کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج ۱سموئیل ۱:‏۱-‏۳۱:‏۱۳
  • اول سموئیل

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • اول سموئیل
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
اول سموئیل

اول سموئیل

۱ مردی به نام اِلقانه + در رامَتایِم‌صوفیم،‏+ در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم زندگی می‌کرد.‏+ او اِفرایِمی و اسم پدرش یِروحام بود.‏ (‏یِروحام پسر اِلیهو،‏ اِلیهو پسر توحو و توحو پسر صوف بود.‏)‏ ۲ اِلقانه دو همسر داشت به نام‌های حَنّا و فِنِنّه.‏ فِنِنّه چند فرزند داشت،‏ اما حَنّا هیچ فرزندی نداشت.‏ ۳ اِلقانه هر سال برای پرستش یَهُوَه خدای لشکرها و تقدیم قربانی به او،‏ به شیلوه می‌رفت.‏+ حُفنی و فینِحاس که پسران عیلی بودند + در آنجا به عنوان کاهن به یَهُوَه خدمت می‌کردند.‏+

۴ یک روز وقتی اِلقانه قربانی تقدیم می‌کرد،‏ قسمت‌هایی از گوشت قربانی را به همسرش فِنِنّه و همهٔ پسران و دختران او داد،‏+ ۵ اما قسمت بهتری از گوشت قربانی را به حَنّا داد،‏ چون او را بیشتر دوست داشت،‏ هرچند یَهُوَه به حَنّا فرزندی نداده بود.‏*‏ ۶ هووی حَنّا مدام این موضوع را که یَهُوَه به او فرزندی نداده است،‏ به رخ او می‌کشید تا او را برنجاند.‏ ۷ فِنِنّه هر سال وقتی حَنّا به خانهٔ یَهُوَه می‌رفت + همین کار را می‌کرد،‏ او آنقدر به حَنّا گوشه و کنایه می‌زد که حَنّا گریه‌اش می‌گرفت و غذا نمی‌خورد.‏ ۸ شوهرش اِلقانه از او پرسید:‏ «حَنّا چرا گریه می‌کنی،‏ چرا غذا نمی‌خوری و اینقدر ناراحتی؟‏ مگر من برای تو بهتر از ده پسر نیستم؟‏»‏

۹ بعد از آن که آن‌ها در شیلوه غذا خوردند،‏ حَنّا بلند شد و رفت.‏ عیلیِ کاهن کنار ورودی معبد* یَهُوَه در جای خود نشسته بود.‏+ ۱۰ حَنّا که دلش از غم و ناراحتی به درد آمده بود،‏ به یَهُوَه دعا کرد + و موقع دعا زارزار گریه می‌کرد.‏ ۱۱ او نذر کرد و گفت:‏ «ای یَهُوَه خدای لشکرها،‏ تو می‌بینی که کنیزت چطور عذاب می‌کشد.‏ ای یَهُوَه،‏ اگر مرا به یاد بیاوری و کنیزت را فراموش نکنی و به کنیزت پسری بدهی،‏+ من او را به تو می‌دهم تا همهٔ عمرش به تو خدمت کند و هیچ وقت موی سرش را نزند.‏»‏*‏+

۱۲ دعای حَنّا به یَهُوَه طولانی شد و وقتی مشغول دعا بود،‏ توجه عیلی به او جلب شد.‏ ۱۳ حَنّا در دلش دعا می‌کرد و فقط لب‌هایش تکان می‌خورد،‏ اما صدایش شنیده نمی‌شد.‏ پس عیلی فکر کرد که او مست است.‏ ۱۴ عیلی به او گفت:‏ «تا کی می‌خواهی اینقدر مست باشی؟‏ شراب را کنار بگذار.‏» ۱۵ حَنّا در جواب گفت:‏ «نه آقایم!‏ من شراب یا هیچ نوشیدنی الکلی نخورده‌ام.‏ فقط از لحاظ روحی خیلی زیر فشارم و دارم حرف دلم را به یَهُوَه می‌زنم.‏+ ۱۶ فکر نکن کنیزت زنی بی‌ارزش است،‏ درد و غم زیاد من باعث شده دعایم طولانی شود.‏» ۱۷ عیلی در جواب گفت:‏ «به سلامت برو.‏ خدای اسرائیل آرزویت را برآورده کند.‏»‏+ ۱۸ حَنّا گفت:‏ «لطفت از سر کنیزت کم نشود.‏» بعد او از آنجا رفت،‏ شروع به خوردن کرد و دیگر غم و اندوه در صورتش دیده نمی‌شد.‏

۱۹ روز بعد،‏ صبح زود همهٔ خانواده بلند شدند و یَهُوَه را عبادت کردند؛‏ بعد به خانه‌شان در رامه برگشتند.‏+ اِلقانه با همسرش حَنّا همبستر شد و یَهُوَه خواستهٔ حَنّا را برآورده کرد.‏*‏+ ۲۰ یک سال نگذشت* که حَنّا حامله شد و پسری به دنیا آورد.‏ او اسمش را سموئیل* گذاشت + چون گفت،‏ «او را از یَهُوَه خواسته‌ام.‏»‏

۲۱ بعد از مدتی اِلقانه با همهٔ اهل خانه‌اش رفت تا قربانی سالانه‌اش را به یَهُوَه تقدیم کند + و هدیهٔ نذری خود را بدهد.‏ ۲۲ اما حَنّا نرفت + و به شوهرش گفت:‏ «وقتی بچه* را از شیر بگیرم،‏ او را می‌آورم و او از آن به بعد در خانهٔ یَهُوَه* می‌ماند.‏»‏+ ۲۳ شوهرش اِلقانه به او گفت:‏ «هر کاری که به نظرت درست است بکن و تا وقتی که او را از شیر نگرفته‌ای در خانه بمان.‏ یَهُوَه خواهشت را برآورده کند.‏» پس حَنّا در خانه ماند و همچنان به پسرش شیر داد تا این که او را از شیر گرفت.‏

۲۴ وقتی او سموئیل را از شیر گرفت،‏ او را به شیلوه برد و یک گاو نر سه‌ساله،‏ ۱۰ کیلو* آرد و یک خمره شراب هم با خود برد.‏+ او به خانهٔ یَهُوَه در شیلوه رفت + و سموئیل کوچک را به آنجا برد.‏ ۲۵ بعد گاو را قربانی کردند و پسر را پیش عیلی بردند.‏ ۲۶ حَنّا گفت:‏ «ببخش آقایم!‏ قسم به جان تو،‏ من همان زنی هستم که اینجا نزدیک تو ایستاده بودم و به یَهُوَه دعا می‌کردم.‏+ ۲۷ این پسری است که در دعا از یَهُوَه خواستم و او آرزویم را برآورده کرد.‏+ ۲۸ من هم حالا او را به یَهُوَه می‌دهم* و او تمام عمرش مال یَهُوَه است.‏»‏

بعد او* در آنجا یَهُوَه را عبادت کرد.‏

۲ حَنّا این طور دعا کرد:‏

‏«دل من به خاطر یَهُوَه شادمان است؛‏+

یَهُوَه به من قدرت داده است.‏*

با شجاعت به دشمنانم جواب می‌دهم،‏

چون از این که نجاتم داده‌ای شادمانم.‏

۲ ای یَهُوَه،‏ هیچ کس مثل تو مقدّس نیست،‏

و هیچ کس مثل تو نیست.‏+

ای خدای ما،‏ فقط تو مثل صخره محکم هستی.‏+

۳ دیگر با غرور صحبت نکنید؛‏

هیچ حرف تکبّرآمیزی به زبان نیاورید،‏

چون یَهُوَه همه چیز را می‌داند،‏+

و همهٔ کارها را به درستی می‌سنجد.‏

۴ او کمان مردان نیرومند را می‌شکند،‏

اما به ضعیفان* قدرت می‌دهد.‏+

۵ آن‌هایی که سیر بوده‌اند،‏ مجبورند برای یک لقمه نان،‏ سخت کار کنند.‏

اما گرسنگان دیگر گرسنگی نمی‌کشند.‏+

زن نازا هفت پسر به دنیا آورده است،‏+

اما زنی که پسران زیاد داشت،‏ تنها مانده است.‏*

۶ یَهُوَه می‌تواند زندگی را از انسان بگیرد و به انسان زندگی دهد؛‏*

به قبر* فرو ببرد و رستاخیز دهد.‏+

۷ یَهُوَه می‌تواند فقیر و ثروتمند کند؛‏+

او می‌تواند حقیر و سرافراز کند.‏+

۸ او بیچارگان را از خاک بلند می‌کند،‏

و فقیران را از تودهٔ خاکستر.‏*‏+

او به آن‌ها جایگاهی پرعزّت می‌دهد

تا با امیران بنشینند.‏

ستون‌های زمین به یَهُوَه تعلّق دارند،‏+

و او زمین حاصلخیز را بر آن‌ها قرار می‌دهد.‏

۹ او مراقب قدم‌های وفادارانش است،‏+

اما شریران به تاریکی قبر خواهند رفت،‏+

چون انسان با توان خودش پیروز نمی‌شود.‏+

۱۰ یَهُوَه کسانی را که با او می‌جنگند خُرد خواهد کرد؛‏*‏+

او از آسمان خشمش را با صدایی مثل رعد نشان خواهد داد.‏+

یَهُوَه تمام زمین را داوری خواهد کرد؛‏+

او به پادشاه خود قدرت خواهد داد،‏+

و مسح‌شده‌اش را نیرومند خواهد کرد.‏»‏*‏+

۱۱ بعد اِلقانه به خانهٔ خود در رامه برگشت،‏ ولی پسرش پیش عیلی کاهن به خدمت یَهُوَه مشغول شد.‏*‏+

۱۲ پسران عیلی مردانی فاسد بودند + و هیچ احترامی به یَهُوَه نمی‌گذاشتند.‏ ۱۳ آن‌ها با سهمی که کاهنان حق داشتند از مردم بگیرند،‏ این کار را می‌کردند:‏+ هر وقت کسی قربانی تقدیم می‌کرد،‏ خدمتگزارِ کاهن موقع پختن گوشت با چنگالی سه‌دندانه می‌آمد ۱۴ و آن را در دیگ‌ها و قابلمه‌های مختلف فرو می‌برد.‏ او هر گوشتی را که به چنگالش گیر می‌کرد بیرون می‌آورد و کاهن،‏ آن را برای خود برمی‌داشت.‏ آن‌ها با همهٔ اسرائیلیانی که به شیلوه می‌آمدند،‏ به همین شکل رفتار می‌کردند.‏ ۱۵ همچنین قبل از آن که چربی قربانی سوزانده و دود آن بلند شود،‏+ خدمتگزار کاهن می‌آمد و به کسی که قربانی را آورده بود،‏ می‌گفت:‏ «گوشت خام به کاهن بده تا کباب کند،‏ چون او گوشت پخته قبول نمی‌کند.‏» ۱۶ اگر آن شخص می‌گفت:‏ «بگذار اول دود چربی بلند شود،‏+ بعد هر چه دلت خواست برای خودت بردار،‏» خدمتگزار کاهن می‌گفت:‏ «نه،‏ همین الآن بده؛‏ وگرنه به زور از تو می‌گیرم!‏» ۱۷ به این ترتیب،‏ گناه آن خدمتگزاران در چشم یَهُوَه خیلی بزرگ بود،‏+ چون آن مردان برای قربانی‌هایی که به یَهُوَه تقدیم می‌شد هیچ احترامی قائل نبودند.‏

۱۸ سموئیل در حضور یَهُوَه خدمت می‌کرد + و با این که پسری کوچک بود،‏ ایفودی* از کتان می‌پوشید.‏*‏+ ۱۹ مادر او ردایی بی‌آستین برایش درست می‌کرد و هر سال وقتی همراه شوهرش برای تقدیم قربانی سالانه به شیلوه می‌رفت،‏+ آن ردا را برایش می‌برد.‏ ۲۰ عیلی به اِلقانه و زنش برکت داد و به او گفت:‏ «در عوض این پسر که به یَهُوَه داده شده،‏* یَهُوَه فرزندی از این زن به تو بدهد.‏»‏+ بعد آن‌ها به خانه برگشتند.‏ ۲۱ یَهُوَه حَنّا را فراموش نکرد،‏ پس حَنّا حامله شد + و سه پسر و دو دختر دیگر به دنیا آورد.‏ سموئیل کوچک هم در خدمت* یَهُوَه رشد می‌کرد.‏+

۲۲ عیلی خیلی پیر شده بود و در مورد تمام کارهایی که پسرانش با همهٔ اسرائیلیان می‌کردند شنیده بود + و می‌دانست که آن‌ها با زنانی که کنار ورودی خیمهٔ ملاقات خدمت می‌کنند،‏+ همخواب می‌شوند.‏ ۲۳ او به آن‌ها می‌گفت:‏ «چرا این کارها را می‌کنید؟‏ همهٔ مردم چیزهای بدی در مورد شما می‌گویند.‏ ۲۴ ای پسرانم،‏ این کارها را نکنید.‏ خبرهایی که می‌شنوم و بین قوم یَهُوَه پخش شده،‏ خوب نیست.‏ ۲۵ اگر کسی به همنوع خود گناه کند،‏ شخص دیگری می‌تواند از یَهُوَه بخواهد که گناهکار را ببخشد؛‏* اما اگر کسی به یَهُوَه گناه کند،‏+ چه کسی می‌تواند برای او دعا کند؟‏» اما آن‌ها نخواستند به حرف پدرشان گوش دهند و یَهُوَه هم مصمم بود که آن‌ها را نابود کند.‏+ ۲۶ در این بین،‏ سموئیل بزرگ می‌شد و محبوبیتش پیش یَهُوَه و مردم بیشتر می‌شد.‏+

۲۷ مردی از طرف خدا پیش عیلی رفت و به او گفت:‏ «یَهُوَه می‌گوید:‏ ‹مگر وقتی که پدرانت در مصر بردهٔ فرعون بودند،‏ من خودم را به آن‌ها نشان ندادم؟‏+ ۲۸ از بین همهٔ طایفه‌های اسرائیل پدران تو انتخاب شدند + تا به عنوان کاهن به من خدمت کنند و بر مذبح من قربانی تقدیم کنند،‏+ بخور بسوزانند* و وقتی به من خدمت می‌کنند ایفود بپوشند؛‏ به این دلیل،‏ من این حق را به اجدادت و فرزندانشان دادم تا قسمتی از گوشت حیوانی را که اسرائیلیان* برای قربانی کردن بر آتش می‌آوردند،‏ بردارند.‏+ ۲۹ چرا قربانی‌ها و هدایایی را که من از خانه‌ام*‏+ فرمان دادم به من تقدیم کنید،‏ بی‌ارزش می‌شمارید؟‏ چرا تو به پسرانت بیشتر از من احترام می‌گذاری؟‏ چرا از هر قربانی‌ای که قوم من اسرائیل تقدیم می‌کند،‏ بهترین قسمتش را می‌خورید و خودتان را چاق می‌کنید؟‏+

۳۰ ‏«‹بنابراین،‏ یَهُوَه خدای اسرائیل می‌گوید:‏ «با این که من،‏ یَهُوَه گفته بودم خاندان تو و خاندان اجدادت همیشه به من خدمت می‌کنند،‏+ ولی حالا می‌گویم محال است که بگذارم این کار را بکنند،‏ چون هر کسی که مرا حقیر کند،‏ حقیر خواهد شد،‏ ولی هر کسی که به من احترام بگذارد،‏ من هم به او احترام خواهم گذاشت.‏»‏+ ۳۱ روزهایی می‌رسد که من قوّت* تو و قوّت خاندان پدرت را از شما می‌گیرم،‏ طوری که همه در خاندان تو جوانمرگ شوند.‏+ ۳۲ تو در خانهٔ من با مخالفت روبرو می‌شوی* و برکاتی که به قوم اسرائیل می‌دهم + به تو نخواهد رسید و در خاندان تو هیچ کس به سن پیری نخواهد رسید.‏ ۳۳ اما مردی را از خاندان تو زنده می‌گذارم تا در کنار مذبح من خدمت کند و او آنقدر تو را ناراحت و غمگین خواهد کرد که چشمانت تار خواهد شد،‏ و اکثر کسانی که از خاندان تو هستند،‏ با شمشیر کشته خواهند شد.‏+ ۳۴ برای این که بدانی چیزی که می‌گویم به انجام می‌رسد،‏ این نشانه را به تو می‌دهم:‏ هر دو پسرت،‏ حُفنی و فینِحاس،‏ در یک روز خواهند مرد.‏+ ۳۵ بعد کاهن وفاداری روی کار خواهم آورد + که طبق خواستهٔ دلم عمل کند.‏ من کاری می‌کنم که خاندان او برای مدتی طولانی کاهن باشند و او تا ابد به پادشاهِ برگزیده‌ام* خدمت کند.‏ ۳۶ آن وقت هر کسی که از خاندان تو باقی مانده باشد خواهد آمد و در ازای پول و یک تکه نان به او تعظیم خواهد کرد و خواهد گفت:‏ «خواهش می‌کنم یکی از وظایف کاهنان را به من بده تا لقمه نانی برای خوردن داشته باشم.‏»›»‏+

۳ سموئیل زیر نظر عیلی به یَهُوَه خدمت می‌کرد،‏+ ولی در آن زمان به ندرت پیامی از طرف یَهُوَه می‌رسید و عدهٔ کمی رؤیا می‌دیدند.‏+

۲ روزی،‏ عیلی در جای همیشگی‌اش دراز کشیده بود.‏ چشمان او تار شده بود و نمی‌توانست ببیند.‏+ ۳ سموئیل در معبد* یَهُوَه،‏ جایی که صندوق عهد خدا در آنجا قرار داشت،‏ خوابیده بود + و چراغ خداوند هنوز خاموش نشده بود.‏+ ۴ در آن موقع یَهُوَه سموئیل را صدا کرد.‏ سموئیل در جواب گفت:‏ «بله آقایم.‏» ۵ بعد او به طرف عیلی دوید و گفت:‏ «بله آقایم،‏ صدایم کردی؟‏» عیلی گفت:‏ «من تو را صدا نکردم.‏ برو بخواب.‏» پس سموئیل رفت و خوابید.‏ ۶ یَهُوَه دوباره سموئیل را صدا کرد و گفت:‏ «سموئیل!‏» سموئیل بلند شد،‏ پیش عیلی رفت و گفت:‏ «بله آقایم،‏ صدایم کردی؟‏» عیلی گفت:‏ «پسرم من تو را صدا نکردم.‏ برو بخواب.‏» ۷ ‏(‏سموئیل هنوز یَهُوَه را خوب نمی‌شناخت و هیچ پیغامی از طرف یَهُوَه دریافت نکرده بود.‏)‏+ ۸ یَهُوَه برای بار سوم سموئیل را صدا کرد و گفت:‏ «سموئیل!‏» سموئیل بلند شد،‏ پیش عیلی رفت و گفت:‏ «بله آقایم،‏ صدایم کردی؟‏»‏

آن موقع عیلی متوجه شد که یَهُوَه است که سموئیل را صدا می‌کند.‏ ۹ پس عیلی به سموئیل گفت:‏ «برو بخواب و اگر او دوباره تو را صدا کرد بگو،‏ ‹بله یَهُوَه،‏ من خدمتگزارت هستم و به تو گوش می‌دهم.‏›» بعد سموئیل رفت و سر جایش خوابید.‏

۱۰ یَهُوَه یک بار دیگر سموئیل را صدا کرد و گفت:‏ «سموئیل،‏ سموئیل!‏» او جواب داد:‏ «بفرما،‏ من خدمتگزارت هستم و به تو گوش می‌دهم.‏» ۱۱ یَهُوَه به سموئیل گفت:‏ «می‌خواهم در اسرائیل کاری انجام بدهم که هر کس آن را بشنود گوش‌هایش سوت بکشد.‏+ ۱۲ در آن روز تمام چیزهایی را که بر ضدّ عیلی و خاندانش گفتم،‏ از اول تا آخر به سرشان می‌آورم.‏+ ۱۳ تو باید به او بگویی که من خاندانش را به خاطر گناهی که از آن آگاه بوده برای همیشه محکوم می‌کنم،‏+ چون پسرانش خدا را لعنت می‌کنند،‏+ ولی او آن‌ها را توبیخ نکرده است.‏+ ۱۴ به این دلیل برای خاندان عیلی قسم خورده‌ام که قربانی‌ها یا هدایا هیچ وقت نمی‌تواند گناهانشان را کفّاره کند.‏»‏+

۱۵ سموئیل تا صبح خوابید؛‏ بعد درهای خانهٔ یَهُوَه را باز کرد.‏ او می‌ترسید که این رؤیا را برای عیلی تعریف کند.‏ ۱۶ اما عیلی سموئیل را صدا کرد و گفت:‏ «پسرم،‏ سموئیل!‏» سموئیل جواب داد:‏ «بله آقایم.‏» ۱۷ عیلی پرسید:‏ «او به تو چه گفت؟‏ لطفاً آن را از من مخفی نکن.‏ خدا تو را سخت مجازات کند اگر حتی یک کلمه از چیزهایی را که به تو گفت از من مخفی کنی.‏» ۱۸ پس سموئیل همه چیز را موبه‌مو به او گفت و هیچ چیز را از او مخفی نکرد.‏ عیلی گفت:‏ «این از طرف یَهُوَه است.‏ هر چه که در نظر او خوب است بشود.‏»‏

۱۹ به مرور زمان سموئیل بزرگ می‌شد.‏ یَهُوَه با او بود + و کاری کرد که همهٔ سخنانش به انجام برسد.‏*‏ ۲۰ تمام اسرائیل از دان تا بِئِرشِبَع متوجه شدند که یَهُوَه سموئیل را به عنوان پیامبر انتخاب کرده است.‏ ۲۱ یَهُوَه بارها در شیلوه به سموئیل ظاهر شد.‏ در واقع یَهُوَه در شیلوه پیامش را به سموئیل می‌رساند و به این شکل یَهُوَه خود را به او ظاهر می‌کرد.‏+

۴ به این ترتیب سموئیل پیام خدا را به تمام قوم اسرائیل می‌رساند.‏

روزی اسرائیلیان به جنگ با فِلیسطی‌ها رفتند؛‏ آن‌ها نزدیک اِبِن‌عِزِر اردو زدند و اردوگاه فِلیسطی‌ها در اَفیق بود.‏ ۲ فِلیسطی‌ها برای جنگ با اسرائیلیان صف‌آرایی کردند،‏ ولی جنگ برای اسرائیلیان خوب پیش نرفت و فِلیسطی‌ها آن‌ها را شکست دادند و حدود ۴۰۰۰ نفر از اسرائیلیان را در میدان جنگ کشتند.‏ ۳ وقتی سربازان اسرائیلی به اردوگاه برگشتند،‏ ریش‌سفیدان قوم گفتند:‏ «چرا یَهُوَه گذاشت که امروز از فِلیسطی‌ها شکست بخوریم؟‏*‏+ بیایید صندوق عهد یَهُوَه را از شیلوه بیاوریم.‏+ اگر آن صندوق پیش ما باشد،‏ ما را از دست دشمنانمان نجات می‌دهد.‏» ۴ پس مردانی از طرف قوم به شیلوه فرستاده شدند و آن‌ها صندوق عهد یَهُوَه خدای لشکرها را از آنجا آوردند؛‏ صندوق عهد خدایی که بالای* کَرّوبیان بر تخت نشسته است.‏+ دو پسر عیلی،‏+ حُفنی و فینِحاس هم همراه صندوق خدای حقیقی آمدند.‏

۵ به محض این که صندوق عهد یَهُوَه وارد اردوگاه شد،‏ همهٔ اسرائیلیان از شادی چنان فریاد کشیدند که زمین به لرزه درآمد.‏ ۶ وقتی فِلیسطی‌ها صدای فریاد را شنیدند،‏ گفتند:‏ «چرا از اردوگاه عبرانیان صدای فریاد بلند شده است؟‏» در آخر فهمیدند که صندوق عهد یَهُوَه به اردوگاه آورده شده است.‏ ۷ فِلیسطی‌ها ترسیدند و گفتند:‏ «خدا وارد اردوگاه شده است!‏+ وای به حال ما،‏ چون تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده است!‏ ۸ وای به حال ما!‏ چه کسی می‌تواند ما را از دست این خدای پرقدرت نجات بدهد؟‏ این همان خدایی است که مصریان را به بلاهای مختلف دچار کرد.‏+ ۹ ای فِلیسطی‌ها ما باید مثل مرد،‏ شجاع باشیم،‏ مبادا همان طور که عبرانیان ما را بندگی کردند،‏+ ما هم آن‌ها را بندگی کنیم.‏ بیایید مثل مرد بجنگیم!‏» ۱۰ پس فِلیسطی‌ها جنگیدند و اسرائیلیان شکست خوردند + و هر کس به خیمهٔ خودش فرار کرد.‏ در آن جنگ عدهٔ خیلی زیادی کشته شدند و از اسرائیلیان ۳۰٬۰۰۰ سرباز پیاده از بین رفتند.‏ ۱۱ به علاوه،‏ فِلیسطی‌ها صندوق عهد خدا را با خود بردند و دو پسر عیلی،‏ حُفنی و فینِحاس هم کشته شدند.‏+

۱۲ در همان روز،‏ مردی از طایفهٔ بنیامین از میدان جنگ فرار کرد و در حالی که لباسش را چاک زده بود و روی سرش خاک ریخته بود،‏+ به شیلوه رسید.‏ ۱۳ وقتی به آنجا رسید،‏ عیلی کنار راه سر جایش نشسته بود و انتظار می‌کشید،‏ چون نگران صندوق خدای حقیقی بود.‏*‏+ آن مرد به داخل شهر رفت و وقتی خبر داد که چه اتفاقی افتاده است،‏ فریاد مردم در تمام شهر بلند شد.‏ ۱۴ عیلی با شنیدن صدای فریاد مردم پرسید:‏ «این صدای داد و فریاد برای چیست؟‏» همان مرد با عجله پیش عیلی آمد و خبر را به او داد.‏ ۱۵ ‏(‏عیلی ۹۸ سال داشت.‏ چشمانش به جلو خیره شده بود ولی نمی‌توانست ببیند.‏)‏+ ۱۶ آن مرد به عیلی گفت:‏ «من همانم که از میدان جنگ آمده!‏ همین امروز از آنجا فرار کردم.‏» عیلی پرسید:‏ «پسرم،‏ چه اتفاقی افتاده؟‏» ۱۷ آن مرد که خبر آورده بود،‏ تعریف کرد و گفت:‏ «اسرائیلیان از دست فِلیسطی‌ها فرار کردند و شکست سختی خوردند؛‏+ دو پسر تو ،‏حُفنی و فینِحاس هم کشته شدند + و فِلیسطی‌ها صندوق خدای حقیقی را با خود بردند.‏»‏+

۱۸ به محض این که آن مرد اسم صندوق خدای حقیقی را به زبان آورد،‏ عیلی از جایش که کنار دروازه بود به پشت افتاد،‏ گردنش شکست و مرد،‏ چون پیر و چاق بود.‏ او در اسرائیل چهل سال داوری کرده بود.‏ ۱۹ عروس او،‏ زن فینِحاس،‏ حامله بود و زایمانش نزدیک بود.‏ وقتی این خبر را شنید که صندوق خدای حقیقی برده شده است و پدرشوهر و شوهرش هم مرده‌اند،‏ از درد دولا شد و درد زایمانش زودتر از موقع شروع شد و زایید.‏ ۲۰ او در حال مرگ بود و زنانی که کنارش بودند به او گفتند:‏ «نگران نباش،‏ بچه‌ات پسر است.‏» او جوابی نداد و اعتنا نکرد.‏ ۲۱ ولی گفت که اسم پسرش ایخابود*‏+ باشد.‏ آن زن با اشاره به این که صندوق خدای حقیقی برده شده است و پدرشوهر و شوهرش مرده‌اند،‏+ گفت:‏ «عزّت و جلال از اسرائیل رفته است.‏»‏*‏+ ۲۲ بعد گفت:‏ «عزّت و جلال از اسرائیل رفته،‏ چون صندوق خدای حقیقی به دست دشمن افتاده است.‏»‏+

۵ فِلیسطی‌ها صندوق خدای حقیقی را با خود از اِبِن‌عِزِر به اَشدود بردند.‏+ ۲ بعد آن را به معبد* داجون بردند و کنار داجون گذاشتند.‏+ ۳ وقتی اَشدودیان صبح روز بعد بلند شدند،‏ دیدند که مجسمهٔ داجون جلوی صندوق عهد یَهُوَه با صورت به زمین افتاده است.‏+ پس داجون را برداشتند و سرجایش گذاشتند.‏+ ۴ فردای آن روز،‏ وقتی صبح زود بلند شدند،‏ دوباره دیدند که مجسمهٔ داجون جلوی صندوق عهد یَهُوَه با صورت به زمین افتاده است.‏ این بار،‏ سر و هر دو دست داجون قطع شده بود و روی آستانهٔ در افتاده بود.‏ فقط قسمت ماهی‌شکل آن* سالم باقی مانده بود.‏ ۵ به همین دلیل،‏ تا امروز کاهنان داجون و همهٔ کسانی که به معبد داجون وارد می‌شوند،‏ پای خود را بر آستانهٔ درِ معبد داجون که در اَشدود است،‏ نمی‌گذارند.‏

۶ یَهُوَه اَشدودیان را به‌شدّت مجازات کرد و ساکنان اَشدود و نواحی اطراف آن را به بواسیر مبتلا کرد و آن‌ها را به فلاکت کشاند.‏+ ۷ وقتی مردم اَشدود دیدند که چه اتفاقی افتاده است،‏ گفتند:‏ «نگذارید صندوق خدای اسرائیل پیش ما بماند،‏ چون او ما و خدایمان داجون را به‌شدّت مجازات کرده است.‏» ۸ پس آن‌ها همهٔ حاکمان فِلیسطی‌ها را پیش خود جمع کردند و از آن‌ها پرسیدند:‏ «با صندوق خدای اسرائیل چه کار کنیم؟‏» آن‌ها جواب دادند:‏ «آن را به جَت ببرید.‏»‏+ پس صندوق خدای اسرائیل را به آنجا بردند.‏

۹ وقتی آن صندوق به جَت رسید،‏ یَهُوَه ساکنان آن شهر را مجازات کرد و ترس و وحشت همه جا را گرفت.‏ او مردم آن شهر را چه پیر و چه جوان به بواسیر مبتلا کرد.‏+ ۱۰ برای همین آن‌ها صندوق خدای حقیقی را به عِقرون فرستادند،‏+ اما به محض این که صندوق خدای حقیقی به آنجا رسید،‏ عِقرونیان فریاد زدند:‏ «صندوق خدای اسرائیل را پیش ما آورده‌اند تا ما و مردم ما را به کشتن بدهند.‏»‏+ ۱۱ بعد آن‌ها همهٔ حاکمان فِلیسطی‌ها را پیش خود جمع کردند و گفتند:‏ «صندوق خدای اسرائیل را از اینجا ببرید و به جای خودش برگردانید تا ما و مردم ما نمیریم!‏» ترس و وحشت از مرگ در تمام شهر پخش شده بود،‏ چون خدای حقیقی آن‌ها را به‌شدّت مجازات کرده بود،‏+ ۱۲ و کسانی هم که نمرده بودند،‏ به بواسیر مبتلا شده بودند.‏ فریاد مردم شهر برای کمک تا آسمان هم رسید.‏

۶ صندوق عهد یَهُوَه هفت ماه در سرزمین فِلیسطی‌ها بود.‏+ ۲ فِلیسطی‌ها کاهنان و غیبگویانشان را جمع کردند و از آن‌ها پرسیدند:‏+ «با صندوق عهد یَهُوَه چه کار کنیم؟‏ به ما بگویید که چطور آن را به جایی که تعلّق دارد برگردانیم.‏» ۳ آن‌ها گفتند:‏ «اگر می‌خواهید صندوق عهد یَهُوَه خدای اسرائیل را برگردانید،‏ آن را بدون هدیه نفرستید و حتماً با قربانی تقصیر به او برگردانید.‏+ فقط در آن صورت شفا پیدا می‌کنید و می‌فهمید که چرا او هنوز شما را مجازات می‌کند.‏» ۴ فِلیسطی‌ها پرسیدند:‏ «چه چیزی را به عنوان قربانی تقصیر بفرستیم؟‏» آن‌ها گفتند:‏ «پنج مجسمه از طلا به شکل بواسیر و پنج مجسمه از طلا به شکل موش به تعداد حاکمان فِلیسطی‌ها بفرستید،‏+ چون همهٔ شما و حاکمانتان به بلایی مشابه مبتلا شده‌اید.‏ ۵ شما باید مجسمه‌هایی به شکل بواسیر و موش‌هایی که سرزمینتان را به نابودی می‌کشانند بسازید + و به خدای اسرائیل حرمت بگذارید.‏ شاید او شما و خدایتان و سرزمینتان را کمتر مجازات کند.‏+ ۶ مثل فرعون و مصریان دلتان را سخت نکنید!‏+ وقتی خدا آن‌ها را به‌شدّت مجازات کرد،‏+ مجبور شدند اسرائیلیان را آزاد کنند که بروند.‏+ ۷ حالا یک گاری نو آماده کنید و دو گاو ماده را که گوساله دارند و هیچ وقت یوغی روی گردنشان گذاشته نشده،‏ به گاری ببندید.‏ اما گوساله‌هایشان را از آن‌ها جدا کنید و به طویله برگردانید.‏ ۸ صندوق عهد یَهُوَه را بردارید و روی گاری بگذارید.‏ همچنین مجسمه‌های طلا را که به عنوان قربانی تقصیر برای او می‌فرستید در صندوقچه‌ای کنار آن قرار دهید.‏+ آن وقت گاوها را روانه کنید ۹ و ببینید که چه اتفاقی می‌افتد.‏ اگر به سمت بِیت‌شَمس بروند + یعنی به جایی که صندوق به آن تعلّق دارد،‏ معلوم می‌شود که خدای اسرائیل این بلای بزرگ را به سرمان آورده است.‏ اگر نه،‏ می‌فهمیم که او ما را مجازات نکرده و این بلا اتفاقی بوده است.‏»‏

۱۰ فِلیسطی‌ها همین کار را کردند.‏ آن‌ها دو گاو ماده را که گوساله داشتند به گاری بستند و گوساله‌ها را در طویله نگه داشتند.‏ ۱۱ بعد صندوق عهد یَهُوَه را روی گاری گذاشتند و صندوقچه‌ای را که مجسمه‌های طلا به شکل موش و به شکل بواسیرشان در آن بود،‏ کنار آن گذاشتند.‏ ۱۲ گاوها مستقیم در راهی که به سمت بِیت‌شَمس می‌رفت روانه شدند.‏+ آن‌ها موموکنان بدون این که به طرف چپ یا راست منحرف شوند،‏ در همان راه اصلی پیش رفتند.‏ حاکمان فِلیسطی‌ها تا مرز بِیت‌شَمس،‏ تمام راه پشت سرشان می‌رفتند.‏ ۱۳ مردم بِیت‌شَمس در دشت مشغول دروی گندم بودند.‏ وقتی سرشان را بلند کردند و صندوق را دیدند،‏ خیلی شاد شدند.‏ ۱۴ گاوها با گاری وارد مزرعهٔ یوشَعِ بِیت‌شَمسی شدند و در آنجا کنار سنگی بزرگ ایستادند.‏ مردم با چوب‌های گاری هیزم درست کردند و گاوها را به عنوان قربانی سوختنی به یَهُوَه تقدیم کردند.‏+

۱۵ لاویان + صندوق عهد یَهُوَه و صندوقچه‌ای را که مجسمه‌های طلا داخلش بود پایین آوردند و هر دو را روی آن سنگ بزرگ گذاشتند.‏ مردان بِیت‌شَمس + در آن روز قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های دیگر به یَهُوَه تقدیم کردند.‏

۱۶ وقتی پنج حاکم فِلیسطی‌ها این را دیدند،‏ همان روز به عِقرون برگشتند.‏ ۱۷ پنج مجسمهٔ طلا به شکل بواسیر که فِلیسطی‌ها به عنوان قربانی تقصیر برای یَهُوَه فرستاده بودند،‏+ از این پنج شهر بودند:‏ اَشدود،‏+ غزه،‏ اَشقِلون،‏ جَت + و عِقرون.‏+ ۱۸ آن‌ها همچنین از هر شهری که به پنج حاکم فِلیسطی‌ها تعلّق داشت،‏ مجسمه‌ای از طلا به شکل موش فرستادند؛‏ هم از شهرهای حصاردار و هم از روستاهای اطراف آن‌ها.‏

سنگ بزرگی که صندوق عهد یَهُوَه را روی آن گذاشته بودند،‏ تا امروز در مزرعهٔ یوشَعِ بِیت‌شَمسی به عنوان سنگ یادبود وجود دارد.‏ ۱۹ خدا مردان بِیت‌شَمس را به دلیل این که به صندوق عهد یَهُوَه نگاه کردند،‏ کشت.‏ او ۵۰٬۰۷۰ نفر از مردان قوم را کشت و مردم عزاداری کردند،‏ چون یَهُوَه آن‌ها را به‌سختی مجازات کرده بود.‏+ ۲۰ مردان بِیت‌شَمس پرسیدند:‏ «چه کسی می‌تواند در حضور یَهُوَه،‏ این خدای مقدّس بایستد؟‏+ کاش که او از پیش ما به جایی دیگر برود!‏»‏*‏+ ۲۱ آن‌ها پیام‌رسانانی پیش ساکنان قَریه‌یِعاریم فرستادند + و گفتند:‏ «فِلیسطی‌ها صندوق عهد یَهُوَه را برگردانده‌اند.‏ بیایید و آن را با خودتان ببرید.‏»‏+

۷ پس مردان قَریه‌یِعاریم رفتند و صندوق عهد یَهُوَه را به خانهٔ اَبیناداب که روی تپه بود بردند + و پسرش اِلعازار را برای حفاظت از صندوق یَهُوَه تعیین کردند.‏*

۲ از روزی که صندوق عهد به قَریه‌یِعاریم برده شد،‏ مدت زیادی یعنی ۲۰ سال گذشت.‏ بعد از آن،‏ تمام خاندان اسرائیل تصمیم گرفتند که به دنبال یَهُوَه باشند.‏*‏+ ۳ سموئیل به تمام خاندان اسرائیل گفت:‏ «اگر می‌خواهید با تمام دل به سوی یَهُوَه برگردید،‏+ خدایان بیگانه و بت‌های عَشتورِت را از خودتان دور کنید + و مصمم باشید که با تمام دل فقط به یَهُوَه خدمت کنید.‏+ آن وقت او شما را از دست فِلیسطی‌ها نجات خواهد داد.‏»‏+ ۴ پس اسرائیلیان بت‌های بَعَل و عَشتورِت را از بین بردند و فقط به یَهُوَه خدمت کردند.‏+

۵ بعد سموئیل گفت:‏ «تمام اسرائیل را در مِصفه جمع کنید + تا من برای شما به یَهُوَه دعا کنم.‏»‏+ ۶ آن‌ها در مِصفه جمع شدند،‏ از چاه آب کشیدند و آن را به حضور یَهُوَه ریختند.‏ اسرائیلیان در آن روز روزه گرفتند + و در آنجا گفتند:‏ «ما به یَهُوَه گناه کرده‌ایم.‏»‏+ از همان موقع،‏ سموئیل در مِصفه داور قوم اسرائیل شد.‏+

۷ وقتی فِلیسطی‌ها شنیدند که اسرائیلیان در مِصفه جمع شده‌اند،‏ حاکمانشان + به قصد حمله به اسرائیل،‏ به سمت مِصفه راه افتادند.‏ وقتی اسرائیلیان این را شنیدند،‏ ترسیدند.‏ ۸ پس به سموئیل گفتند:‏ «از دعا کردن به یَهُوَه خدایمان دست نکش تا به ما کمک کند + و ما را از دست فِلیسطی‌ها نجات دهد.‏» ۹ آن وقت سموئیل برّهٔ شیرخواره‌ای را گرفت و به عنوان قربانی سوختنی به یَهُوَه تقدیم کرد.‏+ سموئیل از طرف قوم از یَهُوَه کمک خواست و یَهُوَه به درخواست او جواب داد.‏+ ۱۰ وقتی سموئیل در حال تقدیم قربانی سوختنی بود،‏ فِلیسطی‌ها برای حمله به اسرائیلیان نزدیک شدند.‏ یَهُوَه در آن روز با صدای بلند رعد،‏+ فِلیسطی‌ها را گیج و سردرگم کرد + و اسرائیلیان توانستند آن‌ها را شکست بدهند.‏+ ۱۱ بعد اسرائیلیان از مِصفه بیرون رفتند و فِلیسطی‌ها را تا جنوب بِیت‌کار تعقیب کردند و آن‌ها را کشتند.‏ ۱۲ سموئیل سنگی برداشت + و آن را بین مِصفه و یِشانه گذاشت و آن را اِبِن‌عِزِر* نامید،‏ چون گفت:‏ «یَهُوَه تا الآن به ما کمک کرده است.‏»‏+ ۱۳ فِلیسطی‌ها که شکست خورده بودند،‏ دیگر وارد قلمروی اسرائیل نشدند.‏+ تا وقتی سموئیل زنده بود،‏ یَهُوَه اجازه نداد که فِلیسطی‌ها به اسرائیل حمله کنند.‏+ ۱۴ فِلیسطی‌ها شهرها و مناطق اطراف آن‌ها را که از اسرائیل گرفته بودند،‏ یعنی از عِقرون تا جَت را به اسرائیل برگرداندند.‏

بین اسرائیل و اَموریان هم صلح برقرار شد.‏+

۱۵ سموئیل در تمام عمرش داور اسرائیلیان بود.‏+ ۱۶ او هر سال به بِیت‌ئیل،‏+ جِلجال + و مِصفه + می‌رفت و در تمام این مکان‌ها برای اسرائیلیان داوری می‌کرد.‏ ۱۷ اما بعد به رامه برمی‌گشت،‏+ چون خانه‌اش در آنجا بود.‏ او در رامه هم برای اسرائیلیان داوری می‌کرد.‏ سموئیل در آنجا مذبحی برای یَهُوَه ساخت.‏+

۸ وقتی سموئیل پیر شد،‏ پسرانش را داوران اسرائیل کرد.‏ ۲ اسم اولین پسرش یوئیل بود و اسم دومین پسرش اَبیّا؛‏+ آن‌ها در بِئِرشِبَع داور بودند.‏ ۳ اما پسرانش مثل پدرشان عمل نمی‌کردند؛‏ آن‌ها با تقلّب به فکر سودجویی بودند،‏+ رشوه می‌گرفتند + و عدالت را زیر پا می‌گذاشتند.‏+

۴ بالاخره همهٔ ریش‌سفیدان اسرائیل جمع شدند و پیش سموئیل به رامه رفتند.‏ ۵ آن‌ها به او گفتند:‏ «تو پیر شده‌ای و کارهای پسرانت مثل تو نیست.‏ پس مثل قوم‌های دیگر،‏ پادشاهی برای ما تعیین کن تا داور ما باشد.‏»‏+ ۶ سموئیل از این که گفتند،‏ «پادشاهی به ما بده تا داور ما باشد،‏» ناراحت شد.‏ پس به یَهُوَه دعا کرد،‏ ۷ و یَهُوَه به سموئیل گفت:‏ «به هر چه مردم به تو می‌گویند گوش بده؛‏ آن‌ها تو را رد نکرده‌اند،‏ بلکه مرا رد کرده‌اند،‏ چون نمی‌خواهند من پادشاهشان باشم.‏+ ۸ از روزی که آن‌ها را از مصر بیرون آوردم تا امروز،‏ همیشه همین طور رفتار کرده‌اند؛‏ آن‌ها بارها مرا ترک کردند + و خدایان دیگر را پرستش کردند + و حالا با تو هم همین کار را می‌کنند.‏ ۹ به حرفشان گوش بده.‏ اما هشداری جدی هم به آن‌ها بده و بگو اگر پادشاهی بر آن‌ها حکمرانی کند،‏ حق دارد چه چیزهایی از آن‌ها بخواهد.‏»‏

۱۰ پس سموئیل همهٔ حرف‌های یَهُوَه را به مردمی که از او پادشاه می‌خواستند گفت.‏ ۱۱ سموئیل گفت:‏ «پادشاهی که بر شما حکمرانی کند،‏ حق دارد این چیزها را از شما بخواهد:‏+ او پسرانتان را به خدمت خواهد گرفت،‏+ بعضی را برای ارابه‌های جنگی،‏+ عده‌ای را به عنوان سواره‌نظام + و بعضی را برای این که پیشاپیش ارابه‌هایش بدوند.‏ ۱۲ او برای خودش رئیسان گروه‌های هزار نفری + و رئیسان گروه‌های پنجاه نفری + تعیین خواهد کرد.‏ همچنین عده‌ای را برای شخم‌زنی،‏+ عده‌ای را برای برداشت محصول + و عده‌ای را هم برای ساختن سلاح و لوازم ارابه‌هایش به کار خواهد گرفت.‏+ ۱۳ دخترانتان را هم برای عطرسازی،‏* آشپزی و پختن نان خواهد برد.‏+ ۱۴ او بهترین زمین‌ها و بهترین باغ‌های انگور و زیتون شما را خواهد گرفت + و به خادمان خودش خواهد داد.‏ ۱۵ یک‌دهم محصول غلّه و انگورتان را خواهد گرفت و به درباریان و خادمان خودش خواهد داد.‏ ۱۶ همین طور غلامان و کنیزان شما و بهترین گاوها و الاغ‌هایتان را خواهد گرفت تا برایش کار کنند.‏+ ۱۷ او یک‌دهم از گله‌های گوسفند و بز شما را خواهد گرفت + و شما خدمتگزارانش خواهید شد.‏ ۱۸ روزی می‌رسد که از دست پادشاهی که برای خودتان انتخاب کرده‌اید،‏ ناله و شکایت می‌کنید،‏+ اما یَهُوَه در آن روز به شما کمک نخواهد کرد.‏»‏

۱۹ با این حال مردم نخواستند به حرف‌های سموئیل گوش بدهند و گفتند:‏ «نه!‏ ما تصمیممان را گرفته‌ایم و پادشاه می‌خواهیم.‏ ۲۰ آن وقت مثل همهٔ قوم‌های دیگر می‌شویم؛‏ پادشاهمان بر ما سلطنت* خواهد کرد،‏ در جنگ رهبرمان خواهد شد و با دشمنانمان خواهد جنگید.‏» ۲۱ سموئیل به همهٔ حرف‌های قوم گوش کرد و بعد همان حرف‌ها را به یَهُوَه گفت.‏ ۲۲ یَهُوَه به سموئیل گفت:‏ «کاری را که می‌گویند انجام بده و کسی را برایشان پادشاه کن تا بر آن‌ها حکومت کند.‏»‏+ بعد سموئیل به مردان اسرائیل گفت:‏ «حالا همه به شهرهای خود برگردید.‏»‏

۹ در طایفهٔ بنیامین مردی بسیار ثروتمند به نام قِیس بود.‏+ او پسر اَبی‌ئیل،‏ پسر صِرور،‏ پسر بِکورَت،‏ پسر اَفیَحِ بنیامینی بود.‏+ ۲ او پسری به نام شائول داشت.‏+ شائول،‏ جوان و خوش‌قیافه بود،‏ طوری که کسی مثل او بین اسرائیلیان وجود نداشت.‏ او یک سر و گردن از همهٔ مردم بلندتر بود.‏

۳ وقتی الاغ‌های* قِیس گم شدند،‏ او به پسرش شائول گفت:‏ «لطفاً یکی از خدمتکاران را با خودت ببر و دنبال الاغ‌ها بگرد.‏» ۴ آن‌ها از منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم و سرزمین شَلیشه گذشتند،‏ ولی نتوانستند الاغ‌ها را پیدا کنند.‏ بعد،‏ سرزمین شَعَلیم را گشتند،‏ ولی الاغ‌ها آنجا هم نبودند.‏ از تمام سرزمین بنیامین هم گذشتند،‏ ولی آن‌ها را پیدا نکردند.‏

۵ وقتی به سرزمین صوف رسیدند،‏ شائول به خدمتکار خود گفت:‏ «بیا برگردیم،‏ وگرنه پدرم برای ما بیشتر از الاغ‌ها نگران می‌شود.‏»‏+ ۶ اما خدمتکار گفت:‏ «در این شهر یک نفر هست که مرد خداست و مردم برای او احترام قائلند.‏ هر چیزی که می‌گوید،‏ حقیقت پیدا می‌کند.‏+ بیا به این شهر برویم.‏ شاید او بتواند به ما بگوید کجا می‌توانیم الاغ‌ها را پیدا کنیم.‏» ۷ شائول به خدمتکارش گفت:‏ «اگر پیش آن مرد برویم،‏ چه چیزی می‌توانیم برایش ببریم؟‏ نانی در کیسه‌هایمان نمانده و هدیه‌ای نداریم که به مرد خدای حقیقی بدهیم.‏ پس چه چیزی داریم؟‏» ۸ خدمتکار در جواب شائول گفت:‏ «من یک تکهٔ کوچک* نقره دارم.‏ آن را به مرد خدای حقیقی می‌دهم تا به ما بگوید از چه راهی برویم.‏» ۹ ‏(‏در قدیم در اسرائیل وقتی کسی می‌خواست از خدا سؤال کند،‏ می‌گفت:‏ «بیا پیش بصیر* برویم.‏»‏+ چون در قدیم به پیامبران،‏ بصیر می‌گفتند.‏)‏ ۱۰ شائول به خدمتکارش گفت:‏ «پیشنهاد خوبی کردی،‏ پس برویم.‏» آن‌ها به طرف شهری که مرد خدای حقیقی در آنجا بود،‏ راه افتادند.‏

۱۱ وقتی در سربالایی به طرف شهر می‌رفتند،‏ دخترانی را دیدند که از شهر بیرون می‌آمدند تا از چاه آب بکشند.‏ از آن‌ها پرسیدند:‏ «آیا بصیر* اینجاست؟‏»‏+ ۱۲ آن‌ها گفتند:‏ «بله.‏ ببینید،‏ جلوتر از شماست.‏ عجله کنید،‏ او امروز به شهر آمده،‏ چون امروز مردم در مکان بلند*‏+ قربانی تقدیم می‌کنند.‏+ ۱۳ وقتی وارد شهر بشوید او را می‌بینید.‏ پس زود بروید تا قبل از این که برای خوردن غذا به مکان بلند برود،‏ به او برسید.‏ مردم صبر می‌کنند تا او بیاید و قربانی را برکت بدهد،‏ بعد کسانی که دعوت شده‌اند غذا می‌خورند.‏ اگر همین حالا بروید،‏ او را پیدا می‌کنید.‏» ۱۴ پس آن‌ها به شهر رفتند.‏ وقتی به سمت مرکز شهر می‌رفتند،‏ سموئیل را دیدند که به طرفشان می‌آید.‏ او به سمت مکان بلند می‌رفت.‏

۱۵ یک روز قبل از آمدن شائول،‏ یَهُوَه به سموئیل گفته بود:‏ ۱۶ ‏«فردا همین موقع،‏ مردی از سرزمین بنیامین را پیش تو می‌فرستم.‏+ او را برای رهبری قوم من مسح کن.‏+ او قومم را از دست فِلیسطی‌ها نجات می‌دهد،‏ چون درد و رنج قومم را دیده‌ام و فریادشان را شنیده‌ام.‏»‏+ ۱۷ وقتی سموئیل شائول را دید،‏ یَهُوَه به او گفت:‏ «این همان مردی است که به تو گفتم بر قوم من حکومت خواهد کرد.‏»‏+

۱۸ شائول کنار دروازهٔ شهر پیش سموئیل رفت و به او گفت:‏ «می‌توانی لطفاً بگویی که خانهٔ بصیر* کجاست؟‏» ۱۹ سموئیل جواب داد:‏ «من بصیر* هستم.‏ تو جلوتر از من به مکان بلند برو تا امروز با هم غذا بخوریم.‏+ فردا صبح تمام چیزهایی را که می‌خواهی بدانی به تو می‌گویم و بعد تو را راهی می‌کنم.‏ ۲۰ نگران الاغ‌هایی هم که سه روز پیش گم شدند نباش،‏+ چون پیدا شده‌اند.‏ به علاوه،‏ همهٔ چیزهای باارزشی که در اسرائیل هست به تو و خاندان پدرت تعلّق دارد.‏»‏+ ۲۱ شائول وقتی این را شنید،‏ گفت:‏ «من که فقط یک بنیامینی و از کوچک‌ترین طایفهٔ اسرائیل هستم + و خانواده‌ام در بین خانواده‌های طایفهٔ بنیامین به چشم نمی‌آید.‏ پس چرا این‌ها را به من می‌گویی؟‏»‏

۲۲ سموئیل شائول و خدمتکارش را به اتاقی که در آن غذا می‌خوردند،‏ برد.‏ حدود ۳۰ نفر* دعوت شده بودند و سموئیل شائول و خدمتکارش را در بهترین جا نشاند.‏ ۲۳ سموئیل به آشپز گفت:‏ «آن قسمت از گوشت را که به تو دادم و گفتم ‹این را کنار بگذار› بیاور.‏» ۲۴ آن وقت آشپز،‏ ران را با هر چه با آن بود برداشت و جلوی شائول گذاشت.‏ سموئیل گفت:‏ «این قسمت برای تو کنار گذاشته شده.‏ من به آن‌ها گفته بودم که مهمانانی دعوت کرده‌ام.‏ این قسمت را برای تو و برای این مناسبت نگه داشته‌اند،‏ بفرما بخور.‏» پس شائول در آن روز با سموئیل غذا خورد.‏ ۲۵ بعد آن‌ها از مکان بلند پایین آمدند و به شهر رفتند + و سموئیل روی پشت‌بام خانه‌اش به صحبت‌هایش با شائول ادامه داد.‏ ۲۶ روز بعد،‏ صبح زود بلند شدند.‏ موقع سپیده‌دم،‏ سموئیل شائول را که روی پشت بام بود صدا کرد و گفت:‏ «آماده شو،‏ باید برویم.‏» پس شائول آماده شد و هر دو بیرون رفتند.‏ ۲۷ وقتی از شهر بیرون می‌رفتند و از تپه پایین می‌آمدند،‏ سموئیل به شائول گفت:‏ «به خدمتکارت بگو که جلوتر از ما برود.‏»‏+ پس خدمتکار همین کار را کرد.‏ بعد سموئیل به شائول گفت:‏ «اما تو بمان تا پیام خدا را به تو بگویم.‏»‏

۱۰ سموئیل ظرف روغن را برداشت و روغن را بر سر شائول ریخت.‏+ بعد او را بوسید و گفت:‏ «یَهُوَه تو را مسح کرده + تا رهبر قومش* باشی.‏+ ۲ امروز وقتی از پیش من بروی،‏ نزدیک قبر راحیل در صِلصَح،‏+ در منطقهٔ بنیامین،‏ دو مرد را می‌بینی.‏ آن‌ها به تو می‌گویند:‏ ‹الاغ‌هایی که دنبالشان می‌گشتی پیدا شده‌اند،‏ اما حالا پدرت الاغ‌ها را فراموش کرده و نگران شما شده است.‏+ او می‌گوید:‏ «پسرم برنگشته،‏ حالا چه کار کنم؟‏»› ۳ از آنجا به راهت ادامه بده تا به درخت بزرگی که در تابور است برسی.‏ آنجا سه مرد را می‌بینی که برای پرستش خدای حقیقی به بِیت‌ئیل می‌روند.‏+ یکی از آن‌ها سه بزغاله،‏ یکی سه نان و دیگری یک خمره شراب با خود دارد.‏ ۴ آن‌ها با تو سلام و احوال‌پرسی می‌کنند و به تو دو نان می‌دهند.‏ نان‌ها را از آن‌ها بگیر.‏ ۵ بعد از آن،‏ به تپهٔ خدای حقیقی می‌رسی که فِلیسطی‌ها در آنجا اردو زده‌اند.‏ وقتی به شهر رسیدی،‏ گروهی از پیامبران را می‌بینی که از مکان بلند* پایین می‌آیند.‏ آن‌ها پیشگویی می‌کنند و افرادی جلویشان ساز زِهی،‏ دف،‏ فلوت و چنگ می‌زنند.‏ ۶ در آنجا روح یَهُوَه به تو قدرت می‌دهد + و همراهشان پیشگویی می‌کنی و شخصیت و رفتارت عوض می‌شود.‏+ ۷ وقتی این نشانه‌ها را دیدی،‏ بدان که خدای حقیقی با توست.‏ پس هر کاری که از دستت برمی‌آید،‏ انجام بده.‏ ۸ قبل از من به جِلجال برو.‏+ من برای تقدیم قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت،‏ به آنجا پیش تو می‌آیم.‏ هفت روز صبر کن تا بیایم و به تو بگویم که چه کارهایی باید بکنی.‏»‏

۹ به محض این که شائول رویش را برگرداند که از پیش سموئیل برود،‏ خدا دل او را تغییر داد و در همان روز تمام آن نشانه‌ها به تحقق رسید.‏ ۱۰ شائول و خدمتکارش از آنجا به سمت تپه رفتند و گروهی از پیامبران به طرف او آمدند.‏ ناگهان روح خدا به شائول قدرت داد + و او در میان آن‌ها شروع به پیشگویی کرد.‏+ ۱۱ وقتی کسانی که شائول را می‌شناختند،‏ دیدند که همراه آن پیامبران پیشگویی می‌کند،‏ به همدیگر گفتند:‏ «چه اتفاقی برای پسر قِیس افتاده؟‏ آیا شائول هم پیامبر شده؟‏» ۱۲ بعد یکی از اهالی آنجا گفت:‏ «پدر آن‌ها کیست؟‏» پس این یک ضرب‌المثل شد که «آیا شائول هم پیامبر شده؟‏»‏+

۱۳ وقتی پیشگویی کردن شائول تمام شد،‏ به مکان بلند رفت.‏ ۱۴ مدتی بعد عموی شائول به او و خدمتکارش گفت:‏ «کجا رفته بودید؟‏» شائول گفت:‏ «دنبال الاغ‌ها می‌گشتیم،‏+ ولی آن‌ها را پیدا نکردیم.‏ برای همین پیش سموئیل رفتیم.‏» ۱۵ عموی شائول پرسید:‏ «سموئیل به شما چه گفت؟‏» ۱۶ شائول جواب داد:‏ «او گفت الاغ‌ها پیدا شده‌اند.‏» اما از صحبت‌های سموئیل در مورد پادشاه شدنش حرفی نزد.‏

۱۷ سموئیل مردم را به حضور یَهُوَه در مِصفه دعوت کرد.‏+ ۱۸ او به اسرائیلیان گفت:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل می‌گوید:‏ ‹من بودم که اسرائیل را از مصر بیرون آوردم و از دست مصر و از دست تمام حکومت‌هایی که به شما ظلم می‌کردند،‏ نجات دادم.‏+ ۱۹ ولی شما امروز خدایتان را که از همهٔ شرارت‌ها و رنج‌ها نجاتتان داده است،‏ رد کردید + و گفتید پادشاه می‌خواهید.‏ الآن طبق طایفه‌ها و خاندان‌هایتان* در حضور یَهُوَه بایستید.‏›»‏

۲۰ سموئیل تمام طایفه‌های اسرائیل را فراخواند + و طایفهٔ بنیامین انتخاب شد.‏+ ۲۱ بعد طایفهٔ بنیامین را بر اساس خانواده‌های آن طایفه فراخواند و خانوادهٔ مَطری انتخاب شد.‏ در آخر،‏ شائول پسر قِیس انتخاب شد.‏+ اما هر جا دنبال او گشتند،‏ او را پیدا نکردند.‏ ۲۲ برای همین از یَهُوَه سؤال کردند:‏+ «آیا او هم به اینجا آمده؟‏» یَهُوَه جواب داد:‏ «او خودش را بین اسباب و وسایل پنهان کرده است.‏» ۲۳ آن‌ها دویدند و او را از آنجا آوردند.‏ وقتی او بین مردم ایستاد،‏ یک سر و گردن از همه بلندتر بود.‏+ ۲۴ سموئیل به همهٔ مردم گفت:‏ «این کسی است که یَهُوَه انتخاب کرده است.‏+ ببینید،‏ در تمام قوم نظیر او پیدا نمی‌شود.‏» همهٔ مردم با صدای بلند گفتند:‏ «زنده باد پادشاه!‏»‏

۲۵ سموئیل در مورد حق و حقوق پادشاه با مردم صحبت کرد + و آن‌ها را در کتابی نوشت و در حضور یَهُوَه گذاشت.‏ بعد مردم را به خانه‌هایشان فرستاد.‏ ۲۶ شائول هم به خانه‌اش در جِبعه رفت و جنگجویانی که یَهُوَه به دلشان انداخته بود او را همراهی کنند،‏ با او رفتند.‏ ۲۷ ولی عده‌ای اوباش گفتند:‏ «این آدم چطور می‌تواند ما را نجات دهد؟‏»‏+ آن‌ها شائول را تحقیر کردند و هیچ هدیه‌ای برایش نیاوردند.‏+ اما شائول هیچ چیز نگفت.‏

۱۱ ناحاش،‏ پادشاه عَمّونیان + برای حمله به شهر یابیشِ جِلعاد* اردو زد.‏+ همهٔ مردان یابیش به ناحاش گفتند:‏ «اگر با ما عهد* ببندی،‏ به تو خدمت می‌کنیم.‏» ۲ ناحاش عَمّونی به آن‌ها گفت:‏ «به شرطی این کار را می‌کنم که چشم راست همهٔ شما را از حدقه درآورم.‏ این کار را می‌کنم تا همهٔ اسرائیل را رسوا کنم.‏» ۳ ریش‌سفیدان یابیش به او گفتند:‏ «به ما هفت روز فرصت بده تا پیام‌رسانانی به تمام منطقهٔ اسرائیل بفرستیم.‏ اگر کسی نبود که ما را نجات دهد،‏ خودمان را به تو تسلیم می‌کنیم.‏» ۴ وقتی پیام‌رسانان به جِبعه،‏+ شهری که شائول در آن زندگی می‌کرد رسیدند،‏ این خبر را به گوش مردم رساندند و همهٔ مردم با صدای بلند گریه و زاری کردند.‏

۵ وقتی شائول با گاوهایش از چراگاه برمی‌گشت،‏ گفت:‏ «چه شده؟‏ چرا مردم گریه می‌کنند؟‏» آن‌ها حرف‌های مردان یابیش را برایش تعریف کردند.‏ ۶ وقتی شائول آن را شنید،‏ روح خدا در او عمل کرد + و خشمش شعله‌ور شد.‏ ۷ او دو گاو* را تکه‌تکه کرد و تکه‌ها را به پیام‌رسانان داد تا به سرتاسر اسرائیل ببرند و بگویند:‏ «هر که از شائول و سموئیل پیروی نکند،‏ این بلا بر سر گاوهایش می‌آید!‏» وقتی مردم این را شنیدند،‏ چنان ترس و احترامی نسبت به یَهُوَه در دلشان به وجود آمد که همه برای جنگ متحد شدند.‏ ۸ شائول آن مردان را در بازِق شمرد؛‏ ۳۰۰٬۰۰۰ نفر از اسرائیل و ۳۰٬۰۰۰ نفر از یهودا بودند.‏ ۹ آن‌ها به پیام‌رسانانی که آمده بودند گفتند:‏ «به مردان یابیش* بگویید،‏ ‹فردا حدود ظهر* نجات پیدا می‌کنید.‏›» وقتی پیام‌رسانان رفتند و این پیام را به مردان یابیش رساندند،‏ آن‌ها بی‌نهایت خوشحال شدند.‏ ۱۰ پس مردان یابیش به عَمّونیان گفتند:‏ «فردا خودمان را به شما تسلیم می‌کنیم و شما می‌توانید هر کاری که می‌خواهید با ما بکنید.‏»‏+

۱۱ روز بعد شائول سربازان را به سه دسته تقسیم کرد.‏ آن‌ها در پاس صبح* وارد اردوگاه شدند و تا حدود ظهر عَمّونیان را می‌کشتند.‏+ آن‌هایی که جان سالم به در بردند،‏ طوری پراکنده شدند که حتی دو نفرشان هم با هم نبودند.‏ ۱۲ بعد مردم به سموئیل گفتند:‏ «چه کسانی بودند که می‌گفتند،‏ ‹نمی‌خواهیم شائول پادشاه ما شود!‏›‏+ آن‌ها را به دست ما بدهید تا همه را بکشیم.‏» ۱۳ اما شائول گفت:‏ «امروز هیچ کس نباید کشته شود + چون یَهُوَه امروز اسرائیل را نجات داده است.‏»‏

۱۴ بعد سموئیل به مردم گفت:‏ «بیایید به جِلجال برویم + و پادشاهی شائول را تأیید کنیم.‏»‏+ ۱۵ پس همهٔ مردم به جِلجال رفتند و آنجا شائول را در حضور یَهُوَه پادشاه کردند.‏ آن‌ها قربانی‌های شراکت به یَهُوَه تقدیم کردند + و شائول و همهٔ اسرائیلیان با شادی بسیار جشن گرفتند.‏+

۱۲ سموئیل به همهٔ اسرائیلیان گفت:‏ «هر کاری که از من خواستید برای شما انجام دادم و پادشاهی برایتان تعیین کردم.‏+ ۲ حالا این پادشاه،‏ رهبر شماست!‏+ من پیر شده‌ام و موهایم سفید شده و پسرانم اینجا با شما هستند.‏+ من از جوانی تا الآن شما را راهنمایی کرده‌ام.‏+ ۳ حالا در حضور یَهُوَه و پادشاهی که او انتخاب کرده،‏*‏+ هر شکایتی از من دارید بگویید:‏ آیا تا حالا گاو یا الاغ کسی را گرفته‌ام؟‏+ آیا کسی را فریب داده‌ام یا به کسی ظلم کرده‌ام؟‏ آیا از دست کسی رشوه* گرفته‌ام و عدالت را زیر پا گذاشته‌ام؟‏+ اگر این کارها را کرده‌ام،‏ جبران می‌کنم.‏»‏+ ۴ آن‌ها گفتند:‏ «نه!‏ تو ما را فریب نداده‌ای و به ما ظلم نکرده‌ای و از دست کسی رشوه نگرفته‌ای.‏» ۵ سموئیل به آن‌ها گفت:‏ «پس یَهُوَه شاهد است و مسح‌شده‌اش هم امروز شاهد است که شما هیچ شکایتی از من ندارید.‏»‏* آن‌ها گفتند:‏ «بله،‏ خدا* شاهد است.‏»‏

۶ سموئیل به مردم گفت:‏ «یَهُوَه که موسی و هارون را انتخاب کرد و اجداد شما را از سرزمین مصر بیرون آورد،‏+ شاهد است.‏ ۷ حالا جلو بیایید تا من تمام کارهای خوبی را که یَهُوَه برای شما و اجدادتان انجام داده،‏ به یادتان بیاورم و با توجه به آن‌ها،‏ شما را در حضور یَهُوَه داوری کنم.‏

۸ ‏«وقتی یعقوب به مصر رفت،‏+ اجدادتان از یَهُوَه تمنا کردند که به آن‌ها کمک کند.‏+ یَهُوَه بلافاصله موسی و هارون را فرستاد + تا پدرانتان را رهبری کنند و از مصر بیرون بیاورند تا در این مکان ساکن شوند.‏+ ۹ اما آن‌ها یَهُوَه خدایشان را فراموش کردند و او آن‌ها را به دست سیسِرا فرماندهٔ لشکر حاصور،‏+ به دست فِلیسطی‌ها + و به دست پادشاه موآب تسلیم کرد*‏+ و دشمنانشان با آن‌ها جنگیدند.‏ ۱۰ آن‌ها از یَهُوَه درخواست کمک کردند + و گفتند:‏ ‹ما گناه کرده‌ایم + چون یَهُوَه را ترک کردیم و به پرستش* بت‌های بَعَل و عَشتورِت رو آوردیم؛‏+ ما را از دست دشمنانمان رهایی بده تا بتوانیم تو را بپرستیم.‏› ۱۱ آن وقت یَهُوَه یِروبَّعَل،‏+ بِدان،‏* یَفتاح + و سموئیل را فرستاد + و شما را از دست همهٔ دشمنانی که در اطرافتان بودند،‏ رهایی داد تا بتوانید در امنیت زندگی کنید.‏+ ۱۲ وقتی دیدید که ناحاش،‏+ پادشاه عَمّونیان آمده است که به شما حمله کند،‏ با این که می‌دانستید یَهُوَه خدایتان پادشاهتان است،‏+ به من گفتید ‹ما تصمیممان را گرفته‌ایم و پادشاه می‌خواهیم!‏›‏+ ۱۳ حالا این پادشاهی است که می‌خواستید و گفتید به ما بده.‏ ببینید!‏ یَهُوَه برایتان پادشاه تعیین کرده است.‏+ ۱۴ اگر به یَهُوَه احترامی عمیق بگذارید،‏*‏+ به او خدمت کنید،‏+ از او اطاعت کنید،‏+ از فرمان یَهُوَه سرپیچی نکنید و اگر شما و پادشاهی که بر شما حکومت می‌کند،‏ از یَهُوَه پیروی کنید،‏ که چه خوب!‏ ۱۵ ولی اگر از یَهُوَه اطاعت نکنید و از فرمان یَهُوَه سرپیچی کنید،‏ یَهُوَه شما و پدرانتان را مجازات خواهد کرد.‏+ ۱۶ حالا بایستید و کار عظیمی را که یَهُوَه در مقابل چشمانتان انجام می‌دهد،‏ ببینید.‏ ۱۷ آیا امروز وقت برداشت گندم نیست؟‏ من از یَهُوَه می‌خواهم کاری کند که رعد و برق بیاید و باران ببارد تا بدانید و بفهمید که وقتی برای خودتان پادشاه خواستید،‏ چه کار شریرانه‌ای در چشم یَهُوَه انجام دادید.‏»‏+

۱۸ پس سموئیل به یَهُوَه دعا کرد و یَهُوَه کاری کرد که در همان روز رعد و برق بیاید و باران ببارد.‏ این باعث شد که همهٔ مردم احترامی عمیق برای یَهُوَه و سموئیل قائل شوند.‏*‏ ۱۹ آن وقت به سموئیل گفتند:‏ «لطفاً برای ما به یَهُوَه خدایت دعا کن،‏+ چون نمی‌خواهیم بمیریم.‏ ما برای خودمان پادشاه خواستیم و با این کارِ شریرانه گناهی بزرگ به گناهان دیگرمان اضافه کردیم.‏»‏

۲۰ سموئیل به مردم گفت:‏ «نترسید.‏ درست است که کارتان خیلی شریرانه بود،‏ اما حالا مراقب باشید که از پیروی یَهُوَه دست نکشید + و با تمام دل به یَهُوَه خدمت کنید.‏+ ۲۱ او را رها نکنید و دنبال چیزهای بیهوده* نروید،‏+ چون آن‌ها فایده‌ای نمی‌رسانند.‏+ آن‌ها واقعی نیستند* که بتوانند شما را نجات دهند.‏ ۲۲ یَهُوَه خودش شما را به عنوان قومش انتخاب کرده است.‏+ یَهُوَه به خاطر نام عظیمش + قومش را ترک نمی‌کند.‏+ ۲۳ من هم محال است که از دعا کردن برای شما دست بکشم و به این شکل به یَهُوَه گناه کنم.‏ من از این به بعد هم،‏ راه درست و خوب را به شما تعلیم می‌دهم.‏ ۲۴ ببینید یَهُوَه چه کارهای عظیمی برای شما انجام داده است،‏+ پس احترامی عمیق برای او قائل باشید*‏+ و با وفاداری و با تمام دل به او خدمت کنید.‏ ۲۵ اما اگر بدون شرم و حیا به کارهای بدتان ادامه دهید،‏ هم شما و هم پادشاهتان از بین خواهید رفت.‏»‏+

۱۳ شائول .‏.‏.‏* ساله بود که پادشاه شد.‏+ او دو سال بر اسرائیل حکمرانی کرد ۲ و بعد از بین اسرائیلیان ۳۰۰۰ مرد را انتخاب کرد.‏ ۲۰۰۰ نفرشان با شائول در مِکماش و منطقهٔ کوهستانی بِیت‌ئیل و ۱۰۰۰ نفرشان هم با یوناتان + در جِبعهٔ بنیامین بودند.‏+ او بقیهٔ افراد را به خانه‌هایشان* فرستاد.‏ ۳ یوناتان سپاهیان فِلیسطی را که در جِبَع بودند،‏+ شکست داد + و خبر آن به گوش فِلیسطی‌ها رسید.‏ شائول دستور داد تا در سرتاسر اسرائیل شیپور بزنند + و بگویند:‏ «ای عبرانیان بشنوید!‏» ۴ بعد این خبر را به گوش همهٔ اسرائیلیان رساندند که شائول گروهی از سپاهیان فِلیسطی را شکست داده است و فِلیسطی‌ها به‌شدّت از اسرائیلیان متنفر شده‌اند.‏* پس مردم فراخوانده شدند تا در جِلجال به شائول بپیوندند.‏+

۵ فِلیسطی‌ها هم با ۳۰٬۰۰۰ ارابهٔ جنگی،‏ ۶۰۰۰ سواره‌نظام و تعداد بی‌شماری سرباز به اندازهٔ شن‌های ساحل،‏ برای جنگ با اسرائیلیان جمع شدند.‏+ آن‌ها به مِکماش در شرق بِیت‌آوِن رفتند و در آنجا اردو زدند.‏+ ۶ وقتی مردان اسرائیل دیدند که در شرایطی سخت و در تنگنا قرار گرفته‌اند،‏ در غارها،‏+ گودال‌ها،‏ شکاف صخره‌ها،‏ زیرزمین‌ها و آب‌انبارها پنهان شدند.‏ ۷ بعضی از عبرانیان حتی از رود اردن گذشتند و به سرزمین جاد و جِلعاد رفتند.‏+ اما شائول در جِلجال ماند و همهٔ کسانی که با او بودند،‏ از شدّت ترس می‌لرزیدند.‏ ۸ شائول طبق قراری که سموئیل با او گذاشته بود،‏ هفت روز صبر کرد،‏ اما سموئیل به جِلجال نیامد و مردم کم‌کم شائول را ترک می‌کردند و پراکنده می‌شدند.‏ ۹ سرانجام شائول گفت:‏ «حیواناتی را که برای قربانی سوختنی و قربانی‌های شراکت هستند،‏ پیش من بیاورید.‏» بعد خودش قربانی سوختنی را تقدیم کرد.‏+

۱۰ به محض این که شائول قربانی سوختنی را تقدیم کرد،‏ سموئیل رسید.‏ شائول به استقبالش رفت تا به او خوش‌آمد بگوید.‏*‏ ۱۱ اما سموئیل به او گفت:‏ «این چه کاریست که کردی؟‏» شائول گفت:‏ «من دیدم که مردم مرا ترک می‌کنند + و تو در زمانی که گفته بودی نیامدی و فِلیسطی‌ها هم برای جنگ در مِکماش جمع می‌شوند.‏+ ۱۲ پس به خودم گفتم،‏ ‹حالا فِلیسطی‌ها برای حمله به من به جِلجال می‌آیند و من هنوز برکت یَهُوَه را نخواسته‌ام.‏› پس مجبور شدم که قربانی سوختنی را تقدیم کنم.‏»‏

۱۳ سموئیل با شنیدن حرف‌های شائول گفت:‏ «احمقانه رفتار کردی.‏ تو از فرمانی که یَهُوَه خدایت به تو داده بود،‏ اطاعت نکردی.‏+ اگر اطاعت می‌کردی،‏ یَهُوَه می‌گذاشت که پادشاهی تو و خاندانت برای همیشه بر اسرائیل برقرار باشد.‏ ۱۴ اما حالا پادشاهی‌ات برقرار نمی‌ماند.‏+ پس چون از فرمان یَهُوَه اطاعت نکردی،‏+ یَهُوَه مردی را که مورد پسند خودش باشد* پیدا می‌کند + و یَهُوَه او را رهبر قومش می‌کند.‏»‏+

۱۵ بعد سموئیل بلند شد و از جِلجال به سمت جِبعهٔ بنیامین رفت.‏ شائول هم مردانی را که با او بودند شمرد؛‏ ۶۰۰ نفر هنوز با او بودند.‏+ ۱۶ شائول،‏ پسرش یوناتان و مردانی که با آنها بودند هنوز در جِبَعِ بنیامین بودند،‏+ ولی فِلیسطی‌ها در مِکماش اردو زده بودند.‏+ ۱۷ مهاجمان در سه دسته از اردوگاه فِلیسطی‌ها بیرون رفتند.‏ یک دسته به سمت راهی حرکت کرد که به عُفره و سرزمین شوعال می‌رفت.‏ ۱۸ دسته‌ای دیگر به سمت راهی حرکت کرد که به بِیت‌حورون می‌رفت + و دستهٔ سوم به سمت مرز مشرف به درّهٔ صِبوعیم و بیابان حرکت کرد.‏

۱۹ در آن زمان،‏ در تمام سرزمین اسرائیل کسی نبود که با فلز کار کند،‏ چون فِلیسطی‌ها نمی‌خواستند عبرانیان برای خودشان شمشیر یا نیزه بسازند.‏ ۲۰ همهٔ اسرائیلیان مجبور بودند برای تیز کردن گاوآهن،‏ کلنگ،‏ تبر و داس‌هایشان پیش فِلیسطی‌ها بروند.‏ ۲۱ هزینهٔ تیز کردن گاوآهن،‏ کلنگ،‏ چنگک‌های سه‌دندانه،‏ تبر و تعمیر سُک،‏* هشت گرم نقره* بود.‏ ۲۲ موقع جنگ،‏ هیچ کدام از مردان شائول و یوناتان شمشیر و نیزه نداشتند،‏+ فقط شائول و پسرش یوناتان سلاح داشتند.‏

۲۳ گروهی از سپاهیان فِلیسطی به گذرگاه مِکماش رفتند.‏+

۱۴ یک روز یوناتان + پسر شائول به خادمی که سلاحش را حمل می‌کرد گفت:‏ «بیا به آن طرف،‏ به پایگاه فِلیسطی‌ها برویم.‏» اما به پدرش چیزی نگفت.‏ ۲ شائول نزدیک جِبعه،‏+ زیر درخت اناری که در مِغرون بود،‏ اردو زده بود و حدود ۶۰۰ مرد همراه او بودند.‏+ ۳ ‏(‏در آن زمان،‏ اَخیّای کاهن ایفود را بر تن داشت.‏+ او پسر اَخیطوب،‏+ برادر ایخابود،‏+ پسر فینِحاس،‏+ پسر عیلی + کاهن یَهُوَه در شیلوه بود.‏)‏+ هیچ کس نفهمید که یوناتان رفته است.‏ ۴ بین گذرگاه‌هایی که یوناتان می‌خواست از آن‌ها عبور کند تا به پایگاه فِلیسطی‌ها برسد،‏ دو صخرهٔ تیز* وجود داشت؛‏ یک صخره به نام بوصیص در یک طرف و یک صخره به نام سِنه در طرف دیگر بود.‏ ۵ یکی از این صخره‌ها مثل ستونی در سمت شمال،‏ رو به مِکماش بود و صخرهٔ دیگر در سمت جنوب،‏ رو به جِبَع بود.‏+

۶ پس یوناتان به خادمی که سلاحش را حمل می‌کرد گفت:‏ «بیا به آن طرف به پایگاه این ختنه‌نشده‌ها برویم.‏+ شاید یَهُوَه به کمک ما بیاید،‏ چون اگر یَهُوَه بخواهد ما را پیروز کند،‏* برایش فرقی نمی‌کند که تعداد ما کم باشد یا زیاد،‏ هیچ چیز نمی‌تواند مانع او شود.‏»‏+ ۷ سلاحدارش به او گفت:‏ «هر کاری که صلاح می‌دانی* بکن.‏ به هر طرف که دلت می‌خواهد برو؛‏ هر جا بروی،‏ من همراهت هستم.‏» ۸ یوناتان گفت:‏ «پس به طرف آن مردان برویم و خودمان را به آن‌ها نشان دهیم.‏ ۹ اگر به ما بگویند،‏ ‹بایستید تا ما پیش شما بیاییم!‏› ما سر جایمان می‌ایستیم و پیش آن‌ها نمی‌رویم.‏ ۱۰ اما اگر بگویند،‏ ‹بالا بیایید!‏› بالا می‌رویم؛‏ این نشانه‌ای برای ماست که یَهُوَه آن‌ها را به ما تسلیم می‌کند.‏»‏+

۱۱ بعد هر دو خودشان را به سربازانی که در پایگاه فِلیسطی‌ها بودند نشان دادند.‏ فِلیسطی‌ها گفتند:‏ «ببینید!‏ عبرانیان از سوراخ‌هایی که در آن‌ها پنهان شده بودند،‏ بیرون می‌آیند.‏»‏+ ۱۲ آن‌ها به یوناتان و سلاحدارش گفتند:‏ «بالا بیایید تا یک درس حسابی به شما بدهیم!‏»‏+ یوناتان بلافاصله به سلاحدارش گفت:‏ «دنبال من بیا،‏ چون یَهُوَه آن‌ها را به دست اسرائیل تسلیم خواهد کرد.‏»‏+ ۱۳ یوناتان با دست و پا خود را از صخره بالا کشید و سلاحدارش هم پشت سر او بود.‏ یوناتان به فِلیسطی‌ها حمله کرد؛‏ فِلیسطی‌ها یکی‌یکی نقش بر زمین می‌شدند و سلاحدارش آن‌هایی را که هنوز زنده مانده بودند،‏ می‌کشت.‏ ۱۴ یوناتان و سلاحدارش در حملهٔ اولشان،‏ در مسافتی کوتاه* حدود ۲۰ نفر را کشتند.‏

۱۵ آن وقت ترس تمام اردوگاه را فرا گرفت و همهٔ سربازانی که در آن پایگاه بودند و حتی دسته‌های مهاجمین وحشت کردند.‏+ زمین لرزید و خدا در دل فِلیسطی‌ها ترسی شدید به وجود آورد.‏ ۱۶ دیده‌بانان شائول که در جِبعهٔ بنیامین بودند،‏+ دیدند که در اردوگاه دشمن هرج‌ومرج به وجود آمده و آشفتگی بیشتر می‌شود.‏+

۱۷ شائول به مردانی که همراهش بودند،‏ گفت:‏ «لطفاً سرشماری کنید و ببینید چه کسی بین ما نیست.‏» آن‌ها بعد از سرشماری فهمیدند که یوناتان و سلاحدارش آنجا نیستند.‏ ۱۸ شائول به اَخیّا گفت:‏+ «صندوق خدای حقیقی را به اینجا بیاور!‏» (‏چون صندوق خدای حقیقی در آن موقع* پیش اسرائیلیان بود.‏)‏ ۱۹ وقتی شائول در حال صحبت با اَخیّای کاهن بود،‏ هرج‌ومرج در اردوگاه فِلیسطی‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد.‏ پس شائول به او گفت:‏ «دست نگهدار.‏» ۲۰ شائول و همهٔ مردانی که همراهش بودند برای جنگ با فِلیسطی‌ها جمع شدند،‏ ولی دیدند که فِلیسطی‌ها با شمشیر به جان همدیگر افتاده‌اند و آشوبی عظیم در آنجاست.‏ ۲۱ به علاوه،‏ عبرانیانی که قبلاً به فِلیسطی‌ها پیوسته بودند و با آن‌ها به اردوگاه رفته بودند،‏ به مردان اسرائیلی که تحت فرمان شائول و یوناتان بودند،‏ ملحق شدند.‏ ۲۲ اسرائیلیانی که در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم پنهان شده بودند،‏+ وقتی شنیدند که فِلیسطی‌ها فرار کرده‌اند،‏ به بقیهٔ اسرائیلیان پیوستند و همراه آن‌ها دشمنان را تعقیب کردند.‏ ۲۳ دامنهٔ جنگ به بِیت‌آوِن هم رسید + و یَهُوَه اسرائیلیان را در آن روز نجات داد.‏+

۲۴ مردان اسرائیلی در آن روز به‌شدّت زیر فشار بودند،‏ چون شائول سربازانش را قسم داده بود و گفته بود:‏ «لعنت بر کسی که تا قبل از غروب آفتاب و قبل از این که من از دشمنانم انتقام بگیرم،‏ لب به غذا* بزند!‏» پس هیچ کس چیزی نخورد.‏+

۲۵ همهٔ سربازان به جنگلی رسیدند که در آنجا روی زمین عسل بود.‏ ۲۶ وقتی وارد جنگل شدند دیدند که روی زمین عسل فراوانی چکیده است،‏ اما هیچ کس از ترسِ آن قسم،‏ جرأت نمی‌کرد به آن لب بزند.‏ ۲۷ اما یوناتان که نشنیده بود پدرش سربازان را قسم داده است،‏+ چوبی را که در دست داشت بلند کرد و نوک آن را در کندوی عسل فرو برد.‏ وقتی عسل را در دهانش گذاشت،‏ چشمانش برق زد.‏ ۲۸ همان وقت یکی از سربازان گفت:‏ «پدرت اکیداً ما را قسم داده و گفته است:‏ ‹لعنت بر کسی که امروز چیزی* بخورد!‏›‏+ برای همین است که همه اینقدر خسته‌اند.‏» ۲۹ اما یوناتان گفت:‏ «پدرم باعث عذاب مردم شده.‏ ببینید وقتی من یک کم عسل خوردم،‏ چقدر چشمانم روشن شد!‏ ۳۰ چقدر بهتر می‌شد اگر سربازان از چیزهایی که از دشمن غنیمت گرفته‌اند آزادانه می‌خوردند!‏+ آن وقت فِلیسطی‌ها سربازان بیشتری را از دست می‌دادند.‏»‏

۳۱ در آن روز اسرائیلیان فِلیسطی‌ها را از مِکماش تا اَیَّلون می‌کشتند،‏+ طوری که دیگر رمقی برایشان نمانده بود.‏ ۳۲ پس با حرص و ولع به غنایم هجوم بردند،‏ گاوان و گوسفندان و گوساله‌ها را گرفتند،‏ روی زمین سر بریدند و آن‌ها را با خونشان خوردند.‏+ ۳۳ به شائول خبر دادند و گفتند:‏ «سربازان به یَهُوَه گناه می‌کنند و گوشت را با خونش می‌خورند.‏»‏+ شائول وقتی این را شنید گفت:‏ «شما خیانت کرده‌اید.‏ فوراً سنگی بزرگ به اینجا بیاورید.‏»‏*‏ ۳۴ شائول گفت:‏ «بروید و به سربازان بگویید:‏ ‹هر کس گاو و گوسفندش را با خودش بیاورد،‏ روی این سنگ سر ببرد و بعد بخورد.‏ گوشت را با خونش نخورید،‏+ چون با این کار به یَهُوَه گناه می‌کنید.‏›» پس در آن شب هر کس گاوش را با خودش آورد و روی آن سنگ سر برید.‏ ۳۵ شائول مذبحی برای یَهُوَه ساخت.‏+ این اولین مذبحی بود که او برای یَهُوَه ساخت.‏

۳۶ بعد شائول گفت:‏ «بیایید شبانه به تعقیب فِلیسطی‌ها برویم و آن‌ها را تا سپیدهٔ صبح غارت کنیم و حتی یک نفر را زنده نگذاریم.‏» سربازان گفتند:‏ «هر کاری که صلاح می‌دانی انجام بده.‏» اما کاهن گفت:‏ «بیایید از خدای حقیقی راهنمایی بخواهیم.‏»‏+ ۳۷ شائول از خدا سؤال کرد:‏ «آیا به تعقیب فِلیسطی‌ها بروم؟‏+ آیا آن‌ها را به دست اسرائیل تسلیم می‌کنی؟‏» اما خدا آن روز جوابی به او نداد.‏ ۳۸ پس شائول به رئیسان سربازان گفت:‏ «بیایید ببینیم امروز چه گناهی صورت گرفته.‏ ۳۹ به حیات یَهُوَه که اسرائیل را نجات داد قسم که حتی اگر پسرم یوناتان مقصر باشد،‏ باید کشته شود.‏» اما هیچ کدام از سربازان چیزی نگفتند.‏ ۴۰ شائول به اسرائیلیان گفت:‏ «همهٔ شما یک طرف بایستید و من و پسرم یوناتان طرف دیگر می‌ایستیم.‏» سربازان گفتند:‏ «هر کاری که صلاح می‌دانی انجام بده.‏»‏

۴۱ شائول به یَهُوَه گفت:‏ «ای خدای اسرائیل،‏ از طریق تُمّیم به ما جواب بده!‏»‏+ به این طریق یوناتان و شائول انتخاب شدند،‏ نه سربازان.‏ ۴۲ شائول گفت:‏ «حالا بین من و پسرم یوناتان قرعه بیندازید.‏»‏+ قرعه به نام یوناتان افتاد.‏ ۴۳ شائول به یوناتان گفت:‏ «به من بگو چه کار کردی؟‏» یوناتان گفت:‏ «فقط با نوک چوبی که در دست داشتم،‏ کمی عسل چشیدم.‏+ حالا حاضرم بمیرم!‏»‏

۴۴ شائول گفت:‏ «یوناتان!‏ خدا مرا سخت مجازات کند،‏ اگر کشته نشوی!‏»‏+ ۴۵ اما سربازان به شائول گفتند:‏ «آیا یوناتان که این پیروزی* بزرگ را برای اسرائیل آورد،‏+ باید بمیرد؟‏ امکان ندارد!‏ به حیات یَهُوَه قسم که نباید حتی یک مو از سرش کم شود،‏ چون او امروز این کار را با کمک خدا انجام داد.‏»‏+ پس آن‌ها یوناتان را نجات دادند* و یوناتان کشته نشد.‏

۴۶ به این ترتیب،‏ شائول از تعقیب فِلیسطی‌ها دست کشید و فِلیسطی‌ها به محدودهٔ خود برگشتند.‏

۴۷ شائول پادشاهی خود را بر اسرائیل استوار کرد و از هر طرف با همهٔ دشمنانش جنگید؛‏ با موآبیان،‏+ عَمّونیان،‏+ اَدومیان،‏+ پادشاهان صوبه + و فِلیسطی‌ها.‏+ او هر جا که می‌رفت آن‌ها را شکست می‌داد.‏ ۴۸ او شجاعانه جنگید و عَمالیقیان را شکست داد + و اسرائیل را از دست غارتگرانش نجات داد.‏

۴۹ پسران شائول یوناتان،‏ یِشْوی و مَلکی‌شوعا بودند.‏+ او دو دختر هم داشت؛‏ اسم دختر بزرگش مِیرَب + و اسم دختر کوچکش میکال بود.‏+ ۵۰ زن شائول اَخینوعَم،‏ دختر اَخیمَعَص بود.‏ فرماندهٔ لشکر شائول اَبنیر،‏+ پسر نیر عموی شائول بود.‏ ۵۱ قِیس + پدر شائول بود.‏ نیر + پدر اَبنیر و پسر اَبی‌ئیل بود.‏

۵۲ شائول در تمام دوران سلطنتش،‏ همیشه با فِلیسطی‌ها سخت در جنگ بود.‏+ او هر وقت مردی قوی و شجاع می‌دید،‏ او را برای خدمت وارد لشکرش می‌کرد.‏+

۱۵ سموئیل به شائول گفت:‏ «یَهُوَه مرا فرستاد تا تو را برای پادشاهی بر قومش اسرائیل مسح کنم؛‏+ حالا به پیام یَهُوَه گوش کن.‏+ ۲ یَهُوَه خدای لشکرها می‌گوید:‏ ‹من عَمالیقیان را مجازات می‌کنم،‏* چون وقتی اسرائیلیان از مصر بیرون آمدند،‏ عَمالیقیان با آن‌ها دشمنی کردند.‏+ ۳ پس برو عَمالیقیان را از بین ببر + و آن‌ها را با هر چه دارند کاملاً نابود کن.‏+ هیچ کدام را زنده نگذار،‏* همه را باید بکشی؛‏+ مرد و زن،‏ بچه و نوزاد،‏ گاو و گوسفند،‏ شتر و الاغ.‏›»‏+ ۴ شائول نظامیان خود را جمع کرد و آن‌ها را در طِلایِم شمرد.‏ تعداد آن‌ها ۲۰۰٬۰۰۰ پیاده‌نظام و ۱۰٬۰۰۰ سرباز از یهودا بود.‏+

۵ شائول و نظامیانش تا شهر عَمالیق پیش رفتند و در درّه* کمین کردند.‏ ۶ شائول به قینیان گفت:‏+ «از عَمالیقیان جدا شوید تا شما را با آن‌ها نابود نکنم،‏+ چون وقتی اسرائیلیان از مصر بیرون آمدند،‏ به همهٔ آن‌ها محبت پایدار* نشان دادید.‏»‏+ پس قینیان از عَمالیق بیرون آمدند.‏ ۷ بعد شائول از حَویله + تا شور که نزدیک مصر است + به عَمالیقیان حمله کرد + و آن‌ها را از پا درآورد.‏ ۸ او اَجاج،‏+ پادشاه عَمالیق را زنده دستگیر کرد،‏ ولی بقیهٔ مردم را با شمشیر کشت.‏+ ۹ شائول و سربازانش،‏ اَجاج را با بهترین گاوان و گوسفندان گله،‏ حیوانات چاق و پروار،‏ قوچ‌ها و هر چیزی که باارزش بود،‏ نگه داشتند*‏+ و نخواستند آن‌ها را نابود کنند.‏ اما همهٔ چیزهای بی‌ارزش و چیزهایی را که نمی‌خواستند،‏ از بین بردند.‏

۱۰ بعد یَهُوَه به سموئیل گفت:‏ ۱۱ ‏«متأسفم* که شائول را پادشاه کردم،‏ چون دیگر از من اطاعت نمی‌کند.‏ او کاری را که گفتم،‏ انجام نداد.‏»‏+ سموئیل خیلی ناراحت شد و تمام شب به یَهُوَه دعا و التماس کرد.‏+ ۱۲ وقتی سموئیل صبح زود بلند شد که به دیدن شائول برود،‏ کسی به او گفت:‏ «شائول به کَرمِل رفت + و در آنجا به افتخار خودش ستون یادبود ساخت + و بعد به جِلجال رفت.‏» ۱۳ سرانجام وقتی سموئیل پیش شائول رسید،‏ شائول به او گفت:‏ «یَهُوَه به تو برکت بدهد.‏ من کاری را که یَهُوَه گفت،‏ انجام دادم.‏» ۱۴ اما سموئیل گفت:‏ «پس این همه صدای گاو و گوسفند که می‌شنوم چیست؟‏»‏+ ۱۵ شائول در جواب گفت:‏ «سربازان این‌ها را از پیش عَمالیقیان آورده‌اند.‏ آن‌ها بهترین گاوان و گوسفندان گله را زنده نگه داشتند* تا برای یَهُوَه خدایت قربانی کنند؛‏ اما ما بقیهٔ چیزها را نابود کردیم.‏» ۱۶ سموئیل به شائول گفت:‏ «بس کن!‏ بگذار به تو بگویم که یَهُوَه دیشب به من چه گفت.‏»‏+ شائول گفت:‏ «بگو!‏»‏

۱۷ سموئیل گفت:‏ «وقتی رئیس طایفه‌های اسرائیل شدی و یَهُوَه تو را برای پادشاهی بر اسرائیل مسح کرد،‏+ خودت را شخص مهمی نمی‌دانستی.‏+ ۱۸ بعد یَهُوَه تو را برای مأموریتی فرستاد و گفت:‏ ‹برو و عَمالیقیان گناهکار را نابود کن.‏+ آنقدر با آن‌ها بجنگ تا کاملاً از بین بروند.‏›‏+ ۱۹ پس چرا از یَهُوَه اطاعت نکردی؟‏ در عوض،‏ با حرص و ولع به غنایم هجوم بردی + و کاری را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام دادی!‏»‏

۲۰ شائول به سموئیل گفت:‏ «ولی من از یَهُوَه اطاعت کردم!‏ من به مأموریتی که یَهُوَه مرا فرستاد،‏ رفتم و اَجاج،‏ پادشاه عَمالیق را آوردم و عَمالیقیان را نابود کردم.‏+ ۲۱ اما سربازان بهترین گاوان و گوسفندان را از بین غنایمی که باید نابود می‌شد،‏ برداشتند تا در جِلجال برای یَهُوَه خدایت قربانی کنند.‏»‏+

۲۲ سموئیل گفت:‏ «چه چیزی یَهُوَه را بیشتر خشنود می‌کند؟‏ هدایای سوختنی و قربانی‌ها یا اطاعت از او؟‏+ اطاعت از یَهُوَه مهم‌تر از قربانی است + و گوش دادن به او بهتر از چربی قوچ‌ها؛‏+ ۲۳ چون سرکشی + گناهی مثل گناه غیبگویی است + و گستاخی مثل جادوگری و بت‌پرستی.‏* تو کلام یَهُوَه را رد کرده‌ای،‏+ به همین دلیل او هم تو را به عنوان پادشاه رد کرده است.‏»‏+

۲۴ شائول به سموئیل گفت:‏ «من گناه کرده‌ام،‏ چون فرمان یَهُوَه و کلام تو را زیر پا گذاشتم؛‏ من از مردم ترسیدم و به حرفشان گوش کردم.‏ ۲۵ حالا لطفاً گناه مرا ببخش و همراه من برگرد تا یَهُوَه را عبادت کنم.‏»‏+ ۲۶ اما سموئیل به شائول گفت:‏ «نه!‏ من همراه تو نمی‌آیم،‏ چون از فرمان یَهُوَه سرپیچی کردی و یَهُوَه تو را از پادشاهی بر اسرائیل برکنار کرده است.‏»‏+ ۲۷ همین که سموئیل برگشت که برود،‏ شائول پایین ردای او را گرفت و ردایش پاره شد.‏ ۲۸ سموئیل گفت:‏ «یَهُوَه امروز سلطنت بر اسرائیل را از دست تو گرفته* و آن را به کسی می‌دهد که از تو بهتر است.‏+ ۲۹ به علاوه،‏ خدای متعالِ اسرائیل + دروغ نمی‌گوید + و تصمیمش را عوض نمی‌کند،‏* چون او انسان نیست که از تصمیمش منصرف شود.‏»‏*‏+

۳۰ شائول با شنیدن این حرف گفت:‏ «من گناه کرده‌ام.‏ اما لطفاً حرمت مرا جلوی ریش‌سفیدان قومم و جلوی اسرائیل حفظ کن.‏ همراه من برگرد تا یَهُوَه خدایت را عبادت کنم.‏»‏+ ۳۱ سموئیل پشت سر شائول رفت و شائول یَهُوَه را عبادت کرد.‏ ۳۲ سموئیل گفت:‏ «اَجاج،‏ پادشاه عَمالیق را پیش من بیاورید.‏» اَجاج که قبلاً فکر می‌کرد خطر مرگ از سرش گذشته،‏ با شک و تردید* پیش سموئیل رفت.‏ ۳۳ اما سموئیل گفت:‏ «همان طور که شمشیر تو مادران را در غم فرزندانشان نشاند،‏ مادر تو هم در غم تو می‌نشیند.‏» بعد سموئیل اَجاج را در جِلجال در حضور یَهُوَه قطعه قطعه کرد.‏+

۳۴ سموئیل به رامه رفت و شائول به خانه‌اش در جِبعهٔ شائول برگشت.‏ ۳۵ سموئیل بقیهٔ عمرش دیگر شائول را ندید،‏ چون کارهای شائول او را خیلی غمگین کرده بود.‏+ یَهُوَه هم متأسف بود که شائول را پادشاه اسرائیل کرده بود.‏+

۱۶ سرانجام یَهُوَه به سموئیل گفت:‏ «تا کی می‌خواهی برای شائول که او را از پادشاهی اسرائیل برکنار کرده‌ام،‏+ عزا بگیری؟‏+ ظرف* روغن خود را پر کن + و پیش یَسای بِیت‌لِحِمی برو.‏+ من تو را پیش او می‌فرستم،‏ چون یکی از پسرانش را انتخاب کرده‌ام تا پادشاه شود.‏»‏+ ۲ سموئیل گفت:‏ «چطور می‌توانم این کار را بکنم؟‏ اگر شائول بشنود،‏ مرا می‌کشد.‏»‏+ یَهُوَه به او گفت:‏ «یک گاو* با خود ببر و بگو،‏ ‹آمده‌ام تا برای یَهُوَه قربانی تقدیم کنم.‏› ۳ بعد یَسا را دعوت کن که برای تقدیم قربانی بیاید.‏ آن وقت به تو می‌گویم که چه کار کنی.‏ تو باید کسی را که به تو نشان می‌دهم،‏ مسح کنی.‏»‏+

۴ سموئیل کاری را که یَهُوَه به او گفت،‏ انجام داد.‏ وقتی او به بِیت‌لِحِم رسید،‏+ ریش‌سفیدان شهر با ترس و لرز به استقبال او آمدند و گفتند:‏ «مشکلی پیش آمده؟‏» ۵ سموئیل در جواب گفت:‏ «نه،‏ مشکلی نیست.‏ آمده‌ام تا به یَهُوَه قربانی تقدیم کنم.‏ خودتان را پاک و مقدّس کنید و همراه من برای قربانی بیایید.‏» بعد یَسا و پسرانش را پاک و مقدّس کرد و آن‌ها را برای تقدیم قربانی دعوت کرد.‏ ۶ وقتی آن‌ها آمدند و چشم سموئیل به اِلیاب افتاد،‏+ با خود گفت:‏ «حتماً این کسی است که یَهُوَه انتخاب کرده.‏»‏*‏ ۷ اما یَهُوَه به سموئیل گفت:‏ «به ظاهر او و قد بلندش نگاه نکن،‏+ چون من او را انتخاب نکرده‌ام.‏ خدا مثل انسان نگاه نمی‌کند،‏ چون انسان ظاهر را می‌بیند ولی یَهُوَه به دل نگاه می‌کند.‏»‏+ ۸ بعد یَسا اَبیناداب را صدا کرد که پیش سموئیل بیاید،‏+ ولی سموئیل گفت:‏ «یَهُوَه او را هم انتخاب نکرده است.‏» ۹ پس یَسا شَمّه را معرفی کرد،‏+ ولی سموئیل گفت:‏ «یَهُوَه او را هم انتخاب نکرده است.‏» ۱۰ به این ترتیب،‏ یَسا هفت نفر از پسرانش را به سموئیل معرفی کرد،‏ ولی سموئیل به یَسا گفت:‏ «یَهُوَه هیچ کدام از این‌ها را انتخاب نکرده است.‏»‏

۱۱ سرانجام سموئیل به یَسا گفت:‏ «پسر دیگری نداری؟‏» یَسا گفت:‏ «یک پسر دیگر دارم که کوچک‌ترین پسرم است.‏+ او گوسفندان را به چرا برده است.‏»‏+ سموئیل گفت:‏ «کسی را دنبالش بفرست،‏ چون تا وقتی او نیاید سر سفره نمی‌نشینیم.‏» ۱۲ یَسا کسی را دنبال پسر کوچکش فرستاد و او را پیش سموئیل آورد.‏ او جوانی شاداب* و خوش‌قیافه با چشمانی زیبا بود.‏+ یَهُوَه گفت:‏ «همین است!‏ بلند شو او را مسح کن.‏»‏+ ۱۳ سموئیل ظرف* روغن را برداشت + و او را در حضور برادرانش مسح کرد.‏ از آن روز به بعد،‏ روح یَهُوَه قدرتی خاص به داوود داد.‏+ بعد سموئیل بلند شد و به رامه رفت.‏+

۱۴ روح یَهُوَه از شائول دور شد + و یَهُوَه گذاشت که افکار تیره و تار،‏* شائول را آشفته‌خاطر کند.‏+ ۱۵ خادمان شائول به او گفتند:‏ «ای پادشاه،‏ خدا آرامش را از تو گرفته است.‏*‏ ۱۶ لطفاً بگذار ما خادمانت* دنبال مردی بگردیم که در نواختن چنگ مهارت دارد.‏+ هر وقت این طور پریشان‌حال شدی،‏ او چنگ می‌نوازد و تو آرامش پیدا می‌کنی.‏» ۱۷ پس شائول به خادمانش گفت:‏ «لطفاً نوازنده‌ای ماهر پیدا کنید و او را پیش من بیاورید.‏»‏

۱۸ یکی از خادمان گفت:‏ «من دیده‌ام که یکی از پسران یَسای بِیت‌لِحِمی چقدر با مهارت چنگ می‌نوازد.‏ در ضمن او جنگجویی شجاع و قوی و جوانی خوش‌بیان و خوش‌قیافه است + و یَهُوَه هم با اوست.‏»‏+ ۱۹ پس شائول پیام‌رسانانی پیش یَسا فرستاد و گفت:‏ «پسرت داوود را که چوپانی می‌کند،‏ پیش من بفرست.‏»‏+ ۲۰ یَسا مقداری نان و یک مشک شراب را بار الاغ کرد و با یک بزغاله،‏ همراه پسرش داوود پیش شائول فرستاد.‏ ۲۱ به این ترتیب،‏ داوود پیش شائول رفت و به خدمت او مشغول شد.‏+ شائول داوود را خیلی دوست داشت و او را سلاح‌دار خود کرد.‏ ۲۲ بعد این پیام را به یَسا فرستاد:‏ «لطفاً بگذار داوود در خدمت من بماند،‏ چون از او خیلی راضی هستم.‏» ۲۳ هر وقت خدا اجازه می‌داد افکار تیره و تار* شائول را پریشان کند،‏ داوود چنگش را برمی‌داشت و برای او می‌نواخت.‏ بعد شائول آرامش پیدا می‌کرد و حالش بهتر می‌شد و افکار تیره و تار از ذهنش بیرون می‌رفت.‏*‏+

۱۷ فِلیسطی‌ها + سپاهیان* خود را برای جنگ جمع کردند.‏ آن‌ها در سوکو که در یهوداست،‏+ جمع شدند و در اِفِس‌دَمیم + بین سوکو و عَزیقه + اردو زدند.‏ ۲ شائول و مردان اسرائیل هم جمع شدند و در درّهٔ* ایله اردو زدند + و برای حمله به فِلیسطی‌ها صف‌آرایی کردند.‏ ۳ فِلیسطی‌ها روی یک کوه مستقر بودند و اسرائیلی‌ها روی کوهی دیگر در طرف مقابل و بین آن‌ها یک درّه بود.‏

۴ از اردوگاه‌های فِلیسطی‌ها،‏ پهلوانی که اسمش جُلیات بود،‏ بیرون آمد.‏+ او از اهالی جَت بود + و حدود سه متر* قد داشت.‏ ۵ او کلاهخودی مسی بر سر داشت و زرهی با فلس‌های مسی پوشیده بود.‏+ وزن زره مسی او حدود ۵۷ کیلو* بود.‏ ۶ او ساق‌بندهای مسی داشت و زوبینی*‏+ مسی بین کتف‌هایش آویزان بود.‏ ۷ چوب نیزه‌اش به بزرگی تیر* پارچه‌بافی بود + و سر آهنی نیزهٔ او حدود ۷ کیلو* وزن داشت.‏ کسی که سپر او را حمل می‌کرد،‏ جلوی او می‌رفت.‏ ۸ او ایستاد و با صدای بلند به سپاه اسرائیل گفت:‏+ «چرا برای جنگ صف‌آرایی کرده‌اید؟‏ ای نوکران شائول،‏ من برای فِلیسطی‌ها به میدان جنگ آمده‌ام!‏ پس یک نفر را از بین خودتان انتخاب کنید و پیش من بفرستید تا برای شما بجنگد.‏ ۹ اگر او بتواند با من بجنگد و مرا بکشد،‏ ما بندهٔ شما می‌شویم.‏ اما اگر من پیروز شوم و او را بکشم،‏ شما باید بندهٔ ما شوید و به ما خدمت کنید.‏» ۱۰ بعد جُلیات* گفت:‏ «من امروز سپاه اسرائیل را بی‌آبرو می‌کنم.‏*‏+ حالا یک مرد بفرستید تا با هم بجنگیم!‏»‏

۱۱ وقتی شائول و همهٔ اسرائیلیان حرف‌های جُلیات را شنیدند،‏ خیلی ترسیدند و به وحشت افتادند.‏

۱۲ داوود پسر مردی به نام یَسا از اهالی اِفراته + یا همان بِیت‌لِحِم یهودا بود.‏+ یَسا هشت پسر داشت + و در زمان سلطنت شائول مردی پیر و سالخورده شده بود.‏ ۱۳ سه پسر بزرگ یَسا همراه شائول به جنگ رفته بودند.‏+ اسم آن‌ها این بود:‏ نخست‌زاده‌اش اِلیاب،‏+ پسر دوم اَبیناداب + و پسر سوم شَمّه.‏+ ۱۴ داوود کوچک‌ترین پسر یَسا بود + و سه پسر بزرگ یَسا همراه شائول رفته بودند.‏

۱۵ داوود از پیش شائول به بِیت‌لِحِم رفت و آمد می‌کرد تا گوسفندان پدرش را شبانی کند.‏+ ۱۶ در این بین،‏ جُلیات* برای ۴۰ روز،‏ صبح و شب می‌آمد،‏ جلوی اسرائیلیان می‌ایستاد و آن‌ها را به مبارزه می‌طلبید.‏

۱۷ یَسا به پسرش داوود گفت:‏ «لطفاً این کیسهٔ* غلّهٔ برشته و ده نان را بردار و فوراً برای برادرانت که در اردوگاه هستند،‏ ببر.‏ ۱۸ این ده قالب پنیر* را هم برای رئیس گروهشان* ببر؛‏ در ضمن ببین حال برادرانت چطور است و چیزی بیاور که نشانه‌ای از سلامتی آن‌ها باشد.‏» ۱۹ برادران داوود با شائول و بقیهٔ سربازان اسرائیل در درّهٔ* ایله بودند تا با فِلیسطی‌ها بجنگند.‏+

۲۰ داوود صبح زود بلند شد و گوسفندان را به کسی سپرد؛‏ بعد طبق گفتهٔ پدرش آذوقه را برداشت و راه افتاد.‏ وقتی به اردوگاه رسید،‏ سربازان اسرائیل با فریاد به طرف میدان جنگ می‌رفتند.‏ ۲۱ صف اسرائیلیان و صف فِلیسطی‌ها به جلو حرکت کرد و در مقابل یکدیگر قرار گرفتند.‏ ۲۲ داوود فوراً بارَش را به نگهبان اسباب و وسایل سپرد و به طرف میدان جنگ دوید.‏ وقتی به آنجا رسید،‏ از برادرانش حالشان را پرسید.‏+

۲۳ وقتی با آن‌ها صحبت می‌کرد،‏ آن پهلوان فِلیسطی که جُلیات نام داشت + و از اهالی جَت بود،‏ از صف سربازان فِلیسطی بیرون آمد.‏ او همان حرف‌ها را تکرار کرد + و داوود حرف‌هایش را شنید.‏ ۲۴ همهٔ سربازان اسرائیل با دیدن آن مرد،‏ از ترس پا به فرار گذاشتند.‏+ ۲۵ آن سربازان می‌گفتند:‏ «این مرد را که دائم بیرون می‌آید و اسرائیل را مسخره می‌کند،‏*‏+ می‌بینید؟‏ پادشاه به هر کس که او را بکشد ثروت زیادی می‌دهد؛‏ دخترش را هم به او می‌دهد + و خاندان پدرش هم از هر وظیفه‌ای نسبت به پادشاه معاف می‌شود.‏»‏

۲۶ داوود از سربازانی که کنارش ایستاده بودند پرسید:‏ «به کسی که آن فِلیسطی را بکشد و ننگ را از اسرائیل دور کند،‏ چه پاداشی داده می‌شود؟‏ این فِلیسطی ختنه‌نشده کیست که به خودش اجازه می‌دهد لشکر خدای زنده را مسخره کند؟‏»‏*‏+ ۲۷ بعد سربازان حرفشان را در مورد آن پاداش تکرار کردند و به او گفتند:‏ «کسی که او را بکشد این پاداش را می‌گیرد.‏» ۲۸ وقتی اِلیاب،‏+ برادر بزرگ داوود شنید که او با سربازان صحبت می‌کند،‏ عصبانی شد و گفت:‏ «چرا اینجا آمدی؟‏ آن چند تا گوسفند را در بیابان پیش کی گذاشتی؟‏+ من می‌دانم که چقدر گستاخی و چه انگیزه‌های بدی در دلت داری؛‏ تو فقط آمده‌ای تا جنگ را ببینی.‏» ۲۹ داوود گفت:‏ «مگر چه کار کردم؟‏ فقط یک سؤال کردم!‏» ۳۰ بعد داوود رویش را به طرف کسی دیگر برگرداند و همان سؤال را پرسید + و سربازان هم مثل قبل به او جواب دادند.‏+

۳۱ بعضی‌ها صحبت‌های داوود را شنیدند و آن‌ها را به گوش شائول رساندند.‏ پس شائول کسی را دنبال او فرستاد.‏ ۳۲ داوود به شائول گفت:‏ «کسی خودش را به خاطر آن فِلیسطی نبازد.‏* غلامت حاضر است که برود و با او بجنگد.‏»‏+ ۳۳ اما شائول به داوود گفت:‏ «تو نمی‌توانی حریف آن فِلیسطی شوی،‏ چون خیلی جوان و بی‌تجربه‌ای،‏+ ولی او از جوانی جنگجو بوده.‏» ۳۴ داوود به شائول گفت:‏ «وقتی غلامت گلهٔ پدرش را چوپانی می‌کرد،‏ یک بار شیری آمد و گوسفندی را از گله برد.‏+ بار دیگر هم خرسی آمد و همین کار را کرد.‏ ۳۵ من دنبالش رفتم و آن را به زمین زدم و گوسفند را از دهانش نجات دادم.‏ وقتی بلند شد که به من حمله کند،‏ گلویش* را گرفتم،‏ آن را به زمین زدم و کشتم.‏ ۳۶ غلامت،‏ هم شیر و هم خرس را کشت.‏ پس می‌توانم این فِلیسطی ختنه‌نشده را هم مثل آن‌ها بکشم،‏ چون او لشکر خدای زنده را مسخره کرده است.‏»‏*‏+ ۳۷ داوود ادامه داد:‏ «یَهُوَه که مرا از چنگ شیر و خرس نجات داد،‏ از دست این فِلیسطی هم نجات می‌دهد.‏»‏+ شائول با شنیدن این حرف،‏ به داوود گفت:‏ «برو،‏ یَهُوَه به همراهت!‏»‏

۳۸ بعد،‏ شائول لباس جنگی خود را به تن داوود کرد.‏ او کلاهخود مسی بر سر داوود گذاشت و زره فلزی* تنش کرد.‏ ۳۹ بعد داوود شمشیر به کمر بست و سعی کرد برود اما نتوانست،‏ چون به لباس جنگی عادت نداشت.‏ داوود به شائول گفت:‏ «من نمی‌توانم با این چیزها حرکت کنم چون به آن‌ها عادت ندارم.‏» پس داوود آن‌ها را از تنش درآورد.‏ ۴۰ او چوبدستی خود را برداشت و پنج سنگ گرد و صیقلی از بستر خشک رودخانه* انتخاب کرد و آن‌ها را در جیب کیسهٔ چوپانی‌اش گذاشت.‏ قلاب‌سنگش*‏+ هم در دستش بود.‏ بعد به طرف آن فِلیسطی رفت.‏

۴۱ جُلیات* به داوود نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و کسی که سپرش را حمل می‌کرد،‏ جلوی او می‌رفت.‏ ۴۲ وقتی جُلیات* چشمش به داوود افتاد،‏ با نگاهی تحقیرآمیز به او پوزخند زد،‏ چون پسری خوش‌قیافه بود و ظاهری خیلی جوان* داشت.‏+ ۴۳ آن فِلیسطی به داوود گفت:‏ «مگر من سگم که با یک چوبدستی به جنگم آمدی؟‏»‏+ بعد داوود را به اسم خدایان خود لعنت کرد.‏ ۴۴ او به داوود گفت:‏ «جلو بیا تا گوشتت را غذای پرندگان آسمان و حیوانات وحشی صحرا بکنم.‏»‏

۴۵ داوود در جواب او گفت:‏ «تو با شمشیر و نیزه و زوبین*‏+ به جنگ من آمده‌ای،‏ ولی من به نام یَهُوَه خدای لشکرها،‏+ خدای سپاه اسرائیل که به او توهین کردی،‏*‏+ به جنگ تو آمده‌ام.‏ ۴۶ همین امروز یَهُوَه تو را به دست من تسلیم می‌کند + و من تو را می‌کشم و سرت را از تنت جدا می‌کنم؛‏ و همین امروز جسد سربازان* فِلیسطی را غذای پرندگان آسمان و حیوانات وحشی می‌کنم.‏ آن وقت مردم سراسر زمین می‌فهمند که در اسرائیل خدایی هست.‏+ ۴۷ همهٔ کسانی که اینجا جمع شده‌اند می‌فهمند که یَهُوَه برای نجات ما به شمشیر و نیزه نیازی ندارد.‏+ یَهُوَه خودش تصمیم می‌گیرد که چه کسی در جنگ پیروز شود*‏+ و او حتماً همهٔ شما را به دست ما تسلیم خواهد کرد.‏»‏+

۴۸ آن وقت جُلیات* به سمت داوود حرکت کرد و داوود هم با سرعت به سمت لشکر دشمن دوید تا با او بجنگد.‏ ۴۹ داوود دستش را در کیسه‌اش برد و سنگی درآورد و آن را با قلاب‌سنگش پرتاب کرد.‏ او سنگ را به پیشانی آن فِلیسطی زد و سنگ در پیشانی او فرو رفت و او با صورت به زمین افتاد.‏+ ۵۰ به این ترتیب داوود با یک سنگ و قلاب‌سنگ بر آن فِلیسطی پیروز شد.‏ داوود او را زد و کشت،‏ هرچند که شمشیری در دستش نبود.‏+ ۵۱ داوود به دویدن ادامه داد و بالای سر او ایستاد.‏ او شمشیر آن فِلیسطی را گرفت + و از غلاف بیرون کشید و برای این که مطمئن شود او مرده است،‏ با آن شمشیر سرش را از تنش جدا کرد.‏ فِلیسطی‌ها وقتی دیدند که جنگجوی پرقدرت‌شان مرده است،‏ پا به فرار گذاشتند.‏+

۵۲ سربازان اسرائیل و یهودا وقتی این را دیدند،‏ فریادی بلند کشیدند و فِلیسطی‌ها را از آن درّه + تا دروازه‌های عِقرون + تعقیب کردند و کشتند،‏ طوری که تمام راه از شَعَرایِم + تا جَت و عِقرون پر از جسد فِلیسطی‌ها بود.‏ ۵۳ بعد از این که اسرائیلیان از تعقیب فِلیسطی‌ها برگشتند،‏ اردوگاه آن‌ها را غارت کردند.‏

۵۴ داوود سر جُلیات* را برداشت و به اورشلیم برد،‏ اما سلاح او را در چادر خود گذاشت.‏+

۵۵ آن موقع که شائول دید داوود به مبارزه با آن فِلیسطی می‌رفت،‏ از اَبنیر فرماندهٔ لشکر پرسید:‏ «اَبنیر،‏+ این پسر،‏ پسر چه کسی است؟‏»‏+ اَبنیر جواب داد:‏ «ای پادشاه،‏ به جان تو قسم،‏ نمی‌دانم!‏» ۵۶ پادشاه گفت:‏ «پرس و جو کن و ببین این جوان،‏ پسر کیست.‏» ۵۷ بعد از این که داوود جُلیات* را کشت و برگشت،‏ اَبنیر بلافاصله او را در حالی که هنوز سر آن فِلیسطی را در دست داشت،‏+ به حضور شائول برد.‏ ۵۸ شائول به داوود گفت:‏ «ای جوان،‏ تو پسر چه کسی هستی؟‏» داوود گفت:‏ «پسر خدمتگزارت،‏ یَسای بِیت‌لِحِمی.‏»‏+

۱۸ یوناتان + بعد از شنیدن صحبتی که داوود با شائول داشت،‏ با داوود دوست صمیمی شد.‏* او داوود را مثل جان خودش دوست داشت.‏+ ۲ از آن روز به بعد،‏ شائول داوود را پیش خود نگه داشت و اجازه نداد که او به خانهٔ پدرش برگردد.‏+ ۳ یوناتان داوود را مثل جانش دوست داشت،‏+ پس با او عهد دوستی بست.‏+ ۴ یوناتان ردای بی‌آستینی را که به تن داشت،‏ درآورد و آن را با لباس رزم،‏ شمشیر،‏ کمان و کمربندش به داوود داد.‏ ۵ داوود به جنگ می‌رفت و هر جا که شائول او را می‌فرستاد،‏ موفق می‌شد.‏*‏+ بنابراین شائول او را یکی از رئیسان جنگجویان کرد + و همهٔ مردم و خادمان شائول از این موضوع راضی بودند.‏

۶ هر بار که داوود و سربازان دیگر از پیروزی بر فِلیسطی‌ها برمی‌گشتند،‏ زن‌ها با رقص و آواز + از همهٔ شهرهای اسرائیل بیرون می‌آمدند تا با دف و ساز زهی،‏*‏+ با شادی به استقبال شائول پادشاه بروند.‏ ۷ آن زن‌ها جشن می‌گرفتند و این آواز را می‌خواندند:‏

‏«شائول هزاران نفر را کشته،‏

و داوود ده‌ها هزار نفر را.‏»‏+

۸ سرانجام شائول از شنیدن این آواز خیلی عصبانی شد + و گفت:‏ «آن‌ها به داوود ده‌ها هزار نفر را نسبت داده‌اند،‏ ولی به من هزاران نفر را.‏ فقط این مانده که پادشاهی را هم به او بدهند!‏»‏+ ۹ از آن روز به بعد شائول نسبت به داوود بدگمان شد.‏

۱۰ فردای آن روز خدا گذاشت که افکار تیره و تار* به سراغ شائول بیاید + و رفتار شائول در خانه عجیب و غریب شد.‏ داوود مثل قبل برایش چنگ می‌زد.‏+ شائول نیزه‌ای در دست داشت.‏+ ۱۱ او به خودش گفت:‏ ‹داوود را به دیوار میخکوب می‌کنم!‏› پس نیزه را به طرف او پرت کرد،‏+ اما داوود دو بار جاخالی داد.‏ ۱۲ شائول از داوود می‌ترسید،‏ چون یَهُوَه با داوود بود + ولی شائول را ترک کرده بود.‏+ ۱۳ به این دلیل،‏ شائول دیگر او را پیش خود نگه نداشت.‏ او داوود را رئیس گروه هزار نفری کرد و داوود سپاهیان را در جنگ رهبری می‌کرد.‏+ ۱۴ داوود در همهٔ کارهایش موفق می‌شد*‏+ و یَهُوَه با او بود.‏+ ۱۵ وقتی شائول دید که او چقدر موفق است،‏ ترسش از او بیشتر شد.‏ ۱۶ اما همه در اسرائیل و یهودا داوود را دوست داشتند،‏ چون او آن‌ها را در جنگ‌هایشان رهبری می‌کرد.‏

۱۷ روزی شائول به داوود گفت:‏ «این دختر بزرگم مِیرَب است.‏+ تو می‌توانی با او ازدواج کنی،‏+ اما هنوز باید شجاعتت را به من نشان دهی و در جنگ‌های یَهُوَه بجنگی.‏»‏+ شائول با خودش فکر کرد:‏ ‹لازم نیست من داوود را بکشم.‏ فِلیسطی‌ها این کار را می‌کنند.‏›‏+ ۱۸ داوود به شائول گفت:‏ «من کی هستم و فامیل من و خاندان پدرم در اسرائیل کیست که داماد پادشاه بشوم؟‏»‏+ ۱۹ اما وقتی زمانش رسید که شائول دخترش مِیرَب را به داوود بدهد،‏ معلوم شد که او مِیرَب را به عَدری‌ئیل مِحولاتی داده است.‏+

۲۰ از طرفی،‏ میکال دختر شائول عاشق داوود بود.‏+ وقتی این خبر به گوش شائول رسید،‏ خوشحال شد.‏ ۲۱ شائول با خود فکر کرد:‏ «من میکال را به او می‌دهم و از این فرصت استفاده می‌کنم تا او را به دست فِلیسطی‌ها به کشتن دهم.‏»‏+ شائول برای بار دوم به داوود گفت:‏ «تو امروز داماد من می‌شوی.‏»‏*‏ ۲۲ شائول به خادمانش هم دستور داد و گفت:‏ «شما به طور خصوصی و محرمانه به داوود بگویید:‏ ‹پادشاه از تو خوشش می‌آید و همهٔ خادمانش هم تو را دوست دارند.‏ پس بیا و داماد او شو.‏›» ۲۳ وقتی خادمان شائول این‌ها را به داوود گفتند،‏ داوود گفت:‏ «مگر به همین سادگی است که آدم فقیر و کم‌اهمیتی مثل من داماد پادشاه شود؟‏»‏+ ۲۴ بعد خادمان شائول حرف‌های داوود را به او گفتند.‏

۲۵ شائول گفت:‏ «به داوود بگویید:‏ ‹تنها مهریه‌ای + که پادشاه از تو می‌خواهد این است که ۱۰۰ قُلفه*‏+ از فِلیسطی‌ها برای انتقام پادشاه از دشمنانش،‏ برای او بیاوری.‏›» در واقع شائول نقشه کشیده بود که داوود را به دست فِلیسطی‌ها بکشد.‏ ۲۶ خادمان پادشاه سخنان او را به داوود گفتند و داوود خوشحال شد که می‌تواند داماد پادشاه شود.‏+ داوود قبل از موعدی که پادشاه تعیین کرده بود،‏ ۲۷ با مردانش رفت و ۲۰۰ مرد فِلیسطی را کشت و قُلفهٔ همهٔ آن‌ها را برای پادشاه برد تا داماد پادشاه شود.‏ به این ترتیب،‏ شائول دخترش را به داوود داد.‏+ ۲۸ شائول متوجه شد که یَهُوَه با داوود است + و دخترش میکال عاشق اوست.‏+ ۲۹ این باعث شد که شائول بیشتر از قبل،‏ از داوود بترسد و تا آخر عمرش به چشم دشمن به او نگاه کند.‏+

۳۰ امیران فِلیسطی بارها به جنگ با اسرائیلیان رفتند و در همهٔ آن جنگ‌ها داوود از بقیهٔ مردان شائول موفق‌تر بود*‏+ و همه برایش احترام زیادی قائل بودند.‏+

۱۹ شائول با پسرش یوناتان و همهٔ خادمانش صحبت کرد و گفت که می‌خواهد داوود را بکشد.‏+ ۲ یوناتان چون داوود را خیلی دوست داشت + به داوود گفت:‏ «پدرم شائول می‌خواهد تو را بکشد.‏ مراقب باش و فردا صبح خودت را در جایی امن مخفی کن و همان جا بمان.‏ ۳ من با پدرم نزدیک جایی که تو پنهان می‌شوی می‌آیم و با او در مورد تو صحبت می‌کنم.‏ بعد حتماً نتیجهٔ صحبت‌هایمان را به تو می‌گویم.‏»‏+

۴ یوناتان پیش پدرش شائول از خوبی‌های داوود تعریف کرد + و به او گفت:‏ «خواهش می‌کنم پادشاه به خادمش آسیبی نرساند،‏* او که به تو گناهی نکرده و همهٔ کارهایی که کرده به نفع تو بوده.‏ ۵ داوود جانش را برای کشتن آن فِلیسطی به خطر انداخت*‏+ و یَهُوَه پیروزی* بزرگی نصیب اسرائیل کرد.‏ تو هم دیدی و خیلی خوشحال شدی!‏ پس چرا می‌خواهی بی‌دلیل داوود را بکشی؟‏+ چرا می‌خواهی گناه کنی و خون شخصی بی‌گناه را بریزی؟‏» ۶ شائول به حرف یوناتان گوش کرد و این طور قسم خورد:‏ «به حیات یَهُوَه قسم که او را نمی‌کشم.‏» ۷ بعد از آن،‏ یوناتان داوود را صدا زد و همه چیز را برای او تعریف کرد.‏ یوناتان داوود را پیش شائول برد و داوود مثل قبل به خدمت شائول مشغول شد.‏+

۸ مدتی بعد،‏ دوباره جنگ شد و داوود به نبرد با فِلیسطی‌ها رفت و تلفات سنگینی به آن‌ها وارد کرد.‏ پس بقیهٔ فِلیسطی‌ها پا به فرار گذاشتند.‏

۹ یَهُوَه اجازه داد افکار تیره و تار* شائول را پریشان‌حال کند.‏+ شائول در خانه‌اش نشسته بود و نیزه‌ای در دست داشت و داوود برای او چنگ می‌نواخت.‏+ ۱۰ شائول سعی کرد داوود را با نیزه‌اش به دیوار میخکوب کند،‏ اما داوود جاخالی داد و نیزه به دیوار فرو رفت.‏ داوود برای این که از دست شائول نجات پیدا کند،‏ همان شب فرار کرد.‏ ۱۱ شائول مأمورانی را به خانهٔ داوود فرستاد تا خانهٔ او را تحت نظر داشته باشند و صبح او را بکشند.‏+ اما میکال زن داوود،‏ به او گفت:‏ «باید همین امشب فرار کنی،‏ وگرنه فردا تو را می‌کشند.‏» ۱۲ پس میکال فوراً به داوود کمک کرد تا از پنجره پایین برود و فرار کند و از دست شائول نجات پیدا کند.‏ ۱۳ میکال یک مجسمهٔ تِرافیم* روی تخت گذاشت و توری از پشم بز در جایی که داوود سرش را می‌گذاشت،‏ قرار داد و با لباسی آن را پوشاند.‏

۱۴ شائول مأمورانی را برای دستگیری داوود فرستاد،‏ ولی میکال به آن‌ها گفت:‏ «او بیمار است.‏» ۱۵ پس شائول آن مأموران را دوباره سراغ داوود فرستاد و به آن‌ها گفت:‏ «او را همان طور که روی تختش خوابیده پیش من بیاورید تا او را بکشم.‏»‏+ ۱۶ وقتی آن‌ها وارد خانه شدند،‏ دیدند که روی تخت یک مجسمهٔ تِرافیم* است و توری از پشم بز در جایی که داوود سرش را می‌گذاشت،‏ قرار دارد.‏ ۱۷ شائول به میکال گفت:‏ «چرا مرا فریب دادی و گذاشتی دشمنم فرار کند + و نجات پیدا کند؟‏» میکال جواب داد:‏ «او مرا تهدید کرد که اگر نگذارم فرار کند،‏ مرا می‌کشد!‏»‏

۱۸ به این ترتیب،‏ داوود موفق شد فرار کند.‏ او به رامه پیش سموئیل رفت + و برایش تعریف کرد که شائول با او چه کارها کرده است.‏ بعد او و سموئیل به نایوت رفتند و در آنجا ماندند.‏+ ۱۹ بعد از مدتی،‏ به شائول خبر رسید که داوود در نایوتِ رامه است.‏ ۲۰ شائول بلافاصله مأمورانی را برای دستگیری داوود فرستاد.‏ وقتی آن مأموران دیدند که پیامبران مسن‌تر مشغول نبوّت کردن هستند و سموئیل آنجا ایستاده و آن‌ها را رهبری می‌کند،‏ روح خدا بر مأموران شائول آمد و آن‌ها هم مثل پیامبران رفتار کردند.‏

۲۱ این خبر به شائول رسید و او فوراً مأموران دیگری فرستاد،‏ ولی آن‌ها هم مثل پیامبران رفتار کردند.‏ پس شائول برای سومین بار مأمورانی فرستاد و آن‌ها هم مثل پیامبران رفتار کردند.‏ ۲۲ سرانجام او خودش به رامه رفت.‏ وقتی به آب‌انبار بزرگی که در سیخوه است رسید،‏ پرسید:‏ «سموئیل و داوود کجا هستند؟‏» به او گفتند:‏ «در نایوتِ رامه.‏»‏+ ۲۳ وقتی شائول از آنجا به نایوتِ رامه می‌رفت،‏ روح خدا بر او هم آمد و او تمام راه تا نایوتِ رامه مثل پیامبران رفتار کرد.‏ ۲۴ او هم لباسش را درآورد و جلوی سموئیل مثل پیامبران رفتار کرد و تمام روز و تمام شب،‏ بدون لباس* آنجا دراز کشید.‏ به همین دلیل،‏ این یک ضرب‌المثل شد که «آیا شائول هم پیامبر شده؟‏»‏+

۲۰ داوود از نایوتِ رامه فرار کرد و پیش یوناتان رفت و گفت:‏ «مگر من چه کار کرده‌ام؟‏+ چه خطایی از من سر زده؟‏ چه گناهی در حق پدرت کرده‌ام که می‌خواهد مرا بکشد؟‏» ۲ یوناتان گفت:‏ «امکان ندارد!‏+ کسی تو را نمی‌کشد.‏ پدرم هر کاری بخواهد بکند،‏ چه کوچک چه بزرگ،‏ با من در میان می‌گذارد،‏ پس چه دلیلی دارد که این موضوع را از من پنهان کند؟‏ او تو را نمی‌کشد.‏» ۳ داوود قسم خورد و گفت:‏ «پدرت حتماً می‌داند که تو مرا دوست داری + و با خودش می‌گوید:‏ ‹بهتر است یوناتان این موضوع را نفهمد،‏ وگرنه ناراحت می‌شود.‏› اما به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که من با مرگ یک قدم بیشتر فاصله ندارم!‏»‏+

۴ یوناتان به داوود گفت:‏ «هر کاری به من بگویی برایت می‌کنم.‏» ۵ داوود به یوناتان گفت:‏ «فردا عید ماه نو است + و مطمئنم که پادشاه انتظار دارد که من هم با او سر سفره بنشینم.‏ پس مرا مرخص کن تا بروم و تا پس‌فردا شب بیرون از شهر مخفی شوم.‏ ۶ اگر پدرت متوجه غیبت من شد،‏ به او بگو:‏ ‹داوود خواهش کرد که مرخصش کنم تا سریع به شهرش بِیت‌لِحِم برود،‏+ چون در آنجا همهٔ خانواده‌اش قربانی سالانه تقدیم می‌کنند.‏›‏+ ۷ اگر گفت:‏ ‹اشکالی ندارد،‏› به این معنی است که خطری خادمت را تهدید نمی‌کند.‏ ولی اگر عصبانی شد،‏ مطمئن باش که قصد دارد به من صدمه بزند.‏ ۸ پس به خاطر عهدی که در حضور یَهُوَه با خادمت بستی،‏+ به من محبت پایدار* نشان بده.‏+ اما اگر من مقصرم خودت مرا بکش.‏+ ولی مرا به دست پدرت تسلیم نکن!‏»‏

۹ وقتی یوناتان این را شنید،‏ گفت:‏ «محال است که این کار را بکنم!‏ اگر من بفهمم که پدرم قصد کشتن تو را دارد،‏ مطمئن باش که به تو می‌گویم.‏»‏+ ۱۰ داوود از یوناتان پرسید:‏ «اگر پدرت با عصبانیت جوابت را داد،‏ چه کسی به من خبر می‌دهد؟‏» ۱۱ یوناتان به داوود گفت:‏ «بیا از شهر بیرون برویم.‏» پس هر دو از شهر بیرون رفتند.‏ ۱۲ یوناتان گفت:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل شاهد است که من تا فردا همین موقع،‏ یا پس‌فردا،‏ دربارهٔ تو از پدرم سؤال می‌کنم.‏ اگر گفت:‏ ‹با داوود مشکلی ندارم،‏› به تو خبر می‌دهم.‏ ۱۳ ولی اگر پدرم قصد داشته باشد به تو صدمه بزند،‏ یَهُوَه مرا سخت مجازات کند* اگر به تو خبر ندهم و نگذارم به سلامت فرار کنی.‏ یَهُوَه با تو باشد،‏+ همان طور که با پدرم بود.‏+ ۱۴ لطفاً تا زنده‌ام و حتی بعد از مرگم،‏ به من محبت پایدار نشان بده،‏+ همان محبتی که یَهُوَه نشان می‌دهد.‏ ۱۵ هیچ وقت محبت پایدارت را از خانوادهٔ من* دریغ نکن،‏+ حتی وقتی که یَهُوَه تمام دشمنان تو* را از زمین نابود کند.‏» ۱۶ به این ترتیب،‏ یوناتان با خاندان داوود عهد بست.‏ او همچنین گفت:‏ «یَهُوَه دشمنان داوود را به سزای اعمالشان می‌رسانَد.‏» ۱۷ یوناتان دوباره از داوود خواست که به دوستی‌شان* قسم بخورد،‏ چون او را مثل جانش دوست داشت.‏+

۱۸ بعد یوناتان به او گفت:‏ «فردا عید ماه نو است + و وقتی جای تو خالی باشد،‏ دیگران متوجه می‌شوند که نیستی.‏ ۱۹ ولی وقتی پس‌فردا هم تو را نبینند،‏ سراغت را می‌گیرند.‏ پس به همین جا که قبلاً* پنهان شده بودی بیا و نزدیک این سنگ بمان.‏ ۲۰ من سه تیر به یک طرف آن می‌اندازم،‏ طوری که به نظر بیاید هدفی را نشانه گرفته‌ام.‏ ۲۱ وقتی خادمم را بفرستم،‏ به او می‌گویم که ‹برو تیرها را پیدا کن.‏› اگر به او بگویم:‏ ‹ببین!‏ تیرها این طرف توست،‏ آن‌ها را بردار،‏› آن وقت می‌توانی برگردی،‏ چون به حیات یَهُوَه قسم که تو در امانی و خطری تو را تهدید نمی‌کند.‏ ۲۲ اما اگر به آن جوان بگویم،‏ ‹ببین!‏ تیرها دورتر از توست،‏› آن وقت فرار کن چون این خواست یَهُوَه است.‏ ۲۳ یَهُوَه تا ابد شاهد آن عهدی باشد که من و تو با هم بستیم.‏»‏+

۲۴ پس داوود بیرون از شهر مخفی شد.‏ وقتی عید ماه نو شروع شد،‏ پادشاه برای خوردن غذا سر سفره،‏ بر سر جایش نشست.‏+ ۲۵ پادشاه در جای همیشگی‌اش کنار دیوار نشست.‏ یوناتان روبرویش و اَبنیر کنار پادشاه نشست.‏+ اما جای داوود خالی بود.‏ ۲۶ شائول آن روز چیزی نگفت،‏ چون با خودش فکر کرد:‏ ‹لابد برای داوود اتفاقی افتاده و او ناپاک شده؛‏+ درسته حتماً ناپاک شده.‏› ۲۷ روز بعد از ماه نو،‏ یعنی در روز دوم هم جای داوود خالی بود.‏ پس شائول از پسرش یوناتان پرسید:‏ «چرا پسر یَسا + نه دیروز سر سفره آمد،‏ نه امروز؟‏» ۲۸ یوناتان جواب داد:‏ «داوود از من تمنا کرد که اجازه بدهم به بِیت‌لِحِم برود.‏+ ۲۹ او گفت،‏ ‹لطفاً اجازه بده بروم،‏ چون می‌خواهیم خانوادگی در بِیت‌لِحِم قربانی تقدیم کنیم و برادرم به من گفت که حتماً آنجا باشم.‏ لطفاً اجازه بده بی‌سروصدا بروم و برادرانم را ببینم.‏› به همین دلیل،‏ داوود سر سفرهٔ پادشاه نیامده.‏» ۳۰ شائول از دست یوناتان خیلی عصبانی شد و گفت:‏ «ای پسرِ زنِ سرکش،‏ خیال می‌کنی نمی‌دانم که از پسر یَسا طرفداری می‌کنی؟‏ تو با این کار،‏ خودت و مادرت* را بی‌آبرو می‌کنی.‏ ۳۱ تا وقتی که این پسرِ یَسا زنده است* نه خودت آینده‌ای داری و نه پادشاهی‌ات برقرار می‌شود.‏+ پس کسی را بفرست تا او را پیش من بیاورد،‏ چون باید کشته شود!‏»‏+

۳۲ یوناتان به پدرش شائول گفت:‏ «چرا باید کشته شود؟‏+ مگر چه کار کرده؟‏» ۳۳ شائول با شنیدن این حرف،‏ نیزه‌اش را به طرف یوناتان پرت کرد تا او را بکشد.‏+ پس یوناتان فهمید که پدرش واقعاً قصد کشتن داوود را دارد.‏+ ۳۴ یوناتان فوراً با عصبانیت از سر سفره بلند شد و در روز دوم عید ماه نو هیچ چیز نخورد،‏ چون برای داوود خیلی ناراحت شده بود + و پدرش هم او را تحقیر کرده بود.‏

۳۵ وقتی صبح شد،‏ یوناتان طبق قراری که با داوود داشت به بیرون از شهر رفت و خادمی جوان همراهش بود.‏+ ۳۶ او به خادمش گفت:‏ «لطفاً بدو و تیرهایی را که می‌اندازم پیدا کن.‏» خادمش دوید و یوناتان یکی از تیرها را طوری انداخت که دورتر از خادمش افتاد.‏ ۳۷ وقتی خادمش به جایی که یوناتان تیر را انداخته بود رسید،‏ یوناتان با صدای بلند به خادمش گفت:‏ «تیر دورتر از توست!‏» ۳۸ یوناتان با صدای بلند به خادمش گفت:‏ «عجله کن!‏ زود برو!‏ معطل نکن!‏» خادم یوناتان تیرها را جمع کرد و پیش آقایش برگشت.‏ ۳۹ او نفهمید که جریان چیست،‏ فقط یوناتان و داوود می‌دانستند که چه خبر است.‏ ۴۰ بعد یوناتان تیرها و کمان خود را به خادمش داد و به او گفت:‏ «برو،‏ این‌ها را به شهر ببر.‏»‏

۴۱ وقتی خادم رفت،‏ داوود از طرف جنوب،‏ از مخفیگاه خود که در آن نزدیکی بود،‏ بیرون آمد.‏ او به خاک افتاد و سه بار جلوی یوناتان خم شد.‏ آن‌ها همدیگر را بوسیدند و برای هم گریه کردند.‏ اما داوود بیشتر از یوناتان گریه کرد.‏ ۴۲ یوناتان به داوود گفت:‏ «برو به سلامت،‏ چون هر دوی ما به نام یَهُوَه قسم خورده‌ایم + و گفته‌ایم،‏ ‹یَهُوَه بین من و تو و بین نسل* من و نسل* تو،‏ تا ابد شاهد باشد.‏›»‏+

بعد داوود از آنجا رفت و یوناتان هم به شهر برگشت.‏

۲۱ داوود به نوب،‏ پیش اَخیمِلِک کاهن رفت.‏+ وقتی اَخیمِلِک داوود را دید ترسید و به او گفت:‏ «چرا تنها آمده‌ای و کسی با تو نیست؟‏»‏+ ۲ داوود در جواب اَخیمِلِک کاهن گفت:‏ «پادشاه مرا برای کاری فرستاده و به من گفته است:‏ ‹هیچ کس نباید از این مأموریت و کاری که گفتم انجام بدهی،‏ باخبر شود.‏› من با مردانم قرار گذاشته‌ام که کجا همدیگر را ببینیم.‏ ۳ اگر پنج تا نان یا چیز دیگری داری،‏ به من بده.‏» ۴ کاهن به داوود گفت:‏ «نان معمولی دم دست ندارم،‏ ولی نان مقدّس اینجا هست.‏+ اگر مردانت اخیراً با زنی رابطهٔ جنسی نداشته‌اند،‏ می‌توانند از آن بخورند.‏»‏+ ۵ داوود گفت:‏ «مطمئن باش که مثل مأموریت‌های قبلی‌مان به زنی نزدیک نشده‌ایم.‏+ مردانم حتی برای مأموریت‌های معمولی،‏ خودشان را پاک* نگه می‌دارند،‏ چه برسد برای مأموریتی که امروز داریم!‏» ۶ پس کاهن نان‌های مقدّس را به او داد،‏+ چون نان دیگری جز نان تقدیمی در آنجا نبود.‏ آن‌ها نان‌هایی بود که همان روز از حضور یَهُوَه برداشته بودند و به جایشان،‏ نان‌های تازه گذاشته بودند.‏

۷ یکی از خادمان شائول به نام دوآغ هم در همان روز آنجا بود،‏+ چون مجبور بود در حضور یَهُوَه باشد.‏ او اَدومی + و رئیس چوپانان شائول بود.‏

۸ داوود از اَخیمِلِک پرسید:‏ «آیا اینجا نیزه یا شمشیری داری؟‏ من نرسیدم شمشیر یا سلاحی دیگر بردارم،‏ چون مأموریتی که پادشاه به من داد خیلی فوری بود.‏» ۹ کاهن به او گفت:‏ «شمشیر جُلیات فِلیسطی که او را در درّهٔ* ایله کشتی،‏+ اینجا در پارچه‌ای پیچیده شده و پشت ایفود است.‏+ اگر بخواهی می‌توانی آن را برای خودت برداری.‏ این تنها سلاحی است که داریم.‏» داوود گفت:‏ «چه شمشیری بهتر از آن!‏ آن را به من بده.‏»‏

۱۰ داوود همان روز راه افتاد و از ترس شائول از آنجا هم فرار کرد + و سرانجام پیش اَخیش،‏ پادشاه جَت رفت.‏+ ۱۱ خادمان اَخیش به او گفتند:‏ «آیا این همان داوود نیست که پادشاه سرزمینش است؟‏ همان کسی که مردم درباره‌اش با رقص و آواز می‌خواندند:‏

‏‹شائول هزاران نفر را کشته،‏

و داوود ده‌ها هزار نفر را›؟‏»‏+

۱۲ این سخنان،‏ داوود را به فکر انداخت* و او از اَخیش،‏ پادشاه جَت خیلی ترسید.‏+ ۱۳ پس داوود رفتارش را در حضور آن‌ها تغییر داد و خودش را بین آن‌ها* به دیوانگی زد.‏+ او روی دروازه‌ها خط می‌کشید و آب دهانش را روی ریشش می‌ریخت.‏ ۱۴ بالاخره اَخیش به خادمانش گفت:‏ «مگر نمی‌بینید که این مرد دیوانه است؟‏ چرا او را پیش من آورده‌اید؟‏ ۱۵ مگر اینجا دیوانه کم داریم که این را هم پیش من آورده‌اید؟‏ چرا گذاشتید این مرد وارد خانهٔ من بشود؟‏»‏

۲۲ پس داوود از آنجا فرار کرد + و به غار عَدُلّام رفت.‏+ وقتی برادران داوود و تمام خانواده‌اش این را شنیدند،‏ پیش او رفتند.‏ ۲ تمام کسانی که بدهکاری داشتند یا ستمدیده و رنج‌کشیده بودند،‏ پیش او جمع شدند و داوود رئیسشان شد.‏ حدود ۴۰۰ مرد با او بودند.‏

۳ بعد داوود از آنجا به مِصفه در موآب رفت و به پادشاه موآب گفت:‏+ «لطفاً بگذار پدر و مادرم اینجا بمانند،‏ تا وقتی که ببینم خدا برایم چه می‌کند.‏» ۴ پس داوود آن‌ها را پیش پادشاه موآب گذاشت و آن‌ها تمام مدتی که داوود در پناهگاه بود،‏ آنجا ماندند.‏+

۵ روزی جاد نبی به داوود گفت:‏+ «در پناهگاه نمان.‏ از آنجا به سرزمین یهودا برو.‏»‏+ پس داوود آنجا را ترک کرد و به جنگل حارِث رفت.‏

۶ شائول شنید که کسی داوود و مردانش را دیده است.‏ او در حالی که نیزه‌اش را در دست داشت و همهٔ افسرانش* دورش بودند،‏ روی تپه‌ای در جِبعه،‏+ زیر درخت گَز* نشسته بود.‏ ۷ شائول به افسرانش گفت:‏ «ای بنیامینی‌ها،‏ به من گوش دهید.‏ آیا فکر می‌کنید پسر یَسا هم + به همهٔ شما مزرعه و باغ انگور می‌دهد؟‏ آیا فکر می‌کنید که او همهٔ شما را رئیس گروه‌های هزار نفری و رئیس گروه‌های صد نفری می‌کند؟‏+ ۸ همهٔ شما علیه من همدست شده‌اید!‏ وقتی پسرم با پسر یَسا عهد بست،‏+ هیچ کدام از شما به من خبر ندادید!‏ هیچ کدامتان به فکر من نیستید و به من نگفتید که پسر خود من،‏ خادمم را تشویق کرده که در کمین من بنشیند و به من حمله کند؛‏ خادمم هم به حرف او گوش کرده!‏»‏

۹ آن وقت دوآغ اَدومی + که سرپرستی خادمان شائول را در آنجا به عهده داشت،‏ گفت:‏+ «من دیدم که پسر یَسا در نوب پیش اَخیمِلِک پسر اَخیطوب رفت.‏+ ۱۰ اَخیمِلِک برای او از یَهُوَه راهنمایی خواست و به او آذوقه داد.‏ حتی شمشیر جُلیات فِلیسطی را هم به او داد.‏»‏+ ۱۱ پادشاه بلافاصله از اَخیمِلِک پسر اَخیطوبِ کاهن و همهٔ کاهنان خانهٔ پدر او که در نوب بودند خواست که به حضورش بیایند.‏ پس همهٔ آن‌ها به حضور پادشاه آمدند.‏

۱۲ شائول گفت:‏ «ای پسر اَخیطوب به من گوش بده!‏» او جواب داد:‏ «بله،‏ سَرورم.‏» ۱۳ شائول به او گفت:‏ «چرا تو با پسر یَسا علیه من همدست شده‌ای؟‏ تو به او نان و شمشیر دادی و برایش از خدا راهنمایی خواستی!‏ او دشمن من شده و در کمین نشسته تا به من حمله کند.‏» ۱۴ اَخیمِلِک در جواب پادشاه گفت:‏ «چه کسی در بین خادمانت مثل داوود قابل اعتماد* است؟‏+ او داماد پادشاه + و رئیس محافظانت است و هر کس که در خانهٔ توست برای او احترام قائل است.‏+ ۱۵ مگر این اولین بار بود که برای او از خدا راهنمایی خواستم؟‏+ امکان ندارد که من علیه تو توطئه کنم!‏ ای پادشاه،‏ من* و هیچ کدام از خانوادهٔ پدرم را مقصر ندان،‏ چون من هیچ خبری از این موضوع نداشتم.‏»‏+

۱۶ اما پادشاه گفت:‏ «تو باید بمیری اَخیمِلِک،‏+ هم تو و هم تمام خانوادهٔ پدرت!‏»‏+ ۱۷ بعد پادشاه به محافظانی* که دورش بودند گفت:‏ «کاهنان یَهُوَه را بکشید،‏ چون از داوود حمایت کردند!‏ آن‌ها با این که می‌دانستند داوود از دست من فرار کرده،‏ به من خبر ندادند!‏» ولی خادمان پادشاه نمی‌خواستند دست روی کاهنان یَهُوَه بلند کنند و آن‌ها را بکشند.‏ ۱۸ پس پادشاه به دوآغ گفت:‏+ «تو این کاهنان را بکش!‏» دوآغ اَدومی فوراً رفت + و خودش کاهنان را کشت.‏ او همان روز ۸۵ کاهن را که ایفود کتان پوشیده بودند،‏ کشت.‏+ ۱۹ او با شمشیر به نوب،‏+ شهر کاهنان هم حمله کرد و مردان و زنان،‏ بچه‌ها و نوزادان،‏ گاوان،‏ الاغان و گوسفندان را با شمشیر کشت.‏

۲۰ اما یکی از پسران اَخیمِلِک پسر اَخیطوب که اسمش اَبیاتار بود،‏+ از آنجا فرار کرد و به دنبال داوود رفت تا با او باشد.‏ ۲۱ اَبیاتار به داوود گفت:‏ «شائول کاهنان یَهُوَه را کشت!‏» ۲۲ وقتی داوود این را شنید،‏ به اَبیاتار گفت:‏ «من همان روز،‏ وقتی که دوآغ اَدومی را آنجا دیدم،‏+ می‌دانستم که او حتماً به شائول گزارش می‌دهد.‏ من شخصاً مسئول مرگ تمام افراد خانوادهٔ پدرت هستم.‏ ۲۳ پیش من بمان.‏ نترس!‏ هر کسی که بخواهد تو را بکشد،‏ در واقع می‌خواهد مرا هم بکشد؛‏ من از تو محافظت می‌کنم.‏»‏+

۲۳ مدتی بعد به داوود خبر رسید که فِلیسطی‌ها به قِعیله حمله کرده‌اند + و خرمنگاه‌ها را غارت می‌کنند.‏ ۲ پس داوود از یَهُوَه سؤال کرد:‏+ «آیا بروم و با این فِلیسطی‌ها بجنگم؟‏» یَهُوَه به داوود گفت:‏ «برو،‏ با فِلیسطی‌ها بجنگ و قِعیله را نجات بده.‏» ۳ ولی مردان داوود به او گفتند:‏ «ما الآن که در یهودا هستیم می‌ترسیم،‏+ چه برسد به این که برای جنگ با فِلیسطی‌ها به قِعیله برویم!‏»‏+ ۴ داوود دوباره از یَهُوَه سؤال کرد + و یَهُوَه این جواب را به او داد:‏ «بلند شو و به قِعیله برو،‏ چون فِلیسطی‌ها را به دست تو تسلیم خواهم کرد.‏»‏+ ۵ پس داوود و مردانش به قِعیله رفتند و با فِلیسطی‌ها جنگیدند؛‏ او گله‌های آن‌ها را از آنجا برد و تعداد زیادی از فِلیسطی‌ها را کشت.‏ به این ترتیب داوود ساکنان قِعیله را نجات داد.‏+

۶ وقتی اَبیاتار پسر اَخیمِلِک فرار کرد + و به قِعیله پیش داوود رفت،‏ یک ایفود با خودش داشت.‏ ۷ به شائول خبر رسید که داوود به قِعیله آمده.‏ پس گفت:‏ «خدا داوود را به دست من تسلیم کرده،‏*‏+ چون به شهری که دروازه‌هایش پشت‌بند دارد،‏ وارد شده و خودش را به تله انداخته.‏» ۸ بنابراین،‏ شائول همهٔ سربازانش را جمع کرد تا برای جنگ به قِعیله بروند و داوود و سربازانش را محاصره کنند.‏ ۹ وقتی داوود فهمید که شائول چه نقشه‌ای برایش کشیده،‏ به اَبیاتار کاهن گفت:‏ «ایفود را بیاور.‏»‏+ ۱۰ بعد گفت:‏ «ای یَهُوَه خدای اسرائیل،‏ شنیده‌ام* که شائول قصد دارد به قِعیله بیاید و به خاطر من این شهر را نابود کند.‏+ ۱۱ آیا رئیسان* قِعیله مرا به دست او تسلیم می‌کنند؟‏ آیا شائول همان طور که بنده‌ات شنیده،‏ به این شهر می‌آید؟‏ ای یَهُوَه خدای اسرائیل،‏ لطفاً به بنده‌ات جواب بده.‏» آن وقت یَهُوَه گفت:‏ «او به این شهر می‌آید.‏» ۱۲ داوود سؤال کرد:‏ «آیا رئیسان قِعیله،‏ من و مردانم را به دست شائول تسلیم می‌کنند؟‏» یَهُوَه جواب داد:‏ «آن‌ها شما را تسلیم می‌کنند.‏»‏

۱۳ داوود و مردانش که حدود ۶۰۰ نفر بودند،‏+ همان موقع راه افتادند و از قِعیله بیرون رفتند.‏ آن‌ها به هر جا که برایشان امن بود می‌رفتند.‏ وقتی به شائول خبر رسید که داوود از قِعیله فرار کرده،‏ از تعقیبش دست کشید.‏ ۱۴ داوود در کوه‌های بیابان زیف،‏ در جاهایی که دسترسی به آن‌ها آسان نبود،‏+ ماند.‏ شائول دائم در جستجوی او بود،‏+ ولی یَهُوَه نمی‌گذاشت که دست شائول به داوود برسد.‏ ۱۵ وقتی داوود در بیابان زیف،‏ در حورِش بود،‏ می‌دانست* که شائول دنبالش می‌گردد تا او را بکشد.‏

۱۶ یوناتان پسر شائول به حورِش پیش داوود رفت و به او اطمینان داد که یَهُوَه با اوست.‏*‏+ ۱۷ او به داوود گفت:‏ «نترس،‏ چون پدرم شائول تو را پیدا نمی‌کند؛‏ تو پادشاه اسرائیل می‌شوی + و من تابع و پشتیبان تو خواهم بود؛‏ پدرم شائول هم این موضوع را خوب می‌داند.‏»‏+ ۱۸ بعد هر دوی آن‌ها در حضور یَهُوَه با هم عهد بستند.‏+ داوود در حورِش ماند و یوناتان به خانه‌اش رفت.‏

۱۹ مدتی بعد،‏ مردان زیف به جِبعه پیش شائول رفتند + و گفتند:‏ «داوود نزدیک ما در حورِش،‏+ در جاهایی که دسترسی به آن‌ها آسان نیست،‏ روی تپهٔ حَخیله که در جنوب* یِشیمون* است،‏+ پنهان شده.‏+ ۲۰ ای پادشاه هر وقت مایل هستی پیش ما بیا و ما او را به دست پادشاه تسلیم می‌کنیم.‏»‏+ ۲۱ شائول گفت:‏ «یَهُوَه به شما برکت بدهد چون دلسوز من بوده‌اید.‏ ۲۲ لطفاً بروید و ببینید که او دقیقاً کجاست و چه کسی او را آنجا دیده،‏ چون شنیده‌ام که او خیلی حیله‌گر است.‏ ۲۳ با دقت دنبال همهٔ مخفیگاه‌هایش بگردید و آن‌ها را پیدا کنید و با اطلاعات دقیق پیش من برگردید.‏ اگر در این سرزمین باشد،‏ با شما می‌آیم و در تمام خاندان‌های* یهودا دنبال او می‌گردم و او را پیدا می‌کنم.‏»‏

۲۴ پس آن‌ها قبل از شائول به زیف رفتند.‏+ در آن موقع،‏ داوود و مردانش در بیابان مَعون،‏+ در عَرَبه،‏+ در جنوب یِشیمون بودند.‏ ۲۵ بعد شائول و مردانش برای پیدا کردن داوود راه افتادند.‏+ داوود بلافاصله بعد از شنیدن این خبر،‏ به طرف صخره‌ای که در بیابان مَعون بود رفت + و در آنجا ماند.‏ وقتی شائول این را شنید،‏ برای تعقیب داوود به بیابان مَعون رفت.‏ ۲۶ موقعی که شائول به یک طرف کوه رسید،‏ داوود و مردانش در طرف دیگر کوه بودند.‏ داوود سعی می‌کرد با عجله از دست شائول فرار کند،‏+ ولی شائول و مردانش هر لحظه به داوود و مردانش نزدیک‌تر می‌شدند تا آن‌ها را به دام بیندازند.‏+ ۲۷ همان وقت پیام‌رسانی پیش شائول رفت و گفت:‏ «زود بیا،‏ چون فِلیسطی‌ها به سرزمینمان حمله کرده‌اند!‏» ۲۸ پس شائول از تعقیب داوود دست کشید + و رفت تا با فِلیسطی‌ها بجنگد.‏ به همین دلیل،‏ اسم آن صخره را صخرهٔ جداکننده گذاشتند.‏

۲۹ بعد از آن،‏ داوود از آنجا رفت و در عِین‌جِدی،‏+ در جاهایی که دسترسی به آن‌ها سخت بود،‏ ماند.‏

۲۴ به محض این که شائول از تعقیب فِلیسطی‌ها برگشت،‏ به او گفتند:‏ «داوود در بیابان عِین‌جِدی است.‏»‏+

۲ پس شائول با ۳۰۰۰ مرد که از سراسر اسرائیل انتخاب کرده بود،‏ در صخره‌هایی که بزهای کوهی در آنجا زندگی می‌کردند،‏ به دنبال داوود و مردانش رفت.‏ ۳ شائول در راه به چند آغل سنگی رسید.‏ در آنجا غاری بود و شائول برای دستشویی* وارد غار شد.‏ داوود و مردانش هم ته آن غار نشسته بودند.‏+ ۴ مردان داوود به او گفتند:‏ «امروز روزیست که یَهُوَه به تو می‌گوید،‏ ‹دشمنت را به دستت تسلیم می‌کنم + و هر کاری که دلت می‌خواهد با او بکن.‏›» پس داوود بلند شد و بی‌سروصدا گوشهٔ ردای* شائول را برید.‏ ۵ اما بعد به خاطر این که گوشهٔ ردای شائول را بریده بود،‏ دچار عذاب وجدان شد.‏*‏+ ۶ او به مردانش گفت:‏ «وای بر من اگر به سَرورم صدمه‌ای بزنم،‏ چون او مسح‌شدهٔ یَهُوَه است.‏ می‌دانم که اگر دستم را روی مسح‌شدهٔ یَهُوَه بلند کنم،‏+ کاری کرده‌ام که از دید یَهُوَه کاملاً اشتباه است!‏» ۷ داوود با این حرف‌ها جلوی مردانش را گرفت* و اجازه نداد که به شائول حمله کنند.‏ شائول هم بلند شد و از غار بیرون رفت و به راهش ادامه داد.‏

۸ بعد داوود از غار بیرون رفت و شائول را صدا کرد و گفت:‏ «سَرورم،‏ پادشاه!‏»‏+ وقتی شائول پشت سرش را نگاه کرد،‏ داوود به خاک افتاد و پیشانی‌اش را بر زمین گذاشت.‏ ۹ داوود به شائول گفت:‏ «چرا به حرف مردانی گوش می‌دهی که می‌گویند:‏ ‹داوود می‌خواهد به تو آسیب برساند›؟‏+ ۱۰ تو امروز با چشمان خودت دیدی که یَهُوَه چطور تو را در غار به دست من تسلیم کرد.‏ اما وقتی کسی به من گفت که تو را بکشم،‏+ به تو رحم کردم و گفتم،‏ ‹من دستم را روی سَرورم بلند نمی‌کنم،‏ چون او مسح‌شدهٔ یَهُوَه است.‏›‏+ ۱۱ پدرم،‏ ببین،‏ گوشهٔ ردایت در دست من است.‏ وقتی گوشهٔ ردایت را بریدم،‏ می‌توانستم تو را بکشم،‏ ولی نکشتم.‏ الآن دیدی که من نمی‌خواهم آسیبی به تو برسانم یا علیه تو شورش کنم.‏ من به تو گناهی نکرده‌ام،‏+ ولی تو دائم دنبال من هستی تا مرا بکشی.‏+ ۱۲ یَهُوَه بین من و تو داوری کند + و یَهُوَه خودش انتقامم را از تو بگیرد،‏+ ولی من دست روی تو بلند نمی‌کنم.‏+ ۱۳ یک مَثَل قدیمی می‌گوید،‏ ‹آدم شریر است که شرارت می‌کند،‏› ولی من دست روی تو بلند نمی‌کنم.‏ ۱۴ پادشاه اسرائیل چه کسی را تعقیب می‌کند؟‏ تو دنبال چه کسی هستی؟‏ من؟‏ یک سگ مرده؟‏ یک پشه؟‏*‏+ ۱۵ یَهُوَه خودش داور باشد و بین ما داوری کند و کارهای مرا ببیند و از من دفاع کند.‏+ او مرا داوری کند و از دست تو نجات دهد.‏»‏

۱۶ وقتی حرف‌های داوود تمام شد،‏ شائول پرسید:‏ «داوود،‏ تویی پسرم؟‏ این صدای توست؟‏»‏+ بعد با صدای بلند گریه کرد.‏ ۱۷ او به داوود گفت:‏ «حق با توست.‏ اشتباه از من است.‏ تو به من خوبی کردی،‏ ولی من جوابت را با بدی دادم.‏+ ۱۸ امروز هم همان طور که گفتی،‏ به من خوبی کردی و وقتی یَهُوَه مرا به دست تو تسلیم کرد،‏ مرا نکشتی.‏+ ۱۹ چه کسی وقتی دشمنش به چنگش بیفتد،‏ او را بدون این که آزاری به او برساند آزاد می‌کند؟‏ یَهُوَه به خاطر کار خوبی که امروز با من کردی،‏ به تو پاداش می‌دهد.‏+ ۲۰ مطمئنم که تو پادشاه می‌شوی + و زمانی طولانی بر اسرائیل حکومت می‌کنی.‏ ۲۱ برای من به یَهُوَه قسم بخور + که نسل مرا از بین نبری و اسم مرا از بین خاندان پدرم پاک نکنی.‏»‏+ ۲۲ پس داوود برای شائول قسم خورد و بعد از آن،‏ شائول به خانه رفت.‏+ اما داوود و مردانش به پناهگاهشان برگشتند.‏+

۲۵ مدتی بعد،‏ سموئیل فوت کرد + و همهٔ اسرائیلیان جمع شدند تا برای او عزاداری کنند و او را نزدیک خانه‌اش در رامه دفن کنند.‏+ بعد داوود به بیابان فاران رفت.‏

۲ در مَعون،‏+ مردی زندگی می‌کرد که کسب و کارش در کَرمِل*‏+ بود؛‏ مردی خیلی ثروتمند که ۳۰۰۰ گوسفند و ۱۰۰۰ بز داشت و در آن زمان مشغول پشم‌چینی گوسفندانش در کَرمِل بود.‏ ۳ اسم او نابال + و اسم همسرش اَبیجایِل بود.‏+ همسر او زنی فهمیده و زیبا بود،‏ ولی نابال که از نوادگان کالیب بود،‏+ مردی تندخو و بداخلاق بود.‏+ ۴ وقتی داوود در بیابان بود،‏ شنید که نابال مشغول پشم‌چینی گوسفندانش است.‏ ۵ پس داوود ده نفر از مردان جوانش را پیش او فرستاد و به آن‌ها گفت:‏ «به کَرمِل پیش نابال بروید و از طرف من احوالش را بپرسید.‏ ۶ بعد بگویید:‏ ‹عمر طولانی برایت آرزو می‌کنم و امیدوارم خودت و خانواده‌ات خوب و سلامت باشید* و اموالت پربرکت باشد.‏ ۷ من شنیدم که مشغول پشم‌چینی گوسفندانت هستی.‏ وقتی چوپانانت با ما بودند،‏ هیچ آزاری به آن‌ها نرساندیم + و تمام مدتی که در کَرمِل بودند،‏ هیچ چیز از دست ندادند.‏ ۸ این را می‌توانی از جوانانی که برایت کار می‌کنند بپرسی.‏ پس خواهش می‌کنم به مردانم که به خصوص در روز شادمانی پیش تو آمده‌اند،‏ لطف کن.‏ لطفاً هر چیزی که می‌توانی به این غلامانت و به پسرت داوود بده.‏›»‏+

۹ مردان داوود رفتند و همهٔ این حرف‌ها را از طرف داوود به نابال گفتند.‏ وقتی حرفشان تمام شد،‏ ۱۰ نابال به خادمان داوود گفت:‏ «این داوود فکر می‌کند کیست؟‏ این پسر یَسا مگر چه کاره است؟‏ این روزها هر غلامی،‏ هر موقع دلش بخواهد از آقایش فرار می‌کند.‏+ ۱۱ حالا باید نان و آب خودم و گوشتی را که برای پشم‌چین‌های خودم آماده کرده‌ام،‏ بگیرم و به کسانی بدهم که معلوم نیست از کجا آمده‌اند؟‏»‏

۱۲ مردان داوود پیش او برگشتند و همهٔ این حرف‌ها را به او گفتند.‏ ۱۳ داوود فوراً به مردانش گفت:‏ «همگی شمشیرتان را به کمر ببندید!‏»‏+ پس همهٔ آن‌ها شمشیرشان را به کمر بستند و داوود هم شمشیرش را به کمر بست.‏ حدود ۴۰۰ نفر با داوود به راه افتادند و ۲۰۰ نفر پیش اسباب و وسایل ماندند.‏

۱۴ در این بین،‏ یکی از خادمان نابال به اَبیجایِل،‏ زن نابال خبر رساند و گفت:‏ «داوود پیام‌رسانانی از بیابان فرستاد تا به آقایمان سلام برساند و حالش را بپرسد،‏ ولی او سرشان داد کشید و به آن‌ها توهین کرد.‏+ ۱۵ آن مردان رفتار خوبی با ما داشتند،‏ هیچ آزاری به ما نرساندند و تمام مدتی که در دشت و بیابان با هم بودیم،‏ چیزی از دست ندادیم.‏+ ۱۶ آن‌ها تمام مدتی که از گوسفندان مراقبت می‌کردیم،‏ شب و روز مثل دیوار دور ما بودند و از ما محافظت می‌کردند.‏ ۱۷ حالا تا دیر نشده فکری بکن،‏ چون قرار است بلا و مصیبت بر سر اربابمان و همهٔ اهل خانه‌اش بیاید.‏+ او آنقدر پست و بی‌ارزش* است که کسی نمی‌تواند با او صحبت کند.‏»‏+

۱۸ اَبیجایِل + فوراً ۲۰۰ نان،‏ دو خمرهٔ بزرگ شراب،‏ پنج گوسفند آماده برای پختن،‏ پنج کیسه* غلّهٔ برشته،‏ ۱۰۰ نان کشمشی و ۲۰۰ نان انجیری برداشت و همهٔ آن‌ها را بار الاغان کرد.‏+ ۱۹ بعد به خادمانش گفت:‏ «شما قبل از من بروید و من پشت سرتان می‌آیم.‏» اما او چیزی به شوهرش نابال نگفت.‏

۲۰ وقتی اَبیجایِل،‏ سوار بر الاغ از کوه پایین می‌آمد،‏ داوود و مردانش هم به سمت او از کوه پایین می‌آمدند،‏ اما پیچ و خم‌های کوه نمی‌گذاشت که آن‌ها اَبیجایِل را ببینند.‏ ناگهان آن‌ها روبروی هم قرار گرفتند.‏ ۲۱ قبل از آن،‏ داوود گفته بود:‏ «من وقتم را با مراقبت از مال و اموال این مرد در بیابان تلف کردم.‏ من نگذاشتم چیزی از اموالش کم شود؛‏+ اما او جواب خوبیِ مرا با بدی می‌دهد.‏+ ۲۲ اگر من که داوود هستم تا صبح حتی یکی از مردان* او را زنده گذاشتم،‏ خدا خودش دشمنان مرا* سخت مجازات کند!‏»‏

۲۳ اَبیجایِل وقتی چشمش به داوود افتاد،‏ بلافاصله از الاغ پایین آمد و به خاک افتاد و پیشانی‌اش را روی زمین گذاشت.‏ ۲۴ بعد به پای داوود افتاد و گفت:‏ «سَرورم،‏ من تقصیر را به گردن می‌گیرم.‏ لطفاً بگذار کنیزت با تو صحبت کند و به چیزی که کنیزت می‌گوید،‏ گوش بده.‏ ۲۵ لطفاً به این نابالِ پست و بی‌ارزش توجه نکن،‏+ چون همان طور که از اسمش نابال* پیداست،‏ نادان است.‏ متأسفانه وقتی پیام‌رسانان سَرورم آمدند،‏ کنیزت آنجا نبود.‏ ۲۶ سَرورم!‏ به حیات یَهُوَه و به جان تو قسم که یَهُوَه جلوی تو را گرفته + تا خون کسی را به گردن نداشته باشی + و به دست خودت انتقام نگیری.‏ امیدوارم دشمنانت و کسانی که می‌خواهند به تو آسیب برسانند،‏ مثل نابال بشوند.‏ ۲۷ لطفاً این هدیه‌ای را که کنیزت برای سَرورم آورده،‏+ قبول کن و به مردانی که همراه سَرورم هستند،‏ بده.‏+ ۲۸ تمنا می‌کنم گناه کنیزت را ببخش.‏ سَرورم برای یَهُوَه می‌جنگد + و در تمام عمرش بدی‌ای از او سر نزده + و مطمئناً یَهُوَه کاری می‌کند که خاندان سَرورم مدت طولانی حکمرانی کند.‏+ ۲۹ وقتی کسی تو را به قصد گرفتن جانت تعقیب کند،‏ یَهُوَه خدایت از جان تو محافظت می‌کند؛‏ درست همان طور که چیزی پرارزش را در کیسه‌ای می‌گذارند و آن را محکم می‌بندند.‏ ولی جان دشمنانت را مثل سنگی در قلاب‌سنگ پرتاب می‌کند.‏ ۳۰ وقتی یَهُوَه به همهٔ قول‌های خوبی که در مورد تو سَرورم داده عمل کند و تو را حکمران اسرائیل کند،‏+ ۳۱ در آن زمان،‏ در دلت پشیمان نخواهی بود یا عذاب وجدان نخواهی داشت که چرا خونی را بی‌دلیل ریختی و به دست خودت انتقام گرفتی.‏+ وقتی یَهُوَه در حق سَرورم خوبی کند،‏ کنیزت را به یاد آور.‏»‏

۳۲ داوود با شنیدن این سخنان به اَبیجایِل گفت:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل را ستایش می‌کنم که تو را برای دیدن من فرستاد!‏ ۳۳ آفرین* بر درک و فهم تو!‏ خدا تو را برکت دهد که نگذاشتی امروز خون بر گردن داشته باشم + و به دست خودم انتقام بگیرم.‏ ۳۴ به حیات یَهُوَه که نگذاشت به تو صدمه‌ای برسانم + قسم،‏ که اگر سریع به دیدن من نیامده بودی،‏+ حتی یکی از مردان* خانهٔ نابال هم تا صبح زنده نمی‌ماند.‏»‏+ ۳۵ داوود چیزهایی را که اَبیجایِل برای او آورده بود،‏ قبول کرد و به او گفت:‏ «به سلامت به خانه‌ات برو.‏ چیزهایی را که گفتی شنیدم و به خواسته‌ات عمل می‌کنم.‏»‏

۳۶ بعد اَبیجایِل پیش نابال برگشت و دید که او جشنی شاهانه در خانه‌اش ترتیب داده و مست و سرخوش است.‏ اَبیجایِل تا صبح به او هیچ چیز نگفت.‏ ۳۷ صبح روز بعد که مستی از سر نابال پریده بود،‏ همسرش تمام ماجرا را برای او تعریف کرد.‏ نابال وقتی این ماجرا را شنید،‏ کم مانده بود که قلبش بایستد* و مثل مجسمه خشکش زد.‏ ۳۸ حدود ده روز بعد یَهُوَه کاری کرد که نابال بمیرد.‏

۳۹ وقتی داوود از مرگ نابال باخبر شد،‏ گفت:‏ «یَهُوَه را ستایش می‌کنم که توهین‌های نابال را دید + و به داد من رسید + و باعث شد که کار اشتباهی از من سر نزند.‏+ یَهُوَه نابال را به سزای کارهای بدش رساند.‏» بعد داوود کسانی را فرستاد تا برایش از اَبیجایِل خواستگاری کنند.‏ ۴۰ به این ترتیب خادمان داوود به کَرمِل پیش اَبیجایِل رفتند و به او گفتند:‏ «داوود ما را برای خواستگاری از تو فرستاده.‏» ۴۱ اَبیجایِل فوراً تعظیم کرد و پیشانی‌اش را روی زمین گذاشت و گفت:‏ «من حاضرم کنیز سَرورم بشوم و پاهای خادمان سَرورم را بشویم.‏»‏+ ۴۲ بعد اَبیجایِل + فوراً سوار الاغش شد و پنج نفر از کنیزانش هم همراهش رفتند.‏ او همراه پیام‌رسانان داوود رفت و زن داوود شد.‏

۴۳ داوود با اَخینوعَم از اهالی یِزرِعیل + هم ازدواج کرده بود.‏ پس این زنان هر دو زن داوود شدند.‏+

۴۴ البته داوود با میکال دختر شائول هم ازدواج کرده بود،‏+ ولی شائول او را به فَلطی پسر لایِش از اهالی جَلّیم داده بود.‏+

۲۶ بعد از مدتی،‏ مردان زیف + به جِبعه رفتند + و به شائول گفتند:‏ «داوود در تپهٔ حَخیله که روبروی یِشیمون* است،‏ پنهان شده.‏»‏+ ۲ پس شائول با ۳۰۰۰ نفر از بهترین جنگجویان اسرائیلی،‏ در بیابان زیف به دنبال داوود رفت.‏+ ۳ شائول روی تپهٔ حَخیله که روبروی یِشیمون بود،‏ کنار راه اردو زد.‏ داوود در آن زمان در بیابان زندگی می‌کرد و شنید که شائول دنبال او به بیابان آمده است.‏ ۴ داوود جاسوسانی را فرستاد تا ببیند که آیا شائول واقعاً دنبال او آمده است یا نه.‏ ۵ بعد خودش به اردوگاه شائول رفت و دید که شائول و فرماندهٔ لشکرش اَبنیر،‏+ پسر نیر،‏ کجا خوابیده‌اند.‏ او دید که شائول در اردوگاه خوابیده است و تمام لشکرش دورتادورش اردو زده‌اند.‏ ۶ بعد داوود از اَخیمِلِکِ حیتّی + و اَبیشای پسر صِرویه،‏+ برادر یوآب پرسید:‏ «چه کسی با من به اردوگاه شائول می‌آید؟‏» اَبیشای گفت:‏ «من با تو می‌آیم.‏» ۷ داوود و اَبیشای شبانه از میان اردوگاه گذشتند و دیدند که شائول در اردوگاه خوابیده و نیزه‌اش هم بالای سرش در زمین فرو رفته است و اَبنیر و همهٔ سربازان دورتادورش خوابیده‌اند.‏

۸ اَبیشای به داوود گفت:‏ «خدا امروز دشمنت را به دستت تسلیم کرده!‏+ اجازه بده با این نیزه او را به زمین میخکوب کنم،‏ فقط با یک ضربه می‌توانم او را بکشم.‏» ۹ اما داوود به اَبیشای گفت:‏ «نباید هیچ بلایی به سرش بیاوری،‏ چون کسی که روی مسح‌شدهٔ یَهُوَه دست بلند کند،‏+ گناه کرده.‏»‏+ ۱۰ داوود به او گفت:‏ «به حیات یَهُوَه قسم که یا یَهُوَه خودش او را می‌کشد،‏+ یا روزی می‌آید که خودش می‌میرد،‏+ یا این که در جنگ کشته می‌شود.‏+ ۱۱ من حتی فکرش را هم نمی‌توانم بکنم که دستم را روی مسح‌شدهٔ یَهُوَه بلند کنم،‏+ چون این کار از دید یَهُوَه کاملاً اشتباه است.‏ پس نیزه‌ای را که بالای سرش است و کوزهٔ آب را بردار و بیا از اینجا برویم.‏» ۱۲ داوود کوزهٔ آب و نیزه‌ای را که بالای سر شائول بود گرفت و هر دو از آنجا رفتند.‏ هیچ کس آن‌ها را ندید و متوجه آن‌ها نشد.‏+ کسی هم بیدار نشد،‏ چون یَهُوَه باعث شده بود که خواب آن‌ها سنگین شود.‏ ۱۳ بعد داوود به طرف دیگر رفت و بالای کوهی که کمی دورتر بود ایستاد،‏ طوری که فاصلهٔ زیادی بین آن‌ها بود.‏

۱۴ داوود با صدای بلند به سربازان و اَبنیر پسر نیر + گفت:‏ «اَبنیر،‏ صدایم را می‌شنوی؟‏» اَبنیر گفت:‏ «چه کسی مزاحم پادشاه شده؟‏» ۱۵ داوود به اَبنیر گفت:‏ «همه تو را در اسرائیل قهرمان می‌دانند،‏ پس چرا نتوانستی از سَرورت پادشاه محافظت کنی؟‏ یکی از سربازها به اردوگاهتان آمده بود تا سَرورت پادشاه را بکشد.‏+ ۱۶ تو وظیفه‌ات را انجام ندادی!‏ به حیات یَهُوَه قسم که باید بمیری،‏ چون مراقب سَرورت که مسح‌شدهٔ یَهُوَه است،‏ نبودی.‏+ دور و برت را نگاه کن!‏ نیزهٔ پادشاه و کوزهٔ آبی که بالای سرش بود کجاست؟‏»‏+

۱۷ شائول صدای داوود را شناخت و گفت:‏ «داوود،‏ این صدای توست پسرم؟‏»‏+ داوود جواب داد:‏ «بله سَرورم پادشاه،‏ صدای خودم است.‏» ۱۸ بعد داوود گفت:‏ «سَرورم،‏ من با تو چه کار کرده‌ام؟‏+ چه گناهی کرده‌ام که مرا* تعقیب می‌کنی؟‏+ ۱۹ ای سَرورم،‏ پادشاه،‏ لطفاً به من گوش بده.‏ اگر یَهُوَه از تو خواسته که مرا تعقیب کنی،‏ من حاضرم برای گناهم هدیهٔ غلّه‌ای به او بدهم.‏ اما اگر اشخاصی از تو خواسته‌اند که مرا تعقیب کنی،‏+ یَهُوَه لعنتشان کند،‏ چون مرا از میان قوم* یَهُوَه بیرون کرده‌اند + و گفته‌اند ‹برو خدایان دیگر را بپرست!‏› ۲۰ نگذار خون من در سرزمینی که یَهُوَه در آنجا حضور ندارد،‏ ریخته شود.‏ چرا پادشاه اسرائیل طوری دنبال من آمده که انگار برای شکار کبک به کوه‌ها رفته،‏ در حالی که من فقط یک کَک هستم؟‏»‏+

۲۱ شائول وقتی این را شنید گفت:‏ «من گناه کردم،‏+ برگرد پسرم داوود.‏ دیگر به تو بدی نمی‌کنم،‏ چون امروز نشان دادی که جانم برایت باارزش است.‏+ من احمقانه رفتار کردم و اشتباه بزرگی کردم.‏» ۲۲ داوود گفت:‏ «نیزهٔ پادشاه اینجاست.‏ جوانی را بفرست که بیاید و این را بگیرد.‏ ۲۳ یَهُوَه امروز تو را به دست من تسلیم کرد،‏ ولی من نخواستم روی مسح‌شدهٔ یَهُوَه دست بلند کنم.‏+ یَهُوَه است که درستکاری و وفاداری هر کس را پاداش می‌دهد.‏+ ۲۴ همان طور که امروز جان تو برای من باارزش بود،‏ امیدوارم جان من هم برای یَهُوَه باارزش باشد و مرا از همهٔ سختی‌ها نجات دهد.‏»‏+ ۲۵ شائول گفت:‏ «پسرم داوود،‏ خدا به تو برکت بدهد.‏ مطمئنم که در آینده کارهای بزرگی انجام می‌دهی و حتماً موفق می‌شوی.‏»‏+ بعد داوود به راه خودش رفت و شائول هم به خانه‌اش برگشت.‏+

۲۷ اما داوود در دلش گفت:‏ «می‌دانم که بالاخره یک روز شائول مرا می‌کشد.‏ بهترین کار این است که به سرزمین فِلیسطی‌ها فرار کنم + تا شائول از تعقیب من در اسرائیل دست بردارد + و من از دست او خلاص شوم.‏» ۲ پس داوود با ۶۰۰ مردی که همراهش بودند + پیش اَخیش که پسر مَعوک و پادشاه جَت بود،‏ رفت.‏+ ۳ داوود و مردانش و خانواده‌های آن‌ها پیش اَخیش در جَت ماندند.‏ دو همسر داوود یعنی اَخینوعَمِ یِزرِعیلی و اَبیجایِل کَرمِلی،‏ بیوهٔ نابال هم با داوود بودند.‏+ ۴ وقتی به شائول خبر رسید که داوود فرار کرده و به جَت رفته،‏ از تعقیب داوود دست برداشت.‏+

۵ داوود به اَخیش گفت:‏ «اگر از نظر تو اشکالی ندارد،‏ اجازه بده در یکی از شهرهای کوچک زندگی کنم.‏ بهتر است که خادمت در شهری که پادشاه زندگی می‌کند،‏ نباشد.‏» ۶ پس اَخیش همان روز شهر صِقلَغ را به او داد.‏+ برای همین است که صِقلَغ تا امروز به پادشاهان یهودا تعلّق دارد.‏

۷ داوود یک سال و چهار ماه در سرزمین فِلیسطی‌ها زندگی کرد.‏+ ۸ داوود و مردانش مرتب به جِشوریان،‏+ جِرزیان و عَمالیقیان + حمله می‌کردند.‏ این قوم‌ها در منطقه‌ای زندگی می‌کردند که از طِلام تا شور و تا مرز مصر را در بر می‌گرفت.‏+ ۹ داوود هر بار که به آن منطقه حمله می‌کرد،‏ هیچ مرد و زنی را زنده نمی‌گذاشت،‏+ ولی هر چه گاو و گوسفند،‏ الاغ و شتر و هر چه لباس بود برمی‌داشت و پیش اَخیش برمی‌گشت.‏ ۱۰ بعد وقتی اَخیش می‌پرسید:‏ «امروز کجا را غارت کردی؟‏» داوود جواب می‌داد:‏ «جنوب* یهودا را،‏»‏+ یا «جنوب سرزمین یِرَحمِئیلیان را،‏»‏+ یا «جنوب سرزمین قینیان را.‏»‏+ ۱۱ داوود هیچ مرد و زنی را زنده نمی‌گذاشت،‏ چون می‌ترسید که وقتی به جت بیایند کارهای او و مردانش را لو بدهند.‏ (‏تمام مدتی که داوود در مناطق روستایی فِلیسطی‌ها زندگی می‌کرد،‏ کارش همین بود.‏)‏ ۱۲ اَخیش حرف داوود را باور می‌کرد و پیش خودش می‌گفت:‏ ‹حتماً اسرائیلیان خیلی از او متنفرند.‏ پس تا عمر دارد غلام من می‌ماند.‏›‏

۲۸ در آن روزها فِلیسطی‌ها لشکرشان را جمع کردند تا به اسرائیل حمله کنند.‏+ پس اَخیش به داوود گفت:‏ «حتماً می‌دانی که تو و مردانت هم باید با من به جنگ بیایید.‏»‏+ ۲ داوود به اَخیش گفت:‏ «خودت می‌دانی که غلامت حتماً این کار را می‌کند.‏» اَخیش به داوود گفت:‏ «من هم به همین خاطر تو را محافظ شخصی و دائمی خودم می‌کنم.‏»‏+

۳ در آن زمان سموئیل مرده بود و همهٔ اسرائیلیان برایش عزاداری کرده بودند و او را در رامه،‏ شهر خودش دفن کرده بودند.‏+ در ضمن شائول سرزمین اسرائیل را از همهٔ احضارکنندگان ارواح* و غیبگویان پاک کرده بود.‏+

۴ فِلیسطی‌ها جمع شدند و در شونَم اردو زدند.‏+ شائول هم همهٔ سربازان اسرائیل را جمع کرد و آن‌ها در جِلبوعا اردو زدند.‏+ ۵ وقتی شائول اردوگاه فِلیسطی‌ها را دید ترسید و خیلی نگران شد.‏*‏+ ۶ شائول هر چه از یَهُوَه سؤال می‌کرد،‏+ یَهُوَه به او جوابی نمی‌داد؛‏ نه از طریق رؤیا،‏ نه از طریق اوریم + و نه از طریق پیامبران.‏ ۷ بالاخره شائول به خادمانش گفت:‏ «زنی را پیدا کنید که بتواند روح احضار کند + تا بروم و با او مشورت کنم.‏» خادمانش گفتند:‏ «در عِین‌دور زنی هست که می‌تواند روح احضار کند.‏»‏+

۸ پس شائول قیافه‌اش را تغییر داد و لباس دیگری پوشید و در تاریکی شب با دو نفر از مردانش پیش آن زن رفت.‏ شائول به او گفت:‏ «تو که می‌توانی روح احضار کنی،‏+ لطفاً روح کسی را که به تو می‌گویم احضار کن.‏» ۹ ولی آن زن به او گفت:‏ «تو که می‌دانی شائول چه کار کرده!‏ می‌دانی که او این سرزمین را از احضارکنندگان ارواح* و غیبگویان پاک کرده،‏+ پس چرا می‌خواهی مرا به دام بیندازی و به کشتن بدهی؟‏»‏+ ۱۰ شائول برای او به یَهُوَه قسم خورد و گفت:‏ «به حیات یَهُوَه قسم که هیچ کس تو را به خاطر این کار مجازات نمی‌کند!‏» ۱۱ وقتی آن زن این را شنید گفت:‏ «چه کسی را برایت احضار کنم؟‏» شائول گفت:‏ «سموئیل را برایم احضار کن.‏» ۱۲ وقتی آن زن «سموئیل»‏*‏+ را دید،‏ جیغ زد و به شائول گفت:‏ «چرا مرا گول زدی؟‏ تو شائول هستی!‏» ۱۳ پادشاه به او گفت:‏ «نترس،‏ فقط بگو چه می‌بینی؟‏» آن زن جواب داد:‏ «روحی می‌بینم که از زمین بیرون می‌آید.‏» ۱۴ شائول بلافاصله پرسید:‏ «چه شکلی است؟‏» زن گفت:‏ «پیرمردی است که ردای بی‌آستین پوشیده.‏»‏+ شائول فهمید که او «سموئیل» است،‏ پس زانو زد و جلوی او سجده کرد.‏

۱۵ ‏«سموئیل» به شائول گفت:‏ «چرا مرا صدا کردی و مزاحمم شدی؟‏» شائول گفت:‏ «با مشکل بزرگی روبرو شده‌ام.‏ فِلیسطی‌ها آمده‌اند تا با من بجنگند و خدا هم از من دور شده و نه از طریق پیامبران به من جواب می‌دهد و نه از طریق رؤیا.‏+ برای همین است که تو را صدا کردم تا به من بگویی چه کار کنم.‏»‏+

۱۶ ‏«سموئیل» گفت:‏ «حالا که یَهُوَه تو را ترک کرده و دشمنت شده،‏+ از من سؤال می‌کنی؟‏ ۱۷ یَهُوَه همان کاری را که از طریق من گفته بود،‏ می‌کند؛‏ یَهُوَه سلطنت را از دستت می‌گیرد و به مردی دیگر یعنی به داوود می‌دهد.‏+ ۱۸ یَهُوَه امروز این کار را با تو می‌کند،‏ چون تو از یَهُوَه اطاعت نکردی و عَمالیقیان را که او را بسیار خشمگین کرده بودند،‏ نابود نکردی.‏+ ۱۹ یَهُوَه،‏ هم تو و هم اسرائیل را به دست فِلیسطی‌ها می‌دهد + و فردا تو + و پسرانت با من هستید.‏+ یَهُوَه لشکر اسرائیل را هم به دست فِلیسطی‌ها می‌دهد.‏»‏+

۲۰ شائول وقتی حرف‌های «سموئیل» را شنید وحشت کرد و نقش بر زمین شد.‏ او دیگر هیچ رمقی نداشت،‏ چون یک شبانه‌روز چیزی نخورده بود.‏ ۲۱ وقتی آن زن به سمت شائول رفت و دید که چقدر حالش بد است،‏ به او گفت:‏ «کنیزت به حرفت گوش داد.‏ من جانم را به خطر انداختم + و کاری را که به من گفتی کردم.‏ ۲۲ حالا لطفاً تو به حرف کنیزت گوش بده.‏ بگذار یک لقمه نان برایت بیاورم تا بخوری و کمی جان بگیری و بتوانی برگردی.‏» ۲۳ ولی او نخواست بخورد و گفت:‏ «من چیزی نمی‌خورم.‏» اما خادمانش و آن زن آنقدر اصرار کردند که بالاخره او به حرفشان گوش کرد و از روی زمین بلند شد و روی تخت نشست.‏ ۲۴ آن زن فوراً گوسالهٔ چاق و چله‌ای را که در خانه داشت،‏ سر برید* و با مقداری آرد خمیر درست کرد و نان بدون خمیرمایه پخت.‏ ۲۵ بعد غذا را پیش شائول و خادمانش آورد و از آن‌ها پذیرایی کرد.‏ آن‌ها بعد از خوردن غذا بلند شدند و شبانه از آنجا رفتند.‏+

۲۹ فِلیسطی‌ها همهٔ لشکرهای خود را در اَفیق جمع کردند + و اسرائیلیان هم کنار چشمهٔ یِزرِعیل اردو زدند.‏+ ۲ حاکمان فِلیسطی‌ها گروه‌های صد نفری و هزار نفری خود را به حرکت درآوردند و داوود و مردانش هم همراه اَخیش پشت سر آن‌ها رفتند.‏+ ۳ امیران فِلیسطی‌ها گفتند:‏ «این عبرانی‌ها اینجا چه کار می‌کنند؟‏» اَخیش به آن‌ها گفت:‏ «این همان داوود است؛‏ خادم شائول،‏ پادشاه اسرائیل که بیشتر از یک سال است که به من پناه آورده.‏+ من از همان روز اول تا حالا هیچ بدی‌ای در او ندیده‌ام.‏» ۴ امیران فِلیسطی‌ها از دست اَخیش عصبانی شدند و گفتند:‏ «به او دستور بده که برگردد.‏+ بگو به همان جایی برگردد که به او دادی.‏ نگذار او با ما به جنگ بیاید،‏ چون ممکن است از پشت به ما خنجر بزند.‏+ چه موقعیتی از این بهتر که برای جلب رضایت آقایش سر مردان ما را به او تقدیم کند.‏ ۵ آیا این همان داوود نیست که برایش می‌رقصیدند و می‌خواندند:‏

‏‹شائول هزاران نفر را کشته،‏

و داوود ده‌ها هزار نفر را›؟‏»‏+

۶ اَخیش گفت که داوود را پیش او بیاورند + و به او گفت:‏ «به حیات یَهُوَه قسم که تو مرد صادقی هستی و من مشکلی ندارم که تو با لشکرم به جنگ بروی،‏+ چون از همان روز اول تا حالا هیچ بدی‌ای در تو ندیده‌ام،‏+ اما حاکمان فِلیسطی‌ها به تو اعتماد ندارند.‏+ ۷ به سلامت برگرد و کاری نکن که حاکمان فِلیسطی را ناراضی کنی.‏» ۸ داوود به اَخیش گفت:‏ «چرا؟‏ مگر من چه کار کرده‌ام؟‏ از روزی که پیش تو آمده‌ام،‏ چه بدی‌ای در غلامت دیده‌ای؟‏ چرا نمی‌توانم بیایم و با دشمنان سَرورم پادشاه بجنگم؟‏» ۹ اَخیش در جواب داوود گفت:‏ «از دید من تو مثل فرشتهٔ خدا خوب هستی،‏+ اما امیران فِلیسطی‌ها به من گفتند:‏ ‹اجازه نده او با ما به جنگ بیاید.‏› ۱۰ فردا صبح زود بلند شو و به محض این که هوا روشن شد،‏ همراه مردانی که با تو آمده‌اند برگرد.‏»‏

۱۱ پس داوود و مردانش صبح زود بلند شدند تا به سرزمین فِلیسطی‌ها برگردند و فِلیسطی‌ها هم به یِزرِعیل رفتند.‏+

۳۰ وقتی داوود و مردانش در روز سوم به صِقلَغ رسیدند،‏+ دیدند که عَمالیقیان + به نِگِب* و صِقلَغ حمله کرده‌اند و صِقلَغ را به آتش کشیده‌اند.‏ ۲ عَمالیقیان همهٔ زنان + و همهٔ کسانی را که در شهر بودند،‏ از کوچک و بزرگ اسیر کرده بودند.‏ آن‌ها هیچ کس را نکشته بودند و همهٔ اسیران را با خود برده بودند.‏ ۳ وقتی داوود و مردانش به شهر رسیدند دیدند که شهر کاملاً سوخته و زنان و پسران و دخترانشان به اسارت برده شده‌اند.‏ ۴ داوود و مردانش آنقدر با صدای بلند گریه کردند که دیگر نای گریه کردن نداشتند.‏ ۵ هر دو زن داوود،‏ اَخینوعَم یِزرِعیلی و اَبیجایِل بیوهٔ نابال کَرمِلی هم اسیر شده بودند.‏+ ۶ داوود زیر فشار روحی سختی قرار گرفت،‏ چون مردانش به خاطر از دست دادن پسران و دخترانشان آنقدر عصبانی بودند که حرف از سنگسار کردن او می‌زدند.‏ اما داوود به یَهُوَه خدایش رو آورد و از او نیرو گرفت.‏+

۷ داوود به اَبیاتار کاهن،‏+ پسر اَخیمِلِک گفت:‏ «خواهش می‌کنم ایفود را بیاور.‏»‏+ پس اَبیاتار ایفود را آورد.‏ ۸ داوود از یَهُوَه سؤال کرد:‏+ «آیا دنبال این غارتگران بروم؟‏ آیا به آن‌ها می‌رسم؟‏» خدا جواب داد:‏ «تعقیبشان کن؛‏ تو به آن‌ها می‌رسی و هر کس و هر چیزی را که برده‌اند،‏ از آن‌ها پس می‌گیری.‏»‏+

۹ داوود فوراً با ۶۰۰ نفری که همراهش بودند راه افتاد،‏+ ولی وقتی به درّهٔ* بِسور رسیدند،‏ بعضی از آن مردان در آنجا ماندند.‏ ۱۰ تعداد مردانی که آنجا ماندند ۲۰۰ نفر بود.‏ آن‌ها آنقدر خسته شده بودند که نمی‌توانستند از درّهٔ بِسور رد شوند.‏+ پس داوود با ۴۰۰ نفر دیگر به تعقیب ادامه داد.‏

۱۱ آن‌ها در دشت،‏ مردی مصری را پیدا کردند و او را پیش داوود بردند و به او آب و غذا دادند تا بخورد.‏ ۱۲ یک تکه نان انجیر و دو نان کشمش هم به او دادند.‏ او سه روز و سه شب بود که هیچ آب و نانی نخورده بود،‏ پس وقتی آن‌ها را خورد جان گرفت.‏ ۱۳ داوود از او پرسید:‏ «خادم کی هستی و از کجا آمده‌ای؟‏» او جواب داد:‏ «من یک غلام مصری هستم و برای مردی عَمالیقی کار می‌کردم،‏ ولی سه روز پیش مریض شدم و اربابم مرا به حال خودم رها کرد.‏ ۱۴ ما جنوب* منطقهٔ کِریتی‌ها + و منطقهٔ یهودا و جنوب* کالیب را غارت کردیم + و صِقلَغ را به آتش کشیدیم.‏» ۱۵ داوود وقتی این را شنید،‏ پرسید:‏ «می‌توانی مرا به جایی که این غارتگران هستند،‏ ببری؟‏» او گفت:‏ «اگر به خدا قسم بخوری که مرا نمی‌کشی و مرا به دست اربابم نمی‌دهی،‏ تو را به جایی که آن‌ها هستند،‏ می‌برم.‏»‏

۱۶ پس او آن‌ها را به آنجا برد.‏ آن غارتگران،‏ در تمام آن منطقه،‏ این طرف و آن طرف روی زمین نشسته بودند و می‌خوردند و می‌نوشیدند.‏ آن‌ها به خاطر غنیمت‌های زیادی که از فِلیسطی‌ها و مردم یهودا به چنگ آورده بودند،‏ جشن گرفته بودند.‏ ۱۷ داوود قبل از طلوع آفتاب به آن‌ها حمله کرد و تا شب با آن‌ها می‌جنگید و آن‌ها را می‌کشت.‏+ فقط ۴۰۰ نفر توانستند با شتر فرار کنند و از دست او نجات پیدا کنند.‏ ۱۸ داوود تمام چیزهایی را که عَمالیقیان گرفته بودند،‏+ پس گرفت و دو زنش را هم نجات داد.‏ ۱۹ آن‌ها پسران و دختران و همهٔ اموالشان را چه کوچک و چه بزرگ پس گرفتند و هیچ چیز از آن‌ها کم نشده بود.‏+ داوود همه چیز را دوباره به دست آورد.‏ ۲۰ او همهٔ گاوها و گوسفندان غارتگران را گرفت و مردانش آن‌ها را جلوتر از گاوها و گوسفندان خودشان راه انداختند.‏ آن‌ها می‌گفتند:‏ «این‌ها غنیمت‌های داوود است.‏»‏

۲۱ بعد داوود پیش آن ۲۰۰ مردی برگشت که از خستگی زیاد نتوانسته بودند همراهش بروند و نزدیک درّهٔ بِسور مانده بودند.‏+ آن‌ها به استقبال داوود و همراهانش آمدند.‏ وقتی داوود به آن‌ها نزدیک شد،‏ حالشان را پرسید.‏ ۲۲ اما بعضی از کسانی که همراه داوود رفته بودند،‏ پست و خودخواه بودند و گفتند:‏ «چون این‌ها با ما نیامدند هیچ کدام از چیزهایی را که پس گرفتیم به آن‌ها نمی‌دهیم.‏ فقط می‌توانند زن و بچه‌هایشان را بردارند و بروند.‏» ۲۳ ولی داوود به آن‌ها گفت:‏ «برادران من،‏ این کار را نکنید!‏ یَهُوَه است که این چیزها را به ما داده.‏ او از ما محافظت کرد و غارتگرانی را که به ما حمله کردند،‏ به دست ما تسلیم کرد.‏+ ۲۴ کسی با این حرف شما موافق نیست.‏ سهم کسانی که با ما به جنگ آمدند به اندازهٔ همان کسانی است که پیش اسباب و وسایل ماندند.‏+ سهم همه مساوی است.‏»‏+ ۲۵ این گفتهٔ داوود از آن روز به بعد در اسرائیل به صورت حکم و قانون درآمد.‏

۲۶ وقتی داوود به صِقلَغ برگشت،‏ مقداری از آن غنیمت‌ها را برای ریش‌سفیدان یهودا که دوستش بودند فرستاد و گفت:‏ «این هدیه* از غنیمت‌هایی است که از دشمنان یَهُوَه گرفتیم.‏» ۲۷ او هدیه‌ها را برای ریش‌سفیدان این شهرها فرستاد:‏ بِیت‌ئیل،‏+ راموتِ نِگِب،‏ یَتّیر،‏+ ۲۸ عَروعیر،‏ سِفموت،‏ اِشتِموعه،‏+ ۲۹ راکال،‏ شهرهای یِرَحمِئیلیان،‏+ شهرهای قینیان،‏+ ۳۰ حُرما،‏+ بورعاشان،‏ عَتاک،‏ ۳۱ حِبرون + و همهٔ جاهایی که داوود و مردانش اغلب به آنجا می‌رفتند.‏

۳۱ فِلیسطی‌ها با اسرائیلیان وارد جنگ شدند + و آن‌ها را شکست دادند.‏ اسرائیلیان از دست فِلیسطی‌ها فرار کردند و خیلی از آن‌ها در کوه جِلبوعا کشته شدند.‏+ ۲ فِلیسطی‌ها شائول و پسرانش را تعقیب کردند و پسران شائول یعنی یوناتان،‏+ اَبیناداب و مَلکی‌شوعا را کشتند.‏+ ۳ جنگ با شائول شدّت گرفت و وقتی کمان‌داران فِلیسطی شائول را پیدا کردند،‏ او را به‌شدّت زخمی کردند.‏+ ۴ پس شائول به سلاحدارش گفت:‏ «شمشیرت را بکش و در بدنم فرو کن تا این مردان ختنه‌نشده شمشیرشان را در بدنم فرو نکنند و مرا با بی‌رحمی زجر ندهند.‏»‏+ اما سلاحدارش از ترس حاضر نشد این کار را بکند.‏ پس شائول شمشیرش را گرفت و خودش را روی آن انداخت.‏+ ۵ وقتی سلاحدارش دید که شائول مرده است،‏+ او هم خودش را روی شمشیرش انداخت و کنار شائول مرد.‏ ۶ به این ترتیب،‏ شائول،‏ سه پسرش،‏ سلاحدارش و تمام مردانی که با او بودند،‏ در همان روز مردند.‏+ ۷ وقتی اسرائیلیانی که در آن درّه و در ناحیهٔ اردن زندگی می‌کردند،‏ فهمیدند که سربازان اسرائیل فرار کرده‌اند و شائول و پسرانش مرده‌اند،‏ شهرهای خود را ترک کردند و پا به فرار گذاشتند؛‏+ بعد فِلیسطی‌ها آمدند و آن شهرها را اشغال کردند.‏

۸ روز بعد،‏ وقتی فِلیسطی‌ها برای غارت کشته‌شدگان آمدند،‏ جسد شائول و سه پسرش را در کوه جِلبوعا پیدا کردند.‏+ ۹ آن‌ها سرش را از تنش جدا کردند و زرهش را برداشتند و پیام‌رسانانی را به سرتاسر سرزمین فِلیسطی‌ها فرستادند تا خبر کشته شدن شائول را به بتخانه‌هایشان + و مردم فِلیسطی برسانند.‏+ ۱۰ بعد زره او را در خانهٔ عَشتورِت گذاشتند و جسد او را روی دیوار بِیتْ‌شان آویزان کردند.‏+ ۱۱ وقتی ساکنان یابیش‌جِلعاد + شنیدند که فِلیسطی‌ها چه بلایی بر سر شائول آورده‌اند،‏ ۱۲ همهٔ جنگجویانشان راه افتادند و تمام شب در راه بودند تا به بِیتْ‌شان رسیدند.‏ آن‌ها جسد شائول و پسرانش را از دیوار بِیتْ‌شان پایین آوردند،‏ به یابیش برگشتند و جسدها را در آنجا سوزاندند.‏ ۱۳ بعد استخوان‌ها را برداشتند + و زیر درخت گَز در یابیش دفن کردند + و هفت روز روزه گرفتند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «رَحِم حَنّا را بسته بود.‏»‏

منظور خیمهٔ مقدّس است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «نباید تیغی بر سرش کشیده شود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «حَنّا را به یاد آورد.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بعد از مدتی.‏»‏

یعنی:‏ «اسم خدا.‏»‏

یا:‏ «پسر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در حضور یَهُوَه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک ایفه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «قرض می‌دهم.‏»‏

ظاهراً به اِلقانه اشاره دارد.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یَهُوَه شاخ مرا برافراشته است.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شاخ.‏»‏

یا:‏ «کسانی که می‌لغزند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پژمرده شده است.‏»‏

یا:‏ «انسان را زنده نگه دارد.‏»‏

یا:‏ «شیول.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شیول.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «زباله‌دان.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «مخالفان یَهُوَه وحشت می‌کنند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شاخ مسح‌شدهٔ خود را بلند خواهد کرد.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«شاخ.‏»‏

یا:‏ «خادم یَهُوَه شد.‏»‏

یا:‏ «پیش‌بندی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «به کمر می‌بست.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «قرض داده شده.‏»‏

یا:‏ «حضور.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «خدا برایش میانجی‌گری می‌کند.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بوی خوش قربانی را بلند کنند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پسران اسرائیل.‏»‏

یا:‏ «محل سکونتم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «بازو.‏»‏

یا:‏ «رقیبت را می‌بینی.‏»‏

یا:‏ «مسح‌شده‌ام.‏»‏

منظور خیمه است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «هیچ کدام از حرف‌هایش به زمین نیفتد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «چرا یَهُوَه ما را از طریق فِلیسطی‌ها شکست داده است؟‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بین.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «چون دلش برای صندوق خدای حقیقی می‌لرزید.‏»‏

یعنی:‏ «عزّت و جلال کجاست؟‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «به تبعید رفته است.‏»‏

یا:‏ «خانه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «فقط داجون.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «او از پیش ما نزد چه کسی خواهد رفت؟‏»‏

یا:‏ «کنار گذاشتند؛‏ تقدیس کردند.‏»‏

یا:‏ «که ماتم بگیرند و به درگاه یَهُوَه دعا کنند.‏»‏

یعنی:‏ «سنگ کمک.‏»‏

یا:‏ «مخلوط کردن مواد معطر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «داوری.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «الاغ‌های ماده.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک‌چهارمِ شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

منظور کسی است که بصیرت و بینش دارد.‏ واژه‌نامه:‏ ‏«بصیر.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«بصیر.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«بصیر.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«بصیر.‏»‏

یا:‏ «مرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «میراثش.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «مکان‌های بلند.‏»‏

یا:‏ «گروه‌های هزارنفری‌تان.‏»‏

یا:‏ «یابیش در جِلعاد.‏»‏

یا:‏ «موافقت‌نامه.‏»‏

یا:‏ «گاو نر.‏»‏

یا:‏ «یابیشِ جِلعاد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «موقع داغ شدن آفتاب.‏»‏

حدود ۲ تا ۶ صبح.‏

تحت‌اللفظی:‏ «مسح‌شده‌اش.‏»‏

یا:‏ «حق‌السکوت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در دست من چیزی پیدا نکردید.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «مسح‌شدهٔ خدا.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «فروخت.‏»‏

یا:‏ «خدمت به.‏»‏

احتمالاً به باراق اشاره می‌کند.‏

یا:‏ «از یَهُوَه بترسید.‏»‏

یا:‏ «از یَهُوَه و سموئیل شدیداً بترسند.‏»‏

یا:‏ «غیرواقعی.‏»‏

یا:‏ «پوچ و توخالی هستند.‏»‏

یا:‏ «از او بترسید.‏»‏

در متن عبری رقمی نیامده است.‏

یا:‏ «خیمه‌هایشان.‏»‏

یا:‏ «اسرائیلیان در مشام فِلیسطی‌ها بوی تعفن شده‌اند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «به او برکت دهد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «موافق دل خودش باشد.‏»‏

میله‌ای نوک‌تیز برای راندن چهارپایان.‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک پیم.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «دو صخره به شکل دندان.‏»‏

یا:‏ «نجات دهد.‏»‏

یا:‏ «دلت بخواهد.‏»‏

یا:‏ «نصف طول زمینی که یک جفت گاو نر می‌توانستند در یک روز شخم بزنند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در آن روز.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نان.‏»‏

یا:‏ «بغلتانید.‏»‏

یا:‏ «نجات.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «بازخرید کردند.‏»‏

یا:‏ «از عَمالیقیان حساب می‌خواهم.‏»‏

یا:‏ «به هیچ کدام رحم نکن.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «رحم کردند.‏»‏

یا:‏ «پشیمانم.‏»‏

یا:‏ «رحم کردند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مجسمه‌های تِرافیم.‏» یعنی خدایان خانگی؛‏ بت‌ها.‏

تحت‌اللفظی:‏ «پاره کرده.‏»‏

یا:‏ «پشیمان نمی‌شود.‏»‏

یا:‏ «پشیمان شود.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «با اطمینان.‏»‏

یا:‏ «شاخ.‏»‏

یا:‏ «گاو جوان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مسح‌شدهٔ یَهُوَه در حضور اوست.‏»‏

یا:‏ «سرخ‌رو.‏»‏

یا:‏ «شاخ.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روحی بد.‏»‏

یا:‏ «روحی بد از طرف خدا تو را پریشان‌حال کرده است.‏»‏

یا:‏ «لطفاً به ما خادمانت فرمان بده.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روحی بد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روح بد او را ترک می‌کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «اردوگاه‌های.‏»‏

یا:‏ «دشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شش ذراع و یک وجب.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «۵۰۰۰ شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «نیزهٔ کوتاه.‏»‏

یا:‏ «نَوَرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۶۰۰ شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن فِلیسطی.‏»‏

یا:‏ «به مبارزه می‌طلبم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن فِلیسطی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «ایفه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «شیر.‏»‏

یا:‏ «رئیس گروه هزار نفری.‏»‏

یا:‏ «دشت.‏»‏

یا:‏ «به مبارزه می‌طلبد.‏»‏

یا:‏ «به مبارزه بطلبد؟‏»‏

یا:‏ «دل کسی به خاطر آن فِلیسطی نریزد.‏»‏

یا:‏ «فکش.‏» تحت‌اللفظی:‏ «ریشش.‏»‏

یا:‏ «به مبارزه طلبیده.‏»‏

یا:‏ «زرهی با فلس‌های فلزی.‏»‏

یا:‏ «از وادی.‏»‏

یا:‏ «فلاخنش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن فِلیسطی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن فِلیسطی.‏»‏

یا:‏ «سرخ‌رو.‏»‏

یا:‏ «نیزهٔ کوتاه.‏»‏

یا:‏ «به مبارزه طلبیدی.‏»‏

یا:‏ «اردوگاه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «جنگ از آنِ یَهُوَه است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن فِلیسطی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن فِلیسطی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «آن فِلیسطی.‏»‏

یا:‏ «جان یوناتان به جان داوود بسته شد.‏»‏

یا:‏ «عاقلانه عمل می‌کرد.‏»‏

یا:‏ «عود.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روحی بد.‏»‏

یا:‏ «عاقلانه عمل می‌کرد.‏»‏

یا:‏ «با خانوادهٔ من وصلت می‌کنی.‏»‏

یعنی پوست سر آلت تناسلی مرد که در عمل ختنه بریده می‌شود.‏

یا:‏ «عاقلانه‌تر عمل می‌کرد.‏»‏

یا:‏ «گناه نکند.‏»‏

یا:‏ «جان بر کف گذاشت.‏»‏

یا:‏ «نجات.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «روحی بد.‏»‏

یا:‏ «خدای خانگی؛‏ بت.‏»‏

یا:‏ «خدای خانگی؛‏ بت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «برهنه.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یَهُوَه با یوناتان چنین کند،‏ و بیشتر هم کند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانهٔ من.‏»‏

منظور داوود است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «محبتش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در آن روز کاری.‏»‏

یا:‏ «برهنگی مادرت؛‏ عضو تناسلی مادرت.‏»‏

یا:‏ «روی زمین زنده است.‏»‏

یا:‏ «نوادگان.‏»‏

یا:‏ «نوادگان.‏»‏

یا:‏ «مقدّس.‏»‏

یا:‏ «دشت.‏»‏

یا:‏ «داوود این سخنان را به دل خودش راه داد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «در دستان آن‌ها.‏»‏

یا:‏ «خادمانش.‏»‏

درختی همیشه‌سبز با برگ‌های باریک و گل‌های صورتی و سفید.‏

یا:‏ «وفادار.‏»‏

یا:‏ «خادمت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دوندگانی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «فروخته.‏»‏

یا:‏ «بنده‌ات شنیده.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «صاحبان زمین.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «می‌ترسید چون.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دست او را در یَهُوَه تقویت کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «سمت راست.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «صحرا؛‏ بیابان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هزارهای.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «برای پوشاندن پاهایش.‏»‏

یا:‏ «ردای بی‌آستین.‏»‏

یا:‏ «دلش او را محکوم کرد.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «مردانش را پخش کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «کَک.‏»‏

شهری در یهودا؛‏ منظور کوه کَرمِل نیست.‏

یا:‏ «در صلح و آرامش باشید.‏»‏

یا:‏ «بی‌فایده.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «پنج سِئاه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر کس که به دیوار ادرار می‌کند.‏» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره می‌کند.‏

یا احتمالاً:‏ «داوود را.‏»‏

یعنی:‏ «نادان؛‏ احمق.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «برکت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «هر کس که به دیوار ادرار می‌کند.‏» اصطلاح تحقیرآمیز عبری که به مردان و پسران اشاره می‌کند.‏

تحت‌اللفظی:‏ «قلبش در او مرد.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بیابان.‏»‏

یا:‏ «غلامت را.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «میراث.‏» این کلمه می‌تواند شامل قوم و سرزمینی باشد که آن‌ها به ارث بردند.‏

یا:‏ «نِگِب.‏»‏

یا:‏ «واسطه‌های احضار ارواح.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دلش به‌شدّت لرزید.‏»‏

یا:‏ «واسطه‌های احضار ارواح.‏»‏

در واقع روحی شریر برای فریب آن زن،‏ خودش را به شکل سموئیل درآورده بود.‏

یا:‏ «قربانی کرد.‏»‏

یا:‏ «جنوب.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

یا:‏ «نِگِب.‏»‏

یا:‏ «نِگِب.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «برکت.‏»‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی