کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج روت ۱:‏۱-‏۴:‏۲۲
  • روت

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • روت
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
روت

روت

۱ در دورانی که داوران ادارهٔ امور اسرائیل را بر عهده داشتند،‏*‏+ سرزمین اسرائیل دچار قحطی شد.‏ به همین دلیل،‏ مردی همراه همسر و دو پسرش از بِیت‌لِحِمِ یهودا + راهی موآب شد + تا در آن سرزمین* بیگانه زندگی کند.‏ ۲ نام آن مرد اِلیمِلِک* و نام همسرش نَعومی* بود.‏ او دو پسر به نام‌های مَحلون* و کِلیون* داشت.‏ آن‌ها اهل اِفراته،‏ یعنی بِیت‌لِحِمِ یهودا بودند.‏ سرانجام آن‌ها به سرزمین موآب رسیدند و در آنجا ماندند.‏

۳ پس از مدتی اِلیمِلِک،‏ شوهر نَعومی مرد و نَعومی با دو پسرش تنها ماند.‏ ۴ پسران او بعدها با زنان موآبی به نام‌های عُرپه و روت ازدواج کردند.‏+ آن‌ها حدود ده سال در آنجا ماندند.‏ ۵ دو پسر نَعومی،‏ یعنی مَحلون و کِلیون هم مردند.‏ به این ترتیب،‏ نَعومی دو پسر و شوهرش را از دست داد.‏ ۶ کمی بعد او همراه دو عروسش راهی سفر شد و سرزمین موآب را ترک کرد،‏ چون شنیده بود که یَهُوَه به کمک قومش آمده و به آن‌ها خوراک* داده است.‏

۷ نَعومی و دو عروسش محل زندگی خود را ترک کردند.‏ ولی وقتی آن‌ها پیاده* به طرف سرزمین یهودا برمی‌گشتند،‏ ۸ نَعومی به آن‌ها گفت:‏ «بروید و هر کدام از شما به خانهٔ مادری‌تان برگردید.‏ امیدوارم یَهُوَه محبت پایدار* به شما نشان دهد،‏+ چون شما به من و شوهرانتان که از دست داده‌اید،‏ محبت کرده‌اید.‏ ۹ دعای من این است که یَهُوَه به هر دوی شما برکت* دهد تا بتوانید ازدواج کنید و امنیت* داشته باشید.‏»‏+ بعد نَعومی آن‌ها را بوسید و همگی با صدای بلند گریه کردند.‏ ۱۰ عروس‌هایش با اصرار به او گفتند:‏ «نه،‏ ما هم با تو پیش قومت می‌آییم.‏» ۱۱ اما نَعومی به آن‌ها گفت:‏ «دخترانم،‏ بهتر است برگردید.‏ چرا می‌خواهید با من بیایید؟‏ مگر من هنوز می‌توانم پسرانی به دنیا آورم که با شما ازدواج کنند؟‏+ ۱۲ دخترانم،‏ برگردید!‏ چون من پیرتر از آن هستم که بتوانم دوباره ازدواج کنم؛‏ حتی اگر امیدی بود که امشب شوهری پیدا کنم و بتوانم پسرانی به دنیا آورم،‏ ۱۳ آیا می‌توانید تا بزرگ شدن آن‌ها صبر کنید؟‏ آیا حاضرید تا آن موقع ازدواج نکنید و برای آن‌ها صبر کنید؟‏ نه دخترانم!‏ دیدن وضعیت شما که به خاطر مخالفت یَهُوَه با من است،‏ دلم را عمیقاً به درد می‌آورد.‏»‏+

۱۴ آن‌ها دوباره با صدای بلند گریه کردند.‏ بعد عُرپه مادرشوهرش را بوسید و از او خداحافظی کرد،‏ اما روت او را ترک نکرد.‏*‏ ۱۵ نَعومی به روت گفت:‏ «ببین دخترم،‏ عروس دیگرم* پیش قومش و خدایانش برمی‌گردد.‏ تو هم با او برگرد.‏»‏

۱۶ اما روت گفت:‏ «اصرار نکن که ترکت کنم یا برگردم و همراهت نیایم،‏ چون هر جا بروی من هم می‌آیم و هر جا شب را بگذرانی من هم شب را همان جا می‌گذرانم.‏ قوم تو قوم من خواهد بود و خدای تو خدای من.‏+ ۱۷ هر جا تو بمیری،‏ من هم آنجا می‌میرم و دفن می‌شوم.‏ یَهُوَه مرا سخت مجازات کند،‏ اگر چیزی جز مرگ مرا از تو جدا کند.‏»‏

۱۸ وقتی نَعومی دید که روت اصرار می‌کند با او برود،‏ دیگر سعی نکرد او را قانع کند که برگردد.‏ ۱۹ پس هر دو به راهشان ادامه دادند و به بِیت‌لِحِم رسیدند.‏+ به محض رسیدن به آنجا،‏ تمام اهالی شهر با دیدنشان به هیجان آمدند و زنان شهر با تعجب می‌گفتند:‏ «آیا این زن واقعاً نَعومی است؟‏» ۲۰ نَعومی* به آن‌ها می‌گفت:‏ «دیگر مرا نَعومی صدا نکنید،‏ بلکه مارا* صدا کنید،‏ چون خدای قادر مطلق زندگی را برایم خیلی تلخ کرده است.‏+ ۲۱ من از اینجا با دست پر رفتم،‏ اما یَهُوَه مرا با دست خالی برگرداند.‏ یَهُوَه خودش بر ضدّ من است و خدای قادر مطلق مرا به مصیبت گرفتار کرده است.‏+ پس چرا مرا نَعومی صدا می‌کنید؟‏»‏

۲۲ به این ترتیب،‏ نَعومی همراه عروس موآبی‌اش روت،‏ از سرزمین موآب به بِیت‌لِحِم برگشت.‏+ آن‌ها در شروع فصل برداشتِ جو به بِیت‌لِحِم رسیدند.‏+

۲ نَعومی خویشاوندی به نام بوعَز داشت + که از بستگان شوهرش اِلیمِلِک بود؛‏ او مرد خیلی ثروتمندی بود.‏

۲ یک روز،‏ روتِ موآبی به نَعومی گفت:‏ «لطفاً بگذار به کشتزارها بروم تا پشت سر هر دروگری که به من اجازه دهد،‏* خوشه‌های باقی‌مانده را جمع کنم.‏»‏+ نَعومی به روت گفت:‏ «برو دخترم.‏» ۳ پس روت به کشتزاری رفت و پشت سر دروگران شروع به جمع‌آوری خوشه‌های باقی‌مانده کرد.‏ او به طور اتفاقی وارد قسمتی از کشتزار شد که به یکی از بستگان اِلیمِلِک + به نام بوعَز تعلّق داشت.‏+ ۴ آن وقت بوعَز از بِیت‌لِحِم به آنجا آمد و به دروگران گفت:‏ «یَهُوَه با شما باشد.‏» آن‌ها هم در جواب گفتند:‏ «یَهُوَه برکتت دهد.‏»‏

۵ بعد بوعَز از مرد جوانی که ناظر دروگران بود،‏ پرسید:‏ «این زن جوان کیست؟‏» ۶ ناظر دروگران در جواب گفت:‏ «او همان زن جوان موآبی است + که همراه نَعومی از سرزمین موآب برگشته و به اینجا آمده است.‏+ ۷ او به من گفت،‏ ‹لطفاً اجازه بده از خوشه‌های چیده‌شده* که دروگران باقی گذاشته‌اند،‏ خوشه‌هایی جمع کنم.‏›‏+ این زن از صبح تا حالا در اینجا مشغول کار بود و همین الآن رفت تا زیر سایه‌بان بنشیند و کمی استراحت کند.‏»‏

۸ آن وقت بوعَز به روت گفت:‏ «گوش کن دخترم!‏ برای خوشه‌چینی* به کشتزارها و جاهای دیگر نرو و همراه کنیزان من همین جا کار کن.‏+ ۹ خوب به آن‌ها نگاه کن و هر جا درو می‌کنند،‏ تو هم کنارشان باش.‏ من به مردان جوان دستور داده‌ام که مزاحم تو نشوند.‏* هر وقت تشنه شدی،‏ به جایی که کوزه‌های آب هست برو و از آبی که مردان جوان از چاه کشیده‌اند بنوش.‏»‏

۱۰ روت جلوی بوعَز به خاک افتاد و سر بر زمین گذاشت و به او گفت:‏ «چرا با این که بیگانه‌ام به من نظر لطف داری و این طور توجه نشان می‌دهی؟‏»‏+ ۱۱ بوعَز به روت گفت:‏ «من از همهٔ کارهایی که تو بعد از مرگ شوهرت برای مادرشوهرت انجام داده‌ای باخبر شده‌ام و می‌دانم که پدر،‏ مادر و زادگاهت را ترک کرده‌ای تا در میان قومی زندگی کنی که قبلاً چیزی دربارهٔ آن‌ها نمی‌دانستی.‏+ ۱۲ یَهُوَه به خاطر کارهایی که کرده‌ای به تو پاداش دهد؛‏+ همچنین مزد* کاملی از طرف یَهُوَه خدای اسرائیل که زیر بال‌هایش پناه گرفته‌ای،‏+ به تو برسد.‏» ۱۳ روت گفت:‏ «ای سَرورم،‏ لطف تو از این به بعد هم شامل حال من شود،‏ چون با این که حتی از کنیزانت نیستم،‏ با حرف‌هایت باعث دلگرمی من شدی و به کنیزت دلداری دادی.‏»‏*

۱۴ موقع صرف غذا،‏ بوعَز به او گفت:‏ «بیا اینجا و مقداری نان بخور و لقمه‌ات را در سرکه فرو کن.‏» پس روت کنار دروگران نشست و بوعَز مقداری غلّهٔ برشته به او داد.‏ روت خورد و سیر شد و مقداری هم برایش باقی ماند.‏ ۱۵ وقتی روت بلند شد تا دوباره خوشه‌چینی کند،‏*‏+ بوعَز به مردان جوانش دستور داد و گفت:‏ «بگذارید حتی از خوشه‌های چیده‌شده* هم خوشه جمع کند و مزاحمش نشوید.‏+ ۱۶ همین طور از بافه‌ها مقداری خوشه بیرون بکشید و برایش کنار بگذارید تا جمع کند و مانع او نشوید.‏»‏*

۱۷ روت تا غروب در کشتزار به خوشه‌چینی ادامه داد.‏+ بعد خوشه‌هایی را که جمع کرده بود کوبید و حدود ۱۰ کیلو* جو شد.‏ ۱۸ روت آن را برداشت و به شهر برگشت و به مادرشوهرش نشان داد که چقدر جو جمع کرده است.‏ همین طور غذایی را که بعد از صرف ناهار باقی مانده بود،‏ به او داد.‏+

۱۹ مادرشوهر روت به او گفت:‏ «امروز کجا خوشه‌چینی می‌کردی؟‏ کجا کار می‌کردی؟‏ خدا به کسی که به تو نظر لطف نشان داد،‏ برکت دهد.‏»‏+ روت دربارهٔ کسی که برایش کار کرده بود با مادرشوهرش صحبت کرد و گفت:‏ «اسم مردی که امروز در کشتزارش کار کردم،‏ بوعَز است.‏» ۲۰ وقتی نَعومی این را شنید به عروسش گفت:‏ «یَهُوَه به بوعَز برکت دهد؛‏ خدایی که محبت پایدار* خود را از زندگان و مردگان دریغ نمی‌کند.‏»‏+ بعد در ادامه گفت:‏ «این مرد خویشاوند ما + و یکی از بازخریدکنندگان ماست.‏»‏*‏+ ۲۱ روت موآبی گفت:‏ «او همین طور به من گفت،‏ ‹تا پایان دروی تمام محصولم،‏ پیش کارگرانم بمان.‏›»‏+ ۲۲ نَعومی به عروسش روت گفت:‏ «بله دخترم،‏ بهتر است با کنیزان او بمانی و کار کنی،‏ چون ممکن است در کشتزارهای دیگر کارگران مزاحمت شوند.‏»‏

۲۳ بنابراین روت تا پایان دروی جو + و گندم پیش کنیزان بوعَز ماند و خوشه‌چینی کرد.‏* او با مادرشوهرش زندگی می‌کرد.‏+

۳ بعد نَعومی،‏ مادرشوهر روت به او گفت:‏ «دخترم،‏ بگذار شوهری* برایت پیدا کنم تا زندگی‌ات سروسامان بگیرد.‏+ ۲ بوعَز که با کنیزانش کار کردی،‏ خویشاوند ماست.‏+ او امشب در خرمنگاه،‏ خرمنِ جو باد می‌دهد.‏ ۳ پس حمام کن و به خودت کمی روغن معطر بزن،‏ بهترین لباس‌هایت* را بپوش و به خرمنگاه برو.‏ ولی تا وقتی که خوردن و نوشیدنش تمام نشده،‏ نگذار بفهمد که تو آنجا هستی.‏ ۴ دقت کن و ببین کجا می‌خوابد؛‏ بعد برو و روی‌اندازش را از روی پاهایش کنار بزن و همانجا دراز بکش.‏ آن وقت او به تو می‌گوید که چه باید بکنی.‏»‏

۵ روت در جواب گفت:‏ «هر چه گفتی انجام می‌دهم.‏» ۶ پس به خرمنگاه رفت و هر چه مادرشوهرش به او گفته بود،‏* انجام داد.‏ ۷ در این بین،‏ بوعَز خورد و نوشید و دلش شاد شد.‏ بعد رفت و کنار پشتهٔ غلّه خوابید.‏ کمی بعد روت آهسته به او نزدیک شد و روی‌انداز او را از روی پاهایش کنار زد و همان جا دراز کشید.‏ ۸ بوعَز نیمه‌شب از خواب پرید و وقتی نشست،‏ دید که زنی کنار پاهایش دراز کشیده است.‏ ۹ بوعَز به او گفت:‏ «تو چه کسی هستی؟‏» روت جواب داد:‏ «من روت،‏ کنیز تو هستم.‏ کنیزت را در پناهت بگیر،‏* چون تو حق بازخرید مرا داری.‏»‏*‏+ ۱۰ بوعَز در جواب گفت:‏ «یَهُوَه به تو برکت دهد دخترم!‏ تو این بار بیشتر از بار اول + محبت پایدار* نشان داده‌ای،‏ چون می‌توانستی دنبال یک مرد جوان باشی؛‏ چه فقیر،‏ چه ثروتمند.‏ ولی این کار را نکردی.‏ ۱۱ پس نترس دخترم!‏ هر چه گفتی برایت می‌کنم،‏+ چون همهٔ مردم شهر* می‌دانند که تو زن خیلی خوبی هستی.‏ ۱۲ درست است که من حق بازخرید را دارم،‏*‏+ اما شخص دیگری هم این حق را دارد که از من به شما نزدیک‌تر است.‏+ ۱۳ بقیهٔ شب را اینجا بمان.‏ اگر او فردا صبح خواست تو را بازخرید کند،‏ بگذار بکند.‏+ اما اگر نخواست تو را بازخرید کند،‏ به حیات یَهُوَه قسم که من خودم تو را بازخرید می‌کنم.‏ پس تا صبح در اینجا بخواب.‏»‏

۱۴ بنابراین روت تا صبح کنار پای او خوابید و قبل از این که هوا آنقدر روشن شود که کسی او را بشناسد،‏ بلند شد.‏ بوعَز گفت:‏ «نگذار کسی بفهمد که زنی در خرمنگاه بوده.‏» ۱۵ او در ادامه گفت:‏ «ردایی را که روی لباست پوشیده‌ای بیاور و با دست‌هایت نگه دار.‏» پس روت آن را جلوی خود نگه داشت و بوعَز شش پیمانه* جو در آن ریخت و آن را بلند کرد و روی دوش روت گذاشت.‏ بعد بوعَز به شهر رفت.‏

۱۶ روت پیش مادرشوهرش برگشت.‏ نَعومی از او پرسید:‏ «دخترم چه شد؟‏»‏* روت همهٔ کارهایی را که بوعَز برایش کرده بود،‏ برای نَعومی تعریف کرد.‏ ۱۷ همین طور گفت:‏ «بوعَز این شش پیمانه جو را به من داد و گفت،‏ ‹دست خالی پیش مادرشوهرت برنگرد.‏›» ۱۸ نَعومی به او گفت:‏ «دخترم همین جا بنشین و ببین این ماجرا به کجا می‌رسد،‏ چون این مرد تا این مسئله را امروز حل و فصل نکند،‏ آرام نمی‌گیرد.‏»‏

۴ بوعَز به دروازهٔ شهر رفت و آنجا نشست.‏+ کمی بعد بوعَز دید کسی که حق بازخرید را دارد و درباره‌اش با روت صحبت کرده بود،‏+ از آنجا می‌گذرد.‏ پس به او گفت:‏ «دوست عزیز،‏* بیا اینجا و بنشین.‏» او رفت و آنجا نشست.‏ ۲ بعد بوعَز ده نفر از ریش‌سفیدان شهر را آورد + و گفت:‏ «اینجا بنشینید.‏» آن‌ها هم نشستند.‏

۳ بوعَز به مردی که حق بازخرید داشت،‏+ گفت:‏ «حالا که نَعومی از سرزمین موآب برگشته،‏+ مجبور است زمینی را که به برادر ما اِلیمِلِک تعلّق داشت،‏ بفروشد.‏+ ۴ پس من فکر کردم که باید تو را از این موضوع باخبر کنم و بگویم،‏ ‹آن زمین را در حضور اهالی شهر و ریش‌سفیدانِ قوم بخر.‏+ اگر می‌خواهی آن را بازخرید کنی،‏ بازخرید کن.‏ اما اگر نمی‌خواهی آن را بازخرید کنی،‏ به من بگو تا بدانم؛‏ چون حق بازخرید اول به تو و بعد به من تعلّق دارد.‏›» او گفت:‏ «من حاضرم آن را بازخرید کنم.‏»‏+ ۵ بعد بوعَز گفت:‏ «روزی که آن زمین را از نَعومی بخری،‏ باید آن را از روت موآبی هم که شوهرش فوت شده بخری.‏ به این شکل اسم آن مرد فوت‌شده دوباره بر میراثش قرار می‌گیرد.‏»‏+ ۶ بازخریدکننده در جواب گفت:‏ «من نمی‌توانم آن را بازخرید کنم،‏ چون با این کار میراثم را به خطر می‌اندازم.‏ تو حق بازخرید مرا برای خودت بگیر،‏ چون من نمی‌توانم آن را بازخرید کنم.‏»‏

۷ در آن زمان در اسرائیل رسم بود که برای اعتبار دادن به هر نوع معامله‌ای در خصوص حق بازخرید و واگذاری حق مالکیت،‏ شخص کفش خود را درآورد + و به طرف دیگر بدهد.‏ به این شکل،‏ هر دو طرف تأیید می‌کردند که موافقند آن کار را انجام دهند.‏ ۸ به همین دلیل،‏ وقتی بازخریدکننده به بوعَز گفت،‏ «خودت آن را بخر» کفشش را درآورد و به بوعَز داد.‏ ۹ بوعَز به ریش‌سفیدان و همهٔ کسانی که آنجا بودند گفت:‏ «امروز شما شاهد هستید + که من تمام چیزهایی را که به اِلیمِلِک و پسرانش کِلیون و مَحلون تعلّق داشت،‏ از نَعومی می‌خرم.‏ ۱۰ من همین طور با روتِ موآبی،‏ یعنی بیوهٔ مَحلون ازدواج می‌کنم تا اسم مَحلون دوباره بر میراثش قرار گیرد + و بین برادرانش و مردم شهر* باقی بماند.‏ امروز شما شاهد باشید.‏»‏+

۱۱ وقتی ریش‌سفیدان و مردمی که جلوی دروازهٔ شهر بودند این را شنیدند گفتند:‏ «بله،‏ ما شاهدیم!‏ به برکت یَهُوَه زنی را که به خانه‌ات می‌بری،‏ مثل راحیل و لیه باشد که از طریق آن‌ها خاندان اسرائیل به وجود آمد.‏+ امیدواریم در اِفراته زندگی موفقی داشته باشی + و نامت در بِیت‌لِحِم معروف شود.‏+ ۱۲ همین طور با فرزندانی که یَهُوَه از طریق این زن جوان به تو می‌دهد،‏+ خاندانت مثل خاندان فِرِص شود + که پسر تامار و یهودا بود.‏»‏

۱۳ به این ترتیب،‏ بوعَز با روت ازدواج کرد و با او همبستر شد.‏ روت به برکت یَهُوَه باردار شد و پسری به دنیا آورد.‏ ۱۴ زنان شهر به نَعومی گفتند:‏ «یَهُوَه ستایش شود که امروز به تو بازخریدکننده‌ای داده است.‏ اسم این پسر در اسرائیل معروف شود!‏ ۱۵ او* الآن جانت را تازه کرده است و در پیری‌ات از تو مراقبت خواهد کرد،‏ چون عروسی که تو را دوست دارد + و برایت از هفت پسر بهتر است،‏ این پسر را به دنیا آورده است.‏» ۱۶ نَعومی نوزاد را برداشت و در آغوش گرفت و دایهٔ او شد.‏*‏ ۱۷ بعد زنان همسایه اسمی برای آن نوزاد انتخاب کردند و گفتند:‏ «پسری برای نَعومی متولد شده است.‏» آن زنان او را عوبِید نامیدند.‏+ عوبِید پدر یَسا + و پدربزرگ داوود است.‏

۱۸ این است نسل فِرِص:‏+ فِرِص پدر حِصْرون بود؛‏+ ۱۹ حِصْرون پدر رام،‏ رام پدر عَمّیناداب،‏+ ۲۰ عَمّیناداب + پدر نَحشون،‏ نَحشون پدر سَلمون،‏ ۲۱ سَلمون پدر بوعَز،‏ بوعَز پدر عوبِید،‏ ۲۲ عوبِید پدر یَسا + و یَسا پدر داوود بود.‏+

تحت‌اللفظی:‏ «اسرائیل را داوری می‌کردند.‏»‏

یا:‏ «منطقه.‏»‏

یعنی:‏ «خدای من پادشاه است.‏»‏

یعنی:‏ «دلخوشی من.‏»‏

احتمالاً از واژه‌ای عبری به معنی «ضعیف شدن» یا «بیمار شدن» می‌آید.‏

یعنی:‏ «آن که دوام نمی‌آورد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «نان.‏»‏

یا:‏ «پیاده در جاده.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «هدیه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مکانی برای آسایش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «به او چسبید.‏»‏

یا:‏ «زن برادرشوهرت.‏»‏

یعنی:‏ «دلخوشی من.‏»‏

یعنی:‏ «تلخ.‏»‏

یا:‏ «که مورد لطفش قرار بگیرم.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بافه‌ها.‏»‏

یا:‏ «جمع‌آوری خوشه‌های باقی‌مانده.‏»‏

یا:‏ «به تو دست نزنند.‏»‏

یا:‏ «پاداش.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «با دل کنیزت صحبت کردی.‏»‏

یا:‏ «از خوشه‌های باقی‌مانده جمع‌آوری کند.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بافه‌ها.‏»‏

یا:‏ «او را سرزنش نکنید.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک ایفه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «این مرد یکی از خویشاوندان ماست که حق بازخرید کردن را دارد.‏»‏

یا:‏ «از خوشه‌های باقی‌مانده جمع‌آوری کرد.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «مکانی برای آسایش.‏»‏

منظور لباس‌های رویی است.‏

یا:‏ «امر کرده بود.‏»‏

یا:‏ «ردایت را روی من بینداز.‏»‏

یا:‏ «بازخریدکننده هستی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «تمام دروازه‌های قومم.‏»‏

یا:‏ «بازخریدکننده هستم.‏»‏

احتمالاً شش سِئاه،‏ یعنی حدود ۲۵ کیلو.‏ ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «تو چه کسی هستی؟‏»‏

یا:‏ «فلانی.‏» در اینجا نویسنده عمداً نام آن شخص را ذکر نکرده است.‏

یا:‏ «دروازهٔ شهرش.‏»‏

منظور نوهٔ نَعومی است.‏

یا:‏ «از او مراقبت می‌کرد.‏»‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی