،‏ با صدای بلند به او گفت:‏ «همه چیز خوب است!‏» بعد جلوی او تعظیم کرد و پیشانی‌اش را روی زمین گذاشت.‏ بعد گفت:‏ «یَهُوَه خدایت ستایش شود،‏ چون او کسانی را که علیه سَرورم پادشاه شورش کردند،‏* به تو تسلیم کرده است!‏»‏+

۲۹ پادشاه پرسید:‏ «آیا اَبشالومِ جوان سالم است؟‏» اَخیمَعَص در جواب گفت:‏ «وقتی یوآب من و خادم پادشاه را فرستاد،‏ آنجا هیاهو بود،‏ ولی من نمی‌دانستم که چه اتفاقی افتاده.‏»‏+ ۳۰ پس پادشاه به او گفت:‏ «کنار بایست و صبر کن،‏» و او این کار را کرد.‏

۳۱ آن وقت مرد کوشی رسید + و گفت:‏ «خبری برای سَرورم پادشاه دارم.‏ امروز یَهُوَه تو را از دست همهٔ کسانی که علیه تو شورش کردند،‏ نجات داده و عدالت را برقرار کرده.‏»‏+ ۳۲ پادشاه به مرد کوشی گفت:‏ «آیا اَبشالومِ جوان سالم است؟‏» مرد کوشی گفت:‏ «همهٔ دشمنان سَرورم پادشاه و همهٔ کسانی که علیه او شورش کردند،‏ به عاقبت آن مرد جوان دچار شوند!‏»‏+

۳۳ پادشاه آشفته و پریشان شد و به اتاقی که بالای دروازه بود رفت و در حالی که راه می‌رفت،‏ گریه می‌کرد و می‌گفت:‏ «ای پسرم اَبشالوم،‏ پسرم،‏ پسرم اَبشالوم!‏ کاش که من به جای تو می‌مردم!‏ ای اَبشالوم،‏ پسرم،‏ پسرم!‏»‏+

۱۹ به یوآب خبر رسید که پادشاه برای اَبشالوم عزادار است و گریه و زاری می‌کند.‏+ ۲ وقتی مردم شنیدند که پادشاه برای پسرش داغدار است،‏ شادی پیروزی آن روز،‏ برایشان تبدیل به عزاداری شد.‏ ۳ سربازان در آن روز،‏ آرام و بی‌سروصدا به شهر برگشتند،‏+ درست مثل سربازانی که به خاطر فرار از جنگ سرافکنده‌اند.‏ ۴ پادشاه صورتش را پوشانده بود و با صدای بلند گریه می‌کرد و می‌گفت:‏ «ای پسرم اَبشالوم!‏ اَبشالوم،‏ ای پسرم،‏ پسرم!‏»‏+

۵ بعد یوآب برای دیدن پادشاه به خانهٔ او رفت و گفت:‏ «امروز همهٔ خادمانت را که جان تو و پسران و دختران،‏+ زنان و کنیزانت* را نجات دادند،‏+ سرافکنده کردی.‏ ۶ تو امروز نشان دادی که فرماندهان و سربازانت هیچ ارزشی برای تو ندارند،‏ چون کسانی را که از تو متنفرند دوست داری و از کسانی که تو را دوست دارند متنفری.‏ مطمئنم که ترجیح می‌دادی اَبشالوم امروز زنده می‌ماند و بقیهٔ ما کشته می‌شدیم.‏ ۷ حالا بلند شو و سربازانت را تشویق کن،‏* چون به یَهُوَه قسم که اگر این کار را نکنی،‏ همهٔ مردانت تا شب تو را ترک می‌کنند.‏ این برایت بدتر از همهٔ مصیبت‌هایی می‌شود که از جوانی تا الآن کشیده‌ای.‏» ۸ پس پادشاه بلند شد و کنار دروازهٔ شهر نشست و به همهٔ مردم خبر دادند که پادشاه کنار دروازه نشسته است.‏ بعد همهٔ مردم به حضور پادشاه رفتند.‏

اما بقیهٔ اسرائیلیان،‏ هر کدام به خانهٔ خود فرار کردند.‏+ ۹ همهٔ طایفه‌های اسرائیل با هم بحث می‌کردند و می‌گفتند:‏ «داوودِ پادشاه،‏ ما را از دست دشمنانمان و از دست فِلیسطی‌ها نجات داد،‏+ ولی الآن خودش به خاطر اَبشالوم از این سرزمین فرار کرده،‏+ ۱۰ و اَبشالوم هم که به عنوان پادشاه انتخاب کردیم،‏*‏+ در جنگ کشته شده.‏+ پس چرا پادشاهمان را برنمی‌گردانیم؟‏»‏

۱۱ داوودِ پادشاه این پیغام را برای صادوق + و اَبیاتار کاهن + فرستاد:‏ «با ریش‌سفیدان یهودا صحبت کنید + و به آن‌ها بگویید،‏ ‹چرا شما آخرین کسانی هستید که می‌خواهید پادشاه را به کاخش برگردانید؟‏ اینجا شنیده‌ام که همهٔ اسرائیلیان می‌خواهند پادشاه به کاخش برگردد.‏ ۱۲ شما برادران من هستید؛‏ شما از گوشت و خون من هستید.‏ چرا باید آخرین کسانی باشید که پادشاه را برمی‌گردانید؟‏› ۱۳ و به عَماسا بگویید،‏+ ‹مگر تو از گوشت و خون من نیستی؟‏ خدا مرا سخت مجازات کند اگر از حالا به بعد تو را به جای یوآب،‏ فرماندهٔ لشکرم نکنم.‏›»‏+

۱۴ به این ترتیب،‏ داوود دل همهٔ مردان یهودا را به دست آورد و آن‌ها به پادشاه پیغام دادند:‏ «تو و همهٔ خادمانت برگردید.‏»‏

۱۵ پادشاه برگشت و به رود اردن رسید.‏ مردم یهودا برای استقبال از او به جِلجال رفتند + تا پادشاه را در عبور از رود اردن همراهی کنند.‏ ۱۶ بعد شِمعی پسر جیرای بنیامینی که اهل بَحوریم بود،‏+ با عجله همراه مردان یهودا به استقبال داوودِ پادشاه رفت،‏ ۱۷ و ۱۰۰۰ نفر از بنیامینی‌ها همراه او بودند.‏ صیبا هم که در خانهٔ شائول خدمت می‌کرد،‏+ با ۱۵ پسرش و ۲۰ خادمش همگی با عجله حرکت کردند و قبل از پادشاه به رود اردن رسیدند.‏ ۱۸ او* از گذرگاه رود اردن عبور کرد تا اهل خانهٔ پادشاه را به آن طرف رود ببرد و هر چه خواست پادشاه بود انجام دهد.‏ وقتی پادشاه می‌خواست از رود عبور کند،‏ شِمعی پسر جیرا در مقابل او به خاک افتاد.‏ ۱۹ او به پادشاه گفت:‏ «ای سَرورم،‏ از سر تقصیر من بگذر و اشتباهی را که خادمت موقع بیرون آمدن سَرورم پادشاه از اورشلیم انجام داد،‏+ نادیده بگیر و به دل نگیر،‏ ۲۰ چون خادمت خوب می‌داند که گناه کرده است.‏ برای همین،‏ من از تمام خاندان یوسِف اولین نفری هستم که به استقبال سَرورم پادشاه آمده‌ام.‏»‏

۲۱ همان موقع اَبیشای پسر صِرویه گفت:‏+ «مگر شِمعی نباید به خاطر لعنت کردن مسح‌شدهٔ یَهُوَه کشته شود؟‏»‏+ ۲۲ اما داوود گفت:‏ «ای پسران صِرویه،‏+ چرا در این کار دخالت می‌کنید و با من مخالفت می‌کنید؟‏ مگر من امروز دوباره در اسرائیل پادشاه نشدم؟‏ پس لزومی ندارد کسی کشته شود!‏» ۲۳ بعد پادشاه برای شِمعی قسم خورد که او کشته نمی‌شود.‏+

۲۴ مِفیبوشِت نوهٔ شائول هم به استقبال پادشاه رفت.‏+ او از روزی که پادشاه رفته بود تا روزی که به سلامت برگشت،‏ نه پاها و لباس‌هایش را شسته بود،‏ نه سبیل‌هایش را کوتاه کرده بود.‏ ۲۵ وقتی او برای استقبال پادشاه به* اورشلیم رفت،‏ پادشاه به او گفت:‏ «مِفیبوشِت،‏ چرا همراه من نیامدی؟‏» ۲۶ مِفیبوشِت گفت:‏ «ای سَرورم پادشاه،‏ خادمم مرا فریب داد،‏+ چون به او گفته بودم،‏ ‹الاغم را پالان کن تا سوارش شوم و همراه پادشاه بروم،‏› چون هر دو پای من لنگ است.‏+ ۲۷ ولی او پیش سَرورم پادشاه آمد و به من تهمت زد.‏+ سَرورم مثل فرشتهٔ خدای حقیقی است،‏ پس هر کاری را که صلاح می‌دانی انجام بده.‏ ۲۸ پادشاه می‌توانست همهٔ اهل خانهٔ پدرم را محکوم به مرگ کند.‏ با وجود این،‏ تو مرا بین کسانی نشاندی که سر سفره‌ات غذا می‌خورند.‏+ پس چه حقی دارم که از پادشاه توقع بیشتری داشته باشم؟‏»‏

۲۹ پادشاه به او گفت:‏ «دیگر در این باره صحبت نکن.‏ من تصمیم گرفته‌ام که تو و صیبا زمین را بین خودتان تقسیم کنید.‏»‏+ ۳۰ مِفیبوشِت به پادشاه گفت:‏ «بگذار او همهٔ زمین را بگیرد،‏ چون سَرورم پادشاه به سلامت به خانه‌اش برگشته.‏»‏

۳۱ بعد بَرزِلّایی جِلعادی،‏+ از روجِلیم به منطقه‌ای در اردن رفت تا پادشاه را تا رود اردن همراهی کند.‏ ۳۲ بَرزِلّایی خیلی پیر شده بود و ۸۰ سال داشت.‏ وقتی پادشاه در مَحَنایِم بود،‏+ بَرزِلّایی برایش غذا فراهم می‌کرد،‏ چون خیلی ثروتمند بود.‏ ۳۳ پس پادشاه به او گفت:‏ «با من از رود عبور کن و به اورشلیم بیا.‏ در آنجا من برای تو غذا فراهم می‌کنم.‏»‏+ ۳۴ اما بَرزِلّایی به پادشاه گفت:‏ «مگر چند روز از عمر من باقی مانده که همراه پادشاه به اورشلیم بروم؟‏ ۳۵ من الآن ۸۰ سال دارم.‏+ آیا می‌توانم خوب و بد را تشخیص دهم؟‏ آیا می‌توانم مزهٔ چیزی را که می‌خورم یا می‌نوشم،‏ حس کنم؟‏ آیا هنوز می‌توانم صدای خواننده‌های مرد و زن را بشنوم؟‏+ پس چرا خادمت باری اضافی برای سَرورم پادشاه باشد؟‏ ۳۶ نیازی نیست که پادشاه به من پاداشی بدهد.‏ همین قدر که افتخار داشتم پادشاه را تا رود اردن همراهی کنم برایم کافی است.‏ ۳۷ لطفاً بگذار که برگردم و در شهر خودم،‏ در جایی که آرامگاه پدر و مادرم است،‏ بمیرم.‏+ خادمت کِمهام اینجاست.‏+ بگذار او همراه سَرورم پادشاه از رود عبور کند و خودت هر کاری را که صلاح می‌دانی برای او بکن.‏»‏

۳۸ پادشاه به بَرزِلّایی گفت:‏ «کِمهام همراه من از رود عبور می‌کند.‏ هر چه تو صلاح بدانی برای او می‌کنم؛‏ من هر کاری را که بخواهی برایت انجام می‌دهم.‏» ۳۹ پس همهٔ قوم کم‌کم از رود اردن گذشتند و وقتی پادشاه از آن عبور کرد،‏ بَرزِلّایی را بوسید + و به او برکت داد.‏ بعد بَرزِلّایی به خانه‌اش برگشت.‏ ۴۰ وقتی پادشاه از رود عبور کرد و به جِلجال رسید،‏+ کِمهام هم همراه او بود.‏ همهٔ مردم یهودا و نصف مردم اسرائیل همراه پادشاه از رود عبور کردند.‏+

۴۱ بعد بقیهٔ مردان اسرائیل پیش پادشاه رفتند و به او گفتند:‏ «چرا مردان یهودا که برادران ما هستند،‏ تو را دزدیدند و پادشاه را همراه با اهل خانه‌اش و تمام مردانش از رود اردن عبور دادند؟‏»‏+ ۴۲ مردان یهودا در جواب مردان اسرائیل گفتند:‏ «چون پادشاه از خویشان ماست.‏+ چرا شما از این موضوع عصبانی هستید؟‏ آیا ما تا حالا چیزی به خرج پادشاه خورده‌ایم،‏ یا هدیه‌ای از او دریافت کرده‌ایم؟‏»‏

۴۳ اما مردان اسرائیل به مردان یهودا گفتند:‏ «ما ده طایفه‌ایم و پیش پادشاه حق بیشتری داریم.‏ پس چرا به ما بی‌احترامی کردید؟‏ وظیفهٔ ما بود که پادشاه را برگردانیم.‏» با این همه،‏ مردان اسرائیل نتوانستند حریف سخنان مردان یهودا شوند.‏

۲۰ در آن زمان،‏ مرد آشوبگری به نام شِبا که بنیامینی و پسر بِکری بود،‏+ شیپور را به صدا درآورد + و گفت:‏ «ما از خاندان داوود نیستیم و چیزی از پسر یَسا به ارث نمی‌بریم.‏+ ای اسرائیل هر کس به پرستش خدایان* خود برگردد!‏»‏+ ۲ آن وقت همهٔ مردان اسرائیل از پیروی داوود برگشتند و پیرو شِبا پسر بِکری شدند.‏+ ولی مردان یهودا پیش پادشاه ماندند و او را از اردن تا اورشلیم همراهی کردند.‏+

۳ وقتی داوود به کاخش در اورشلیم برگشت،‏+ ده زنی* را که برای نگهداری از کاخش آنجا گذاشته بود،‏+ در خانه‌ای گذاشت که زیر نظر نگهبانان بود.‏ او نیازهایشان را فراهم می‌کرد،‏ ولی با آن‌ها رابطهٔ جنسی نداشت.‏+ آن‌ها تا روز مرگشان در حبس بودند و با این که شوهرشان زنده بود،‏ مثل زنی بیوه زندگی می‌کردند.‏

۴ پادشاه به عَماسا گفت:‏+ «مردان یهودا را در عرض سه روز،‏ پیش من جمع کن و تو هم اینجا حضور داشته باش.‏» ۵ عَماسا رفت تا مردان یهودا را جمع کند،‏ ولی در عرض زمانی که پادشاه تعیین کرده بود،‏ برنگشت.‏ ۶ داوود به اَبیشای گفت:‏+ «شِبا پسر بِکری + می‌تواند بیشتر از اَبشالوم به ما صدمه بزند.‏+ خادمان مرا با خودت ببر و او را تعقیب کن تا نتواند به شهر حصارداری برسد و از دست ما فرار کند.‏» ۷ پس همهٔ مردان یوآب،‏+ کِریتیان،‏ فِلیتیان + و همهٔ جنگجویان قدرتمند به دنبال او رفتند؛‏ آن‌ها از اورشلیم به تعقیب شِبا پسر بِکری رفتند.‏ ۸ وقتی نزدیک سنگ بزرگی که در جِبعون بود رسیدند،‏+ عَماسا به استقبال آن‌ها آمد.‏+ یوآب لباس جنگی پوشیده بود و خنجرش در غلافی بود که به کمر بسته بود.‏ وقتی یوآب به طرف عَماسا قدم برداشت،‏ کاری کرد که خنجرش از غلاف بیرون بیاید.‏

۹ یوآب به عَماسا گفت:‏ «برادرم،‏ حالت خوب است؟‏» بعد با دست راستش ریش عَماسا را طوری گرفت که انگار می‌خواهد او را ببوسد.‏ ۱۰ عَماسا متوجه خنجری که در دست یوآب بود،‏ نشد و یوآب خنجر را در شکم او فرو کرد و روده‌هایش به زمین ریخت.‏+ وقتی یوآب دید که او در حال مرگ است،‏ دیگر ضربهٔ دوم را نزد.‏ بعد یوآب و برادرش اَبیشای به تعقیب شِبا پسر بِکری رفتند.‏

۱۱ یکی از سربازان جوان یوآب،‏ کنار عَماسا ایستاد و گفت:‏ «هر که طرفدار یوآب است و از داوود دفاع می‌کند،‏ دنبال یوآب بیاید!‏» ۱۲ عَماسا غرق در خون در وسط راه افتاده بود.‏ وقتی آن سرباز دید که همهٔ مردان آنجا می‌ایستند،‏ عَماسا را از وسط راه به زمینی که کنار آنجا بود،‏ برد.‏ بعد لباسی روی او انداخت،‏ چون دید که هر کس از آنجا رد می‌شود و او را می‌بیند،‏ توقف می‌کند.‏ ۱۳ بعد از این که او عَماسا را از وسط راه برداشت،‏ همهٔ مردان با یوآب رفتند تا شِبا پسر بِکری را تعقیب کنند.‏+

۱۴ شِبا از میان همهٔ طایفه‌های اسرائیل گذشت و به هابیل بِیت‌مَعَکه رسید.‏+ بِکریان جمع شدند و آن‌ها هم همراه او وارد شهر شدند.‏

۱۵ یوآب و مردانش،‏ هابیل بِیت‌مَعَکه را که شِبا در آنجا بود،‏ محاصره کردند.‏ آن‌ها پشته‌ای جلوی حصار شهر ساختند و از بالای پشته شروع به خراب کردن حصار کردند.‏ ۱۶ زنی دانا از داخل شهر با صدای بلند گفت:‏ «ای مردان،‏ گوش کنید!‏ به من گوش کنید!‏ لطفاً به یوآب بگویید،‏ ‹به اینجا بیا و بگذار با تو صحبت کنم.‏›» ۱۷ یوآب پیش آن زن رفت و آن زن به او گفت:‏ «تو یوآب هستی؟‏» او جواب داد:‏ «بله.‏» پس آن زن گفت:‏ «ای سَرورم،‏ به حرف‌های کنیزت گوش بده.‏» یوآب گفت:‏ «بگو چه می‌خواهی؟‏» ۱۸ آن زن گفت:‏ «از قدیم گفته‌اند،‏ ‹اگر مشکلی دارید،‏ برای حل آن به شهر هابیل بروید و آنجا هر مشکلی حل‌وفصل می‌شود.‏› ۱۹ من به نمایندگی از افراد صلحجو و وفادار اسرائیل صحبت می‌کنم.‏ تو می‌خواهی شهری را خراب کنی که در اسرائیل مثل مادر است.‏ چرا می‌خواهی میراث یَهُوَه را از بین ببری؟‏»‏+ ۲۰ یوآب در جواب او گفت:‏ «محال است که من این شهر را از بین ببرم.‏ ۲۱ اصلاً قصد این کار را ندارم.‏ مردی به اسم شِبا،‏ پسر بِکری،‏+ از اهالی کوهستان‌های اِفرایِم،‏+ علیه داوودِ پادشاه شورش کرده!‏* اگر این مرد را به من تحویل دهید،‏ من این شهر را ترک می‌کنم.‏» بعد آن زن به یوآب گفت:‏ «ما سر او را از روی دیوار برای تو می‌اندازیم!‏»‏

۲۲ آن زن دانا بلافاصله پیش مردم شهر رفت و با آن‌ها صحبت کرد.‏ آن‌ها سر شِبا پسر بِکری را از تن جدا کردند و برای یوآب انداختند.‏ آن وقت یوآب شیپور را به صدا درآورد و مردان او شهر را ترک کردند و به خانه‌هایشان برگشتند؛‏+ یوآب هم به اورشلیم پیش پادشاه برگشت.‏

۲۳ در آن زمان یوآب فرماندهٔ کل لشکر اسرائیل بود؛‏+ بِنایا پسر یِهویاداع،‏+ فرماندهٔ کِریتیان و فِلیتیان* بود.‏+ ۲۴ اَدورام مسئول کسانی بود که کار اجباری می‌کردند؛‏+ یِهوشافاط پسر اَخیلود،‏ وقایع‌نگار بود.‏+ ۲۵ شِوا دفتردار بود؛‏ صادوق و اَبیاتار،‏ کاهن بودند.‏+ ۲۶ عیرای یائیری در دربار داوود به مقام مهمی رسید.‏*

۲۱ در دوران حکومت داوود،‏ سه سال پشت سر هم قحطی شد.‏+ پس داوود در این باره از یَهُوَه سؤال کرد و یَهُوَه به او گفت:‏ «شائول جِبعونیان را کشت،‏ به همین دلیل شائول و خاندانش خون به گردن دارند.‏»‏+ ۲ داوود از جِبعونیان خواست که پیش او بیایند تا با آن‌ها صحبت کند.‏+ (‏در ضمن،‏ جِبعونیان اسرائیلی نبودند،‏ بلکه باقی‌مانده‌ای از اَموریان بودند + که اسرائیلیان قسم خورده بودند آن‌ها را نمی‌کشند.‏+ ولی شائول به خاطر غیرتی که برای قوم اسرائیل و یهودا داشت،‏ سعی کرد جِبعونیان را نابود کند.‏)‏ ۳ داوود به جِبعونیان گفت:‏ «چطور می‌توانم ظلمی را که در حق شما شده جبران کنم تا شما به قوم* یَهُوَه برکت دهید؟‏» ۴ جِبعونیان به او گفتند:‏ «طلا و نقره نمی‌تواند ظلمی را که شائول و خاندانش به ما کردند،‏ جبران کند.‏+ در ضمن ما حق نداریم در اسرائیل کسی را بکشیم.‏» آن وقت پادشاه به آن‌ها گفت:‏ «هر چه بخواهید برایتان انجام می‌دهم.‏» ۵ آن‌ها به پادشاه گفتند:‏ «شائول عده‌ای از ما را کشت و سعی کرد ما را از بین ببرد و ما را از سرزمین اسرائیل محو کند؛‏+ ۶ پس هفت نفر از پسرانش* را به ما بده.‏ ما جسدهای آن‌ها را در حضور یَهُوَه در جِبعهٔ شائول آویزان می‌کنیم،‏+ همان کسی که برگزیدهٔ یَهُوَه است.‏»‏+ پادشاه به آن‌ها گفت:‏ «من آن‌ها را به شما می‌دهم.‏»‏

۷ اما داوودِ پادشاه به خاطر عهدی که در حضور یَهُوَه بین خودش و یوناتان پسر شائول بسته بود،‏+ به مِفیبوشِت پسر یوناتان نوهٔ شائول،‏ رحم کرد.‏+ ۸ پس پادشاه،‏ دو پسر شائول یعنی اَرمونی و مِفیبوشِت را که مادرشان رِصفه دختر اَیه بود + و پنج پسر میکال*‏+ دختر شائول را که پدرشان عَدری‌ئیل پسر بَرزِلّایی مِحولاتی بود،‏+ دستگیر کرد.‏ ۹ بعد آن‌ها را به جِبعونیان تحویل داد.‏ جِبعونیان جسدهای آن‌ها را در حضور یَهُوَه،‏ روی کوهی بر تیر آویزان کردند.‏+ آن هفت نفر با هم مردند؛‏ آن‌ها در اولین روزهای فصل برداشت،‏ یعنی در شروع برداشت جو کشته شدند.‏ ۱۰ رِصفه دختر اَیه،‏+ پَلاسی روی صخره برای خودش پهن کرد و از شروع فصل برداشت تا زمانی که باران گرفت،‏ شبانه‌روز مراقب بود که هیچ پرنده‌ای روی جسد آن‌ها ننشیند و هیچ حیوان وحشی‌ای به جسد آن‌ها نزدیک نشود.‏

۱۱ به داوود خبر رسید که رِصفه دختر اَیه،‏ صیغهٔ شائول چه کاری کرده است.‏ ۱۲ پس داوود پیش رئیسان* یابیش‌جِلعاد رفت و استخوان‌های شائول و استخوان‌های پسر او یوناتان را از آن‌ها گرفت؛‏+ چون مردان یابیش‌جِلعاد وقتی فِلیسطی‌ها شائول را در جِلبوعا کشته بودند + و جسدهای شائول و یوناتان را در میدان بِیتْ‌شان آویزان کرده بودند،‏ آن جسدها را پنهانی با خود برده بودند.‏ ۱۳ داوود استخوان‌های شائول و استخوان‌های پسر او یوناتان را از آنجا برد.‏ مردانش هم استخوان‌های آن مردانی را که کشته شده بودند،‏*‏+ جمع کردند.‏ ۱۴ بعد،‏ آن‌ها استخوان‌های شائول و پسرش یوناتان را در سرزمین بنیامین،‏ در صِلَع + در مقبرهٔ قِیس پدر شائول،‏ دفن کردند.‏+ وقتی همهٔ کارهایی را که پادشاه فرمان داده بود انجام دادند،‏ خدا به دعاهایی که اسرائیلیان برای سرزمینشان کردند،‏ گوش داد.‏+

۱۵ بار دیگر بین فِلیسطی‌ها و اسرائیلیان جنگ شد.‏+ داوود و مردانش رفتند تا با فِلیسطی‌ها بجنگند و در حین جنگ،‏ داوود خسته و درمانده شد.‏ ۱۶ مردی به نام یِشبی‌بِنوب،‏ از نسل رِفائیان قصد کشتن داوود را کرد.‏+ وزن نیزهٔ مسی او سه کیلو و نیم* بود + و او شمشیری نو با خودش داشت.‏ ۱۷ اَبیشای پسر صِرویه بلافاصله به کمک داوود آمد + و آن فِلیسطی را کشت.‏ آن وقت مردان داوود،‏ داوود را قسم دادند و گفتند:‏ «تو نباید دیگر با ما به جنگ بیایی!‏+ مبادا چراغ اسرائیل را خاموش کنی!‏»‏+

۱۸ مدتی بعد،‏ در گوب دوباره با فِلیسطی‌ها جنگ شد.‏+ همان وقت،‏ سِبِکای حوشاتی،‏+ ساف را که از نسل رِفائیان بود،‏ کشت.‏+

۱۹ بار دیگر در گوب با فِلیسطی‌ها جنگ شد + و اِلحانان پسر یَعَری‌اُرِجیم که اهل بِیت‌لِحِم بود،‏ جُلیات جَتّی را که چوب نیزه‌اش به بزرگی تیر* پارچه‌بافی بود کشت.‏+

۲۰ در جنگ دیگری در جَت،‏ مرد غول‌پیکری بود که جمعاً ۲۴ انگشت داشت،‏ یعنی دست‌ها و پاهایش هر کدام ۶ انگشت داشت.‏ او هم از نسل رِفائیان بود.‏+ ۲۱ او مرتب با مسخره کردن اسرائیلیان آن‌ها را به چالش می‌کشید.‏+ پس یوناتان برادرزادهٔ داوود که پسر شِمعی بود،‏ او را کشت.‏+

۲۲ این چهار نفر،‏ از نسل رِفائیان در جَت بودند و به دست داوود و خادمانش کشته شدند.‏+

۲۲ داوود در روزی که یَهُوَه او را از دست دشمنانش و از دست شائول نجات داد،‏+ این سرود را برای یَهُوَه خواند.‏+ ۲ او گفت:‏

‏«یَهُوَه صخره و قلعهٔ من است،‏ اوست که مرا نجات می‌دهد.‏+

۳ خدا صخرهٔ من است + و من به او پناه می‌برم،‏

اوست سپر + و شیپور* نجات من.‏* او پناهگاه امن من است.‏+

اوست مخفیگاه من + و رهانندهٔ من؛‏+ او مرا از خشونت نجات می‌دهد.‏

۴ از یَهُوَه که شایستهٔ ستایش است،‏ کمک می‌خواهم،‏

و او مرا از چنگ دشمنانم نجات می‌دهد.‏

۵ موج‌های مرگ در اطرافم به تلاطم درآمد؛‏+

سیل مردان پست مرا به وحشت انداخت.‏+

۶ طناب‌های گور،‏* دور من حلقه زد؛‏+

دام‌های مرگ سر راهم قرار گرفت.‏+

۷ در اضطراب و پریشانی از یَهُوَه کمک خواستم،‏+

از کمک خواستن از او دست نکشیدم.‏

او از معبدش صدایم را شنید،‏

فریاد کمکم به گوشش رسید.‏+

۸ زمین تکان خورد و به لرزه درآمد،‏+

بنیاد آسمان‌ها لرزید،‏+

چون او خشمگین شده بود.‏+

۹ از بینی او دود بلند شد،‏

از دهانش آتشی سوزان بیرون آمد،‏+

و شعله‌های زغال‌های گداخته از او زبانه کشید.‏

۱۰ او آسمان‌ها را شکافت و پایین آمد؛‏+

ابرهای سیاه زیر پاهایش بود.‏+

۱۱ او سوار بر یک کرّوبی،‏ پروازکنان آمد،‏+

و روی بال‌های فرشته* دیده شد.‏+

۱۲ او تاریکی را مثل خیمه‌ای دور خود قرار داد؛‏+

با ابرهای سیاه و باران‌زا خود را پوشاند.‏

۱۳ از درخشندگی حضورش زغال‌های آتشین شعله‌ور می‌شد.‏

۱۴ بعد صدای رعدآسای یَهُوَه از آسمان آمد؛‏+

صدای خدای متعال شنیده شد.‏+

۱۵ او تیرهایش را فرستاد + و دشمنانش را پراکنده کرد؛‏

با رعد و برق،‏ آن‌ها را گیج و سردرگم کرد.‏+

۱۶ از شدّت خشم یَهُوَه و با دمیدن نَفَس بینی‌اش،‏+

بستر دریا نمایان گشت،‏+

و بنیاد زمین ظاهر شد.‏

۱۷ او دستش را از آسمان دراز کرد؛‏

مرا گرفت و از عمق آب‌ها بیرون کشید.‏+

۱۸ او مرا از دست دشمنان قدرتمندم نجات داد،‏+

از دست کسانی که از من نفرت داشتند و از من قوی‌تر بودند.‏

۱۹ آن‌ها در روز مصیبتم بر سرم ریختند،‏+

اما یَهُوَه از من حمایت کرد.‏

۲۰ او مرا به مکانی امن برد؛‏+

او مرا نجات داد،‏ چون مرا دوست داشت.‏+

۲۱ یَهُوَه پاداش درستکاری‌ام را می‌دهد،‏+

و پاکی مرا* بی‌پاداش نمی‌گذارد؛‏+

۲۲ چون در راه‌های یَهُوَه قدم برداشته‌ام،‏

و خدایم را با انجام کارهای شریرانه ترک نکرده‌ام.‏

۲۳ احکام او همیشه جلوی چشمانم است؛‏+

قوانین او را زیر پا نمی‌گذارم.‏+

۲۴ در حضور او بی‌تقصیر می‌مانم،‏+

و خودم را از گناه دور نگه می‌دارم.‏+

۲۵ از یَهُوَه می‌خواهم به خاطر درستکاری‌ام،‏+

و به خاطر پاکی‌ام که از نظرش دور نیست،‏ به من پاداش دهد.‏+

۲۶ تو به کسی که وفادار است،‏ وفاداری،‏+

و نسبت به کسی که امین* است،‏ امینی.‏*‏+

۲۷ با شخص پاک،‏ خالصانه رفتار می‌کنی،‏+

و با حیله‌گران،‏ زیرکانه برخورد می‌کنی.‏+

۲۸ فروتنان را نجات می‌دهی،‏+

اما مخالف مغروران هستی و آن‌ها را حقیر می‌کنی.‏+

۲۹ ای یَهُوَه تو چراغ من هستی؛‏+

ای یَهُوَه تو هستی که تاریکی مرا روشن می‌کنی.‏+

۳۰ با کمک تو می‌توانم به غارتگران حمله کنم؛‏

با قدرت تو ای خدا می‌توانم از حصارها بالا بروم.‏+

۳۱ همهٔ کارهای خدای حقیقی کامل و بی‌نقص است؛‏+

سخنان یَهُوَه پاک است.‏*‏+

او سپر همهٔ کسانی است که به او پناه می‌برند.‏+

۳۲ کیست خدا،‏ به جز یَهُوَه؟‏+

جز خدای ما،‏ چه کسی صخرهٔ ماست؟‏+

۳۳ خدای حقیقی قلعهٔ محکم من است،‏+

او راه‌هایم را صاف و هموار می‌کند.‏+

۳۴ او پاهایم را مثل پاهای آهو می‌کند،‏

و مرا در بلندی‌ها استوار نگه می‌دارد.‏+

۳۵ او دست‌هایم را برای جنگ تعلیم می‌دهد،‏

تا بتوانم با بازوانم کمان مسی را خم کنم.‏

۳۶ تو سپر نجاتت را به من می‌دهی،‏

و فروتنی تو مرا بزرگ می‌کند.‏+

۳۷ تو راه را برای قدم‌هایم وسیع‌تر می‌کنی؛‏

پس پاهایم نمی‌لغزند.‏+

۳۸ دشمنانم را تعقیب می‌کنم و آن‌ها را از بین می‌برم؛‏

و تا نابودشان نکنم،‏ برنمی‌گردم.‏

۳۹ آن‌ها را خرد و نابود می‌کنم تا دیگر بلند نشوند؛‏+

آن‌ها زیر پاهایم می‌افتند.‏

۴۰ تو برای جنگیدن به من نیرو می‌دهی؛‏+

دشمنانم را در مقابل من نقش بر زمین می‌کنی.‏+

۴۱ دشمنانم را از من فراری می‌دهی؛‏+

من کسانی را که از من متنفرند،‏ نابود می‌کنم.‏*‏+

۴۲ آن‌ها برای کمک فریاد می‌زنند،‏ ولی کسی نجاتشان نمی‌دهد؛‏

حتی از یَهُوَه کمک می‌خواهند،‏ ولی او به آن‌ها جواب نمی‌دهد.‏+

۴۳ من آن‌ها را آنقدر می‌کوبم تا مثل خاک زمین شوند.‏

خُردشان می‌کنم و مثل گِل و لای کوچه‌ها لگدمال می‌کنم.‏

۴۴ تو مرا از دست کسانی که در قومم از من ایراد می‌گیرند،‏ نجات می‌دهی.‏+

تو از من محافظت می‌کنی تا سَرور ملت‌ها شوم،‏+

و قومی که قبلاً نمی‌شناختم،‏ به من خدمت خواهند کرد.‏+

۴۵ بیگانه‌ها از ترس،‏ جلوی من خم می‌شوند،‏+

و به خاطر چیزهایی که در مورد من می‌شنوند،‏ از من اطاعت می‌کنند.‏

۴۶ بیگانه‌ها روحیهٔ خود را می‌بازند،‏

و با ترس و لرز از قلعه‌هایشان بیرون می‌آیند.‏

۴۷ یَهُوَه زنده است!‏ ای صخرهٔ من،‏ تو را ستایش می‌کنم.‏+

ای خدای من،‏ ای صخرهٔ نجاتم،‏ تو را جلال می‌دهم.‏+

۴۸ خدای حقیقی انتقام مرا می‌گیرد؛‏+

او قوم‌ها را زیر پاهایم می‌اندازد.‏+

۴۹ او مرا از دست دشمنانم نجات می‌دهد.‏

تو ای خدا،‏ مرا جایی بالاتر از کسانی که به من حمله می‌کنند،‏ قرار می‌دهی؛‏+

تو مرا از دست ظالمان رها می‌کنی.‏+

۵۰ به این دلیل،‏ ای یَهُوَه تو را در میان ملت‌ها سپاس می‌گویم،‏+

و برای ستایش نام تو سرود می‌خوانم.‏*‏+

۵۱ خدا برای نجات پادشاه برگزیده‌اش کارهای فوق‌العاده می‌کند؛‏*‏+

عشق و محبت او به مسح‌شده‌اش پایدار است،‏

محبت او به داوود و نسلش ابدی است.‏»‏+

۲۳ این آخرین سخنان داوود است:‏+

‏«سخنان داوود،‏ پسر یَسا،‏+

سخنان مردی که خدا به او مقام بالایی داد،‏+

مسح‌شدهٔ خدای یعقوب،‏+

که سرودهای اسرائیل را به زیبایی خواند.‏+

۲ روح یَهُوَه به وسیلهٔ من سخن گفت؛‏+

کلام او بر زبان من بود.‏+

۳ خدای اسرائیل سخن گفت؛‏

صخرهٔ اسرائیل به من گفت:‏+

‏‹اگر کسی که بر انسان‌ها حکمرانی می‌کند،‏ عادل باشد +

و با خداترسی حکومت کند،‏+

۴ مثل روشنایی صبح هنگام تابش خورشید،‏+

در آسمانی بدون ابر است.‏

مثل درخشش نور بعد از باران،‏

که زمین را سبز می‌کند.‏›‏+

۵ آیا خاندان من در مقابل خدا این طور نیست؟‏

او عهدی ابدی با من بسته است،‏+

که از هر جهت مطمئن و تضمین‌شده است.‏

این عهد باعث نجات و شادی من است،‏

او خاندان مرا به خاطر آن شکوفا می‌کند.‏+

۶ اما مردان پست مثل بوتهٔ خار دور انداخته می‌شوند،‏+

چون هیچ کس نمی‌تواند آن‌ها را با دست بگیرد.‏

۷ اگر کسی بخواهد به آن‌ها دست بزند،‏

باید به ابزار آهنی و نیزه* مجهز باشد؛‏

آن‌ها را باید در جایی که هستند،‏ کاملاً با آتش سوزاند.‏»‏

۸ این‌ها نام‌های جنگجویان قدرتمند داوود است:‏+ یوشیب‌بَشِبِتِ حَکمونی* که رئیس سه جنگجوی معروف داوود بود.‏+ او در یک نبرد ۸۰۰ نفر را با نیزه‌اش کشت.‏ ۹ بعد از او،‏ اِلعازار پسر دودو و نوهٔ اَخوخی،‏ یکی از سه جنگجوی معروفی بود که همراه داوود با فِلیسطی‌ها مبارزه کرد.‏+ آن‌ها برای جنگ جمع شده بودند.‏ وقتی سربازان اسرائیل عقب‌نشینی کردند،‏ ۱۰ اِلعازار ماند و آنقدر به کشتار فِلیسطی‌ها ادامه داد که بازویش دیگر قوّت نداشت و انگشتانش روی دستهٔ شمشیر خشک شده بود.‏+ یَهُوَه در آن روز پیروزی* بزرگی به آن‌ها داد؛‏+ سربازان اسرائیل به دنبال اِلعازار رفتند و کشته‌شدگان را غارت کردند.‏

۱۱ بعد از او،‏ شَمّه پسر آجیِ هَراری بود.‏ فِلیسطی‌ها در لِحی،‏ جایی که قطعه‌زمینی پر از عدس بود،‏ برای جنگ جمع شدند؛‏ اسرائیلیان از دست فِلیسطی‌ها فرار کردند.‏ ۱۲ اما او وسط آن مزرعه ایستاد و از آن دفاع کرد و فِلیسطی‌ها را از پا درآورد،‏ و یَهُوَه پیروزی* بزرگی به قومش داد.‏+

۱۳ وقتی سربازان فِلیسطی در درّهٔ* رِفائیان اردو زده بودند،‏+ ۳ نفر از آن ۳۰ سردار جنگجو موقع برداشت محصول پیش داوود که در غار عَدُلّام بود رفتند.‏+ ۱۴ داوود آن موقع در پناهگاهش بود + و فِلیسطی‌ها پایگاهی در بِیت‌لِحِم داشتند.‏ ۱۵ داوود از ته دل آرزو کرد و گفت:‏ «ای کاش می‌توانستم از آب‌انباری که در کنار دروازهٔ بِیت‌لِحِم است،‏ آب بنوشم!‏» ۱۶ وقتی آن سه جنگجوی معروف این را شنیدند،‏ با فِلیسطی‌ها درگیر شدند و وارد اردوگاه آن‌ها شدند و از آب‌انباری که در کنار دروازهٔ بِیت‌لِحِم بود،‏ آب کشیدند و آن را برای داوود بردند؛‏ اما داوود نخواست آن را بنوشد و آب را در حضور یَهُوَه به زمین ریخت.‏+ ۱۷ او گفت:‏ «ای یَهُوَه،‏ محال است که این کار را بکنم!‏ آیا خون این مردان را بنوشم که جانشان را به خطر انداختند؟‏»‏+ پس داوود لب به آن آب نزد.‏ این‌ها کارهایی است که آن سه جنگجوی معروف او انجام دادند.‏

۱۸ اَبیشای،‏ برادر یوآب،‏ پسر صِرویه،‏+ فرماندهٔ یک گروه سه‌نفرهٔ دیگر بود؛‏ او با نیزه‌اش ۳۰۰ نفر را کشت و مثل سه جنگجوی معروف داوود،‏ شهرت داشت.‏+ ۱۹ او در بین گروه سه‌نفرهٔ خود،‏ از دو نفر دیگر مشهورتر و فرماندهٔ آن‌ها بود؛‏ با این حال از لحاظ مقام به پای سه نفر اول نمی‌رسید.‏

۲۰ بِنایا پسر یِهویاداع،‏+ مردی شجاع* بود که در قَبصِئیل کارهای قهرمانانهٔ زیادی انجام داده بود.‏+ او دو پسر اَری‌ئیلِ موآبی را کشت.‏ یک بار هم در یک روز برفی،‏ به پایین گودالی رفت و شیری را در آنجا از پا درآورد.‏+ ۲۱ او همچنین مرد مصری غول‌پیکری را کشت.‏ با این که آن مرد مصری نیزه‌ای در دست داشت،‏ بِنایا با یک چوبدستی برای مقابله با او رفت.‏ بِنایا نیزه را از دست آن مصری قاپید و با همان نیزه او را کشت.‏ ۲۲ این‌ها کارهایی بود که بِنایا پسر یِهویاداع انجام داد.‏ او مثل آن سه جنگجوی معروف،‏ شهرت داشت.‏ ۲۳ او با این که معروف‌تر از آن ۳۰ نفر بود،‏ از لحاظ مقام به پای آن سه نفر نمی‌رسید.‏ با این حال،‏ داوود او را مسئول محافظان خود کرد.‏

۲۴ عَسائیل برادر یوآب،‏+ بین این ۳۰ نفر بود:‏ اِلحانان پسر دودوی بِیت‌لِحِمی،‏+ ۲۵ شَمّهٔ حَرودی،‏ اِلیقای حَرودی،‏ ۲۶ حالِصِ فَلطی،‏+ عیرا پسر عِقّیشِ تِقوعی،‏+ ۲۷ اَبی‌عِزِرِ عَناتوتی،‏+ مِبونّای حوشاتی،‏ ۲۸ صَلمونِ اَخوخی،‏ مَهَرای نِطوفاتی،‏+ ۲۹ حالِب پسر بَعَنهٔ نِطوفاتی،‏ اِتّای پسر ریبای اهل جِبعهٔ بنیامین،‏ ۳۰ بِنایایِ فِرعَتونی،‏+ هِدّای اهل وادی‌های* جاعَش،‏+ ۳۱ اَبی‌عَلبونِ عَرباتی،‏ عَزمَوِتِ بَرحومی،‏ ۳۲ اِلیَحبای شَعَلبونی،‏ پسران یاشِن،‏ یوناتان،‏ ۳۳ شَمّهٔ هَراری،‏ اَخیام پسر شارارِ هَراری،‏ ۳۴ اِلیفِلِط پسر اَحَسبای پسر مردی از مَعَک،‏ اِلیعام پسر اَخیتوفِلِ جیلونی،‏+ ۳۵ حِصروی کَرمِلی،‏ فَعَرایِ اَربی،‏ ۳۶ یِجال پسر ناتانِ صوبه‌ای،‏ بانیِ جادی،‏ ۳۷ صِلِقِ عَمّونی،‏ نَحَرای بِئیروتی،‏ سلاحدار یوآب پسر صِرویه،‏ ۳۸ عیرای یِتری،‏ جارِبِ یِتری،‏+ ۳۹ اوریای حیتّی؛‏+ جمعاً ۳۷ نفر.‏

۲۴ خشم یَهُوَه دوباره بر اسرائیل شعله‌ور شد،‏+ چون کسی داوود را علیه اسرائیل تحریک کرد و گفت:‏ «برو و مردم اسرائیل و یهودا را سرشماری کن.‏»‏+ ۲ پس پادشاه به یوآب،‏+ فرماندهٔ لشکر که با او بود،‏ گفت:‏ «لطفاً برو و همهٔ طایفه‌های اسرائیل را از دان تا بِئِرشِبَع + سرشماری کن تا تعدادشان را بدانم.‏» ۳ اما یوآب به پادشاه گفت:‏ «یَهُوَه خدایت تعداد این قوم را ۱۰۰ برابر بیشتر کند و سَرورم پادشاه شاهد آن باشد،‏ ولی چرا سَرورم پادشاه می‌خواهد این کار را بکند؟‏»‏

۴ یوآب و فرماندهان لشکر نتوانستند نظر پادشاه را عوض کنند.‏ بنابراین از پیش پادشاه رفتند تا قوم اسرائیل را سرشماری کنند.‏+ ۵ آن‌ها از اردن عبور کردند و در عَروعیر،‏+ در سمت راست* شهری که در وسط درّه* بود،‏ اردو زدند.‏ آن‌ها به سمت سرزمین جاد رفتند و به یَعزیر رسیدند.‏+ ۶ بعد به جِلعاد و سرزمین تَحتیم‌حودشی رفتند.‏+ بعد از آن مسیرشان را به سمت دان‌یَعَن ادامه دادند و دور زدند و به صیدون* رسیدند.‏+ ۷ بعد به شهر حصاردار صور + و همهٔ شهرهای حِویان + و کنعانیان رفتند و سرانجام به بِئِرشِبَع در نِگِبِ یهودا رسیدند.‏+ ۸ به این ترتیب به تمام آن سرزمین رفتند و بعد از نُه ماه و ۲۰ روز به اورشلیم برگشتند.‏ ۹ یوآب تعداد کسانی را که ثبت شدند به پادشاه گزارش داد.‏ تعداد جنگجویانی که مجهز به شمشیر بودند در اسرائیل ۸۰۰٬۰۰۰ نفر و در یهودا ۵۰۰٬۰۰۰ نفر بود.‏+

۱۰ داوود بعد از این که قوم را سرشماری کرد،‏ دچار عذاب وجدان شد.‏*‏+ پس داوود به یَهُوَه گفت:‏ «من با این کار مرتکب گناهی بزرگ شدم.‏+ پس ای یَهُوَه،‏ از تو خواهش می‌کنم که اشتباه خادمت را ببخشی،‏+ چون خیلی احمقانه رفتار کردم.‏»‏+ ۱۱ صبح روز بعد،‏ وقتی داوود بیدار شد،‏ یَهُوَه به جادِ نبی که رؤیابین داوود بود،‏+ این پیام را داد:‏ ۱۲ ‏«برو به داوود بگو که یَهُوَه چنین می‌گوید:‏ ‹من سه راه در مقابل تو می‌گذارم.‏ یکی از آن‌ها را انتخاب کن که انجام دهم.‏›»‏+ ۱۳ جاد پیش داوود رفت و به او گفت:‏ «یکی از این‌ها را انتخاب کن:‏ هفت سال قحطی در سرزمینت،‏+ سه ماه فرار از دست دشمنانی که تعقیبت می‌کنند،‏+ یا سه روز بیماری همه‌گیر در سرزمینت.‏+ حالا دقت کن که چه تصمیمی می‌گیری و به من بگو به خدایی که مرا پیش تو فرستاد چه جوابی بدهم.‏» ۱۴ داوود به جاد گفت:‏ «در وضعیت خیلی بدی قرار گرفته‌ام.‏ لطفاً بگذار در دست‌های یَهُوَه گرفتار شویم،‏+ چون او خیلی رحیم است؛‏+ اما نگذار به دست انسان بیفتم.‏»‏+

۱۵ پس یَهُوَه از صبح تا زمانی که تعیین کرده بود،‏ بیماری‌ای همه‌گیر در اسرائیل فرستاد + و ۷۰٬۰۰۰ نفر از قوم،‏ از دان تا بِئِرشِبَع مردند.‏+ ۱۶ وقتی فرشته دستش را دراز کرد تا اورشلیم را نابود کند،‏ یَهُوَه از آوردن آن مصیبت متأسف شد*‏+ و به فرشته‌ای که برای نابودی قوم فرستاده بود،‏ گفت:‏ «کافی است!‏ دست نگهدار.‏» در آن موقع،‏ فرشتهٔ یَهُوَه نزدیک خرمنگاه اَرونهٔ یِبوسی بود.‏+

۱۷ داوود با دیدن فرشته‌ای که قوم را نابود می‌کرد،‏ به یَهُوَه گفت:‏ «من گناه کرده‌ام،‏ اشتباه از من بود؛‏ این مردم بیچاره* چه گناهی کرده‌اند؟‏+ لطفاً من و خاندان پدرم را مجازات کن.‏»‏*‏+

۱۸ همان روز،‏ جاد پیش داوود رفت و گفت:‏ «به خرمنگاه اَرونهٔ یِبوسی برو و در آنجا مذبحی برای یَهُوَه برپا کن.‏»‏+ ۱۹ داوود با شنیدن سخنان جاد،‏ به فرمان یَهُوَه عمل کرد و به آنجا رفت.‏ ۲۰ وقتی اَرونه دید که پادشاه و خادمانش به طرف او می‌آیند،‏ فوراً بیرون آمد و در مقابل پادشاه تعظیم و سجده کرد.‏ ۲۱ اَرونه پرسید:‏ «چرا سَرورم پادشاه پیش خادمش آمده؟‏» داوود در جواب او گفت:‏ «آمده‌ام تا خرمنگاه تو را بخرم و مذبحی برای یَهُوَه بسازم تا جلوی مصیبتی که قوم به آن دچار شده،‏ گرفته شود.‏»‏+ ۲۲ اما اَرونه به داوود گفت:‏ «من این خرمنگاه را مجّانی به سَرورم پادشاه می‌دهم.‏ هر چه می‌خواهی* در آن قربانی کن؛‏ این هم گاوهایی که می‌توانی قربانی کنی.‏ خرمنکوب و یوغ گاوها را هم می‌توانی برای هیزم استفاده کنی.‏ ۲۳ ای پادشاه،‏ اَرونه همهٔ این‌ها را به تو می‌دهد.‏» بعد اَرونه به پادشاه گفت:‏ «لطف یَهُوَه خدایت با تو باشد.‏»‏

۲۴ اما پادشاه به اَرونه گفت:‏ «نه،‏ من باید خرمنگاه را به قیمتی از تو بخرم.‏ من به یَهُوَه خدایم قربانی سوختنی‌ای تقدیم نمی‌کنم که برایم مجّانی تمام شده باشد.‏» پس داوود آن خرمنگاه و گاوها را به قیمت ۵۷۰ گرم* نقره خرید.‏+ ۲۵ داوود در آنجا مذبحی برای یَهُوَه ساخت + و قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت تقدیم کرد.‏ آن وقت،‏ یَهُوَه به دعایی که داوود برای قوم کرد،‏ جواب داد + و بلا از اسرائیلیان دور شد.‏

یا:‏ «کشتن.‏»‏

یا:‏ «شعری برای سوگواری.‏»‏

یا:‏ «محبت پایدار.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «مسابقه دهند.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بیترون.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «سرِ سگی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ببین!‏ دست من با توست.‏»‏

یا:‏ «ترشح عفونی از آلت تناسلی.‏»‏

احتمالاً به مردی اشاره می‌کند که به خاطر معلولیت ناچار است مثل زنان در خانه نخ‌ریسی کند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «مس.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پسران شرارت.‏»‏

یا:‏ «نان عزاداری.‏»‏

یا:‏ «معلولی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «استخوان.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «او اسم آن قلعه را شهر داوود گذاشت.‏»‏

یا:‏ «تلّ؛‏ تپه.‏»‏

یا:‏ «کاخی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

یا:‏ «دشت.‏»‏

یعنی:‏ «استاد رخنه کردن.‏»‏

یا:‏ «دشت.‏»‏

یا:‏ «از بالای بوته‌های.‏»‏

یا:‏ «قاطعانه وارد عمل شو.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بین.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «سازهایی از چوب سرو کوهی.‏»‏

یا:‏ «ناراحت شد.‏»‏

یعنی:‏ «خالی شدن خشم بر سر عُزّه.‏»‏

یا:‏ «ترس از یَهُوَه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شاخ.‏»‏

یا:‏ «کاخش.‏»‏

منظور از «خانه» دودمان یا سلسله‌ای از پادشاهان است.‏

یا:‏ «نواده؛‏ نوادگان.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «این قانونی برای همهٔ انسان‌هاست.‏»‏

یا:‏ «خادمت داوود را.‏»‏

یا:‏ «بازخرید کردی.‏»‏

منظور از «خانه» دودمان یا سلسله‌ای از پادشاهان است.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«خراج.‏»‏

یا:‏ «نجات می‌داد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «تقدیس کرد.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «نان.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «باسن.‏»‏

یا:‏ «مردان طوب.‏»‏

منظور فصل بهار است.‏

یا:‏ «کاخش.‏»‏

احتمالاً از ناپاکی‌ای که به خاطر عادت ماهانه‌اش بود.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پاهایت را بشوی.‏»‏

یا:‏ «سهم غذای پادشاه،‏» یعنی سهم غذایی که پادشاه به عنوان میزبان برای مهمان افتخاری‌اش می‌فرستاد.‏

یا:‏ «یَهُوَه را خیلی ناراحت کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «کلام.‏»‏

یا:‏ «از گناه تو می‌گذرد.‏»‏

یا:‏ «کاخ.‏»‏

ریشهٔ این اسم از کلمه‌ای عبری به معنی «صلح» است.‏

یعنی:‏ «محبوب یاه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شهر آب‌ها.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «و به اسم من خوانده می‌شود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک قِنطار.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

منظور غذا برای مریضان است.‏

منظور غذا برای مریضان است.‏

منظور غذا برای مریضان است.‏

یا:‏ «لباسی با زیورآلات.‏»‏

یا:‏ «خادمانش.‏»‏

یا:‏ «وقتی دل اَمون از شراب شاد شد.‏»‏

یا:‏ «حرف‌هایش را در دهان او گذاشت.‏»‏

یا:‏ «تنها کسی است که وارث پدرش است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «میراثی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۲۰۰ شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

احتمالاً این یک وزنهٔ استاندارد مخصوص کاخ سلطنتی بود،‏ یا شِکِل سلطنتی بود که با شِکِل معمولی فرق داشت.‏

یا احتمالاً:‏ «۴۰ سال.‏»‏

یا:‏ «یَهُوَه را بپرستم.‏» تحت‌اللفظی:‏ «خدمت کنم.‏»‏

یا:‏ «دل مردان اسرائیل با اَبشالوم است.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«بصیر.‏»‏

به خصوص انجیر و شاید هم خرما.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پسر.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

یا:‏ «تصمیم گرفته بود.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «امشب در دشت‌های بیابانی نمان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «بین زمین و آسمان.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «نیزه.‏»‏

یا:‏ «دشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دست بلند کردند.‏»‏

منظور کنیزانی است که به زنی گرفته بود.‏ واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با دل آن‌ها صحبت کن.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مسح کردیم.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «آن‌ها.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «از.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «به خیمهٔ.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دستش را بلند کرده.‏»‏

کِریتیان و فِلیتیان محافظان شخصی داوود بودند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «کاهن داوود شد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «میراث.‏»‏

یا:‏ «نوادگانش.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «مِیرَب.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «صاحبان زمین.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در معرض دید قرار گرفته بودند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۳۰۰ شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «نَوَرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شاخ.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شاخ.‏»‏

یا:‏ «نجات‌دهندهٔ پرقدرت من.‏»‏

یا:‏ «شیول.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شیول.‏»‏

یا:‏ «باد.‏»‏

یا:‏ «پاکی دست‌هایم را.‏»‏

یا:‏ «بی‌عیب.‏»‏

یا:‏ «خوبی می‌کنی.‏»‏

یا:‏ «با آتش،‏ خالص شده است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خاموش می‌کنم.‏»‏

یا:‏ «با نواختن ساز نامت را ستایش می‌کنم.‏»‏

یا:‏ «خدا پیروزی‌های بزرگی را نصیب پادشاه برگزیده‌اش می‌کند.‏»‏

یا:‏ «چوبِ نیزه.‏»‏

یا:‏ «تَحکِمونی.‏»‏

یا:‏ «نجات.‏»‏

یا:‏ «نجات.‏»‏

یا:‏ «دشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پسر مردی شجاع.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«وادی.‏»‏

یا:‏ «جنوب.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

همان صِیدا.‏

یا:‏ «دلش به درد آمد.‏»‏

یا:‏ «پشیمان شد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «این گوسفندان.‏»‏

یا:‏ «دست تو بر ضدّ من و خاندان پدرم باشد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر چه به نظرت خوب است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی