داوران
۱ بعد از مرگ یوشَع،+ اسرائیلیان از یَهُوَه پرسیدند:+ «کدام یک از ما اول برای جنگ با کنعانیان برود؟» ۲ یَهُوَه جواب داد: «یهودا برود.+ من آن سرزمین را به دست او تسلیم میکنم.»* ۳ یهودا به برادرش شَمعون گفت: «با من به منطقهای که سهم من است*+ بیا تا با کنعانیان بجنگیم. من هم با تو به منطقهای که سهم توست میآیم.» بنابراین شَمعون با او رفت.
۴ وقتی یهودا به آنجا رفت، یَهُوَه کنعانیان و فِرِزّیان را به دست مردان یهودا تسلیم کرد + و آنها ۱۰٬۰۰۰ نفر را در بازِق شکست دادند. ۵ آنها اَدونیبازِق را در بازِق پیدا کردند و با او جنگیدند و کنعانیان + و فِرِزّیان + را شکست دادند. ۶ اَدونیبازِق فرار کرد و آنها او را تعقیب کردند. بعد او را گرفتند و انگشتهای شست دست و پایش را قطع کردند. ۷ اَدونیبازِق گفت: «هفتاد پادشاه که شست دست و پایشان قطع شده، از تهماندهٔ غذایی که سر سفرهٔ من است* میخورند. پس خدا همان بلایی را که من به سر آنها آوردم، به سر خودم آورده.» بعد اَدونیبازِق را به اورشلیم + بردند و او آنجا مرد.
۸ به علاوه، مردان یهودا به اورشلیم حمله کردند و آنجا را به تصرّف درآوردند.+ آنها ساکنان شهر را با شمشیر کشتند و شهر را به آتش کشیدند. ۹ بعد از آن، مردان یهودا رفتند تا با کنعانیان ساکن در کوهستانها و نِگِب و شِفیله بجنگند.+ ۱۰ به این ترتیب، مردان یهودا به کنعانیان ساکن حِبرون (اسم سابق حِبرون، قَریهاَربَع بود) حمله کردند و شیشای، اَخیمان و تَلمای را شکست دادند.+
۱۱ بعد از آنجا، آنها به ساکنان دِبیر حمله کردند.+ (اسم سابق دِبیر، قَریهسِفِر بود.)+ ۱۲ کالیب + گفت: «هر کسی که به قَریهسِفِر حمله کند و آن را تصرّف کند، دخترم عَکسه را به او میدهم.»+ ۱۳ قِناز + برادر کوچکتر کالیب، پسری داشت به اسم عُتنِئیل + و او کسی بود که شهر را تسخیر کرد. پس کالیب دخترش عَکسه را به عُتنِئیل داد. ۱۴ عَکسه وقتی به طرف خانه میرفت، شوهرش را ترغیب کرد و گفت: «از پدرم کالیب قطعه زمینی بخواه.» بعد عَکسه از الاغش پیاده شد* و کالیب از او پرسید: «چه میخواهی؟» ۱۵ عَکسه به او گفت: «لطفاً یک هدیه به من بده که نشانهٔ برکتی از طرف توست. آن زمینی که در جنوب* به من دادی، زمین خشک و بایری است. جولَتمائیم* را هم به من بده.» پس کالیب زمین بالا و پایین جولَت را هم به او داد.
۱۶ قینیان + که از نوادگان پدرزن موسی + بودند با مردم یهودا از شهر درختان نخل + به بیابان یهودا که در جنوب عَراد + است، رفتند و بین مردم آنجا ساکن شدند.+ ۱۷ یهودا و برادرش شَمعون به کنعانیان ساکن صِفات حمله کردند و آنجا را نابود کردند + و اسم آن شهر را حُرما گذاشتند.+ ۱۸ بعد یهودا غزه + و اَشقِلون + و عِقرون + را همراه با منطقههای اطرافشان به تصرّف درآورد. ۱۹ یَهُوَه با طایفهٔ یهودا بود و آنها منطقهٔ کوهستانی را تصرّف کردند، ولی نتوانستند ساکنان دشت را بیرون کنند، چون آنها ارابههای داسدار* داشتند.+ ۲۰ حِبرون هم طبق قول موسی به کالیب داده شد + و او سه پسر عَناق را از آنجا بیرون کرد.+
۲۱ ولی طایفهٔ بنیامین، یِبوسیان ساکن اورشلیم را بیرون نکردند، برای همین یِبوسیان تا امروز با طایفهٔ بنیامین در اورشلیم زندگی میکنند.+
۲۲ در این بین، خاندان یوسِف + به بِیتئیل حمله کردند و یَهُوَه با آنها بود.+ ۲۳ نوادگان یوسِف در بِیتئیل جاسوسی میکردند. (نام سابق شهر بِیتئیل، لوز بود.)+ ۲۴ آن جاسوسان مردی را دیدند که از شهر بیرون میرود. آنها به او گفتند: «لطفاً راه ورود به شهر را به ما نشان بده و ما هم محبتت را جبران میکنیم.»* ۲۵ آن مرد راه ورود به شهر را به آنها نشان داد و آنها مردم شهر را با شمشیر نابود کردند، ولی آن مرد و خانوادهاش را زنده نگه داشتند و گذاشتند که بروند.+ ۲۶ آن مرد به سرزمین حیتّیان رفت و شهری ساخت و اسم آن شهر را لوز گذاشت که تا امروز هم اسمش همین است.
۲۷ مَنَسّی ساکنان زمینی را که به او داده شده بود بیرون نکرد، یعنی ساکنان بِیتشِئَن و توابعش،* ساکنان تَعَناک + و توابعش، ساکنان دُر و توابعش، ساکنان یِبلِعام و توابعش و ساکنان مَگِدّو و توابعش.+ بنابراین، کنعانیان به زندگی در آن سرزمین ادامه دادند.* ۲۸ وقتی اسرائیلیان قویتر شدند، کنعانیان را به بیگاری کشیدند،+ ولی همهٔ آنها را از آنجا بیرون نکردند.+
۲۹ اِفرایِم هم کنعانیان ساکن جازِر را بیرون نکرد. کنعانیان با طایفهٔ اِفرایِم به زندگی در جازِر ادامه دادند.+
۳۰ زِبولون ساکنان قِطرون و ساکنان نَحَلول را + بیرون نکرد. بنابراین، کنعانیان بین طایفهٔ زِبولون ماندند و به بیگاری کشیده شدند.+
۳۱ اَشیر هم ساکنان عَکّو و ساکنان صیدون،*+ اَحلَب، اَکزیب،+ حِلبه، عَفیق + و رِحوب + را بیرون نکرد. ۳۲ بنابراین، طایفهٔ اَشیر بین آنها زندگی کردند، چون کنعانیانِ ساکن آن سرزمین را بیرون نکردند.
۳۳ طایفهٔ نَفتالی ساکنان بِیتشَمس و بِیتعَنات را + بیرون نکردند و با کنعانیانِ ساکن آن سرزمین زندگی کردند.+ آنها ساکنان بِیتشَمس و بِیتعَنات را به بیگاری کشیدند.
۳۴ طایفهٔ دان مجبور بودند در کوهستان بمانند، چون اَموریان به آنها اجازه ندادند که از کوهستان پایین بیایند و در دشت ساکن شوند.+ ۳۵ بنابراین، اَموریان در کوه حارِس، اَیَّلون + و شَعَلبیم + ماندند.* ولی وقتی خاندان یوسِف قویتر شدند،* اَموریان را به بیگاری کشیدند. ۳۶ مرز منطقهٔ اَموریان از سربالایی عَقرَبّیم،+ یعنی از سِلاع به سمت بالا ادامه داشت.
۲ فرشتهٔ یَهُوَه + از جِلجال + به بوکیم رفت و به اسرائیلیان گفت: «من شما را از مصر به سرزمینی آوردم که قسم خوردم به اجدادتان بدهم.+ به علاوه گفتم، ‹من هیچ وقت عهدی را که با شما بستم زیر پا نمیگذارم.+ ۲ شما هم نباید با ساکنان این سرزمین عهد ببندید + و باید مذبحهایشان را خراب کنید.›+ ولی شما به حرف من گوش نکردید.+ چرا این کار را کردید؟ ۳ پس همان طور که گفته بودم، ‹من آنها را از سرزمینتان بیرون نمیکنم.+ آنها شما را به دام خواهند انداخت + و خدایانشان شما را منحرف خواهند کرد.›»+
۴ بعد از این که فرشتهٔ یَهُوَه این حرفها را به اسرائیلیان زد، آنها با صدای بلند گریه و زاری کردند. ۵ برای همین، اسم آنجا را بوکیم* گذاشتند و در آنجا قربانیهایی به یَهُوَه تقدیم کردند.
۶ وقتی یوشَع قوم را روانه کرد، هر کدام از آنها به سرزمینی که سهمشان بود* رفتند تا آنجا را تصرّف کنند.+ ۷ اسرائیلیان در طول زندگی یوشَع و ریشسفیدان قوم که بعد از او زنده مانده بودند و همهٔ کارهای بزرگ یَهُوَه را در حق اسرائیلیان دیده بودند،+ به یَهُوَه وفادار ماندند. ۸ یوشَع که خادم یَهُوَه و پسر نون بود در ۱۱۰ سالگی مرد.+ ۹ او را در مِلک خودش* در تِمنَهحارِس + که در کوهستان اِفرایِم و شمال کوه جاعَش است، دفن کردند.+ ۱۰ تمام آن نسل مردند و به اجدادشان پیوستند.* نسلی که بعد از آنها آمدند یَهُوَه را نمیشناختند و نمیدانستند که او چه کارهایی برای قوم اسرائیل کرده است.
۱۱ بنابراین اسرائیلیان کارهایی کردند که از دید یَهُوَه بد بود و بتهای بَعَل را پرستیدند.*+ ۱۲ به این ترتیب، یَهُوَه خدای اجدادشان را که آنها را از سرزمین مصر بیرون آورده بود، ترک کردند.+ آنها خدایان دیگر را که خدایان قومهای اطرافشان بودند پرستیدند + و جلوی آنها سجده کردند و با این کار یَهُوَه را رنجاندند.+ ۱۳ آنها یَهُوَه را ترک کردند و بتهای بَعَل و عَشتورِت را پرستیدند.+ ۱۴ یَهُوَه از اسرائیلیان خیلی خشمگین شد، برای همین آنها را تسلیم دشمنان اطرافشان کرد تا غارتشان کنند؛+ طوری که اسرائیلیان دیگر نتوانستند جلوی دشمنانشان بایستند.+ ۱۵ آنها هر بار که به جنگ میرفتند، یَهُوَه به ضدّشان بود و بلاهایی بر سرشان میآورد؛+ دقیقاً همان طور که یَهُوَه گفته بود و همان طور که یَهُوَه قسم خورده بود.+ در نتیجه آنها به وضعیت اسفباری دچار شدند.+ ۱۶ برای همین، یَهُوَه داورانی تعیین میکرد تا آنها را از دست غارتگران نجات دهند.+
۱۷ ولی اسرائیلیان حاضر نبودند حتی به داوران گوش دهند و خدایان دیگر را میپرستیدند* و جلوی آنها سجده میکردند. آنها خیلی زود از راه اجدادشان منحرف شدند. اجدادشان از فرمانهای یَهُوَه اطاعت میکردند،+ ولی آنها این کار را نکردند. ۱۸ هر وقت یَهُوَه داوری برایشان تعیین میکرد،+ یَهُوَه با آن داور بود و در طول عمر او، اسرائیلیان را از دست دشمنانشان نجات میداد، چون وقتی به خاطر ظلم و بیرحمی دشمنانشان آه و ناله میکردند،+ یَهُوَه دلش برای آنها میسوخت.*+
۱۹ اما وقتی آن داور میمرد، آنها دوباره خدایان دیگر را میپرستیدند* و جلویشان سجده میکردند.+ با این کارها حتی بیشتر از پدرانشان به فساد کشیده میشدند. آنها از اعمال زشتشان دست نکشیدند و به کارهای خودسرانهشان ادامه دادند. ۲۰ سرانجام یَهُوَه آنقدر از اسرائیلیان خشمگین شد + که گفت: «چون این قوم عهدی را که من با اجدادشان بستم زیر پا گذاشتند + و از من اطاعت نکردند،+ ۲۱ من هم هیچ کدام از قومهایی را که موقع مرگ یوشَع هنوز در آن سرزمین بودند از آنجا بیرون نمیکنم.+ ۲۲ به این شکل اسرائیلیان آزمایش میشوند که آیا میخواهند مثل اجدادشان در راه یَهُوَه بمانند یا نه.»+ ۲۳ بنابراین، یَهُوَه اجازه داد که آن قومها در آن سرزمین بمانند. او آنها را فوراً از آن سرزمین بیرون نکرد و به دست یوشَع تسلیمشان نکرد.
۳ یَهُوَه اجازه داد بعضی از قومها در کنعان باقی بمانند تا اسرائیلیانی که هیچ تجربهای از جنگ با کنعانیان نداشتند، آزمایش شوند.+ ۲ دلیل آن این بود که نسلهای بعدی اسرائیلیان که تجربهای در جنگ نداشتند، جنگ کردن را یاد بگیرند. ۳ اینها قومهایی هستند که در آن سرزمین ماندند: پنج حاکم فِلیسطیها + و همهٔ کنعانیان و صیدونیان + و حِویانی + که در کوههای لبنان،+ از کوه بَعَلحِرمون تا لِبوحَمات* زندگی میکردند.+ ۴ یَهُوَه اسرائیلیان را از طریق این قومها آزمایش کرد تا معلوم شود آیا از فرمانهایی که او به وسیلهٔ موسی به اجدادشان داده بود، اطاعت میکنند یا نه.+ ۵ به این ترتیب اسرائیلیان در میان کنعانیان، حیتّیان، اَموریان، فِرِزّیان، حِویان و یِبوسیان زندگی کردند.+ ۶ اسرائیلیان با دختران این قومها ازدواج کردند و دختران خودشان را به پسران آنها دادند و شروع به پرستش خدایان آنها کردند.+
۷ اسرائیلیان کارهایی کردند که در نظر یَهُوَه بد بود. آنها یَهُوَه خدایشان را فراموش کردند و بتهای بَعَل + و تیرکها* را پرستیدند.+ ۸ یَهُوَه آنقدر از اسرائیلیان خشمگین شد که آنها را به دست کوشانرِشعَتاییم، پادشاه بینالنهرین، تسلیم کرد. اسرائیلیان هشت سال به کوشانرِشعَتاییم خدمت کردند. ۹ وقتی اسرائیلیان از یَهُوَه کمک خواستند،+ یَهُوَه نجاتدهندهای برایشان تعیین کرد،+ یعنی عُتنِئیل + پسر قِناز. (قِناز برادر کوچک کالیب بود.) ۱۰ روح یَهُوَه بر عُتنِئیل قرار گرفت + و او داور اسرائیل شد. وقتی عُتنِئیل به جنگ رفت، یَهُوَه کوشانرِشعَتاییم، پادشاه بینالنهرین را تسلیم او کرد و به این ترتیب، او کوشانرِشعَتاییم را شکست داد. ۱۱ پس در آن سرزمین، ۴۰ سال صلح و آرامش بود و بعد عُتنِئیل پسر قِناز مرد.
۱۲ اسرائیلیان دوباره کارهایی کردند که در نظر یَهُوَه بد بود.+ برای همین، یَهُوَه اجازه داد که عِجلون پادشاه موآب + آنها را شکست دهد، چون کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود، انجام داده بودند. ۱۳ عِجلون با عَمّونیان + و عَمالیقیان + متحد شد و با هم به اسرائیلیان حمله کردند و شهر درختان نخل را تصرّف کردند.+ ۱۴ اسرائیلیان ۱۸ سال به عِجلون پادشاه موآب خدمت کردند.+ ۱۵ بعد اسرائیلیان از یَهُوَه کمک خواستند + و یَهُوَه نجاتدهندهٔ دیگری برایشان تعیین کرد،+ یعنی ایهود + پسر جیرا که بنیامینی + و چپدست بود.+ اسرائیلیان ایهود را پیش عِجلون پادشاه موآب فرستادند تا از طرف آنها به او خراج* بدهد. ۱۶ ایهود قبل از رفتن، خنجری دو سر برای خودش ساخت که طولش ۳۸ سانتیمتر* بود و آن را زیر لباسش، روی ران راستش بست. ۱۷ او پیش عِجلون پادشاه موآب که مرد خیلی چاقی بود رفت و خراج را به او داد.
۱۸ وقتی ایهود تمام خراج را تحویل داد، با کسانی که آن را حمل میکردند از آنجا رفت.* ۱۹ بعد از این که به بتهای تراشیدهشده* در جِلجال رسیدند،+ او خودش تنها پیش پادشاه برگشت و گفت: «ای پادشاه، من یک پیغام محرمانه برایت دارم.» پادشاه گفت: «سکوت!» همهٔ خادمان پادشاه بلافاصله پادشاه را ترک کردند. ۲۰ وقتی پادشاه در اتاق خنکی روی پشتبام خانهاش نشسته بود، ایهود پیش او رفت و به او گفت: «من پیغامی از طرف خدا برایت دارم.» پادشاه با شنیدن این حرف از روی تختش بلند شد. ۲۱ ایهود با دست چپش خنجرش را که روی ران راستش بود بیرون کشید و به شکم پادشاه فرو کرد. ۲۲ خنجر با دستهاش به شکم او فرو رفت و محتوای رودههایش بیرون ریخت. چربی شکمش کل خنجر را پوشاند، چون ایهود خنجر را بیرون نکشید. ۲۳ ایهود درهای اتاق پشتبام را بست و قفل کرد و از طرف ایوان* بیرون رفت. ۲۴ بعد از رفتن او، خادمان پادشاه آمدند و دیدند که درهای اتاق پشتبام قفل است. پس گفتند: «حتماً برای دستشویی به بالاخانهٔ تابستانی رفته است.» ۲۵ آنها آنقدر منتظر ماندند که نگران شدند. وقتی دیدند که او درهای اتاق پشتبام را باز نمیکند، خودشان کلید را برداشتند و در را باز کردند و دیدند که سَرورشان روی زمین افتاده و مرده است!
۲۶ وقتی خادمان پادشاه منتظر بودند، ایهود فرار کرد. او از بتهای تراشیدهشده* رد شد + و به سلامت به سِعیرِت رسید. ۲۷ بعد از آن که به آنجا رسید، شیپور را در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم + به صدا درآورد + و اسرائیلیان به رهبری ایهود از کوهها پایین رفتند. ۲۸ ایهود به آنها گفت: «به دنبال من بیایید چون یَهُوَه دشمنانتان موآبیان را تسلیم شما کرده.» پس آنها به دنبال او رفتند و گذرگاههای رود اردن را تصرّف کردند تا موآبیان نتوانند فرار کنند. آنها اجازه ندادند که هیچ کس از آنجا رد شود. ۲۹ در آن جنگ آنها حدود ۱۰٬۰۰۰ موآبی را که جنگجویان قوی و شجاعی بودند، کشتند.+ حتی یک نفر از آنها هم جان سالم به در نبرد.+ ۳۰ به این ترتیب، در آن روز اسرائیلیان موآبیان را شکست دادند و تا ۸۰ سال در سرزمینشان صلح و آرامش بود.+
۳۱ بعد از ایهود، شَمجَر پسر عَنات،+ داور اسرائیلیان شد. او ۶۰۰ مرد فِلیسطی را + با یک چوب گاورانی*+ کشت و به این شکل اسرائیلیان را نجات داد.
۴ بعد از این که ایهود مرد، اسرائیلیان دوباره کارهایی کردند که در نظر یَهُوَه بد بود.+ ۲ برای همین، یَهُوَه آنها را تسلیم یابین، پادشاه کنعان کرد + که در حاصور حکمرانی میکرد. فرماندهٔ لشکر او سیسِرا بود که در حَروشِتحَگوییم*+ زندگی میکرد. ۳ یابین ۹۰۰ ارابهٔ داسدار* داشت + و ۲۰ سال بیرحمانه به اسرائیلیان ظلم کرد.+ پس اسرائیلیان با آه و ناله از یَهُوَه کمک خواستند.+
۴ در آن زمان، دِبوره زن لَپّیدوت، نبیه + و داور اسرائیل بود. ۵ دِبوره زیر درخت نخلی بین رامه + و بِیتئیل + در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم مینشست و اسرائیلیان برای رسیدگی به شکایتهایشان پیش او میرفتند. ۶ او برای باراق + پسر اَبینوعَم که اهل قِدِشنَفتالی بود،+ این پیام را فرستاد: «یَهُوَه خدای اسرائیل این فرمان را داده، ‹به کوه تابور برو* و ۱۰٬۰۰۰ نفر از مردان نَفتالی و زِبولون را با خودت ببر. ۷ من کاری میکنم که سیسِرا فرماندهٔ لشکر یابین با ارابههای جنگی و لشکرش پیش تو، کنار رودخانهٔ* قیشون + بیایند و او را به دست تو تسلیم میکنم.›»+
۸ باراق به دِبوره گفت: «اگر تو با من بیایی، میروم، ولی اگر تو با من نیایی، نمیروم.» ۹ دِبوره به او گفت: «حتماً با تو میآیم، ولی بدان که افتخار پیروزی جنگی که به آن میروی به تو نمیرسد، چون یَهُوَه سیسِرا را به دست یک زن تسلیم خواهد کرد.»+ بعد دِبوره بلند شد و با باراق به قِدِش رفت.+ ۱۰ باراق از مردان زِبولون و نَفتالی + خواست که با او به قِدِش بروند و ۱۰٬۰۰۰ مرد به دنبال او رفتند. دِبوره هم با او رفت.
۱۱ در ضمن، حِبِر قینی از قینیان + که از نسل حوباب پدرزن موسی بودند،+ جدا شده بود و نزدیک درخت بزرگی در صَعَنَنّیم که نزدیک قِدِش بود چادر زده بود.
۱۲ به سیسِرا خبر رسید که باراق پسر اَبینوعَم به کوه تابور رفته است.+ ۱۳ سیسِرا بلافاصله همهٔ ارابههای جنگیاش را یعنی ۹۰۰ ارابهٔ داسدار* و همهٔ لشکرش را جمع کرد تا از حَروشِتحَگوییم به رودخانهٔ* قیشون بروند.+ ۱۴ دِبوره به باراق گفت: «راه بیفت، چون امروز روزی است که یَهُوَه سیسِرا را به دست تو تسلیم میکند. آیا یَهُوَه تو را هدایت نخواهد کرد؟»* آن وقت باراق از کوه تابور پایین رفت و ۱۰٬۰۰۰ نفر همراهش رفتند. ۱۵ بعد یَهُوَه سیسِرا و همهٔ ارابهها و لشکرش را در مقابل لشکر* باراق گیج و سردرگم کرد.+ سرانجام سیسِرا از ارابهاش پیاده شد و پا به فرار گذاشت. ۱۶ باراق لشکر دشمن و ارابههای جنگیشان را تا حَروشِتحَگوییم تعقیب کرد. به این ترتیب، تمام لشکر سیسِرا با شمشیر کشته شدند و حتی یک نفر هم زنده نماند.+
۱۷ اما سیسِرا پای پیاده فرار کرد و به چادر یاعیل زن حِبِر قینی رفت،+ چون یابین، پادشاه حاصور + و خاندان حِبِر قینی با هم در صلح بودند. ۱۸ یاعیل از چادرش بیرون آمد و از سیسِرا استقبال کرد و به او گفت: «بیا سَرورم، به چادر من بیا. نترس!» پس سیسِرا وارد چادر یاعیل شد و آن زن پتویی روی او انداخت. ۱۹ سیسِرا به او گفت: «تشنهام. لطفاً یک کم آب به من بده.» یاعیل از مشک شیر مقداری شیر به او داد + و بعد دوباره روی او را پوشاند. ۲۰ سیسِرا به او گفت: «جلوی ورودی چادر بایست و اگر کسی آمد و پرسید، ‹آیا کسی اینجا آمده؟› بگو، ‹نه!›»
۲۱ اما یاعیل زن حِبِر، یک میخ چادر و چکش برداشت و وقتی سیسِرا از خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بود، بیسر و صدا به او نزدیک شد و میخ را به شقیقهاش کوبید، طوری که میخ به زمین فرو رفت و او مرد.+
۲۲ باراق که در تعقیب سیسِرا بود، به آنجا رفت و یاعیل از چادرش بیرون آمد و به او گفت: «بیا تا کسی را که دنبالش هستی، به تو نشان بدهم.» باراق با او به چادرش رفت و دید که میخی به شقیقهٔ سیسِرا فرو رفته و او مرده است.
۲۳ به این شکل، خدا در آن روز یابین، پادشاه کنعان را تسلیم اسرائیلیان کرد.+ ۲۴ حملهٔ اسرائیلیان به یابین روزبهروز شدیدتر میشد و آنها بالاخره یابین، پادشاه کنعان را + نابود کردند.+
۵ دِبوره + و باراق + پسر اَبینوعَم در آن روز این سرود را خواندند:+
۲ «یَهُوَه را ستایش کنید،
چون مردم در اسرائیل موهایشان را باز گذاشتهاند،*
و با اشتیاق داوطلب شدهاند!+
۳ ای پادشاهان، گوش دهید! ای حاکمان، بشنوید!
من در وصف یَهُوَه آواز خواهم خواند،+
و برای ستایش یَهُوَه خدای اسرائیل + سرود خواهم خواند!
۴ ای یَهُوَه، وقتی از سِعیر بیرون رفتی،+
وقتی سرزمین اَدوم را ترک کردی،
زمین لرزید و از آسمان سیل آمد،
و از ابرها باران بارید.
۶ در دوران شَمجَر پسر عَنات،+
و در دوران یاعیل،+ کسی در جادههای اصلی رفت و آمد نمیکرد؛
مسافران فقط از جادههای فرعی میگذشتند.
۷ دیگر کسی در روستاهای اسرائیل زندگی نمیکرد؛
در آن روستاها کسی نبود، تا این که من دِبوره داور شدم،+
یعنی تا این که برای اسرائیل مثل مادر شدم.+
در میان ۴۰٬۰۰۰ مرد اسرائیلی،
نه نیزهای دیده میشد و نه سپری.
یَهُوَه را ستایش کنید!
۱۰ ای شما که سوار بر الاغ* هستید،
و بر فرشهای گرانقیمت مینشینید،
و در جادهها راه میروید،
کمی فکر کنید!
۱۱ کنار چاههای آب، صدای کسانی که برای حیوانات از چاه آب میکشیدند، شنیده میشد؛
آنها از کارهای عادلانهٔ یَهُوَه تعریف میکردند،
و همین طور از کارهای عادلانهٔ روستائیان او در اسرائیل.
بعد قوم یَهُوَه به سمت دروازهها رفتند.
۱۲ بیدار شو ای دِبوره، بیدار شو!+
بیدار شو، بیدار شو، سرود بخوان!+
ای باراق بلند شو،+ ای پسر اَبینوعَم، اسیرانت را ببر!
۱۳ کسانی که باقی مانده بودند، پیش افراد سرشناس پایین آمدند؛
قوم یَهُوَه به قصد جنگ با قدرتمندان، پیش من پایین آمدند.
۱۴ کسانی که در دشت* هستند، از اِفرایِم آمدند؛
ای بنیامین، آنها دنبال تو و طایفهات میآیند.
از نسل ماخیر فرماندهان پایین آمدند،+
و از طایفهٔ زِبولون آنهایی که عصای فرماندهان را با خود دارند.*
۱۵ امیران یِساکار با دِبوره بودند،
باراق هم مثل یِساکار با دِبوره بود.+
او پیاده به دشت* فرستاده شد.+
اما طایفهٔ رِئوبین دودل بود.
۱۶ چرا زیر بار دو خورجین نشستهای،
و به چوپانانی که برای گلههایشان نی میزنند، گوش میدهی؟+
بله، طایفهٔ رِئوبین دودل بود.
اَشیر بیکار در ساحل نشست
و کنار بندرهایش ماند.+
۱۸ مردم طایفهٔ زِبولون جانشان را به خطر انداختند؛
مردم طایفهٔ نَفتالی هم در کوهها جانشان را به خطر انداختند.+
اما نتوانستند هیچ نقرهای به غنیمت ببرند.+
۲۰ ستارهها از آسمان جنگیدند؛
آنها از مدارهایشان با سیسِرا جنگیدند.
ای جان من، تو دشمنان قدرتمند را پایمال کردی!
۲۲ وقتی اسبان جنگی او چهارنعل میتاختند،
صدای بلند پاهایشان شنیده میشد.+
۲۳ فرشتهٔ یَهُوَه گفت: ‹میروز را لعنت کنید،
ساکنانش را لعنت کنید،
چون برای کمک به یَهُوَه نیامدند؛
آنها دلاوران را برای کمک به یَهُوَه همراهی نکردند.
بیشتر از همهٔ زنان برکت گرفته است؛
او بیشتر از همهٔ زنان چادرنشین برکت گرفته است.
۲۵ سیسِرا از او آب خواست؛ یاعیل به او شیر داد.
او در ظرفی شاهانه به سیسِرا سرشیر داد.+
۲۶ یاعیل دستش را به طرف میخ چادر دراز کرد،
و دست راستش را به طرف چکش کارگر.
او میخ را با چکش به سر سیسِرا کوبید؛
میخ را در شقیقههای او فرو کرد و سرش را شکست.+
۲۷ سیسِرا کنار پاهای یاعیل افتاد، نقش بر زمین شد و دیگر حرکتی نکرد؛
او کنار پاهای یاعیل افتاد و نقش بر زمین شد؛
سیسِرا در آنجا نقش بر زمین شد و شکست خورد.
۲۸ زنی از پنجره نگاه میکرد،
مادر سیسِرا از پنجره به بیرون چشم دوخته بود،
‹چرا ارابهاش نمیآید؟
چرا صدای پای اسبان ارابهاش به گوش نمیرسد؟›+
۲۹ حکیمترین زنانِ دربار به او جواب میدهند؛
او هم حرفهایشان را برای خودش تکرار میکند؛
۳۰ ‹حتماً غنیمتها را تقسیم میکنند،
یک یا دو دختر* برای هر جنگجو،
پارچههای رنگی برای سیسِرا به غنیمت گرفتهاند، بله، پارچههای رنگی؛
لباسی گلدوزیشده، دو لباس گلدوزیشده و پارچههای رنگی
برای گردن مردانی که غنیمتها را جمع کردهاند.›
۳۱ ای یَهُوَه، بگذار همهٔ دشمنانت نابود شوند،+
اما کسانی که تو را دوست دارند مثل طلوع خورشید بدرخشند.»
بعد از آن، به مدت ۴۰ سال صلح و آرامش در آن سرزمین برقرار بود.+
۶ اسرائیلیان دوباره کارهایی کردند که از دید یَهُوَه بد بود.+ پس یَهُوَه آنها را هفت سال به دست مِدیانیان تسلیم کرد.+ ۲ مِدیانیان آنقدر بر اسرائیلیان ظلم و ستم میکردند + که آنها برای خودشان در کوهها، غارها و جاهایی که دسترسی به آن مشکل بود، مخفیگاه* میساختند.+ ۳ هر وقت اسرائیلیان بذر میکاشتند، مِدیانیان، عَمالیقیها + و قومهای شرق + به آنها حمله میکردند. ۴ این قومها برای حمله به آنها اردو میزدند و محصولشان را تا غزه از بین میبردند. آنها برای اسرائیلیان نه چیزی برای خوردن باقی میگذاشتند و نه گاو و گوسفند و الاغی.+ ۵ آنها با شترها و گلهها و چادرهایشان مثل مور و ملخ هجوم میآوردند تا سرزمین اسرائیلیان را نابود کنند.+ تعداد خودشان و شترهایشان آنقدر زیاد بود که کسی نمیتوانست آنها را بشمارد.+ ۶ به این شکل، مِدیانیان اسرائیلیان را فقیر و بدبخت کردند؛ در نتیجه اسرائیلیان از یَهُوَه کمک خواستند.+
۷ وقتی اسرائیلیان به خاطر ظلم و ستم مِدیانیان از یَهُوَه کمک خواستند،+ ۸ یَهُوَه پیامبری پیش اسرائیلیان فرستاد که به آنها گفت: «یَهُوَه خدای اسرائیل میگوید، ‹من شما را از مصر، یعنی از سرزمین* بردگی بیرون آوردم.+ ۹ شما را از دست مصریان و همهٔ کسانی که به شما ظلم میکردند، نجات دادم. دشمنان شما را از سر راهتان برداشتم و سرزمین آنها را به شما دادم.+ ۱۰ به شما گفتم، «من یَهُوَه خدای شما هستم.+ شما نباید خدایان اَموریان را که در سرزمینشان زندگی میکنید بپرستید.»*+ اما به حرف من گوش ندادید.›»+
۱۱ روزی فرشتهٔ یَهُوَه آمد + و زیر درخت بزرگی که در عُفره بود و به یوآش اَبیعِزِری تعلّق داشت، نشست.+ جِدعون پسر یوآش،+ گندم را مخفیانه در حوض شرابگیری* میکوبید تا از چشم مِدیانیان پنهان باشد. ۱۲ فرشتهٔ یَهُوَه به او ظاهر شد و گفت: «یَهُوَه با توست،+ ای جنگجوی قدرتمند.» ۱۳ جِدعون به او گفت: «ببخش ای سَرورم! اگر یَهُوَه با ماست، پس چرا این همه بلا بر سر ما میآید؟+ کجاست آن همه کارهای شگفتانگیز خدا که اجداد ما تعریف میکردند + و میگفتند، ‹آیا یَهُوَه ما را از مصر بیرون نیاورد؟›+ اما حالا یَهُوَه ما را ترک کرده و به دست مِدیانیان تسلیم کرده است.»+ ۱۴ یَهُوَه رو به او کرد و گفت: «با قدرتی که داری برو. تو اسرائیل را از دست مِدیانیان نجات خواهی داد. آیا من نیستم که تو را میفرستم؟»+ ۱۵ جِدعون در جواب او گفت: «مرا ببخش یَهُوَه. من چطور میتوانم اسرائیل را نجات بدهم؟ خاندان من در طایفهٔ مَنَسّی، حقیرترین خاندان است و من در خانوادهٔ پدرم از همه بیاهمیتترم.» ۱۶ ولی یَهُوَه به او گفت: «بدان که من با تو هستم،+ برای همین، مِدیانیان را طوری شکست میدهی که انگار فقط یک نفر هستند.»
۱۷ جِدعون به او گفت: «اگر مورد لطف تو قرار گرفتهام، نشانهای به من بده که بدانم تویی که با من صحبت میکنی. ۱۸ لطفاً از اینجا نرو تا من برگردم و هدیهای به تو تقدیم کنم.»+ او گفت: «همین جا میمانم تا تو برگردی.» ۱۹ جِدعون رفت و بزغالهای سر برید و پخت و با یک پیمانهٔ بزرگ* آرد، نان فطیر* درست کرد.+ او گوشت را در یک سبد گذاشت و آب گوشت را در یک قابلمه ریخت. بعد آنها را آورد و زیر آن درخت بزرگ، جلوی او گذاشت.
۲۰ فرشتهٔ خدای حقیقی به او گفت: «گوشت و نان فطیر را بردار و روی آن سنگ بزرگ بگذار، و آب گوشت را روی آن بریز.» جِدعون همین کار را کرد. ۲۱ فرشتهٔ یَهُوَه عصایی را که در دستش بود، دراز کرد و نوک آن را به گوشت و نان فطیر زد. ناگهان آتشی از آن سنگ بلند شد و گوشت و نان فطیر را بلعید.+ بعد فرشتهٔ یَهُوَه از جلوی چشمش ناپدید شد. ۲۲ آن وقت جِدعون فهمید که او فرشتهٔ یَهُوَه بود.+
جِدعون بلافاصله گفت: «ای یَهُوَه حاکم متعال، وای بر من چون فرشتهٔ یَهُوَه را رو در رو دیدم!»+ ۲۳ اما یَهُوَه به او گفت: «آرام باش.* نترس،+ نمیمیری.» ۲۴ پس جِدعون در آنجا مذبحی برای یَهُوَه ساخت که اسم آن تا امروز یَهُوَهشالوم* است.+ این مذبح هنوز در عُفره، شهر خاندان اَبیعِزِر است.
۲۵ همان شب یَهُوَه به جِدعون گفت: «گاو نری* را که مال پدرت است، یعنی همان گاو نری را که هفت سالش است، بردار و مذبح بَعَل را که مال پدرت است خراب کن و تیرکی* را که برای بتپرستی کنار آن است، قطع کن.+ ۲۶ روی این مکان بلند و امن سنگها را به ردیف بچین و مذبحی برای یَهُوَه خدایت بساز. بعد آن گاو نر* را بردار و روی چوب آن تیرکی* که قطع کردی، به عنوان قربانی سوختنی تقدیم کن. ۲۷ پس جِدعون ده نفر از خدمتکارانش را برداشت و درست همان کاری را که یَهُوَه گفته بود، انجام داد. اما از ترس خانوادهٔ پدرش و مردان شهر این کار را در روز انجام نداد، بلکه شب این کار را کرد.
۲۸ وقتی مردان شهر صبح زود بیدار شدند، دیدند که مذبح بَعَل خراب شده و تیرکی* که در کنارش بود قطع شده و گاو نری روی مذبح جدیدی که ساخته شده بود، قربانی شده است. ۲۹ آنها از همدیگر پرسیدند: «کی این کار را کرده؟» بعد از تحقیق گفتند: «جِدعون پسر یوآش این کار را کرده.» ۳۰ مردان شهر به یوآش گفتند: «پسرت را بیرون بیاور تا او را بکشیم، چون مذبح بَعَل را خراب کرده و تیرکی* را که کنارش بود، قطع کرده.» ۳۱ یوآش + به کسانی که با او رودررو شده بودند، گفت: «آیا شما آمدهاید که از بَعَل دفاع کنید؟ آیا میخواهید او را نجات بدهید؟ هر کسی که از او دفاع کند، همین امروز صبح باید کشته شود.+ اگر بَعَل خداست، بگذارید خودش از خودش دفاع کند،+ چون کسی مذبحش را خراب کرده.» ۳۲ یوآش در آن روز اسم جِدعون را یِروبَّعَل* گذاشت، چون گفت: «بگذارید بَعَل از خودش دفاع کند، چون کسی مذبحش را خراب کرده.»
۳۳ همهٔ مِدیانیان + و عَمالیقیان + و قومهای شرق با هم متحد شدند + و از رود رد شدند و به دشت* یِزرِعیل رفتند و در آنجا اردو زدند. ۳۴ بعد روح یَهُوَه بر جِدعون قرار گرفت + و او شیپور را به صدا درآورد + و اَبیعِزِریان برای پشتیبانی از او آمدند.+ ۳۵ جِدعون پیامرسانانی به تمام طایفهٔ مَنَسّی فرستاد و آنها هم برای پشتیبانی از او آمدند. همچنین او پیامرسانانی به طایفههای اَشیر، زِبولون و نَفتالی فرستاد و آنها هم پیش او آمدند.
۳۶ آن وقت، جِدعون به خدای حقیقی گفت: «اگر تو طبق قولی که دادی، میخواهی اسرائیل را به وسیلهٔ من نجات بدهی،+ ۳۷ من مقداری پشم گوسفند در خرمنگاه میگذارم. اگر شبنم فقط روی پشمها بنشیند و بقیهٔ زمین خشک بماند، میفهمم طبق قولی که دادی، به وسیلهٔ من اسرائیل را نجات میدهی.» ۳۸ دقیقاً همین طور هم شد. روز بعد وقتی جِدعون صبح زود بلند شد و پشمها را چلاند، آنقدر شبنم روی آنها نشسته بود که یک کاسهٔ بزرگ پر از آب شد. ۳۹ با این حال، جِدعون به خدای حقیقی گفت: «از دست من عصبانی نشو، فقط بگذار یک بار دیگر از تو سؤال کنم. لطفاً بگذار یک بار دیگر با پشم گوسفند امتحان کنم تا مطمئن شوم که تو با من هستی. خواهش میکنم این دفعه بگذار فقط پشمها خشک بماند و روی همهٔ زمین شبنم بنشیند.» ۴۰ خدا در آن شب این کار را کرد، شبنم همهٔ زمین را پوشاند و فقط پشمها خشک ماند.
۷ یِروبَّعَل یعنی همان جِدعون + و همهٔ کسانی که با او بودند، صبح زود بلند شدند و کنار چشمهٔ حَرود چادر زدند. اردوگاه مِدیانیان در شمال اردوگاه جِدعون در دشت* و کنار تپهٔ موره بود. ۲ در آن موقع یَهُوَه به جِدعون گفت: «تعداد سربازانت برای این که مِدیانیان را تسلیمشان کنم، زیاد است.+ اگر این کار را بکنم، اسرائیلیان ممکن است به خودشان فخر کنند و به من بگویند، ‹ما با قدرت خودمان پیروز شدیم.›+ ۳ پس حالا در حضور سربازان اعلام کن: ‹هر کسی که میترسد،* به خانهاش برگردد.›»+ جِدعون با این حرف آنها را آزمایش کرد. در نتیجه ۲۲٬۰۰۰ نفر از سربازان به خانه برگشتند و ۱۰٬۰۰۰ نفر باقی ماندند.
۴ یَهُوَه باز هم به جِدعون گفت: «هنوز تعداد سربازان زیاد است. آنها را کنار رودخانه ببر تا من آنجا آنها را برایت امتحان کنم. من به تو میگویم که چه کسانی باید با تو به جنگ بروند و چه کسانی نباید با تو به جنگ بروند.» ۵ پس جِدعون سربازانش را کنار رودخانه برد.
بعد یَهُوَه به جِدعون گفت: «کسانی را که با زبانشان مثل سگها آب میخورند از کسانی که برای آب خوردن زانو میزنند و خم میشوند، جدا کن.» ۶ تعداد کسانی که آب را با دستهایشان برمیداشتند و میخوردند، ۳۰۰ نفر بود. بقیهٔ سربازان زانو زدند و خم شدند تا آب بخورند.
۷ آن وقت، یَهُوَه به جِدعون گفت: «من شما را به وسیلهٔ آن ۳۰۰ نفر که آب را با دستهایشان برداشتند و خوردند، نجات میدهم و مِدیانیان را به دست تو تسلیم میکنم.+ پس بقیهٔ سربازها را به خانههایشان بفرست.» ۸ بنابراین آن ۳۰۰ نفر آذوقه و شیپورهای سربازان دیگر را گرفتند. بعد جِدعون فقط آن ۳۰۰ سرباز را نگه داشت و بقیهٔ سربازان را به خانههایشان فرستاد. اردوگاه مِدیانیان در دشت، پایین اردوگاه جِدعون بود.+
۹ همان شب یَهُوَه به جِدعون گفت: «بلند شو و به اردوگاه مِدیانیان حمله کن، چون آن را به تو تسلیم کردهام.+ ۱۰ اما اگر میترسی حمله کنی، اول با خادمت فوره به اردوگاه برو ۱۱ و ببین آنها در مورد چه چیزی صحبت میکنند. بعد جرأت پیدا میکنی* که به اردوگاه آنها حمله کنی.» بنابراین، جِدعون و خادمش فوره به مرز اردوگاه دشمن رفتند.
۱۲ لشکر مِدیانیان، عَمالیقیان و قومهای شرق، دشت را مثل مور و ملخ پوشانده بودند.+ تعداد شترهایشان هم مثل شنهای ساحل آنقدر زیاد بود که قابل شمارش نبود.+ ۱۳ وقتی جِدعون به اردوگاه آنها رسید، شنید که مردی خوابش را برای دوستش تعریف میکند و میگوید: «خواب دیدم که یک نان جوی گرد به سمت اردوگاه مِدیانیان میغلتد. نان آنقدر محکم به یک چادر خورد که آن را خراب کرد.+ آن چادر زیر و رو شد و بعد روی زمین پهن شد.» ۱۴ دوستش وقتی این را شنید گفت: «این فقط میتواند شمشیر جِدعون اسرائیلی پسر یوآش باشد.+ خدا مِدیانیان و تمام اردوگاه را به دست او تسلیم کرده.»+
۱۵ به محض این که جِدعون آن خواب و تعبیرش را شنید،+ به خاک افتاد و سجده کرد. بعد به اردوگاه اسرائیل برگشت و گفت: «بلند شوید، چون یَهُوَه لشکر مِدیانیان را به دست شما تسلیم کرده.» ۱۶ بعد او آن ۳۰۰ مرد را به سه گروه تقسیم کرد، و به هر کدامشان یک شیپور + و یک کوزهٔ بزرگ و خالی داد. مشعلهایی در آن کوزهها قرار داشت. ۱۷ او به آنها گفت: «به من نگاه کنید و دقیقاً همان کاری را بکنید که من میکنم. وقتی من به مرز اردوگاه دشمن رسیدم، شما باید دقیقاً همان کاری را که من میکنم، بکنید. ۱۸ وقتی من و همهٔ کسانی که با من هستند شیپور زدیم، شما هم باید دورتادور اردوگاه شیپور بزنید و فریادکنان بگویید، ‹برای یَهُوَه و برای جِدعون!›»
۱۹ جِدعون و ۱۰۰ نفری که با او بودند در شروع پاس دوم شب،* یعنی بعد از این که نگهبانان پستشان را عوض کردند، به مرز اردوگاه دشمن رفتند. آنها شیپور زدند + و کوزههای بزرگی را که در دستشان داشتند، شکستند.+ ۲۰ به این ترتیب، هر سه گروه شیپورها را به صدا درآوردند و کوزهها را شکستند. آنها با دست چپشان مشعلها را نگه داشتند و با دست راستشان شیپور زدند و با صدای بلند گفتند: «شمشیر یَهُوَه و جِدعون!» ۲۱ همهٔ سربازان دورتادور اردوگاه در جاهای خود ایستاده بودند و همهٔ لشکر دشمن فریادکنان پا به فرار گذاشتند.+ ۲۲ آن ۳۰۰ نفر به شیپور زدن ادامه دادند و یَهُوَه کاری کرد که تمام مردانی که در اردوگاه بودند، با شمشیر به جان یکدیگر بیفتند.+ لشکر دشمن تا بِیتشِطّه و صِرِره و تا اطراف آبِلمِحوله که کنار طَبّات است، فرار کردند.+
۲۳ جِدعون از مردان اسرائیل که در طایفههای نَفتالی، اَشیر و مَنَسّی بودند، خواست که پیش او بیایند و همه با هم مِدیانیان را تعقیب کردند.+ ۲۴ جِدعون پیامرسانانی به سراسر منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم فرستاد و گفت: «بروید و به مِدیانیان حمله کنید و راههای عبور از رودخانه را تا بِیتباره و اردن ببندید.» پس همهٔ مردان اِفرایِم جمع شدند و راههای عبور از رودخانه را تا بِیتباره و اردن بستند. ۲۵ آنها همین طور عُرِب و ذِئِب را که دو امیر مِدیانی بودند، دستگیر کردند. آنها عُرِب را روی صخرهٔ عُرِب و ذِئِب را کنار حوض شرابگیری* ذِئِب کشتند.+ مردان اسرائیل به تعقیب مِدیانیان ادامه دادند + و سرهای عُرِب و ذِئِب را پیش جِدعون که در منطقهٔ اردن بود، بردند.
۸ بعد مردان اِفرایِم به جِدعون گفتند: «این چه کاری بود که با ما کردی؟ چرا وقتی به جنگ مِدیانیان رفتی، ما را خبر نکردی؟»+ آنها با عصبانیت او را سرزنش کردند.+ ۲ اما جِدعون به آنها گفت: «در مقایسه با کار شما، من چه کردهام؟ آیا خوشههای باقیماندهٔ انگورهای اِفرایِم + از محصول انگور اَبیعِزِر بهتر نیست؟+ ۳ خدا امیران مِدیانی، یعنی عُرِب و ذِئِب را به دست شما تسلیم کرد.+ در مقایسه با کار شما، من چه کردهام؟» وقتی او به این شکل صحبت کرد، آنها آرام شدند.
۴ بعد از آن، جِدعون به سمت رود اردن رفت و از آن عبور کرد. او و ۳۰۰ مردی که با او بودند، با وجود خستگیشان به تعقیب دشمن ادامه دادند. ۵ برای همین، او به مردان سُکّوت گفت: «لطفاً به کسانی که همراه منند، مقداری نان بدهید، چون آنها خیلی خستهاند و من هنوز در تعقیب زِبَح و صَلمونَّع پادشاهان مِدیانی هستم.» ۶ اما امیران سُکّوت گفتند: «مگر زِبَح و صَلمونَّع را دستگیر کردهای که میخواهی به لشکرت نان بدهیم؟» ۷ جِدعون گفت: «به خاطر همین حرفی که زدید، وقتی یَهُوَه زِبَح و صَلمونَّع را به دستم تسلیم کند، من شما را با تیغ و خار بیابان بهشدّت میزنم.»+ ۸ او از آنجا به فِنوئیل رفت و همین درخواست را از مردان آنجا کرد. آنها هم مثل مردان سُکّوت به او جواب دادند. ۹ بنابراین جِدعون به مردان فِنوئیل گفت: «وقتی به سلامت برگردم، این برج را خراب میکنم.»+
۱۰ در این وقت، زِبَح و صَلمونَّع با لشکری که تعدادشان حدود ۱۵٬۰۰۰ نفر بود، در قَرقور بودند. این افراد تنها کسانی بودند که از لشکر قومهای شرق باقی مانده بودند، چون ۱۲۰٬۰۰۰ نفر از جنگجویانشان کشته شده بودند.+ ۱۱ جِدعون از مسیر کاروان چادرنشینها در شرق نوبَح و یُجبِها به راهش ادامه داد + و به اردوگاه دشمن که برای جنگ آماده نبود حمله کرد. ۱۲ وقتی زِبَح و صَلمونَّع که دو پادشاه مِدیانی بودند فرار کردند، جِدعون آنها را تعقیب و دستگیر کرد و همهٔ سربازان دشمن به وحشت افتادند.
۱۳ بعد، جِدعون پسر یوآش از مسیر گذرگاه* حارِس از جنگ برگشت. ۱۴ او در طول راه، یک جوان اهل سُکّوت را دستگیر کرد و از او بازجویی کرد. در نتیجه آن مرد جوان، اسمهای امیران و ریشسفیدان سُکّوت را که ۷۷ نفر بودند، برای او نوشت. ۱۵ پس جِدعون پیش مردان سُکّوت رفت و گفت: «این هم زِبَح و صَلمونَّع که به خاطرشان با طعنه به من گفتید، ‹مگر زِبَح و صَلمونَّع را دستگیر کردی که میخواهی به مردان خستهات نان بدهیم؟›»+ ۱۶ بعد ریشسفیدان سُکّوت را با تیغ و خار بیابان زد تا برای آنها درس عبرتی شود.+ ۱۷ او برج فِنوئیل را هم خراب کرد و مردان آن شهر را کشت.+
۱۸ جِدعون از زِبَح و صَلمونَّع پرسید: «مردانی که در تابور کشتید، چه جور افرادی بودند؟» آنها گفتند: «آنها مثل تو بودند؛ هر کدام مثل یک شاهزاده بود.» ۱۹ جِدعون گفت: «آنها برادران تنی من* بودند. به حیات یَهُوَه قسم، اگر آنها را نکشته بودید، من هم شما را نمیکشتم.» ۲۰ بعد به نخستزادهاش یِتِر گفت: «بلند شو و آنها را بکش.» ولی یِتِر شمشیرش را نکشید، چون هنوز جوان بود و میترسید. ۲۱ زِبَح و صَلمونَّع به جِدعون گفتند: «اگر مرد هستی،* خودت بلند شو و ما را بکش.» جِدعون بلند شد و زِبَح و صَلمونَّع را کشت + و زیورآلات هلالیشکلی را که بر گردن شترهایشان بود، برداشت.
۲۲ مدتی بعد اسرائیلیان به جِدعون گفتند: «بر ما حکمرانی کن. بعد از تو هم پسر و نوهات بر ما حکمرانی کنند، چون تو ما را از دست مِدیانیان نجات دادی.»+ ۲۳ اما جِدعون گفت: «نه من بر شما حکمرانی خواهم کرد و نه پسرم. یَهُوَه است که بر شما حکمرانی خواهد کرد.»+ ۲۴ بعد گفت: «ولی از شما خواهشی دارم، هر کدامتان از غنیمتهایی که گرفتید، یک حلقهٔ بینی به من بدهید.» (دشمنان آنها چون اسماعیلی بودند، حلقههای بینی طلا داشتند.)+ ۲۵ اسرائیلیان به او گفتند: «حتماً میدهیم.» بعد ردایی پهن کردند و هر کدام یک حلقهٔ بینی از غنیمتهای خود روی آن انداخت. ۲۶ وزن حلقههای بینی طلا که آنها به او دادند ۱۹ کیلو* بود. این به غیر از زیورآلات هلالیشکل، آویزهها، لباسهای پشمی ارغوانی که پادشاهان مِدیانی میپوشیدند و گردنبندهای شترها بود.+
۲۷ جِدعون با آنها یک ایفود درست کرد + و آن را در شهر خود عُفره به نمایش گذاشت.+ او با ساختن آن خود و خانوادهاش را به دردسر انداخت،+ چون همهٔ اسرائیلیان با پرستش آن ایفود به خدا خیانت کردند.*+
۲۸ به این ترتیب، مِدیانیان زیر سلطهٔ اسرائیلیان قرار گرفتند + و دیگر توان مقابله با اسرائیلیان را نداشتند.* بعد از آن، در آن سرزمین در دوران جِدعون ۴۰ سال صلح و آرامش برقرار شد.+
۲۹ یِروبَّعَل پسر یوآش به شهر و خانهٔ خود برگشت و آنجا ماند.+
۳۰ جِدعون صاحب ۷۰ پسر شد، چون زنان زیادی داشت. ۳۱ زنی* که در شِکیم داشت هم پسری برایش به دنیا آورد و جِدعون اسم او را اَبیمِلِک گذاشت.+ ۳۲ جِدعون پسر یوآش بعد از عمری طولانی مرد و او را در مقبرهٔ پدرش یوآش در عُفره، شهر خاندان اَبیعِزِر، دفن کردند.+
۳۳ بلافاصله بعد از مرگ جِدعون، اسرائیلیان دوباره با پرستش بَعَل به خدا خیانت کردند*+ و بَعَلبِریت را خدای خود کردند.+ ۳۴ اسرائیلیان یَهُوَه خدایشان را که آنها را از دست همهٔ دشمنان اطرافشان نجات داده بود،+ فراموش کردند؛+ ۳۵ آنها با وجود همهٔ کارهای خوبی که جِدعون برای اسرائیل کرده بود، به خاندان یِروبَّعَل یا همان جِدعون محبت پایدار نشان ندادند.*+
۹ روزی اَبیمِلِک،+ پسر یِروبَّعَل، پیش داییهایش در شِکیم رفت و به آنها و همهٔ خانوادهٔ پدربزرگش* گفت: ۲ «لطفاً از همهٔ رهبران* شِکیم بپرسید، ‹کدام برایتان بهتر است، این که همهٔ ۷۰ پسر یِروبَّعَل بر شما حکمرانی کنند، یا یک نفر؟+ در ضمن، یادتان باشد که من از گوشت و خون* خودتان هستم.›»
۳ داییهای اَبیمِلِک پیغام او را به همهٔ رهبران شِکیم رساندند. آن رهبران مایل بودند* که از اَبیمِلِک پیروی کنند، چون گفتند: «او برادرمان است.» ۴ آنها ۷۰ سکۀ نقره از معبد* بَعَلبِریت به اَبیمِلِک دادند + و او با آن مبلغ، عدهای ولگرد و اوباش را اجیر کرد تا او را همراهی کنند. ۵ بعد، به خانهٔ پدرش در عُفره رفت + و برادرانش را کشت.+ او همهٔ ۷۰ پسر یِروبَّعَل را روی یک سنگ کشت، به غیر از یوتام کوچکترین پسر یِروبَّعَل که خودش را پنهان کرده بود.
۶ همهٔ رهبران شِکیم و تمام ساکنان بیتمِلّو نزدیک درخت بزرگ و کنار ستون شِکیم جمع شدند و اَبیمِلِک را پادشاه کردند.+
۷ وقتی این خبر به گوش یوتام رسید، او بلافاصله رفت و از بالای کوه جِرِزیم + با صدای بلند گفت: «ای رهبران شِکیم به من گوش دهید تا خدا هم به شما گوش دهد.
۸ «روزی درختان میخواستند برای خود پادشاهی انتخاب کنند. آنها به درخت زیتون گفتند، ‹بیا و پادشاه ما شو.›+ ۹ ولی درخت زیتون به آنها گفت، ‹چرا از تولید روغنم* که برای جلال دادن به خدا و انسانها به کار میرود، دست بکشم و پادشاه درختان دیگر شوم؟› ۱۰ بعد به درخت انجیر گفتند، ‹بیا و پادشاه ما شو.› ۱۱ ولی درخت انجیر به آنها گفت، ‹چرا از میوههای خوب و شیرینم دست بکشم و پادشاه درختان دیگر شوم؟› ۱۲ بعد به درخت انگور گفتند، ‹بیا و پادشاه ما شو.› ۱۳ درخت انگور هم به آنها گفت، ‹چرا از تولید شراب تازهام که باعث شادی خدا و انسانها میشود دست بکشم و پادشاه درختان دیگر شوم؟› ۱۴ در آخر همهٔ درختها به بوتهٔ خار گفتند، ‹بیا و پادشاه ما شو.›+ ۱۵ بوتهٔ خار وقتی این را شنید گفت، ‹اگر واقعاً میخواهید مرا پادشاه خودتان کنید، بیایید و زیر سایهٔ من پناه بگیرید. وگرنه آتش از من بیرون میآید و سِدرهای لبنانی را میسوزاند.›
۱۶ «حالا آیا با پادشاه کردن اَبیمِلِک صادقانه و محترمانه عمل کردهاید؟+ آیا در حق یِروبَّعَل و خاندانش خوبی کردهاید؟ آیا کاری را که او لایقش بود برایش انجام دادهاید؟ ۱۷ وقتی پدرم برای شما جنگید،+ جانش را به خطر انداخت تا شما را از دست مِدیانیان نجات دهد.+ ۱۸ ولی شما امروز به ضدّ پدرم و خاندانش بلند شدید و پسرانش یعنی ۷۰ نفر را روی یک سنگ کشتید.+ بعد اَبیمِلِک، پسر کنیز پدرم را + فقط چون برادرتان است، پادشاه شِکیم کردید. ۱۹ حالا اگر در حق یِروبَّعَل و خاندانش صادقانه و محترمانه عمل کردهاید، آرزو میکنم که شما و اَبیمِلِک با هم خوش باشید. ۲۰ ولی اگر کارتان درست نبوده، امیدوارم آتش از اَبیمِلِک بیرون بیاید و رهبران شِکیم و ساکنان بیتمِلّو را بسوزاند + و آتش از رهبران شِکیم و ساکنان بیتمِلّو هم بیرون بیاید و اَبیمِلِک را بسوزاند.»+
۲۱ بعد یوتام از ترس برادرش اَبیمِلِک فرار کرد و به بِئِر رفت و آنجا ساکن شد.+
۲۲ اَبیمِلِک سه سال بر اسرائیلیان حکمرانی کرد. ۲۳ اما خدا گذاشت که بین اَبیمِلِک و رهبران شِکیم دشمنی بیفتد، و رهبران شِکیم به اَبیمِلِک خیانت کردند. ۲۴ به این شکل، از کسانی که به ۷۰ پسر یِروبَّعَل ظلم کرده بودند و خون به گردن داشتند انتقام گرفته شد؛ از اَبیمِلِک به خاطر کشتن برادرانش + و از رهبران شِکیم به خاطر کمک به او در قتل آنها. ۲۵ بنابراین، رهبران شِکیم مردانی را بالای کوهها گذاشتند تا در کمین اَبیمِلِک بنشینند. هر وقت کسی از جادهای که کنارشان بود میگذشت، آن مردان غارتش میکردند. مدتی بعد اَبیمِلِک از این موضوع باخبر شد.
۲۶ بعد جَعَل پسر عِبِد و برادرانش به شِکیم رفتند + و رهبران شِکیم به او اعتماد کردند. ۲۷ مردان شِکیم به مزرعهها رفتند و در باغهای انگورشان انگور چیدند و انگورها را با پاهای خود فشردند. بعد جشن گرفتند و به معبد خدایشان رفتند + و خوردند و نوشیدند و اَبیمِلِک را لعنت کردند. ۲۸ جَعَل پسر عِبِد گفت: «اَبیمِلِک کیست و شِکیم کیست که او را خدمت کنیم؟ مگر اَبیمِلِک پسر یِروبَّعَل + نیست و زِبول هم مأمور او؟ به فرزندان حَمور پدر شِکیم خدمت کنید! چرا باید به اَبیمِلِک خدمت کنیم؟ ۲۹ ای کاش این مردم زیر دست من بودند! آن وقت، اَبیمِلِک را برکنار میکردم.» بعد به اَبیمِلِک گفت: «لشکرت را بزرگ کن و به جنگ من بیا.»
۳۰ وقتی زِبول که حاکم شهر بود حرفهای جَعَل پسر عِبِد را شنید، خیلی عصبانی شد. ۳۱ پس مخفیانه* پیامرسانانی پیش اَبیمِلِک فرستاد و گفت: «جَعَل پسر عِبِد و برادرانش در شِکیم هستند و مردم شهر را بر ضدّ تو تحریک میکنند. ۳۲ شبانه همراه مردانت بیا و بیرون شهر در کمین بنشین. ۳۳ صبح زود، بلافاصله بعد از طلوع آفتاب بلند شو و به شهر حمله کن. وقتی او و مردانش به جنگ شما آمدند، هر کاری از دستت بر میآید بکن تا او را شکست دهی.»
۳۴ بنابراین اَبیمِلِک و همهٔ مردانش شبانه رفتند و بیرون شهر شِکیم در چهار گروه کمین کردند. ۳۵ روز بعد وقتی جَعَل پسر عِبِد به دروازهٔ شهر رفت و جلوی ورودی دروازه ایستاد، اَبیمِلِک و مردانش از کمینگاه بیرون آمدند. ۳۶ جَعَل با دیدن آنها به زِبول گفت: «نگاه کن، عدهای از بالای کوه پایین میآیند.» اما زِبول گفت: «خیال میکنی که آدم میبینی! چیزی که میبینی سایهٔ کوههاست!»
۳۷ کمی بعد جَعَل گفت: «نگاه کن، عدهای از تپهٔ وسطی پایین میآیند و عدهای دیگر هم از راه کنار درخت بزرگ مِعونِنیم میآیند.» ۳۸ زِبول گفت: «پس آن حرفهای توخالی تو چه شد؟ تو میگفتی، ‹اَبیمِلِک کیست که به او خدمت کنیم؟›+ آیا اینها همان کسانی نیستند که تو آنها را رد کردی؟ حالا برو و با آنها بجنگ.»
۳۹ جَعَل فرماندهی رهبران شِکیم را به عهده گرفت و به جنگ با اَبیمِلِک رفت. ۴۰ اما اَبیمِلِک او را تعقیب کرد و جَعَل از او فرار کرد. تعداد زیادی از کسانی که با جَعَل بودند کشته شدند و جسدهایشان تا دروازهٔ شهر روی زمین افتاده بود.
۴۱ اَبیمِلِک به اَرومه برگشت و آنجا ماند. زِبول هم جَعَل و برادرانش را از شِکیم بیرون کرد.+ ۴۲ روز بعد مردمی که در شهر بودند، از شهر بیرون رفتند و این خبر به گوش اَبیمِلِک رسید. ۴۳ برای همین، اَبیمِلِک مردان خود را به سه گروه تقسیم کرد و با آنها در صحرا در کمین نشست. بعد وقتی دید که مردم از شهر بیرون میآیند به آنها حمله کرد و آنها را کشت. ۴۴ اَبیمِلِک و مردانی که با او بودند تا ورودی دروازهٔ شهر به سرعت پیشروی کردند و آنجا موضع گرفتند. در این حین دو گروه به همهٔ کسانی که در صحرا بودند حمله کردند و آنها را کشتند. ۴۵ اَبیمِلِک تمام روز جنگید و شِکیم را تصرّف کرد. او مردم شهر را کشت و شهر را با خاک یکسان کرد + و در آن نمک پاشید.
۴۶ وقتی همهٔ رهبران برج شِکیم این را شنیدند، فوراً به پناهگاه معبد* ایلبِریت* رفتند.+ ۴۷ به محض این که اَبیمِلِک شنید همهٔ رهبران برج شِکیم یک جا جمع شدهاند، ۴۸ با همهٔ مردانی که با او بودند به کوه صَلمون رفت. بعد تبری برداشت و یک شاخهٔ درخت قطع کرد و آن را روی شانهاش گذاشت و به همراهانش گفت: «شما هم فوراً کاری را که دیدید من کردم، انجام بدهید.» ۴۹ پس همهٔ آن مردان شاخههایی قطع کردند و دنبال اَبیمِلِک رفتند. آنها شاخهها را دور پناهگاه گذاشتند و آن را آتش زدند. به این شکل، همهٔ کسانی که در برج شِکیم بودند، جانشان را از دست دادند؛ یعنی حدود ۱۰۰۰ مرد و زن.
۵۰ بعد اَبیمِلِک به تِبِص رفت. در آنجا اردو زد و آن شهر را تصرّف کرد. ۵۱ در وسط آن شهر برج محکمی بود که همهٔ مردان و زنان و رهبران شهر به آنجا فرار کردند. آنها درهای برج را بستند و به پشتبام رفتند. ۵۲ اَبیمِلِک برای خراب کردن آن برج، خود را به آن رساند. بعد به طرف ورودی برج رفت تا آن را آتش بزند. ۵۳ همان موقع زنی یک سنگ آسیاب* روی سر اَبیمِلِک انداخت و جمجمهاش را شکست.+ ۵۴ اَبیمِلِک فوراً سلاحدارش را صدا کرد و گفت: «با شمشیرت مرا بکش تا دربارهام نگویند که زنی او را کشت.» سلاحدار اَبیمِلِک شمشیرش را در بدن او فرو کرد و او مرد.
۵۵ وقتی اسرائیلیان دیدند که اَبیمِلِک مرده است، همه به خانههایشان برگشتند. ۵۶ به این شکل، خدا اَبیمِلِک را که با کشتن ۷۰ برادرش به پدر خودش ظلم کرده بود، به سزای کار شریرانهاش رساند.+ ۵۷ همچنین، خدا کاری کرد که شرارت ساکنان شِکیم بر سر خودشان برگردد. به این ترتیب، لعنتی که یوتام + پسر یِروبَّعَل + گفته بود بر سر آنها آمد.
۱۰ بعد از اَبیمِلِک، مردی از طایفهٔ یِساکار به اسم تولَع که پسر فوعه و نوهٔ دودو بود، داور اسرائیلیان شد تا آنها را نجات دهد.+ او در شامیر در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم زندگی میکرد. ۲ تولَع ۲۳ سال داور اسرائیلیان بود و وقتی مرد، او را در شامیر دفن کردند.
۳ بعد از تولَع، یائیر جِلعادی جانشین او شد و ۲۲ سال بر اسرائیلیان داوری کرد. ۴ یائیر ۳۰ پسر داشت که ۳۰ الاغ و ۳۰ شهر داشتند. اسم آن شهرها تا امروز حَووتیائیر است + و در منطقهٔ جِلعاد قرار دارند. ۵ وقتی یائیر مرد، او را در قامون دفن کردند.
۶ اسرائیلیان دوباره کارهایی را که از دید یَهُوَه بد بود انجام دادند + و بتهای بَعَل،+ بتهای عَشتورِت، خدایان اَرامیان،* صیدونیان، موآبیان،+ عَمّونیان + و فِلیسطیها را پرستیدند.+ آنها یَهُوَه را ترک کردند و از پرستش او دست کشیدند. ۷ برای همین، یَهُوَه از اسرائیلیان خیلی خشمگین شد و اجازه داد که آنها به فِلیسطیها و عَمّونیان فروخته شوند.+ ۸ این قومها در آن سال شدیداً به اسرائیلیان ظلم و ستم کردند. آنها برای ۱۸ سال به همهٔ اسرائیلیانی که در شرق رود اردن در منطقهٔ اَموریان در جِلعاد زندگی میکردند، ظلم و ستم کردند. ۹ عَمّونیان همچنین از رود اردن گذشتند تا با طایفهٔ یهودا و بنیامین و خاندان اِفرایِم بجنگند. در نتیجه اسرائیلیان شدیداً تحت فشار بودند. ۱۰ آنها از یَهُوَه کمک خواستند + و گفتند: «ما به تو گناه کردهایم، چون تو را که خدای ما هستی ترک کردهایم و بَعَل را پرستیدهایم.»+
۱۱ اما یَهُوَه به اسرائیلیان گفت: «مگر من شما را از دست مصریان نجات ندادم،+ و همین طور از دست اَموریان،+ عَمّونیان، فِلیسطیها،+ ۱۲ صیدونیان، عَمالیقیان و مِدیانیان؟ این قومها به شما ظلم کردند. وقتی فریاد کمک شما به گوشم رسید، من شما را از دست آنها نجات دادم. ۱۳ ولی شما مرا ترک کردید و خدایان دیگر را پرستیدید.+ برای همین، من دیگر شما را نجات نمیدهم.+ ۱۴ بروید و از همان خداهایی که انتخاب کردید، کمک بخواهید!+ از آنها بخواهید که شما را از این فشار و سختی نجات دهند!»+ ۱۵ اما اسرائیلیان به یَهُوَه گفتند: «ما گناه کردهایم. هر کاری صلاح میدانی با ما بکن. فقط خواهش میکنیم که امروز ما را نجات بدهی.» ۱۶ آنها خدایان بیگانه را از بین خودشان دور کردند و یَهُوَه را پرستش کردند.+ در نتیجه او دیگر تحمّل دیدن رنج و سختی اسرائیلیان را نداشت.+
۱۷ به مرور زمان، عَمّونیان + لشکرشان را جمع کردند و در جِلعاد اردو زدند. اسرائیلیان هم جمع شدند و در مِصفه اردو زدند. ۱۸ ساکنان و امیران جِلعاد به هم گفتند: «چه کسی حاضر است در جنگ با عَمّونیان فرماندهی ما را به عهده بگیرد؟+ او رهبر همهٔ ساکنان جِلعاد میشود.»
۱۱ یَفتاح جِلعادی + یک جنگجوی قدرتمند بود. مادر او یک فاحشه و اسم پدرش جِلعاد بود. ۲ زن* جِلعاد هم پسرانی برای او به دنیا آورد. وقتی آن پسران بزرگ شدند، یَفتاح را از خانه بیرون کردند و به او گفتند: «تو هیچ چیز از دارایی پدرمان به ارث نمیبری، چون پسر زن دیگری هستی.» ۳ یَفتاح از دست برادرانش فرار کرد و در منطقهٔ طوب مستقر شد. در آنجا مردانی بیکار به او پیوستند و از او پیروی کردند.
۴ بعد از مدتی، عَمّونیان با اسرائیلیان وارد جنگ شدند.+ ۵ وقتی جنگ عَمّونیان با اسرائیلیان شروع شد، ریشسفیدان جِلعاد بلافاصله به دنبال یَفتاح رفتند تا او را از منطقهٔ طوب برگردانند. ۶ آنها به یَفتاح گفتند: «بیا و فرماندهٔ ما شو تا بتوانیم با عَمّونیان بجنگیم.» ۷ اما یَفتاح به ریشسفیدان جِلعاد گفت: «مگر شما از من متنفر نبودید و مرا از خانهٔ پدرم بیرون نکردید؟+ پس چرا حالا که تحت فشار هستید، سراغ من آمدهاید؟» ۸ ریشسفیدان جِلعاد به یَفتاح گفتند: «درست میگویی، دقیقاً برای همین سراغ تو آمدهایم. اگر با ما بیایی و با عَمّونیان بجنگی، ما تو را رهبر همهٔ ساکنان جِلعاد میکنیم.»+ ۹ یَفتاح به آنها گفت: «اگر واقعاً میخواهید که من برگردم و با شما به جنگ عَمّونیان بیایم و یَهُوَه هم کاری کند که آنها را شکست دهم، رهبر شما میشوم!» ۱۰ ریشسفیدان جِلعاد به یَفتاح گفتند: «یَهُوَه بین ما شاهد* باشد که دقیقاً همان کاری را که گفتی میکنیم.» ۱۱ به این ترتیب یَفتاح با ریشسفیدان جِلعاد رفت و مردم او را رهبر و فرماندهٔ خودشان کردند. یَفتاح تمام حرفهایش را در حضور یَهُوَه در مِصفه تکرار کرد.+
۱۲ بعد یَفتاح پیامرسانانی پیش پادشاه عَمّونیان فرستاد + و گفت: «با من چه دشمنیای داری که به سرزمینم حمله کردهای؟» ۱۳ پادشاه عَمّونیان به پیامرسانان یَفتاح گفت: «اسرائیلیان وقتی از مصر بیرون میآمدند، سرزمین مرا از اَرنون + تا یَبّوق و تا رود اردن + تصاحب کردند.+ حالا میخواهم که زمینهایم را در صلح و آرامش به من برگردانی.» ۱۴ یَفتاح پیامرسانان را دوباره پیش پادشاه عَمّونیان فرستاد ۱۵ تا به او بگویند:
«یَفتاح میگوید: ‹اسرائیلیان سرزمین موآبیان + و سرزمین عَمّونیان + را تصاحب نکردند. ۱۶ وقتی آنها از مصر بیرون آمدند، از بیابان گذشتند و به دریای سرخ رسیدند + و بعد به قادِش رفتند.+ ۱۷ اسرائیلیان پیامرسانانی پیش پادشاه اَدوم فرستادند + و گفتند: «لطفاً بگذار ما از سرزمینت بگذریم.» اما پادشاه اَدوم درخواستشان را رد کرد. آنها به پادشاه موآب + هم همین پیام را فرستادند، اما او هم اجازهٔ عبور به آنها نداد. برای همین آنها در قادِش ماندند.+ ۱۸ وقتی اسرائیلیان در بیابان به راهشان ادامه دادند، از کنار سرزمین اَدوم + و سرزمین موآب رد شدند. آنها از شرق سرزمین موآب گذشتند + و در منطقهٔ اَرنون چادر زدند. اسرائیلیان داخل سرزمین موآب نشدند، چون اَرنون مرز سرزمین موآب است.+
۱۹ «‹بعد از آن، اسرائیلیان پیامرسانانی به سیحون پادشاه اَموریان در حِشبون فرستادند و گفتند: «لطفاً بگذار ما از سرزمینت بگذریم و به سرزمین خودمان برویم.»+ ۲۰ اما سیحون به اسرائیلیان اعتماد نکرد و اجازه نداد آنها از سرزمینش بگذرند. او همهٔ سربازانش را جمع کرد و در یاهَص اردو زد و با اسرائیلیان جنگید.+ ۲۱ یَهُوَه خدای اسرائیل سیحون و همهٔ سربازانش را به دست اسرائیلیان تسلیم کرد. اسرائیلیان آنها را شکست دادند و تمام آن منطقه را که اَموریان ساکن آن بودند، تصرّف کردند.+ ۲۲ بنابراین آنها تمام منطقهٔ اَموریان را از اَرنون تا یَبّوق و از بیابان تا رود اردن تصرّف کردند.+
۲۳ «‹یَهُوَه خدای اسرائیل بود که اَموریان را از سر راه قومش اسرائیل برداشت؛+ حالا تو میخواهی اسرائیلیان را از سرزمینشان بیرون کنی؟ ۲۴ مگر تو هر چیزی را که خدایت کِموش به تو بدهد،+ تصاحب نمیکنی؟ ما هم سرزمین کسانی را که خدایمان یَهُوَه از سر راهمان بردارد، تصاحب میکنیم.+ ۲۵ مگر تو از بالاق پسر صِفّور پادشاه موآب بهتری؟+ او هیچ وقت با اسرائیلیان درگیر نشد و با آنها نجنگید! ۲۶ اسرائیلیان ۳۰۰ سال است که در حِشبون و توابعش،*+ عَروعیر و توابعش و همهٔ شهرهای کنار رودخانهٔ اَرنون زندگی میکنند؛ چرا بعد از ۳۰۰ سال به این فکر افتادی که این شهرها را پس بگیری؟+ ۲۷ من به تو گناهی نکردهام؛ این اشتباه تو بود که به من حمله کردهای! یَهُوَه که داور عالم است امروز خودش بین اسرائیلیان و عَمّونیان داوری کند.›»+
۲۸ ولی پادشاه عَمّونیان به پیامی که یَفتاح فرستاده بود، توجهی نکرد.
۲۹ روح یَهُوَه بر یَفتاح قرار گرفت + و یَفتاح از سرزمینهای جِلعاد و مَنَسّی گذشت و به مِصفه در جِلعاد رسید.+ از آنجا هم به جنگ عَمّونیان رفت.
۳۰ بعد یَفتاح نذر کرد + و به یَهُوَه گفت: «اگر عَمّونیان را به دست من تسلیم کنی، ۳۱ و من به سلامت از جنگ با عَمّونیان برگردم، ای یَهُوَه اولین کسی را که از خانهام به استقبالم بیاید به تو میدهم + و او را مثل قربانی سوختنی تقدیم میکنم.»*+
۳۲ پس یَفتاح به جنگ عَمّونیان رفت و یَهُوَه آنها را به دست او تسلیم کرد. ۳۳ او از عَروعیر تا مینّیت که شامل ۲۰ شهر بود و تا آبِلکِرامیم تعداد زیادی از آنها را کشت. در نتیجه عَمّونیان از اسرائیلیان شکست خوردند.
۳۴ وقتی یَفتاح به خانهاش در مِصفه برگشت،+ دخترش در حالی که دف میزد و میرقصید به استقبالش بیرون آمد! یَفتاح همین یک دختر را داشت و به جز او پسر یا دختر دیگری نداشت. ۳۵ یَفتاح با دیدن دخترش، لباسش را چاک زد و گفت: «ای وای دخترم! نمیدانی که چقدر مرا غصهدار کردی،* چون مجبورم تو را از خودم دور کنم. من به یَهُوَه قولی دادم و نمیتوانم قولم را زیر پا بگذارم.»+
۳۶ دخترش به او گفت: «پدر، اگر در مورد من قولی به یَهُوَه دادهای، قولت را زیر پا نگذار؛+ چون یَهُوَه انتقام تو را از دشمنانت عَمّونیان گرفته است.» ۳۷ بعد آن دختر به پدرش گفت: «فقط یک خواهش دارم؛ به من دو ماه مهلت بده و بگذار به کوهها بروم و با دخترانی که دوست من هستند گریه کنم، چون دیگر هیچ وقت ازدواج نخواهم کرد.»*
۳۸ پدرش گفت: «برو،» و دخترش را برای دو ماه به کوهها فرستاد. پس دخترش به کوهها رفت و همراه دوستانش گریه کرد، چون دیگر هیچ وقت ازدواج نمیکرد. ۳۹ بعد از دو ماه او پیش پدرش برگشت و یَفتاح مطابق نذری که در مورد دخترش کرده بود، عمل کرد.+ دختر یَفتاح هیچ وقت با مردی همبستر نشد. بعد از آن در اسرائیل رسم* شد که ۴۰ هر سال زنان جوان برای چهار روز پیش دختر یَفتاح جِلعادی بروند و او را تشویق و تحسین کنند.
۱۲ کمی بعد مردان اِفرایِم جمع شدند و از رودخانه گذشتند. بعد به صافون* رفتند و به یَفتاح گفتند: «چرا وقتی از رودخانه رد شدی تا به جنگ عَمّونیان بروی، ما را خبر نکردی؟+ حالا تو را با خانهات آتش میزنیم.» ۲ یَفتاح به آنها گفت: «وقتی من و مردانم شدیداً درگیر جنگ با عَمّونیان بودیم، من از شما کمک خواستم، ولی شما مرا از دست آنها نجات ندادید. ۳ وقتی دیدم شما برای نجات من نیامدید، تصمیم گرفتم جانم را به خطر بیندازم و خودم با عَمّونیان بجنگم.+ یَهُوَه هم آنها را به دست من تسلیم کرد. پس چرا امروز به جنگ من آمدهاید؟»
۴ بعد یَفتاح همهٔ مردان جِلعاد را جمع کرد + و آنها با مردان اِفرایِم جنگیدند و شکستشان دادند؛ یعنی همان کسانی که به مردان جِلعاد گفته بودند: «شما مردم جِلعاد، فقط مشتی فراری از منطقهٔ اِفرایِم هستید که در منطقهٔ اِفرایِم و مَنَسّی زندگی میکنید.» ۵ مردان جِلعاد گذرگاههای رود اردن را تصرّف کردند + و مردانی را آنجا گذاشتند تا اِفرایِمیها نتوانند فرار کنند. وقتی اِفرایِمیها میخواستند از آنجا رد شوند، مردان جِلعاد از آنها میپرسیدند، «تو اِفرایِمی هستی؟» اگر میگفت، «نه!» ۶ از او میخواستند که بگوید، «شِبّولِت،» چون اِفرایِمیها نمیتوانستند آن کلمه را درست تلفظ کنند. اگر او میگفت، «سِبّولِت،» دستگیرش میکردند و کنار گذرگاههای رود اردن او را میکشتند. به این ترتیب ۴۲٬۰۰۰ نفر از اِفرایِمیها کشته شدند.
۷ یَفتاحِ جِلعادی شش سال داور اسرائیلیان بود. بعد یَفتاح مرد و او را در شهرش جِلعاد دفن کردند.
۸ بعد از او، اِبصانِ بِیتلِحِمی داور اسرائیلیان شد.+ ۹ اِبصان ۳۰ پسر و ۳۰ دختر داشت. او ترتیبی داد که دخترانش با مردان خاندانهای دیگر ازدواج کنند و برای پسرانش هم ۳۰ زن از خاندانهای دیگر گرفت. اِبصان هفت سال داور اسرائیلیان بود. ۱۰ بعد او مرد و در بِیتلِحِم دفنش کردند.
۱۱ بعد از او، ایلونِ زِبولونی داور اسرائیلیان شد و ده سال داور بود. ۱۲ بعد ایلونِ زِبولونی مرد و او را در اَیَّلون در منطقهٔ زِبولون دفن کردند.
۱۳ بعد از او، عَبدون پسر هِلّیلِ فِرعَتونی داور اسرائیلیان شد. ۱۴ او ۴۰ پسر و ۳۰ نوهٔ پسر داشت که بر ۷۰ الاغ سوار میشدند. عَبدون هشت سال داور اسرائیلیان بود. ۱۵ بعد عَبدون پسر هِلّیلِ فِرعَتونی مرد و او را در فِرعَتون در منطقهٔ اِفرایِم در کوههای عَمالیقیان دفن کردند.+
۱۳ اسرائیلیان دوباره کارهایی را که در نظر یَهُوَه بد بود انجام دادند.+ در نتیجه یَهُوَه آنها را برای ۴۰ سال به دست فِلیسطیها تسلیم کرد.+
۲ در شهر صُرعه + مردی از طایفهٔ دان زندگی میکرد + که اسمش مانوح بود.+ زن او نازا بود و بچهای نداشت.+ ۳ روزی فرشتهٔ یَهُوَه به آن زن ظاهر شد و گفت: «با این که تو نازا هستی و بچهای نداری، باردار میشوی و پسری به دنیا میآوری.+ ۴ مراقب باش که لب به شراب و مشروبات الکلی نزنی + و هیچ چیز ناپاکی نخوری.+ ۵ تو باردار میشوی و پسری به دنیا میآوری. موهای سر پسرت هیچ وقت نباید کوتاه شود،+ چون او از روز تولّدش* برای خدا نذیره است. او رهبر اسرائیلیان میشود و آنها را از دست فِلیسطیها نجات خواهد داد.»+
۶ آن زن رفت و به شوهرش گفت: «مردی از طرف خدای حقیقی پیش من آمد؛ ظاهرش مثل فرشتهٔ خدای حقیقی خیلی باابهت بود. او اسمش را به من نگفت،+ من هم نپرسیدم از کجا آمده. ۷ ولی به من گفت: ‹تو باردار میشوی و پسری به دنیا میآوری. مراقب باش که لب به شراب و مشروبات الکلی نزنی و هیچ چیز ناپاکی نخوری، چون پسرت از روز تولّد* تا روز مرگش برای خدا نذیره خواهد بود.›»
۸ مانوح با خواهش و تمنا به یَهُوَه گفت: «ای یَهُوَه، خواهش میکنم که اجازه بدهی آن مرد خدای حقیقی را که فرستاده بودی، دوباره پیش ما بیاید تا به ما بگوید با بچهای که به دنیا میآید چطور رفتار کنیم.» ۹ خدای حقیقی خواهش مانوح را قبول کرد و وقتی زن او در مزرعه نشسته بود، فرشتهٔ خدای حقیقی دوباره پیش او رفت. اما شوهرش مانوح آنجا نبود. ۱۰ آن زن دوید و با عجله پیش شوهرش رفت و گفت: «مردی که آن روز به من ظاهر شده بود، دوباره پیش من آمده.»+
۱۱ مانوح بلند شد و با زنش پیش آن مرد رفت و به او گفت: «آیا تو همان مردی هستی که با زنم صحبت کردی؟» او گفت: «خودم هستم.» ۱۲ مانوح گفت: «چیزی که گفتی انجام شود! به ما بگو زندگی آن پسر چطور میشود و در آینده چه کار میکند؟»+ ۱۳ فرشتهٔ یَهُوَه به مانوح گفت: «زنت باید از همهٔ چیزهایی که به او گفتم پرهیز کند.+ ۱۴ او نباید هیچ چیزی که از محصول درخت انگور به دست میآید بخورد و نباید لب به شراب و مشروبات الکلی بزند + یا چیز ناپاکی بخورد.+ او باید به همهٔ فرمانهایی که به او دادم عمل کند.»
۱۵ مانوح به فرشتهٔ یَهُوَه گفت: «لطفاً همین جا بمان تا بزغالهای برایت بپزیم.»+ ۱۶ اما فرشتهٔ یَهُوَه گفت: «حتی اگر بمانم، از غذای شما نمیخورم. ولی اگر میخواهی قربانی سوختنی به یَهُوَه تقدیم کنی، میتوانی این کار را بکنی.» مانوح نمیدانست که او فرشتهٔ یَهُوَه است. ۱۷ بعد مانوح به فرشتهٔ یَهُوَه گفت: «اسمت را به ما بگو + تا وقتی قولت به حقیقت رسید، بتوانیم تو را تمجید کنیم.» ۱۸ ولی فرشتهٔ یَهُوَه گفت: «چرا اسم مرا میپرسی؟ اسم من اسم حیرتآوری است.»
۱۹ مانوح بزغاله و هدیهٔ غلّهای را برداشت و آنها را روی سنگی به یَهُوَه تقدیم کرد. در حالی که مانوح و زنش به مذبح نگاه میکردند، خدا کار شگفتانگیزی انجام داد. ۲۰ وقتی شعلههای آتش از مذبح بلند میشد، فرشتهٔ یَهُوَه جلوی چشم مانوح و زنش از میان آتش به آسمان بالا رفت. آنها با دیدن این صحنه به خاک افتادند و سجده کردند. ۲۱ فرشتهٔ یَهُوَه دیگر به مانوح و زنش ظاهر نشد و مانوح فهمید که او فرشتهٔ یَهُوَه بوده است.+ ۲۲ مانوح به زنش گفت: «ما حتماً میمیریم، چون خدا را دیدیم.»+ ۲۳ ولی زنش گفت: «اگر یَهُوَه میخواست ما را بکشد، قربانی سوختنی + و هدیهٔ غلّهایمان را قبول نمیکرد. در ضمن این چیزها را به ما نشان نمیداد و این حرفها را به ما نمیزد.»
۲۴ مدتی بعد زن مانوح پسری به دنیا آورد و اسم او را سامسون گذاشت.+ آن پسر بزرگ میشد و یَهُوَه همیشه به او برکت میداد. ۲۵ بعد از مدتی وقتی او در مَحَنهدان،+ بین صُرعه و اِشتائُل بود،+ روح یَهُوَه او را برانگیخت تا وارد عمل شود.+
۱۴ بعد سامسون به تِمنه رفت و آنجا دختری فِلیسطی دید. ۲ او به خانه برگشت و به پدر و مادرش گفت: «یک دختر فِلیسطی در تِمنه دیدم که چشمم را گرفته و میخواهم او را برایم خواستگاری کنید.» ۳ اما پدر و مادرش گفتند: «آیا نمیتوانی دختری از بین خویشاوندانت یا از بین قوم خودمان پیدا کنی؟+ آیا باید حتماً بروی و از بین فِلیسطیهای ختنهنشده زن بگیری؟» اما سامسون به پدرش گفت: «آن دختر را برایم بگیر، چون به نظرم او برای من مناسب است.» ۴ پدر و مادر سامسون نمیدانستند که دست یَهُوَه در این کار است؛ چون او* دنبال فرصتی بود تا فِلیسطیها را که در آن زمان بر اسرائیلیان حکمرانی میکردند،+ مجازات کند.
۵ سامسون و پدر و مادرش به طرف تِمنه رفتند. وقتی سامسون به باغهای انگور تِمنه رسید، شیری* غرّان به طرفش آمد. ۶ روح یَهُوَه به سامسون قدرت داد + و او شیر را مثل یک بزغاله با دست دو تکه کرد. اما او این ماجرا را به پدر و مادرش نگفت. ۷ بعد رفت و با آن دختر فِلیسطی صحبت کرد و دید که واقعاً از او خوشش میآید.+
۸ مدتی بعد وقتی سامسون برای ازدواج با آن دختر* به تِمنه میرفت،+ سر راه به سمت لاشهٔ شیر رفت تا آن را ببیند. داخل لاشهٔ شیر یک کندوی عسل و تعداد زیادی زنبور بود. ۹ او از آن کندو تکهای کند و در طول راه از آن خورد. وقتی پدر و مادرش را دوباره در راه دید مقداری هم به آنها داد، اما به آنها نگفت که آن عسل را از داخل لاشهٔ یک شیر برداشته است.
۱۰ سامسون و پدرش پیش آن دختر رفتند و سامسون مهمانیای آنجا ترتیب داد، چون این برای مردان جوان یک رسم بود. ۱۱ وقتی مردم سامسون را دیدند، ۳۰ ساقدوش برای همراهی او به آن مهمانی آوردند. ۱۲ سامسون به ساقدوشها گفت: «لطفاً بگذارید معمایی به شما بگویم. اگر در طول هفت روزِ مهمانی جواب آن را پیدا کردید و به من گفتید، به شما ۳۰ دست لباس کتان و ۳۰ دست لباس مرغوب میدهم. ۱۳ اما اگر نتوانستید جواب معما را به من بگویید، شما باید ۳۰ دست لباس کتان و ۳۰ دست لباس مرغوب به من بدهید.» آنها گفتند: «معمایت را بگو تا بشنویم.» ۱۴ سامسون گفت:
«از خورنده، خوردنی بیرون آمد،
و از قدرتمند، شیرینی.»+
سه روز گذشت و آنها نتوانستند جواب معما را پیدا کنند. ۱۵ روز چهارم به زن* سامسون گفتند: «جواب معما را از زیر زبان شوهرت بیرون بکش و به ما بگو،+ وگرنه تو و اهل خانهٔ پدرت را آتش میزنیم. آیا ما را اینجا دعوت کردهاید که اموالمان را غارت کنید؟» ۱۶ پس زن سامسون جلوی او گریه کرد و گفت: «تو از من متنفری. تو مرا دوست نداری،+ چون معمایی به قومم گفتی، ولی جوابش را به من نمیگویی.» سامسون به او گفت: «من جواب آن را حتی به پدر و مادرم هم نگفتهام! چرا به تو بگویم؟» ۱۷ ولی زن سامسون در ادامهٔ هفت روزِ مهمانی آنقدر گریه کرد و به سامسون فشار آورد که او بالاخره در روز هفتم مجبور شد جواب معما را به زنش بگوید. زنش هم جواب معما را به قومش گفت.+ ۱۸ روز هفتم قبل از غروب آفتاب،* مردان شهر به او گفتند:
«چه چیزی از عسل شیرینتر،
و چه چیزی از شیر قویتر است؟»+
سامسون به آنها گفت:
«اگر با گاو مادهٔ من شخم نمیکردید،+
نمیتوانستید جواب معما را پیدا کنید!»
۱۹ بعد روح یَهُوَه به سامسون قدرت داد + و او به اَشقِلون رفت + و ۳۰ نفر از مردانشان را کشت. او لباسهای آنها را گرفت و به کسانی داد که جواب معما را گفته بودند + و بعد با خشم و عصبانیت زیاد به خانهٔ پدرش برگشت.
۲۰ بعد زن سامسون را + به یکی از ساقدوشهایی که سامسون را همراهی کرده بود، دادند.+
۱۵ بعد از مدتی، در فصل برداشت گندم، سامسون به دیدن زنش* رفت و با خودش یک بزغاله برد. او گفت: «میخواهم پیش زنم به اتاقش بروم.» اما پدر آن زن به سامسون اجازه نداد که برود ۲ و گفت: «فکر کردم از او متنفری،+ برای همین او را به ساقدوشت دادم.+ آیا خواهر کوچکترش از او جذابتر نیست؟ لطفاً به جای او با خواهرش ازدواج کن.» ۳ سامسون گفت: «این بار اگر به فِلیسطیها آسیب برسانم، تقصیرش به گردن من نیست.»
۴ پس سامسون ۳۰۰ روباه گرفت و مشعلهایی برداشت. او دمهای روباهها را جفتجفت به هم بست و بین دمهای هر جفت یک مشعل گذاشت. ۵ بعد مشعلها را آتش زد و روباهها را در مزرعههای غلّهٔ فِلیسطیها رها کرد. به این شکل، سامسون همه چیز را، از بافهها و مزرعههای غلّه گرفته تا باغهای انگور و زیتون آتش زد.
۶ فِلیسطیها پرسیدند: «چه کسی این کار را کرده؟» و شنیدند که سامسون، داماد آن شخص تِمنی این کار را کرده، چون پدرزنش زن او را به ساقدوشش داده است.+ وقتی فِلیسطیها این را شنیدند، رفتند و آن زن و پدرش را آتش زدند.+ ۷ بعد سامسون به آنها گفت: «حالا که این کار را کردید، تا از شما انتقام نگیرم دست بردار نیستم.»+ ۸ او تعداد زیادی از آنها را یکی بعد از دیگری کشت و بعد به غاری* در صخرهٔ عیطام رفت و آنجا ماند.
۹ مدتی بعد فِلیسطیها به یهودا رفتند و آنجا اردو زدند. سربازان آنها در لِحی گشت میزدند.+ ۱۰ مردان یهودا به آنها گفتند: «چرا میخواهید با ما بجنگید؟» آنها گفتند: «ما آمدهایم که سامسون را دستگیر کنیم و همان بلایی را سرش آوریم که او سر ما آورد.» ۱۱ سه هزار نفر از مردان یهودا به غار* صخرهٔ عیطام رفتند و به سامسون گفتند: «مگر نمیدانی که فِلیسطیها بر ما تسلّط دارند؟+ چرا این کار را با ما کردی؟» سامسون گفت: «همان کاری که آنها با من کردند، من هم با آنها کردم.» ۱۲ آنها به او گفتند: «ما آمدهایم که تو را دستگیر کنیم و به فِلیسطیها تحویل دهیم.» سامسون گفت: «پس قسم بخورید که خودتان دست روی من بلند نکنید.»* ۱۳ آنها گفتند: «نه، ما فقط دستهایت را میبندیم و تو را به دست فِلیسطیها میدهیم، ولی تو را نمیکشیم.»
بعد او را با دو طناب نو بستند و از غار بیرون بردند. ۱۴ وقتی به لِحی رسیدند، فِلیسطیها با دیدن سامسون از شادی فریاد زدند. آن وقت، روح یَهُوَه به سامسون قدرت داد + و طنابهایی که دور بازوهایش بسته شده بود، مثل نخ کتان که با آتش سوخته شده باشد، پاره شد و بندهایی که دور دستهایش بسته شده بود به زمین افتاد.+ ۱۵ او در آنجا استخوان فک الاغ نری را که تازه مرده بود دید و آن را برداشت و ۱۰۰۰ نفر را با آن کشت.+ ۱۶ بعد گفت:
«با استخوان فک یک الاغ، کشتم و روی هم انباشتم!
با استخوان فک یک الاغ، هزار نفر را کشتم.»+
۱۷ بعد، آن استخوان را دور انداخت و اسم آنجا را رامَتلِحی* گذاشت.+ ۱۸ بعد از آن، سامسون خیلی تشنه شد و به یَهُوَه دعا کرد و گفت: «خادمت این پیروزی بزرگ را مدیون تو است. ولی آیا الآن باید از تشنگی بمیرم و به دست این ختنهنشدهها بیفتم؟» ۱۹ خدا در گودالی که در لِحی بود شکافی ایجاد کرد و از آنجا آب بیرون آمد.+ وقتی سامسون آب خورد، حالش جا آمد و دوباره جان* گرفت، برای همین اسم آن چشمه را که تا امروز در لِحی است، عِینحَقّوری* گذاشت.
۲۰ سامسون در دوران حکمرانی فِلیسطیها، ۲۰ سال داور اسرائیلیان بود.+
۱۶ روزی سامسون به غزه رفت و آنجا زن فاحشهای دید و به خانهٔ او رفت. ۲ ساکنان غزه شنیدند که سامسون در شهر است. برای همین خانهای را که او در آن بود محاصره کردند و تمام شب کنار دروازهٔ شهر در کمین نشستند. آنها کل شب ساکت بودند و با خود میگفتند: «صبح که شد او را میکشیم.»
۳ اما سامسون فقط تا نیمهشب آنجا دراز کشید. بعد بلند شد و درهای دروازهٔ شهر را با دو تیرک عمودی و پشتبندش از جا کند، آنها را روی شانههایش گذاشت و به بالای کوهی برد که رو به حِبرون است.
۴ مدتی بعد او عاشق زنی به اسم دَلیله شد که در وادی سورِق زندگی میکرد.+ ۵ حاکمان فِلیسطیها پیش آن زن رفتند و گفتند: «از زیر زبان سامسون بیرون بکش + که چه چیزی به او اینقدر قدرت میدهد و ما چطور میتوانیم او را ببندیم و به زانو درآوریم. اگر این کار را بکنی، هر کدام از ما ۱۱۰۰ سکۀ نقره به تو میدهیم.»
۶ مدتی بعد دَلیله به سامسون گفت: «لطفاً به من بگو که راز قدرت زیاد تو چیست و با چه چیزی باید تو را بست تا نتوانی خودت را آزاد کنی.» ۷ سامسون به او گفت: «اگر مرا با هفت زه کمانِ تازه که هنوز خشک نشده ببندند، من ضعیف و مثل یک مرد معمولی میشوم.» ۸ بنابراین حاکمان فِلیسطیها به آن زن هفت زه کمانِ تازه که هنوز خشک نشده بود دادند و او سامسون را با آنها بست. ۹ بعد در حالی که فِلیسطیها در اتاق دیگر خانه کمین کرده بودند، دَلیله با صدای بلند به سامسون گفت: «سامسون! فِلیسطیها آمدهاند تو را بگیرند!» بعد سامسون زههای کمان را مثل نخ کتان که با آتش سوخته شده باشد، بهراحتی پاره کرد.+ به این شکل کسی راز قدرت او را نفهمید.
۱۰ دَلیله به سامسون گفت: «تو فریبم دادهای* و به من دروغ گفتهای. حالا لطفاً بگو که با چه چیز میشود تو را بست.» ۱۱ سامسون گفت: «اگر مرا با طنابهای نویی که هنوز از آنها استفاده نشده ببندند، من ضعیف و مثل یک مرد معمولی میشوم.» ۱۲ پس دَلیله چند طناب نو برداشت و سامسون را با آنها بست. بعد در حالی که فِلیسطیها در اتاق دیگر خانه کمین کرده بودند، با صدای بلند به سامسون گفت: «سامسون! فِلیسطیها آمدهاند تو را بگیرند!» سامسون بلافاصله طنابها را مثل نخ بهراحتی از دور بازوهایش پاره کرد.+
۱۳ دَلیله به سامسون گفت: «تو تا الآن فریبم دادهای و به من دروغ گفتهای.+ این دفعه دیگر بگو با چه چیز میشود تو را بست.» سامسون گفت: «باید هفت رشتهٔ بافتهشده از موهایم را با نخ پارچهبافی* ببافند.» ۱۴ پس وقتی سامسون در خواب بود، دَلیله موهای او را بافت و با سنجاق پارچهبافی محکم کرد. بعد با صدای بلند به سامسون گفت: «سامسون! فِلیسطیها آمدهاند تو را بگیرند!» سامسون بیدار شد و بلافاصله سنجاق و نخ را از موهایش باز کرد.
۱۵ این بار دَلیله به سامسون گفت: «چطور میتوانی بگویی عاشقم هستی،+ وقتی از ته دل به من اعتماد نداری؟ تو سه بار فریبم دادهای و نگفتهای راز قدرت زیادت چیست.»+ ۱۶ دَلیله هر روز آنقدر به جان سامسون غر میزد و به او فشار میآورد که سامسون جانش به لبش رسید + ۱۷ و بالاخره رازی را که در دلش بود با او در میان گذاشت و گفت: «من از زمان تولّد* برای خدا نذیره بودهام، برای همین هیچ وقت موهایم را کوتاه نکردهاند.+ اگر موهایم را بزنند، قدرتم را از دست میدهم و ضعیف و مثل مردان دیگر میشوم.»
۱۸ دَلیله که دید این بار سامسون راز دلش را به او گفته است، بلافاصله حاکمان فِلیسطیها را خبر کرد + و گفت: «بیایید، چون این دفعه راز دلش را به من گفت.» آنها پیش دَلیله رفتند و پولی را که قول داده بودند با خودشان بردند. ۱۹ دَلیله سر سامسون را روی پاهایش گذاشت و او را خواباند و از کسی خواست که هفت رشتهٔ بافتهشدهٔ موهایش را بزند. بعد از آن، سامسون قدرتش را از دست داد و دَلیله بر او تسلّط پیدا کرد. ۲۰ دَلیله دوباره با صدای بلند گفت: «سامسون! فِلیسطیها آمدهاند تو را بگیرند!» سامسون بیدار شد و با خود گفت: «این بار هم میتوانم مثل دفعههای قبل خودم را آزاد کنم.»+ اما نمیدانست که یَهُوَه دیگر با او نیست. ۲۱ بنابراین فِلیسطیها او را گرفتند و چشمهایش را از کاسه درآوردند. بعد او را به غزه بردند، پاهایش را با غُل و زنجیر مسی بستند و او را به زندان انداختند. سامسون در زندان غلّه آسیاب میکرد. ۲۲ اما چیزی نگذشت که موهای سامسون بعد از این که سرش را تراشیدند،+ دوباره بلند شد.
۲۳ حاکمان فِلیسطیها جمع شدند تا جشن بگیرند و به خدایشان داجون + یک قربانی بزرگ تقدیم کنند، چون میگفتند: «خدای ما دشمنمان سامسون را تسلیم ما کرده!» ۲۴ مردم با دیدن بتشان آن را ستایش کردند و گفتند: «خدای ما دشمنمان را که زمینهایمان را نابود کرد + و خیلی از مردم ما را کشت،+ به دست ما تسلیم کرده.»
۲۵ فِلیسطیها که سرخوش* شده بودند، گفتند: «بگویید سامسون بیاید و ما را سرگرم کند.» آنها سامسون را از زندان بیرون آوردند تا آنها را سرگرم کند. او را مجبور کردند که بین دو ستون بایستد. ۲۶ سامسون به پسری که دستش را گرفته بود گفت: «بگذار ستونهای اصلی معبد را لمس کنم و به آنها تکیه بدهم.» ۲۷ (معبد از جمعیت پر بود. تمام حاکمان فِلیسطیها و مردان و زنان زیادی آنجا بودند. حدود ۳۰۰۰ مرد و زن در حینی که سامسون آنها را سرگرم میکرد از روی پشتبام معبد مشغول تماشای او بودند.)
۲۸ سامسون + به یَهُوَه دعا کرد و گفت: «ای یَهُوَه حاکم متعال، لطفاً مرا به یاد بیاور! ای خدا، خواهش میکنم یک بار دیگر هم به من قدرت بده + تا بتوانم به خاطر یکی از چشمانم از فِلیسطیها انتقام بگیرم.»+
۲۹ سامسون بین دو ستون اصلی وسط معبد ایستاد و به آنها تکیه داد؛ او دست راستش را روی یک ستون و دست چپش را روی ستون دیگر گذاشت. ۳۰ سامسون با صدای بلند گفت: «بگذار با فِلیسطیها بمیرم!» بعد با تمام قدرتش ستونها را هل داد و معبد را بر سر حاکمان و همهٔ مردم خراب کرد.+ به این ترتیب، تعداد فِلیسطیهایی که سامسون در زمان مرگش کشت، بیشتر از تعداد کسانی بود که در دوران زندگیاش کشته بود.+
۳۱ مدتی بعد، برادران سامسون و همهٔ خانوادهٔ پدرش آمدند تا جسد او را با خود ببرند. آنها او را بین صُرعه + و اِشتائُل در مقبرهٔ پدرش مانوح + دفن کردند. سامسون ۲۰ سال داور اسرائیلیان بود.+
۱۷ در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم + مردی زندگی میکرد که اسمش میکاه بود. ۲ او به مادرش گفت: «آن ۱۱۰۰ تکه نقره که از تو گرفته شد و من شنیدم که به خاطر آن لعنت کردی، پیش من است. من همان کسی هستم که آنها را برداشت.» مادرش وقتی این را شنید گفت: «یَهُوَه به پسرم برکت دهد!» ۳ میکاه آن ۱۱۰۰ تکه نقره را به مادرش برگرداند، ولی مادرش گفت: «من این نقرهها را برای پسرم به یَهُوَه وقف میکنم تا از آن یک بتِ تراشیده و مجسمهٔ فلزی* ساخته شود.+ پس حالا این نقرهها را به تو پس میدهم.»
۴ بعد از این که میکاه نقرهها را برگرداند، مادرش ۲۰۰ تکه نقره برداشت و آنها را به نقرهکار داد. آن مرد یک بتِ تراشیده و یک مجسمهٔ فلزی* ساخت. بعد آنها را در خانهٔ میکاه گذاشتند. ۵ میکاه که یک بتخانه داشت، یک ایفود + و چند مجسمهٔ تِرافیم*+ درست کرد و بعد یکی از پسرانش را تعیین کرد* تا کاهن او باشد.+ ۶ در آن دوران، هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود + و هر کس کاری را که به نظرش درست بود انجام میداد.+
۷ در همان زمان در بِیتلِحِمِ یهودا + مرد جوانی زندگی میکرد که از خاندان یهودا بود. او یک لاوی بود + که برای مدتی در یهودا زندگی میکرد. ۸ آن مرد بِیتلِحِمِ یهودا را ترک کرد تا جای دیگری برای زندگی پیدا کند. او در راه به خانهٔ میکاه در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم رسید.+ ۹ میکاه از او پرسید: «از کجا میآیی؟» او گفت: «من لاوی هستم و از بِیتلِحِمِ یهودا میآیم و به دنبال جایی برای زندگی هستم.» ۱۰ میکاه به او گفت: «پیش من بمان و برایم پدر و کاهن باش. من سالانه ده تکه نقره و یک دست لباس به تو میدهم و غذایت را هم تأمین میکنم.» پس آن لاوی به خانهٔ میکاه رفت. ۱۱ آن لاوی جوان قبول کرد که پیش میکاه بماند و میکاه با او مثل یکی از پسرانش رفتار میکرد. ۱۲ به این ترتیب، میکاه آن لاوی را به عنوان کاهن خودش تعیین کرد و او در خانهٔ میکاه ساکن شد.+ ۱۳ بعد میکاه گفت: «حالا که این لاوی کاهن من شده، مطمئنم که یَهُوَه به من برکت میدهد.»
۱۸ در آن دوران، هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود.+ طایفهٔ دان هم زمینهایی را که در میان میراث طایفههای اسرائیل به آنها داده شده بود، هنوز تصرّف نکرده بودند.+ به همین دلیل به دنبال جایی بودند تا در آن زندگی کنند.
۲ طایفهٔ دان از بین خاندانهایشان پنج مرد توانا از صُرعه و اِشتائُل فرستادند + تا در آن سرزمین جاسوسی کنند و وضعیتش را بررسی کنند. به آنها گفتند: «بروید و وضعیت سرزمین را بررسی کنید.» پس آنها رفتند و به خانهٔ میکاه در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم رفتند + و تصمیم گرفتند شب آنجا بمانند. ۳ وقتی نزدیک خانهٔ میکاه بودند، صدای* لاوی جوان را شناختند. پس پیش او رفتند و پرسیدند: «چه کسی تو را به اینجا آورده؟ در این منطقه چه کار میکنی؟ کارت در اینجا چیست؟» ۴ او توضیح داد که میکاه برایش چه کارهایی کرده و گفت: «او مرا استخدام کرده تا کاهنش باشم.»+ ۵ آنها گفتند: «لطفاً از خدا سؤال کن که ما در سفرمان موفق میشویم یا نه.» ۶ آن کاهن گفت: «به سلامت بروید. یَهُوَه در این سفر با شماست.»
۷ آن پنج نفر به راه افتادند و به لایِش رسیدند.+ آنها دیدند که مردم آنجا مثل صیدونیان مستقلند و با خیالی آسوده در آرامش زندگی میکنند.+ اطراف آنها هم قومی نبود که به آنها ظلم کنند. همین طور از صیدونیان فاصلهٔ زیادی داشتند و با دیگران هم کاری نداشتند.
۸ وقتی آن پنج نفر پیش برادرانشان در صُرعه و اِشتائُل برگشتند،+ برادرانشان از آنها پرسیدند: «چه خبری برایمان دارید؟» ۹ آنها گفتند: «بیایید به لایِش حمله کنیم، چون آنجا منطقهٔ خیلی خوبی است. منتظر چه هستید؟ عجله کنید و بروید و آنجا را تصرّف کنید. ۱۰ وقتی به آنجا بروید میبینید که مردم آنجا آسودهخاطر هستند + و منطقهشان خیلی بزرگ است. خدا آن سرزمین را که هیچ چیز کم ندارد به دست شما داده.»+
۱۱ بعد ۶۰۰ مرد مسلّح از خاندان دان، از صُرعه و اِشتائُل به راه افتادند.+ ۱۲ آنها نزدیک قَریهیِعاریم که در یهودا است اردو زدند.+ به همین دلیل، آن مکان که در غرب قَریهیِعاریم است، تا امروز مَحَنهدان*+ نامیده میشود. ۱۳ آنها از آنجا به راهشان ادامه دادند و به خانهٔ میکاه در منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم رسیدند.+
۱۴ پنج مردی که برای جاسوسی به لایِش رفته بودند،+ به برادران خود گفتند: «میدانستید که در این خانهها یک ایفود، چند مجسمهٔ تِرافیم،* یک بت و مجسمهٔ فلزی* هست؟+ پس حالا خوب فکر کنید که چه کار باید کرد.» ۱۵ پس آنجا توقف کردند و آن پنچ نفر به خانهٔ آن لاوی جوان + که خانهٔ میکاه هم بود رفتند و حالش را پرسیدند. ۱۶ در این میان، آن ۶۰۰ مرد مسلّحِ طایفهٔ دان جلوی دروازه ماندند.+ ۱۷ بعد در حالی که آن لاویِ کاهن + با ۶۰۰ مرد مسلّح جلوی دروازه ایستاده بود، پنج مردی که قبلاً برای جاسوسی به آن منطقه رفته بودند،+ وارد خانه شدند تا آن بت و ایفود + و مجسمههای تِرافیم*+ و مجسمهٔ فلزی*+ را بردارند. ۱۸ آنها وارد خانهٔ میکاه شدند و آن بت و ایفود و مجسمههای تِرافیم* و مجسمهٔ فلزی* را برداشتند. کاهن با دیدن آنها گفت: «چه کار میکنید؟» ۱۹ آنها به او گفتند: «ساکت باش و چیزی نگو! با ما بیا و پدر و کاهن ما شو. کدام بهتر است؟ این که کاهن اهل خانهٔ یک نفر باشی + یا کاهن یک طایفه و خاندان در اسرائیل؟»+ ۲۰ به این ترتیب آن کاهن راضی شد و ایفود و مجسمههای تِرافیم* و بت را برداشت + و با آنها رفت.
۲۱ آنها به راهشان ادامه دادند و بچهها و دامها و وسایل باارزششان را جلوتر از خود فرستادند. ۲۲ بعد از این که از خانهٔ میکاه دور شدند، مردانی که در همسایگی میکاه بودند، جمع شدند و خودشان را به آن گروه از طایفهٔ دان رساندند. ۲۳ وقتی با صدای بلند آن گروه را صدا کردند، آنها رویشان را برگرداندند و از میکاه پرسیدند: «اتفاقی افتاده؟ چرا با این جمعیت آمدهای؟» ۲۴ میکاه گفت: «شما بتهایی را که من ساخته بودم برداشتهاید و کاهنم را هم با خودتان بردهاید. دیگر چیزی برایم باقی نگذاشتهاید. تازه میپرسید، ‹چه اتفاقی افتاده؟›» ۲۵ مردان دان گفتند: «صدایت را روی ما بلند نکن! وگرنه ممکن است افراد خشمگین به شما حمله کنند و این به قیمت جان تو و خانوادهات تمام خواهد شد.» ۲۶ پس مردان دان به راهشان ادامه دادند و چون میکاه دید که آنها از او قویترند، برگشت و به خانهاش رفت.
۲۷ مردان دان چیزی را که میکاه ساخته بود برداشتند و کاهنش را گرفتند. آنها به لایِش رفتند + و به مردم آرام و آسودهخاطر آنجا حمله کردند + و آنها را با شمشیر کشتند و شهرشان را سوزاندند. ۲۸ هیچ کس نبود که مردم لایِش را نجات دهد، چون آنها از صیدونیان دور بودند و با دیگران کاری نداشتند. همین طور شهر لایِش در درّهای* بود که به بِیترِحوب تعلّق داشت.+ مردان دان آن شهر را بازسازی کردند و در آنجا ساکن شدند. ۲۹ آنها به یاد پدرشان دان که یکی از پسران اسرائیل بود،+ اسم آن شهر را دان گذاشتند،+ ولی اسم سابقش لایِش بود.+ ۳۰ طایفهٔ دان آن بت را برای خودشان در آنجا برپا کردند.+ یوناتان + (که از نسل جِرشوم،+ پسر موسی بود) و پسرانش کاهنان طایفهٔ دان شدند و تا زمانی که ساکنان آن سرزمین تبعید شدند کاهن بودند. ۳۱ به این ترتیب، آنها بتی را که میکاه ساخته بود در آنجا برپا کردند و آن بت تا زمانی که خانهٔ خدای حقیقی در شیلوه بود،+ آنجا ماند.
۱۹ در آن دوران که هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود،+ در منطقهٔ دورافتادهای در کوهستانهای اِفرایِم،+ مردی لاوی زندگی میکرد. او از بِیتلِحِم یهودا زنی* برای خود گرفت.+ ۲ اما آن زن به او خیانت کرد و بعد به خانهٔ پدرش در بِیتلِحِمِ یهودا رفت و چهار ماه آنجا ماند. ۳ شوهرش بعد از آن مدت، دنبال او رفت تا قانعش کند که برگردد. او خادمش را هم با دو الاغ همراه خود برد. وقتی به بیتلِحِم رسید، زنش او را به خانهٔ پدرش برد و پدرزنش از دیدن او خوشحال شد. ۴ او دامادش را قانع کرد که سه روز پیش او بماند. به این ترتیب، آنها سه شب آنجا ماندند و با هم خوردند و نوشیدند.
۵ روز چهارم، وقتی آنها صبح زود بلند شدند که بروند، پدر آن زن جوان به دامادش گفت: «قبل از این که بروید، چیزی بخورید که جان بگیرید.» ۶ بنابراین آنها دوباره نشستند و با هم خوردند و نوشیدند. بعد پدرزنش به او گفت: «لطفاً امشب هم اینجا بمان و خوش بگذران.»* ۷ وقتی آن مرد بلند شد که برود، به اصرار پدرزنش، آن شب را هم آنجا ماند.
۸ روز پنجم وقتی او صبح زود بلند شد که برود، پدر آن زن جوان گفت: «لطفاً چیزی بخورید که جان بگیرید.» آنها دوباره تا عصر ماندند و با هم غذا خوردند. ۹ وقتی آن مرد و زن و خادمش بلند شدند که بروند، پدرزنش یعنی پدر آن زن جوان گفت: «ببینید، چیزی به غروب نمانده. لطفاً امشب هم بمانید و خوش بگذرانید. هوا بهزودی تاریک میشود. میتوانید فردا صبح زود بلند شوید و به خانهتان* برگردید.» ۱۰ اما آن مرد نمیخواست یک شب دیگر هم آنجا بماند. پس بلند شد و با زن و خادم و دو الاغ پالانشدهاش به راه افتاد. آنها به طرف یِبوس که همان اورشلیم است، رفتند.+
۱۱ وقتی نزدیک یِبوس رسیدند، هوا رو به تاریکی بود. برای همین خادم آن مرد به او گفت: «بهتر نیست که اینجا در شهر یِبوسیان توقف کنیم و شب را بمانیم؟» ۱۲ اما اربابش گفت: «نه، نباید در شهر بیگانگان بمانیم، جایی که اهالیاش اسرائیلی نیستند. بهتر است به راهمان ادامه بدهیم و به طرف جِبعه برویم.»+ ۱۳ بعد ارباب به خادمش گفت: «بیا به جِبعه یا رامه برویم + و شب را در یکی از آن شهرها بمانیم.» ۱۴ بنابراین به راهشان ادامه دادند و موقع غروب آفتاب به نزدیکی جِبعه در منطقهٔ بنیامینیها رسیدند.
۱۵ آنها تصمیم گرفتند در جِبعه توقف کنند و شب آنجا بمانند. برای همین به میدان شهر رفتند و آنجا نشستند. اما هیچ کس آنها را به خانهاش دعوت نکرد تا شب را آنجا بگذرانند.+ ۱۶ مدتی بعد پیرمردی که از کار در مزرعه برمیگشت، از آنجا رد شد. او اهل منطقهٔ کوهستانی اِفرایِم بود + و برای مدتی در جِبعه زندگی میکرد. ولی ساکنان جِبعه بنیامینی بودند.+ ۱۷ وقتی چشم پیرمرد به آن مسافر در میدان شهر افتاد، به او گفت: «از کجا میآیی و به کجا میروی؟» ۱۸ آن لاوی گفت: «ما از بِیتلِحِمِ یهودا میآییم + و به منطقهٔ دورافتادهای در کوهستانهای اِفرایِم میرویم. من اهل آنجا هستم. حالا میخواهم به خانهٔ یَهُوَه بروم،* ولی کسی نیست که مرا به خانهٔ خودش دعوت کند. ۱۹ ما به اندازهٔ کافی کاه و علوفه برای الاغهایمان داریم.+ برای خودم و زنم و خادمم هم نان و شراب داریم.+ هیچ چیز کم و کسر نداریم.» ۲۰ پیرمرد گفت: «نگران نباشید.* من به همهٔ نیازهایتان رسیدگی خواهم کرد. فقط شب را در این میدان نمانید.» ۲۱ پس پیرمرد آنها را به خانهاش برد و به الاغهایشان علوفه داد. بعد پاهایشان را شستند و با هم خوردند و نوشیدند.
۲۲ آنها دور هم نشسته بودند و سرگرم صحبت بودند که ناگهان عدهای از اوباش شهر آمدند و خانه را محاصره کردند. آنها محکم به در میکوبیدند و به آن پیرمرد که صاحب خانه بود میگفتند: «مردی را که به خانهات آمده بیرون بیاور تا با او رابطهٔ جنسی داشته باشیم.»+ ۲۳ صاحبخانه از خانهاش بیرون رفت و به آنها گفت: «نه، برادران من! خواهش میکنم این کار زشت را نکنید. او مهمان من است. این کار شرمآور را نکنید! ۲۴ من یک دختر باکره دارم و زن* این مرد هم اینجاست. حالا که مصممید کسی را بیحرمت کنید، بگذارید آنها را بیرون بیاورم تا کاری را که میخواهید با آنها بکنید.+ ولی با این مرد چنین کار شرمآوری را نکنید!»
۲۵ اما آن مردان حاضر نبودند به حرف او گوش دهند، برای همین، آن لاوی زنش* را بیرون برد + و به آنها داد. آنها تا صبح به او تجاوز کردند و آزار رساندند و هنگام سحر او را رها کردند. ۲۶ آن زن صبح زود خودش را به خانهٔ آن پیرمرد که شوهرش* آنجا بود رساند و جلوی در خانه به زمین افتاد. او تا وقتی هوا روشن شد، آنجا افتاده بود. ۲۷ شوهرش صبح بیدار شد تا راه بیفتد و به سفرش ادامه دهد. وقتی در را باز کرد زنش را دید که آنجا افتاده و دستهایش روی آستانهٔ در است. ۲۸ او به زنش گفت: «بلند شو برویم.» اما جوابی نشنید. پس زنش را روی الاغ گذاشت و به طرف خانهاش راه افتاد.
۲۹ وقتی به خانهاش رسید، چاقویی* برداشت و جسد زنش را ۱۲ تکه کرد و هر تکه را به یکی از منطقههای اسرائیل فرستاد. ۳۰ هر کس این را میدید، میگفت: «از زمانی که اسرائیلیان از مصر بیرون آمدند تا به امروز، چنین چیزی اتفاق نیفتاده یا دیده نشده است. به این موضوع فکر کنید و با هم مشورت کنید و به ما بگویید که چه کار بکنیم.»+
۲۰ در نتیجه، همهٔ اسرائیلیان از دان + تا بِئِرشِبَع و همین طور از سرزمین جِلعاد + از شهرهایشان بیرون آمدند و همگی به طور متحد در حضور یَهُوَه در مِصفه جمع شدند.+ ۲ همهٔ رئیسان قوم و همهٔ طایفههای اسرائیل هر کدام در جای خود* ایستادند. ۴۰۰٬۰۰۰ سرباز پیاده و مسلّح به شمشیر آنجا بودند.+
۳ بنیامینیها شنیدند که مردان اسرائیل در مِصفه جمع شدهاند.
مردان اسرائیل گفتند: «به ما بگویید چطور این اتفاق وحشتناک افتاده است؟»+ ۴ آن لاوی + که زنش* کشته شده بود در جواب گفت: «من و زنم به جِبعه در منطقهٔ بنیامینیها رفته بودیم تا شب را آنجا بمانیم.+ ۵ همان شب اهالی* جِبعه به ضدّ من بلند شدند و دور خانهای که در آن بودیم جمع شدند. آنها میخواستند مرا بکشند، ولی به جای کشتن من، به زنم تجاوز کردند و او مرد.+ ۶ بعد من جسد او را تکهتکه کردم و هر تکه را به یکی از منطقههایی که میراث اسرائیل است فرستادم،+ چون کاری که آنها در سرزمین ما کردند، زشت و شرمآور بود. ۷ پس حالا ای اسرائیلیان، نظر و تصمیمتان را در اینجا بگویید.»+
۸ همهٔ اسرائیلیان با هم بلند شدند و گفتند: «هیچ کدام از ما نباید به چادر یا خانهاش برگردد. ۹ این کاریست که باید با شهر جِبعه بکنیم: با قرعه انداختن به آنجا حمله خواهیم کرد.+ ۱۰ ولی اول، از بین همهٔ طایفههای اسرائیل عدهای را انتخاب میکنیم تا برای لشکر آذوقه فراهم کنند؛ یعنی از هر ۱۰۰ نفر ۱۰ نفر، از هر ۱۰۰۰ نفر ۱۰۰ نفر و از هر ۱۰٬۰۰۰ نفر ۱۰۰۰ نفر انتخاب میکنیم. آن وقت لشکر میتواند به خاطر کار شرمآوری که اهالی جِبعه در اسرائیل کردند به آن شهر در منطقهٔ بنیامین حمله کند.» ۱۱ به این ترتیب همهٔ اسرائیلیان متحد شدند تا به جِبعه حمله کنند.
۱۲ بعد طایفههای اسرائیل پیامرسانانی پیش همهٔ مردان طایفهٔ بنیامین فرستادند و گفتند: «این چه چیز وحشتناکی بود که بین شما اتفاق افتاده است؟ ۱۳ حالا آن مردان پست از جِبعه را به ما بدهید + تا آنها را بکشیم و بدی و شرارت را از اسرائیل پاک کنیم.»+ اما بنیامینیها به حرف برادران اسرائیلی خود گوش ندادند.
۱۴ بنیامینیها از شهرهای مختلف به جِبعه رفتند و آنجا جمع شدند تا با اسرائیلیان بجنگند. ۱۵ بنیامینیها در آن روز ۲۶٬۰۰۰ مرد مسلّح* جمع کردند و این به جز ۷۰۰ نفری بود که بهترین جنگجویان شهر جِبعه بودند. ۱۶ هفتصد نفر از بهترین جنگجویان بنیامینیها، چپدست بودند و هر کدام میتوانست با قلابسنگ هدفش را با دقت تار مویی بزند.
۱۷ بقیهٔ طایفههای اسرائیل ۴۰۰٬۰۰۰ مرد مسلّح جمع کردند.+ همهٔ آنها جنگجویانی باتجربه بودند. ۱۸ آنها بلند شدند و به بِیتئیل رفتند تا از خدا راهنمایی بخواهند.+ اسرائیلیان از خدا پرسیدند: «کدام یک از ما اول برای جنگ با بنیامینیها برود؟» یَهُوَه گفت: «یهودا اول برود.»
۱۹ صبح روز بعد اسرائیلیان بلند شدند و برای حمله به جِبعه اردو زدند.
۲۰ اسرائیلیان برای جنگ با بنیامینیها نزدیک جِبعه صفآرایی کردند. ۲۱ بنیامینیها از جِبعه بیرون آمدند و در آن روز ۲۲٬۰۰۰ نفر از اسرائیلیان را کشتند. ۲۲ اما سربازان اسرائیلی شجاعت خود را از دست ندادند و مثل روز اول دوباره همان جا صفآرایی کردند. ۲۳ اسرائیلیان به بِیتئیل رفتند و تا شب در حضور یَهُوَه گریه کردند. آنها از یَهُوَه راهنمایی خواستند و از او پرسیدند: «آیا باید دوباره به جنگ برادران بنیامینیمان برویم؟»+ یَهُوَه به آنها گفت: «بله، بروید.»
۲۴ بنابراین، اسرائیلیان در روز دوم دوباره برای جنگ به طرف جِبعه رفتند. ۲۵ بنیامینیها هم از جِبعه بیرون آمدند و در همان روز به آنها حمله کردند و ۱۸٬۰۰۰ سرباز اسرائیلی را کشتند که همگی به شمشیر مسلّح بودند.+ ۲۶ این بار همهٔ مردان اسرائیل به بِیتئیل رفتند و در حضور یَهُوَه نشستند و گریه کردند.+ آنها تا شب روزه گرفتند + و قربانیهای سوختنی و قربانیهای شراکت به یَهُوَه تقدیم کردند.+ ۲۷ بعد، از یَهُوَه راهنمایی خواستند،+ چون در آن زمان صندوق عهد خدای حقیقی در آنجا بود. ۲۸ در آن زمان فینِحاس + که پسر اِلعازار و نوهٔ هارون بود جلوی صندوق عهد خدمت میکرد.* اسرائیلیان پرسیدند: «آیا این بار هم باید به جنگ با برادران بنیامینیمان برویم یا از جنگیدن دست بکشیم؟»+ یَهُوَه به آنها جواب داد: «بروید، چون فردا من آنها را به دستتان تسلیم میکنم.» ۲۹ بنابراین عدهای از اسرائیلیان دورتادور جِبعه کمین کردند.+
۳۰ آنها در روز سوم مثل دفعههای قبل، برای حمله به بنیامینیها در مقابل جِبعه صفآرایی کردند.+ ۳۱ وقتی بنیامینیها برای جنگ بیرون آمدند، نیروهای اسرائیل آنها را به دنبال خود کشیدند تا آنها را از شهر دور کنند.+ بنیامینیها مثل دفعههای قبل حمله کردند و بعضیها را در راههای اصلی کشتند؛ یکی از این راهها به بِیتئیل میرفت و دیگری به جِبعه. به این ترتیب، حدود ۳۰ نفر از اسرائیلیان در صحرا کشته شدند.+ ۳۲ بنیامینیها با خود گفتند: «چیزی نمانده که آنها را مثل دفعههای قبل شکست دهیم.»+ ولی اسرائیلیان گفتند: «بیایید عقبنشینی کنیم تا آنها را از شهر به راههای اصلی بکشانیم.» ۳۳ بنابراین سربازان اسرائیلی از جاهای خودشان بلند شدند و در بَعَلتامار برای جنگ صفآرایی کردند. در این میان اسرائیلیانی که اطراف جِبعه کمین کرده بودند از کمینگاهشان بیرون آمدند. ۳۴ به این ترتیب، ۱۰٬۰۰۰ نفر از بهترین جنگجویان اسرائیلی به جِبعه حمله کردند و جنگ سختی شروع شد. اما بنیامینیها نمیدانستند که چه بلایی قرار است بر سرشان بیاید.
۳۵ یَهُوَه بنیامینیها را در مقابل اسرائیل شکست داد.+ اسرائیلیان در آن روز ۲۵٬۱۰۰ نفر از مردان بنیامینی را کشتند که همگی به شمشیر مسلّح بودند.+
۳۶ زمانی که اسرائیلیان عقبنشینی کرده بودند، بنیامینیها فکر میکردند که میتوانند آنها را شکست دهند.+ اما دلیل عقبنشینی اسرائیلیان این بود که عدهای را در مقابل جِبعه در کمین گذاشته بودند.+ ۳۷ کسانی که در کمین بودند با یک حملهٔ ناگهانی به جِبعه نفوذ کردند. بعد در شهر پخش شدند و همهٔ مردم شهر را با شمشیر کشتند.
۳۸ اسرائیلیان با هم قرار گذاشته بودند که وقتی کمینکنندگان، شهر را تصرّف کردند، برای علامت دادن به گروه دیگر، دودی غلیظ از شهر بلند کنند.
۳۹ وقتی اسرائیلیان عقبنشینی کردند، بنیامینیها آنها را تعقیب کردند و حدود ۳۰ نفرشان را کشتند.+ آنها با خود میگفتند: «معلوم است که این دفعه هم مثل دفعههای قبل آنها را شکست میدهیم.»+ ۴۰ اما همان موقع دودی غلیظ از شهر بلند شد و وقتی بنیامینیها به پشت سرشان نگاه کردند، دیدند که تمام شهرشان در آتش میسوزد و دودش به آسمان میرود. ۴۱ آن وقت، اسرائیلیان برگشتند و به آنها حمله کردند. بنیامینیها که متوجه شدند چه بلایی بر سرشان آمده ترسیدند و روحیهشان را باختند. ۴۲ آنها به سمت بیابان عقبنشینی کردند، ولی اسرائیلیان به تعقیب آنها رفتند. عدهای هم برای کشتن بنیامینیها، از شهرهای اطراف به کمک سربازان اسرائیلی آمدند. ۴۳ اسرائیلیان از هر طرف بنیامینیها را تعقیب کردند و به آنها امان ندادند. آنها بنیامینیها را در شرق جِبعه پایمال کردند. ۴۴ در نتیجه ۱۸٬۰۰۰ نفر از جنگجویان قدرتمند بنیامینی کشته شدند.+
۴۵ بنیامینیها به طرف صخرهٔ رِمّون در بیابان فرار کردند + و اسرائیلیان آنها را تعقیب کردند و ۵۰۰۰ نفرشان را در راههای اصلی کشتند. بعد آنها را تا جِدعوم تعقیب کردند و ۲۰۰۰ نفر دیگرشان را هم کشتند. ۴۶ به این ترتیب ۲۵٬۰۰۰ مرد مسلّح بنیامینی که همه جنگجویانی قوی بودند، در آن روز کشته شدند.+ ۴۷ اما ۶۰۰ نفر از آنها به صخرهٔ رِمّون در بیابان فرار کردند و چهار ماه در آنجا مخفی شدند.
۴۸ اسرائیلیان برگشتند و به بقیهٔ بنیامینیهایی که در شهرها بودند حمله کردند. آنها همهٔ انسانها و دامهایی را که در شهرها مانده بودند با شمشیر کشتند و به هر شهری که میرفتند آن را میسوزاندند.
۲۱ اسرائیلیان در مِصفه قسم خورده بودند + و گفته بودند: «هیچ کدام از ما نباید بگذارد دخترش با مردی بنیامینی ازدواج کند.»+ ۲ آنها به بِیتئیل رفتند و تا شب در حضور خدای حقیقی نشستند و زارزار با صدای بلند گریه کردند.+ ۳ اسرائیلیان میگفتند: «ای یَهُوَه، خدای اسرائیل، چرا این اتفاق در اسرائیل افتاد؟ چرا امروز باید یکی از طایفههای اسرائیل کم باشد؟» ۴ روز بعد، آنها صبح زود بلند شدند و مذبحی در آنجا ساختند تا قربانیهای سوختنی و قربانیهای شراکت تقدیم کنند.+
۵ بعد اسرائیلیان گفتند: «از بین طایفههای اسرائیل چه کسانی با ما در مِصفه در حضور یَهُوَه جمع نشدند؟» چون اسرائیلیان از ته دل قسم خورده بودند که اگر کسی در مِصفه به حضور یَهُوَه نیاید، حتماً باید کشته شود. ۶ آنها از اتفاقی که برای برادران بنیامینیشان افتاده بود، خیلی ناراحت بودند و گفتند: «امروز یک طایفه از اسرائیل ریشهکن شده. ۷ ما هم به یَهُوَه قسم خوردهایم + که دخترانمان را به بنیامینیها ندهیم، حالا از کجا برای بنیامینیهایی که باقی ماندهاند زن پیدا کنیم؟»+
۸ آنها پرسیدند: «از بین طایفههای اسرائیل چه کسانی در مِصفه به حضور یَهُوَه نیامدند؟»+ بعد معلوم شد که از یابیشجِلعاد هیچ کس به جایی که اسرائیلیان جمع شده بودند، نیامده بود. ۹ وقتی در مِصفه مردم را سرشماری کردند، هیچ کدام از ساکنان یابیشجِلعاد حاضر نبودند. ۱۰ پس اسرائیلیان ۱۲٬۰۰۰ نفر از بهترین جنگجویان خود را به آنجا فرستادند و به آنها این فرمان را دادند: «بروید و همهٔ ساکنان یابیشجِلعاد، حتی زنها و بچهها را با شمشیر بکشید.+ ۱۱ این کاری است که باید بکنید: همهٔ مردان و همین طور هر زنی را که با مردی همخواب شده باشد، کاملاً نابود کنید.» ۱۲ آنها در بین ساکنان یابیشجِلعاد، ۴۰۰ دختر باکره که هیچ وقت با مردی همبستر نشده بودند، پیدا کردند و آنها را به اردوگاه شیلوه در کنعان بردند.+
۱۳ بعد همهٔ اسرائیلیان به بنیامینیها که در صخرهٔ رِمّون بودند،+ پیامی فرستادند و به آنها پیشنهاد صلح دادند. ۱۴ به این ترتیب، بنیامینیها به سرزمینشان برگشتند. اسرائیلیان زنانی را که در یابیشجِلعاد زنده نگه داشته بودند، به آنها دادند.+ اما تعداد آن زنها برایشان کافی نبود. ۱۵ اسرائیلیان از اتفاقی که برای بنیامینیها افتاده بود و این که یَهُوَه بین طایفههای اسرائیل جدایی انداخته بود، ناراحت بودند.+ ۱۶ ریشسفیدان قوم گفتند: «چه کار کنیم؟ همهٔ زنهای بنیامینی کشته شدند! از کجا برای بقیهٔ بنیامینیها زن پیدا کنیم؟» ۱۷ آنها گفتند: «لازم است که برای بازماندگان طایفهٔ بنیامین میراثی باشد، مبادا طایفهای در اسرائیل از بین برود. ۱۸ اما ما اجازه نداریم دخترانمان را به آنها بدهیم چون قسم خورده بودیم و گفته بودیم: ‹لعنت بر کسی که دخترش را به بنیامینیها بدهد.›»+
۱۹ بعد گفتند: «هر سال جشنی برای یَهُوَه در شیلوه برگزار میشود.+ شیلوه در شمال بِیتئیل، جنوب لِبونه و سمت شرقی راهی قرار دارد که از بِیتئیل به شِکیم میرود.» ۲۰ برای همین، به مردان بنیامینی فرمان دادند و گفتند: «بروید و در باغهای انگور کمین کنید. ۲۱ وقتی دختران جوان شیلوه به جشن بیایند و حلقه بزنند تا برقصند، از باغهای انگور بیرون بیایید و هر کدامتان یکی از آن دخترها را برای خودتان بگیرید.* بعد میتوانید به سرزمین خودتان برگردید. ۲۲ اگر پدران و برادرانشان آمدند و از ما شکایت کردند، میگوییم، ‹به خاطر بنیامینیها ما را ببخشید، چون ما نتوانستیم در جنگ برای تکتک آنها همسری پیدا کنیم + و خودتان هم نمیتوانستید بدون این که مقصر شناخته شوید به آنها دختر بدهید.»+
۲۳ بنیامینیها همین کار را کردند و هر کدام از آنها یکی از آن دخترانی را که میرقصیدند به همسری گرفت و با خودش برد. بعد آنها به سرزمینشان* برگشتند و شهرهایشان را بازسازی کردند + و در آنها ساکن شدند.
۲۴ اسرائیلیان آنجا را ترک کردند و هر کدام از آنها به زمینی که میراثش بود، پیش طایفه و خانوادهٔ خود برگشت.
۲۵ در آن دوران، هیچ پادشاهی در اسرائیل نبود + و هر کس کاری را که به نظرش درست بود، انجام میداد.
یا: «تسلیم کردهام.»
یا: «از طریق قرعه به من داده شد.»
یا: «از خرده نانهایی که زیر میز من میافتند.»
یا احتمالاً: «بعد عَکسه سوار بر الاغش دستهایش را به هم زد.»
یا: «نِگِب.»
یعنی: «زمینی پر از حوضهای آب.»
ارابههایی که روی چرخهایشان داسهای آهنی بود.
یا: «به تو محبت پایدار نشان میدهیم.» واژهنامه: «محبت پایدار.»
یا: «حومهاش.»
یا: «با سماجت در آن سرزمین ماندند.»
همان صِیدا.
یا: «با سماجت ماندند.»
یا: «دست خاندان یوسِف قوی شد.»
یعنی: «افراد گریان.»
یا: «به ارث برده بودند.»
یا: «منطقهای که میراثش بود.»
اصطلاحی شاعرانه برای توصیف مرگ.
یا: «خدمت کردند.»
یا: «خود را مثل روسپی به خدایان دیگر میفروختند.»
یا: «پشیمان میشد.»
یا: «خدمت میکردند.»
یا: «گذرگاه حَمات.»
یا: «اَشیرهها.» واژهنامه: «تیرکهای بتپرستی.»
واژهنامه: «خراج.»
تحتاللفظی: «یک ذراع.» ضمیمهٔ ب۱۴.
تحتاللفظی: «او کسانی را که خراج را حمل کرده بودند، مرخص کرد.»
یا احتمالاً: «معدنهای سنگ.»
یا احتمالاً: «دریچهٔ هوا.»
یا احتمالاً: «معدنهای سنگ.»
یا: «سُک.»
یا: «حَروشِتی که به قومها تعلّق دارد.»
ارابههایی که روی چرخهایشان داسهای آهنی بود.
یا: «روی کوه تابور صفآرایی کن.»
یا: «وادی.»
ارابههایی که روی چرخهایشان داسهای آهنی بود.
یا: «وادی.»
یا: «آیا یَهُوَه پیشاپیش تو بیرون نمیرود؟»
تحتاللفظی: «شمشیر.»
احتمالاً نشانهٔ وقف یا قول جنگجویان به خدا بود.
یا احتمالاً: «به لرزه درآمدند.»
یا: «دل من از فرماندهان اسرائیل پشتیبانی میکند.»
یا: «الاغهای کمرنگ.»
یا: «درّه.»
یا احتمالاً: «آنهایی که وسایل شخص نسخهبردار در دستشان است.»
یا: «درّه.»
تحتاللفظی: «رَحِم.»
یا احتمالاً: «انبارهای زیرزمینی.»
تحتاللفظی: «خانهٔ.»
یا: «نباید از خدایان اَموریان بترسید.»
یا: «چَرخُشت.»
تحتاللفظی: «یک ایفه.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «بدون خمیرمایه.»
تحتاللفظی: «صلح با تو باشد.»
یعنی: «یَهُوَه خدای آرامش است.»
یا: «گاو نر جوانی.»
واژهنامه: «تیرکهای بتپرستی.»
تحتاللفظی: «دومین گاو نر.»
واژهنامه: «تیرکهای بتپرستی.»
واژهنامه: «تیرکهای بتپرستی.»
واژهنامه: «تیرکهای بتپرستی.»
یعنی: «بگذار بَعَل از خودش دفاع کند (بجنگد).»
یا: «درّه.»
یا: «درّه.»
یا: «ترسان و لرزان است.»
تحتاللفظی: «دستانت قوی میشوند.»
پاس دوم شب حدوداً از ۱۰ شب تا ۲ نیمهشب بود.
یا: «چَرخُشت.»
یا: «سربالایی.»
یا: «پسران مادرم.»
یا: «از آنجا که مردانگی یک مرد به قدرتش است.»
تحتاللفظی: «۱۷۰۰ شِکِل.» ضمیمهٔ ب۱۴.
یا: «با آن ایفود از نظر روحانی به فاحشگی کشیده شدند.»
تحتاللفظی: «دیگر نتوانستند سرشان را بلند کنند.»
واژهنامه: «زنان ثانوی.»
یا: «به فاحشگی روحانی کشیده شدند.»
واژهنامه: «محبت پایدار.»
یا: «پدر مادرش.»
یا احتمالاً: «مالکان.»
تحتاللفظی: «استخوان و گوشت.»
یا: «دل آن رهبران مایل بود.»
یا: «خانه.»
یا: «محصول فراوانم.»
یا: «با مکر و حیله.»
یا: «خانه.»
یا: «بَعَلبِریت.»
سنگ بالای آسیاب دستی.
یا: «سوریها.»
ظاهراً منظور زن دیگر جِلعاد است.
تحتاللفظی: «شنونده.»
یا: «حومهاش.»
ظاهراً این اصطلاح به معنی وقف کامل برای خدمت به خداست.
یا: «دلم را به درد آوردی.»
یا: «چون باکره خواهم ماند.»
یا: «قانون.»
یا احتمالاً: «به طرف شمال.»
تحتاللفظی: «از رَحِم.»
تحتاللفظی: «از رَحِم.»
ظاهراً منظور خداست.
یا: «یک شیر جوان یالدار.»
یا: «برای بردن آن دختر به خانهاش.»
مطابق رسم عبرانیها، نامزد را مثل شوهر یا زن میدانستند.
یا احتمالاً: «قبل از این که او به اتاق داخلی برود.»
مطابق رسم عبرانیها، نامزد را مثل شوهر یا زن میدانستند.
یا: «شکافی.»
یا: «شکاف.»
یا: «خودتان سعی نکنید مرا بکشید.»
یعنی: «تپهٔ استخوان فک.»
یا: «قدرت.»
یعنی: «چشمهٔ کسی که خواهش میکند.»
یا: «تو مرا بازیچه قرار دادهای.»
یا: «رشتههای عمودی پارچه؛ تار.»
تحتاللفظی: «از رَحِم مادرم.»
یا: «دلشاد.»
یا: «مجسمهٔ ریختهشده.»
یا: «مجسمهٔ ریختهشده.»
یا: «خدایان خانگی؛ بتها.»
تحتاللفظی: «دست او را پر کرد.»
یا: «لهجهٔ.»
یعنی: «اردوگاه دان.»
یا: «خدایان خانگی؛ بتها.»
یا: «مجسمهٔ ریختهشده.»
یا: «خدایان خانگی؛ بتها.»
یا: «مجسمهٔ ریختهشده.»
یا: «خدایان خانگی؛ بتها.»
یا: «مجسمهٔ ریختهشده.»
یا: «خدایان خانگی؛ بتها.»
یا: «دشتی.»
واژهنامه: «زنان ثانوی.»
یا: «دلت را شاد کن.»
تحتاللفظی: «چادرتان.»
یا احتمالاً: «من در خانهٔ یَهُوَه خدمت میکنم.»
تحتاللفظی: «سلامت باشید.»
واژهنامه: «زنان ثانوی.»
واژهنامه: «زنان ثانوی.»
تحتاللفظی: «اربابش.»
یا: «یک چاقوی قصابی.»
یا: «در جایی که در جماعت خدا داشتند.»
واژهنامه: «زنان ثانوی.»
یا احتمالاً: «مالکان.»
یا: «مسلّح به شمشیر.»
تحتاللفظی: «میایستاد.»
یا: «بربایید.»
یا: «میراثشان.»