کتابخانهٔ آنلاین نشریات شاهدان یَهُوَه
کتابخانهٔ آنلاین
نشریات شاهدان یَهُوَه
فارسی
  • کتاب مقدّس
  • نشریات
  • جلسات
  • دج داوران ۱:‏۱-‏۲۱:‏۲۵
  • داوران

ویدیویی برای انتخاب شما موجود نیست.

متأسفانه، پخش ویدیو ممکن نیست.

  • داوران
  • کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
کتاب مقدّس—‏ترجمهٔ دنیای جدید
داوران

داوران

۱ بعد از مرگ یوشَع،‏+ اسرائیلیان از یَهُوَه پرسیدند:‏+ «کدام یک از ما اول برای جنگ با کنعانیان برود؟‏» ۲ یَهُوَه جواب داد:‏ «یهودا برود.‏+ من آن سرزمین را به دست او تسلیم می‌کنم.‏»‏*‏ ۳ یهودا به برادرش شَمعون گفت:‏ «با من به منطقه‌ای که سهم من است*‏+ بیا تا با کنعانیان بجنگیم.‏ من هم با تو به منطقه‌ای که سهم توست می‌آیم.‏» بنابراین شَمعون با او رفت.‏

۴ وقتی یهودا به آنجا رفت،‏ یَهُوَه کنعانیان و فِرِزّیان را به دست مردان یهودا تسلیم کرد + و آن‌ها ۱۰٬۰۰۰ نفر را در بازِق شکست دادند.‏ ۵ آن‌ها اَدونی‌بازِق را در بازِق پیدا کردند و با او جنگیدند و کنعانیان + و فِرِزّیان + را شکست دادند.‏ ۶ اَدونی‌بازِق فرار کرد و آن‌ها او را تعقیب کردند.‏ بعد او را گرفتند و انگشت‌های شست دست و پایش را قطع کردند.‏ ۷ اَدونی‌بازِق گفت:‏ «هفتاد پادشاه که شست دست و پایشان قطع شده،‏ از ته‌ماندهٔ غذایی که سر سفرهٔ من است* می‌خورند.‏ پس خدا همان بلایی را که من به سر آن‌ها آوردم،‏ به سر خودم آورده.‏» بعد اَدونی‌بازِق را به اورشلیم + بردند و او آنجا مرد.‏

۸ به علاوه،‏ مردان یهودا به اورشلیم حمله کردند و آنجا را به تصرّف درآوردند.‏+ آن‌ها ساکنان شهر را با شمشیر کشتند و شهر را به آتش کشیدند.‏ ۹ بعد از آن،‏ مردان یهودا رفتند تا با کنعانیان ساکن در کوهستان‌ها و نِگِب و شِفیله بجنگند.‏+ ۱۰ به این ترتیب،‏ مردان یهودا به کنعانیان ساکن حِبرون (‏اسم سابق حِبرون،‏ قَریه‌اَربَع بود)‏ حمله کردند و شیشای،‏ اَخیمان و تَلمای را شکست دادند.‏+

۱۱ بعد از آنجا،‏ آن‌ها به ساکنان دِبیر حمله کردند.‏+ (‏اسم سابق دِبیر،‏ قَریه‌سِفِر بود.‏)‏+ ۱۲ کالیب + گفت:‏ «هر کسی که به قَریه‌سِفِر حمله کند و آن را تصرّف کند،‏ دخترم عَکسه را به او می‌دهم.‏»‏+ ۱۳ قِناز + برادر کوچک‌تر کالیب،‏ پسری داشت به اسم عُتنِئیل + و او کسی بود که شهر را تسخیر کرد.‏ پس کالیب دخترش عَکسه را به عُتنِئیل داد.‏ ۱۴ عَکسه وقتی به طرف خانه می‌رفت،‏ شوهرش را ترغیب کرد و گفت:‏ «از پدرم کالیب قطعه زمینی بخواه.‏» بعد عَکسه از الاغش پیاده شد* و کالیب از او پرسید:‏ «چه می‌خواهی؟‏» ۱۵ عَکسه به او گفت:‏ «لطفاً یک هدیه به من بده که نشانهٔ برکتی از طرف توست.‏ آن زمینی که در جنوب* به من دادی،‏ زمین خشک و بایری است.‏ جولَت‌مائیم* را هم به من بده.‏» پس کالیب زمین بالا و پایین جولَت را هم به او داد.‏

۱۶ قینیان + که از نوادگان پدرزن موسی + بودند با مردم یهودا از شهر درختان نخل + به بیابان یهودا که در جنوب عَراد + است،‏ رفتند و بین مردم آنجا ساکن شدند.‏+ ۱۷ یهودا و برادرش شَمعون به کنعانیان ساکن صِفات حمله کردند و آنجا را نابود کردند + و اسم آن شهر را حُرما گذاشتند.‏+ ۱۸ بعد یهودا غزه + و اَشقِلون + و عِقرون + را همراه با منطقه‌های اطرافشان به تصرّف درآورد.‏ ۱۹ یَهُوَه با طایفهٔ یهودا بود و آن‌ها منطقهٔ کوهستانی را تصرّف کردند،‏ ولی نتوانستند ساکنان دشت را بیرون کنند،‏ چون آن‌ها ارابه‌های داس‌دار* داشتند.‏+ ۲۰ حِبرون هم طبق قول موسی به کالیب داده شد + و او سه پسر عَناق را از آنجا بیرون کرد.‏+

۲۱ ولی طایفهٔ بنیامین،‏ یِبوسیان ساکن اورشلیم را بیرون نکردند،‏ برای همین یِبوسیان تا امروز با طایفهٔ بنیامین در اورشلیم زندگی می‌کنند.‏+

۲۲ در این بین،‏ خاندان یوسِف + به بِیت‌ئیل حمله کردند و یَهُوَه با آن‌ها بود.‏+ ۲۳ نوادگان یوسِف در بِیت‌ئیل جاسوسی می‌کردند.‏ (‏نام سابق شهر بِیت‌ئیل،‏ لوز بود.‏)‏+ ۲۴ آن جاسوسان مردی را دیدند که از شهر بیرون می‌رود.‏ آن‌ها به او گفتند:‏ «لطفاً راه ورود به شهر را به ما نشان بده و ما هم محبتت را جبران می‌کنیم.‏»‏*‏ ۲۵ آن مرد راه ورود به شهر را به آن‌ها نشان داد و آن‌ها مردم شهر را با شمشیر نابود کردند،‏ ولی آن مرد و خانواده‌اش را زنده نگه داشتند و گذاشتند که بروند.‏+ ۲۶ آن مرد به سرزمین حیتّیان رفت و شهری ساخت و اسم آن شهر را لوز گذاشت که تا امروز هم اسمش همین است.‏

۲۷ مَنَسّی ساکنان زمینی را که به او داده شده بود بیرون نکرد،‏ یعنی ساکنان بِیت‌شِئَن و توابعش،‏* ساکنان تَعَناک + و توابعش،‏ ساکنان دُر و توابعش،‏ ساکنان یِبلِعام و توابعش و ساکنان مَگِدّو و توابعش.‏+ بنابراین،‏ کنعانیان به زندگی در آن سرزمین ادامه دادند.‏*‏ ۲۸ وقتی اسرائیلیان قوی‌تر شدند،‏ کنعانیان را به بیگاری کشیدند،‏+ ولی همهٔ آن‌ها را از آنجا بیرون نکردند.‏+

۲۹ اِفرایِم هم کنعانیان ساکن جازِر را بیرون نکرد.‏ کنعانیان با طایفهٔ اِفرایِم به زندگی در جازِر ادامه دادند.‏+

۳۰ زِبولون ساکنان قِطرون و ساکنان نَحَلول را + بیرون نکرد.‏ بنابراین،‏ کنعانیان بین طایفهٔ زِبولون ماندند و به بیگاری کشیده شدند.‏+

۳۱ اَشیر هم ساکنان عَکّو و ساکنان صیدون،‏*‏+ اَحلَب،‏ اَکزیب،‏+ حِلبه،‏ عَفیق + و رِحوب + را بیرون نکرد.‏ ۳۲ بنابراین،‏ طایفهٔ اَشیر بین آن‌ها زندگی کردند،‏ چون کنعانیانِ ساکن آن سرزمین را بیرون نکردند.‏

۳۳ طایفهٔ نَفتالی ساکنان بِیت‌شَمس و بِیت‌عَنات را + بیرون نکردند و با کنعانیانِ ساکن آن سرزمین زندگی کردند.‏+ آن‌ها ساکنان بِیت‌شَمس و بِیت‌عَنات را به بیگاری کشیدند.‏

۳۴ طایفهٔ دان مجبور بودند در کوهستان بمانند،‏ چون اَموریان به آن‌ها اجازه ندادند که از کوهستان پایین بیایند و در دشت ساکن شوند.‏+ ۳۵ بنابراین،‏ اَموریان در کوه حارِس،‏ اَیَّلون + و شَعَلبیم + ماندند.‏* ولی وقتی خاندان یوسِف قوی‌تر شدند،‏* اَموریان را به بیگاری کشیدند.‏ ۳۶ مرز منطقهٔ اَموریان از سربالایی عَقرَبّیم،‏+ یعنی از سِلاع به سمت بالا ادامه داشت.‏

۲ فرشتهٔ یَهُوَه + از جِلجال + به بوکیم رفت و به اسرائیلیان گفت:‏ «من شما را از مصر به سرزمینی آوردم که قسم خوردم به اجدادتان بدهم.‏+ به علاوه گفتم،‏ ‹من هیچ وقت عهدی را که با شما بستم زیر پا نمی‌گذارم.‏+ ۲ شما هم نباید با ساکنان این سرزمین عهد ببندید + و باید مذبح‌هایشان را خراب کنید.‏›‏+ ولی شما به حرف من گوش نکردید.‏+ چرا این کار را کردید؟‏ ۳ پس همان طور که گفته بودم،‏ ‹من آن‌ها را از سرزمینتان بیرون نمی‌کنم.‏+ آن‌ها شما را به دام خواهند انداخت + و خدایانشان شما را منحرف خواهند کرد.‏›»‏+

۴ بعد از این که فرشتهٔ یَهُوَه این حرف‌ها را به اسرائیلیان زد،‏ آن‌ها با صدای بلند گریه و زاری کردند.‏ ۵ برای همین،‏ اسم آنجا را بوکیم* گذاشتند و در آنجا قربانی‌هایی به یَهُوَه تقدیم کردند.‏

۶ وقتی یوشَع قوم را روانه کرد،‏ هر کدام از آن‌ها به سرزمینی که سهمشان بود* رفتند تا آنجا را تصرّف کنند.‏+ ۷ اسرائیلیان در طول زندگی یوشَع و ریش‌سفیدان قوم که بعد از او زنده مانده بودند و همهٔ کارهای بزرگ یَهُوَه را در حق اسرائیلیان دیده بودند،‏+ به یَهُوَه وفادار ماندند.‏ ۸ یوشَع که خادم یَهُوَه و پسر نون بود در ۱۱۰ سالگی مرد.‏+ ۹ او را در مِلک خودش* در تِمنَه‌حارِس + که در کوهستان اِفرایِم و شمال کوه جاعَش است،‏ دفن کردند.‏+ ۱۰ تمام آن نسل مردند و به اجدادشان پیوستند.‏* نسلی که بعد از آن‌ها آمدند یَهُوَه را نمی‌شناختند و نمی‌دانستند که او چه کارهایی برای قوم اسرائیل کرده است.‏

۱۱ بنابراین اسرائیلیان کارهایی کردند که از دید یَهُوَه بد بود و بت‌های بَعَل را پرستیدند.‏*‏+ ۱۲ به این ترتیب،‏ یَهُوَه خدای اجدادشان را که آن‌ها را از سرزمین مصر بیرون آورده بود،‏ ترک کردند.‏+ آن‌ها خدایان دیگر را که خدایان قوم‌های اطرافشان بودند پرستیدند + و جلوی آن‌ها سجده کردند و با این کار یَهُوَه را رنجاندند.‏+ ۱۳ آن‌ها یَهُوَه را ترک کردند و بت‌های بَعَل و عَشتورِت را پرستیدند.‏+ ۱۴ یَهُوَه از اسرائیلیان خیلی خشمگین شد،‏ برای همین آن‌ها را تسلیم دشمنان اطرافشان کرد تا غارتشان کنند؛‏+ طوری که اسرائیلیان دیگر نتوانستند جلوی دشمنانشان بایستند.‏+ ۱۵ آن‌ها هر بار که به جنگ می‌رفتند،‏ یَهُوَه به ضدّشان بود و بلاهایی بر سرشان می‌آورد؛‏+ دقیقاً همان طور که یَهُوَه گفته بود و همان طور که یَهُوَه قسم خورده بود.‏+ در نتیجه آن‌ها به وضعیت اسفباری دچار شدند.‏+ ۱۶ برای همین،‏ یَهُوَه داورانی تعیین می‌کرد تا آن‌ها را از دست غارتگران نجات دهند.‏+

۱۷ ولی اسرائیلیان حاضر نبودند حتی به داوران گوش دهند و خدایان دیگر را می‌پرستیدند* و جلوی آن‌ها سجده می‌کردند.‏ آن‌ها خیلی زود از راه اجدادشان منحرف شدند.‏ اجدادشان از فرمان‌های یَهُوَه اطاعت می‌کردند،‏+ ولی آن‌ها این کار را نکردند.‏ ۱۸ هر وقت یَهُوَه داوری برایشان تعیین می‌کرد،‏+ یَهُوَه با آن داور بود و در طول عمر او،‏ اسرائیلیان را از دست دشمنانشان نجات می‌داد،‏ چون وقتی به خاطر ظلم و بی‌رحمی دشمنانشان آه و ناله می‌کردند،‏+ یَهُوَه دلش برای آن‌ها می‌سوخت.‏*‏+

۱۹ اما وقتی آن داور می‌مرد،‏ آن‌ها دوباره خدایان دیگر را می‌پرستیدند* و جلویشان سجده می‌کردند.‏+ با این کارها حتی بیشتر از پدرانشان به فساد کشیده می‌شدند.‏ آن‌ها از اعمال زشتشان دست نکشیدند و به کارهای خودسرانه‌شان ادامه دادند.‏ ۲۰ سرانجام یَهُوَه آنقدر از اسرائیلیان خشمگین شد + که گفت:‏ «چون این قوم عهدی را که من با اجدادشان بستم زیر پا گذاشتند + و از من اطاعت نکردند،‏+ ۲۱ من هم هیچ کدام از قوم‌هایی را که موقع مرگ یوشَع هنوز در آن سرزمین بودند از آنجا بیرون نمی‌کنم.‏+ ۲۲ به این شکل اسرائیلیان آزمایش می‌شوند که آیا می‌خواهند مثل اجدادشان در راه یَهُوَه بمانند یا نه.‏»‏+ ۲۳ بنابراین،‏ یَهُوَه اجازه داد که آن قوم‌ها در آن سرزمین بمانند.‏ او آن‌ها را فوراً از آن سرزمین بیرون نکرد و به دست یوشَع تسلیمشان نکرد.‏

۳ یَهُوَه اجازه داد بعضی از قوم‌ها در کنعان باقی بمانند تا اسرائیلیانی که هیچ تجربه‌ای از جنگ با کنعانیان نداشتند،‏ آزمایش شوند.‏+ ۲ دلیل آن این بود که نسل‌های بعدی اسرائیلیان که تجربه‌ای در جنگ نداشتند،‏ جنگ کردن را یاد بگیرند.‏ ۳ این‌ها قوم‌هایی هستند که در آن سرزمین ماندند:‏ پنج حاکم فِلیسطی‌ها + و همهٔ کنعانیان و صیدونیان + و حِویانی + که در کوه‌های لبنان،‏+ از کوه بَعَل‌حِرمون تا لِبوحَمات* زندگی می‌کردند.‏+ ۴ یَهُوَه اسرائیلیان را از طریق این قوم‌ها آزمایش کرد تا معلوم شود آیا از فرمان‌هایی که او به وسیلهٔ موسی به اجدادشان داده بود،‏ اطاعت می‌کنند یا نه.‏+ ۵ به این ترتیب اسرائیلیان در میان کنعانیان،‏ حیتّیان،‏ اَموریان،‏ فِرِزّیان،‏ حِویان و یِبوسیان زندگی کردند.‏+ ۶ اسرائیلیان با دختران این قوم‌ها ازدواج کردند و دختران خودشان را به پسران آن‌ها دادند و شروع به پرستش خدایان آن‌ها کردند.‏+

۷ اسرائیلیان کارهایی کردند که در نظر یَهُوَه بد بود.‏ آن‌ها یَهُوَه خدایشان را فراموش کردند و بت‌های بَعَل + و تیرک‌ها* را پرستیدند.‏+ ۸ یَهُوَه آنقدر از اسرائیلیان خشمگین شد که آن‌ها را به دست کوشان‌رِشعَتاییم،‏ پادشاه بین‌النهرین،‏ تسلیم کرد.‏ اسرائیلیان هشت سال به کوشان‌رِشعَتاییم خدمت کردند.‏ ۹ وقتی اسرائیلیان از یَهُوَه کمک خواستند،‏+ یَهُوَه نجات‌دهنده‌ای برایشان تعیین کرد،‏+ یعنی عُتنِئیل + پسر قِناز.‏ (‏قِناز برادر کوچک کالیب بود.‏)‏ ۱۰ روح یَهُوَه بر عُتنِئیل قرار گرفت + و او داور اسرائیل شد.‏ وقتی عُتنِئیل به جنگ رفت،‏ یَهُوَه کوشان‌رِشعَتاییم،‏ پادشاه بین‌النهرین را تسلیم او کرد و به این ترتیب،‏ او کوشان‌رِشعَتاییم را شکست داد.‏ ۱۱ پس در آن سرزمین،‏ ۴۰ سال صلح و آرامش بود و بعد عُتنِئیل پسر قِناز مرد.‏

۱۲ اسرائیلیان دوباره کارهایی کردند که در نظر یَهُوَه بد بود.‏+ برای همین،‏ یَهُوَه اجازه داد که عِجلون پادشاه موآب + آن‌ها را شکست دهد،‏ چون کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود،‏ انجام داده بودند.‏ ۱۳ عِجلون با عَمّونیان + و عَمالیقیان + متحد شد و با هم به اسرائیلیان حمله کردند و شهر درختان نخل را تصرّف کردند.‏+ ۱۴ اسرائیلیان ۱۸ سال به عِجلون پادشاه موآب خدمت کردند.‏+ ۱۵ بعد اسرائیلیان از یَهُوَه کمک خواستند + و یَهُوَه نجات‌دهندهٔ دیگری برایشان تعیین کرد،‏+ یعنی ایهود + پسر جیرا که بنیامینی + و چپ‌دست بود.‏+ اسرائیلیان ایهود را پیش عِجلون پادشاه موآب فرستادند تا از طرف آن‌ها به او خراج* بدهد.‏ ۱۶ ایهود قبل از رفتن،‏ خنجری دو سر برای خودش ساخت که طولش ۳۸ سانتی‌متر* بود و آن را زیر لباسش،‏ روی ران راستش بست.‏ ۱۷ او پیش عِجلون پادشاه موآب که مرد خیلی چاقی بود رفت و خراج را به او داد.‏

۱۸ وقتی ایهود تمام خراج را تحویل داد،‏ با کسانی که آن را حمل می‌کردند از آنجا رفت.‏*‏ ۱۹ بعد از این که به بت‌های تراشیده‌شده* در جِلجال رسیدند،‏+ او خودش تنها پیش پادشاه برگشت و گفت:‏ «ای پادشاه،‏ من یک پیغام محرمانه برایت دارم.‏» پادشاه گفت:‏ «سکوت!‏» همهٔ خادمان پادشاه بلافاصله پادشاه را ترک کردند.‏ ۲۰ وقتی پادشاه در اتاق خنکی روی پشت‌بام خانه‌اش نشسته بود،‏ ایهود پیش او رفت و به او گفت:‏ «من پیغامی از طرف خدا برایت دارم.‏» پادشاه با شنیدن این حرف از روی تختش بلند شد.‏ ۲۱ ایهود با دست چپش خنجرش را که روی ران راستش بود بیرون کشید و به شکم پادشاه فرو کرد.‏ ۲۲ خنجر با دسته‌اش به شکم او فرو رفت و محتوای روده‌هایش بیرون ریخت.‏ چربی شکمش کل خنجر را پوشاند،‏ چون ایهود خنجر را بیرون نکشید.‏ ۲۳ ایهود درهای اتاق پشت‌بام را بست و قفل کرد و از طرف ایوان* بیرون رفت.‏ ۲۴ بعد از رفتن او،‏ خادمان پادشاه آمدند و دیدند که درهای اتاق پشت‌بام قفل است.‏ پس گفتند:‏ «حتماً برای دستشویی به بالاخانهٔ تابستانی رفته است.‏» ۲۵ آن‌ها آنقدر منتظر ماندند که نگران شدند.‏ وقتی دیدند که او درهای اتاق پشت‌بام را باز نمی‌کند،‏ خودشان کلید را برداشتند و در را باز کردند و دیدند که سَرورشان روی زمین افتاده و مرده است!‏

۲۶ وقتی خادمان پادشاه منتظر بودند،‏ ایهود فرار کرد.‏ او از بت‌های تراشیده‌شده* رد شد + و به سلامت به سِعیرِت رسید.‏ ۲۷ بعد از آن که به آنجا رسید،‏ شیپور را در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم + به صدا درآورد + و اسرائیلیان به رهبری ایهود از کوه‌ها پایین رفتند.‏ ۲۸ ایهود به آن‌ها گفت:‏ «به دنبال من بیایید چون یَهُوَه دشمنانتان موآبیان را تسلیم شما کرده.‏» پس آن‌ها به دنبال او رفتند و گذرگاه‌های رود اردن را تصرّف کردند تا موآبیان نتوانند فرار کنند.‏ آن‌ها اجازه ندادند که هیچ کس از آنجا رد شود.‏ ۲۹ در آن جنگ آن‌ها حدود ۱۰٬۰۰۰ موآبی را که جنگجویان قوی و شجاعی بودند،‏ کشتند.‏+ حتی یک نفر از آن‌ها هم جان سالم به در نبرد.‏+ ۳۰ به این ترتیب،‏ در آن روز اسرائیلیان موآبیان را شکست دادند و تا ۸۰ سال در سرزمینشان صلح و آرامش بود.‏+

۳۱ بعد از ایهود،‏ شَمجَر پسر عَنات،‏+ داور اسرائیلیان شد.‏ او ۶۰۰ مرد فِلیسطی را + با یک چوب گاورانی*‏+ کشت و به این شکل اسرائیلیان را نجات داد.‏

۴ بعد از این که ایهود مرد،‏ اسرائیلیان دوباره کارهایی کردند که در نظر یَهُوَه بد بود.‏+ ۲ برای همین،‏ یَهُوَه آن‌ها را تسلیم یابین،‏ پادشاه کنعان کرد + که در حاصور حکمرانی می‌کرد.‏ فرماندهٔ لشکر او سیسِرا بود که در حَروشِت‌حَگوییم*‏+ زندگی می‌کرد.‏ ۳ یابین ۹۰۰ ارابهٔ داس‌دار* داشت + و ۲۰ سال بی‌رحمانه به اسرائیلیان ظلم کرد.‏+ پس اسرائیلیان با آه و ناله از یَهُوَه کمک خواستند.‏+

۴ در آن زمان،‏ دِبوره زن لَپّیدوت،‏ نبیه + و داور اسرائیل بود.‏ ۵ دِبوره زیر درخت نخلی بین رامه + و بِیت‌ئیل + در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم می‌نشست و اسرائیلیان برای رسیدگی به شکایت‌هایشان پیش او می‌رفتند.‏ ۶ او برای باراق + پسر اَبینوعَم که اهل قِدِش‌نَفتالی بود،‏+ این پیام را فرستاد:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل این فرمان را داده،‏ ‹به کوه تابور برو* و ۱۰٬۰۰۰ نفر از مردان نَفتالی و زِبولون را با خودت ببر.‏ ۷ من کاری می‌کنم که سیسِرا فرماندهٔ لشکر یابین با ارابه‌های جنگی و لشکرش پیش تو،‏ کنار رودخانهٔ* قیشون + بیایند و او را به دست تو تسلیم می‌کنم.‏›»‏+

۸ باراق به دِبوره گفت:‏ «اگر تو با من بیایی،‏ می‌روم،‏ ولی اگر تو با من نیایی،‏ نمی‌روم.‏» ۹ دِبوره به او گفت:‏ «حتماً با تو می‌آیم،‏ ولی بدان که افتخار پیروزی جنگی که به آن می‌روی به تو نمی‌رسد،‏ چون یَهُوَه سیسِرا را به دست یک زن تسلیم خواهد کرد.‏»‏+ بعد دِبوره بلند شد و با باراق به قِدِش رفت.‏+ ۱۰ باراق از مردان زِبولون و نَفتالی + خواست که با او به قِدِش بروند و ۱۰٬۰۰۰ مرد به دنبال او رفتند.‏ دِبوره هم با او رفت.‏

۱۱ در ضمن،‏ حِبِر قینی از قینیان + که از نسل حوباب پدرزن موسی بودند،‏+ جدا شده بود و نزدیک درخت بزرگی در صَعَنَنّیم که نزدیک قِدِش بود چادر زده بود.‏

۱۲ به سیسِرا خبر رسید که باراق پسر اَبینوعَم به کوه تابور رفته است.‏+ ۱۳ سیسِرا بلافاصله همهٔ ارابه‌های جنگی‌اش را یعنی ۹۰۰ ارابهٔ داس‌دار* و همهٔ لشکرش را جمع کرد تا از حَروشِت‌حَگوییم به رودخانهٔ* قیشون بروند.‏+ ۱۴ دِبوره به باراق گفت:‏ «راه بیفت،‏ چون امروز روزی است که یَهُوَه سیسِرا را به دست تو تسلیم می‌کند.‏ آیا یَهُوَه تو را هدایت نخواهد کرد؟‏»‏* آن وقت باراق از کوه تابور پایین رفت و ۱۰٬۰۰۰ نفر همراهش رفتند.‏ ۱۵ بعد یَهُوَه سیسِرا و همهٔ ارابه‌ها و لشکرش را در مقابل لشکر* باراق گیج و سردرگم کرد.‏+ سرانجام سیسِرا از ارابه‌اش پیاده شد و پا به فرار گذاشت.‏ ۱۶ باراق لشکر دشمن و ارابه‌های جنگی‌شان را تا حَروشِت‌حَگوییم تعقیب کرد.‏ به این ترتیب،‏ تمام لشکر سیسِرا با شمشیر کشته شدند و حتی یک نفر هم زنده نماند.‏+

۱۷ اما سیسِرا پای پیاده فرار کرد و به چادر یاعیل زن حِبِر قینی رفت،‏+ چون یابین،‏ پادشاه حاصور + و خاندان حِبِر قینی با هم در صلح بودند.‏ ۱۸ یاعیل از چادرش بیرون آمد و از سیسِرا استقبال کرد و به او گفت:‏ «بیا سَرورم،‏ به چادر من بیا.‏ نترس!‏» پس سیسِرا وارد چادر یاعیل شد و آن زن پتویی روی او انداخت.‏ ۱۹ سیسِرا به او گفت:‏ «تشنه‌ام.‏ لطفاً یک کم آب به من بده.‏» یاعیل از مشک شیر مقداری شیر به او داد + و بعد دوباره روی او را پوشاند.‏ ۲۰ سیسِرا به او گفت:‏ «جلوی ورودی چادر بایست و اگر کسی آمد و پرسید،‏ ‹آیا کسی اینجا آمده؟‏› بگو،‏ ‹نه!‏›»‏

۲۱ اما یاعیل زن حِبِر،‏ یک میخ چادر و چکش برداشت و وقتی سیسِرا از خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بود،‏ بی‌سر و صدا به او نزدیک شد و میخ را به شقیقه‌اش کوبید،‏ طوری که میخ به زمین فرو رفت و او مرد.‏+

۲۲ باراق که در تعقیب سیسِرا بود،‏ به آنجا رفت و یاعیل از چادرش بیرون آمد و به او گفت:‏ «بیا تا کسی را که دنبالش هستی،‏ به تو نشان بدهم.‏» باراق با او به چادرش رفت و دید که میخی به شقیقهٔ سیسِرا فرو رفته و او مرده است.‏

۲۳ به این شکل،‏ خدا در آن روز یابین،‏ پادشاه کنعان را تسلیم اسرائیلیان کرد.‏+ ۲۴ حملهٔ اسرائیلیان به یابین روزبه‌روز شدیدتر می‌شد و آن‌ها بالاخره یابین،‏ پادشاه کنعان را + نابود کردند.‏+

۵ دِبوره + و باراق + پسر اَبینوعَم در آن روز این سرود را خواندند:‏+

۲ ‏«یَهُوَه را ستایش کنید،‏

چون مردم در اسرائیل موهایشان را باز گذاشته‌اند،‏*

و با اشتیاق داوطلب شده‌اند!‏+

۳ ای پادشاهان،‏ گوش دهید!‏ ای حاکمان،‏ بشنوید!‏

من در وصف یَهُوَه آواز خواهم خواند،‏+

و برای ستایش یَهُوَه خدای اسرائیل + سرود خواهم خواند!‏

۴ ای یَهُوَه،‏ وقتی از سِعیر بیرون رفتی،‏+

وقتی سرزمین اَدوم را ترک کردی،‏

زمین لرزید و از آسمان سیل آمد،‏

و از ابرها باران بارید.‏

۵ کوه‌ها جلوی یَهُوَه ذوب شدند،‏*‏+

حتی کوه سینا هم جلوی یَهُوَه خدای اسرائیل ذوب شد.‏+

۶ در دوران شَمجَر پسر عَنات،‏+

و در دوران یاعیل،‏+ کسی در جاده‌های اصلی رفت و آمد نمی‌کرد؛‏

مسافران فقط از جاده‌های فرعی می‌گذشتند.‏

۷ دیگر کسی در روستاهای اسرائیل زندگی نمی‌کرد؛‏

در آن روستاها کسی نبود،‏ تا این که من دِبوره داور شدم،‏+

یعنی تا این که برای اسرائیل مثل مادر شدم.‏+

۸ قوم اسرائیل به دنبال خدایان دیگر رفتند؛‏+

پس جنگ به دروازه‌های شهرهایشان رسید.‏+

در میان ۴۰٬۰۰۰ مرد اسرائیلی،‏

نه نیزه‌ای دیده می‌شد و نه سپری.‏

۹ من طرف فرماندهان اسرائیل هستم؛‏*‏+

کسانی که داوطلبانه همراه قوم به جنگ رفتند.‏+

یَهُوَه را ستایش کنید!‏

۱۰ ای شما که سوار بر الاغ* هستید،‏

و بر فرش‌های گرانقیمت می‌نشینید،‏

و در جاده‌ها راه می‌روید،‏

کمی فکر کنید!‏

۱۱ کنار چاه‌های آب،‏ صدای کسانی که برای حیوانات از چاه آب می‌کشیدند،‏ شنیده می‌شد؛‏

آن‌ها از کارهای عادلانهٔ یَهُوَه تعریف می‌کردند،‏

و همین طور از کارهای عادلانهٔ روستائیان او در اسرائیل.‏

بعد قوم یَهُوَه به سمت دروازه‌ها رفتند.‏

۱۲ بیدار شو ای دِبوره،‏ بیدار شو!‏+

بیدار شو،‏ بیدار شو،‏ سرود بخوان!‏+

ای باراق بلند شو،‏+ ای پسر اَبینوعَم،‏ اسیرانت را ببر!‏

۱۳ کسانی که باقی مانده بودند،‏ پیش افراد سرشناس پایین آمدند؛‏

قوم یَهُوَه به قصد جنگ با قدرتمندان،‏ پیش من پایین آمدند.‏

۱۴ کسانی که در دشت* هستند،‏ از اِفرایِم آمدند؛‏

ای بنیامین،‏ آن‌ها دنبال تو و طایفه‌ات می‌آیند.‏

از نسل ماخیر فرماندهان پایین آمدند،‏+

و از طایفهٔ زِبولون آن‌هایی که عصای فرماندهان را با خود دارند.‏*

۱۵ امیران یِساکار با دِبوره بودند،‏

باراق هم مثل یِساکار با دِبوره بود.‏+

او پیاده به دشت* فرستاده شد.‏+

اما طایفهٔ رِئوبین دودل بود.‏

۱۶ چرا زیر بار دو خورجین نشسته‌ای،‏

و به چوپانانی که برای گله‌هایشان نی می‌زنند،‏ گوش می‌دهی؟‏+

بله،‏ طایفهٔ رِئوبین دودل بود.‏

۱۷ ساکنان جِلعاد در آن سمت رود اردن ماندند؛‏+

چرا طایفهٔ دان کنار کشتی‌ها ماند؟‏+

اَشیر بیکار در ساحل نشست

و کنار بندرهایش ماند.‏+

۱۸ مردم طایفهٔ زِبولون جانشان را به خطر انداختند؛‏

مردم طایفهٔ نَفتالی هم در کوه‌ها جانشان را به خطر انداختند.‏+

۱۹ پادشاهان آمدند و جنگیدند؛‏+

پادشاهان کنعان در تَعَناک،‏

کنار آب‌های مَگِدّو جنگیدند.‏+

اما نتوانستند هیچ نقره‌ای به غنیمت ببرند.‏+

۲۰ ستاره‌ها از آسمان جنگیدند؛‏

آن‌ها از مدارهایشان با سیسِرا جنگیدند.‏

۲۱ سیل رودخانهٔ قیشون،‏ دشمنان را با خود برد،‏+

همان رودخانهٔ قدیمی،‏ رودخانهٔ قیشون.‏

ای جان من،‏ تو دشمنان قدرتمند را پایمال کردی!‏

۲۲ وقتی اسبان جنگی او چهارنعل می‌تاختند،‏

صدای بلند پاهایشان شنیده می‌شد.‏+

۲۳ فرشتهٔ یَهُوَه گفت:‏ ‹میروز را لعنت کنید،‏

ساکنانش را لعنت کنید،‏

چون برای کمک به یَهُوَه نیامدند؛‏

آن‌ها دلاوران را برای کمک به یَهُوَه همراهی نکردند.‏

۲۴ یاعیل،‏ زن حِبِر قینی،‏+

بیشتر از همهٔ زنان برکت گرفته است؛‏

او بیشتر از همهٔ زنان چادرنشین برکت گرفته است.‏

۲۵ سیسِرا از او آب خواست؛‏ یاعیل به او شیر داد.‏

او در ظرفی شاهانه به سیسِرا سرشیر داد.‏+

۲۶ یاعیل دستش را به طرف میخ چادر دراز کرد،‏

و دست راستش را به طرف چکش کارگر.‏

او میخ را با چکش به سر سیسِرا کوبید؛‏

میخ را در شقیقه‌های او فرو کرد و سرش را شکست.‏+

۲۷ سیسِرا کنار پاهای یاعیل افتاد،‏ نقش بر زمین شد و دیگر حرکتی نکرد؛‏

او کنار پاهای یاعیل افتاد و نقش بر زمین شد؛‏

سیسِرا در آنجا نقش بر زمین شد و شکست خورد.‏

۲۸ زنی از پنجره نگاه می‌کرد،‏

مادر سیسِرا از پنجره به بیرون چشم دوخته بود،‏

‏‹چرا ارابه‌اش نمی‌آید؟‏

چرا صدای پای اسبان ارابه‌اش به گوش نمی‌رسد؟‏›‏+

۲۹ حکیم‌ترین زنانِ دربار به او جواب می‌دهند؛‏

او هم حرف‌هایشان را برای خودش تکرار می‌کند؛‏

۳۰ ‏‹حتماً غنیمت‌ها را تقسیم می‌کنند،‏

یک یا دو دختر* برای هر جنگجو،‏

پارچه‌های رنگی برای سیسِرا به غنیمت گرفته‌اند،‏ بله،‏ پارچه‌های رنگی؛‏

لباسی گلدوزی‌شده،‏ دو لباس گلدوزی‌شده و پارچه‌های رنگی

برای گردن مردانی که غنیمت‌ها را جمع کرده‌اند.‏›‏

۳۱ ای یَهُوَه،‏ بگذار همهٔ دشمنانت نابود شوند،‏+

اما کسانی که تو را دوست دارند مثل طلوع خورشید بدرخشند.‏»‏

بعد از آن،‏ به مدت ۴۰ سال صلح و آرامش در آن سرزمین برقرار بود.‏+

۶ اسرائیلیان دوباره کارهایی کردند که از دید یَهُوَه بد بود.‏+ پس یَهُوَه آن‌ها را هفت سال به دست مِدیانیان تسلیم کرد.‏+ ۲ مِدیانیان آنقدر بر اسرائیلیان ظلم و ستم می‌کردند + که آن‌ها برای خودشان در کوه‌ها،‏ غارها و جاهایی که دسترسی به آن مشکل بود،‏ مخفیگاه* می‌ساختند.‏+ ۳ هر وقت اسرائیلیان بذر می‌کاشتند،‏ مِدیانیان،‏ عَمالیقی‌ها + و قوم‌های شرق + به آن‌ها حمله می‌کردند.‏ ۴ این قوم‌ها برای حمله به آن‌ها اردو می‌زدند و محصولشان را تا غزه از بین می‌بردند.‏ آن‌ها برای اسرائیلیان نه چیزی برای خوردن باقی می‌گذاشتند و نه گاو و گوسفند و الاغی.‏+ ۵ آن‌ها با شترها و گله‌ها و چادرهایشان مثل مور و ملخ هجوم می‌آوردند تا سرزمین اسرائیلیان را نابود کنند.‏+ تعداد خودشان و شترهایشان آنقدر زیاد بود که کسی نمی‌توانست آن‌ها را بشمارد.‏+ ۶ به این شکل،‏ مِدیانیان اسرائیلیان را فقیر و بدبخت کردند؛‏ در نتیجه اسرائیلیان از یَهُوَه کمک خواستند.‏+

۷ وقتی اسرائیلیان به خاطر ظلم و ستم مِدیانیان از یَهُوَه کمک خواستند،‏+ ۸ یَهُوَه پیامبری پیش اسرائیلیان فرستاد که به آن‌ها گفت:‏ «یَهُوَه خدای اسرائیل می‌گوید،‏ ‹من شما را از مصر،‏ یعنی از سرزمین* بردگی بیرون آوردم.‏+ ۹ شما را از دست مصریان و همهٔ کسانی که به شما ظلم می‌کردند،‏ نجات دادم.‏ دشمنان شما را از سر راهتان برداشتم و سرزمین آن‌ها را به شما دادم.‏+ ۱۰ به شما گفتم،‏ «من یَهُوَه خدای شما هستم.‏+ شما نباید خدایان اَموریان را که در سرزمینشان زندگی می‌کنید بپرستید.‏»‏*‏+ اما به حرف من گوش ندادید.‏›»‏+

۱۱ روزی فرشتهٔ یَهُوَه آمد + و زیر درخت بزرگی که در عُفره بود و به یوآش اَبی‌عِزِری تعلّق داشت،‏ نشست.‏+ جِدعون پسر یوآش،‏+ گندم را مخفیانه در حوض شراب‌گیری* می‌کوبید تا از چشم مِدیانیان پنهان باشد.‏ ۱۲ فرشتهٔ یَهُوَه به او ظاهر شد و گفت:‏ «یَهُوَه با توست،‏+ ای جنگجوی قدرتمند.‏» ۱۳ جِدعون به او گفت:‏ «ببخش ای سَرورم!‏ اگر یَهُوَه با ماست،‏ پس چرا این همه بلا بر سر ما می‌آید؟‏+ کجاست آن همه کارهای شگفت‌انگیز خدا که اجداد ما تعریف می‌کردند + و می‌گفتند،‏ ‹آیا یَهُوَه ما را از مصر بیرون نیاورد؟‏›‏+ اما حالا یَهُوَه ما را ترک کرده و به دست مِدیانیان تسلیم کرده است.‏»‏+ ۱۴ یَهُوَه رو به او کرد و گفت:‏ «با قدرتی که داری برو.‏ تو اسرائیل را از دست مِدیانیان نجات خواهی داد.‏ آیا من نیستم که تو را می‌فرستم؟‏»‏+ ۱۵ جِدعون در جواب او گفت:‏ «مرا ببخش یَهُوَه.‏ من چطور می‌توانم اسرائیل را نجات بدهم؟‏ خاندان من در طایفهٔ مَنَسّی،‏ حقیرترین خاندان است و من در خانوادهٔ پدرم از همه بی‌اهمیت‌ترم.‏» ۱۶ ولی یَهُوَه به او گفت:‏ «بدان که من با تو هستم،‏+ برای همین،‏ مِدیانیان را طوری شکست می‌دهی که انگار فقط یک نفر هستند.‏»‏

۱۷ جِدعون به او گفت:‏ «اگر مورد لطف تو قرار گرفته‌ام،‏ نشانه‌ای به من بده که بدانم تویی که با من صحبت می‌کنی.‏ ۱۸ لطفاً از اینجا نرو تا من برگردم و هدیه‌ای به تو تقدیم کنم.‏»‏+ او گفت:‏ «همین جا می‌مانم تا تو برگردی.‏» ۱۹ جِدعون رفت و بزغاله‌ای سر برید و پخت و با یک پیمانهٔ بزرگ* آرد،‏ نان فطیر* درست کرد.‏+ او گوشت را در یک سبد گذاشت و آب گوشت را در یک قابلمه ریخت.‏ بعد آن‌ها را آورد و زیر آن درخت بزرگ،‏ جلوی او گذاشت.‏

۲۰ فرشتهٔ خدای حقیقی به او گفت:‏ «گوشت و نان فطیر را بردار و روی آن سنگ بزرگ بگذار،‏ و آب گوشت را روی آن بریز.‏» جِدعون همین کار را کرد.‏ ۲۱ فرشتهٔ یَهُوَه عصایی را که در دستش بود،‏ دراز کرد و نوک آن را به گوشت و نان فطیر زد.‏ ناگهان آتشی از آن سنگ بلند شد و گوشت و نان فطیر را بلعید.‏+ بعد فرشتهٔ یَهُوَه از جلوی چشمش ناپدید شد.‏ ۲۲ آن وقت جِدعون فهمید که او فرشتهٔ یَهُوَه بود.‏+

جِدعون بلافاصله گفت:‏ «ای یَهُوَه حاکم متعال،‏ وای بر من چون فرشتهٔ یَهُوَه را رو در رو دیدم!‏»‏+ ۲۳ اما یَهُوَه به او گفت:‏ «آرام باش.‏* نترس،‏+ نمی‌میری.‏» ۲۴ پس جِدعون در آنجا مذبحی برای یَهُوَه ساخت که اسم آن تا امروز یَهُوَه‌شالوم* است.‏+ این مذبح هنوز در عُفره،‏ شهر خاندان اَبی‌عِزِر است.‏

۲۵ همان شب یَهُوَه به جِدعون گفت:‏ «گاو نری* را که مال پدرت است،‏ یعنی همان گاو نری را که هفت سالش است،‏ بردار و مذبح بَعَل را که مال پدرت است خراب کن و تیرکی* را که برای بت‌پرستی کنار آن است،‏ قطع کن.‏+ ۲۶ روی این مکان بلند و امن سنگ‌ها را به ردیف بچین و مذبحی برای یَهُوَه خدایت بساز.‏ بعد آن گاو نر* را بردار و روی چوب آن تیرکی* که قطع کردی،‏ به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کن.‏ ۲۷ پس جِدعون ده نفر از خدمتکارانش را برداشت و درست همان کاری را که یَهُوَه گفته بود،‏ انجام داد.‏ اما از ترس خانوادهٔ پدرش و مردان شهر این کار را در روز انجام نداد،‏ بلکه شب این کار را کرد.‏

۲۸ وقتی مردان شهر صبح زود بیدار شدند،‏ دیدند که مذبح بَعَل خراب شده و تیرکی* که در کنارش بود قطع شده و گاو نری روی مذبح جدیدی که ساخته شده بود،‏ قربانی شده است.‏ ۲۹ آن‌ها از همدیگر پرسیدند:‏ «کی این کار را کرده؟‏» بعد از تحقیق گفتند:‏ «جِدعون پسر یوآش این کار را کرده.‏» ۳۰ مردان شهر به یوآش گفتند:‏ «پسرت را بیرون بیاور تا او را بکشیم،‏ چون مذبح بَعَل را خراب کرده و تیرکی* را که کنارش بود،‏ قطع کرده.‏» ۳۱ یوآش + به کسانی که با او رودررو شده بودند،‏ گفت:‏ «آیا شما آمده‌اید که از بَعَل دفاع کنید؟‏ آیا می‌خواهید او را نجات بدهید؟‏ هر کسی که از او دفاع کند،‏ همین امروز صبح باید کشته شود.‏+ اگر بَعَل خداست،‏ بگذارید خودش از خودش دفاع کند،‏+ چون کسی مذبحش را خراب کرده.‏» ۳۲ یوآش در آن روز اسم جِدعون را یِروبَّعَل* گذاشت،‏ چون گفت:‏ «بگذارید بَعَل از خودش دفاع کند،‏ چون کسی مذبحش را خراب کرده.‏»‏

۳۳ همهٔ مِدیانیان + و عَمالیقیان + و قوم‌های شرق با هم متحد شدند + و از رود رد شدند و به دشت* یِزرِعیل رفتند و در آنجا اردو زدند.‏ ۳۴ بعد روح یَهُوَه بر جِدعون قرار گرفت + و او شیپور را به صدا درآورد + و اَبی‌عِزِریان برای پشتیبانی از او آمدند.‏+ ۳۵ جِدعون پیام‌رسانانی به تمام طایفهٔ مَنَسّی فرستاد و آن‌ها هم برای پشتیبانی از او آمدند.‏ همچنین او پیام‌رسانانی به طایفه‌های اَشیر،‏ زِبولون و نَفتالی فرستاد و آن‌ها هم پیش او آمدند.‏

۳۶ آن وقت،‏ جِدعون به خدای حقیقی گفت:‏ «اگر تو طبق قولی که دادی،‏ می‌خواهی اسرائیل را به وسیلهٔ من نجات بدهی،‏+ ۳۷ من مقداری پشم گوسفند در خرمنگاه می‌گذارم.‏ اگر شبنم فقط روی پشم‌ها بنشیند و بقیهٔ زمین خشک بماند،‏ می‌فهمم طبق قولی که دادی،‏ به وسیلهٔ من اسرائیل را نجات می‌دهی.‏» ۳۸ دقیقاً همین طور هم شد.‏ روز بعد وقتی جِدعون صبح زود بلند شد و پشم‌ها را چلاند،‏ آنقدر شبنم روی آن‌ها نشسته بود که یک کاسهٔ بزرگ پر از آب شد.‏ ۳۹ با این حال،‏ جِدعون به خدای حقیقی گفت:‏ «از دست من عصبانی نشو،‏ فقط بگذار یک بار دیگر از تو سؤال کنم.‏ لطفاً بگذار یک بار دیگر با پشم گوسفند امتحان کنم تا مطمئن شوم که تو با من هستی.‏ خواهش می‌کنم این دفعه بگذار فقط پشم‌ها خشک بماند و روی همهٔ زمین شبنم بنشیند.‏» ۴۰ خدا در آن شب این کار را کرد،‏ شبنم همهٔ زمین را پوشاند و فقط پشم‌ها خشک ماند.‏

۷ یِروبَّعَل یعنی همان جِدعون + و همهٔ کسانی که با او بودند،‏ صبح زود بلند شدند و کنار چشمهٔ حَرود چادر زدند.‏ اردوگاه مِدیانیان در شمال اردوگاه جِدعون در دشت* و کنار تپهٔ موره بود.‏ ۲ در آن موقع یَهُوَه به جِدعون گفت:‏ «تعداد سربازانت برای این که مِدیانیان را تسلیمشان کنم،‏ زیاد است.‏+ اگر این کار را بکنم،‏ اسرائیلیان ممکن است به خودشان فخر کنند و به من بگویند،‏ ‹ما با قدرت خودمان پیروز شدیم.‏›‏+ ۳ پس حالا در حضور سربازان اعلام کن:‏ ‹هر کسی که می‌ترسد،‏* به خانه‌اش برگردد.‏›»‏+ جِدعون با این حرف آن‌ها را آزمایش کرد.‏ در نتیجه ۲۲٬۰۰۰ نفر از سربازان به خانه برگشتند و ۱۰٬۰۰۰ نفر باقی ماندند.‏

۴ یَهُوَه باز هم به جِدعون گفت:‏ «هنوز تعداد سربازان زیاد است.‏ آن‌ها را کنار رودخانه ببر تا من آنجا آن‌ها را برایت امتحان کنم.‏ من به تو می‌گویم که چه کسانی باید با تو به جنگ بروند و چه کسانی نباید با تو به جنگ بروند.‏» ۵ پس جِدعون سربازانش را کنار رودخانه برد.‏

بعد یَهُوَه به جِدعون گفت:‏ «کسانی را که با زبانشان مثل سگ‌ها آب می‌خورند از کسانی که برای آب خوردن زانو می‌زنند و خم می‌شوند،‏ جدا کن.‏» ۶ تعداد کسانی که آب را با دست‌هایشان برمی‌داشتند و می‌خوردند،‏ ۳۰۰ نفر بود.‏ بقیهٔ سربازان زانو زدند و خم شدند تا آب بخورند.‏

۷ آن وقت،‏ یَهُوَه به جِدعون گفت:‏ «من شما را به وسیلهٔ آن ۳۰۰ نفر که آب را با دست‌هایشان برداشتند و خوردند،‏ نجات می‌دهم و مِدیانیان را به دست تو تسلیم می‌کنم.‏+ پس بقیهٔ سربازها را به خانه‌هایشان بفرست.‏» ۸ بنابراین آن ۳۰۰ نفر آذوقه و شیپورهای سربازان دیگر را گرفتند.‏ بعد جِدعون فقط آن ۳۰۰ سرباز را نگه داشت و بقیهٔ سربازان را به خانه‌هایشان فرستاد.‏ اردوگاه مِدیانیان در دشت،‏ پایین اردوگاه جِدعون بود.‏+

۹ همان شب یَهُوَه به جِدعون گفت:‏ «بلند شو و به اردوگاه مِدیانیان حمله کن،‏ چون آن را به تو تسلیم کرده‌ام.‏+ ۱۰ اما اگر می‌ترسی حمله کنی،‏ اول با خادمت فوره به اردوگاه برو ۱۱ و ببین آن‌ها در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند.‏ بعد جرأت پیدا می‌کنی* که به اردوگاه آن‌ها حمله کنی.‏» بنابراین،‏ جِدعون و خادمش فوره به مرز اردوگاه دشمن رفتند.‏

۱۲ لشکر مِدیانیان،‏ عَمالیقیان و قوم‌های شرق،‏ دشت را مثل مور و ملخ پوشانده بودند.‏+ تعداد شترهایشان هم مثل شن‌های ساحل آنقدر زیاد بود که قابل شمارش نبود.‏+ ۱۳ وقتی جِدعون به اردوگاه آن‌ها رسید،‏ شنید که مردی خوابش را برای دوستش تعریف می‌کند و می‌گوید:‏ «خواب دیدم که یک نان جوی گرد به سمت اردوگاه مِدیانیان می‌غلتد.‏ نان آنقدر محکم به یک چادر خورد که آن را خراب کرد.‏+ آن چادر زیر و رو شد و بعد روی زمین پهن شد.‏» ۱۴ دوستش وقتی این را شنید گفت:‏ «این فقط می‌تواند شمشیر جِدعون اسرائیلی پسر یوآش باشد.‏+ خدا مِدیانیان و تمام اردوگاه را به دست او تسلیم کرده.‏»‏+

۱۵ به محض این که جِدعون آن خواب و تعبیرش را شنید،‏+ به خاک افتاد و سجده کرد.‏ بعد به اردوگاه اسرائیل برگشت و گفت:‏ «بلند شوید،‏ چون یَهُوَه لشکر مِدیانیان را به دست شما تسلیم کرده.‏» ۱۶ بعد او آن ۳۰۰ مرد را به سه گروه تقسیم کرد،‏ و به هر کدامشان یک شیپور + و یک کوزهٔ بزرگ و خالی داد.‏ مشعل‌هایی در آن کوزه‌ها قرار داشت.‏ ۱۷ او به آن‌ها گفت:‏ «به من نگاه کنید و دقیقاً همان کاری را بکنید که من می‌کنم.‏ وقتی من به مرز اردوگاه دشمن رسیدم،‏ شما باید دقیقاً همان کاری را که من می‌کنم،‏ بکنید.‏ ۱۸ وقتی من و همهٔ کسانی که با من هستند شیپور زدیم،‏ شما هم باید دورتادور اردوگاه شیپور بزنید و فریادکنان بگویید،‏ ‹برای یَهُوَه و برای جِدعون!‏›»‏

۱۹ جِدعون و ۱۰۰ نفری که با او بودند در شروع پاس دوم شب،‏* یعنی بعد از این که نگهبانان پستشان را عوض کردند،‏ به مرز اردوگاه دشمن رفتند.‏ آن‌ها شیپور زدند + و کوزه‌های بزرگی را که در دستشان داشتند،‏ شکستند.‏+ ۲۰ به این ترتیب،‏ هر سه گروه شیپورها را به صدا درآوردند و کوزه‌ها را شکستند.‏ آن‌ها با دست چپشان مشعل‌ها را نگه داشتند و با دست راستشان شیپور زدند و با صدای بلند گفتند:‏ «شمشیر یَهُوَه و جِدعون!‏» ۲۱ همهٔ سربازان دورتادور اردوگاه در جاهای خود ایستاده بودند و همهٔ لشکر دشمن فریادکنان پا به فرار گذاشتند.‏+ ۲۲ آن ۳۰۰ نفر به شیپور زدن ادامه دادند و یَهُوَه کاری کرد که تمام مردانی که در اردوگاه بودند،‏ با شمشیر به جان یکدیگر بیفتند.‏+ لشکر دشمن تا بِیت‌شِطّه و صِرِره و تا اطراف آبِل‌مِحوله که کنار طَبّات است،‏ فرار کردند.‏+

۲۳ جِدعون از مردان اسرائیل که در طایفه‌های نَفتالی،‏ اَشیر و مَنَسّی بودند،‏ خواست که پیش او بیایند و همه با هم مِدیانیان را تعقیب کردند.‏+ ۲۴ جِدعون پیام‌رسانانی به سراسر منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم فرستاد و گفت:‏ «بروید و به مِدیانیان حمله کنید و راه‌های عبور از رودخانه را تا بِیت‌باره و اردن ببندید.‏» پس همهٔ مردان اِفرایِم جمع شدند و راه‌های عبور از رودخانه را تا بِیت‌باره و اردن بستند.‏ ۲۵ آن‌ها همین طور عُرِب و ذِئِب را که دو امیر مِدیانی بودند،‏ دستگیر کردند.‏ آن‌ها عُرِب را روی صخرهٔ عُرِب و ذِئِب را کنار حوض شراب‌گیری* ذِئِب کشتند.‏+ مردان اسرائیل به تعقیب مِدیانیان ادامه دادند + و سرهای عُرِب و ذِئِب را پیش جِدعون که در منطقهٔ اردن بود،‏ بردند.‏

۸ بعد مردان اِفرایِم به جِدعون گفتند:‏ «این چه کاری بود که با ما کردی؟‏ چرا وقتی به جنگ مِدیانیان رفتی،‏ ما را خبر نکردی؟‏»‏+ آن‌ها با عصبانیت او را سرزنش کردند.‏+ ۲ اما جِدعون به آن‌ها گفت:‏ «در مقایسه با کار شما،‏ من چه کرده‌ام؟‏ آیا خوشه‌های باقی‌ماندهٔ انگورهای اِفرایِم + از محصول انگور اَبی‌عِزِر بهتر نیست؟‏+ ۳ خدا امیران مِدیانی،‏ یعنی عُرِب و ذِئِب را به دست شما تسلیم کرد.‏+ در مقایسه با کار شما،‏ من چه کرده‌ام؟‏» وقتی او به این شکل صحبت کرد،‏ آن‌ها آرام شدند.‏

۴ بعد از آن،‏ جِدعون به سمت رود اردن رفت و از آن عبور کرد.‏ او و ۳۰۰ مردی که با او بودند،‏ با وجود خستگی‌شان به تعقیب دشمن ادامه دادند.‏ ۵ برای همین،‏ او به مردان سُکّوت گفت:‏ «لطفاً به کسانی که همراه منند،‏ مقداری نان بدهید،‏ چون آن‌ها خیلی خسته‌اند و من هنوز در تعقیب زِبَح و صَلمونَّع پادشاهان مِدیانی هستم.‏» ۶ اما امیران سُکّوت گفتند:‏ «مگر زِبَح و صَلمونَّع را دستگیر کرده‌ای که می‌خواهی به لشکرت نان بدهیم؟‏» ۷ جِدعون گفت:‏ «به خاطر همین حرفی که زدید،‏ وقتی یَهُوَه زِبَح و صَلمونَّع را به دستم تسلیم کند،‏ من شما را با تیغ و خار بیابان به‌شدّت می‌زنم.‏»‏+ ۸ او از آنجا به فِنوئیل رفت و همین درخواست را از مردان آنجا کرد.‏ آن‌ها هم مثل مردان سُکّوت به او جواب دادند.‏ ۹ بنابراین جِدعون به مردان فِنوئیل گفت:‏ «وقتی به سلامت برگردم،‏ این برج را خراب می‌کنم.‏»‏+

۱۰ در این وقت،‏ زِبَح و صَلمونَّع با لشکری که تعدادشان حدود ۱۵٬۰۰۰ نفر بود،‏ در قَرقور بودند.‏ این افراد تنها کسانی بودند که از لشکر قوم‌های شرق باقی مانده بودند،‏ چون ۱۲۰٬۰۰۰ نفر از جنگجویانشان کشته شده بودند.‏+ ۱۱ جِدعون از مسیر کاروان چادرنشین‌ها در شرق نوبَح و یُجبِها به راهش ادامه داد + و به اردوگاه دشمن که برای جنگ آماده نبود حمله کرد.‏ ۱۲ وقتی زِبَح و صَلمونَّع که دو پادشاه مِدیانی بودند فرار کردند،‏ جِدعون آن‌ها را تعقیب و دستگیر کرد و همهٔ سربازان دشمن به وحشت افتادند.‏

۱۳ بعد،‏ جِدعون پسر یوآش از مسیر گذرگاه* حارِس از جنگ برگشت.‏ ۱۴ او در طول راه،‏ یک جوان اهل سُکّوت را دستگیر کرد و از او بازجویی کرد.‏ در نتیجه آن مرد جوان،‏ اسم‌های امیران و ریش‌سفیدان سُکّوت را که ۷۷ نفر بودند،‏ برای او نوشت.‏ ۱۵ پس جِدعون پیش مردان سُکّوت رفت و گفت:‏ «این هم زِبَح و صَلمونَّع که به خاطرشان با طعنه به من گفتید،‏ ‹مگر زِبَح و صَلمونَّع را دستگیر کردی که می‌خواهی به مردان خسته‌ات نان بدهیم؟‏›»‏+ ۱۶ بعد ریش‌سفیدان سُکّوت را با تیغ و خار بیابان زد تا برای آن‌ها درس عبرتی شود.‏+ ۱۷ او برج فِنوئیل را هم خراب کرد و مردان آن شهر را کشت.‏+

۱۸ جِدعون از زِبَح و صَلمونَّع پرسید:‏ «مردانی که در تابور کشتید،‏ چه جور افرادی بودند؟‏» آن‌ها گفتند:‏ «آن‌ها مثل تو بودند؛‏ هر کدام مثل یک شاهزاده بود.‏» ۱۹ جِدعون گفت:‏ «آن‌ها برادران تنی من* بودند.‏ به حیات یَهُوَه قسم،‏ اگر آن‌ها را نکشته بودید،‏ من هم شما را نمی‌کشتم.‏» ۲۰ بعد به نخست‌زاده‌اش یِتِر گفت:‏ «بلند شو و آن‌ها را بکش.‏» ولی یِتِر شمشیرش را نکشید،‏ چون هنوز جوان بود و می‌ترسید.‏ ۲۱ زِبَح و صَلمونَّع به جِدعون گفتند:‏ «اگر مرد هستی،‏* خودت بلند شو و ما را بکش.‏» جِدعون بلند شد و زِبَح و صَلمونَّع را کشت + و زیورآلات هلالی‌شکلی را که بر گردن شترهایشان بود،‏ برداشت.‏

۲۲ مدتی بعد اسرائیلیان به جِدعون گفتند:‏ «بر ما حکمرانی کن.‏ بعد از تو هم پسر و نوه‌ات بر ما حکمرانی کنند،‏ چون تو ما را از دست مِدیانیان نجات دادی.‏»‏+ ۲۳ اما جِدعون گفت:‏ «نه من بر شما حکمرانی خواهم کرد و نه پسرم.‏ یَهُوَه است که بر شما حکمرانی خواهد کرد.‏»‏+ ۲۴ بعد گفت:‏ «ولی از شما خواهشی دارم،‏ هر کدامتان از غنیمت‌هایی که گرفتید،‏ یک حلقهٔ بینی به من بدهید.‏» (‏دشمنان آن‌ها چون اسماعیلی بودند،‏ حلقه‌های بینی طلا داشتند.‏)‏+ ۲۵ اسرائیلیان به او گفتند:‏ «حتماً می‌دهیم.‏» بعد ردایی پهن کردند و هر کدام یک حلقهٔ بینی از غنیمت‌های خود روی آن انداخت.‏ ۲۶ وزن حلقه‌های بینی طلا که آن‌ها به او دادند ۱۹ کیلو* بود.‏ این به غیر از زیورآلات هلالی‌شکل،‏ آویزه‌ها،‏ لباس‌های پشمی ارغوانی که پادشاهان مِدیانی می‌پوشیدند و گردنبندهای شترها بود.‏+

۲۷ جِدعون با آن‌ها یک ایفود درست کرد + و آن را در شهر خود عُفره به نمایش گذاشت.‏+ او با ساختن آن خود و خانواده‌اش را به دردسر انداخت،‏+ چون همهٔ اسرائیلیان با پرستش آن ایفود به خدا خیانت کردند.‏*‏+

۲۸ به این ترتیب،‏ مِدیانیان زیر سلطهٔ اسرائیلیان قرار گرفتند + و دیگر توان مقابله با اسرائیلیان را نداشتند.‏* بعد از آن،‏ در آن سرزمین در دوران جِدعون ۴۰ سال صلح و آرامش برقرار شد.‏+

۲۹ یِروبَّعَل پسر یوآش به شهر و خانهٔ خود برگشت و آنجا ماند.‏+

۳۰ جِدعون صاحب ۷۰ پسر شد،‏ چون زنان زیادی داشت.‏ ۳۱ زنی* که در شِکیم داشت هم پسری برایش به دنیا آورد و جِدعون اسم او را اَبیمِلِک گذاشت.‏+ ۳۲ جِدعون پسر یوآش بعد از عمری طولانی مرد و او را در مقبرهٔ پدرش یوآش در عُفره،‏ شهر خاندان اَبی‌عِزِر،‏ دفن کردند.‏+

۳۳ بلافاصله بعد از مرگ جِدعون،‏ اسرائیلیان دوباره با پرستش بَعَل به خدا خیانت کردند*‏+ و بَعَل‌بِریت را خدای خود کردند.‏+ ۳۴ اسرائیلیان یَهُوَه خدایشان را که آن‌ها را از دست همهٔ دشمنان اطرافشان نجات داده بود،‏+ فراموش کردند؛‏+ ۳۵ آن‌ها با وجود همهٔ کارهای خوبی که جِدعون برای اسرائیل کرده بود،‏ به خاندان یِروبَّعَل یا همان جِدعون محبت پایدار نشان ندادند.‏*‏+

۹ روزی اَبیمِلِک،‏+ پسر یِروبَّعَل،‏ پیش دایی‌هایش در شِکیم رفت و به آن‌ها و همهٔ خانوادهٔ پدربزرگش* گفت:‏ ۲ ‏«لطفاً از همهٔ رهبران* شِکیم بپرسید،‏ ‹کدام برایتان بهتر است،‏ این که همهٔ ۷۰ پسر یِروبَّعَل بر شما حکمرانی کنند،‏ یا یک نفر؟‏+ در ضمن،‏ یادتان باشد که من از گوشت و خون* خودتان هستم.‏›»‏

۳ دایی‌های اَبیمِلِک پیغام او را به همهٔ رهبران شِکیم رساندند.‏ آن رهبران مایل بودند* که از اَبیمِلِک پیروی کنند،‏ چون گفتند:‏ «او برادرمان است.‏» ۴ آن‌ها ۷۰ سکۀ نقره از معبد* بَعَل‌بِریت به اَبیمِلِک دادند + و او با آن مبلغ،‏ عده‌ای ولگرد و اوباش را اجیر کرد تا او را همراهی کنند.‏ ۵ بعد،‏ به خانهٔ پدرش در عُفره رفت + و برادرانش را کشت.‏+ او همهٔ ۷۰ پسر یِروبَّعَل را روی یک سنگ کشت،‏ به غیر از یوتام کوچک‌ترین پسر یِروبَّعَل که خودش را پنهان کرده بود.‏

۶ همهٔ رهبران شِکیم و تمام ساکنان بیت‌مِلّو نزدیک درخت بزرگ و کنار ستون شِکیم جمع شدند و اَبیمِلِک را پادشاه کردند.‏+

۷ وقتی این خبر به گوش یوتام رسید،‏ او بلافاصله رفت و از بالای کوه جِرِزیم + با صدای بلند گفت:‏ «ای رهبران شِکیم به من گوش دهید تا خدا هم به شما گوش دهد.‏

۸ ‏«روزی درختان می‌خواستند برای خود پادشاهی انتخاب کنند.‏ آن‌ها به درخت زیتون گفتند،‏ ‹بیا و پادشاه ما شو.‏›‏+ ۹ ولی درخت زیتون به آن‌ها گفت،‏ ‹چرا از تولید روغنم* که برای جلال دادن به خدا و انسان‌ها به کار می‌رود،‏ دست بکشم و پادشاه درختان دیگر شوم؟‏› ۱۰ بعد به درخت انجیر گفتند،‏ ‹بیا و پادشاه ما شو.‏› ۱۱ ولی درخت انجیر به آن‌ها گفت،‏ ‹چرا از میوه‌های خوب و شیرینم دست بکشم و پادشاه درختان دیگر شوم؟‏› ۱۲ بعد به درخت انگور گفتند،‏ ‹بیا و پادشاه ما شو.‏› ۱۳ درخت انگور هم به آن‌ها گفت،‏ ‹چرا از تولید شراب تازه‌ام که باعث شادی خدا و انسان‌ها می‌شود دست بکشم و پادشاه درختان دیگر شوم؟‏› ۱۴ در آخر همهٔ درخت‌ها به بوتهٔ خار گفتند،‏ ‹بیا و پادشاه ما شو.‏›‏+ ۱۵ بوتهٔ خار وقتی این را شنید گفت،‏ ‹اگر واقعاً می‌خواهید مرا پادشاه خودتان کنید،‏ بیایید و زیر سایهٔ من پناه بگیرید.‏ وگرنه آتش از من بیرون می‌آید و سِدرهای لبنانی را می‌سوزاند.‏›‏

۱۶ ‏«حالا آیا با پادشاه کردن اَبیمِلِک صادقانه و محترمانه عمل کرده‌اید؟‏+ آیا در حق یِروبَّعَل و خاندانش خوبی کرده‌اید؟‏ آیا کاری را که او لایقش بود برایش انجام داده‌اید؟‏ ۱۷ وقتی پدرم برای شما جنگید،‏+ جانش را به خطر انداخت تا شما را از دست مِدیانیان نجات دهد.‏+ ۱۸ ولی شما امروز به ضدّ پدرم و خاندانش بلند شدید و پسرانش یعنی ۷۰ نفر را روی یک سنگ کشتید.‏+ بعد اَبیمِلِک،‏ پسر کنیز پدرم را + فقط چون برادرتان است،‏ پادشاه شِکیم کردید.‏ ۱۹ حالا اگر در حق یِروبَّعَل و خاندانش صادقانه و محترمانه عمل کرده‌اید،‏ آرزو می‌کنم که شما و اَبیمِلِک با هم خوش باشید.‏ ۲۰ ولی اگر کارتان درست نبوده،‏ امیدوارم آتش از اَبیمِلِک بیرون بیاید و رهبران شِکیم و ساکنان بیت‌مِلّو را بسوزاند + و آتش از رهبران شِکیم و ساکنان بیت‌مِلّو هم بیرون بیاید و اَبیمِلِک را بسوزاند.‏»‏+

۲۱ بعد یوتام از ترس برادرش اَبیمِلِک فرار کرد و به بِئِر رفت و آنجا ساکن شد.‏+

۲۲ اَبیمِلِک سه سال بر اسرائیلیان حکمرانی کرد.‏ ۲۳ اما خدا گذاشت که بین اَبیمِلِک و رهبران شِکیم دشمنی بیفتد،‏ و رهبران شِکیم به اَبیمِلِک خیانت کردند.‏ ۲۴ به این شکل،‏ از کسانی که به ۷۰ پسر یِروبَّعَل ظلم کرده بودند و خون به گردن داشتند انتقام گرفته شد؛‏ از اَبیمِلِک به خاطر کشتن برادرانش + و از رهبران شِکیم به خاطر کمک به او در قتل آن‌ها.‏ ۲۵ بنابراین،‏ رهبران شِکیم مردانی را بالای کوه‌ها گذاشتند تا در کمین اَبیمِلِک بنشینند.‏ هر وقت کسی از جاده‌ای که کنارشان بود می‌گذشت،‏ آن مردان غارتش می‌کردند.‏ مدتی بعد اَبیمِلِک از این موضوع باخبر شد.‏

۲۶ بعد جَعَل پسر عِبِد و برادرانش به شِکیم رفتند + و رهبران شِکیم به او اعتماد کردند.‏ ۲۷ مردان شِکیم به مزرعه‌ها رفتند و در باغ‌های انگورشان انگور چیدند و انگورها را با پاهای خود فشردند.‏ بعد جشن گرفتند و به معبد خدایشان رفتند + و خوردند و نوشیدند و اَبیمِلِک را لعنت کردند.‏ ۲۸ جَعَل پسر عِبِد گفت:‏ «اَبیمِلِک کیست و شِکیم کیست که او را خدمت کنیم؟‏ مگر اَبیمِلِک پسر یِروبَّعَل + نیست و زِبول هم مأمور او؟‏ به فرزندان حَمور پدر شِکیم خدمت کنید!‏ چرا باید به اَبیمِلِک خدمت کنیم؟‏ ۲۹ ای کاش این مردم زیر دست من بودند!‏ آن وقت،‏ اَبیمِلِک را برکنار می‌کردم.‏» بعد به اَبیمِلِک گفت:‏ «لشکرت را بزرگ کن و به جنگ من بیا.‏»‏

۳۰ وقتی زِبول که حاکم شهر بود حرف‌های جَعَل پسر عِبِد را شنید،‏ خیلی عصبانی شد.‏ ۳۱ پس مخفیانه* پیام‌رسانانی پیش اَبیمِلِک فرستاد و گفت:‏ «جَعَل پسر عِبِد و برادرانش در شِکیم هستند و مردم شهر را بر ضدّ تو تحریک می‌کنند.‏ ۳۲ شبانه همراه مردانت بیا و بیرون شهر در کمین بنشین.‏ ۳۳ صبح زود،‏ بلافاصله بعد از طلوع آفتاب بلند شو و به شهر حمله کن.‏ وقتی او و مردانش به جنگ شما آمدند،‏ هر کاری از دستت بر می‌آید بکن تا او را شکست دهی.‏»‏

۳۴ بنابراین اَبیمِلِک و همهٔ مردانش شبانه رفتند و بیرون شهر شِکیم در چهار گروه کمین کردند.‏ ۳۵ روز بعد وقتی جَعَل پسر عِبِد به دروازهٔ شهر رفت و جلوی ورودی دروازه ایستاد،‏ اَبیمِلِک و مردانش از کمینگاه بیرون آمدند.‏ ۳۶ جَعَل با دیدن آن‌ها به زِبول گفت:‏ «نگاه کن،‏ عده‌ای از بالای کوه پایین می‌آیند.‏» اما زِبول گفت:‏ «خیال می‌کنی که آدم می‌بینی!‏ چیزی که می‌بینی سایهٔ کوه‌هاست!‏»‏

۳۷ کمی بعد جَعَل گفت:‏ «نگاه کن،‏ عده‌ای از تپهٔ وسطی پایین می‌آیند و عده‌ای دیگر هم از راه کنار درخت بزرگ مِعونِنیم می‌آیند.‏» ۳۸ زِبول گفت:‏ «پس آن حرف‌های توخالی تو چه شد؟‏ تو می‌گفتی،‏ ‹اَبیمِلِک کیست که به او خدمت کنیم؟‏›‏+ آیا این‌ها همان کسانی نیستند که تو آن‌ها را رد کردی؟‏ حالا برو و با آن‌ها بجنگ.‏»‏

۳۹ جَعَل فرماندهی رهبران شِکیم را به عهده گرفت و به جنگ با اَبیمِلِک رفت.‏ ۴۰ اما اَبیمِلِک او را تعقیب کرد و جَعَل از او فرار کرد.‏ تعداد زیادی از کسانی که با جَعَل بودند کشته شدند و جسدهایشان تا دروازهٔ شهر روی زمین افتاده بود.‏

۴۱ اَبیمِلِک به اَرومه برگشت و آنجا ماند.‏ زِبول هم جَعَل و برادرانش را از شِکیم بیرون کرد.‏+ ۴۲ روز بعد مردمی که در شهر بودند،‏ از شهر بیرون رفتند و این خبر به گوش اَبیمِلِک رسید.‏ ۴۳ برای همین،‏ اَبیمِلِک مردان خود را به سه گروه تقسیم کرد و با آن‌ها در صحرا در کمین نشست.‏ بعد وقتی دید که مردم از شهر بیرون می‌آیند به آن‌ها حمله کرد و آن‌ها را کشت.‏ ۴۴ اَبیمِلِک و مردانی که با او بودند تا ورودی دروازهٔ شهر به سرعت پیشروی کردند و آنجا موضع گرفتند.‏ در این حین دو گروه به همهٔ کسانی که در صحرا بودند حمله کردند و آن‌ها را کشتند.‏ ۴۵ اَبیمِلِک تمام روز جنگید و شِکیم را تصرّف کرد.‏ او مردم شهر را کشت و شهر را با خاک یکسان کرد + و در آن نمک پاشید.‏

۴۶ وقتی همهٔ رهبران برج شِکیم این را شنیدند،‏ فوراً به پناهگاه معبد* ایل‌بِریت* رفتند.‏+ ۴۷ به محض این که اَبیمِلِک شنید همهٔ رهبران برج شِکیم یک جا جمع شده‌اند،‏ ۴۸ با همهٔ مردانی که با او بودند به کوه صَلمون رفت.‏ بعد تبری برداشت و یک شاخهٔ درخت قطع کرد و آن را روی شانه‌اش گذاشت و به همراهانش گفت:‏ «شما هم فوراً کاری را که دیدید من کردم،‏ انجام بدهید.‏» ۴۹ پس همهٔ آن مردان شاخه‌هایی قطع کردند و دنبال اَبیمِلِک رفتند.‏ آن‌ها شاخه‌ها را دور پناهگاه گذاشتند و آن را آتش زدند.‏ به این شکل،‏ همهٔ کسانی که در برج شِکیم بودند،‏ جانشان را از دست دادند؛‏ یعنی حدود ۱۰۰۰ مرد و زن.‏

۵۰ بعد اَبیمِلِک به تِبِص رفت.‏ در آنجا اردو زد و آن شهر را تصرّف کرد.‏ ۵۱ در وسط آن شهر برج محکمی بود که همهٔ مردان و زنان و رهبران شهر به آنجا فرار کردند.‏ آن‌ها درهای برج را بستند و به پشت‌بام رفتند.‏ ۵۲ اَبیمِلِک برای خراب کردن آن برج،‏ خود را به آن رساند.‏ بعد به طرف ورودی برج رفت تا آن را آتش بزند.‏ ۵۳ همان موقع زنی یک سنگ آسیاب* روی سر اَبیمِلِک انداخت و جمجمه‌اش را شکست.‏+ ۵۴ اَبیمِلِک فوراً سلاحدارش را صدا کرد و گفت:‏ «با شمشیرت مرا بکش تا درباره‌ام نگویند که زنی او را کشت.‏» سلاحدار اَبیمِلِک شمشیرش را در بدن او فرو کرد و او مرد.‏

۵۵ وقتی اسرائیلیان دیدند که اَبیمِلِک مرده است،‏ همه به خانه‌هایشان برگشتند.‏ ۵۶ به این شکل،‏ خدا اَبیمِلِک را که با کشتن ۷۰ برادرش به پدر خودش ظلم کرده بود،‏ به سزای کار شریرانه‌اش رساند.‏+ ۵۷ همچنین،‏ خدا کاری کرد که شرارت ساکنان شِکیم بر سر خودشان برگردد.‏ به این ترتیب،‏ لعنتی که یوتام + پسر یِروبَّعَل + گفته بود بر سر آن‌ها آمد.‏

۱۰ بعد از اَبیمِلِک،‏ مردی از طایفهٔ یِساکار به اسم تولَع که پسر فوعه و نوهٔ دودو بود،‏ داور اسرائیلیان شد تا آن‌ها را نجات دهد.‏+ او در شامیر در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم زندگی می‌کرد.‏ ۲ تولَع ۲۳ سال داور اسرائیلیان بود و وقتی مرد،‏ او را در شامیر دفن کردند.‏

۳ بعد از تولَع،‏ یائیر جِلعادی جانشین او شد و ۲۲ سال بر اسرائیلیان داوری کرد.‏ ۴ یائیر ۳۰ پسر داشت که ۳۰ الاغ و ۳۰ شهر داشتند.‏ اسم آن شهرها تا امروز حَووت‌یائیر است + و در منطقهٔ جِلعاد قرار دارند.‏ ۵ وقتی یائیر مرد،‏ او را در قامون دفن کردند.‏

۶ اسرائیلیان دوباره کارهایی را که از دید یَهُوَه بد بود انجام دادند + و بت‌های بَعَل،‏+ بت‌های عَشتورِت،‏ خدایان اَرامیان،‏* صیدونیان،‏ موآبیان،‏+ عَمّونیان + و فِلیسطی‌ها را پرستیدند.‏+ آن‌ها یَهُوَه را ترک کردند و از پرستش او دست کشیدند.‏ ۷ برای همین،‏ یَهُوَه از اسرائیلیان خیلی خشمگین شد و اجازه داد که آن‌ها به فِلیسطی‌ها و عَمّونیان فروخته شوند.‏+ ۸ این قوم‌ها در آن سال شدیداً به اسرائیلیان ظلم و ستم کردند.‏ آن‌ها برای ۱۸ سال به همهٔ اسرائیلیانی که در شرق رود اردن در منطقهٔ اَموریان در جِلعاد زندگی می‌کردند،‏ ظلم و ستم کردند.‏ ۹ عَمّونیان همچنین از رود اردن گذشتند تا با طایفهٔ یهودا و بنیامین و خاندان اِفرایِم بجنگند.‏ در نتیجه اسرائیلیان شدیداً تحت فشار بودند.‏ ۱۰ آن‌ها از یَهُوَه کمک خواستند + و گفتند:‏ «ما به تو گناه کرده‌ایم،‏ چون تو را که خدای ما هستی ترک کرده‌ایم و بَعَل را پرستیده‌ایم.‏»‏+

۱۱ اما یَهُوَه به اسرائیلیان گفت:‏ «مگر من شما را از دست مصریان نجات ندادم،‏+ و همین طور از دست اَموریان،‏+ عَمّونیان،‏ فِلیسطی‌ها،‏+ ۱۲ صیدونیان،‏ عَمالیقیان و مِدیانیان؟‏ این قوم‌ها به شما ظلم کردند.‏ وقتی فریاد کمک شما به گوشم رسید،‏ من شما را از دست آن‌ها نجات دادم.‏ ۱۳ ولی شما مرا ترک کردید و خدایان دیگر را پرستیدید.‏+ برای همین،‏ من دیگر شما را نجات نمی‌دهم.‏+ ۱۴ بروید و از همان خداهایی که انتخاب کردید،‏ کمک بخواهید!‏+ از آن‌ها بخواهید که شما را از این فشار و سختی نجات دهند!‏»‏+ ۱۵ اما اسرائیلیان به یَهُوَه گفتند:‏ «ما گناه کرده‌ایم.‏ هر کاری صلاح می‌دانی با ما بکن.‏ فقط خواهش می‌کنیم که امروز ما را نجات بدهی.‏» ۱۶ آن‌ها خدایان بیگانه را از بین خودشان دور کردند و یَهُوَه را پرستش کردند.‏+ در نتیجه او دیگر تحمّل دیدن رنج و سختی اسرائیلیان را نداشت.‏+

۱۷ به مرور زمان،‏ عَمّونیان + لشکرشان را جمع کردند و در جِلعاد اردو زدند.‏ اسرائیلیان هم جمع شدند و در مِصفه اردو زدند.‏ ۱۸ ساکنان و امیران جِلعاد به هم گفتند:‏ «چه کسی حاضر است در جنگ با عَمّونیان فرماندهی ما را به عهده بگیرد؟‏+ او رهبر همهٔ ساکنان جِلعاد می‌شود.‏»‏

۱۱ یَفتاح جِلعادی + یک جنگجوی قدرتمند بود.‏ مادر او یک فاحشه و اسم پدرش جِلعاد بود.‏ ۲ زن* جِلعاد هم پسرانی برای او به دنیا آورد.‏ وقتی آن پسران بزرگ شدند،‏ یَفتاح را از خانه بیرون کردند و به او گفتند:‏ «تو هیچ چیز از دارایی پدرمان به ارث نمی‌بری،‏ چون پسر زن دیگری هستی.‏» ۳ یَفتاح از دست برادرانش فرار کرد و در منطقهٔ طوب مستقر شد.‏ در آنجا مردانی بی‌کار به او پیوستند و از او پیروی کردند.‏

۴ بعد از مدتی،‏ عَمّونیان با اسرائیلیان وارد جنگ شدند.‏+ ۵ وقتی جنگ عَمّونیان با اسرائیلیان شروع شد،‏ ریش‌سفیدان جِلعاد بلافاصله به دنبال یَفتاح رفتند تا او را از منطقهٔ طوب برگردانند.‏ ۶ آن‌ها به یَفتاح گفتند:‏ «بیا و فرماندهٔ ما شو تا بتوانیم با عَمّونیان بجنگیم.‏» ۷ اما یَفتاح به ریش‌سفیدان جِلعاد گفت:‏ «مگر شما از من متنفر نبودید و مرا از خانهٔ پدرم بیرون نکردید؟‏+ پس چرا حالا که تحت فشار هستید،‏ سراغ من آمده‌اید؟‏» ۸ ریش‌سفیدان جِلعاد به یَفتاح گفتند:‏ «درست می‌گویی،‏ دقیقاً برای همین سراغ تو آمده‌ایم.‏ اگر با ما بیایی و با عَمّونیان بجنگی،‏ ما تو را رهبر همهٔ ساکنان جِلعاد می‌کنیم.‏»‏+ ۹ یَفتاح به آن‌ها گفت:‏ «اگر واقعاً می‌خواهید که من برگردم و با شما به جنگ عَمّونیان بیایم و یَهُوَه هم کاری کند که آن‌ها را شکست دهم،‏ رهبر شما می‌شوم!‏» ۱۰ ریش‌سفیدان جِلعاد به یَفتاح گفتند:‏ «یَهُوَه بین ما شاهد* باشد که دقیقاً همان کاری را که گفتی می‌کنیم.‏» ۱۱ به این ترتیب یَفتاح با ریش‌سفیدان جِلعاد رفت و مردم او را رهبر و فرماندهٔ خودشان کردند.‏ یَفتاح تمام حرف‌هایش را در حضور یَهُوَه در مِصفه تکرار کرد.‏+

۱۲ بعد یَفتاح پیام‌رسانانی پیش پادشاه عَمّونیان فرستاد + و گفت:‏ «با من چه دشمنی‌ای داری که به سرزمینم حمله کرده‌ای؟‏» ۱۳ پادشاه عَمّونیان به پیام‌رسانان یَفتاح گفت:‏ «اسرائیلیان وقتی از مصر بیرون می‌آمدند،‏ سرزمین مرا از اَرنون + تا یَبّوق و تا رود اردن + تصاحب کردند.‏+ حالا می‌خواهم که زمین‌هایم را در صلح و آرامش به من برگردانی.‏» ۱۴ یَفتاح پیام‌رسانان را دوباره پیش پادشاه عَمّونیان فرستاد ۱۵ تا به او بگویند:‏

‏«یَفتاح می‌گوید:‏ ‹اسرائیلیان سرزمین موآبیان + و سرزمین عَمّونیان + را تصاحب نکردند.‏ ۱۶ وقتی آن‌ها از مصر بیرون آمدند،‏ از بیابان گذشتند و به دریای سرخ رسیدند + و بعد به قادِش رفتند.‏+ ۱۷ اسرائیلیان پیام‌رسانانی پیش پادشاه اَدوم فرستادند + و گفتند:‏ «لطفاً بگذار ما از سرزمینت بگذریم.‏» اما پادشاه اَدوم درخواستشان را رد کرد.‏ آن‌ها به پادشاه موآب + هم همین پیام را فرستادند،‏ اما او هم اجازهٔ عبور به آن‌ها نداد.‏ برای همین آن‌ها در قادِش ماندند.‏+ ۱۸ وقتی اسرائیلیان در بیابان به راهشان ادامه دادند،‏ از کنار سرزمین اَدوم + و سرزمین موآب رد شدند.‏ آن‌ها از شرق سرزمین موآب گذشتند + و در منطقهٔ اَرنون چادر زدند.‏ اسرائیلیان داخل سرزمین موآب نشدند،‏ چون اَرنون مرز سرزمین موآب است.‏+

۱۹ ‏«‹بعد از آن،‏ اسرائیلیان پیام‌رسانانی به سیحون پادشاه اَموریان در حِشبون فرستادند و گفتند:‏ «لطفاً بگذار ما از سرزمینت بگذریم و به سرزمین خودمان برویم.‏»‏+ ۲۰ اما سیحون به اسرائیلیان اعتماد نکرد و اجازه نداد آن‌ها از سرزمینش بگذرند.‏ او همهٔ سربازانش را جمع کرد و در یاهَص اردو زد و با اسرائیلیان جنگید.‏+ ۲۱ یَهُوَه خدای اسرائیل سیحون و همهٔ سربازانش را به دست اسرائیلیان تسلیم کرد.‏ اسرائیلیان آن‌ها را شکست دادند و تمام آن منطقه را که اَموریان ساکن آن بودند،‏ تصرّف کردند.‏+ ۲۲ بنابراین آن‌ها تمام منطقهٔ اَموریان را از اَرنون تا یَبّوق و از بیابان تا رود اردن تصرّف کردند.‏+

۲۳ ‏«‹یَهُوَه خدای اسرائیل بود که اَموریان را از سر راه قومش اسرائیل برداشت؛‏+ حالا تو می‌خواهی اسرائیلیان را از سرزمینشان بیرون کنی؟‏ ۲۴ مگر تو هر چیزی را که خدایت کِموش به تو بدهد،‏+ تصاحب نمی‌کنی؟‏ ما هم سرزمین کسانی را که خدایمان یَهُوَه از سر راهمان بردارد،‏ تصاحب می‌کنیم.‏+ ۲۵ مگر تو از بالاق پسر صِفّور پادشاه موآب بهتری؟‏+ او هیچ وقت با اسرائیلیان درگیر نشد و با آن‌ها نجنگید!‏ ۲۶ اسرائیلیان ۳۰۰ سال است که در حِشبون و توابعش،‏*‏+ عَروعیر و توابعش و همهٔ شهرهای کنار رودخانهٔ اَرنون زندگی می‌کنند؛‏ چرا بعد از ۳۰۰ سال به این فکر افتادی که این شهرها را پس بگیری؟‏+ ۲۷ من به تو گناهی نکرده‌ام؛‏ این اشتباه تو بود که به من حمله کرده‌ای!‏ یَهُوَه که داور عالم است امروز خودش بین اسرائیلیان و عَمّونیان داوری کند.‏›»‏+

۲۸ ولی پادشاه عَمّونیان به پیامی که یَفتاح فرستاده بود،‏ توجهی نکرد.‏

۲۹ روح یَهُوَه بر یَفتاح قرار گرفت + و یَفتاح از سرزمین‌های جِلعاد و مَنَسّی گذشت و به مِصفه در جِلعاد رسید.‏+ از آنجا هم به جنگ عَمّونیان رفت.‏

۳۰ بعد یَفتاح نذر کرد + و به یَهُوَه گفت:‏ «اگر عَمّونیان را به دست من تسلیم کنی،‏ ۳۱ و من به سلامت از جنگ با عَمّونیان برگردم،‏ ای یَهُوَه اولین کسی را که از خانه‌ام به استقبالم بیاید به تو می‌دهم + و او را مثل قربانی سوختنی تقدیم می‌کنم.‏»‏*‏+

۳۲ پس یَفتاح به جنگ عَمّونیان رفت و یَهُوَه آن‌ها را به دست او تسلیم کرد.‏ ۳۳ او از عَروعیر تا مینّیت که شامل ۲۰ شهر بود و تا آبِل‌کِرامیم تعداد زیادی از آن‌ها را کشت.‏ در نتیجه عَمّونیان از اسرائیلیان شکست خوردند.‏

۳۴ وقتی یَفتاح به خانه‌اش در مِصفه برگشت،‏+ دخترش در حالی که دف می‌زد و می‌رقصید به استقبالش بیرون آمد!‏ یَفتاح همین یک دختر را داشت و به جز او پسر یا دختر دیگری نداشت.‏ ۳۵ یَفتاح با دیدن دخترش،‏ لباسش را چاک زد و گفت:‏ «ای وای دخترم!‏ نمی‌دانی که چقدر مرا غصه‌دار کردی،‏* چون مجبورم تو را از خودم دور کنم.‏ من به یَهُوَه قولی دادم و نمی‌توانم قولم را زیر پا بگذارم.‏»‏+

۳۶ دخترش به او گفت:‏ «پدر،‏ اگر در مورد من قولی به یَهُوَه داده‌ای،‏ قولت را زیر پا نگذار؛‏+ چون یَهُوَه انتقام تو را از دشمنانت عَمّونیان گرفته است.‏» ۳۷ بعد آن دختر به پدرش گفت:‏ «فقط یک خواهش دارم؛‏ به من دو ماه مهلت بده و بگذار به کوه‌ها بروم و با دخترانی که دوست من هستند گریه کنم،‏ چون دیگر هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد.‏»‏*

۳۸ پدرش گفت:‏ «برو،‏» و دخترش را برای دو ماه به کوه‌ها فرستاد.‏ پس دخترش به کوه‌ها رفت و همراه دوستانش گریه کرد،‏ چون دیگر هیچ وقت ازدواج نمی‌کرد.‏ ۳۹ بعد از دو ماه او پیش پدرش برگشت و یَفتاح مطابق نذری که در مورد دخترش کرده بود،‏ عمل کرد.‏+ دختر یَفتاح هیچ وقت با مردی همبستر نشد.‏ بعد از آن در اسرائیل رسم* شد که ۴۰ هر سال زنان جوان برای چهار روز پیش دختر یَفتاح جِلعادی بروند و او را تشویق و تحسین کنند.‏

۱۲ کمی بعد مردان اِفرایِم جمع شدند و از رودخانه گذشتند.‏ بعد به صافون* رفتند و به یَفتاح گفتند:‏ «چرا وقتی از رودخانه رد شدی تا به جنگ عَمّونیان بروی،‏ ما را خبر نکردی؟‏+ حالا تو را با خانه‌ات آتش می‌زنیم.‏» ۲ یَفتاح به آن‌ها گفت:‏ «وقتی من و مردانم شدیداً درگیر جنگ با عَمّونیان بودیم،‏ من از شما کمک خواستم،‏ ولی شما مرا از دست آن‌ها نجات ندادید.‏ ۳ وقتی دیدم شما برای نجات من نیامدید،‏ تصمیم گرفتم جانم را به خطر بیندازم و خودم با عَمّونیان بجنگم.‏+ یَهُوَه هم آن‌ها را به دست من تسلیم کرد.‏ پس چرا امروز به جنگ من آمده‌اید؟‏»‏

۴ بعد یَفتاح همهٔ مردان جِلعاد را جمع کرد + و آن‌ها با مردان اِفرایِم جنگیدند و شکستشان دادند؛‏ یعنی همان کسانی که به مردان جِلعاد گفته بودند:‏ «شما مردم جِلعاد،‏ فقط مشتی فراری از منطقهٔ اِفرایِم هستید که در منطقهٔ اِفرایِم و مَنَسّی زندگی می‌کنید.‏» ۵ مردان جِلعاد گذرگاه‌های رود اردن را تصرّف کردند + و مردانی را آنجا گذاشتند تا اِفرایِمی‌ها نتوانند فرار کنند.‏ وقتی اِفرایِمی‌ها می‌خواستند از آنجا رد شوند،‏ مردان جِلعاد از آن‌ها می‌پرسیدند،‏ «تو اِفرایِمی هستی؟‏» اگر می‌گفت،‏ «نه!‏» ۶ از او می‌خواستند که بگوید،‏ «شِبّولِت،‏» چون اِفرایِمی‌ها نمی‌توانستند آن کلمه را درست تلفظ کنند.‏ اگر او می‌گفت،‏ «سِبّولِت،‏» دستگیرش می‌کردند و کنار گذرگاه‌های رود اردن او را می‌کشتند.‏ به این ترتیب ۴۲٬۰۰۰ نفر از اِفرایِمی‌ها کشته شدند.‏

۷ یَفتاحِ جِلعادی شش سال داور اسرائیلیان بود.‏ بعد یَفتاح مرد و او را در شهرش جِلعاد دفن کردند.‏

۸ بعد از او،‏ اِبصانِ بِیت‌لِحِمی داور اسرائیلیان شد.‏+ ۹ اِبصان ۳۰ پسر و ۳۰ دختر داشت.‏ او ترتیبی داد که دخترانش با مردان خاندان‌های دیگر ازدواج کنند و برای پسرانش هم ۳۰ زن از خاندان‌های دیگر گرفت.‏ اِبصان هفت سال داور اسرائیلیان بود.‏ ۱۰ بعد او مرد و در بِیت‌لِحِم دفنش کردند.‏

۱۱ بعد از او،‏ ایلونِ زِبولونی داور اسرائیلیان شد و ده سال داور بود.‏ ۱۲ بعد ایلونِ زِبولونی مرد و او را در اَیَّلون در منطقهٔ زِبولون دفن کردند.‏

۱۳ بعد از او،‏ عَبدون پسر هِلّیلِ فِرعَتونی داور اسرائیلیان شد.‏ ۱۴ او ۴۰ پسر و ۳۰ نوهٔ پسر داشت که بر ۷۰ الاغ سوار می‌شدند.‏ عَبدون هشت سال داور اسرائیلیان بود.‏ ۱۵ بعد عَبدون پسر هِلّیلِ فِرعَتونی مرد و او را در فِرعَتون در منطقهٔ اِفرایِم در کوه‌های عَمالیقیان دفن کردند.‏+

۱۳ اسرائیلیان دوباره کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام دادند.‏+ در نتیجه یَهُوَه آن‌ها را برای ۴۰ سال به دست فِلیسطی‌ها تسلیم کرد.‏+

۲ در شهر صُرعه + مردی از طایفهٔ دان زندگی می‌کرد + که اسمش مانوح بود.‏+ زن او نازا بود و بچه‌ای نداشت.‏+ ۳ روزی فرشتهٔ یَهُوَه به آن زن ظاهر شد و گفت:‏ «با این که تو نازا هستی و بچه‌ای نداری،‏ باردار می‌شوی و پسری به دنیا می‌آوری.‏+ ۴ مراقب باش که لب به شراب و مشروبات الکلی نزنی + و هیچ چیز ناپاکی نخوری.‏+ ۵ تو باردار می‌شوی و پسری به دنیا می‌آوری.‏ موهای سر پسرت هیچ وقت نباید کوتاه شود،‏+ چون او از روز تولّدش* برای خدا نذیره است.‏ او رهبر اسرائیلیان می‌شود و آن‌ها را از دست فِلیسطی‌ها نجات خواهد داد.‏»‏+

۶ آن زن رفت و به شوهرش گفت:‏ «مردی از طرف خدای حقیقی پیش من آمد؛‏ ظاهرش مثل فرشتهٔ خدای حقیقی خیلی باابهت بود.‏ او اسمش را به من نگفت،‏+ من هم نپرسیدم از کجا آمده.‏ ۷ ولی به من گفت:‏ ‹تو باردار می‌شوی و پسری به دنیا می‌آوری.‏ مراقب باش که لب به شراب و مشروبات الکلی نزنی و هیچ چیز ناپاکی نخوری،‏ چون پسرت از روز تولّد* تا روز مرگش برای خدا نذیره خواهد بود.‏›»‏

۸ مانوح با خواهش و تمنا به یَهُوَه گفت:‏ «ای یَهُوَه،‏ خواهش می‌کنم که اجازه بدهی آن مرد خدای حقیقی را که فرستاده بودی،‏ دوباره پیش ما بیاید تا به ما بگوید با بچه‌ای که به دنیا می‌آید چطور رفتار کنیم.‏» ۹ خدای حقیقی خواهش مانوح را قبول کرد و وقتی زن او در مزرعه نشسته بود،‏ فرشتهٔ خدای حقیقی دوباره پیش او رفت.‏ اما شوهرش مانوح آنجا نبود.‏ ۱۰ آن زن دوید و با عجله پیش شوهرش رفت و گفت:‏ «مردی که آن روز به من ظاهر شده بود،‏ دوباره پیش من آمده.‏»‏+

۱۱ مانوح بلند شد و با زنش پیش آن مرد رفت و به او گفت:‏ «آیا تو همان مردی هستی که با زنم صحبت کردی؟‏» او گفت:‏ «خودم هستم.‏» ۱۲ مانوح گفت:‏ ‏«چیزی که گفتی انجام شود!‏ به ما بگو زندگی آن پسر چطور می‌شود و در آینده چه کار می‌کند؟‏»‏+ ۱۳ فرشتهٔ یَهُوَه به مانوح گفت:‏ «زنت باید از همهٔ چیزهایی که به او گفتم پرهیز کند.‏+ ۱۴ او نباید هیچ چیزی که از محصول درخت انگور به دست می‌آید بخورد و نباید لب به شراب و مشروبات الکلی بزند + یا چیز ناپاکی بخورد.‏+ او باید به همهٔ فرمان‌هایی که به او دادم عمل کند.‏»‏

۱۵ مانوح به فرشتهٔ یَهُوَه گفت:‏ «لطفاً همین جا بمان تا بزغاله‌ای برایت بپزیم.‏»‏+ ۱۶ اما فرشتهٔ یَهُوَه گفت:‏ «حتی اگر بمانم،‏ از غذای شما نمی‌خورم.‏ ولی اگر می‌خواهی قربانی سوختنی به یَهُوَه تقدیم کنی،‏ می‌توانی این کار را بکنی.‏» مانوح نمی‌دانست که او فرشتهٔ یَهُوَه است.‏ ۱۷ بعد مانوح به فرشتهٔ یَهُوَه گفت:‏ «اسمت را به ما بگو + تا وقتی قولت به حقیقت رسید،‏ بتوانیم تو را تمجید کنیم.‏» ۱۸ ولی فرشتهٔ یَهُوَه گفت:‏ «چرا اسم مرا می‌پرسی؟‏ اسم من اسم حیرت‌آوری است.‏»‏

۱۹ مانوح بزغاله و هدیهٔ غلّه‌ای را برداشت و آن‌ها را روی سنگی به یَهُوَه تقدیم کرد.‏ در حالی که مانوح و زنش به مذبح نگاه می‌کردند،‏ خدا کار شگفت‌انگیزی انجام داد.‏ ۲۰ وقتی شعله‌های آتش از مذبح بلند می‌شد،‏ فرشتهٔ یَهُوَه جلوی چشم مانوح و زنش از میان آتش به آسمان بالا رفت.‏ آن‌ها با دیدن این صحنه به خاک افتادند و سجده کردند.‏ ۲۱ فرشتهٔ یَهُوَه دیگر به مانوح و زنش ظاهر نشد و مانوح فهمید که او فرشتهٔ یَهُوَه بوده است.‏+ ۲۲ مانوح به زنش گفت:‏ «ما حتماً می‌میریم،‏ چون خدا را دیدیم.‏»‏+ ۲۳ ولی زنش گفت:‏ «اگر یَهُوَه می‌خواست ما را بکشد،‏ قربانی سوختنی + و هدیهٔ غلّه‌ای‌مان را قبول نمی‌کرد.‏ در ضمن این چیزها را به ما نشان نمی‌داد و این حرف‌ها را به ما نمی‌زد.‏»‏

۲۴ مدتی بعد زن مانوح پسری به دنیا آورد و اسم او را سامسون گذاشت.‏+ آن پسر بزرگ می‌شد و یَهُوَه همیشه به او برکت می‌داد.‏ ۲۵ بعد از مدتی وقتی او در مَحَنه‌دان،‏+ بین صُرعه و اِشتائُل بود،‏+ روح یَهُوَه او را برانگیخت تا وارد عمل شود.‏+

۱۴ بعد سامسون به تِمنه رفت و آنجا دختری فِلیسطی دید.‏ ۲ او به خانه برگشت و به پدر و مادرش گفت:‏ «یک دختر فِلیسطی در تِمنه دیدم که چشمم را گرفته و می‌خواهم او را برایم خواستگاری کنید.‏» ۳ اما پدر و مادرش گفتند:‏ «آیا نمی‌توانی دختری از بین خویشاوندانت یا از بین قوم خودمان پیدا کنی؟‏+ آیا باید حتماً بروی و از بین فِلیسطی‌های ختنه‌نشده زن بگیری؟‏» اما سامسون به پدرش گفت:‏ «آن دختر را برایم بگیر،‏ چون به نظرم او برای من مناسب است.‏» ۴ پدر و مادر سامسون نمی‌دانستند که دست یَهُوَه در این کار است؛‏ چون او* دنبال فرصتی بود تا فِلیسطی‌ها را که در آن زمان بر اسرائیلیان حکمرانی می‌کردند،‏+ مجازات کند.‏

۵ سامسون و پدر و مادرش به طرف تِمنه رفتند.‏ وقتی سامسون به باغ‌های انگور تِمنه رسید،‏ شیری* غرّان به طرفش آمد.‏ ۶ روح یَهُوَه به سامسون قدرت داد + و او شیر را مثل یک بزغاله با دست دو تکه کرد.‏ اما او این ماجرا را به پدر و مادرش نگفت.‏ ۷ بعد رفت و با آن دختر فِلیسطی صحبت کرد و دید که واقعاً از او خوشش می‌آید.‏+

۸ مدتی بعد وقتی سامسون برای ازدواج با آن دختر* به تِمنه می‌رفت،‏+ سر راه به سمت لاشهٔ شیر رفت تا آن را ببیند.‏ داخل لاشهٔ شیر یک کندوی عسل و تعداد زیادی زنبور بود.‏ ۹ او از آن کندو تکه‌ای کند و در طول راه از آن خورد.‏ وقتی پدر و مادرش را دوباره در راه دید مقداری هم به آن‌ها داد،‏ اما به آن‌ها نگفت که آن عسل را از داخل لاشهٔ یک شیر برداشته است.‏

۱۰ سامسون و پدرش پیش آن دختر رفتند و سامسون مهمانی‌ای آنجا ترتیب داد،‏ چون این برای مردان جوان یک رسم بود.‏ ۱۱ وقتی مردم سامسون را دیدند،‏ ۳۰ ساقدوش برای همراهی او به آن مهمانی آوردند.‏ ۱۲ سامسون به ساقدوش‌ها گفت:‏ «لطفاً بگذارید معمایی به شما بگویم.‏ اگر در طول هفت روزِ مهمانی جواب آن را پیدا کردید و به من گفتید،‏ به شما ۳۰ دست لباس کتان و ۳۰ دست لباس مرغوب می‌دهم.‏ ۱۳ اما اگر نتوانستید جواب معما را به من بگویید،‏ شما باید ۳۰ دست لباس کتان و ۳۰ دست لباس مرغوب به من بدهید.‏» آن‌ها گفتند:‏ «معمایت را بگو تا بشنویم.‏» ۱۴ سامسون گفت:‏

‏«از خورنده،‏ خوردنی بیرون آمد،‏

و از قدرتمند،‏ شیرینی.‏»‏+

سه روز گذشت و آن‌ها نتوانستند جواب معما را پیدا کنند.‏ ۱۵ روز چهارم به زن* سامسون گفتند:‏ «جواب معما را از زیر زبان شوهرت بیرون بکش و به ما بگو،‏+ وگرنه تو و اهل خانهٔ پدرت را آتش می‌زنیم.‏ آیا ما را اینجا دعوت کرده‌اید که اموالمان را غارت کنید؟‏» ۱۶ پس زن سامسون جلوی او گریه کرد و گفت:‏ «تو از من متنفری.‏ تو مرا دوست نداری،‏+ چون معمایی به قومم گفتی،‏ ولی جوابش را به من نمی‌گویی.‏» سامسون به او گفت:‏ «من جواب آن را حتی به پدر و مادرم هم نگفته‌ام!‏ چرا به تو بگویم؟‏» ۱۷ ولی زن سامسون در ادامهٔ هفت روزِ مهمانی آنقدر گریه کرد و به سامسون فشار آورد که او بالاخره در روز هفتم مجبور شد جواب معما را به زنش بگوید.‏ زنش هم جواب معما را به قومش گفت.‏+ ۱۸ روز هفتم قبل از غروب آفتاب،‏* مردان شهر به او گفتند:‏

‏«چه چیزی از عسل شیرین‌تر،‏

و چه چیزی از شیر قوی‌تر است؟‏»‏+

سامسون به آن‌ها گفت:‏

‏«اگر با گاو مادهٔ من شخم نمی‌کردید،‏+

نمی‌توانستید جواب معما را پیدا کنید!‏»‏

۱۹ بعد روح یَهُوَه به سامسون قدرت داد + و او به اَشقِلون رفت + و ۳۰ نفر از مردانشان را کشت.‏ او لباس‌های آن‌ها را گرفت و به کسانی داد که جواب معما را گفته بودند + و بعد با خشم و عصبانیت زیاد به خانهٔ پدرش برگشت.‏

۲۰ بعد زن سامسون را + به یکی از ساقدوش‌هایی که سامسون را همراهی کرده بود،‏ دادند.‏+

۱۵ بعد از مدتی،‏ در فصل برداشت گندم،‏ سامسون به دیدن زنش* رفت و با خودش یک بزغاله برد.‏ او گفت:‏ «می‌خواهم پیش زنم به اتاقش بروم.‏» اما پدر آن زن به سامسون اجازه نداد که برود ۲ و گفت:‏ «فکر کردم از او متنفری،‏+ برای همین او را به ساقدوشت دادم.‏+ آیا خواهر کوچک‌ترش از او جذاب‌تر نیست؟‏ لطفاً به جای او با خواهرش ازدواج کن.‏» ۳ سامسون گفت:‏ «این بار اگر به فِلیسطی‌ها آسیب برسانم،‏ تقصیرش به گردن من نیست.‏»‏

۴ پس سامسون ۳۰۰ روباه گرفت و مشعل‌هایی برداشت.‏ او دم‌های روباه‌ها را جفت‌جفت به هم بست و بین دم‌های هر جفت یک مشعل گذاشت.‏ ۵ بعد مشعل‌ها را آتش زد و روباه‌ها را در مزرعه‌های غلّهٔ فِلیسطی‌ها رها کرد.‏ به این شکل،‏ سامسون همه چیز را،‏ از بافه‌ها و مزرعه‌های غلّه گرفته تا باغ‌های انگور و زیتون آتش زد.‏

۶ فِلیسطی‌ها پرسیدند:‏ «چه کسی این کار را کرده؟‏» و شنیدند که سامسون،‏ داماد آن شخص تِمنی این کار را کرده،‏ چون پدرزنش زن او را به ساقدوشش داده است.‏+ وقتی فِلیسطی‌ها این را شنیدند،‏ رفتند و آن زن و پدرش را آتش زدند.‏+ ۷ بعد سامسون به آن‌ها گفت:‏ «حالا که این کار را کردید،‏ تا از شما انتقام نگیرم دست بردار نیستم.‏»‏+ ۸ او تعداد زیادی از آن‌ها را یکی بعد از دیگری کشت و بعد به غاری* در صخرهٔ عیطام رفت و آنجا ماند.‏

۹ مدتی بعد فِلیسطی‌ها به یهودا رفتند و آنجا اردو زدند.‏ سربازان آن‌ها در لِحی گشت می‌زدند.‏+ ۱۰ مردان یهودا به آن‌ها گفتند:‏ «چرا می‌خواهید با ما بجنگید؟‏» آن‌ها گفتند:‏ «ما آمده‌ایم که سامسون را دستگیر کنیم و همان بلایی را سرش آوریم که او سر ما آورد.‏» ۱۱ سه هزار نفر از مردان یهودا به غار* صخرهٔ عیطام رفتند و به سامسون گفتند:‏ «مگر نمی‌دانی که فِلیسطی‌ها بر ما تسلّط دارند؟‏+ چرا این کار را با ما کردی؟‏» سامسون گفت:‏ «همان کاری که آن‌ها با من کردند،‏ من هم با آن‌ها کردم.‏» ۱۲ آن‌ها به او گفتند:‏ «ما آمده‌ایم که تو را دستگیر کنیم و به فِلیسطی‌ها تحویل دهیم.‏» سامسون گفت:‏ «پس قسم بخورید که خودتان دست روی من بلند نکنید.‏»‏*‏ ۱۳ آن‌ها گفتند:‏ «نه،‏ ما فقط دست‌هایت را می‌بندیم و تو را به دست فِلیسطی‌ها می‌دهیم،‏ ولی تو را نمی‌کشیم.‏»        

بعد او را با دو طناب نو بستند و از غار بیرون بردند.‏ ۱۴ وقتی به لِحی رسیدند،‏ فِلیسطی‌ها با دیدن سامسون از شادی فریاد زدند.‏ آن وقت،‏ روح یَهُوَه به سامسون قدرت داد + و طناب‌هایی که دور بازوهایش بسته شده بود،‏ مثل نخ کتان که با آتش سوخته شده باشد،‏ پاره شد و بندهایی که دور دست‌هایش بسته شده بود به زمین افتاد.‏+ ۱۵ او در آنجا استخوان فک الاغ نری را که تازه مرده بود دید و آن را برداشت و ۱۰۰۰ نفر را با آن کشت.‏+ ۱۶ بعد گفت:‏

‏«با استخوان فک یک الاغ،‏ کشتم و روی هم انباشتم!‏

با استخوان فک یک الاغ،‏ هزار نفر را کشتم.‏»‏+

۱۷ بعد،‏ آن استخوان را دور انداخت و اسم آنجا را رامَت‌لِحی* گذاشت.‏+ ۱۸ بعد از آن،‏ سامسون خیلی تشنه شد و به یَهُوَه دعا کرد و گفت:‏ «خادمت این پیروزی بزرگ را مدیون تو است.‏ ولی آیا الآن باید از تشنگی بمیرم و به دست این ختنه‌نشده‌ها بیفتم؟‏» ۱۹ خدا در گودالی که در لِحی بود شکافی ایجاد کرد و از آنجا آب بیرون آمد.‏+ وقتی سامسون آب خورد،‏ حالش جا آمد و دوباره جان* گرفت،‏ برای همین اسم آن چشمه را که تا امروز در لِحی است،‏ عِین‌حَقّوری* گذاشت.‏

۲۰ سامسون در دوران حکمرانی فِلیسطی‌ها،‏ ۲۰ سال داور اسرائیلیان بود.‏+

۱۶ روزی سامسون به غزه رفت و آنجا زن فاحشه‌ای دید و به خانهٔ او رفت.‏ ۲ ساکنان غزه شنیدند که سامسون در شهر است.‏ برای همین خانه‌ای را که او در آن بود محاصره کردند و تمام شب کنار دروازهٔ شهر در کمین نشستند.‏ آن‌ها کل شب ساکت بودند و با خود می‌گفتند:‏ «صبح که شد او را می‌کشیم.‏»‏

۳ اما سامسون فقط تا نیمه‌شب آنجا دراز کشید.‏ بعد بلند شد و درهای دروازهٔ شهر را با دو تیرک عمودی و پشت‌بندش از جا کند،‏ آن‌ها را روی شانه‌هایش گذاشت و به بالای کوهی برد که رو به حِبرون است.‏

۴ مدتی بعد او عاشق زنی به اسم دَلیله شد که در وادی سورِق زندگی می‌کرد.‏+ ۵ حاکمان فِلیسطی‌ها پیش آن زن رفتند و گفتند:‏ «از زیر زبان سامسون بیرون بکش + که چه چیزی به او اینقدر قدرت می‌دهد و ما چطور می‌توانیم او را ببندیم و به زانو درآوریم.‏ اگر این کار را بکنی،‏ هر کدام از ما ۱۱۰۰ سکۀ نقره به تو می‌دهیم.‏»‏

۶ مدتی بعد دَلیله به سامسون گفت:‏ «لطفاً به من بگو که راز قدرت زیاد تو چیست و با چه چیزی باید تو را بست تا نتوانی خودت را آزاد کنی.‏» ۷ سامسون به او گفت:‏ «اگر مرا با هفت زه کمانِ تازه که هنوز خشک نشده ببندند،‏ من ضعیف و مثل یک مرد معمولی می‌شوم.‏» ۸ بنابراین حاکمان فِلیسطی‌ها به آن زن هفت زه کمانِ تازه که هنوز خشک نشده بود دادند و او سامسون را با آن‌ها بست.‏ ۹ بعد در حالی که فِلیسطی‌ها در اتاق دیگر خانه کمین کرده بودند،‏ دَلیله با صدای بلند به سامسون گفت:‏ «سامسون!‏ فِلیسطی‌ها آمده‌اند تو را بگیرند!‏» بعد سامسون زه‌های کمان را مثل نخ کتان که با آتش سوخته شده باشد،‏ به‌راحتی پاره کرد.‏+ به این شکل کسی راز قدرت او را نفهمید.‏

۱۰ دَلیله به سامسون گفت:‏ «تو فریبم داده‌ای* و به من دروغ گفته‌ای.‏ حالا لطفاً بگو که با چه چیز می‌شود تو را بست.‏» ۱۱ سامسون گفت:‏ «اگر مرا با طناب‌های نویی که هنوز از آن‌ها استفاده نشده ببندند،‏ من ضعیف و مثل یک مرد معمولی می‌شوم.‏» ۱۲ پس دَلیله چند طناب نو برداشت و سامسون را با آن‌ها بست.‏ بعد در حالی که فِلیسطی‌ها در اتاق دیگر خانه کمین کرده بودند،‏ با صدای بلند به سامسون گفت:‏ «سامسون!‏ فِلیسطی‌ها آمده‌اند تو را بگیرند!‏» سامسون بلافاصله طناب‌ها را مثل نخ به‌راحتی از دور بازوهایش پاره کرد.‏+

۱۳ دَلیله به سامسون گفت:‏ «تو تا الآن فریبم داده‌ای و به من دروغ گفته‌ای.‏+ این دفعه دیگر بگو با چه چیز می‌شود تو را بست.‏» سامسون گفت:‏ «باید هفت رشتهٔ بافته‌شده از موهایم را با نخ پارچه‌بافی* ببافند.‏» ۱۴ پس وقتی سامسون در خواب بود،‏ دَلیله موهای او را بافت و با سنجاق پارچه‌بافی محکم کرد.‏ بعد با صدای بلند به سامسون گفت:‏ «سامسون!‏ فِلیسطی‌ها آمده‌اند تو را بگیرند!‏» سامسون بیدار شد و بلافاصله سنجاق و نخ را از موهایش باز کرد.‏

۱۵ این بار دَلیله به سامسون گفت:‏ «چطور می‌توانی بگویی عاشقم هستی،‏+ وقتی از ته دل به من اعتماد نداری؟‏ تو سه بار فریبم داده‌ای و نگفته‌ای راز قدرت زیادت چیست.‏»‏+ ۱۶ دَلیله هر روز آنقدر به جان سامسون غر می‌زد و به او فشار می‌آورد که سامسون جانش به لبش رسید + ۱۷ و بالاخره رازی را که در دلش بود با او در میان گذاشت و گفت:‏ «من از زمان تولّد* برای خدا نذیره بوده‌ام،‏ برای همین هیچ وقت موهایم را کوتاه نکرده‌اند.‏+ اگر موهایم را بزنند،‏ قدرتم را از دست می‌دهم و ضعیف و مثل مردان دیگر می‌شوم.‏»‏

۱۸ دَلیله که دید این بار سامسون راز دلش را به او گفته است،‏ بلافاصله حاکمان فِلیسطی‌ها را خبر کرد + و گفت:‏ «بیایید،‏ چون این دفعه راز دلش را به من گفت.‏» آن‌ها پیش دَلیله رفتند و پولی را که قول داده بودند با خودشان بردند.‏ ۱۹ دَلیله سر سامسون را روی پاهایش گذاشت و او را خواباند و از کسی خواست که هفت رشتهٔ بافته‌شدهٔ موهایش را بزند.‏ بعد از آن،‏ سامسون قدرتش را از دست داد و دَلیله بر او تسلّط پیدا کرد.‏ ۲۰ دَلیله دوباره با صدای بلند گفت:‏ «سامسون!‏ فِلیسطی‌ها آمده‌اند تو را بگیرند!‏» سامسون بیدار شد و با خود گفت:‏ «این بار هم می‌توانم مثل دفعه‌های قبل خودم را آزاد کنم.‏»‏+ اما نمی‌دانست که یَهُوَه دیگر با او نیست.‏ ۲۱ بنابراین فِلیسطی‌ها او را گرفتند و چشم‌هایش را از کاسه درآوردند.‏ بعد او را به غزه بردند،‏ پاهایش را با غُل و زنجیر مسی بستند و او را به زندان انداختند.‏ سامسون در زندان غلّه آسیاب می‌کرد.‏ ۲۲ اما چیزی نگذشت که موهای سامسون بعد از این که سرش را تراشیدند،‏+ دوباره بلند شد.‏

۲۳ حاکمان فِلیسطی‌ها جمع شدند تا جشن بگیرند و به خدایشان داجون + یک قربانی بزرگ تقدیم کنند،‏ چون می‌گفتند:‏ «خدای ما دشمنمان سامسون را تسلیم ما کرده!‏» ۲۴ مردم با دیدن بتشان آن را ستایش کردند و گفتند:‏ «خدای ما دشمنمان را که زمین‌هایمان را نابود کرد + و خیلی از مردم ما را کشت،‏+ به دست ما تسلیم کرده.‏»‏

۲۵ فِلیسطی‌ها که سرخوش* شده بودند،‏ گفتند:‏ «بگویید سامسون بیاید و ما را سرگرم کند.‏» آن‌ها سامسون را از زندان بیرون آوردند تا آن‌ها را سرگرم کند.‏ او را مجبور کردند که بین دو ستون بایستد.‏ ۲۶ سامسون به پسری که دستش را گرفته بود گفت:‏ «بگذار ستون‌های اصلی معبد را لمس کنم و به آن‌ها تکیه بدهم.‏» ۲۷ ‏(‏معبد از جمعیت پر بود.‏ تمام حاکمان فِلیسطی‌ها و مردان و زنان زیادی آنجا بودند.‏ حدود ۳۰۰۰ مرد و زن در حینی که سامسون آن‌ها را سرگرم می‌کرد از روی پشت‌بام معبد مشغول تماشای او بودند.‏)‏

۲۸ سامسون + به یَهُوَه دعا کرد و گفت:‏ «ای یَهُوَه حاکم متعال،‏ لطفاً مرا به یاد بیاور!‏ ای خدا،‏ خواهش می‌کنم یک بار دیگر هم به من قدرت بده + تا بتوانم به خاطر یکی از چشمانم از فِلیسطی‌ها انتقام بگیرم.‏»‏+

۲۹ سامسون بین دو ستون اصلی وسط معبد ایستاد و به آن‌ها تکیه داد؛‏ او دست راستش را روی یک ستون و دست چپش را روی ستون دیگر گذاشت.‏ ۳۰ سامسون با صدای بلند گفت:‏ «بگذار با فِلیسطی‌ها بمیرم!‏» بعد با تمام قدرتش ستون‌ها را هل داد و معبد را بر سر حاکمان و همهٔ مردم خراب کرد.‏+ به این ترتیب،‏ تعداد فِلیسطی‌هایی که سامسون در زمان مرگش کشت،‏ بیشتر از تعداد کسانی بود که در دوران زندگی‌اش کشته بود.‏+

۳۱ مدتی بعد،‏ برادران سامسون و همهٔ خانوادهٔ پدرش آمدند تا جسد او را با خود ببرند.‏ آن‌ها او را بین صُرعه + و اِشتائُل در مقبرهٔ پدرش مانوح + دفن کردند.‏ سامسون ۲۰ سال داور اسرائیلیان بود.‏+

۱۷ در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم + مردی زندگی می‌کرد که اسمش میکاه بود.‏ ۲ او به مادرش گفت:‏ «آن ۱۱۰۰ تکه نقره که از تو گرفته شد و من شنیدم که به خاطر آن لعنت کردی،‏ پیش من است.‏ من همان کسی هستم که آن‌ها را برداشت.‏» مادرش وقتی این را شنید گفت:‏ «یَهُوَه به پسرم برکت دهد!‏» ۳ میکاه آن ۱۱۰۰ تکه نقره را به مادرش برگرداند،‏ ولی مادرش گفت:‏ «من این نقره‌ها را برای پسرم به یَهُوَه وقف می‌کنم تا از آن یک بتِ تراشیده و مجسمهٔ فلزی* ساخته شود.‏+ پس حالا این نقره‌ها را به تو پس می‌دهم.‏»‏

۴ بعد از این که میکاه نقره‌ها را برگرداند،‏ مادرش ۲۰۰ تکه نقره برداشت و آن‌ها را به نقره‌کار داد.‏ آن مرد یک بتِ تراشیده و یک مجسمهٔ فلزی* ساخت.‏ بعد آن‌ها را در خانهٔ میکاه گذاشتند.‏ ۵ میکاه که یک بتخانه داشت،‏ یک ایفود + و چند مجسمهٔ تِرافیم*‏+ درست کرد و بعد یکی از پسرانش را تعیین کرد* تا کاهن او باشد.‏+ ۶ در آن دوران،‏ هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود + و هر کس کاری را که به نظرش درست بود انجام می‌داد.‏+

۷ در همان زمان در بِیت‌لِحِمِ یهودا + مرد جوانی زندگی می‌کرد که از خاندان یهودا بود.‏ او یک لاوی بود + که برای مدتی در یهودا زندگی می‌کرد.‏ ۸ آن مرد بِیت‌لِحِمِ یهودا را ترک کرد تا جای دیگری برای زندگی پیدا کند.‏ او در راه به خانهٔ میکاه در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم رسید.‏+ ۹ میکاه از او پرسید:‏ «از کجا می‌آیی؟‏» او گفت:‏ «من لاوی هستم و از بِیت‌لِحِمِ یهودا می‌آیم و به دنبال جایی برای زندگی هستم.‏» ۱۰ میکاه به او گفت:‏ «پیش من بمان و برایم پدر و کاهن باش.‏ من سالانه ده تکه نقره و یک دست لباس به تو می‌دهم و غذایت را هم تأمین می‌کنم.‏» پس آن لاوی به خانهٔ میکاه رفت.‏ ۱۱ آن لاوی جوان قبول کرد که پیش میکاه بماند و میکاه با او مثل یکی از پسرانش رفتار می‌کرد.‏ ۱۲ به این ترتیب،‏ میکاه آن لاوی را به عنوان کاهن خودش تعیین کرد و او در خانهٔ میکاه ساکن شد.‏+ ۱۳ بعد میکاه گفت:‏ «حالا که این لاوی کاهن من شده،‏ مطمئنم که یَهُوَه به من برکت می‌دهد.‏»‏

۱۸ در آن دوران،‏ هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود.‏+ طایفهٔ دان هم زمین‌هایی را که در میان میراث طایفه‌های اسرائیل به آن‌ها داده شده بود،‏ هنوز تصرّف نکرده بودند.‏+ به همین دلیل به دنبال جایی بودند تا در آن زندگی کنند.‏

۲ طایفهٔ دان از بین خاندان‌هایشان پنج مرد توانا از صُرعه و اِشتائُل فرستادند + تا در آن سرزمین جاسوسی کنند و وضعیتش را بررسی کنند.‏ به آن‌ها گفتند:‏ «بروید و وضعیت سرزمین را بررسی کنید.‏» پس آن‌ها رفتند و به خانهٔ میکاه در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم رفتند + و تصمیم گرفتند شب آنجا بمانند.‏ ۳ وقتی نزدیک خانهٔ میکاه بودند،‏ صدای* لاوی جوان را شناختند.‏ پس پیش او رفتند و پرسیدند:‏ «چه کسی تو را به اینجا آورده؟‏ در این منطقه چه کار می‌کنی؟‏ کارت در اینجا چیست؟‏» ۴ او توضیح داد که میکاه برایش چه کارهایی کرده و گفت:‏ ‏«او مرا استخدام کرده تا کاهنش باشم.‏»‏+ ۵ آن‌ها گفتند:‏ «لطفاً از خدا سؤال کن که ما در سفرمان موفق می‌شویم یا نه.‏» ۶ آن کاهن گفت:‏ «به سلامت بروید.‏ یَهُوَه در این سفر با شماست.‏»‏

۷ آن پنج نفر به راه افتادند و به لایِش رسیدند.‏+ آن‌ها دیدند که مردم آنجا مثل صیدونیان مستقلند و با خیالی آسوده در آرامش زندگی می‌کنند.‏+ اطراف آن‌ها هم قومی نبود که به آن‌ها ظلم کنند.‏ همین طور از صیدونیان فاصلهٔ زیادی داشتند و با دیگران هم کاری نداشتند.‏

۸ وقتی آن پنج نفر پیش برادرانشان در صُرعه و اِشتائُل برگشتند،‏+ برادرانشان از آن‌ها پرسیدند:‏ «چه خبری برایمان دارید؟‏» ۹ آن‌ها گفتند:‏ «بیایید به لایِش حمله کنیم،‏ چون آنجا منطقهٔ خیلی خوبی است.‏ منتظر چه هستید؟‏ عجله کنید و بروید و آنجا را تصرّف کنید.‏ ۱۰ وقتی به آنجا بروید می‌بینید که مردم آنجا آسوده‌خاطر هستند + و منطقه‌شان خیلی بزرگ است.‏ خدا آن سرزمین را که هیچ چیز کم ندارد به دست شما داده.‏»‏+

۱۱ بعد ۶۰۰ مرد مسلّح از خاندان دان،‏ از صُرعه و اِشتائُل به راه افتادند.‏+ ۱۲ آن‌ها نزدیک قَریه‌یِعاریم که در یهودا است اردو زدند.‏+ به همین دلیل،‏ آن مکان که در غرب قَریه‌یِعاریم است،‏ تا امروز مَحَنه‌دان*‏+ نامیده می‌شود.‏ ۱۳ آن‌ها از آنجا به راهشان ادامه دادند و به خانهٔ میکاه در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم رسیدند.‏+

۱۴ پنج مردی که برای جاسوسی به لایِش رفته بودند،‏+ به برادران خود گفتند:‏ «می‌دانستید که در این خانه‌ها یک ایفود،‏ چند مجسمهٔ تِرافیم،‏* یک بت و مجسمهٔ فلزی* هست؟‏+ پس حالا خوب فکر کنید که چه کار باید کرد.‏» ۱۵ پس آنجا توقف کردند و آن پنچ نفر به خانهٔ آن لاوی جوان  + که خانهٔ میکاه هم بود رفتند و حالش را پرسیدند.‏ ۱۶ در این میان،‏ آن ۶۰۰ مرد مسلّحِ طایفهٔ دان جلوی دروازه ماندند.‏+ ۱۷ بعد در حالی که آن لاویِ کاهن + با ۶۰۰ مرد مسلّح جلوی دروازه ایستاده بود،‏ پنج مردی که قبلاً برای جاسوسی به آن منطقه رفته بودند،‏+ وارد خانه شدند تا آن بت و ایفود + و مجسمه‌های تِرافیم*‏+ و مجسمهٔ فلزی*‏+ را بردارند.‏ ۱۸ آن‌ها وارد خانهٔ میکاه شدند و آن بت و ایفود و مجسمه‌های تِرافیم* و مجسمهٔ فلزی* را برداشتند.‏ کاهن با دیدن آن‌ها گفت:‏ «چه کار می‌کنید؟‏» ۱۹ آن‌ها به او گفتند:‏ «ساکت باش و چیزی نگو!‏ با ما بیا و پدر و کاهن ما شو.‏ کدام بهتر است؟‏ این که کاهن اهل خانهٔ یک نفر باشی + یا کاهن یک طایفه و خاندان در اسرائیل؟‏»‏+ ۲۰ به این ترتیب آن کاهن راضی شد و ایفود و مجسمه‌های تِرافیم* و بت را برداشت + و با آن‌ها رفت.‏

۲۱ آن‌ها به راهشان ادامه دادند و بچه‌ها و دام‌ها و وسایل باارزششان را جلوتر از خود فرستادند.‏ ۲۲ بعد از این که از خانهٔ میکاه دور شدند،‏ مردانی که در همسایگی میکاه بودند،‏ جمع شدند و خودشان را به آن گروه از طایفهٔ دان رساندند.‏ ۲۳ وقتی با صدای بلند آن گروه را صدا کردند،‏ آن‌ها رویشان را برگرداندند و از میکاه پرسیدند:‏ «اتفاقی افتاده؟‏ چرا با این جمعیت آمده‌ای؟‏» ۲۴ میکاه گفت:‏ «شما بت‌هایی را که من ساخته بودم برداشته‌اید و کاهنم را هم با خودتان برده‌اید.‏ دیگر چیزی برایم باقی نگذاشته‌اید.‏ تازه می‌پرسید،‏ ‹چه اتفاقی افتاده؟‏›» ۲۵ مردان دان گفتند:‏ «صدایت را روی ما بلند نکن!‏ وگرنه ممکن است افراد خشمگین به شما حمله کنند و این به قیمت جان تو و خانواده‌ات تمام خواهد شد.‏» ۲۶ پس مردان دان به راهشان ادامه دادند و چون میکاه دید که آن‌ها از او قوی‌ترند،‏ برگشت و به خانه‌اش رفت.‏

۲۷ مردان دان چیزی را که میکاه ساخته بود برداشتند و کاهنش را گرفتند.‏ آن‌ها به لایِش رفتند + و به مردم آرام و آسوده‌خاطر آنجا حمله کردند + و آن‌ها را با شمشیر کشتند و شهرشان را سوزاندند.‏ ۲۸ هیچ کس نبود که مردم لایِش را نجات دهد،‏ چون آن‌ها از صیدونیان دور بودند و با دیگران کاری نداشتند.‏ همین طور شهر لایِش در درّه‌ای* بود که به بِیت‌رِحوب تعلّق داشت.‏+ مردان دان آن شهر را بازسازی کردند و در آنجا ساکن شدند.‏ ۲۹ آن‌ها به یاد پدرشان دان که یکی از پسران اسرائیل بود،‏+ اسم آن شهر را دان گذاشتند،‏+ ولی اسم سابقش لایِش بود.‏+ ۳۰ طایفهٔ دان آن بت را برای خودشان در آنجا برپا کردند.‏+ یوناتان + (‏که از نسل جِرشوم،‏+ پسر موسی بود)‏ و پسرانش کاهنان طایفهٔ دان شدند و تا زمانی که ساکنان آن سرزمین تبعید شدند کاهن بودند.‏ ۳۱ به این ترتیب،‏ آن‌ها بتی را که میکاه ساخته بود در آنجا برپا کردند و آن بت تا زمانی که خانهٔ خدای حقیقی در شیلوه بود،‏+ آنجا ماند.‏

۱۹ در آن دوران که هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود،‏+ در منطقهٔ دورافتاده‌ای در کوهستان‌های اِفرایِم،‏+ مردی لاوی زندگی می‌کرد.‏ او از بِیت‌لِحِم یهودا زنی* برای خود گرفت.‏+ ۲ اما آن زن به او خیانت کرد و بعد به خانهٔ پدرش در بِیت‌لِحِمِ یهودا رفت و چهار ماه آنجا ماند.‏ ۳ شوهرش بعد از آن مدت،‏ دنبال او رفت تا قانعش کند که برگردد.‏ او خادمش را هم با دو الاغ همراه خود برد.‏ وقتی به بیت‌لِحِم رسید،‏ زنش او را به خانهٔ پدرش برد و پدرزنش از دیدن او خوشحال شد.‏ ۴ او دامادش را قانع کرد که سه روز پیش او بماند.‏ به این ترتیب،‏ آن‌ها سه شب آنجا ماندند و با هم خوردند و نوشیدند.‏

۵ روز چهارم،‏ وقتی آن‌ها صبح زود بلند شدند که بروند،‏ پدر آن زن جوان به دامادش گفت:‏ «قبل از این که بروید،‏ چیزی بخورید که جان بگیرید.‏» ۶ بنابراین آن‌ها دوباره نشستند و با هم خوردند و نوشیدند.‏ بعد پدرزنش به او گفت:‏ «لطفاً امشب هم اینجا بمان و خوش بگذران.‏»‏*‏ ۷ وقتی آن مرد بلند شد که برود،‏ به اصرار پدرزنش،‏ آن شب را هم آنجا ماند.‏

۸ روز پنجم وقتی او صبح زود بلند شد که برود،‏ پدر آن زن جوان گفت:‏ «لطفاً چیزی بخورید که جان بگیرید.‏» آن‌ها دوباره تا عصر ماندند و با هم غذا خوردند.‏ ۹ وقتی آن مرد و زن و خادمش بلند شدند که بروند،‏ پدرزنش یعنی پدر آن زن جوان گفت:‏ «ببینید،‏ چیزی به غروب نمانده.‏ لطفاً امشب هم بمانید و خوش بگذرانید.‏ هوا به‌زودی تاریک می‌شود.‏ می‌توانید فردا صبح زود بلند شوید و به خانه‌تان* برگردید.‏» ۱۰ اما آن مرد نمی‌خواست یک شب دیگر هم آنجا بماند.‏ پس بلند شد و با زن و خادم و دو الاغ پالان‌شده‌اش به راه افتاد.‏ آن‌ها به طرف یِبوس که همان اورشلیم است،‏ رفتند.‏+

۱۱ وقتی نزدیک یِبوس رسیدند،‏ هوا رو به تاریکی بود.‏ برای همین خادم آن مرد به او گفت:‏ «بهتر نیست که اینجا در شهر یِبوسیان توقف کنیم و شب را بمانیم؟‏» ۱۲ اما اربابش گفت:‏ «نه،‏ نباید در شهر بیگانگان بمانیم،‏ جایی که اهالی‌اش اسرائیلی نیستند.‏ بهتر است به راهمان ادامه بدهیم و به طرف جِبعه برویم.‏»‏+ ۱۳ بعد ارباب به خادمش گفت:‏ «بیا به جِبعه یا رامه برویم + و شب را در یکی از آن شهرها بمانیم.‏» ۱۴ بنابراین به راهشان ادامه دادند و موقع غروب آفتاب به نزدیکی جِبعه در منطقهٔ بنیامینی‌ها رسیدند.‏

۱۵ آن‌ها تصمیم گرفتند در جِبعه توقف کنند و شب آنجا بمانند.‏ برای همین به میدان شهر رفتند و آنجا نشستند.‏ اما هیچ کس آن‌ها را به خانه‌اش دعوت نکرد تا شب را آنجا بگذرانند.‏+ ۱۶ مدتی بعد پیرمردی که از کار در مزرعه برمی‌گشت،‏ از آنجا رد شد.‏ او اهل منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم بود + و برای مدتی در جِبعه زندگی می‌کرد.‏ ولی ساکنان جِبعه بنیامینی بودند.‏+ ۱۷ وقتی چشم پیرمرد به آن مسافر در میدان شهر افتاد،‏ به او گفت:‏ «از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی؟‏» ۱۸ آن لاوی گفت:‏ «ما از بِیت‌لِحِمِ یهودا می‌آییم + و به منطقهٔ دورافتاده‌ای در کوهستان‌های اِفرایِم می‌رویم.‏ من اهل آنجا هستم.‏ حالا می‌خواهم به خانهٔ یَهُوَه بروم،‏* ولی کسی نیست که مرا به خانهٔ خودش دعوت کند.‏ ۱۹ ما به اندازهٔ کافی کاه و علوفه برای الاغ‌هایمان داریم.‏+ برای خودم و زنم و خادمم هم نان و شراب داریم.‏+ هیچ چیز کم و کسر نداریم.‏» ۲۰ پیرمرد گفت:‏ «نگران نباشید.‏* من به همهٔ نیازهایتان رسیدگی خواهم کرد.‏ فقط شب را در این میدان نمانید.‏» ۲۱ پس پیرمرد آن‌ها را به خانه‌اش برد و به الاغ‌هایشان علوفه داد.‏ بعد پاهایشان را شستند و با هم خوردند و نوشیدند.‏

۲۲ آن‌ها دور هم نشسته بودند و سرگرم صحبت بودند که ناگهان عده‌ای از اوباش شهر آمدند و خانه را محاصره کردند.‏ آن‌ها محکم به در می‌کوبیدند و به آن پیرمرد که صاحب خانه بود می‌گفتند:‏ «مردی را که به خانه‌ات آمده بیرون بیاور تا با او رابطهٔ جنسی داشته باشیم.‏»‏+ ۲۳ صاحب‌خانه از خانه‌اش بیرون رفت و به آن‌ها گفت:‏ «نه،‏ برادران من!‏ خواهش می‌کنم این کار زشت را نکنید.‏ او مهمان من است.‏ این کار شرم‌آور را نکنید!‏ ۲۴ من یک دختر باکره دارم و زن* این مرد هم اینجاست.‏ حالا که مصممید کسی را بی‌حرمت کنید،‏ بگذارید آن‌ها را بیرون بیاورم تا کاری را که می‌خواهید با آن‌ها بکنید.‏+ ولی با این مرد چنین کار شرم‌آوری را نکنید!‏»‏

۲۵ اما آن مردان حاضر نبودند به حرف او گوش دهند،‏ برای همین،‏ آن لاوی زنش* را بیرون برد + و به آن‌ها داد.‏ آن‌ها تا صبح به او تجاوز کردند و آزار رساندند و هنگام سحر او را رها کردند.‏ ۲۶ آن زن صبح زود خودش را به خانهٔ آن پیرمرد که شوهرش* آنجا بود رساند و جلوی در خانه به زمین افتاد.‏ او تا وقتی هوا روشن شد،‏ آنجا افتاده بود.‏ ۲۷ شوهرش صبح بیدار شد تا راه بیفتد و به سفرش ادامه دهد.‏ وقتی در را باز کرد زنش را دید که آنجا افتاده و دست‌هایش روی آستانهٔ در است.‏ ۲۸ او به زنش گفت:‏ «بلند شو برویم.‏» اما جوابی نشنید.‏ پس زنش را روی الاغ گذاشت و به طرف خانه‌اش راه افتاد.‏

۲۹ وقتی به خانه‌اش رسید،‏ چاقویی* برداشت و جسد زنش را ۱۲ تکه کرد و هر تکه را به یکی از منطقه‌های اسرائیل فرستاد.‏ ۳۰ هر کس این را می‌دید،‏ می‌گفت:‏ «از زمانی که اسرائیلیان از مصر بیرون آمدند تا به امروز،‏ چنین چیزی اتفاق نیفتاده یا دیده نشده است.‏ به این موضوع فکر کنید و با هم مشورت کنید و به ما بگویید که چه کار بکنیم.‏»‏+

۲۰ در نتیجه،‏ همهٔ اسرائیلیان از دان + تا بِئِرشِبَع و همین طور از سرزمین جِلعاد + از شهرهایشان بیرون آمدند و همگی به طور متحد در حضور یَهُوَه در مِصفه جمع شدند.‏+ ۲ همهٔ رئیسان قوم و همهٔ طایفه‌های اسرائیل هر کدام در جای خود* ایستادند.‏ ۴۰۰٬۰۰۰ سرباز پیاده و مسلّح به شمشیر آنجا بودند.‏+

۳ بنیامینی‌ها شنیدند که مردان اسرائیل در مِصفه جمع شده‌اند.‏

مردان اسرائیل گفتند:‏ «به ما بگویید چطور این اتفاق وحشتناک افتاده است؟‏»‏+ ۴ آن لاوی + که زنش* کشته شده بود در جواب گفت:‏ «من و زنم به جِبعه در منطقهٔ بنیامینی‌ها رفته بودیم تا شب را آنجا بمانیم.‏+ ۵ همان شب اهالی* جِبعه به ضدّ من بلند شدند و دور خانه‌ای که در آن بودیم جمع شدند.‏ آن‌ها می‌خواستند مرا بکشند،‏ ولی به جای کشتن من،‏ به زنم تجاوز کردند و او مرد.‏+ ۶ بعد من جسد او را تکه‌تکه کردم و هر تکه را به یکی از منطقه‌هایی که میراث اسرائیل است فرستادم،‏+ چون کاری که آن‌ها در سرزمین ما کردند،‏ زشت و شرم‌آور بود.‏ ۷ پس حالا ای اسرائیلیان،‏ نظر و تصمیمتان را در اینجا بگویید.‏»‏+

۸ همهٔ اسرائیلیان با هم بلند شدند و گفتند:‏ «هیچ کدام از ما نباید به چادر یا خانه‌اش برگردد.‏ ۹ این کاریست که باید با شهر جِبعه بکنیم:‏ با قرعه انداختن به آنجا حمله خواهیم کرد.‏+ ۱۰ ولی اول،‏ از بین همهٔ طایفه‌های اسرائیل عده‌ای را انتخاب می‌کنیم تا برای لشکر آذوقه فراهم کنند؛‏ یعنی از هر ۱۰۰ نفر ۱۰ نفر،‏ از هر ۱۰۰۰ نفر ۱۰۰ نفر و از هر ۱۰٬۰۰۰ نفر ۱۰۰۰ نفر انتخاب می‌کنیم.‏ آن وقت لشکر می‌تواند به خاطر کار شرم‌آوری که اهالی جِبعه در اسرائیل کردند به آن شهر در منطقهٔ بنیامین حمله کند.‏» ۱۱ به این ترتیب همهٔ اسرائیلیان متحد شدند تا به جِبعه حمله کنند.‏

۱۲ بعد طایفه‌های اسرائیل پیام‌رسانانی پیش همهٔ مردان طایفهٔ بنیامین فرستادند و گفتند:‏ «این چه چیز وحشتناکی بود که بین شما اتفاق افتاده است؟‏ ۱۳ حالا آن مردان پست از جِبعه را به ما بدهید + تا آن‌ها را بکشیم و بدی و شرارت را از اسرائیل پاک کنیم.‏»‏+ اما بنیامینی‌ها به حرف برادران اسرائیلی خود گوش ندادند.‏

۱۴ بنیامینی‌ها از شهرهای مختلف به جِبعه رفتند و آنجا جمع شدند تا با اسرائیلیان بجنگند.‏ ۱۵ بنیامینی‌ها در آن روز ۲۶٬۰۰۰ مرد مسلّح* جمع کردند و این به جز ۷۰۰ نفری بود که بهترین جنگجویان شهر جِبعه بودند.‏ ۱۶ هفتصد نفر از بهترین جنگجویان بنیامینی‌ها،‏ چپ‌دست بودند و هر کدام می‌توانست با قلاب‌سنگ هدفش را با دقت تار مویی بزند.‏

۱۷ بقیهٔ طایفه‌های اسرائیل ۴۰۰٬۰۰۰ مرد مسلّح جمع کردند.‏+ همهٔ آن‌ها جنگجویانی باتجربه بودند.‏ ۱۸ آن‌ها بلند شدند و به بِیت‌ئیل رفتند تا از خدا راهنمایی بخواهند.‏+ اسرائیلیان از خدا پرسیدند:‏ «کدام یک از ما اول برای جنگ با بنیامینی‌ها برود؟‏» یَهُوَه گفت:‏ «یهودا اول برود.‏»‏

۱۹ صبح روز بعد اسرائیلیان بلند شدند و برای حمله به جِبعه اردو زدند.‏

۲۰ اسرائیلیان برای جنگ با بنیامینی‌ها نزدیک جِبعه صف‌آرایی کردند.‏ ۲۱ بنیامینی‌ها از جِبعه بیرون آمدند و در آن روز ۲۲٬۰۰۰ نفر از اسرائیلیان را کشتند.‏ ۲۲ اما سربازان اسرائیلی شجاعت خود را از دست ندادند و مثل روز اول دوباره همان جا صف‌آرایی کردند.‏ ۲۳ اسرائیلیان به بِیت‌ئیل رفتند و تا شب در حضور یَهُوَه گریه کردند.‏ آن‌ها از یَهُوَه راهنمایی خواستند و از او پرسیدند:‏ «آیا باید دوباره به جنگ برادران بنیامینی‌مان برویم؟‏»‏+ یَهُوَه به آن‌ها گفت:‏ «بله،‏ بروید.‏»‏

۲۴ بنابراین،‏ اسرائیلیان در روز دوم دوباره برای جنگ به طرف جِبعه رفتند.‏ ۲۵ بنیامینی‌ها هم از جِبعه بیرون آمدند و در همان روز به آن‌ها حمله کردند و ۱۸٬۰۰۰ سرباز اسرائیلی را کشتند که همگی به شمشیر مسلّح بودند.‏+ ۲۶ این بار همهٔ مردان اسرائیل به بِیت‌ئیل رفتند و در حضور یَهُوَه نشستند و گریه کردند.‏+ آن‌ها تا شب روزه گرفتند + و قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت به یَهُوَه تقدیم کردند.‏+ ۲۷ بعد،‏ از یَهُوَه راهنمایی خواستند،‏+ چون در آن زمان صندوق عهد خدای حقیقی در آنجا بود.‏ ۲۸ در آن زمان فینِحاس + که پسر اِلعازار و نوهٔ هارون بود جلوی صندوق عهد خدمت می‌کرد.‏* اسرائیلیان پرسیدند:‏ «آیا این بار هم باید به جنگ با برادران بنیامینی‌مان برویم یا از جنگیدن دست بکشیم؟‏»‏+ یَهُوَه به آن‌ها جواب داد:‏ «بروید،‏ چون فردا من آن‌ها را به دستتان تسلیم می‌کنم.‏» ۲۹ بنابراین عده‌ای از اسرائیلیان دورتادور جِبعه کمین کردند.‏+

۳۰ آن‌ها در روز سوم مثل دفعه‌های قبل،‏ برای حمله به بنیامینی‌ها در مقابل جِبعه صف‌آرایی کردند.‏+ ۳۱ وقتی بنیامینی‌ها برای جنگ بیرون آمدند،‏ نیروهای اسرائیل آن‌ها را به دنبال خود کشیدند تا آن‌ها را از شهر دور کنند.‏+ بنیامینی‌ها مثل دفعه‌های قبل حمله کردند و بعضی‌ها را در راه‌های اصلی کشتند؛‏ یکی از این راه‌ها به بِیت‌ئیل می‌رفت و دیگری به جِبعه.‏ به این ترتیب،‏ حدود ۳۰ نفر از اسرائیلیان در صحرا کشته شدند.‏+ ۳۲ بنیامینی‌ها با خود گفتند:‏ «چیزی نمانده که آن‌ها را مثل دفعه‌های قبل شکست دهیم.‏»‏+ ولی اسرائیلیان گفتند:‏ «بیایید عقب‌نشینی کنیم تا آن‌ها را از شهر به راه‌های اصلی بکشانیم.‏» ۳۳ بنابراین سربازان اسرائیلی از جاهای خودشان بلند شدند و در بَعَل‌تامار برای جنگ صف‌آرایی کردند.‏ در این میان اسرائیلیانی که اطراف جِبعه کمین کرده بودند از کمینگاهشان بیرون آمدند.‏ ۳۴ به این ترتیب،‏ ۱۰٬۰۰۰ نفر از بهترین جنگجویان اسرائیلی به جِبعه حمله کردند و جنگ سختی شروع شد.‏ اما بنیامینی‌ها نمی‌دانستند که چه بلایی قرار است بر سرشان بیاید.‏

۳۵ یَهُوَه بنیامینی‌ها را در مقابل اسرائیل شکست داد.‏+ اسرائیلیان در آن روز ۲۵٬۱۰۰ نفر از مردان بنیامینی را کشتند که همگی به شمشیر مسلّح بودند.‏+

۳۶ زمانی که اسرائیلیان عقب‌نشینی کرده بودند،‏ بنیامینی‌ها فکر می‌کردند که می‌توانند آن‌ها را شکست دهند.‏+ اما دلیل عقب‌نشینی اسرائیلیان این بود که عده‌ای را در مقابل جِبعه در کمین گذاشته بودند.‏+ ۳۷ کسانی که در کمین بودند با یک حملهٔ ناگهانی به جِبعه نفوذ کردند.‏ بعد در شهر پخش شدند و همهٔ مردم شهر را با شمشیر کشتند.‏

۳۸ اسرائیلیان با هم قرار گذاشته بودند که وقتی کمین‌کنندگان،‏ شهر را تصرّف کردند،‏ برای علامت دادن به گروه دیگر،‏ دودی غلیظ از شهر بلند کنند.‏

۳۹ وقتی اسرائیلیان عقب‌نشینی کردند،‏ بنیامینی‌ها آن‌ها را تعقیب کردند و حدود ۳۰ نفرشان را کشتند.‏+ آن‌ها با خود می‌گفتند:‏ «معلوم است که این دفعه هم مثل دفعه‌های قبل آن‌ها را شکست می‌دهیم.‏»‏+ ۴۰ اما همان موقع دودی غلیظ از شهر بلند شد و وقتی بنیامینی‌ها به پشت سرشان نگاه کردند،‏ دیدند که تمام شهرشان در آتش می‌سوزد و دودش به آسمان می‌رود.‏ ۴۱ آن وقت،‏ اسرائیلیان برگشتند و به آن‌ها حمله کردند.‏ بنیامینی‌ها که متوجه شدند چه بلایی بر سرشان آمده ترسیدند و روحیه‌شان را باختند.‏ ۴۲ آن‌ها به سمت بیابان عقب‌نشینی کردند،‏ ولی اسرائیلیان به تعقیب آن‌ها رفتند.‏ عده‌ای هم برای کشتن بنیامینی‌ها،‏ از شهرهای اطراف به کمک سربازان اسرائیلی آمدند.‏ ۴۳ اسرائیلیان از هر طرف بنیامینی‌ها را تعقیب کردند و به آن‌ها امان ندادند.‏ آن‌ها بنیامینی‌ها را در شرق جِبعه پایمال کردند.‏ ۴۴ در نتیجه ۱۸٬۰۰۰ نفر از جنگجویان قدرتمند بنیامینی کشته شدند.‏+

۴۵ بنیامینی‌ها به طرف صخرهٔ رِمّون در بیابان فرار کردند + و اسرائیلیان آن‌ها را تعقیب کردند و ۵۰۰۰ نفرشان را در راه‌های اصلی کشتند.‏ بعد آن‌ها را تا جِدعوم تعقیب کردند و ۲۰۰۰ نفر دیگرشان را هم کشتند.‏ ۴۶ به این ترتیب ۲۵٬۰۰۰ مرد مسلّح بنیامینی که همه جنگجویانی قوی بودند،‏ در آن روز کشته شدند.‏+ ۴۷ اما ۶۰۰ نفر از آن‌ها به صخرهٔ رِمّون در بیابان فرار کردند و چهار ماه در آنجا مخفی شدند.‏

۴۸ اسرائیلیان برگشتند و به بقیهٔ بنیامینی‌هایی که در شهرها بودند حمله کردند.‏ آن‌ها همهٔ انسان‌ها و دام‌هایی را که در شهرها مانده بودند با شمشیر کشتند و به هر شهری که می‌رفتند آن را می‌سوزاندند.‏

۲۱ اسرائیلیان در مِصفه قسم خورده بودند + و گفته بودند:‏ «هیچ کدام از ما نباید بگذارد دخترش با مردی بنیامینی ازدواج کند.‏»‏+ ۲ آن‌ها به بِیت‌ئیل رفتند و تا شب در حضور خدای حقیقی نشستند و زارزار با صدای بلند گریه کردند.‏+ ۳ اسرائیلیان می‌گفتند:‏ «ای یَهُوَه،‏ خدای اسرائیل،‏ چرا این اتفاق در اسرائیل افتاد؟‏ چرا امروز باید یکی از طایفه‌های اسرائیل کم باشد؟‏» ۴ روز بعد،‏ آن‌ها صبح زود بلند شدند و مذبحی در آنجا ساختند تا قربانی‌های سوختنی و قربانی‌های شراکت تقدیم کنند.‏+

۵ بعد اسرائیلیان گفتند:‏ «از بین طایفه‌های اسرائیل چه کسانی با ما در مِصفه در حضور یَهُوَه جمع نشدند؟‏» چون اسرائیلیان از ته دل قسم خورده بودند که اگر کسی در مِصفه به حضور یَهُوَه نیاید،‏ حتماً باید کشته شود.‏ ۶ آن‌ها از اتفاقی که برای برادران بنیامینی‌شان افتاده بود،‏ خیلی ناراحت بودند و گفتند:‏ «امروز یک طایفه از اسرائیل ریشه‌کن شده.‏ ۷ ما هم به یَهُوَه قسم خورده‌ایم + که دخترانمان را به بنیامینی‌ها ندهیم،‏ حالا از کجا برای بنیامینی‌هایی که باقی مانده‌اند زن پیدا کنیم؟‏»‏+

۸ آن‌ها پرسیدند:‏ «از بین طایفه‌های اسرائیل چه کسانی در مِصفه به حضور یَهُوَه نیامدند؟‏»‏+ بعد معلوم شد که از یابیش‌جِلعاد هیچ کس به جایی که اسرائیلیان جمع شده بودند،‏ نیامده بود.‏ ۹ وقتی در مِصفه مردم را سرشماری کردند،‏ هیچ کدام از ساکنان یابیش‌جِلعاد حاضر نبودند.‏ ۱۰ پس اسرائیلیان ۱۲٬۰۰۰ نفر از بهترین جنگجویان خود را به آنجا فرستادند و به آن‌ها این فرمان را دادند:‏ «بروید و همهٔ ساکنان یابیش‌جِلعاد،‏ حتی زن‌ها و بچه‌ها را با شمشیر بکشید.‏+ ۱۱ این کاری است که باید بکنید:‏ همهٔ مردان و همین طور هر زنی را که با مردی همخواب شده باشد،‏ کاملاً نابود کنید.‏» ۱۲ آن‌ها در بین ساکنان یابیش‌جِلعاد،‏ ۴۰۰ دختر باکره که هیچ وقت با مردی همبستر نشده بودند،‏ پیدا کردند و آن‌ها را به اردوگاه شیلوه در کنعان بردند.‏+

۱۳ بعد همهٔ اسرائیلیان به بنیامینی‌ها که در صخرهٔ رِمّون بودند،‏+ پیامی فرستادند و به آن‌ها پیشنهاد صلح دادند.‏ ۱۴ به این ترتیب،‏ بنیامینی‌ها به سرزمینشان برگشتند.‏ اسرائیلیان زنانی را که در یابیش‌جِلعاد زنده نگه داشته بودند،‏ به آن‌ها دادند.‏+ اما تعداد آن زن‌ها برایشان کافی نبود.‏ ۱۵ اسرائیلیان از اتفاقی که برای بنیامینی‌ها افتاده بود و این که یَهُوَه بین طایفه‌های اسرائیل جدایی انداخته بود،‏ ناراحت بودند.‏+ ۱۶ ریش‌سفیدان قوم گفتند:‏ «چه کار کنیم؟‏ همهٔ زن‌های بنیامینی کشته شدند!‏ از کجا برای بقیهٔ بنیامینی‌ها زن پیدا کنیم؟‏» ۱۷ آن‌ها گفتند:‏ «لازم است که برای بازماندگان طایفهٔ بنیامین میراثی باشد،‏ مبادا طایفه‌ای در اسرائیل از بین برود.‏ ۱۸ اما ما اجازه نداریم دخترانمان را به آن‌ها بدهیم چون قسم خورده بودیم و گفته بودیم:‏ ‹لعنت بر کسی که دخترش را به بنیامینی‌ها بدهد.‏›»‏+

۱۹ بعد گفتند:‏ «هر سال جشنی برای یَهُوَه در شیلوه برگزار می‌شود.‏+ شیلوه در شمال بِیت‌ئیل،‏ جنوب لِبونه و سمت شرقی راهی قرار دارد که از بِیت‌ئیل به شِکیم می‌رود.‏» ۲۰ برای همین،‏ به مردان بنیامینی فرمان دادند و گفتند:‏ «بروید و در باغ‌های انگور کمین کنید.‏ ۲۱ وقتی دختران جوان شیلوه به جشن بیایند و حلقه بزنند تا برقصند،‏ از باغ‌های انگور بیرون بیایید و هر کدامتان یکی از آن دخترها را برای خودتان بگیرید.‏* بعد می‌توانید به سرزمین خودتان برگردید.‏ ۲۲ اگر پدران و برادرانشان آمدند و از ما شکایت کردند،‏ می‌گوییم،‏ ‹به خاطر بنیامینی‌ها ما را ببخشید،‏ چون ما نتوانستیم در جنگ برای تک‌تک آن‌ها همسری پیدا کنیم + و خودتان هم نمی‌توانستید بدون این که مقصر شناخته شوید به آن‌ها دختر بدهید.‏»‏+

۲۳ بنیامینی‌ها همین کار را کردند و هر کدام از آن‌ها یکی از آن دخترانی را که می‌رقصیدند به همسری گرفت و با خودش برد.‏ بعد آن‌ها به سرزمینشان* برگشتند و شهرهایشان را بازسازی کردند + و در آن‌ها ساکن شدند.‏

۲۴ اسرائیلیان آنجا را ترک کردند و هر کدام از آن‌ها به زمینی که میراثش بود،‏ پیش طایفه و خانوادهٔ خود برگشت.‏

۲۵ در آن دوران،‏ هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود + و هر کس کاری را که به نظرش درست بود،‏ انجام می‌داد.‏

یا:‏ «تسلیم کرده‌ام.‏»‏

یا:‏ «از طریق قرعه به من داده شد.‏»‏

یا:‏ «از خرده نان‌هایی که زیر میز من می‌افتند.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «بعد عَکسه سوار بر الاغش دست‌هایش را به هم زد.‏»‏

یا:‏ «نِگِب.‏»‏

یعنی:‏ «زمینی پر از حوض‌های آب.‏»‏

ارابه‌هایی که روی چرخ‌هایشان داس‌های آهنی بود.‏

یا:‏ «به تو محبت پایدار نشان می‌دهیم.‏» واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «حومه‌اش.‏»‏

یا:‏ «با سماجت در آن سرزمین ماندند.‏»‏

همان صِیدا.‏

یا:‏ «با سماجت ماندند.‏»‏

یا:‏ «دست خاندان یوسِف قوی شد.‏»‏

یعنی:‏ «افراد گریان.‏»‏

یا:‏ «به ارث برده بودند.‏»‏

یا:‏ «منطقه‌ای که میراثش بود.‏»‏

اصطلاحی شاعرانه برای توصیف مرگ.‏

یا:‏ «خدمت کردند.‏»‏

یا:‏ «خود را مثل روسپی به خدایان دیگر می‌فروختند.‏»‏

یا:‏ «پشیمان می‌شد.‏»‏

یا:‏ «خدمت می‌کردند.‏»‏

یا:‏ «گذرگاه حَمات.‏»‏

یا:‏ «اَشیره‌ها.‏» واژه‌نامه:‏ «تیرک‌های بت‌پرستی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«خراج.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک ذراع.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

تحت‌اللفظی:‏ «او کسانی را که خراج را حمل کرده بودند،‏ مرخص کرد.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «معدن‌های سنگ.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «دریچهٔ هوا.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «معدن‌های سنگ.‏»‏

یا:‏ «سُک.‏»‏

یا:‏ «حَروشِتی که به قوم‌ها تعلّق دارد.‏»‏

ارابه‌هایی که روی چرخ‌هایشان داس‌های آهنی بود.‏

یا:‏ «روی کوه تابور صف‌آرایی کن.‏»‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

ارابه‌هایی که روی چرخ‌هایشان داس‌های آهنی بود.‏

یا:‏ «وادی.‏»‏

یا:‏ «آیا یَهُوَه پیشاپیش تو بیرون نمی‌رود؟‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «شمشیر.‏»‏

احتمالاً نشانهٔ وقف یا قول جنگجویان به خدا بود.‏

یا احتمالاً:‏ «به لرزه درآمدند.‏»‏

یا:‏ «دل من از فرماندهان اسرائیل پشتیبانی می‌کند.‏»‏

یا:‏ «الاغ‌های کم‌رنگ.‏»‏

یا:‏ «درّه.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «آن‌هایی که وسایل شخص نسخه‌بردار در دستشان است.‏»‏

یا:‏ «درّه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «رَحِم.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «انبارهای زیرزمینی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «خانهٔ.‏»‏

یا:‏ «نباید از خدایان اَموریان بترسید.‏»‏

یا:‏ «چَرخُشت.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «یک ایفه.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «بدون خمیرمایه.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «صلح با تو باشد.‏»‏

یعنی:‏ «یَهُوَه خدای آرامش است.‏»‏

یا:‏ «گاو نر جوانی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «تیرک‌های بت‌پرستی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دومین گاو نر.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «تیرک‌های بت‌پرستی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «تیرک‌های بت‌پرستی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ «تیرک‌های بت‌پرستی.‏»‏

یعنی:‏ «بگذار بَعَل از خودش دفاع کند (‏بجنگد)‏.‏»‏

یا:‏ «درّه.‏»‏

یا:‏ «درّه.‏»‏

یا:‏ «ترسان و لرزان است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دستانت قوی می‌شوند.‏»‏

پاس دوم شب حدوداً از ۱۰ شب تا ۲ نیمه‌شب بود.‏

یا:‏ «چَرخُشت.‏»‏

یا:‏ «سربالایی.‏»‏

یا:‏ «پسران مادرم.‏»‏

یا:‏ «از آنجا که مردانگی یک مرد به قدرتش است.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «۱۷۰۰ شِکِل.‏» ضمیمهٔ ب۱۴‏.‏

یا:‏ «با آن ایفود از نظر روحانی به فاحشگی کشیده شدند.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دیگر نتوانستند سرشان را بلند کنند.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

یا:‏ «به فاحشگی روحانی کشیده شدند.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«محبت پایدار.‏»‏

یا:‏ «پدر مادرش.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «مالکان.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «استخوان و گوشت.‏»‏

یا:‏ «دل آن رهبران مایل بود.‏»‏

یا:‏ «خانه.‏»‏

یا:‏ «محصول فراوانم.‏»‏

یا:‏ «با مکر و حیله.‏»‏

یا:‏ «خانه.‏»‏

یا:‏ «بَعَل‌بِریت.‏»‏

سنگ بالای آسیاب دستی.‏

یا:‏ «سوری‌ها.‏»‏

ظاهراً منظور زن دیگر جِلعاد است.‏

تحت‌اللفظی:‏ «شنونده.‏»‏

یا:‏ «حومه‌اش.‏»‏

ظاهراً این اصطلاح به معنی وقف کامل برای خدمت به خداست.‏

یا:‏ «دلم را به درد آوردی.‏»‏

یا:‏ «چون باکره خواهم ماند.‏»‏

یا:‏ «قانون.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «به طرف شمال.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از رَحِم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از رَحِم.‏»‏

ظاهراً منظور خداست.‏

یا:‏ «یک شیر جوان یال‌دار.‏»‏

یا:‏ «برای بردن آن دختر به خانه‌اش.‏»‏

مطابق رسم عبرانی‌ها،‏ نامزد را مثل شوهر یا زن می‌دانستند.‏

یا احتمالاً:‏ «قبل از این که او به اتاق داخلی برود.‏»‏

مطابق رسم عبرانی‌ها،‏ نامزد را مثل شوهر یا زن می‌دانستند.‏

یا:‏ «شکافی.‏»‏

یا:‏ «شکاف.‏»‏

یا:‏ «خودتان سعی نکنید مرا بکشید.‏»‏

یعنی:‏ «تپهٔ استخوان فک.‏»‏

یا:‏ «قدرت.‏»‏

یعنی:‏ «چشمهٔ کسی که خواهش می‌کند.‏»‏

یا:‏ «تو مرا بازیچه قرار داده‌ای.‏»‏

یا:‏ «رشته‌های عمودی پارچه؛‏ تار.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «از رَحِم مادرم.‏»‏

یا:‏ «دلشاد.‏»‏

یا:‏ «مجسمهٔ ریخته‌شده.‏»‏

یا:‏ «مجسمهٔ ریخته‌شده.‏»‏

یا:‏ «خدایان خانگی؛‏ بت‌ها.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «دست او را پر کرد.‏»‏

یا:‏ «لهجهٔ.‏»‏

یعنی:‏ «اردوگاه دان.‏»‏

یا:‏ «خدایان خانگی؛‏ بت‌ها.‏»‏

یا:‏ «مجسمهٔ ریخته‌شده.‏»‏

یا:‏ «خدایان خانگی؛‏ بت‌ها.‏»‏

یا:‏ «مجسمهٔ ریخته‌شده.‏»‏

یا:‏ «خدایان خانگی؛‏ بت‌ها.‏»‏

یا:‏ «مجسمهٔ ریخته‌شده.‏»‏

یا:‏ «خدایان خانگی؛‏ بت‌ها.‏»‏

یا:‏ «دشتی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

یا:‏ «دلت را شاد کن.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «چادرتان.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «من در خانهٔ یَهُوَه خدمت می‌کنم.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «سلامت باشید.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «اربابش.‏»‏

یا:‏ «یک چاقوی قصابی.‏»‏

یا:‏ «در جایی که در جماعت خدا داشتند.‏»‏

واژه‌نامه:‏ ‏«زنان ثانوی.‏»‏

یا احتمالاً:‏ «مالکان.‏»‏

یا:‏ «مسلّح به شمشیر.‏»‏

تحت‌اللفظی:‏ «می‌ایستاد.‏»‏

یا:‏ «بربایید.‏»‏

یا:‏ «میراثشان.‏»‏

    نشریات فارسی (‏۱۹۹۳-‏۲۰۲۶)‏
    خروج
    ورود
    • فارسی
    • هم‌رسانی
    • تنظیم سایت
    • Copyright © 2026 Watch Tower Bible and Tract Society of Pennsylvania
    • شرایط استفاده
    • حفظ اطلاعات شخصی
    • تنظیمات مربوط به حریم شخصی
    • JW.ORG
    • ورود
    هم‌رسانی