اول سموئیل
۱ مردی به نام اِلقانه + در رامَتایِمصوفیم،+ در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم زندگی میکرد.+ او اِفرایِمی و اسم پدرش یِروحام بود. (یِروحام پسر اِلیهو، اِلیهو پسر توحو و توحو پسر صوف بود.) ۲ اِلقانه دو همسر داشت به نامهای حَنّا و فِنِنّه. فِنِنّه چند فرزند داشت، اما حَنّا هیچ فرزندی نداشت. ۳ اِلقانه هر سال برای پرستش یَهُوَه خدای لشکرها و تقدیم قربانی به او، به شیلوه میرفت.+ حُفنی و فینِحاس که پسران عیلی بودند + در آنجا به عنوان کاهن به یَهُوَه خدمت میکردند.+
۴ یک روز وقتی اِلقانه قربانی تقدیم میکرد، قسمتهایی از گوشت قربانی را به همسرش فِنِنّه و همهٔ پسران و دختران او داد،+ ۵ اما قسمت بهتری از گوشت قربانی را به حَنّا داد، چون او را بیشتر دوست داشت، هرچند یَهُوَه به حَنّا فرزندی نداده بود.* ۶ هووی حَنّا مدام این موضوع را که یَهُوَه به او فرزندی نداده است، به رخ او میکشید تا او را برنجاند. ۷ فِنِنّه هر سال وقتی حَنّا به خانهٔ یَهُوَه میرفت + همین کار را میکرد، او آنقدر به حَنّا گوشه و کنایه میزد که حَنّا گریهاش میگرفت و غذا نمیخورد. ۸ شوهرش اِلقانه از او پرسید: «حَنّا چرا گریه میکنی، چرا غذا نمیخوری و اینقدر ناراحتی؟ مگر من برای تو بهتر از ده پسر نیستم؟»
۹ بعد از آن که آنها در شیلوه غذا خوردند، حَنّا بلند شد و رفت. عیلیِ کاهن کنار ورودی معبد* یَهُوَه در جای خود نشسته بود.+ ۱۰ حَنّا که دلش از غم و ناراحتی به درد آمده بود، به یَهُوَه دعا کرد + و موقع دعا زارزار گریه میکرد. ۱۱ او نذر کرد و گفت: «ای یَهُوَه خدای لشکرها، تو میبینی که کنیزت چطور عذاب میکشد. ای یَهُوَه، اگر مرا به یاد بیاوری و کنیزت را فراموش نکنی و به کنیزت پسری بدهی،+ من او را به تو میدهم تا همهٔ عمرش به تو خدمت کند و هیچ وقت موی سرش را نزند.»*+
۱۲ دعای حَنّا به یَهُوَه طولانی شد و وقتی مشغول دعا بود، توجه عیلی به او جلب شد. ۱۳ حَنّا در دلش دعا میکرد و فقط لبهایش تکان میخورد، اما صدایش شنیده نمیشد. پس عیلی فکر کرد که او مست است. ۱۴ عیلی به او گفت: «تا کی میخواهی اینقدر مست باشی؟ شراب را کنار بگذار.» ۱۵ حَنّا در جواب گفت: «نه آقایم! من شراب یا هیچ نوشیدنی الکلی نخوردهام. فقط از لحاظ روحی خیلی زیر فشارم و دارم حرف دلم را به یَهُوَه میزنم.+ ۱۶ فکر نکن کنیزت زنی بیارزش است، درد و غم زیاد من باعث شده دعایم طولانی شود.» ۱۷ عیلی در جواب گفت: «به سلامت برو. خدای اسرائیل آرزویت را برآورده کند.»+ ۱۸ حَنّا گفت: «لطفت از سر کنیزت کم نشود.» بعد او از آنجا رفت، شروع به خوردن کرد و دیگر غم و اندوه در صورتش دیده نمیشد.
۱۹ روز بعد، صبح زود همهٔ خانواده بلند شدند و یَهُوَه را عبادت کردند؛ بعد به خانهشان در رامه برگشتند.+ اِلقانه با همسرش حَنّا همبستر شد و یَهُوَه خواستهٔ حَنّا را برآورده کرد.*+ ۲۰ یک سال نگذشت* که حَنّا حامله شد و پسری به دنیا آورد. او اسمش را سموئیل* گذاشت + چون گفت، «او را از یَهُوَه خواستهام.»
۲۱ بعد از مدتی اِلقانه با همهٔ اهل خانهاش رفت تا قربانی سالانهاش را به یَهُوَه تقدیم کند + و هدیهٔ نذری خود را بدهد. ۲۲ اما حَنّا نرفت + و به شوهرش گفت: «وقتی بچه* را از شیر بگیرم، او را میآورم و او از آن به بعد در خانهٔ یَهُوَه* میماند.»+ ۲۳ شوهرش اِلقانه به او گفت: «هر کاری که به نظرت درست است بکن و تا وقتی که او را از شیر نگرفتهای در خانه بمان. یَهُوَه خواهشت را برآورده کند.» پس حَنّا در خانه ماند و همچنان به پسرش شیر داد تا این که او را از شیر گرفت.
۲۴ وقتی او سموئیل را از شیر گرفت، او را به شیلوه برد و یک گاو نر سهساله، ۱۰ کیلو* آرد و یک خمره شراب هم با خود برد.+ او به خانهٔ یَهُوَه در شیلوه رفت + و سموئیل کوچک را به آنجا برد. ۲۵ بعد گاو را قربانی کردند و پسر را پیش عیلی بردند. ۲۶ حَنّا گفت: «ببخش آقایم! قسم به جان تو، من همان زنی هستم که اینجا نزدیک تو ایستاده بودم و به یَهُوَه دعا میکردم.+ ۲۷ این پسری است که در دعا از یَهُوَه خواستم و او آرزویم را برآورده کرد.+ ۲۸ من هم حالا او را به یَهُوَه میدهم* و او تمام عمرش مال یَهُوَه است.»
بعد او* در آنجا یَهُوَه را عبادت کرد.
۲ حَنّا این طور دعا کرد:
با شجاعت به دشمنانم جواب میدهم،
چون از این که نجاتم دادهای شادمانم.
۲ ای یَهُوَه، هیچ کس مثل تو مقدّس نیست،
و هیچ کس مثل تو نیست.+
ای خدای ما، فقط تو مثل صخره محکم هستی.+
۳ دیگر با غرور صحبت نکنید؛
هیچ حرف تکبّرآمیزی به زبان نیاورید،
چون یَهُوَه همه چیز را میداند،+
و همهٔ کارها را به درستی میسنجد.
۵ آنهایی که سیر بودهاند، مجبورند برای یک لقمه نان، سخت کار کنند.
اما گرسنگان دیگر گرسنگی نمیکشند.+
۸ او بیچارگان را از خاک بلند میکند،
و فقیران را از تودهٔ خاکستر.*+
او به آنها جایگاهی پرعزّت میدهد
تا با امیران بنشینند.
ستونهای زمین به یَهُوَه تعلّق دارند،+
و او زمین حاصلخیز را بر آنها قرار میدهد.
۹ او مراقب قدمهای وفادارانش است،+
اما شریران به تاریکی قبر خواهند رفت،+
چون انسان با توان خودش پیروز نمیشود.+
۱۰ یَهُوَه کسانی را که با او میجنگند خُرد خواهد کرد؛*+
او از آسمان خشمش را با صدایی مثل رعد نشان خواهد داد.+
۱۱ بعد اِلقانه به خانهٔ خود در رامه برگشت، ولی پسرش پیش عیلی کاهن به خدمت یَهُوَه مشغول شد.*+
۱۲ پسران عیلی مردانی فاسد بودند + و هیچ احترامی به یَهُوَه نمیگذاشتند. ۱۳ آنها با سهمی که کاهنان حق داشتند از مردم بگیرند، این کار را میکردند:+ هر وقت کسی قربانی تقدیم میکرد، خدمتگزارِ کاهن موقع پختن گوشت با چنگالی سهدندانه میآمد ۱۴ و آن را در دیگها و قابلمههای مختلف فرو میبرد. او هر گوشتی را که به چنگالش گیر میکرد بیرون میآورد و کاهن، آن را برای خود برمیداشت. آنها با همهٔ اسرائیلیانی که به شیلوه میآمدند، به همین شکل رفتار میکردند. ۱۵ همچنین قبل از آن که چربی قربانی سوزانده و دود آن بلند شود،+ خدمتگزار کاهن میآمد و به کسی که قربانی را آورده بود، میگفت: «گوشت خام به کاهن بده تا کباب کند، چون او گوشت پخته قبول نمیکند.» ۱۶ اگر آن شخص میگفت: «بگذار اول دود چربی بلند شود،+ بعد هر چه دلت خواست برای خودت بردار،» خدمتگزار کاهن میگفت: «نه، همین الآن بده؛ وگرنه به زور از تو میگیرم!» ۱۷ به این ترتیب، گناه آن خدمتگزاران در چشم یَهُوَه خیلی بزرگ بود،+ چون آن مردان برای قربانیهایی که به یَهُوَه تقدیم میشد هیچ احترامی قائل نبودند.
۱۸ سموئیل در حضور یَهُوَه خدمت میکرد + و با این که پسری کوچک بود، ایفودی* از کتان میپوشید.*+ ۱۹ مادر او ردایی بیآستین برایش درست میکرد و هر سال وقتی همراه شوهرش برای تقدیم قربانی سالانه به شیلوه میرفت،+ آن ردا را برایش میبرد. ۲۰ عیلی به اِلقانه و زنش برکت داد و به او گفت: «در عوض این پسر که به یَهُوَه داده شده،* یَهُوَه فرزندی از این زن به تو بدهد.»+ بعد آنها به خانه برگشتند. ۲۱ یَهُوَه حَنّا را فراموش نکرد، پس حَنّا حامله شد + و سه پسر و دو دختر دیگر به دنیا آورد. سموئیل کوچک هم در خدمت* یَهُوَه رشد میکرد.+
۲۲ عیلی خیلی پیر شده بود و در مورد تمام کارهایی که پسرانش با همهٔ اسرائیلیان میکردند شنیده بود + و میدانست که آنها با زنانی که کنار ورودی خیمهٔ ملاقات خدمت میکنند،+ همخواب میشوند. ۲۳ او به آنها میگفت: «چرا این کارها را میکنید؟ همهٔ مردم چیزهای بدی در مورد شما میگویند. ۲۴ ای پسرانم، این کارها را نکنید. خبرهایی که میشنوم و بین قوم یَهُوَه پخش شده، خوب نیست. ۲۵ اگر کسی به همنوع خود گناه کند، شخص دیگری میتواند از یَهُوَه بخواهد که گناهکار را ببخشد؛* اما اگر کسی به یَهُوَه گناه کند،+ چه کسی میتواند برای او دعا کند؟» اما آنها نخواستند به حرف پدرشان گوش دهند و یَهُوَه هم مصمم بود که آنها را نابود کند.+ ۲۶ در این بین، سموئیل بزرگ میشد و محبوبیتش پیش یَهُوَه و مردم بیشتر میشد.+
۲۷ مردی از طرف خدا پیش عیلی رفت و به او گفت: «یَهُوَه میگوید: ‹مگر وقتی که پدرانت در مصر بردهٔ فرعون بودند، من خودم را به آنها نشان ندادم؟+ ۲۸ از بین همهٔ طایفههای اسرائیل پدران تو انتخاب شدند + تا به عنوان کاهن به من خدمت کنند و بر مذبح من قربانی تقدیم کنند،+ بخور بسوزانند* و وقتی به من خدمت میکنند ایفود بپوشند؛ به این دلیل، من این حق را به اجدادت و فرزندانشان دادم تا قسمتی از گوشت حیوانی را که اسرائیلیان* برای قربانی کردن بر آتش میآوردند، بردارند.+ ۲۹ چرا قربانیها و هدایایی را که من از خانهام*+ فرمان دادم به من تقدیم کنید، بیارزش میشمارید؟ چرا تو به پسرانت بیشتر از من احترام میگذاری؟ چرا از هر قربانیای که قوم من اسرائیل تقدیم میکند، بهترین قسمتش را میخورید و خودتان را چاق میکنید؟+
۳۰ «‹بنابراین، یَهُوَه خدای اسرائیل میگوید: «با این که من، یَهُوَه گفته بودم خاندان تو و خاندان اجدادت همیشه به من خدمت میکنند،+ ولی حالا میگویم محال است که بگذارم این کار را بکنند، چون هر کسی که مرا حقیر کند، حقیر خواهد شد، ولی هر کسی که به من احترام بگذارد، من هم به او احترام خواهم گذاشت.»+ ۳۱ روزهایی میرسد که من قوّت* تو و قوّت خاندان پدرت را از شما میگیرم، طوری که همه در خاندان تو جوانمرگ شوند.+ ۳۲ تو در خانهٔ من با مخالفت روبرو میشوی* و برکاتی که به قوم اسرائیل میدهم + به تو نخواهد رسید و در خاندان تو هیچ کس به سن پیری نخواهد رسید. ۳۳ اما مردی را از خاندان تو زنده میگذارم تا در کنار مذبح من خدمت کند و او آنقدر تو را ناراحت و غمگین خواهد کرد که چشمانت تار خواهد شد، و اکثر کسانی که از خاندان تو هستند، با شمشیر کشته خواهند شد.+ ۳۴ برای این که بدانی چیزی که میگویم به انجام میرسد، این نشانه را به تو میدهم: هر دو پسرت، حُفنی و فینِحاس، در یک روز خواهند مرد.+ ۳۵ بعد کاهن وفاداری روی کار خواهم آورد + که طبق خواستهٔ دلم عمل کند. من کاری میکنم که خاندان او برای مدتی طولانی کاهن باشند و او تا ابد به پادشاهِ برگزیدهام* خدمت کند. ۳۶ آن وقت هر کسی که از خاندان تو باقی مانده باشد خواهد آمد و در ازای پول و یک تکه نان به او تعظیم خواهد کرد و خواهد گفت: «خواهش میکنم یکی از وظایف کاهنان را به من بده تا لقمه نانی برای خوردن داشته باشم.»›»+
۳ سموئیل زیر نظر عیلی به یَهُوَه خدمت میکرد،+ ولی در آن زمان به ندرت پیامی از طرف یَهُوَه میرسید و عدهٔ کمی رؤیا میدیدند.+
۲ روزی، عیلی در جای همیشگیاش دراز کشیده بود. چشمان او تار شده بود و نمیتوانست ببیند.+ ۳ سموئیل در معبد* یَهُوَه، جایی که صندوق عهد خدا در آنجا قرار داشت، خوابیده بود + و چراغ خداوند هنوز خاموش نشده بود.+ ۴ در آن موقع یَهُوَه سموئیل را صدا کرد. سموئیل در جواب گفت: «بله آقایم.» ۵ بعد او به طرف عیلی دوید و گفت: «بله آقایم، صدایم کردی؟» عیلی گفت: «من تو را صدا نکردم. برو بخواب.» پس سموئیل رفت و خوابید. ۶ یَهُوَه دوباره سموئیل را صدا کرد و گفت: «سموئیل!» سموئیل بلند شد، پیش عیلی رفت و گفت: «بله آقایم، صدایم کردی؟» عیلی گفت: «پسرم من تو را صدا نکردم. برو بخواب.» ۷ (سموئیل هنوز یَهُوَه را خوب نمیشناخت و هیچ پیغامی از طرف یَهُوَه دریافت نکرده بود.)+ ۸ یَهُوَه برای بار سوم سموئیل را صدا کرد و گفت: «سموئیل!» سموئیل بلند شد، پیش عیلی رفت و گفت: «بله آقایم، صدایم کردی؟»
آن موقع عیلی متوجه شد که یَهُوَه است که سموئیل را صدا میکند. ۹ پس عیلی به سموئیل گفت: «برو بخواب و اگر او دوباره تو را صدا کرد بگو، ‹بله یَهُوَه، من خدمتگزارت هستم و به تو گوش میدهم.›» بعد سموئیل رفت و سر جایش خوابید.
۱۰ یَهُوَه یک بار دیگر سموئیل را صدا کرد و گفت: «سموئیل، سموئیل!» او جواب داد: «بفرما، من خدمتگزارت هستم و به تو گوش میدهم.» ۱۱ یَهُوَه به سموئیل گفت: «میخواهم در اسرائیل کاری انجام بدهم که هر کس آن را بشنود گوشهایش سوت بکشد.+ ۱۲ در آن روز تمام چیزهایی را که بر ضدّ عیلی و خاندانش گفتم، از اول تا آخر به سرشان میآورم.+ ۱۳ تو باید به او بگویی که من خاندانش را به خاطر گناهی که از آن آگاه بوده برای همیشه محکوم میکنم،+ چون پسرانش خدا را لعنت میکنند،+ ولی او آنها را توبیخ نکرده است.+ ۱۴ به این دلیل برای خاندان عیلی قسم خوردهام که قربانیها یا هدایا هیچ وقت نمیتواند گناهانشان را کفّاره کند.»+
۱۵ سموئیل تا صبح خوابید؛ بعد درهای خانهٔ یَهُوَه را باز کرد. او میترسید که این رؤیا را برای عیلی تعریف کند. ۱۶ اما عیلی سموئیل را صدا کرد و گفت: «پسرم، سموئیل!» سموئیل جواب داد: «بله آقایم.» ۱۷ عیلی پرسید: «او به تو چه گفت؟ لطفاً آن را از من مخفی نکن. خدا تو را سخت مجازات کند اگر حتی یک کلمه از چیزهایی را که به تو گفت از من مخفی کنی.» ۱۸ پس سموئیل همه چیز را موبهمو به او گفت و هیچ چیز را از او مخفی نکرد. عیلی گفت: «این از طرف یَهُوَه است. هر چه که در نظر او خوب است بشود.»
۱۹ به مرور زمان سموئیل بزرگ میشد. یَهُوَه با او بود + و کاری کرد که همهٔ سخنانش به انجام برسد.* ۲۰ تمام اسرائیل از دان تا بِئِرشِبَع متوجه شدند که یَهُوَه سموئیل را به عنوان پیامبر انتخاب کرده است. ۲۱ یَهُوَه بارها در شیلوه به سموئیل ظاهر شد. در واقع یَهُوَه در شیلوه پیامش را به سموئیل میرساند و به این شکل یَهُوَه خود را به او ظاهر میکرد.+
۴ به این ترتیب سموئیل پیام خدا را به تمام قوم اسرائیل میرساند.
روزی اسرائیلیان به جنگ با فِلیسطیها رفتند؛ آنها نزدیک اِبِنعِزِر اردو زدند و اردوگاه فِلیسطیها در اَفیق بود. ۲ فِلیسطیها برای جنگ با اسرائیلیان صفآرایی کردند، ولی جنگ برای اسرائیلیان خوب پیش نرفت و فِلیسطیها آنها را شکست دادند و حدود ۴۰۰۰ نفر از اسرائیلیان را در میدان جنگ کشتند. ۳ وقتی سربازان اسرائیلی به اردوگاه برگشتند، ریشسفیدان قوم گفتند: «چرا یَهُوَه گذاشت که امروز از فِلیسطیها شکست بخوریم؟*+ بیایید صندوق عهد یَهُوَه را از شیلوه بیاوریم.+ اگر آن صندوق پیش ما باشد، ما را از دست دشمنانمان نجات میدهد.» ۴ پس مردانی از طرف قوم به شیلوه فرستاده شدند و آنها صندوق عهد یَهُوَه خدای لشکرها را از آنجا آوردند؛ صندوق عهد خدایی که بالای* کَرّوبیان بر تخت نشسته است.+ دو پسر عیلی،+ حُفنی و فینِحاس هم همراه صندوق خدای حقیقی آمدند.
۵ به محض این که صندوق عهد یَهُوَه وارد اردوگاه شد، همهٔ اسرائیلیان از شادی چنان فریاد کشیدند که زمین به لرزه درآمد. ۶ وقتی فِلیسطیها صدای فریاد را شنیدند، گفتند: «چرا از اردوگاه عبرانیان صدای فریاد بلند شده است؟» در آخر فهمیدند که صندوق عهد یَهُوَه به اردوگاه آورده شده است. ۷ فِلیسطیها ترسیدند و گفتند: «خدا وارد اردوگاه شده است!+ وای به حال ما، چون تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده است! ۸ وای به حال ما! چه کسی میتواند ما را از دست این خدای پرقدرت نجات بدهد؟ این همان خدایی است که مصریان را به بلاهای مختلف دچار کرد.+ ۹ ای فِلیسطیها ما باید مثل مرد، شجاع باشیم، مبادا همان طور که عبرانیان ما را بندگی کردند،+ ما هم آنها را بندگی کنیم. بیایید مثل مرد بجنگیم!» ۱۰ پس فِلیسطیها جنگیدند و اسرائیلیان شکست خوردند + و هر کس به خیمهٔ خودش فرار کرد. در آن جنگ عدهٔ خیلی زیادی کشته شدند و از اسرائیلیان ۳۰٬۰۰۰ سرباز پیاده از بین رفتند. ۱۱ به علاوه، فِلیسطیها صندوق عهد خدا را با خود بردند و دو پسر عیلی، حُفنی و فینِحاس هم کشته شدند.+
۱۲ در همان روز، مردی از طایفهٔ بنیامین از میدان جنگ فرار کرد و در حالی که لباسش را چاک زده بود و روی سرش خاک ریخته بود،+ به شیلوه رسید. ۱۳ وقتی به آنجا رسید، عیلی کنار راه سر جایش نشسته بود و انتظار میکشید، چون نگران صندوق خدای حقیقی بود.*+ آن مرد به داخل شهر رفت و وقتی خبر داد که چه اتفاقی افتاده است، فریاد مردم در تمام شهر بلند شد. ۱۴ عیلی با شنیدن صدای فریاد مردم پرسید: «این صدای داد و فریاد برای چیست؟» همان مرد با عجله پیش عیلی آمد و خبر را به او داد. ۱۵ (عیلی ۹۸ سال داشت. چشمانش به جلو خیره شده بود ولی نمیتوانست ببیند.)+ ۱۶ آن مرد به عیلی گفت: «من همانم که از میدان جنگ آمده! همین امروز از آنجا فرار کردم.» عیلی پرسید: «پسرم، چه اتفاقی افتاده؟» ۱۷ آن مرد که خبر آورده بود، تعریف کرد و گفت: «اسرائیلیان از دست فِلیسطیها فرار کردند و شکست سختی خوردند؛+ دو پسر تو ،حُفنی و فینِحاس هم کشته شدند + و فِلیسطیها صندوق خدای حقیقی را با خود بردند.»+
۱۸ به محض این که آن مرد اسم صندوق خدای حقیقی را به زبان آورد، عیلی از جایش که کنار دروازه بود به پشت افتاد، گردنش شکست و مرد، چون پیر و چاق بود. او در اسرائیل چهل سال داوری کرده بود. ۱۹ عروس او، زن فینِحاس، حامله بود و زایمانش نزدیک بود. وقتی این خبر را شنید که صندوق خدای حقیقی برده شده است و پدرشوهر و شوهرش هم مردهاند، از درد دولا شد و درد زایمانش زودتر از موقع شروع شد و زایید. ۲۰ او در حال مرگ بود و زنانی که کنارش بودند به او گفتند: «نگران نباش، بچهات پسر است.» او جوابی نداد و اعتنا نکرد. ۲۱ ولی گفت که اسم پسرش ایخابود*+ باشد. آن زن با اشاره به این که صندوق خدای حقیقی برده شده است و پدرشوهر و شوهرش مردهاند،+ گفت: «عزّت و جلال از اسرائیل رفته است.»*+ ۲۲ بعد گفت: «عزّت و جلال از اسرائیل رفته، چون صندوق خدای حقیقی به دست دشمن افتاده است.»+
۵ فِلیسطیها صندوق خدای حقیقی را با خود از اِبِنعِزِر به اَشدود بردند.+ ۲ بعد آن را به معبد* داجون بردند و کنار داجون گذاشتند.+ ۳ وقتی اَشدودیان صبح روز بعد بلند شدند، دیدند که مجسمهٔ داجون جلوی صندوق عهد یَهُوَه با صورت به زمین افتاده است.+ پس داجون را برداشتند و سرجایش گذاشتند.+ ۴ فردای آن روز، وقتی صبح زود بلند شدند، دوباره دیدند که مجسمهٔ داجون جلوی صندوق عهد یَهُوَه با صورت به زمین افتاده است. این بار، سر و هر دو دست داجون قطع شده بود و روی آستانهٔ در افتاده بود. فقط قسمت ماهیشکل آن* سالم باقی مانده بود. ۵ به همین دلیل، تا امروز کاهنان داجون و همهٔ کسانی که به معبد داجون وارد میشوند، پای خود را بر آستانهٔ درِ معبد داجون که در اَشدود است، نمیگذارند.
۶ یَهُوَه اَشدودیان را بهشدّت مجازات کرد و ساکنان اَشدود و نواحی اطراف آن را به بواسیر مبتلا کرد و آنها را به فلاکت کشاند.+ ۷ وقتی مردم اَشدود دیدند که چه اتفاقی افتاده است، گفتند: «نگذارید صندوق خدای اسرائیل پیش ما بماند، چون او ما و خدایمان داجون را بهشدّت مجازات کرده است.» ۸ پس آنها همهٔ حاکمان فِلیسطیها را پیش خود جمع کردند و از آنها پرسیدند: «با صندوق خدای اسرائیل چه کار کنیم؟» آنها جواب دادند: «آن را به جَت ببرید.»+ پس صندوق خدای اسرائیل را به آنجا بردند.
۹ وقتی آن صندوق به جَت رسید، یَهُوَه ساکنان آن شهر را مجازات کرد و ترس و وحشت همه جا را گرفت. او مردم آن شهر را چه پیر و چه جوان به بواسیر مبتلا کرد.+ ۱۰ برای همین آنها صندوق خدای حقیقی را به عِقرون فرستادند،+ اما به محض این که صندوق خدای حقیقی به آنجا رسید، عِقرونیان فریاد زدند: «صندوق خدای اسرائیل را پیش ما آوردهاند تا ما و مردم ما را به کشتن بدهند.»+ ۱۱ بعد آنها همهٔ حاکمان فِلیسطیها را پیش خود جمع کردند و گفتند: «صندوق خدای اسرائیل را از اینجا ببرید و به جای خودش برگردانید تا ما و مردم ما نمیریم!» ترس و وحشت از مرگ در تمام شهر پخش شده بود، چون خدای حقیقی آنها را بهشدّت مجازات کرده بود،+ ۱۲ و کسانی هم که نمرده بودند، به بواسیر مبتلا شده بودند. فریاد مردم شهر برای کمک تا آسمان هم رسید.
۶ صندوق عهد یَهُوَه هفت ماه در سرزمین فِلیسطیها بود.+ ۲ فِلیسطیها کاهنان و غیبگویانشان را جمع کردند و از آنها پرسیدند:+ «با صندوق عهد یَهُوَه چه کار کنیم؟ به ما بگویید که چطور آن را به جایی که تعلّق دارد برگردانیم.» ۳ آنها گفتند: «اگر میخواهید صندوق عهد یَهُوَه خدای اسرائیل را برگردانید، آن را بدون هدیه نفرستید و حتماً با قربانی تقصیر به او برگردانید.+ فقط در آن صورت شفا پیدا میکنید و میفهمید که چرا او هنوز شما را مجازات میکند.» ۴ فِلیسطیها پرسیدند: «چه چیزی را به عنوان قربانی تقصیر بفرستیم؟» آنها گفتند: «پنج مجسمه از طلا به شکل بواسیر و پنج مجسمه از طلا به شکل موش به تعداد حاکمان فِلیسطیها بفرستید،+ چون همهٔ شما و حاکمانتان به بلایی مشابه مبتلا شدهاید. ۵ شما باید مجسمههایی به شکل بواسیر و موشهایی که سرزمینتان را به نابودی میکشانند بسازید + و به خدای اسرائیل حرمت بگذارید. شاید او شما و خدایتان و سرزمینتان را کمتر مجازات کند.+ ۶ مثل فرعون و مصریان دلتان را سخت نکنید!+ وقتی خدا آنها را بهشدّت مجازات کرد،+ مجبور شدند اسرائیلیان را آزاد کنند که بروند.+ ۷ حالا یک گاری نو آماده کنید و دو گاو ماده را که گوساله دارند و هیچ وقت یوغی روی گردنشان گذاشته نشده، به گاری ببندید. اما گوسالههایشان را از آنها جدا کنید و به طویله برگردانید. ۸ صندوق عهد یَهُوَه را بردارید و روی گاری بگذارید. همچنین مجسمههای طلا را که به عنوان قربانی تقصیر برای او میفرستید در صندوقچهای کنار آن قرار دهید.+ آن وقت گاوها را روانه کنید ۹ و ببینید که چه اتفاقی میافتد. اگر به سمت بِیتشَمس بروند + یعنی به جایی که صندوق به آن تعلّق دارد، معلوم میشود که خدای اسرائیل این بلای بزرگ را به سرمان آورده است. اگر نه، میفهمیم که او ما را مجازات نکرده و این بلا اتفاقی بوده است.»
۱۰ فِلیسطیها همین کار را کردند. آنها دو گاو ماده را که گوساله داشتند به گاری بستند و گوسالهها را در طویله نگه داشتند. ۱۱ بعد صندوق عهد یَهُوَه را روی گاری گذاشتند و صندوقچهای را که مجسمههای طلا به شکل موش و به شکل بواسیرشان در آن بود، کنار آن گذاشتند. ۱۲ گاوها مستقیم در راهی که به سمت بِیتشَمس میرفت روانه شدند.+ آنها موموکنان بدون این که به طرف چپ یا راست منحرف شوند، در همان راه اصلی پیش رفتند. حاکمان فِلیسطیها تا مرز بِیتشَمس، تمام راه پشت سرشان میرفتند. ۱۳ مردم بِیتشَمس در دشت مشغول دروی گندم بودند. وقتی سرشان را بلند کردند و صندوق را دیدند، خیلی شاد شدند. ۱۴ گاوها با گاری وارد مزرعهٔ یوشَعِ بِیتشَمسی شدند و در آنجا کنار سنگی بزرگ ایستادند. مردم با چوبهای گاری هیزم درست کردند و گاوها را به عنوان قربانی سوختنی به یَهُوَه تقدیم کردند.+
۱۵ لاویان + صندوق عهد یَهُوَه و صندوقچهای را که مجسمههای طلا داخلش بود پایین آوردند و هر دو را روی آن سنگ بزرگ گذاشتند. مردان بِیتشَمس + در آن روز قربانیهای سوختنی و قربانیهای دیگر به یَهُوَه تقدیم کردند.
۱۶ وقتی پنج حاکم فِلیسطیها این را دیدند، همان روز به عِقرون برگشتند. ۱۷ پنج مجسمهٔ طلا به شکل بواسیر که فِلیسطیها به عنوان قربانی تقصیر برای یَهُوَه فرستاده بودند،+ از این پنج شهر بودند: اَشدود،+ غزه، اَشقِلون، جَت + و عِقرون.+ ۱۸ آنها همچنین از هر شهری که به پنج حاکم فِلیسطیها تعلّق داشت، مجسمهای از طلا به شکل موش فرستادند؛ هم از شهرهای حصاردار و هم از روستاهای اطراف آنها.
سنگ بزرگی که صندوق عهد یَهُوَه را روی آن گذاشته بودند، تا امروز در مزرعهٔ یوشَعِ بِیتشَمسی به عنوان سنگ یادبود وجود دارد. ۱۹ خدا مردان بِیتشَمس را به دلیل این که به صندوق عهد یَهُوَه نگاه کردند، کشت. او ۵۰٬۰۷۰ نفر از مردان قوم را کشت و مردم عزاداری کردند، چون یَهُوَه آنها را بهسختی مجازات کرده بود.+ ۲۰ مردان بِیتشَمس پرسیدند: «چه کسی میتواند در حضور یَهُوَه، این خدای مقدّس بایستد؟+ کاش که او از پیش ما به جایی دیگر برود!»*+ ۲۱ آنها پیامرسانانی پیش ساکنان قَریهیِعاریم فرستادند + و گفتند: «فِلیسطیها صندوق عهد یَهُوَه را برگرداندهاند. بیایید و آن را با خودتان ببرید.»+
۷ پس مردان قَریهیِعاریم رفتند و صندوق عهد یَهُوَه را به خانهٔ اَبیناداب که روی تپه بود بردند + و پسرش اِلعازار را برای حفاظت از صندوق یَهُوَه تعیین کردند.*
۲ از روزی که صندوق عهد به قَریهیِعاریم برده شد، مدت زیادی یعنی ۲۰ سال گذشت. بعد از آن، تمام خاندان اسرائیل تصمیم گرفتند که به دنبال یَهُوَه باشند.*+ ۳ سموئیل به تمام خاندان اسرائیل گفت: «اگر میخواهید با تمام دل به سوی یَهُوَه برگردید،+ خدایان بیگانه و بتهای عَشتورِت را از خودتان دور کنید + و مصمم باشید که با تمام دل فقط به یَهُوَه خدمت کنید.+ آن وقت او شما را از دست فِلیسطیها نجات خواهد داد.»+ ۴ پس اسرائیلیان بتهای بَعَل و عَشتورِت را از بین بردند و فقط به یَهُوَه خدمت کردند.+
۵ بعد سموئیل گفت: «تمام اسرائیل را در مِصفه جمع کنید + تا من برای شما به یَهُوَه دعا کنم.»+ ۶ آنها در مِصفه جمع شدند، از چاه آب کشیدند و آن را به حضور یَهُوَه ریختند. اسرائیلیان در آن روز روزه گرفتند + و در آنجا گفتند: «ما به یَهُوَه گناه کردهایم.»+ از همان موقع، سموئیل در مِصفه داور قوم اسرائیل شد.+
۷ وقتی فِلیسطیها شنیدند که اسرائیلیان در مِصفه جمع شدهاند، حاکمانشان + به قصد حمله به اسرائیل، به سمت مِصفه راه افتادند. وقتی اسرائیلیان این را شنیدند، ترسیدند. ۸ پس به سموئیل گفتند: «از دعا کردن به یَهُوَه خدایمان دست نکش تا به ما کمک کند + و ما را از دست فِلیسطیها نجات دهد.» ۹ آن وقت سموئیل برّهٔ شیرخوارهای را گرفت و به عنوان قربانی سوختنی به یَهُوَه تقدیم کرد.+ سموئیل از طرف قوم از یَهُوَه کمک خواست و یَهُوَه به درخواست او جواب داد.+ ۱۰ وقتی سموئیل در حال تقدیم قربانی سوختنی بود، فِلیسطیها برای حمله به اسرائیلیان نزدیک شدند. یَهُوَه در آن روز با صدای بلند رعد،+ فِلیسطیها را گیج و سردرگم کرد + و اسرائیلیان توانستند آنها را شکست بدهند.+ ۱۱ بعد اسرائیلیان از مِصفه بیرون رفتند و فِلیسطیها را تا جنوب بِیتکار تعقیب کردند و آنها را کشتند. ۱۲ سموئیل سنگی برداشت + و آن را بین مِصفه و یِشانه گذاشت و آن را اِبِنعِزِر* نامید، چون گفت: «یَهُوَه تا الآن به ما کمک کرده است.»+ ۱۳ فِلیسطیها که شکست خورده بودند، دیگر وارد قلمروی اسرائیل نشدند.+ تا وقتی سموئیل زنده بود، یَهُوَه اجازه نداد که فِلیسطیها به اسرائیل حمله کنند.+ ۱۴ فِلیسطیها شهرها و مناطق اطراف آنها را که از اسرائیل گرفته بودند، یعنی از عِقرون تا جَت را به اسرائیل برگرداندند.
بین اسرائیل و اَموریان هم صلح برقرار شد.+
۱۵ سموئیل در تمام عمرش داور اسرائیلیان بود.+ ۱۶ او هر سال به بِیتئیل،+ جِلجال + و مِصفه + میرفت و در تمام این مکانها برای اسرائیلیان داوری میکرد. ۱۷ اما بعد به رامه برمیگشت،+ چون خانهاش در آنجا بود. او در رامه هم برای اسرائیلیان داوری میکرد. سموئیل در آنجا مذبحی برای یَهُوَه ساخت.+
۸ وقتی سموئیل پیر شد، پسرانش را داوران اسرائیل کرد. ۲ اسم اولین پسرش یوئیل بود و اسم دومین پسرش اَبیّا؛+ آنها در بِئِرشِبَع داور بودند. ۳ اما پسرانش مثل پدرشان عمل نمیکردند؛ آنها با تقلّب به فکر سودجویی بودند،+ رشوه میگرفتند + و عدالت را زیر پا میگذاشتند.+
۴ بالاخره همهٔ ریشسفیدان اسرائیل جمع شدند و پیش سموئیل به رامه رفتند. ۵ آنها به او گفتند: «تو پیر شدهای و کارهای پسرانت مثل تو نیست. پس مثل قومهای دیگر، پادشاهی برای ما تعیین کن تا داور ما باشد.»+ ۶ سموئیل از این که گفتند، «پادشاهی به ما بده تا داور ما باشد،» ناراحت شد. پس به یَهُوَه دعا کرد، ۷ و یَهُوَه به سموئیل گفت: «به هر چه مردم به تو میگویند گوش بده؛ آنها تو را رد نکردهاند، بلکه مرا رد کردهاند، چون نمیخواهند من پادشاهشان باشم.+ ۸ از روزی که آنها را از مصر بیرون آوردم تا امروز، همیشه همین طور رفتار کردهاند؛ آنها بارها مرا ترک کردند + و خدایان دیگر را پرستش کردند + و حالا با تو هم همین کار را میکنند. ۹ به حرفشان گوش بده. اما هشداری جدی هم به آنها بده و بگو اگر پادشاهی بر آنها حکمرانی کند، حق دارد چه چیزهایی از آنها بخواهد.»
۱۰ پس سموئیل همهٔ حرفهای یَهُوَه را به مردمی که از او پادشاه میخواستند گفت. ۱۱ سموئیل گفت: «پادشاهی که بر شما حکمرانی کند، حق دارد این چیزها را از شما بخواهد:+ او پسرانتان را به خدمت خواهد گرفت،+ بعضی را برای ارابههای جنگی،+ عدهای را به عنوان سوارهنظام + و بعضی را برای این که پیشاپیش ارابههایش بدوند. ۱۲ او برای خودش رئیسان گروههای هزار نفری + و رئیسان گروههای پنجاه نفری + تعیین خواهد کرد. همچنین عدهای را برای شخمزنی،+ عدهای را برای برداشت محصول + و عدهای را هم برای ساختن سلاح و لوازم ارابههایش به کار خواهد گرفت.+ ۱۳ دخترانتان را هم برای عطرسازی،* آشپزی و پختن نان خواهد برد.+ ۱۴ او بهترین زمینها و بهترین باغهای انگور و زیتون شما را خواهد گرفت + و به خادمان خودش خواهد داد. ۱۵ یکدهم محصول غلّه و انگورتان را خواهد گرفت و به درباریان و خادمان خودش خواهد داد. ۱۶ همین طور غلامان و کنیزان شما و بهترین گاوها و الاغهایتان را خواهد گرفت تا برایش کار کنند.+ ۱۷ او یکدهم از گلههای گوسفند و بز شما را خواهد گرفت + و شما خدمتگزارانش خواهید شد. ۱۸ روزی میرسد که از دست پادشاهی که برای خودتان انتخاب کردهاید، ناله و شکایت میکنید،+ اما یَهُوَه در آن روز به شما کمک نخواهد کرد.»
۱۹ با این حال مردم نخواستند به حرفهای سموئیل گوش بدهند و گفتند: «نه! ما تصمیممان را گرفتهایم و پادشاه میخواهیم. ۲۰ آن وقت مثل همهٔ قومهای دیگر میشویم؛ پادشاهمان بر ما سلطنت* خواهد کرد، در جنگ رهبرمان خواهد شد و با دشمنانمان خواهد جنگید.» ۲۱ سموئیل به همهٔ حرفهای قوم گوش کرد و بعد همان حرفها را به یَهُوَه گفت. ۲۲ یَهُوَه به سموئیل گفت: «کاری را که میگویند انجام بده و کسی را برایشان پادشاه کن تا بر آنها حکومت کند.»+ بعد سموئیل به مردان اسرائیل گفت: «حالا همه به شهرهای خود برگردید.»
۹ در طایفهٔ بنیامین مردی بسیار ثروتمند به نام قِیس بود.+ او پسر اَبیئیل، پسر صِرور، پسر بِکورَت، پسر اَفیَحِ بنیامینی بود.+ ۲ او پسری به نام شائول داشت.+ شائول، جوان و خوشقیافه بود، طوری که کسی مثل او بین اسرائیلیان وجود نداشت. او یک سر و گردن از همهٔ مردم بلندتر بود.
۳ وقتی الاغهای* قِیس گم شدند، او به پسرش شائول گفت: «لطفاً یکی از خدمتکاران را با خودت ببر و دنبال الاغها بگرد.» ۴ آنها از منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم و سرزمین شَلیشه گذشتند، ولی نتوانستند الاغها را پیدا کنند. بعد، سرزمین شَعَلیم را گشتند، ولی الاغها آنجا هم نبودند. از تمام سرزمین بنیامین هم گذشتند، ولی آنها را پیدا نکردند.
۵ وقتی به سرزمین صوف رسیدند، شائول به خدمتکار خود گفت: «بیا برگردیم، وگرنه پدرم برای ما بیشتر از الاغها نگران میشود.»+ ۶ اما خدمتکار گفت: «در این شهر یک نفر هست که مرد خداست و مردم برای او احترام قائلند. هر چیزی که میگوید، حقیقت پیدا میکند.+ بیا به این شهر برویم. شاید او بتواند به ما بگوید کجا میتوانیم الاغها را پیدا کنیم.» ۷ شائول به خدمتکارش گفت: «اگر پیش آن مرد برویم، چه چیزی میتوانیم برایش ببریم؟ نانی در کیسههایمان نمانده و هدیهای نداریم که به مرد خدای حقیقی بدهیم. پس چه چیزی داریم؟» ۸ خدمتکار در جواب شائول گفت: «من یک تکهٔ کوچک* نقره دارم. آن را به مرد خدای حقیقی میدهم تا به ما بگوید از چه راهی برویم.» ۹ (در قدیم در اسرائیل وقتی کسی میخواست از خدا سؤال کند، میگفت: «بیا پیش بصیر* برویم.»+ چون در قدیم به پیامبران، بصیر میگفتند.) ۱۰ شائول به خدمتکارش گفت: «پیشنهاد خوبی کردی، پس برویم.» آنها به طرف شهری که مرد خدای حقیقی در آنجا بود، راه افتادند.
۱۱ وقتی در سربالایی به طرف شهر میرفتند، دخترانی را دیدند که از شهر بیرون میآمدند تا از چاه آب بکشند. از آنها پرسیدند: «آیا بصیر* اینجاست؟»+ ۱۲ آنها گفتند: «بله. ببینید، جلوتر از شماست. عجله کنید، او امروز به شهر آمده، چون امروز مردم در مکان بلند*+ قربانی تقدیم میکنند.+ ۱۳ وقتی وارد شهر بشوید او را میبینید. پس زود بروید تا قبل از این که برای خوردن غذا به مکان بلند برود، به او برسید. مردم صبر میکنند تا او بیاید و قربانی را برکت بدهد، بعد کسانی که دعوت شدهاند غذا میخورند. اگر همین حالا بروید، او را پیدا میکنید.» ۱۴ پس آنها به شهر رفتند. وقتی به سمت مرکز شهر میرفتند، سموئیل را دیدند که به طرفشان میآید. او به سمت مکان بلند میرفت.
۱۵ یک روز قبل از آمدن شائول، یَهُوَه به سموئیل گفته بود: ۱۶ «فردا همین موقع، مردی از سرزمین بنیامین را پیش تو میفرستم.+ او را برای رهبری قوم من مسح کن.+ او قومم را از دست فِلیسطیها نجات میدهد، چون درد و رنج قومم را دیدهام و فریادشان را شنیدهام.»+ ۱۷ وقتی سموئیل شائول را دید، یَهُوَه به او گفت: «این همان مردی است که به تو گفتم بر قوم من حکومت خواهد کرد.»+
۱۸ شائول کنار دروازهٔ شهر پیش سموئیل رفت و به او گفت: «میتوانی لطفاً بگویی که خانهٔ بصیر* کجاست؟» ۱۹ سموئیل جواب داد: «من بصیر* هستم. تو جلوتر از من به مکان بلند برو تا امروز با هم غذا بخوریم.+ فردا صبح تمام چیزهایی را که میخواهی بدانی به تو میگویم و بعد تو را راهی میکنم. ۲۰ نگران الاغهایی هم که سه روز پیش گم شدند نباش،+ چون پیدا شدهاند. به علاوه، همهٔ چیزهای باارزشی که در اسرائیل هست به تو و خاندان پدرت تعلّق دارد.»+ ۲۱ شائول وقتی این را شنید، گفت: «من که فقط یک بنیامینی و از کوچکترین طایفهٔ اسرائیل هستم + و خانوادهام در بین خانوادههای طایفهٔ بنیامین به چشم نمیآید. پس چرا اینها را به من میگویی؟»
۲۲ سموئیل شائول و خدمتکارش را به اتاقی که در آن غذا میخوردند، برد. حدود ۳۰ نفر* دعوت شده بودند و سموئیل شائول و خدمتکارش را در بهترین جا نشاند. ۲۳ سموئیل به آشپز گفت: «آن قسمت از گوشت را که به تو دادم و گفتم ‹این را کنار بگذار› بیاور.» ۲۴ آن وقت آشپز، ران را با هر چه با آن بود برداشت و جلوی شائول گذاشت. سموئیل گفت: «این قسمت برای تو کنار گذاشته شده. من به آنها گفته بودم که مهمانانی دعوت کردهام. این قسمت را برای تو و برای این مناسبت نگه داشتهاند، بفرما بخور.» پس شائول در آن روز با سموئیل غذا خورد. ۲۵ بعد آنها از مکان بلند پایین آمدند و به شهر رفتند + و سموئیل روی پشتبام خانهاش به صحبتهایش با شائول ادامه داد. ۲۶ روز بعد، صبح زود بلند شدند. موقع سپیدهدم، سموئیل شائول را که روی پشت بام بود صدا کرد و گفت: «آماده شو، باید برویم.» پس شائول آماده شد و هر دو بیرون رفتند. ۲۷ وقتی از شهر بیرون میرفتند و از تپه پایین میآمدند، سموئیل به شائول گفت: «به خدمتکارت بگو که جلوتر از ما برود.»+ پس خدمتکار همین کار را کرد. بعد سموئیل به شائول گفت: «اما تو بمان تا پیام خدا را به تو بگویم.»
۱۰ سموئیل ظرف روغن را برداشت و روغن را بر سر شائول ریخت.+ بعد او را بوسید و گفت: «یَهُوَه تو را مسح کرده + تا رهبر قومش* باشی.+ ۲ امروز وقتی از پیش من بروی، نزدیک قبر راحیل در صِلصَح،+ در منطقهٔ بنیامین، دو مرد را میبینی. آنها به تو میگویند: ‹الاغهایی که دنبالشان میگشتی پیدا شدهاند، اما حالا پدرت الاغها را فراموش کرده و نگران شما شده است.+ او میگوید: «پسرم برنگشته، حالا چه کار کنم؟»› ۳ از آنجا به راهت ادامه بده تا به درخت بزرگی که در تابور است برسی. آنجا سه مرد را میبینی که برای پرستش خدای حقیقی به بِیتئیل میروند.+ یکی از آنها سه بزغاله، یکی سه نان و دیگری یک خمره شراب با خود دارد. ۴ آنها با تو سلام و احوالپرسی میکنند و به تو دو نان میدهند. نانها را از آنها بگیر. ۵ بعد از آن، به تپهٔ خدای حقیقی میرسی که فِلیسطیها در آنجا اردو زدهاند. وقتی به شهر رسیدی، گروهی از پیامبران را میبینی که از مکان بلند* پایین میآیند. آنها پیشگویی میکنند و افرادی جلویشان ساز زِهی، دف، فلوت و چنگ میزنند. ۶ در آنجا روح یَهُوَه به تو قدرت میدهد + و همراهشان پیشگویی میکنی و شخصیت و رفتارت عوض میشود.+ ۷ وقتی این نشانهها را دیدی، بدان که خدای حقیقی با توست. پس هر کاری که از دستت برمیآید، انجام بده. ۸ قبل از من به جِلجال برو.+ من برای تقدیم قربانیهای سوختنی و قربانیهای شراکت، به آنجا پیش تو میآیم. هفت روز صبر کن تا بیایم و به تو بگویم که چه کارهایی باید بکنی.»
۹ به محض این که شائول رویش را برگرداند که از پیش سموئیل برود، خدا دل او را تغییر داد و در همان روز تمام آن نشانهها به تحقق رسید. ۱۰ شائول و خدمتکارش از آنجا به سمت تپه رفتند و گروهی از پیامبران به طرف او آمدند. ناگهان روح خدا به شائول قدرت داد + و او در میان آنها شروع به پیشگویی کرد.+ ۱۱ وقتی کسانی که شائول را میشناختند، دیدند که همراه آن پیامبران پیشگویی میکند، به همدیگر گفتند: «چه اتفاقی برای پسر قِیس افتاده؟ آیا شائول هم پیامبر شده؟» ۱۲ بعد یکی از اهالی آنجا گفت: «پدر آنها کیست؟» پس این یک ضربالمثل شد که «آیا شائول هم پیامبر شده؟»+
۱۳ وقتی پیشگویی کردن شائول تمام شد، به مکان بلند رفت. ۱۴ مدتی بعد عموی شائول به او و خدمتکارش گفت: «کجا رفته بودید؟» شائول گفت: «دنبال الاغها میگشتیم،+ ولی آنها را پیدا نکردیم. برای همین پیش سموئیل رفتیم.» ۱۵ عموی شائول پرسید: «سموئیل به شما چه گفت؟» ۱۶ شائول جواب داد: «او گفت الاغها پیدا شدهاند.» اما از صحبتهای سموئیل در مورد پادشاه شدنش حرفی نزد.
۱۷ سموئیل مردم را به حضور یَهُوَه در مِصفه دعوت کرد.+ ۱۸ او به اسرائیلیان گفت: «یَهُوَه خدای اسرائیل میگوید: ‹من بودم که اسرائیل را از مصر بیرون آوردم و از دست مصر و از دست تمام حکومتهایی که به شما ظلم میکردند، نجات دادم.+ ۱۹ ولی شما امروز خدایتان را که از همهٔ شرارتها و رنجها نجاتتان داده است، رد کردید + و گفتید پادشاه میخواهید. الآن طبق طایفهها و خاندانهایتان* در حضور یَهُوَه بایستید.›»
۲۰ سموئیل تمام طایفههای اسرائیل را فراخواند + و طایفهٔ بنیامین انتخاب شد.+ ۲۱ بعد طایفهٔ بنیامین را بر اساس خانوادههای آن طایفه فراخواند و خانوادهٔ مَطری انتخاب شد. در آخر، شائول پسر قِیس انتخاب شد.+ اما هر جا دنبال او گشتند، او را پیدا نکردند. ۲۲ برای همین از یَهُوَه سؤال کردند:+ «آیا او هم به اینجا آمده؟» یَهُوَه جواب داد: «او خودش را بین اسباب و وسایل پنهان کرده است.» ۲۳ آنها دویدند و او را از آنجا آوردند. وقتی او بین مردم ایستاد، یک سر و گردن از همه بلندتر بود.+ ۲۴ سموئیل به همهٔ مردم گفت: «این کسی است که یَهُوَه انتخاب کرده است.+ ببینید، در تمام قوم نظیر او پیدا نمیشود.» همهٔ مردم با صدای بلند گفتند: «زنده باد پادشاه!»
۲۵ سموئیل در مورد حق و حقوق پادشاه با مردم صحبت کرد + و آنها را در کتابی نوشت و در حضور یَهُوَه گذاشت. بعد مردم را به خانههایشان فرستاد. ۲۶ شائول هم به خانهاش در جِبعه رفت و جنگجویانی که یَهُوَه به دلشان انداخته بود او را همراهی کنند، با او رفتند. ۲۷ ولی عدهای اوباش گفتند: «این آدم چطور میتواند ما را نجات دهد؟»+ آنها شائول را تحقیر کردند و هیچ هدیهای برایش نیاوردند.+ اما شائول هیچ چیز نگفت.
۱۱ ناحاش، پادشاه عَمّونیان + برای حمله به شهر یابیشِ جِلعاد* اردو زد.+ همهٔ مردان یابیش به ناحاش گفتند: «اگر با ما عهد* ببندی، به تو خدمت میکنیم.» ۲ ناحاش عَمّونی به آنها گفت: «به شرطی این کار را میکنم که چشم راست همهٔ شما را از حدقه درآورم. این کار را میکنم تا همهٔ اسرائیل را رسوا کنم.» ۳ ریشسفیدان یابیش به او گفتند: «به ما هفت روز فرصت بده تا پیامرسانانی به تمام منطقهٔ اسرائیل بفرستیم. اگر کسی نبود که ما را نجات دهد، خودمان را به تو تسلیم میکنیم.» ۴ وقتی پیامرسانان به جِبعه،+ شهری که شائول در آن زندگی میکرد رسیدند، این خبر را به گوش مردم رساندند و همهٔ مردم با صدای بلند گریه و زاری کردند.
۵ وقتی شائول با گاوهایش از چراگاه برمیگشت، گفت: «چه شده؟ چرا مردم گریه میکنند؟» آنها حرفهای مردان یابیش را برایش تعریف کردند. ۶ وقتی شائول آن را شنید، روح خدا در او عمل کرد + و خشمش شعلهور شد. ۷ او دو گاو* را تکهتکه کرد و تکهها را به پیامرسانان داد تا به سرتاسر اسرائیل ببرند و بگویند: «هر که از شائول و سموئیل پیروی نکند، این بلا بر سر گاوهایش میآید!» وقتی مردم این را شنیدند، چنان ترس و احترامی نسبت به یَهُوَه در دلشان به وجود آمد که همه برای جنگ متحد شدند. ۸ شائول آن مردان را در بازِق شمرد؛ ۳۰۰٬۰۰۰ نفر از اسرائیل و ۳۰٬۰۰۰ نفر از یهودا بودند. ۹ آنها به پیامرسانانی که آمده بودند گفتند: «به مردان یابیش* بگویید، ‹فردا حدود ظهر* نجات پیدا میکنید.›» وقتی پیامرسانان رفتند و این پیام را به مردان یابیش رساندند، آنها بینهایت خوشحال شدند. ۱۰ پس مردان یابیش به عَمّونیان گفتند: «فردا خودمان را به شما تسلیم میکنیم و شما میتوانید هر کاری که میخواهید با ما بکنید.»+
۱۱ روز بعد شائول سربازان را به سه دسته تقسیم کرد. آنها در پاس صبح* وارد اردوگاه شدند و تا حدود ظهر عَمّونیان را میکشتند.+ آنهایی که جان سالم به در بردند، طوری پراکنده شدند که حتی دو نفرشان هم با هم نبودند. ۱۲ بعد مردم به سموئیل گفتند: «چه کسانی بودند که میگفتند، ‹نمیخواهیم شائول پادشاه ما شود!›+ آنها را به دست ما بدهید تا همه را بکشیم.» ۱۳ اما شائول گفت: «امروز هیچ کس نباید کشته شود + چون یَهُوَه امروز اسرائیل را نجات داده است.»
۱۴ بعد سموئیل به مردم گفت: «بیایید به جِلجال برویم + و پادشاهی شائول را تأیید کنیم.»+ ۱۵ پس همهٔ مردم به جِلجال رفتند و آنجا شائول را در حضور یَهُوَه پادشاه کردند. آنها قربانیهای شراکت به یَهُوَه تقدیم کردند + و شائول و همهٔ اسرائیلیان با شادی بسیار جشن گرفتند.+
۱۲ سموئیل به همهٔ اسرائیلیان گفت: «هر کاری که از من خواستید برای شما انجام دادم و پادشاهی برایتان تعیین کردم.+ ۲ حالا این پادشاه، رهبر شماست!+ من پیر شدهام و موهایم سفید شده و پسرانم اینجا با شما هستند.+ من از جوانی تا الآن شما را راهنمایی کردهام.+ ۳ حالا در حضور یَهُوَه و پادشاهی که او انتخاب کرده،*+ هر شکایتی از من دارید بگویید: آیا تا حالا گاو یا الاغ کسی را گرفتهام؟+ آیا کسی را فریب دادهام یا به کسی ظلم کردهام؟ آیا از دست کسی رشوه* گرفتهام و عدالت را زیر پا گذاشتهام؟+ اگر این کارها را کردهام، جبران میکنم.»+ ۴ آنها گفتند: «نه! تو ما را فریب ندادهای و به ما ظلم نکردهای و از دست کسی رشوه نگرفتهای.» ۵ سموئیل به آنها گفت: «پس یَهُوَه شاهد است و مسحشدهاش هم امروز شاهد است که شما هیچ شکایتی از من ندارید.»* آنها گفتند: «بله، خدا* شاهد است.»
۶ سموئیل به مردم گفت: «یَهُوَه که موسی و هارون را انتخاب کرد و اجداد شما را از سرزمین مصر بیرون آورد،+ شاهد است. ۷ حالا جلو بیایید تا من تمام کارهای خوبی را که یَهُوَه برای شما و اجدادتان انجام داده، به یادتان بیاورم و با توجه به آنها، شما را در حضور یَهُوَه داوری کنم.
۸ «وقتی یعقوب به مصر رفت،+ اجدادتان از یَهُوَه تمنا کردند که به آنها کمک کند.+ یَهُوَه بلافاصله موسی و هارون را فرستاد + تا پدرانتان را رهبری کنند و از مصر بیرون بیاورند تا در این مکان ساکن شوند.+ ۹ اما آنها یَهُوَه خدایشان را فراموش کردند و او آنها را به دست سیسِرا فرماندهٔ لشکر حاصور،+ به دست فِلیسطیها + و به دست پادشاه موآب تسلیم کرد*+ و دشمنانشان با آنها جنگیدند. ۱۰ آنها از یَهُوَه درخواست کمک کردند + و گفتند: ‹ما گناه کردهایم + چون یَهُوَه را ترک کردیم و به پرستش* بتهای بَعَل و عَشتورِت رو آوردیم؛+ ما را از دست دشمنانمان رهایی بده تا بتوانیم تو را بپرستیم.› ۱۱ آن وقت یَهُوَه یِروبَّعَل،+ بِدان،* یَفتاح + و سموئیل را فرستاد + و شما را از دست همهٔ دشمنانی که در اطرافتان بودند، رهایی داد تا بتوانید در امنیت زندگی کنید.+ ۱۲ وقتی دیدید که ناحاش،+ پادشاه عَمّونیان آمده است که به شما حمله کند، با این که میدانستید یَهُوَه خدایتان پادشاهتان است،+ به من گفتید ‹ما تصمیممان را گرفتهایم و پادشاه میخواهیم!›+ ۱۳ حالا این پادشاهی است که میخواستید و گفتید به ما بده. ببینید! یَهُوَه برایتان پادشاه تعیین کرده است.+ ۱۴ اگر به یَهُوَه احترامی عمیق بگذارید،*+ به او خدمت کنید،+ از او اطاعت کنید،+ از فرمان یَهُوَه سرپیچی نکنید و اگر شما و پادشاهی که بر شما حکومت میکند، از یَهُوَه پیروی کنید، که چه خوب! ۱۵ ولی اگر از یَهُوَه اطاعت نکنید و از فرمان یَهُوَه سرپیچی کنید، یَهُوَه شما و پدرانتان را مجازات خواهد کرد.+ ۱۶ حالا بایستید و کار عظیمی را که یَهُوَه در مقابل چشمانتان انجام میدهد، ببینید. ۱۷ آیا امروز وقت برداشت گندم نیست؟ من از یَهُوَه میخواهم کاری کند که رعد و برق بیاید و باران ببارد تا بدانید و بفهمید که وقتی برای خودتان پادشاه خواستید، چه کار شریرانهای در چشم یَهُوَه انجام دادید.»+
۱۸ پس سموئیل به یَهُوَه دعا کرد و یَهُوَه کاری کرد که در همان روز رعد و برق بیاید و باران ببارد. این باعث شد که همهٔ مردم احترامی عمیق برای یَهُوَه و سموئیل قائل شوند.* ۱۹ آن وقت به سموئیل گفتند: «لطفاً برای ما به یَهُوَه خدایت دعا کن،+ چون نمیخواهیم بمیریم. ما برای خودمان پادشاه خواستیم و با این کارِ شریرانه گناهی بزرگ به گناهان دیگرمان اضافه کردیم.»
۲۰ سموئیل به مردم گفت: «نترسید. درست است که کارتان خیلی شریرانه بود، اما حالا مراقب باشید که از پیروی یَهُوَه دست نکشید + و با تمام دل به یَهُوَه خدمت کنید.+ ۲۱ او را رها نکنید و دنبال چیزهای بیهوده* نروید،+ چون آنها فایدهای نمیرسانند.+ آنها واقعی نیستند* که بتوانند شما را نجات دهند. ۲۲ یَهُوَه خودش شما را به عنوان قومش انتخاب کرده است.+ یَهُوَه به خاطر نام عظیمش + قومش را ترک نمیکند.+ ۲۳ من هم محال است که از دعا کردن برای شما دست بکشم و به این شکل به یَهُوَه گناه کنم. من از این به بعد هم، راه درست و خوب را به شما تعلیم میدهم. ۲۴ ببینید یَهُوَه چه کارهای عظیمی برای شما انجام داده است،+ پس احترامی عمیق برای او قائل باشید*+ و با وفاداری و با تمام دل به او خدمت کنید. ۲۵ اما اگر بدون شرم و حیا به کارهای بدتان ادامه دهید، هم شما و هم پادشاهتان از بین خواهید رفت.»+
۱۳ شائول ...* ساله بود که پادشاه شد.+ او دو سال بر اسرائیل حکمرانی کرد ۲ و بعد از بین اسرائیلیان ۳۰۰۰ مرد را انتخاب کرد. ۲۰۰۰ نفرشان با شائول در مِکماش و منطقهٔ کوهستانی بِیتئیل و ۱۰۰۰ نفرشان هم با یوناتان + در جِبعهٔ بنیامین بودند.+ او بقیهٔ افراد را به خانههایشان* فرستاد. ۳ یوناتان سپاهیان فِلیسطی را که در جِبَع بودند،+ شکست داد + و خبر آن به گوش فِلیسطیها رسید. شائول دستور داد تا در سرتاسر اسرائیل شیپور بزنند + و بگویند: «ای عبرانیان بشنوید!» ۴ بعد این خبر را به گوش همهٔ اسرائیلیان رساندند که شائول گروهی از سپاهیان فِلیسطی را شکست داده است و فِلیسطیها بهشدّت از اسرائیلیان متنفر شدهاند.* پس مردم فراخوانده شدند تا در جِلجال به شائول بپیوندند.+
۵ فِلیسطیها هم با ۳۰٬۰۰۰ ارابهٔ جنگی، ۶۰۰۰ سوارهنظام و تعداد بیشماری سرباز به اندازهٔ شنهای ساحل، برای جنگ با اسرائیلیان جمع شدند.+ آنها به مِکماش در شرق بِیتآوِن رفتند و در آنجا اردو زدند.+ ۶ وقتی مردان اسرائیل دیدند که در شرایطی سخت و در تنگنا قرار گرفتهاند، در غارها،+ گودالها، شکاف صخرهها، زیرزمینها و آبانبارها پنهان شدند. ۷ بعضی از عبرانیان حتی از رود اردن گذشتند و به سرزمین جاد و جِلعاد رفتند.+ اما شائول در جِلجال ماند و همهٔ کسانی که با او بودند، از شدّت ترس میلرزیدند. ۸ شائول طبق قراری که سموئیل با او گذاشته بود، هفت روز صبر کرد، اما سموئیل به جِلجال نیامد و مردم کمکم شائول را ترک میکردند و پراکنده میشدند. ۹ سرانجام شائول گفت: «حیواناتی را که برای قربانی سوختنی و قربانیهای شراکت هستند، پیش من بیاورید.» بعد خودش قربانی سوختنی را تقدیم کرد.+
۱۰ به محض این که شائول قربانی سوختنی را تقدیم کرد، سموئیل رسید. شائول به استقبالش رفت تا به او خوشآمد بگوید.* ۱۱ اما سموئیل به او گفت: «این چه کاریست که کردی؟» شائول گفت: «من دیدم که مردم مرا ترک میکنند + و تو در زمانی که گفته بودی نیامدی و فِلیسطیها هم برای جنگ در مِکماش جمع میشوند.+ ۱۲ پس به خودم گفتم، ‹حالا فِلیسطیها برای حمله به من به جِلجال میآیند و من هنوز برکت یَهُوَه را نخواستهام.› پس مجبور شدم که قربانی سوختنی را تقدیم کنم.»
۱۳ سموئیل با شنیدن حرفهای شائول گفت: «احمقانه رفتار کردی. تو از فرمانی که یَهُوَه خدایت به تو داده بود، اطاعت نکردی.+ اگر اطاعت میکردی، یَهُوَه میگذاشت که پادشاهی تو و خاندانت برای همیشه بر اسرائیل برقرار باشد. ۱۴ اما حالا پادشاهیات برقرار نمیماند.+ پس چون از فرمان یَهُوَه اطاعت نکردی،+ یَهُوَه مردی را که مورد پسند خودش باشد* پیدا میکند + و یَهُوَه او را رهبر قومش میکند.»+
۱۵ بعد سموئیل بلند شد و از جِلجال به سمت جِبعهٔ بنیامین رفت. شائول هم مردانی را که با او بودند شمرد؛ ۶۰۰ نفر هنوز با او بودند.+ ۱۶ شائول، پسرش یوناتان و مردانی که با آنها بودند هنوز در جِبَعِ بنیامین بودند،+ ولی فِلیسطیها در مِکماش اردو زده بودند.+ ۱۷ مهاجمان در سه دسته از اردوگاه فِلیسطیها بیرون رفتند. یک دسته به سمت راهی حرکت کرد که به عُفره و سرزمین شوعال میرفت. ۱۸ دستهای دیگر به سمت راهی حرکت کرد که به بِیتحورون میرفت + و دستهٔ سوم به سمت مرز مشرف به درّهٔ صِبوعیم و بیابان حرکت کرد.
۱۹ در آن زمان، در تمام سرزمین اسرائیل کسی نبود که با فلز کار کند، چون فِلیسطیها نمیخواستند عبرانیان برای خودشان شمشیر یا نیزه بسازند. ۲۰ همهٔ اسرائیلیان مجبور بودند برای تیز کردن گاوآهن، کلنگ، تبر و داسهایشان پیش فِلیسطیها بروند. ۲۱ هزینهٔ تیز کردن گاوآهن، کلنگ، چنگکهای سهدندانه، تبر و تعمیر سُک،* هشت گرم نقره* بود. ۲۲ موقع جنگ، هیچ کدام از مردان شائول و یوناتان شمشیر و نیزه نداشتند،+ فقط شائول و پسرش یوناتان سلاح داشتند.
۲۳ گروهی از سپاهیان فِلیسطی به گذرگاه مِکماش رفتند.+
۱۴ یک روز یوناتان + پسر شائول به خادمی که سلاحش را حمل میکرد گفت: «بیا به آن طرف، به پایگاه فِلیسطیها برویم.» اما به پدرش چیزی نگفت. ۲ شائول نزدیک جِبعه،+ زیر درخت اناری که در مِغرون بود، اردو زده بود و حدود ۶۰۰ مرد همراه او بودند.+ ۳ (در آن زمان، اَخیّای کاهن ایفود را بر تن داشت.+ او پسر اَخیطوب،+ برادر ایخابود،+ پسر فینِحاس،+ پسر عیلی + کاهن یَهُوَه در شیلوه بود.)+ هیچ کس نفهمید که یوناتان رفته است. ۴ بین گذرگاههایی که یوناتان میخواست از آنها عبور کند تا به پایگاه فِلیسطیها برسد، دو صخرهٔ تیز* وجود داشت؛ یک صخره به نام بوصیص در یک طرف و یک صخره به نام سِنه در طرف دیگر بود. ۵ یکی از این صخرهها مثل ستونی در سمت شمال، رو به مِکماش بود و صخرهٔ دیگر در سمت جنوب، رو به جِبَع بود.+
۶ پس یوناتان به خادمی که سلاحش را حمل میکرد گفت: «بیا به آن طرف به پایگاه این ختنهنشدهها برویم.+ شاید یَهُوَه به کمک ما بیاید، چون اگر یَهُوَه بخواهد ما را پیروز کند،* برایش فرقی نمیکند که تعداد ما کم باشد یا زیاد، هیچ چیز نمیتواند مانع او شود.»+ ۷ سلاحدارش به او گفت: «هر کاری که صلاح میدانی* بکن. به هر طرف که دلت میخواهد برو؛ هر جا بروی، من همراهت هستم.» ۸ یوناتان گفت: «پس به طرف آن مردان برویم و خودمان را به آنها نشان دهیم. ۹ اگر به ما بگویند، ‹بایستید تا ما پیش شما بیاییم!› ما سر جایمان میایستیم و پیش آنها نمیرویم. ۱۰ اما اگر بگویند، ‹بالا بیایید!› بالا میرویم؛ این نشانهای برای ماست که یَهُوَه آنها را به ما تسلیم میکند.»+
۱۱ بعد هر دو خودشان را به سربازانی که در پایگاه فِلیسطیها بودند نشان دادند. فِلیسطیها گفتند: «ببینید! عبرانیان از سوراخهایی که در آنها پنهان شده بودند، بیرون میآیند.»+ ۱۲ آنها به یوناتان و سلاحدارش گفتند: «بالا بیایید تا یک درس حسابی به شما بدهیم!»+ یوناتان بلافاصله به سلاحدارش گفت: «دنبال من بیا، چون یَهُوَه آنها را به دست اسرائیل تسلیم خواهد کرد.»+ ۱۳ یوناتان با دست و پا خود را از صخره بالا کشید و سلاحدارش هم پشت سر او بود. یوناتان به فِلیسطیها حمله کرد؛ فِلیسطیها یکییکی نقش بر زمین میشدند و سلاحدارش آنهایی را که هنوز زنده مانده بودند، میکشت. ۱۴ یوناتان و سلاحدارش در حملهٔ اولشان، در مسافتی کوتاه* حدود ۲۰ نفر را کشتند.
۱۵ آن وقت ترس تمام اردوگاه را فرا گرفت و همهٔ سربازانی که در آن پایگاه بودند و حتی دستههای مهاجمین وحشت کردند.+ زمین لرزید و خدا در دل فِلیسطیها ترسی شدید به وجود آورد. ۱۶ دیدهبانان شائول که در جِبعهٔ بنیامین بودند،+ دیدند که در اردوگاه دشمن هرجومرج به وجود آمده و آشفتگی بیشتر میشود.+
۱۷ شائول به مردانی که همراهش بودند، گفت: «لطفاً سرشماری کنید و ببینید چه کسی بین ما نیست.» آنها بعد از سرشماری فهمیدند که یوناتان و سلاحدارش آنجا نیستند. ۱۸ شائول به اَخیّا گفت:+ «صندوق خدای حقیقی را به اینجا بیاور!» (چون صندوق خدای حقیقی در آن موقع* پیش اسرائیلیان بود.) ۱۹ وقتی شائول در حال صحبت با اَخیّای کاهن بود، هرجومرج در اردوگاه فِلیسطیها بیشتر و بیشتر میشد. پس شائول به او گفت: «دست نگهدار.» ۲۰ شائول و همهٔ مردانی که همراهش بودند برای جنگ با فِلیسطیها جمع شدند، ولی دیدند که فِلیسطیها با شمشیر به جان همدیگر افتادهاند و آشوبی عظیم در آنجاست. ۲۱ به علاوه، عبرانیانی که قبلاً به فِلیسطیها پیوسته بودند و با آنها به اردوگاه رفته بودند، به مردان اسرائیلی که تحت فرمان شائول و یوناتان بودند، ملحق شدند. ۲۲ اسرائیلیانی که در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم پنهان شده بودند،+ وقتی شنیدند که فِلیسطیها فرار کردهاند، به بقیهٔ اسرائیلیان پیوستند و همراه آنها دشمنان را تعقیب کردند. ۲۳ دامنهٔ جنگ به بِیتآوِن هم رسید + و یَهُوَه اسرائیلیان را در آن روز نجات داد.+
۲۴ مردان اسرائیلی در آن روز بهشدّت زیر فشار بودند، چون شائول سربازانش را قسم داده بود و گفته بود: «لعنت بر کسی که تا قبل از غروب آفتاب و قبل از این که من از دشمنانم انتقام بگیرم، لب به غذا* بزند!» پس هیچ کس چیزی نخورد.+
۲۵ همهٔ سربازان به جنگلی رسیدند که در آنجا روی زمین عسل بود. ۲۶ وقتی وارد جنگل شدند دیدند که روی زمین عسل فراوانی چکیده است، اما هیچ کس از ترسِ آن قسم، جرأت نمیکرد به آن لب بزند. ۲۷ اما یوناتان که نشنیده بود پدرش سربازان را قسم داده است،+ چوبی را که در دست داشت بلند کرد و نوک آن را در کندوی عسل فرو برد. وقتی عسل را در دهانش گذاشت، چشمانش برق زد. ۲۸ همان وقت یکی از سربازان گفت: «پدرت اکیداً ما را قسم داده و گفته است: ‹لعنت بر کسی که امروز چیزی* بخورد!›+ برای همین است که همه اینقدر خستهاند.» ۲۹ اما یوناتان گفت: «پدرم باعث عذاب مردم شده. ببینید وقتی من یک کم عسل خوردم، چقدر چشمانم روشن شد! ۳۰ چقدر بهتر میشد اگر سربازان از چیزهایی که از دشمن غنیمت گرفتهاند آزادانه میخوردند!+ آن وقت فِلیسطیها سربازان بیشتری را از دست میدادند.»
۳۱ در آن روز اسرائیلیان فِلیسطیها را از مِکماش تا اَیَّلون میکشتند،+ طوری که دیگر رمقی برایشان نمانده بود. ۳۲ پس با حرص و ولع به غنایم هجوم بردند، گاوان و گوسفندان و گوسالهها را گرفتند، روی زمین سر بریدند و آنها را با خونشان خوردند.+ ۳۳ به شائول خبر دادند و گفتند: «سربازان به یَهُوَه گناه میکنند و گوشت را با خونش میخورند.»+ شائول وقتی این را شنید گفت: «شما خیانت کردهاید. فوراً سنگی بزرگ به اینجا بیاورید.»* ۳۴ شائول گفت: «بروید و به سربازان بگویید: ‹هر کس گاو و گوسفندش را با خودش بیاورد، روی این سنگ سر ببرد و بعد بخورد. گوشت را با خونش نخورید،+ چون با این کار به یَهُوَه گناه میکنید.›» پس در آن شب هر کس گاوش را با خودش آورد و روی آن سنگ سر برید. ۳۵ شائول مذبحی برای یَهُوَه ساخت.+ این اولین مذبحی بود که او برای یَهُوَه ساخت.
۳۶ بعد شائول گفت: «بیایید شبانه به تعقیب فِلیسطیها برویم و آنها را تا سپیدهٔ صبح غارت کنیم و حتی یک نفر را زنده نگذاریم.» سربازان گفتند: «هر کاری که صلاح میدانی انجام بده.» اما کاهن گفت: «بیایید از خدای حقیقی راهنمایی بخواهیم.»+ ۳۷ شائول از خدا سؤال کرد: «آیا به تعقیب فِلیسطیها بروم؟+ آیا آنها را به دست اسرائیل تسلیم میکنی؟» اما خدا آن روز جوابی به او نداد. ۳۸ پس شائول به رئیسان سربازان گفت: «بیایید ببینیم امروز چه گناهی صورت گرفته. ۳۹ به حیات یَهُوَه که اسرائیل را نجات داد قسم که حتی اگر پسرم یوناتان مقصر باشد، باید کشته شود.» اما هیچ کدام از سربازان چیزی نگفتند. ۴۰ شائول به اسرائیلیان گفت: «همهٔ شما یک طرف بایستید و من و پسرم یوناتان طرف دیگر میایستیم.» سربازان گفتند: «هر کاری که صلاح میدانی انجام بده.»
۴۱ شائول به یَهُوَه گفت: «ای خدای اسرائیل، از طریق تُمّیم به ما جواب بده!»+ به این طریق یوناتان و شائول انتخاب شدند، نه سربازان. ۴۲ شائول گفت: «حالا بین من و پسرم یوناتان قرعه بیندازید.»+ قرعه به نام یوناتان افتاد. ۴۳ شائول به یوناتان گفت: «به من بگو چه کار کردی؟» یوناتان گفت: «فقط با نوک چوبی که در دست داشتم، کمی عسل چشیدم.+ حالا حاضرم بمیرم!»
۴۴ شائول گفت: «یوناتان! خدا مرا سخت مجازات کند، اگر کشته نشوی!»+ ۴۵ اما سربازان به شائول گفتند: «آیا یوناتان که این پیروزی* بزرگ را برای اسرائیل آورد،+ باید بمیرد؟ امکان ندارد! به حیات یَهُوَه قسم که نباید حتی یک مو از سرش کم شود، چون او امروز این کار را با کمک خدا انجام داد.»+ پس آنها یوناتان را نجات دادند* و یوناتان کشته نشد.
۴۶ به این ترتیب، شائول از تعقیب فِلیسطیها دست کشید و فِلیسطیها به محدودهٔ خود برگشتند.
۴۷ شائول پادشاهی خود را بر اسرائیل استوار کرد و از هر طرف با همهٔ دشمنانش جنگید؛ با موآبیان،+ عَمّونیان،+ اَدومیان،+ پادشاهان صوبه + و فِلیسطیها.+ او هر جا که میرفت آنها را شکست میداد. ۴۸ او شجاعانه جنگید و عَمالیقیان را شکست داد + و اسرائیل را از دست غارتگرانش نجات داد.
۴۹ پسران شائول یوناتان، یِشْوی و مَلکیشوعا بودند.+ او دو دختر هم داشت؛ اسم دختر بزرگش مِیرَب + و اسم دختر کوچکش میکال بود.+ ۵۰ زن شائول اَخینوعَم، دختر اَخیمَعَص بود. فرماندهٔ لشکر شائول اَبنیر،+ پسر نیر عموی شائول بود. ۵۱ قِیس + پدر شائول بود. نیر + پدر اَبنیر و پسر اَبیئیل بود.
۵۲ شائول در تمام دوران سلطنتش، همیشه با فِلیسطیها سخت در جنگ بود.+ او هر وقت مردی قوی و شجاع میدید، او را برای خدمت وارد لشکرش میکرد.+
۱۵ سموئیل به شائول گفت: «یَهُوَه مرا فرستاد تا تو را برای پادشاهی بر قومش اسرائیل مسح کنم؛+ حالا به پیام یَهُوَه گوش کن.+ ۲ یَهُوَه خدای لشکرها میگوید: ‹من عَمالیقیان را مجازات میکنم،* چون وقتی اسرائیلیان از مصر بیرون آمدند، عَمالیقیان با آنها دشمنی کردند.+ ۳ پس برو عَمالیقیان را از بین ببر + و آنها را با هر چه دارند کاملاً نابود کن.+ هیچ کدام را زنده نگذار،* همه را باید بکشی؛+ مرد و زن، بچه و نوزاد، گاو و گوسفند، شتر و الاغ.›»+ ۴ شائول نظامیان خود را جمع کرد و آنها را در طِلایِم شمرد. تعداد آنها ۲۰۰٬۰۰۰ پیادهنظام و ۱۰٬۰۰۰ سرباز از یهودا بود.+
۵ شائول و نظامیانش تا شهر عَمالیق پیش رفتند و در درّه* کمین کردند. ۶ شائول به قینیان گفت:+ «از عَمالیقیان جدا شوید تا شما را با آنها نابود نکنم،+ چون وقتی اسرائیلیان از مصر بیرون آمدند، به همهٔ آنها محبت پایدار* نشان دادید.»+ پس قینیان از عَمالیق بیرون آمدند. ۷ بعد شائول از حَویله + تا شور که نزدیک مصر است + به عَمالیقیان حمله کرد + و آنها را از پا درآورد. ۸ او اَجاج،+ پادشاه عَمالیق را زنده دستگیر کرد، ولی بقیهٔ مردم را با شمشیر کشت.+ ۹ شائول و سربازانش، اَجاج را با بهترین گاوان و گوسفندان گله، حیوانات چاق و پروار، قوچها و هر چیزی که باارزش بود، نگه داشتند*+ و نخواستند آنها را نابود کنند. اما همهٔ چیزهای بیارزش و چیزهایی را که نمیخواستند، از بین بردند.
۱۰ بعد یَهُوَه به سموئیل گفت: ۱۱ «متأسفم* که شائول را پادشاه کردم، چون دیگر از من اطاعت نمیکند. او کاری را که گفتم، انجام نداد.»+ سموئیل خیلی ناراحت شد و تمام شب به یَهُوَه دعا و التماس کرد.+ ۱۲ وقتی سموئیل صبح زود بلند شد که به دیدن شائول برود، کسی به او گفت: «شائول به کَرمِل رفت + و در آنجا به افتخار خودش ستون یادبود ساخت + و بعد به جِلجال رفت.» ۱۳ سرانجام وقتی سموئیل پیش شائول رسید، شائول به او گفت: «یَهُوَه به تو برکت بدهد. من کاری را که یَهُوَه گفت، انجام دادم.» ۱۴ اما سموئیل گفت: «پس این همه صدای گاو و گوسفند که میشنوم چیست؟»+ ۱۵ شائول در جواب گفت: «سربازان اینها را از پیش عَمالیقیان آوردهاند. آنها بهترین گاوان و گوسفندان گله را زنده نگه داشتند* تا برای یَهُوَه خدایت قربانی کنند؛ اما ما بقیهٔ چیزها را نابود کردیم.» ۱۶ سموئیل به شائول گفت: «بس کن! بگذار به تو بگویم که یَهُوَه دیشب به من چه گفت.»+ شائول گفت: «بگو!»
۱۷ سموئیل گفت: «وقتی رئیس طایفههای اسرائیل شدی و یَهُوَه تو را برای پادشاهی بر اسرائیل مسح کرد،+ خودت را شخص مهمی نمیدانستی.+ ۱۸ بعد یَهُوَه تو را برای مأموریتی فرستاد و گفت: ‹برو و عَمالیقیان گناهکار را نابود کن.+ آنقدر با آنها بجنگ تا کاملاً از بین بروند.›+ ۱۹ پس چرا از یَهُوَه اطاعت نکردی؟ در عوض، با حرص و ولع به غنایم هجوم بردی + و کاری را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام دادی!»
۲۰ شائول به سموئیل گفت: «ولی من از یَهُوَه اطاعت کردم! من به مأموریتی که یَهُوَه مرا فرستاد، رفتم و اَجاج، پادشاه عَمالیق را آوردم و عَمالیقیان را نابود کردم.+ ۲۱ اما سربازان بهترین گاوان و گوسفندان را از بین غنایمی که باید نابود میشد، برداشتند تا در جِلجال برای یَهُوَه خدایت قربانی کنند.»+
۲۲ سموئیل گفت: «چه چیزی یَهُوَه را بیشتر خشنود میکند؟ هدایای سوختنی و قربانیها یا اطاعت از او؟+ اطاعت از یَهُوَه مهمتر از قربانی است + و گوش دادن به او بهتر از چربی قوچها؛+ ۲۳ چون سرکشی + گناهی مثل گناه غیبگویی است + و گستاخی مثل جادوگری و بتپرستی.* تو کلام یَهُوَه را رد کردهای،+ به همین دلیل او هم تو را به عنوان پادشاه رد کرده است.»+
۲۴ شائول به سموئیل گفت: «من گناه کردهام، چون فرمان یَهُوَه و کلام تو را زیر پا گذاشتم؛ من از مردم ترسیدم و به حرفشان گوش کردم. ۲۵ حالا لطفاً گناه مرا ببخش و همراه من برگرد تا یَهُوَه را عبادت کنم.»+ ۲۶ اما سموئیل به شائول گفت: «نه! من همراه تو نمیآیم، چون از فرمان یَهُوَه سرپیچی کردی و یَهُوَه تو را از پادشاهی بر اسرائیل برکنار کرده است.»+ ۲۷ همین که سموئیل برگشت که برود، شائول پایین ردای او را گرفت و ردایش پاره شد. ۲۸ سموئیل گفت: «یَهُوَه امروز سلطنت بر اسرائیل را از دست تو گرفته* و آن را به کسی میدهد که از تو بهتر است.+ ۲۹ به علاوه، خدای متعالِ اسرائیل + دروغ نمیگوید + و تصمیمش را عوض نمیکند،* چون او انسان نیست که از تصمیمش منصرف شود.»*+
۳۰ شائول با شنیدن این حرف گفت: «من گناه کردهام. اما لطفاً حرمت مرا جلوی ریشسفیدان قومم و جلوی اسرائیل حفظ کن. همراه من برگرد تا یَهُوَه خدایت را عبادت کنم.»+ ۳۱ سموئیل پشت سر شائول رفت و شائول یَهُوَه را عبادت کرد. ۳۲ سموئیل گفت: «اَجاج، پادشاه عَمالیق را پیش من بیاورید.» اَجاج که قبلاً فکر میکرد خطر مرگ از سرش گذشته، با شک و تردید* پیش سموئیل رفت. ۳۳ اما سموئیل گفت: «همان طور که شمشیر تو مادران را در غم فرزندانشان نشاند، مادر تو هم در غم تو مینشیند.» بعد سموئیل اَجاج را در جِلجال در حضور یَهُوَه قطعه قطعه کرد.+
۳۴ سموئیل به رامه رفت و شائول به خانهاش در جِبعهٔ شائول برگشت. ۳۵ سموئیل بقیهٔ عمرش دیگر شائول را ندید، چون کارهای شائول او را خیلی غمگین کرده بود.+ یَهُوَه هم متأسف بود که شائول را پادشاه اسرائیل کرده بود.+
۱۶ سرانجام یَهُوَه به سموئیل گفت: «تا کی میخواهی برای شائول که او را از پادشاهی اسرائیل برکنار کردهام،+ عزا بگیری؟+ ظرف* روغن خود را پر کن + و پیش یَسای بِیتلِحِمی برو.+ من تو را پیش او میفرستم، چون یکی از پسرانش را انتخاب کردهام تا پادشاه شود.»+ ۲ سموئیل گفت: «چطور میتوانم این کار را بکنم؟ اگر شائول بشنود، مرا میکشد.»+ یَهُوَه به او گفت: «یک گاو* با خود ببر و بگو، ‹آمدهام تا برای یَهُوَه قربانی تقدیم کنم.› ۳ بعد یَسا را دعوت کن که برای تقدیم قربانی بیاید. آن وقت به تو میگویم که چه کار کنی. تو باید کسی را که به تو نشان میدهم، مسح کنی.»+
۴ سموئیل کاری را که یَهُوَه به او گفت، انجام داد. وقتی او به بِیتلِحِم رسید،+ ریشسفیدان شهر با ترس و لرز به استقبال او آمدند و گفتند: «مشکلی پیش آمده؟» ۵ سموئیل در جواب گفت: «نه، مشکلی نیست. آمدهام تا به یَهُوَه قربانی تقدیم کنم. خودتان را پاک و مقدّس کنید و همراه من برای قربانی بیایید.» بعد یَسا و پسرانش را پاک و مقدّس کرد و آنها را برای تقدیم قربانی دعوت کرد. ۶ وقتی آنها آمدند و چشم سموئیل به اِلیاب افتاد،+ با خود گفت: «حتماً این کسی است که یَهُوَه انتخاب کرده.»* ۷ اما یَهُوَه به سموئیل گفت: «به ظاهر او و قد بلندش نگاه نکن،+ چون من او را انتخاب نکردهام. خدا مثل انسان نگاه نمیکند، چون انسان ظاهر را میبیند ولی یَهُوَه به دل نگاه میکند.»+ ۸ بعد یَسا اَبیناداب را صدا کرد که پیش سموئیل بیاید،+ ولی سموئیل گفت: «یَهُوَه او را هم انتخاب نکرده است.» ۹ پس یَسا شَمّه را معرفی کرد،+ ولی سموئیل گفت: «یَهُوَه او را هم انتخاب نکرده است.» ۱۰ به این ترتیب، یَسا هفت نفر از پسرانش را به سموئیل معرفی کرد، ولی سموئیل به یَسا گفت: «یَهُوَه هیچ کدام از اینها را انتخاب نکرده است.»
۱۱ سرانجام سموئیل به یَسا گفت: «پسر دیگری نداری؟» یَسا گفت: «یک پسر دیگر دارم که کوچکترین پسرم است.+ او گوسفندان را به چرا برده است.»+ سموئیل گفت: «کسی را دنبالش بفرست، چون تا وقتی او نیاید سر سفره نمینشینیم.» ۱۲ یَسا کسی را دنبال پسر کوچکش فرستاد و او را پیش سموئیل آورد. او جوانی شاداب* و خوشقیافه با چشمانی زیبا بود.+ یَهُوَه گفت: «همین است! بلند شو او را مسح کن.»+ ۱۳ سموئیل ظرف* روغن را برداشت + و او را در حضور برادرانش مسح کرد. از آن روز به بعد، روح یَهُوَه قدرتی خاص به داوود داد.+ بعد سموئیل بلند شد و به رامه رفت.+
۱۴ روح یَهُوَه از شائول دور شد + و یَهُوَه گذاشت که افکار تیره و تار،* شائول را آشفتهخاطر کند.+ ۱۵ خادمان شائول به او گفتند: «ای پادشاه، خدا آرامش را از تو گرفته است.* ۱۶ لطفاً بگذار ما خادمانت* دنبال مردی بگردیم که در نواختن چنگ مهارت دارد.+ هر وقت این طور پریشانحال شدی، او چنگ مینوازد و تو آرامش پیدا میکنی.» ۱۷ پس شائول به خادمانش گفت: «لطفاً نوازندهای ماهر پیدا کنید و او را پیش من بیاورید.»
۱۸ یکی از خادمان گفت: «من دیدهام که یکی از پسران یَسای بِیتلِحِمی چقدر با مهارت چنگ مینوازد. در ضمن او جنگجویی شجاع و قوی و جوانی خوشبیان و خوشقیافه است + و یَهُوَه هم با اوست.»+ ۱۹ پس شائول پیامرسانانی پیش یَسا فرستاد و گفت: «پسرت داوود را که چوپانی میکند، پیش من بفرست.»+ ۲۰ یَسا مقداری نان و یک مشک شراب را بار الاغ کرد و با یک بزغاله، همراه پسرش داوود پیش شائول فرستاد. ۲۱ به این ترتیب، داوود پیش شائول رفت و به خدمت او مشغول شد.+ شائول داوود را خیلی دوست داشت و او را سلاحدار خود کرد. ۲۲ بعد این پیام را به یَسا فرستاد: «لطفاً بگذار داوود در خدمت من بماند، چون از او خیلی راضی هستم.» ۲۳ هر وقت خدا اجازه میداد افکار تیره و تار* شائول را پریشان کند، داوود چنگش را برمیداشت و برای او مینواخت. بعد شائول آرامش پیدا میکرد و حالش بهتر میشد و افکار تیره و تار از ذهنش بیرون میرفت.*+
۱۷ فِلیسطیها + سپاهیان* خود را برای جنگ جمع کردند. آنها در سوکو که در یهوداست،+ جمع شدند و در اِفِسدَمیم + بین سوکو و عَزیقه + اردو زدند. ۲ شائول و مردان اسرائیل هم جمع شدند و در درّهٔ* ایله اردو زدند + و برای حمله به فِلیسطیها صفآرایی کردند. ۳ فِلیسطیها روی یک کوه مستقر بودند و اسرائیلیها روی کوهی دیگر در طرف مقابل و بین آنها یک درّه بود.
۴ از اردوگاههای فِلیسطیها، پهلوانی که اسمش جُلیات بود، بیرون آمد.+ او از اهالی جَت بود + و حدود سه متر* قد داشت. ۵ او کلاهخودی مسی بر سر داشت و زرهی با فلسهای مسی پوشیده بود.+ وزن زره مسی او حدود ۵۷ کیلو* بود. ۶ او ساقبندهای مسی داشت و زوبینی*+ مسی بین کتفهایش آویزان بود. ۷ چوب نیزهاش به بزرگی تیر* پارچهبافی بود + و سر آهنی نیزهٔ او حدود ۷ کیلو* وزن داشت. کسی که سپر او را حمل میکرد، جلوی او میرفت. ۸ او ایستاد و با صدای بلند به سپاه اسرائیل گفت:+ «چرا برای جنگ صفآرایی کردهاید؟ ای نوکران شائول، من برای فِلیسطیها به میدان جنگ آمدهام! پس یک نفر را از بین خودتان انتخاب کنید و پیش من بفرستید تا برای شما بجنگد. ۹ اگر او بتواند با من بجنگد و مرا بکشد، ما بندهٔ شما میشویم. اما اگر من پیروز شوم و او را بکشم، شما باید بندهٔ ما شوید و به ما خدمت کنید.» ۱۰ بعد جُلیات* گفت: «من امروز سپاه اسرائیل را بیآبرو میکنم.*+ حالا یک مرد بفرستید تا با هم بجنگیم!»
۱۱ وقتی شائول و همهٔ اسرائیلیان حرفهای جُلیات را شنیدند، خیلی ترسیدند و به وحشت افتادند.
۱۲ داوود پسر مردی به نام یَسا از اهالی اِفراته + یا همان بِیتلِحِم یهودا بود.+ یَسا هشت پسر داشت + و در زمان سلطنت شائول مردی پیر و سالخورده شده بود. ۱۳ سه پسر بزرگ یَسا همراه شائول به جنگ رفته بودند.+ اسم آنها این بود: نخستزادهاش اِلیاب،+ پسر دوم اَبیناداب + و پسر سوم شَمّه.+ ۱۴ داوود کوچکترین پسر یَسا بود + و سه پسر بزرگ یَسا همراه شائول رفته بودند.
۱۵ داوود از پیش شائول به بِیتلِحِم رفت و آمد میکرد تا گوسفندان پدرش را شبانی کند.+ ۱۶ در این بین، جُلیات* برای ۴۰ روز، صبح و شب میآمد، جلوی اسرائیلیان میایستاد و آنها را به مبارزه میطلبید.
۱۷ یَسا به پسرش داوود گفت: «لطفاً این کیسهٔ* غلّهٔ برشته و ده نان را بردار و فوراً برای برادرانت که در اردوگاه هستند، ببر. ۱۸ این ده قالب پنیر* را هم برای رئیس گروهشان* ببر؛ در ضمن ببین حال برادرانت چطور است و چیزی بیاور که نشانهای از سلامتی آنها باشد.» ۱۹ برادران داوود با شائول و بقیهٔ سربازان اسرائیل در درّهٔ* ایله بودند تا با فِلیسطیها بجنگند.+
۲۰ داوود صبح زود بلند شد و گوسفندان را به کسی سپرد؛ بعد طبق گفتهٔ پدرش آذوقه را برداشت و راه افتاد. وقتی به اردوگاه رسید، سربازان اسرائیل با فریاد به طرف میدان جنگ میرفتند. ۲۱ صف اسرائیلیان و صف فِلیسطیها به جلو حرکت کرد و در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. ۲۲ داوود فوراً بارَش را به نگهبان اسباب و وسایل سپرد و به طرف میدان جنگ دوید. وقتی به آنجا رسید، از برادرانش حالشان را پرسید.+
۲۳ وقتی با آنها صحبت میکرد، آن پهلوان فِلیسطی که جُلیات نام داشت + و از اهالی جَت بود، از صف سربازان فِلیسطی بیرون آمد. او همان حرفها را تکرار کرد + و داوود حرفهایش را شنید. ۲۴ همهٔ سربازان اسرائیل با دیدن آن مرد، از ترس پا به فرار گذاشتند.+ ۲۵ آن سربازان میگفتند: «این مرد را که دائم بیرون میآید و اسرائیل را مسخره میکند،*+ میبینید؟ پادشاه به هر کس که او را بکشد ثروت زیادی میدهد؛ دخترش را هم به او میدهد + و خاندان پدرش هم از هر وظیفهای نسبت به پادشاه معاف میشود.»
۲۶ داوود از سربازانی که کنارش ایستاده بودند پرسید: «به کسی که آن فِلیسطی را بکشد و ننگ را از اسرائیل دور کند، چه پاداشی داده میشود؟ این فِلیسطی ختنهنشده کیست که به خودش اجازه میدهد لشکر خدای زنده را مسخره کند؟»*+ ۲۷ بعد سربازان حرفشان را در مورد آن پاداش تکرار کردند و به او گفتند: «کسی که او را بکشد این پاداش را میگیرد.» ۲۸ وقتی اِلیاب،+ برادر بزرگ داوود شنید که او با سربازان صحبت میکند، عصبانی شد و گفت: «چرا اینجا آمدی؟ آن چند تا گوسفند را در بیابان پیش کی گذاشتی؟+ من میدانم که چقدر گستاخی و چه انگیزههای بدی در دلت داری؛ تو فقط آمدهای تا جنگ را ببینی.» ۲۹ داوود گفت: «مگر چه کار کردم؟ فقط یک سؤال کردم!» ۳۰ بعد داوود رویش را به طرف کسی دیگر برگرداند و همان سؤال را پرسید + و سربازان هم مثل قبل به او جواب دادند.+
۳۱ بعضیها صحبتهای داوود را شنیدند و آنها را به گوش شائول رساندند. پس شائول کسی را دنبال او فرستاد. ۳۲ داوود به شائول گفت: «کسی خودش را به خاطر آن فِلیسطی نبازد.* غلامت حاضر است که برود و با او بجنگد.»+ ۳۳ اما شائول به داوود گفت: «تو نمیتوانی حریف آن فِلیسطی شوی، چون خیلی جوان و بیتجربهای،+ ولی او از جوانی جنگجو بوده.» ۳۴ داوود به شائول گفت: «وقتی غلامت گلهٔ پدرش را چوپانی میکرد، یک بار شیری آمد و گوسفندی را از گله برد.+ بار دیگر هم خرسی آمد و همین کار را کرد. ۳۵ من دنبالش رفتم و آن را به زمین زدم و گوسفند را از دهانش نجات دادم. وقتی بلند شد که به من حمله کند، گلویش* را گرفتم، آن را به زمین زدم و کشتم. ۳۶ غلامت، هم شیر و هم خرس را کشت. پس میتوانم این فِلیسطی ختنهنشده را هم مثل آنها بکشم، چون او لشکر خدای زنده را مسخره کرده است.»*+ ۳۷ داوود ادامه داد: «یَهُوَه که مرا از چنگ شیر و خرس نجات داد، از دست این فِلیسطی هم نجات میدهد.»+ شائول با شنیدن این حرف، به داوود گفت: «برو، یَهُوَه به همراهت!»
۳۸ بعد، شائول لباس جنگی خود را به تن داوود کرد. او کلاهخود مسی بر سر داوود گذاشت و زره فلزی* تنش کرد. ۳۹ بعد داوود شمشیر به کمر بست و سعی کرد برود اما نتوانست، چون به لباس جنگی عادت نداشت. داوود به شائول گفت: «من نمیتوانم با این چیزها حرکت کنم چون به آنها عادت ندارم.» پس داوود آنها را از تنش درآورد. ۴۰ او چوبدستی خود را برداشت و پنج سنگ گرد و صیقلی از بستر خشک رودخانه* انتخاب کرد و آنها را در جیب کیسهٔ چوپانیاش گذاشت. قلابسنگش*+ هم در دستش بود. بعد به طرف آن فِلیسطی رفت.
۴۱ جُلیات* به داوود نزدیک و نزدیکتر میشد و کسی که سپرش را حمل میکرد، جلوی او میرفت. ۴۲ وقتی جُلیات* چشمش به داوود افتاد، با نگاهی تحقیرآمیز به او پوزخند زد، چون پسری خوشقیافه بود و ظاهری خیلی جوان* داشت.+ ۴۳ آن فِلیسطی به داوود گفت: «مگر من سگم که با یک چوبدستی به جنگم آمدی؟»+ بعد داوود را به اسم خدایان خود لعنت کرد. ۴۴ او به داوود گفت: «جلو بیا تا گوشتت را غذای پرندگان آسمان و حیوانات وحشی صحرا بکنم.»
۴۵ داوود در جواب او گفت: «تو با شمشیر و نیزه و زوبین*+ به جنگ من آمدهای، ولی من به نام یَهُوَه خدای لشکرها،+ خدای سپاه اسرائیل که به او توهین کردی،*+ به جنگ تو آمدهام. ۴۶ همین امروز یَهُوَه تو را به دست من تسلیم میکند + و من تو را میکشم و سرت را از تنت جدا میکنم؛ و همین امروز جسد سربازان* فِلیسطی را غذای پرندگان آسمان و حیوانات وحشی میکنم. آن وقت مردم سراسر زمین میفهمند که در اسرائیل خدایی هست.+ ۴۷ همهٔ کسانی که اینجا جمع شدهاند میفهمند که یَهُوَه برای نجات ما به شمشیر و نیزه نیازی ندارد.+ یَهُوَه خودش تصمیم میگیرد که چه کسی در جنگ پیروز شود*+ و او حتماً همهٔ شما را به دست ما تسلیم خواهد کرد.»+
۴۸ آن وقت جُلیات* به سمت داوود حرکت کرد و داوود هم با سرعت به سمت لشکر دشمن دوید تا با او بجنگد. ۴۹ داوود دستش را در کیسهاش برد و سنگی درآورد و آن را با قلابسنگش پرتاب کرد. او سنگ را به پیشانی آن فِلیسطی زد و سنگ در پیشانی او فرو رفت و او با صورت به زمین افتاد.+ ۵۰ به این ترتیب داوود با یک سنگ و قلابسنگ بر آن فِلیسطی پیروز شد. داوود او را زد و کشت، هرچند که شمشیری در دستش نبود.+ ۵۱ داوود به دویدن ادامه داد و بالای سر او ایستاد. او شمشیر آن فِلیسطی را گرفت + و از غلاف بیرون کشید و برای این که مطمئن شود او مرده است، با آن شمشیر سرش را از تنش جدا کرد. فِلیسطیها وقتی دیدند که جنگجوی پرقدرتشان مرده است، پا به فرار گذاشتند.+
۵۲ سربازان اسرائیل و یهودا وقتی این را دیدند، فریادی بلند کشیدند و فِلیسطیها را از آن درّه + تا دروازههای عِقرون + تعقیب کردند و کشتند، طوری که تمام راه از شَعَرایِم + تا جَت و عِقرون پر از جسد فِلیسطیها بود. ۵۳ بعد از این که اسرائیلیان از تعقیب فِلیسطیها برگشتند، اردوگاه آنها را غارت کردند.
۵۴ داوود سر جُلیات* را برداشت و به اورشلیم برد، اما سلاح او را در چادر خود گذاشت.+
۵۵ آن موقع که شائول دید داوود به مبارزه با آن فِلیسطی میرفت، از اَبنیر فرماندهٔ لشکر پرسید: «اَبنیر،+ این پسر، پسر چه کسی است؟»+ اَبنیر جواب داد: «ای پادشاه، به جان تو قسم، نمیدانم!» ۵۶ پادشاه گفت: «پرس و جو کن و ببین این جوان، پسر کیست.» ۵۷ بعد از این که داوود جُلیات* را کشت و برگشت، اَبنیر بلافاصله او را در حالی که هنوز سر آن فِلیسطی را در دست داشت،+ به حضور شائول برد. ۵۸ شائول به داوود گفت: «ای جوان، تو پسر چه کسی هستی؟» داوود گفت: «پسر خدمتگزارت، یَسای بِیتلِحِمی.»+
۱۸ یوناتان + بعد از شنیدن صحبتی که داوود با شائول داشت، با داوود دوست صمیمی شد.* او داوود را مثل جان خودش دوست داشت.+ ۲ از آن روز به بعد، شائول داوود را پیش خود نگه داشت و اجازه نداد که او به خانهٔ پدرش برگردد.+ ۳ یوناتان داوود را مثل جانش دوست داشت،+ پس با او عهد دوستی بست.+ ۴ یوناتان ردای بیآستینی را که به تن داشت، درآورد و آن را با لباس رزم، شمشیر، کمان و کمربندش به داوود داد. ۵ داوود به جنگ میرفت و هر جا که شائول او را میفرستاد، موفق میشد.*+ بنابراین شائول او را یکی از رئیسان جنگجویان کرد + و همهٔ مردم و خادمان شائول از این موضوع راضی بودند.
۶ هر بار که داوود و سربازان دیگر از پیروزی بر فِلیسطیها برمیگشتند، زنها با رقص و آواز + از همهٔ شهرهای اسرائیل بیرون میآمدند تا با دف و ساز زهی،*+ با شادی به استقبال شائول پادشاه بروند. ۷ آن زنها جشن میگرفتند و این آواز را میخواندند:
«شائول هزاران نفر را کشته،
و داوود دهها هزار نفر را.»+
۸ سرانجام شائول از شنیدن این آواز خیلی عصبانی شد + و گفت: «آنها به داوود دهها هزار نفر را نسبت دادهاند، ولی به من هزاران نفر را. فقط این مانده که پادشاهی را هم به او بدهند!»+ ۹ از آن روز به بعد شائول نسبت به داوود بدگمان شد.
۱۰ فردای آن روز خدا گذاشت که افکار تیره و تار* به سراغ شائول بیاید + و رفتار شائول در خانه عجیب و غریب شد. داوود مثل قبل برایش چنگ میزد.+ شائول نیزهای در دست داشت.+ ۱۱ او به خودش گفت: ‹داوود را به دیوار میخکوب میکنم!› پس نیزه را به طرف او پرت کرد،+ اما داوود دو بار جاخالی داد. ۱۲ شائول از داوود میترسید، چون یَهُوَه با داوود بود + ولی شائول را ترک کرده بود.+ ۱۳ به این دلیل، شائول دیگر او را پیش خود نگه نداشت. او داوود را رئیس گروه هزار نفری کرد و داوود سپاهیان را در جنگ رهبری میکرد.+ ۱۴ داوود در همهٔ کارهایش موفق میشد*+ و یَهُوَه با او بود.+ ۱۵ وقتی شائول دید که او چقدر موفق است، ترسش از او بیشتر شد. ۱۶ اما همه در اسرائیل و یهودا داوود را دوست داشتند، چون او آنها را در جنگهایشان رهبری میکرد.
۱۷ روزی شائول به داوود گفت: «این دختر بزرگم مِیرَب است.+ تو میتوانی با او ازدواج کنی،+ اما هنوز باید شجاعتت را به من نشان دهی و در جنگهای یَهُوَه بجنگی.»+ شائول با خودش فکر کرد: ‹لازم نیست من داوود را بکشم. فِلیسطیها این کار را میکنند.›+ ۱۸ داوود به شائول گفت: «من کی هستم و فامیل من و خاندان پدرم در اسرائیل کیست که داماد پادشاه بشوم؟»+ ۱۹ اما وقتی زمانش رسید که شائول دخترش مِیرَب را به داوود بدهد، معلوم شد که او مِیرَب را به عَدریئیل مِحولاتی داده است.+
۲۰ از طرفی، میکال دختر شائول عاشق داوود بود.+ وقتی این خبر به گوش شائول رسید، خوشحال شد. ۲۱ شائول با خود فکر کرد: «من میکال را به او میدهم و از این فرصت استفاده میکنم تا او را به دست فِلیسطیها به کشتن دهم.»+ شائول برای بار دوم به داوود گفت: «تو امروز داماد من میشوی.»* ۲۲ شائول به خادمانش هم دستور داد و گفت: «شما به طور خصوصی و محرمانه به داوود بگویید: ‹پادشاه از تو خوشش میآید و همهٔ خادمانش هم تو را دوست دارند. پس بیا و داماد او شو.›» ۲۳ وقتی خادمان شائول اینها را به داوود گفتند، داوود گفت: «مگر به همین سادگی است که آدم فقیر و کماهمیتی مثل من داماد پادشاه شود؟»+ ۲۴ بعد خادمان شائول حرفهای داوود را به او گفتند.
۲۵ شائول گفت: «به داوود بگویید: ‹تنها مهریهای + که پادشاه از تو میخواهد این است که ۱۰۰ قُلفه*+ از فِلیسطیها برای انتقام پادشاه از دشمنانش، برای او بیاوری.›» در واقع شائول نقشه کشیده بود که داوود را به دست فِلیسطیها بکشد. ۲۶ خادمان پادشاه سخنان او را به داوود گفتند و داوود خوشحال شد که میتواند داماد پادشاه شود.+ داوود قبل از موعدی که پادشاه تعیین کرده بود، ۲۷ با مردانش رفت و ۲۰۰ مرد فِلیسطی را کشت و قُلفهٔ همهٔ آنها را برای پادشاه برد تا داماد پادشاه شود. به این ترتیب، شائول دخترش را به داوود داد.+ ۲۸ شائول متوجه شد که یَهُوَه با داوود است + و دخترش میکال عاشق اوست.+ ۲۹ این باعث شد که شائول بیشتر از قبل، از داوود بترسد و تا آخر عمرش به چشم دشمن به او نگاه کند.+
۳۰ امیران فِلیسطی بارها به جنگ با اسرائیلیان رفتند و در همهٔ آن جنگها داوود از بقیهٔ مردان شائول موفقتر بود*+ و همه برایش احترام زیادی قائل بودند.+
۱۹ شائول با پسرش یوناتان و همهٔ خادمانش صحبت کرد و گفت که میخواهد داوود را بکشد.+ ۲ یوناتان چون داوود را خیلی دوست داشت + به داوود گفت: «پدرم شائول میخواهد تو را بکشد. مراقب باش و فردا صبح خودت را در جایی امن مخفی کن و همان جا بمان. ۳ من با پدرم نزدیک جایی که تو پنهان میشوی میآیم و با او در مورد تو صحبت میکنم. بعد حتماً نتیجهٔ صحبتهایمان را به تو میگویم.»+
۴ یوناتان پیش پدرش شائول از خوبیهای داوود تعریف کرد + و به او گفت: «خواهش میکنم پادشاه به خادمش آسیبی نرساند،* او که به تو گناهی نکرده و همهٔ کارهایی که کرده به نفع تو بوده. ۵ داوود جانش را برای کشتن آن فِلیسطی به خطر انداخت*+ و یَهُوَه پیروزی* بزرگی نصیب اسرائیل کرد. تو هم دیدی و خیلی خوشحال شدی! پس چرا میخواهی بیدلیل داوود را بکشی؟+ چرا میخواهی گناه کنی و خون شخصی بیگناه را بریزی؟» ۶ شائول به حرف یوناتان گوش کرد و این طور قسم خورد: «به حیات یَهُوَه قسم که او را نمیکشم.» ۷ بعد از آن، یوناتان داوود را صدا زد و همه چیز را برای او تعریف کرد. یوناتان داوود را پیش شائول برد و داوود مثل قبل به خدمت شائول مشغول شد.+
۸ مدتی بعد، دوباره جنگ شد و داوود به نبرد با فِلیسطیها رفت و تلفات سنگینی به آنها وارد کرد. پس بقیهٔ فِلیسطیها پا به فرار گذاشتند.
۹ یَهُوَه اجازه داد افکار تیره و تار* شائول را پریشانحال کند.+ شائول در خانهاش نشسته بود و نیزهای در دست داشت و داوود برای او چنگ مینواخت.+ ۱۰ شائول سعی کرد داوود را با نیزهاش به دیوار میخکوب کند، اما داوود جاخالی داد و نیزه به دیوار فرو رفت. داوود برای این که از دست شائول نجات پیدا کند، همان شب فرار کرد. ۱۱ شائول مأمورانی را به خانهٔ داوود فرستاد تا خانهٔ او را تحت نظر داشته باشند و صبح او را بکشند.+ اما میکال زن داوود، به او گفت: «باید همین امشب فرار کنی، وگرنه فردا تو را میکشند.» ۱۲ پس میکال فوراً به داوود کمک کرد تا از پنجره پایین برود و فرار کند و از دست شائول نجات پیدا کند. ۱۳ میکال یک مجسمهٔ تِرافیم* روی تخت گذاشت و توری از پشم بز در جایی که داوود سرش را میگذاشت، قرار داد و با لباسی آن را پوشاند.
۱۴ شائول مأمورانی را برای دستگیری داوود فرستاد، ولی میکال به آنها گفت: «او بیمار است.» ۱۵ پس شائول آن مأموران را دوباره سراغ داوود فرستاد و به آنها گفت: «او را همان طور که روی تختش خوابیده پیش من بیاورید تا او را بکشم.»+ ۱۶ وقتی آنها وارد خانه شدند، دیدند که روی تخت یک مجسمهٔ تِرافیم* است و توری از پشم بز در جایی که داوود سرش را میگذاشت، قرار دارد. ۱۷ شائول به میکال گفت: «چرا مرا فریب دادی و گذاشتی دشمنم فرار کند + و نجات پیدا کند؟» میکال جواب داد: «او مرا تهدید کرد که اگر نگذارم فرار کند، مرا میکشد!»
۱۸ به این ترتیب، داوود موفق شد فرار کند. او به رامه پیش سموئیل رفت + و برایش تعریف کرد که شائول با او چه کارها کرده است. بعد او و سموئیل به نایوت رفتند و در آنجا ماندند.+ ۱۹ بعد از مدتی، به شائول خبر رسید که داوود در نایوتِ رامه است. ۲۰ شائول بلافاصله مأمورانی را برای دستگیری داوود فرستاد. وقتی آن مأموران دیدند که پیامبران مسنتر مشغول نبوّت کردن هستند و سموئیل آنجا ایستاده و آنها را رهبری میکند، روح خدا بر مأموران شائول آمد و آنها هم مثل پیامبران رفتار کردند.
۲۱ این خبر به شائول رسید و او فوراً مأموران دیگری فرستاد، ولی آنها هم مثل پیامبران رفتار کردند. پس شائول برای سومین بار مأمورانی فرستاد و آنها هم مثل پیامبران رفتار کردند. ۲۲ سرانجام او خودش به رامه رفت. وقتی به آبانبار بزرگی که در سیخوه است رسید، پرسید: «سموئیل و داوود کجا هستند؟» به او گفتند: «در نایوتِ رامه.»+ ۲۳ وقتی شائول از آنجا به نایوتِ رامه میرفت، روح خدا بر او هم آمد و او تمام راه تا نایوتِ رامه مثل پیامبران رفتار کرد. ۲۴ او هم لباسش را درآورد و جلوی سموئیل مثل پیامبران رفتار کرد و تمام روز و تمام شب، بدون لباس* آنجا دراز کشید. به همین دلیل، این یک ضربالمثل شد که «آیا شائول هم پیامبر شده؟»+
۲۰ داوود از نایوتِ رامه فرار کرد و پیش یوناتان رفت و گفت: «مگر من چه کار کردهام؟+ چه خطایی از من سر زده؟ چه گناهی در حق پدرت کردهام که میخواهد مرا بکشد؟» ۲ یوناتان گفت: «امکان ندارد!+ کسی تو را نمیکشد. پدرم هر کاری بخواهد بکند، چه کوچک چه بزرگ، با من در میان میگذارد، پس چه دلیلی دارد که این موضوع را از من پنهان کند؟ او تو را نمیکشد.» ۳ داوود قسم خورد و گفت: «پدرت حتماً میداند که تو مرا دوست داری + و با خودش میگوید: ‹بهتر است یوناتان این موضوع را نفهمد، وگرنه ناراحت میشود.› اما به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که من با مرگ یک قدم بیشتر فاصله ندارم!»+
۴ یوناتان به داوود گفت: «هر کاری به من بگویی برایت میکنم.» ۵ داوود به یوناتان گفت: «فردا عید ماه نو است + و مطمئنم که پادشاه انتظار دارد که من هم با او سر سفره بنشینم. پس مرا مرخص کن تا بروم و تا پسفردا شب بیرون از شهر مخفی شوم. ۶ اگر پدرت متوجه غیبت من شد، به او بگو: ‹داوود خواهش کرد که مرخصش کنم تا سریع به شهرش بِیتلِحِم برود،+ چون در آنجا همهٔ خانوادهاش قربانی سالانه تقدیم میکنند.›+ ۷ اگر گفت: ‹اشکالی ندارد،› به این معنی است که خطری خادمت را تهدید نمیکند. ولی اگر عصبانی شد، مطمئن باش که قصد دارد به من صدمه بزند. ۸ پس به خاطر عهدی که در حضور یَهُوَه با خادمت بستی،+ به من محبت پایدار* نشان بده.+ اما اگر من مقصرم خودت مرا بکش.+ ولی مرا به دست پدرت تسلیم نکن!»
۹ وقتی یوناتان این را شنید، گفت: «محال است که این کار را بکنم! اگر من بفهمم که پدرم قصد کشتن تو را دارد، مطمئن باش که به تو میگویم.»+ ۱۰ داوود از یوناتان پرسید: «اگر پدرت با عصبانیت جوابت را داد، چه کسی به من خبر میدهد؟» ۱۱ یوناتان به داوود گفت: «بیا از شهر بیرون برویم.» پس هر دو از شهر بیرون رفتند. ۱۲ یوناتان گفت: «یَهُوَه خدای اسرائیل شاهد است که من تا فردا همین موقع، یا پسفردا، دربارهٔ تو از پدرم سؤال میکنم. اگر گفت: ‹با داوود مشکلی ندارم،› به تو خبر میدهم. ۱۳ ولی اگر پدرم قصد داشته باشد به تو صدمه بزند، یَهُوَه مرا سخت مجازات کند* اگر به تو خبر ندهم و نگذارم به سلامت فرار کنی. یَهُوَه با تو باشد،+ همان طور که با پدرم بود.+ ۱۴ لطفاً تا زندهام و حتی بعد از مرگم، به من محبت پایدار نشان بده،+ همان محبتی که یَهُوَه نشان میدهد. ۱۵ هیچ وقت محبت پایدارت را از خانوادهٔ من* دریغ نکن،+ حتی وقتی که یَهُوَه تمام دشمنان تو* را از زمین نابود کند.» ۱۶ به این ترتیب، یوناتان با خاندان داوود عهد بست. او همچنین گفت: «یَهُوَه دشمنان داوود را به سزای اعمالشان میرسانَد.» ۱۷ یوناتان دوباره از داوود خواست که به دوستیشان* قسم بخورد، چون او را مثل جانش دوست داشت.+
۱۸ بعد یوناتان به او گفت: «فردا عید ماه نو است + و وقتی جای تو خالی باشد، دیگران متوجه میشوند که نیستی. ۱۹ ولی وقتی پسفردا هم تو را نبینند، سراغت را میگیرند. پس به همین جا که قبلاً* پنهان شده بودی بیا و نزدیک این سنگ بمان. ۲۰ من سه تیر به یک طرف آن میاندازم، طوری که به نظر بیاید هدفی را نشانه گرفتهام. ۲۱ وقتی خادمم را بفرستم، به او میگویم که ‹برو تیرها را پیدا کن.› اگر به او بگویم: ‹ببین! تیرها این طرف توست، آنها را بردار،› آن وقت میتوانی برگردی، چون به حیات یَهُوَه قسم که تو در امانی و خطری تو را تهدید نمیکند. ۲۲ اما اگر به آن جوان بگویم، ‹ببین! تیرها دورتر از توست،› آن وقت فرار کن چون این خواست یَهُوَه است. ۲۳ یَهُوَه تا ابد شاهد آن عهدی باشد که من و تو با هم بستیم.»+
۲۴ پس داوود بیرون از شهر مخفی شد. وقتی عید ماه نو شروع شد، پادشاه برای خوردن غذا سر سفره، بر سر جایش نشست.+ ۲۵ پادشاه در جای همیشگیاش کنار دیوار نشست. یوناتان روبرویش و اَبنیر کنار پادشاه نشست.+ اما جای داوود خالی بود. ۲۶ شائول آن روز چیزی نگفت، چون با خودش فکر کرد: ‹لابد برای داوود اتفاقی افتاده و او ناپاک شده؛+ درسته حتماً ناپاک شده.› ۲۷ روز بعد از ماه نو، یعنی در روز دوم هم جای داوود خالی بود. پس شائول از پسرش یوناتان پرسید: «چرا پسر یَسا + نه دیروز سر سفره آمد، نه امروز؟» ۲۸ یوناتان جواب داد: «داوود از من تمنا کرد که اجازه بدهم به بِیتلِحِم برود.+ ۲۹ او گفت، ‹لطفاً اجازه بده بروم، چون میخواهیم خانوادگی در بِیتلِحِم قربانی تقدیم کنیم و برادرم به من گفت که حتماً آنجا باشم. لطفاً اجازه بده بیسروصدا بروم و برادرانم را ببینم.› به همین دلیل، داوود سر سفرهٔ پادشاه نیامده.» ۳۰ شائول از دست یوناتان خیلی عصبانی شد و گفت: «ای پسرِ زنِ سرکش، خیال میکنی نمیدانم که از پسر یَسا طرفداری میکنی؟ تو با این کار، خودت و مادرت* را بیآبرو میکنی. ۳۱ تا وقتی که این پسرِ یَسا زنده است* نه خودت آیندهای داری و نه پادشاهیات برقرار میشود.+ پس کسی را بفرست تا او را پیش من بیاورد، چون باید کشته شود!»+
۳۲ یوناتان به پدرش شائول گفت: «چرا باید کشته شود؟+ مگر چه کار کرده؟» ۳۳ شائول با شنیدن این حرف، نیزهاش را به طرف یوناتان پرت کرد تا او را بکشد.+ پس یوناتان فهمید که پدرش واقعاً قصد کشتن داوود را دارد.+ ۳۴ یوناتان فوراً با عصبانیت از سر سفره بلند شد و در روز دوم عید ماه نو هیچ چیز نخورد، چون برای داوود خیلی ناراحت شده بود + و پدرش هم او را تحقیر کرده بود.
۳۵ وقتی صبح شد، یوناتان طبق قراری که با داوود داشت به بیرون از شهر رفت و خادمی جوان همراهش بود.+ ۳۶ او به خادمش گفت: «لطفاً بدو و تیرهایی را که میاندازم پیدا کن.» خادمش دوید و یوناتان یکی از تیرها را طوری انداخت که دورتر از خادمش افتاد. ۳۷ وقتی خادمش به جایی که یوناتان تیر را انداخته بود رسید، یوناتان با صدای بلند به خادمش گفت: «تیر دورتر از توست!» ۳۸ یوناتان با صدای بلند به خادمش گفت: «عجله کن! زود برو! معطل نکن!» خادم یوناتان تیرها را جمع کرد و پیش آقایش برگشت. ۳۹ او نفهمید که جریان چیست، فقط یوناتان و داوود میدانستند که چه خبر است. ۴۰ بعد یوناتان تیرها و کمان خود را به خادمش داد و به او گفت: «برو، اینها را به شهر ببر.»
۴۱ وقتی خادم رفت، داوود از طرف جنوب، از مخفیگاه خود که در آن نزدیکی بود، بیرون آمد. او به خاک افتاد و سه بار جلوی یوناتان خم شد. آنها همدیگر را بوسیدند و برای هم گریه کردند. اما داوود بیشتر از یوناتان گریه کرد. ۴۲ یوناتان به داوود گفت: «برو به سلامت، چون هر دوی ما به نام یَهُوَه قسم خوردهایم + و گفتهایم، ‹یَهُوَه بین من و تو و بین نسل* من و نسل* تو، تا ابد شاهد باشد.›»+
بعد داوود از آنجا رفت و یوناتان هم به شهر برگشت.
۲۱ داوود به نوب، پیش اَخیمِلِک کاهن رفت.+ وقتی اَخیمِلِک داوود را دید ترسید و به او گفت: «چرا تنها آمدهای و کسی با تو نیست؟»+ ۲ داوود در جواب اَخیمِلِک کاهن گفت: «پادشاه مرا برای کاری فرستاده و به من گفته است: ‹هیچ کس نباید از این مأموریت و کاری که گفتم انجام بدهی، باخبر شود.› من با مردانم قرار گذاشتهام که کجا همدیگر را ببینیم. ۳ اگر پنج تا نان یا چیز دیگری داری، به من بده.» ۴ کاهن به داوود گفت: «نان معمولی دم دست ندارم، ولی نان مقدّس اینجا هست.+ اگر مردانت اخیراً با زنی رابطهٔ جنسی نداشتهاند، میتوانند از آن بخورند.»+ ۵ داوود گفت: «مطمئن باش که مثل مأموریتهای قبلیمان به زنی نزدیک نشدهایم.+ مردانم حتی برای مأموریتهای معمولی، خودشان را پاک* نگه میدارند، چه برسد برای مأموریتی که امروز داریم!» ۶ پس کاهن نانهای مقدّس را به او داد،+ چون نان دیگری جز نان تقدیمی در آنجا نبود. آنها نانهایی بود که همان روز از حضور یَهُوَه برداشته بودند و به جایشان، نانهای تازه گذاشته بودند.
۷ یکی از خادمان شائول به نام دوآغ هم در همان روز آنجا بود،+ چون مجبور بود در حضور یَهُوَه باشد. او اَدومی + و رئیس چوپانان شائول بود.
۸ داوود از اَخیمِلِک پرسید: «آیا اینجا نیزه یا شمشیری داری؟ من نرسیدم شمشیر یا سلاحی دیگر بردارم، چون مأموریتی که پادشاه به من داد خیلی فوری بود.» ۹ کاهن به او گفت: «شمشیر جُلیات فِلیسطی که او را در درّهٔ* ایله کشتی،+ اینجا در پارچهای پیچیده شده و پشت ایفود است.+ اگر بخواهی میتوانی آن را برای خودت برداری. این تنها سلاحی است که داریم.» داوود گفت: «چه شمشیری بهتر از آن! آن را به من بده.»
۱۰ داوود همان روز راه افتاد و از ترس شائول از آنجا هم فرار کرد + و سرانجام پیش اَخیش، پادشاه جَت رفت.+ ۱۱ خادمان اَخیش به او گفتند: «آیا این همان داوود نیست که پادشاه سرزمینش است؟ همان کسی که مردم دربارهاش با رقص و آواز میخواندند:
‹شائول هزاران نفر را کشته،
و داوود دهها هزار نفر را›؟»+
۱۲ این سخنان، داوود را به فکر انداخت* و او از اَخیش، پادشاه جَت خیلی ترسید.+ ۱۳ پس داوود رفتارش را در حضور آنها تغییر داد و خودش را بین آنها* به دیوانگی زد.+ او روی دروازهها خط میکشید و آب دهانش را روی ریشش میریخت. ۱۴ بالاخره اَخیش به خادمانش گفت: «مگر نمیبینید که این مرد دیوانه است؟ چرا او را پیش من آوردهاید؟ ۱۵ مگر اینجا دیوانه کم داریم که این را هم پیش من آوردهاید؟ چرا گذاشتید این مرد وارد خانهٔ من بشود؟»
۲۲ پس داوود از آنجا فرار کرد + و به غار عَدُلّام رفت.+ وقتی برادران داوود و تمام خانوادهاش این را شنیدند، پیش او رفتند. ۲ تمام کسانی که بدهکاری داشتند یا ستمدیده و رنجکشیده بودند، پیش او جمع شدند و داوود رئیسشان شد. حدود ۴۰۰ مرد با او بودند.
۳ بعد داوود از آنجا به مِصفه در موآب رفت و به پادشاه موآب گفت:+ «لطفاً بگذار پدر و مادرم اینجا بمانند، تا وقتی که ببینم خدا برایم چه میکند.» ۴ پس داوود آنها را پیش پادشاه موآب گذاشت و آنها تمام مدتی که داوود در پناهگاه بود، آنجا ماندند.+
۵ روزی جاد نبی به داوود گفت:+ «در پناهگاه نمان. از آنجا به سرزمین یهودا برو.»+ پس داوود آنجا را ترک کرد و به جنگل حارِث رفت.
۶ شائول شنید که کسی داوود و مردانش را دیده است. او در حالی که نیزهاش را در دست داشت و همهٔ افسرانش* دورش بودند، روی تپهای در جِبعه،+ زیر درخت گَز* نشسته بود. ۷ شائول به افسرانش گفت: «ای بنیامینیها، به من گوش دهید. آیا فکر میکنید پسر یَسا هم + به همهٔ شما مزرعه و باغ انگور میدهد؟ آیا فکر میکنید که او همهٔ شما را رئیس گروههای هزار نفری و رئیس گروههای صد نفری میکند؟+ ۸ همهٔ شما علیه من همدست شدهاید! وقتی پسرم با پسر یَسا عهد بست،+ هیچ کدام از شما به من خبر ندادید! هیچ کدامتان به فکر من نیستید و به من نگفتید که پسر خود من، خادمم را تشویق کرده که در کمین من بنشیند و به من حمله کند؛ خادمم هم به حرف او گوش کرده!»
۹ آن وقت دوآغ اَدومی + که سرپرستی خادمان شائول را در آنجا به عهده داشت، گفت:+ «من دیدم که پسر یَسا در نوب پیش اَخیمِلِک پسر اَخیطوب رفت.+ ۱۰ اَخیمِلِک برای او از یَهُوَه راهنمایی خواست و به او آذوقه داد. حتی شمشیر جُلیات فِلیسطی را هم به او داد.»+ ۱۱ پادشاه بلافاصله از اَخیمِلِک پسر اَخیطوبِ کاهن و همهٔ کاهنان خانهٔ پدر او که در نوب بودند خواست که به حضورش بیایند. پس همهٔ آنها به حضور پادشاه آمدند.
۱۲ شائول گفت: «ای پسر اَخیطوب به من گوش بده!» او جواب داد: «بله، سَرورم.» ۱۳ شائول به او گفت: «چرا تو با پسر یَسا علیه من همدست شدهای؟ تو به او نان و شمشیر دادی و برایش از خدا راهنمایی خواستی! او دشمن من شده و در کمین نشسته تا به من حمله کند.» ۱۴ اَخیمِلِک در جواب پادشاه گفت: «چه کسی در بین خادمانت مثل داوود قابل اعتماد* است؟+ او داماد پادشاه + و رئیس محافظانت است و هر کس که در خانهٔ توست برای او احترام قائل است.+ ۱۵ مگر این اولین بار بود که برای او از خدا راهنمایی خواستم؟+ امکان ندارد که من علیه تو توطئه کنم! ای پادشاه، من* و هیچ کدام از خانوادهٔ پدرم را مقصر ندان، چون من هیچ خبری از این موضوع نداشتم.»+
۱۶ اما پادشاه گفت: «تو باید بمیری اَخیمِلِک،+ هم تو و هم تمام خانوادهٔ پدرت!»+ ۱۷ بعد پادشاه به محافظانی* که دورش بودند گفت: «کاهنان یَهُوَه را بکشید، چون از داوود حمایت کردند! آنها با این که میدانستند داوود از دست من فرار کرده، به من خبر ندادند!» ولی خادمان پادشاه نمیخواستند دست روی کاهنان یَهُوَه بلند کنند و آنها را بکشند. ۱۸ پس پادشاه به دوآغ گفت:+ «تو این کاهنان را بکش!» دوآغ اَدومی فوراً رفت + و خودش کاهنان را کشت. او همان روز ۸۵ کاهن را که ایفود کتان پوشیده بودند، کشت.+ ۱۹ او با شمشیر به نوب،+ شهر کاهنان هم حمله کرد و مردان و زنان، بچهها و نوزادان، گاوان، الاغان و گوسفندان را با شمشیر کشت.
۲۰ اما یکی از پسران اَخیمِلِک پسر اَخیطوب که اسمش اَبیاتار بود،+ از آنجا فرار کرد و به دنبال داوود رفت تا با او باشد. ۲۱ اَبیاتار به داوود گفت: «شائول کاهنان یَهُوَه را کشت!» ۲۲ وقتی داوود این را شنید، به اَبیاتار گفت: «من همان روز، وقتی که دوآغ اَدومی را آنجا دیدم،+ میدانستم که او حتماً به شائول گزارش میدهد. من شخصاً مسئول مرگ تمام افراد خانوادهٔ پدرت هستم. ۲۳ پیش من بمان. نترس! هر کسی که بخواهد تو را بکشد، در واقع میخواهد مرا هم بکشد؛ من از تو محافظت میکنم.»+
۲۳ مدتی بعد به داوود خبر رسید که فِلیسطیها به قِعیله حمله کردهاند + و خرمنگاهها را غارت میکنند. ۲ پس داوود از یَهُوَه سؤال کرد:+ «آیا بروم و با این فِلیسطیها بجنگم؟» یَهُوَه به داوود گفت: «برو، با فِلیسطیها بجنگ و قِعیله را نجات بده.» ۳ ولی مردان داوود به او گفتند: «ما الآن که در یهودا هستیم میترسیم،+ چه برسد به این که برای جنگ با فِلیسطیها به قِعیله برویم!»+ ۴ داوود دوباره از یَهُوَه سؤال کرد + و یَهُوَه این جواب را به او داد: «بلند شو و به قِعیله برو، چون فِلیسطیها را به دست تو تسلیم خواهم کرد.»+ ۵ پس داوود و مردانش به قِعیله رفتند و با فِلیسطیها جنگیدند؛ او گلههای آنها را از آنجا برد و تعداد زیادی از فِلیسطیها را کشت. به این ترتیب داوود ساکنان قِعیله را نجات داد.+
۶ وقتی اَبیاتار پسر اَخیمِلِک فرار کرد + و به قِعیله پیش داوود رفت، یک ایفود با خودش داشت. ۷ به شائول خبر رسید که داوود به قِعیله آمده. پس گفت: «خدا داوود را به دست من تسلیم کرده،*+ چون به شهری که دروازههایش پشتبند دارد، وارد شده و خودش را به تله انداخته.» ۸ بنابراین، شائول همهٔ سربازانش را جمع کرد تا برای جنگ به قِعیله بروند و داوود و سربازانش را محاصره کنند. ۹ وقتی داوود فهمید که شائول چه نقشهای برایش کشیده، به اَبیاتار کاهن گفت: «ایفود را بیاور.»+ ۱۰ بعد گفت: «ای یَهُوَه خدای اسرائیل، شنیدهام* که شائول قصد دارد به قِعیله بیاید و به خاطر من این شهر را نابود کند.+ ۱۱ آیا رئیسان* قِعیله مرا به دست او تسلیم میکنند؟ آیا شائول همان طور که بندهات شنیده، به این شهر میآید؟ ای یَهُوَه خدای اسرائیل، لطفاً به بندهات جواب بده.» آن وقت یَهُوَه گفت: «او به این شهر میآید.» ۱۲ داوود سؤال کرد: «آیا رئیسان قِعیله، من و مردانم را به دست شائول تسلیم میکنند؟» یَهُوَه جواب داد: «آنها شما را تسلیم میکنند.»
۱۳ داوود و مردانش که حدود ۶۰۰ نفر بودند،+ همان موقع راه افتادند و از قِعیله بیرون رفتند. آنها به هر جا که برایشان امن بود میرفتند. وقتی به شائول خبر رسید که داوود از قِعیله فرار کرده، از تعقیبش دست کشید. ۱۴ داوود در کوههای بیابان زیف، در جاهایی که دسترسی به آنها آسان نبود،+ ماند. شائول دائم در جستجوی او بود،+ ولی یَهُوَه نمیگذاشت که دست شائول به داوود برسد. ۱۵ وقتی داوود در بیابان زیف، در حورِش بود، میدانست* که شائول دنبالش میگردد تا او را بکشد.
۱۶ یوناتان پسر شائول به حورِش پیش داوود رفت و به او اطمینان داد که یَهُوَه با اوست.*+ ۱۷ او به داوود گفت: «نترس، چون پدرم شائول تو را پیدا نمیکند؛ تو پادشاه اسرائیل میشوی + و من تابع و پشتیبان تو خواهم بود؛ پدرم شائول هم این موضوع را خوب میداند.»+ ۱۸ بعد هر دوی آنها در حضور یَهُوَه با هم عهد بستند.+ داوود در حورِش ماند و یوناتان به خانهاش رفت.
۱۹ مدتی بعد، مردان زیف به جِبعه پیش شائول رفتند + و گفتند: «داوود نزدیک ما در حورِش،+ در جاهایی که دسترسی به آنها آسان نیست، روی تپهٔ حَخیله که در جنوب* یِشیمون* است،+ پنهان شده.+ ۲۰ ای پادشاه هر وقت مایل هستی پیش ما بیا و ما او را به دست پادشاه تسلیم میکنیم.»+ ۲۱ شائول گفت: «یَهُوَه به شما برکت بدهد چون دلسوز من بودهاید. ۲۲ لطفاً بروید و ببینید که او دقیقاً کجاست و چه کسی او را آنجا دیده، چون شنیدهام که او خیلی حیلهگر است. ۲۳ با دقت دنبال همهٔ مخفیگاههایش بگردید و آنها را پیدا کنید و با اطلاعات دقیق پیش من برگردید. اگر در این سرزمین باشد، با شما میآیم و در تمام خاندانهای* یهودا دنبال او میگردم و او را پیدا میکنم.»
۲۴ پس آنها قبل از شائول به زیف رفتند.+ در آن موقع، داوود و مردانش در بیابان مَعون،+ در عَرَبه،+ در جنوب یِشیمون بودند. ۲۵ بعد شائول و مردانش برای پیدا کردن داوود راه افتادند.+ داوود بلافاصله بعد از شنیدن این خبر، به طرف صخرهای که در بیابان مَعون بود رفت + و در آنجا ماند. وقتی شائول این را شنید، برای تعقیب داوود به بیابان مَعون رفت. ۲۶ موقعی که شائول به یک طرف کوه رسید، داوود و مردانش در طرف دیگر کوه بودند. داوود سعی میکرد با عجله از دست شائول فرار کند،+ ولی شائول و مردانش هر لحظه به داوود و مردانش نزدیکتر میشدند تا آنها را به دام بیندازند.+ ۲۷ همان وقت پیامرسانی پیش شائول رفت و گفت: «زود بیا، چون فِلیسطیها به سرزمینمان حمله کردهاند!» ۲۸ پس شائول از تعقیب داوود دست کشید + و رفت تا با فِلیسطیها بجنگد. به همین دلیل، اسم آن صخره را صخرهٔ جداکننده گذاشتند.
۲۹ بعد از آن، داوود از آنجا رفت و در عِینجِدی،+ در جاهایی که دسترسی به آنها سخت بود، ماند.
۲۴ به محض این که شائول از تعقیب فِلیسطیها برگشت، به او گفتند: «داوود در بیابان عِینجِدی است.»+
۲ پس شائول با ۳۰۰۰ مرد که از سراسر اسرائیل انتخاب کرده بود، در صخرههایی که بزهای کوهی در آنجا زندگی میکردند، به دنبال داوود و مردانش رفت. ۳ شائول در راه به چند آغل سنگی رسید. در آنجا غاری بود و شائول برای دستشویی* وارد غار شد. داوود و مردانش هم ته آن غار نشسته بودند.+ ۴ مردان داوود به او گفتند: «امروز روزیست که یَهُوَه به تو میگوید، ‹دشمنت را به دستت تسلیم میکنم + و هر کاری که دلت میخواهد با او بکن.›» پس داوود بلند شد و بیسروصدا گوشهٔ ردای* شائول را برید. ۵ اما بعد به خاطر این که گوشهٔ ردای شائول را بریده بود، دچار عذاب وجدان شد.*+ ۶ او به مردانش گفت: «وای بر من اگر به سَرورم صدمهای بزنم، چون او مسحشدهٔ یَهُوَه است. میدانم که اگر دستم را روی مسحشدهٔ یَهُوَه بلند کنم،+ کاری کردهام که از دید یَهُوَه کاملاً اشتباه است!» ۷ داوود با این حرفها جلوی مردانش را گرفت* و اجازه نداد که به شائول حمله کنند. شائول هم بلند شد و از غار بیرون رفت و به راهش ادامه داد.
۸ بعد داوود از غار بیرون رفت و شائول را صدا کرد و گفت: «سَرورم، پادشاه!»+ وقتی شائول پشت سرش را نگاه کرد، داوود به خاک افتاد و پیشانیاش را بر زمین گذاشت. ۹ داوود به شائول گفت: «چرا به حرف مردانی گوش میدهی که میگویند: ‹داوود میخواهد به تو آسیب برساند›؟+ ۱۰ تو امروز با چشمان خودت دیدی که یَهُوَه چطور تو را در غار به دست من تسلیم کرد. اما وقتی کسی به من گفت که تو را بکشم،+ به تو رحم کردم و گفتم، ‹من دستم را روی سَرورم بلند نمیکنم، چون او مسحشدهٔ یَهُوَه است.›+ ۱۱ پدرم، ببین، گوشهٔ ردایت در دست من است. وقتی گوشهٔ ردایت را بریدم، میتوانستم تو را بکشم، ولی نکشتم. الآن دیدی که من نمیخواهم آسیبی به تو برسانم یا علیه تو شورش کنم. من به تو گناهی نکردهام،+ ولی تو دائم دنبال من هستی تا مرا بکشی.+ ۱۲ یَهُوَه بین من و تو داوری کند + و یَهُوَه خودش انتقامم را از تو بگیرد،+ ولی من دست روی تو بلند نمیکنم.+ ۱۳ یک مَثَل قدیمی میگوید، ‹آدم شریر است که شرارت میکند،› ولی من دست روی تو بلند نمیکنم. ۱۴ پادشاه اسرائیل چه کسی را تعقیب میکند؟ تو دنبال چه کسی هستی؟ من؟ یک سگ مرده؟ یک پشه؟*+ ۱۵ یَهُوَه خودش داور باشد و بین ما داوری کند و کارهای مرا ببیند و از من دفاع کند.+ او مرا داوری کند و از دست تو نجات دهد.»
۱۶ وقتی حرفهای داوود تمام شد، شائول پرسید: «داوود، تویی پسرم؟ این صدای توست؟»+ بعد با صدای بلند گریه کرد. ۱۷ او به داوود گفت: «حق با توست. اشتباه از من است. تو به من خوبی کردی، ولی من جوابت را با بدی دادم.+ ۱۸ امروز هم همان طور که گفتی، به من خوبی کردی و وقتی یَهُوَه مرا به دست تو تسلیم کرد، مرا نکشتی.+ ۱۹ چه کسی وقتی دشمنش به چنگش بیفتد، او را بدون این که آزاری به او برساند آزاد میکند؟ یَهُوَه به خاطر کار خوبی که امروز با من کردی، به تو پاداش میدهد.+ ۲۰ مطمئنم که تو پادشاه میشوی + و زمانی طولانی بر اسرائیل حکومت میکنی. ۲۱ برای من به یَهُوَه قسم بخور + که نسل مرا از بین نبری و اسم مرا از بین خاندان پدرم پاک نکنی.»+ ۲۲ پس داوود برای شائول قسم خورد و بعد از آن، شائول به خانه رفت.+ اما داوود و مردانش به پناهگاهشان برگشتند.+
۲۵ مدتی بعد، سموئیل فوت کرد + و همهٔ اسرائیلیان جمع شدند تا برای او عزاداری کنند و او را نزدیک خانهاش در رامه دفن کنند.+ بعد داوود به بیابان فاران رفت.
۲ در مَعون،+ مردی زندگی میکرد که کسب و کارش در کَرمِل*+ بود؛ مردی خیلی ثروتمند که ۳۰۰۰ گوسفند و ۱۰۰۰ بز داشت و در آن زمان مشغول پشمچینی گوسفندانش در کَرمِل بود. ۳ اسم او نابال + و اسم همسرش اَبیجایِل بود.+ همسر او زنی فهمیده و زیبا بود، ولی نابال که از نوادگان کالیب بود،+ مردی تندخو و بداخلاق بود.+ ۴ وقتی داوود در بیابان بود، شنید که نابال مشغول پشمچینی گوسفندانش است. ۵ پس داوود ده نفر از مردان جوانش را پیش او فرستاد و به آنها گفت: «به کَرمِل پیش نابال بروید و از طرف من احوالش را بپرسید. ۶ بعد بگویید: ‹عمر طولانی برایت آرزو میکنم و امیدوارم خودت و خانوادهات خوب و سلامت باشید* و اموالت پربرکت باشد. ۷ من شنیدم که مشغول پشمچینی گوسفندانت هستی. وقتی چوپانانت با ما بودند، هیچ آزاری به آنها نرساندیم + و تمام مدتی که در کَرمِل بودند، هیچ چیز از دست ندادند. ۸ این را میتوانی از جوانانی که برایت کار میکنند بپرسی. پس خواهش میکنم به مردانم که به خصوص در روز شادمانی پیش تو آمدهاند، لطف کن. لطفاً هر چیزی که میتوانی به این غلامانت و به پسرت داوود بده.›»+
۹ مردان داوود رفتند و همهٔ این حرفها را از طرف داوود به نابال گفتند. وقتی حرفشان تمام شد، ۱۰ نابال به خادمان داوود گفت: «این داوود فکر میکند کیست؟ این پسر یَسا مگر چه کاره است؟ این روزها هر غلامی، هر موقع دلش بخواهد از آقایش فرار میکند.+ ۱۱ حالا باید نان و آب خودم و گوشتی را که برای پشمچینهای خودم آماده کردهام، بگیرم و به کسانی بدهم که معلوم نیست از کجا آمدهاند؟»
۱۲ مردان داوود پیش او برگشتند و همهٔ این حرفها را به او گفتند. ۱۳ داوود فوراً به مردانش گفت: «همگی شمشیرتان را به کمر ببندید!»+ پس همهٔ آنها شمشیرشان را به کمر بستند و داوود هم شمشیرش را به کمر بست. حدود ۴۰۰ نفر با داوود به راه افتادند و ۲۰۰ نفر پیش اسباب و وسایل ماندند.
۱۴ در این بین، یکی از خادمان نابال به اَبیجایِل، زن نابال خبر رساند و گفت: «داوود پیامرسانانی از بیابان فرستاد تا به آقایمان سلام برساند و حالش را بپرسد، ولی او سرشان داد کشید و به آنها توهین کرد.+ ۱۵ آن مردان رفتار خوبی با ما داشتند، هیچ آزاری به ما نرساندند و تمام مدتی که در دشت و بیابان با هم بودیم، چیزی از دست ندادیم.+ ۱۶ آنها تمام مدتی که از گوسفندان مراقبت میکردیم، شب و روز مثل دیوار دور ما بودند و از ما محافظت میکردند. ۱۷ حالا تا دیر نشده فکری بکن، چون قرار است بلا و مصیبت بر سر اربابمان و همهٔ اهل خانهاش بیاید.+ او آنقدر پست و بیارزش* است که کسی نمیتواند با او صحبت کند.»+
۱۸ اَبیجایِل + فوراً ۲۰۰ نان، دو خمرهٔ بزرگ شراب، پنج گوسفند آماده برای پختن، پنج کیسه* غلّهٔ برشته، ۱۰۰ نان کشمشی و ۲۰۰ نان انجیری برداشت و همهٔ آنها را بار الاغان کرد.+ ۱۹ بعد به خادمانش گفت: «شما قبل از من بروید و من پشت سرتان میآیم.» اما او چیزی به شوهرش نابال نگفت.
۲۰ وقتی اَبیجایِل، سوار بر الاغ از کوه پایین میآمد، داوود و مردانش هم به سمت او از کوه پایین میآمدند، اما پیچ و خمهای کوه نمیگذاشت که آنها اَبیجایِل را ببینند. ناگهان آنها روبروی هم قرار گرفتند. ۲۱ قبل از آن، داوود گفته بود: «من وقتم را با مراقبت از مال و اموال این مرد در بیابان تلف کردم. من نگذاشتم چیزی از اموالش کم شود؛+ اما او جواب خوبیِ مرا با بدی میدهد.+ ۲۲ اگر من که داوود هستم تا صبح حتی یکی از مردان* او را زنده گذاشتم، خدا خودش دشمنان مرا* سخت مجازات کند!»
۲۳ اَبیجایِل وقتی چشمش به داوود افتاد، بلافاصله از الاغ پایین آمد و به خاک افتاد و پیشانیاش را روی زمین گذاشت. ۲۴ بعد به پای داوود افتاد و گفت: «سَرورم، من تقصیر را به گردن میگیرم. لطفاً بگذار کنیزت با تو صحبت کند و به چیزی که کنیزت میگوید، گوش بده. ۲۵ لطفاً به این نابالِ پست و بیارزش توجه نکن،+ چون همان طور که از اسمش نابال* پیداست، نادان است. متأسفانه وقتی پیامرسانان سَرورم آمدند، کنیزت آنجا نبود. ۲۶ سَرورم! به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که یَهُوَه جلوی تو را گرفته + تا خون کسی را به گردن نداشته باشی + و به دست خودت انتقام نگیری. امیدوارم دشمنانت و کسانی که میخواهند به تو آسیب برسانند، مثل نابال بشوند. ۲۷ لطفاً این هدیهای را که کنیزت برای سَرورم آورده،+ قبول کن و به مردانی که همراه سَرورم هستند، بده.+ ۲۸ تمنا میکنم گناه کنیزت را ببخش. سَرورم برای یَهُوَه میجنگد + و در تمام عمرش بدیای از او سر نزده + و مطمئناً یَهُوَه کاری میکند که خاندان سَرورم مدت طولانی حکمرانی کند.+ ۲۹ وقتی کسی تو را به قصد گرفتن جانت تعقیب کند، یَهُوَه خدایت از جان تو محافظت میکند؛ درست همان طور که چیزی پرارزش را در کیسهای میگذارند و آن را محکم میبندند. ولی جان دشمنانت را مثل سنگی در قلابسنگ پرتاب میکند. ۳۰ وقتی یَهُوَه به همهٔ قولهای خوبی که در مورد تو سَرورم داده عمل کند و تو را حکمران اسرائیل کند،+ ۳۱ در آن زمان، در دلت پشیمان نخواهی بود یا عذاب وجدان نخواهی داشت که چرا خونی را بیدلیل ریختی و به دست خودت انتقام گرفتی.+ وقتی یَهُوَه در حق سَرورم خوبی کند، کنیزت را به یاد آور.»
۳۲ داوود با شنیدن این سخنان به اَبیجایِل گفت: «یَهُوَه خدای اسرائیل را ستایش میکنم که تو را برای دیدن من فرستاد! ۳۳ آفرین* بر درک و فهم تو! خدا تو را برکت دهد که نگذاشتی امروز خون بر گردن داشته باشم + و به دست خودم انتقام بگیرم. ۳۴ به حیات یَهُوَه که نگذاشت به تو صدمهای برسانم + قسم، که اگر سریع به دیدن من نیامده بودی،+ حتی یکی از مردان* خانهٔ نابال هم تا صبح زنده نمیماند.»+ ۳۵ داوود چیزهایی را که اَبیجایِل برای او آورده بود، قبول کرد و به او گفت: «به سلامت به خانهات برو. چیزهایی را که گفتی شنیدم و به خواستهات عمل میکنم.»
۳۶ بعد اَبیجایِل پیش نابال برگشت و دید که او جشنی شاهانه در خانهاش ترتیب داده و مست و سرخوش است. اَبیجایِل تا صبح به او هیچ چیز نگفت. ۳۷ صبح روز بعد که مستی از سر نابال پریده بود، همسرش تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. نابال وقتی این ماجرا را شنید، کم مانده بود که قلبش بایستد* و مثل مجسمه خشکش زد. ۳۸ حدود ده روز بعد یَهُوَه کاری کرد که نابال بمیرد.
۳۹ وقتی داوود از مرگ نابال باخبر شد، گفت: «یَهُوَه را ستایش میکنم که توهینهای نابال را دید + و به داد من رسید + و باعث شد که کار اشتباهی از من سر نزند.+ یَهُوَه نابال را به سزای کارهای بدش رساند.» بعد داوود کسانی را فرستاد تا برایش از اَبیجایِل خواستگاری کنند. ۴۰ به این ترتیب خادمان داوود به کَرمِل پیش اَبیجایِل رفتند و به او گفتند: «داوود ما را برای خواستگاری از تو فرستاده.» ۴۱ اَبیجایِل فوراً تعظیم کرد و پیشانیاش را روی زمین گذاشت و گفت: «من حاضرم کنیز سَرورم بشوم و پاهای خادمان سَرورم را بشویم.»+ ۴۲ بعد اَبیجایِل + فوراً سوار الاغش شد و پنج نفر از کنیزانش هم همراهش رفتند. او همراه پیامرسانان داوود رفت و زن داوود شد.
۴۳ داوود با اَخینوعَم از اهالی یِزرِعیل + هم ازدواج کرده بود. پس این زنان هر دو زن داوود شدند.+
۴۴ البته داوود با میکال دختر شائول هم ازدواج کرده بود،+ ولی شائول او را به فَلطی پسر لایِش از اهالی جَلّیم داده بود.+
۲۶ بعد از مدتی، مردان زیف + به جِبعه رفتند + و به شائول گفتند: «داوود در تپهٔ حَخیله که روبروی یِشیمون* است، پنهان شده.»+ ۲ پس شائول با ۳۰۰۰ نفر از بهترین جنگجویان اسرائیلی، در بیابان زیف به دنبال داوود رفت.+ ۳ شائول روی تپهٔ حَخیله که روبروی یِشیمون بود، کنار راه اردو زد. داوود در آن زمان در بیابان زندگی میکرد و شنید که شائول دنبال او به بیابان آمده است. ۴ داوود جاسوسانی را فرستاد تا ببیند که آیا شائول واقعاً دنبال او آمده است یا نه. ۵ بعد خودش به اردوگاه شائول رفت و دید که شائول و فرماندهٔ لشکرش اَبنیر،+ پسر نیر، کجا خوابیدهاند. او دید که شائول در اردوگاه خوابیده است و تمام لشکرش دورتادورش اردو زدهاند. ۶ بعد داوود از اَخیمِلِکِ حیتّی + و اَبیشای پسر صِرویه،+ برادر یوآب پرسید: «چه کسی با من به اردوگاه شائول میآید؟» اَبیشای گفت: «من با تو میآیم.» ۷ داوود و اَبیشای شبانه از میان اردوگاه گذشتند و دیدند که شائول در اردوگاه خوابیده و نیزهاش هم بالای سرش در زمین فرو رفته است و اَبنیر و همهٔ سربازان دورتادورش خوابیدهاند.
۸ اَبیشای به داوود گفت: «خدا امروز دشمنت را به دستت تسلیم کرده!+ اجازه بده با این نیزه او را به زمین میخکوب کنم، فقط با یک ضربه میتوانم او را بکشم.» ۹ اما داوود به اَبیشای گفت: «نباید هیچ بلایی به سرش بیاوری، چون کسی که روی مسحشدهٔ یَهُوَه دست بلند کند،+ گناه کرده.»+ ۱۰ داوود به او گفت: «به حیات یَهُوَه قسم که یا یَهُوَه خودش او را میکشد،+ یا روزی میآید که خودش میمیرد،+ یا این که در جنگ کشته میشود.+ ۱۱ من حتی فکرش را هم نمیتوانم بکنم که دستم را روی مسحشدهٔ یَهُوَه بلند کنم،+ چون این کار از دید یَهُوَه کاملاً اشتباه است. پس نیزهای را که بالای سرش است و کوزهٔ آب را بردار و بیا از اینجا برویم.» ۱۲ داوود کوزهٔ آب و نیزهای را که بالای سر شائول بود گرفت و هر دو از آنجا رفتند. هیچ کس آنها را ندید و متوجه آنها نشد.+ کسی هم بیدار نشد، چون یَهُوَه باعث شده بود که خواب آنها سنگین شود. ۱۳ بعد داوود به طرف دیگر رفت و بالای کوهی که کمی دورتر بود ایستاد، طوری که فاصلهٔ زیادی بین آنها بود.
۱۴ داوود با صدای بلند به سربازان و اَبنیر پسر نیر + گفت: «اَبنیر، صدایم را میشنوی؟» اَبنیر گفت: «چه کسی مزاحم پادشاه شده؟» ۱۵ داوود به اَبنیر گفت: «همه تو را در اسرائیل قهرمان میدانند، پس چرا نتوانستی از سَرورت پادشاه محافظت کنی؟ یکی از سربازها به اردوگاهتان آمده بود تا سَرورت پادشاه را بکشد.+ ۱۶ تو وظیفهات را انجام ندادی! به حیات یَهُوَه قسم که باید بمیری، چون مراقب سَرورت که مسحشدهٔ یَهُوَه است، نبودی.+ دور و برت را نگاه کن! نیزهٔ پادشاه و کوزهٔ آبی که بالای سرش بود کجاست؟»+
۱۷ شائول صدای داوود را شناخت و گفت: «داوود، این صدای توست پسرم؟»+ داوود جواب داد: «بله سَرورم پادشاه، صدای خودم است.» ۱۸ بعد داوود گفت: «سَرورم، من با تو چه کار کردهام؟+ چه گناهی کردهام که مرا* تعقیب میکنی؟+ ۱۹ ای سَرورم، پادشاه، لطفاً به من گوش بده. اگر یَهُوَه از تو خواسته که مرا تعقیب کنی، من حاضرم برای گناهم هدیهٔ غلّهای به او بدهم. اما اگر اشخاصی از تو خواستهاند که مرا تعقیب کنی،+ یَهُوَه لعنتشان کند، چون مرا از میان قوم* یَهُوَه بیرون کردهاند + و گفتهاند ‹برو خدایان دیگر را بپرست!› ۲۰ نگذار خون من در سرزمینی که یَهُوَه در آنجا حضور ندارد، ریخته شود. چرا پادشاه اسرائیل طوری دنبال من آمده که انگار برای شکار کبک به کوهها رفته، در حالی که من فقط یک کَک هستم؟»+
۲۱ شائول وقتی این را شنید گفت: «من گناه کردم،+ برگرد پسرم داوود. دیگر به تو بدی نمیکنم، چون امروز نشان دادی که جانم برایت باارزش است.+ من احمقانه رفتار کردم و اشتباه بزرگی کردم.» ۲۲ داوود گفت: «نیزهٔ پادشاه اینجاست. جوانی را بفرست که بیاید و این را بگیرد. ۲۳ یَهُوَه امروز تو را به دست من تسلیم کرد، ولی من نخواستم روی مسحشدهٔ یَهُوَه دست بلند کنم.+ یَهُوَه است که درستکاری و وفاداری هر کس را پاداش میدهد.+ ۲۴ همان طور که امروز جان تو برای من باارزش بود، امیدوارم جان من هم برای یَهُوَه باارزش باشد و مرا از همهٔ سختیها نجات دهد.»+ ۲۵ شائول گفت: «پسرم داوود، خدا به تو برکت بدهد. مطمئنم که در آینده کارهای بزرگی انجام میدهی و حتماً موفق میشوی.»+ بعد داوود به راه خودش رفت و شائول هم به خانهاش برگشت.+
۲۷ اما داوود در دلش گفت: «میدانم که بالاخره یک روز شائول مرا میکشد. بهترین کار این است که به سرزمین فِلیسطیها فرار کنم + تا شائول از تعقیب من در اسرائیل دست بردارد + و من از دست او خلاص شوم.» ۲ پس داوود با ۶۰۰ مردی که همراهش بودند + پیش اَخیش که پسر مَعوک و پادشاه جَت بود، رفت.+ ۳ داوود و مردانش و خانوادههای آنها پیش اَخیش در جَت ماندند. دو همسر داوود یعنی اَخینوعَمِ یِزرِعیلی و اَبیجایِل کَرمِلی، بیوهٔ نابال هم با داوود بودند.+ ۴ وقتی به شائول خبر رسید که داوود فرار کرده و به جَت رفته، از تعقیب داوود دست برداشت.+
۵ داوود به اَخیش گفت: «اگر از نظر تو اشکالی ندارد، اجازه بده در یکی از شهرهای کوچک زندگی کنم. بهتر است که خادمت در شهری که پادشاه زندگی میکند، نباشد.» ۶ پس اَخیش همان روز شهر صِقلَغ را به او داد.+ برای همین است که صِقلَغ تا امروز به پادشاهان یهودا تعلّق دارد.
۷ داوود یک سال و چهار ماه در سرزمین فِلیسطیها زندگی کرد.+ ۸ داوود و مردانش مرتب به جِشوریان،+ جِرزیان و عَمالیقیان + حمله میکردند. این قومها در منطقهای زندگی میکردند که از طِلام تا شور و تا مرز مصر را در بر میگرفت.+ ۹ داوود هر بار که به آن منطقه حمله میکرد، هیچ مرد و زنی را زنده نمیگذاشت،+ ولی هر چه گاو و گوسفند، الاغ و شتر و هر چه لباس بود برمیداشت و پیش اَخیش برمیگشت. ۱۰ بعد وقتی اَخیش میپرسید: «امروز کجا را غارت کردی؟» داوود جواب میداد: «جنوب* یهودا را،»+ یا «جنوب سرزمین یِرَحمِئیلیان را،»+ یا «جنوب سرزمین قینیان را.»+ ۱۱ داوود هیچ مرد و زنی را زنده نمیگذاشت، چون میترسید که وقتی به جت بیایند کارهای او و مردانش را لو بدهند. (تمام مدتی که داوود در مناطق روستایی فِلیسطیها زندگی میکرد، کارش همین بود.) ۱۲ اَخیش حرف داوود را باور میکرد و پیش خودش میگفت: ‹حتماً اسرائیلیان خیلی از او متنفرند. پس تا عمر دارد غلام من میماند.›
۲۸ در آن روزها فِلیسطیها لشکرشان را جمع کردند تا به اسرائیل حمله کنند.+ پس اَخیش به داوود گفت: «حتماً میدانی که تو و مردانت هم باید با من به جنگ بیایید.»+ ۲ داوود به اَخیش گفت: «خودت میدانی که غلامت حتماً این کار را میکند.» اَخیش به داوود گفت: «من هم به همین خاطر تو را محافظ شخصی و دائمی خودم میکنم.»+
۳ در آن زمان سموئیل مرده بود و همهٔ اسرائیلیان برایش عزاداری کرده بودند و او را در رامه، شهر خودش دفن کرده بودند.+ در ضمن شائول سرزمین اسرائیل را از همهٔ احضارکنندگان ارواح* و غیبگویان پاک کرده بود.+
۴ فِلیسطیها جمع شدند و در شونَم اردو زدند.+ شائول هم همهٔ سربازان اسرائیل را جمع کرد و آنها در جِلبوعا اردو زدند.+ ۵ وقتی شائول اردوگاه فِلیسطیها را دید ترسید و خیلی نگران شد.*+ ۶ شائول هر چه از یَهُوَه سؤال میکرد،+ یَهُوَه به او جوابی نمیداد؛ نه از طریق رؤیا، نه از طریق اوریم + و نه از طریق پیامبران. ۷ بالاخره شائول به خادمانش گفت: «زنی را پیدا کنید که بتواند روح احضار کند + تا بروم و با او مشورت کنم.» خادمانش گفتند: «در عِیندور زنی هست که میتواند روح احضار کند.»+
۸ پس شائول قیافهاش را تغییر داد و لباس دیگری پوشید و در تاریکی شب با دو نفر از مردانش پیش آن زن رفت. شائول به او گفت: «تو که میتوانی روح احضار کنی،+ لطفاً روح کسی را که به تو میگویم احضار کن.» ۹ ولی آن زن به او گفت: «تو که میدانی شائول چه کار کرده! میدانی که او این سرزمین را از احضارکنندگان ارواح* و غیبگویان پاک کرده،+ پس چرا میخواهی مرا به دام بیندازی و به کشتن بدهی؟»+ ۱۰ شائول برای او به یَهُوَه قسم خورد و گفت: «به حیات یَهُوَه قسم که هیچ کس تو را به خاطر این کار مجازات نمیکند!» ۱۱ وقتی آن زن این را شنید گفت: «چه کسی را برایت احضار کنم؟» شائول گفت: «سموئیل را برایم احضار کن.» ۱۲ وقتی آن زن «سموئیل»*+ را دید، جیغ زد و به شائول گفت: «چرا مرا گول زدی؟ تو شائول هستی!» ۱۳ پادشاه به او گفت: «نترس، فقط بگو چه میبینی؟» آن زن جواب داد: «روحی میبینم که از زمین بیرون میآید.» ۱۴ شائول بلافاصله پرسید: «چه شکلی است؟» زن گفت: «پیرمردی است که ردای بیآستین پوشیده.»+ شائول فهمید که او «سموئیل» است، پس زانو زد و جلوی او سجده کرد.
۱۵ «سموئیل» به شائول گفت: «چرا مرا صدا کردی و مزاحمم شدی؟» شائول گفت: «با مشکل بزرگی روبرو شدهام. فِلیسطیها آمدهاند تا با من بجنگند و خدا هم از من دور شده و نه از طریق پیامبران به من جواب میدهد و نه از طریق رؤیا.+ برای همین است که تو را صدا کردم تا به من بگویی چه کار کنم.»+
۱۶ «سموئیل» گفت: «حالا که یَهُوَه تو را ترک کرده و دشمنت شده،+ از من سؤال میکنی؟ ۱۷ یَهُوَه همان کاری را که از طریق من گفته بود، میکند؛ یَهُوَه سلطنت را از دستت میگیرد و به مردی دیگر یعنی به داوود میدهد.+ ۱۸ یَهُوَه امروز این کار را با تو میکند، چون تو از یَهُوَه اطاعت نکردی و عَمالیقیان را که او را بسیار خشمگین کرده بودند، نابود نکردی.+ ۱۹ یَهُوَه، هم تو و هم اسرائیل را به دست فِلیسطیها میدهد + و فردا تو + و پسرانت با من هستید.+ یَهُوَه لشکر اسرائیل را هم به دست فِلیسطیها میدهد.»+
۲۰ شائول وقتی حرفهای «سموئیل» را شنید وحشت کرد و نقش بر زمین شد. او دیگر هیچ رمقی نداشت، چون یک شبانهروز چیزی نخورده بود. ۲۱ وقتی آن زن به سمت شائول رفت و دید که چقدر حالش بد است، به او گفت: «کنیزت به حرفت گوش داد. من جانم را به خطر انداختم + و کاری را که به من گفتی کردم. ۲۲ حالا لطفاً تو به حرف کنیزت گوش بده. بگذار یک لقمه نان برایت بیاورم تا بخوری و کمی جان بگیری و بتوانی برگردی.» ۲۳ ولی او نخواست بخورد و گفت: «من چیزی نمیخورم.» اما خادمانش و آن زن آنقدر اصرار کردند که بالاخره او به حرفشان گوش کرد و از روی زمین بلند شد و روی تخت نشست. ۲۴ آن زن فوراً گوسالهٔ چاق و چلهای را که در خانه داشت، سر برید* و با مقداری آرد خمیر درست کرد و نان بدون خمیرمایه پخت. ۲۵ بعد غذا را پیش شائول و خادمانش آورد و از آنها پذیرایی کرد. آنها بعد از خوردن غذا بلند شدند و شبانه از آنجا رفتند.+
۲۹ فِلیسطیها همهٔ لشکرهای خود را در اَفیق جمع کردند + و اسرائیلیان هم کنار چشمهٔ یِزرِعیل اردو زدند.+ ۲ حاکمان فِلیسطیها گروههای صد نفری و هزار نفری خود را به حرکت درآوردند و داوود و مردانش هم همراه اَخیش پشت سر آنها رفتند.+ ۳ امیران فِلیسطیها گفتند: «این عبرانیها اینجا چه کار میکنند؟» اَخیش به آنها گفت: «این همان داوود است؛ خادم شائول، پادشاه اسرائیل که بیشتر از یک سال است که به من پناه آورده.+ من از همان روز اول تا حالا هیچ بدیای در او ندیدهام.» ۴ امیران فِلیسطیها از دست اَخیش عصبانی شدند و گفتند: «به او دستور بده که برگردد.+ بگو به همان جایی برگردد که به او دادی. نگذار او با ما به جنگ بیاید، چون ممکن است از پشت به ما خنجر بزند.+ چه موقعیتی از این بهتر که برای جلب رضایت آقایش سر مردان ما را به او تقدیم کند. ۵ آیا این همان داوود نیست که برایش میرقصیدند و میخواندند:
‹شائول هزاران نفر را کشته،
و داوود دهها هزار نفر را›؟»+
۶ اَخیش گفت که داوود را پیش او بیاورند + و به او گفت: «به حیات یَهُوَه قسم که تو مرد صادقی هستی و من مشکلی ندارم که تو با لشکرم به جنگ بروی،+ چون از همان روز اول تا حالا هیچ بدیای در تو ندیدهام،+ اما حاکمان فِلیسطیها به تو اعتماد ندارند.+ ۷ به سلامت برگرد و کاری نکن که حاکمان فِلیسطی را ناراضی کنی.» ۸ داوود به اَخیش گفت: «چرا؟ مگر من چه کار کردهام؟ از روزی که پیش تو آمدهام، چه بدیای در غلامت دیدهای؟ چرا نمیتوانم بیایم و با دشمنان سَرورم پادشاه بجنگم؟» ۹ اَخیش در جواب داوود گفت: «از دید من تو مثل فرشتهٔ خدا خوب هستی،+ اما امیران فِلیسطیها به من گفتند: ‹اجازه نده او با ما به جنگ بیاید.› ۱۰ فردا صبح زود بلند شو و به محض این که هوا روشن شد، همراه مردانی که با تو آمدهاند برگرد.»
۱۱ پس داوود و مردانش صبح زود بلند شدند تا به سرزمین فِلیسطیها برگردند و فِلیسطیها هم به یِزرِعیل رفتند.+
۳۰ وقتی داوود و مردانش در روز سوم به صِقلَغ رسیدند،+ دیدند که عَمالیقیان + به نِگِب* و صِقلَغ حمله کردهاند و صِقلَغ را به آتش کشیدهاند. ۲ عَمالیقیان همهٔ زنان + و همهٔ کسانی را که در شهر بودند، از کوچک و بزرگ اسیر کرده بودند. آنها هیچ کس را نکشته بودند و همهٔ اسیران را با خود برده بودند. ۳ وقتی داوود و مردانش به شهر رسیدند دیدند که شهر کاملاً سوخته و زنان و پسران و دخترانشان به اسارت برده شدهاند. ۴ داوود و مردانش آنقدر با صدای بلند گریه کردند که دیگر نای گریه کردن نداشتند. ۵ هر دو زن داوود، اَخینوعَم یِزرِعیلی و اَبیجایِل بیوهٔ نابال کَرمِلی هم اسیر شده بودند.+ ۶ داوود زیر فشار روحی سختی قرار گرفت، چون مردانش به خاطر از دست دادن پسران و دخترانشان آنقدر عصبانی بودند که حرف از سنگسار کردن او میزدند. اما داوود به یَهُوَه خدایش رو آورد و از او نیرو گرفت.+
۷ داوود به اَبیاتار کاهن،+ پسر اَخیمِلِک گفت: «خواهش میکنم ایفود را بیاور.»+ پس اَبیاتار ایفود را آورد. ۸ داوود از یَهُوَه سؤال کرد:+ «آیا دنبال این غارتگران بروم؟ آیا به آنها میرسم؟» خدا جواب داد: «تعقیبشان کن؛ تو به آنها میرسی و هر کس و هر چیزی را که بردهاند، از آنها پس میگیری.»+
۹ داوود فوراً با ۶۰۰ نفری که همراهش بودند راه افتاد،+ ولی وقتی به درّهٔ* بِسور رسیدند، بعضی از آن مردان در آنجا ماندند. ۱۰ تعداد مردانی که آنجا ماندند ۲۰۰ نفر بود. آنها آنقدر خسته شده بودند که نمیتوانستند از درّهٔ بِسور رد شوند.+ پس داوود با ۴۰۰ نفر دیگر به تعقیب ادامه داد.
۱۱ آنها در دشت، مردی مصری را پیدا کردند و او را پیش داوود بردند و به او آب و غذا دادند تا بخورد. ۱۲ یک تکه نان انجیر و دو نان کشمش هم به او دادند. او سه روز و سه شب بود که هیچ آب و نانی نخورده بود، پس وقتی آنها را خورد جان گرفت. ۱۳ داوود از او پرسید: «خادم کی هستی و از کجا آمدهای؟» او جواب داد: «من یک غلام مصری هستم و برای مردی عَمالیقی کار میکردم، ولی سه روز پیش مریض شدم و اربابم مرا به حال خودم رها کرد. ۱۴ ما جنوب* منطقهٔ کِریتیها + و منطقهٔ یهودا و جنوب* کالیب را غارت کردیم + و صِقلَغ را به آتش کشیدیم.» ۱۵ داوود وقتی این را شنید، پرسید: «میتوانی مرا به جایی که این غارتگران هستند، ببری؟» او گفت: «اگر به خدا قسم بخوری که مرا نمیکشی و مرا به دست اربابم نمیدهی، تو را به جایی که آنها هستند، میبرم.»
۱۶ پس او آنها را به آنجا برد. آن غارتگران، در تمام آن منطقه، این طرف و آن طرف روی زمین نشسته بودند و میخوردند و مینوشیدند. آنها به خاطر غنیمتهای زیادی که از فِلیسطیها و مردم یهودا به چنگ آورده بودند، جشن گرفته بودند. ۱۷ داوود قبل از طلوع آفتاب به آنها حمله کرد و تا شب با آنها میجنگید و آنها را میکشت.+ فقط ۴۰۰ نفر توانستند با شتر فرار کنند و از دست او نجات پیدا کنند. ۱۸ داوود تمام چیزهایی را که عَمالیقیان گرفته بودند،+ پس گرفت و دو زنش را هم نجات داد. ۱۹ آنها پسران و دختران و همهٔ اموالشان را چه کوچک و چه بزرگ پس گرفتند و هیچ چیز از آنها کم نشده بود.+ داوود همه چیز را دوباره به دست آورد. ۲۰ او همهٔ گاوها و گوسفندان غارتگران را گرفت و مردانش آنها را جلوتر از گاوها و گوسفندان خودشان راه انداختند. آنها میگفتند: «اینها غنیمتهای داوود است.»
۲۱ بعد داوود پیش آن ۲۰۰ مردی برگشت که از خستگی زیاد نتوانسته بودند همراهش بروند و نزدیک درّهٔ بِسور مانده بودند.+ آنها به استقبال داوود و همراهانش آمدند. وقتی داوود به آنها نزدیک شد، حالشان را پرسید. ۲۲ اما بعضی از کسانی که همراه داوود رفته بودند، پست و خودخواه بودند و گفتند: «چون اینها با ما نیامدند هیچ کدام از چیزهایی را که پس گرفتیم به آنها نمیدهیم. فقط میتوانند زن و بچههایشان را بردارند و بروند.» ۲۳ ولی داوود به آنها گفت: «برادران من، این کار را نکنید! یَهُوَه است که این چیزها را به ما داده. او از ما محافظت کرد و غارتگرانی را که به ما حمله کردند، به دست ما تسلیم کرد.+ ۲۴ کسی با این حرف شما موافق نیست. سهم کسانی که با ما به جنگ آمدند به اندازهٔ همان کسانی است که پیش اسباب و وسایل ماندند.+ سهم همه مساوی است.»+ ۲۵ این گفتهٔ داوود از آن روز به بعد در اسرائیل به صورت حکم و قانون درآمد.
۲۶ وقتی داوود به صِقلَغ برگشت، مقداری از آن غنیمتها را برای ریشسفیدان یهودا که دوستش بودند فرستاد و گفت: «این هدیه* از غنیمتهایی است که از دشمنان یَهُوَه گرفتیم.» ۲۷ او هدیهها را برای ریشسفیدان این شهرها فرستاد: بِیتئیل،+ راموتِ نِگِب، یَتّیر،+ ۲۸ عَروعیر، سِفموت، اِشتِموعه،+ ۲۹ راکال، شهرهای یِرَحمِئیلیان،+ شهرهای قینیان،+ ۳۰ حُرما،+ بورعاشان، عَتاک، ۳۱ حِبرون + و همهٔ جاهایی که داوود و مردانش اغلب به آنجا میرفتند.
۳۱ فِلیسطیها با اسرائیلیان وارد جنگ شدند + و آنها را شکست دادند. اسرائیلیان از دست فِلیسطیها فرار کردند و خیلی از آنها در کوه جِلبوعا کشته شدند.+ ۲ فِلیسطیها شائول و پسرانش را تعقیب کردند و پسران شائول یعنی یوناتان،+ اَبیناداب و مَلکیشوعا را کشتند.+ ۳ جنگ با شائول شدّت گرفت و وقتی کمانداران فِلیسطی شائول را پیدا کردند، او را بهشدّت زخمی کردند.+ ۴ پس شائول به سلاحدارش گفت: «شمشیرت را بکش و در بدنم فرو کن تا این مردان ختنهنشده شمشیرشان را در بدنم فرو نکنند و مرا با بیرحمی زجر ندهند.»+ اما سلاحدارش از ترس حاضر نشد این کار را بکند. پس شائول شمشیرش را گرفت و خودش را روی آن انداخت.+ ۵ وقتی سلاحدارش دید که شائول مرده است،+ او هم خودش را روی شمشیرش انداخت و کنار شائول مرد. ۶ به این ترتیب، شائول، سه پسرش، سلاحدارش و تمام مردانی که با او بودند، در همان روز مردند.+ ۷ وقتی اسرائیلیانی که در آن درّه و در ناحیهٔ اردن زندگی میکردند، فهمیدند که سربازان اسرائیل فرار کردهاند و شائول و پسرانش مردهاند، شهرهای خود را ترک کردند و پا به فرار گذاشتند؛+ بعد فِلیسطیها آمدند و آن شهرها را اشغال کردند.
۸ روز بعد، وقتی فِلیسطیها برای غارت کشتهشدگان آمدند، جسد شائول و سه پسرش را در کوه جِلبوعا پیدا کردند.+ ۹ آنها سرش را از تنش جدا کردند و زرهش را برداشتند و پیامرسانانی را به سرتاسر سرزمین فِلیسطیها فرستادند تا خبر کشته شدن شائول را به بتخانههایشان + و مردم فِلیسطی برسانند.+ ۱۰ بعد زره او را در خانهٔ عَشتورِت گذاشتند و جسد او را روی دیوار بِیتْشان آویزان کردند.+ ۱۱ وقتی ساکنان یابیشجِلعاد + شنیدند که فِلیسطیها چه بلایی بر سر شائول آوردهاند، ۱۲ همهٔ جنگجویانشان راه افتادند و تمام شب در راه بودند تا به بِیتْشان رسیدند. آنها جسد شائول و پسرانش را از دیوار بِیتْشان پایین آوردند، به یابیش برگشتند و جسدها را در آنجا سوزاندند. ۱۳ بعد استخوانها را برداشتند + و زیر درخت گَز در یابیش دفن کردند + و هفت روز روزه گرفتند.
تحتاللفظی: «رَحِم حَنّا را بسته بود.»
منظور خیمهٔ مقدّس است.
تحتاللفظی: «نباید تیغی بر سرش کشیده شود.»
تحتاللفظی: «حَنّا را به یاد آورد.»
یا احتمالاً: «بعد از مدتی.»
یعنی: «اسم خدا.»
یا: «پسر.»
تحتاللفظی: «در حضور یَهُوَه.»
تحتاللفظی: «یک ایفه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «قرض میدهم.»
ظاهراً به اِلقانه اشاره دارد.
تحتاللفظی: «یَهُوَه شاخ مرا برافراشته است.» واژهنامه: «شاخ.»
یا: «کسانی که میلغزند.»
تحتاللفظی: «پژمرده شده است.»
یا: «انسان را زنده نگه دارد.»
یا: «شیول.» واژهنامه: «شیول.»
یا احتمالاً: «زبالهدان.»
یا احتمالاً: «مخالفان یَهُوَه وحشت میکنند.»
تحتاللفظی: «شاخ مسحشدهٔ خود را بلند خواهد کرد.» واژهنامه: «شاخ.»
یا: «خادم یَهُوَه شد.»
یا: «پیشبندی.»
تحتاللفظی: «به کمر میبست.»
تحتاللفظی: «قرض داده شده.»
یا: «حضور.»
یا احتمالاً: «خدا برایش میانجیگری میکند.»
یا احتمالاً: «بوی خوش قربانی را بلند کنند.»
تحتاللفظی: «پسران اسرائیل.»
یا: «محل سکونتم.»
تحتاللفظی: «بازو.»
یا: «رقیبت را میبینی.»
یا: «مسحشدهام.»
منظور خیمه است.
تحتاللفظی: «هیچ کدام از حرفهایش به زمین نیفتد.»
تحتاللفظی: «چرا یَهُوَه ما را از طریق فِلیسطیها شکست داده است؟»
یا احتمالاً: «بین.»
تحتاللفظی: «چون دلش برای صندوق خدای حقیقی میلرزید.»
یعنی: «عزّت و جلال کجاست؟»
تحتاللفظی: «به تبعید رفته است.»
یا: «خانه.»
تحتاللفظی: «فقط داجون.»
تحتاللفظی: «او از پیش ما نزد چه کسی خواهد رفت؟»
یا: «کنار گذاشتند؛ تقدیس کردند.»
یا: «که ماتم بگیرند و به درگاه یَهُوَه دعا کنند.»
یعنی: «سنگ کمک.»
یا: «مخلوط کردن مواد معطر.»
تحتاللفظی: «داوری.»
تحتاللفظی: «الاغهای ماده.»
تحتاللفظی: «یکچهارمِ شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
منظور کسی است که بصیرت و بینش دارد. واژهنامه: «بصیر.»
واژهنامه: «بصیر.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
واژهنامه: «بصیر.»
واژهنامه: «بصیر.»
یا: «مرد.»
تحتاللفظی: «میراثش.»
واژهنامه: «مکانهای بلند.»
یا: «گروههای هزارنفریتان.»
یا: «یابیش در جِلعاد.»
یا: «موافقتنامه.»
یا: «گاو نر.»
یا: «یابیشِ جِلعاد.»
تحتاللفظی: «موقع داغ شدن آفتاب.»
حدود ۲ تا ۶ صبح.
تحتاللفظی: «مسحشدهاش.»
یا: «حقالسکوت.»
تحتاللفظی: «در دست من چیزی پیدا نکردید.»
یا احتمالاً: «مسحشدهٔ خدا.»
تحتاللفظی: «فروخت.»
یا: «خدمت به.»
احتمالاً به باراق اشاره میکند.
یا: «از یَهُوَه بترسید.»
یا: «از یَهُوَه و سموئیل شدیداً بترسند.»
یا: «غیرواقعی.»
یا: «پوچ و توخالی هستند.»
یا: «از او بترسید.»
در متن عبری رقمی نیامده است.
یا: «خیمههایشان.»
یا: «اسرائیلیان در مشام فِلیسطیها بوی تعفن شدهاند.»
تحتاللفظی: «به او برکت دهد.»
تحتاللفظی: «موافق دل خودش باشد.»
میلهای نوکتیز برای راندن چهارپایان.
تحتاللفظی: «یک پیم.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «دو صخره به شکل دندان.»
یا: «نجات دهد.»
یا: «دلت بخواهد.»
یا: «نصف طول زمینی که یک جفت گاو نر میتوانستند در یک روز شخم بزنند.»
تحتاللفظی: «در آن روز.»
تحتاللفظی: «نان.»
تحتاللفظی: «نان.»
یا: «بغلتانید.»
یا: «نجات.»
تحتاللفظی: «بازخرید کردند.»
یا: «از عَمالیقیان حساب میخواهم.»
یا: «به هیچ کدام رحم نکن.»
یا: «وادی.»
واژهنامه: «محبت پایدار.»
یا: «رحم کردند.»
یا: «پشیمانم.»
یا: «رحم کردند.»
تحتاللفظی: «مجسمههای تِرافیم.» یعنی خدایان خانگی؛ بتها.
تحتاللفظی: «پاره کرده.»
یا: «پشیمان نمیشود.»
یا: «پشیمان شود.»
یا احتمالاً: «با اطمینان.»
یا: «شاخ.»
یا: «گاو جوان.»
تحتاللفظی: «مسحشدهٔ یَهُوَه در حضور اوست.»
یا: «سرخرو.»
یا: «شاخ.»
تحتاللفظی: «روحی بد.»
یا: «روحی بد از طرف خدا تو را پریشانحال کرده است.»
یا: «لطفاً به ما خادمانت فرمان بده.»
تحتاللفظی: «روحی بد.»
تحتاللفظی: «روح بد او را ترک میکرد.»
تحتاللفظی: «اردوگاههای.»
یا: «دشت.»
تحتاللفظی: «شش ذراع و یک وجب.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «۵۰۰۰ شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «نیزهٔ کوتاه.»
یا: «نَوَرد.»
تحتاللفظی: «۶۰۰ شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «آن فِلیسطی.»
یا: «به مبارزه میطلبم.»
تحتاللفظی: «آن فِلیسطی.»
تحتاللفظی: «ایفه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «شیر.»
یا: «رئیس گروه هزار نفری.»
یا: «دشت.»
یا: «به مبارزه میطلبد.»
یا: «به مبارزه بطلبد؟»
یا: «دل کسی به خاطر آن فِلیسطی نریزد.»
یا: «فکش.» تحتاللفظی: «ریشش.»
یا: «به مبارزه طلبیده.»
یا: «زرهی با فلسهای فلزی.»
یا: «از وادی.»
یا: «فلاخنش.»
تحتاللفظی: «آن فِلیسطی.»
تحتاللفظی: «آن فِلیسطی.»
یا: «سرخرو.»
یا: «نیزهٔ کوتاه.»
یا: «به مبارزه طلبیدی.»
یا: «اردوگاه.»
تحتاللفظی: «جنگ از آنِ یَهُوَه است.»
تحتاللفظی: «آن فِلیسطی.»
تحتاللفظی: «آن فِلیسطی.»
تحتاللفظی: «آن فِلیسطی.»
یا: «جان یوناتان به جان داوود بسته شد.»
یا: «عاقلانه عمل میکرد.»
یا: «عود.»
تحتاللفظی: «روحی بد.»
یا: «عاقلانه عمل میکرد.»
یا: «با خانوادهٔ من وصلت میکنی.»
یعنی پوست سر آلت تناسلی مرد که در عمل ختنه بریده میشود.
یا: «عاقلانهتر عمل میکرد.»
یا: «گناه نکند.»
یا: «جان بر کف گذاشت.»
یا: «نجات.»
تحتاللفظی: «روحی بد.»
یا: «خدای خانگی؛ بت.»
یا: «خدای خانگی؛ بت.»
تحتاللفظی: «برهنه.»
واژهنامه: «محبت پایدار.»
تحتاللفظی: «یَهُوَه با یوناتان چنین کند، و بیشتر هم کند.»
تحتاللفظی: «خانهٔ من.»
منظور داوود است.
تحتاللفظی: «محبتش.»
تحتاللفظی: «در آن روز کاری.»
یا: «برهنگی مادرت؛ عضو تناسلی مادرت.»
یا: «روی زمین زنده است.»
یا: «نوادگان.»
یا: «نوادگان.»
یا: «مقدّس.»
یا: «دشت.»
یا: «داوود این سخنان را به دل خودش راه داد.»
تحتاللفظی: «در دستان آنها.»
یا: «خادمانش.»
درختی همیشهسبز با برگهای باریک و گلهای صورتی و سفید.
یا: «وفادار.»
یا: «خادمت.»
تحتاللفظی: «دوندگانی.»
تحتاللفظی: «فروخته.»
یا: «بندهات شنیده.»
یا احتمالاً: «صاحبان زمین.»
یا احتمالاً: «میترسید چون.»
تحتاللفظی: «دست او را در یَهُوَه تقویت کرد.»
تحتاللفظی: «سمت راست.»
یا احتمالاً: «صحرا؛ بیابان.»
تحتاللفظی: «هزارهای.»
تحتاللفظی: «برای پوشاندن پاهایش.»
یا: «ردای بیآستین.»
یا: «دلش او را محکوم کرد.»
یا احتمالاً: «مردانش را پخش کرد.»
تحتاللفظی: «کَک.»
شهری در یهودا؛ منظور کوه کَرمِل نیست.
یا: «در صلح و آرامش باشید.»
یا: «بیفایده.»
تحتاللفظی: «پنج سِئاه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «هر کس که به دیوار ادرار میکند.» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره میکند.
یا احتمالاً: «داوود را.»
یعنی: «نادان؛ احمق.»
تحتاللفظی: «برکت.»
تحتاللفظی: «هر کس که به دیوار ادرار میکند.» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره میکند.
تحتاللفظی: «قلبش در او مرد.»
یا احتمالاً: «بیابان.»
یا: «غلامت را.»
تحتاللفظی: «میراث.» این کلمه میتواند شامل قوم و سرزمینی باشد که آنها به ارث بردند.
یا: «نِگِب.»
یا: «واسطههای احضار ارواح.»
تحتاللفظی: «دلش بهشدّت لرزید.»
یا: «واسطههای احضار ارواح.»
در واقع روحی شریر برای فریب آن زن، خودش را به شکل سموئیل درآورده بود.
یا: «قربانی کرد.»
یا: «جنوب.»
یا: «وادی.»
یا: «نِگِب.»
یا: «نِگِب.»
تحتاللفظی: «برکت.»